معجزه گر ۳

از مینی بوس که پیاده شدم!چمدانی نداشتم و سبکبال بودم. کنار شانه ی خاکی جاده خم شدم تا بند کتانی های رنگ و رورفته ام را محکم کنم ! سایه ای از کنارم گذر کرد؛سر بلند کردم. پیرمردی بود سالخورده و نورانی! از آن چهره هایی که نگاهش به آدم قوت قلب می دهد شبیه امام بابا! تازه فهمیدم همسفر بوده ایم !پرسید :
_ مقصدت کجاست دخترم؟
_ ده بالا ! قبلا هم آنجا بوده ام.
_ پس به ده ما می آیی؟
دلم روشن شد با لبخند گفتم :
_ بله! سالها پیش معلم همین ده بودم ! جاده اش تغییر کرده ! ظاهرا بهتر شده ؟!
کمی نگاهم کرد و گفت :
_ دوست داری از طبیعت لذت ببری؟ تا غروب خیلی مانده.
از کجا می دانست عاشق طبیعتم و جاده های ناشناخته؟! زیر لب گفتم :
_ خیلی!
_ هفت تا تپه را باید بالا و پایین بیایی ! سختت که نیست؟
_ نه پدرجان ! اگر مزاحم نیستم.
همیشه به آدمها اعتماد داشتم! همیشه! و این برمی گشت به جنونی که همیشه همراهم بود جنون عشق.
به طرفة العینی ده متر از من جلو افتاد. این همه رمق را از کجا آورده بود؟ هنوز از صدای قار قار مینی بوس و هوای دم کرده ی آن حالم جا نیامده بودم. سرم را پایین انداخته بودم تا شیب تپه را نگاه نکنم . این ترفند را پدر یادم داده بود می گفت اینطور احساس خستگی نمی کنی. خش خش بوته های گون زیر پایم حس خوبی داشت. لانه ی مورچه های کنار سنگها ناخوداگاه مرا برد به آسایشگاه و چشمهای بی گناه سجاد!
مورچه ها هم عاشقند وگرنه به چه امید! صبح تا غروب کار می کنند بی مزد و منت. همسفرم گاه سر می چرخاند و نگاهم می کرد. خودم را به ندیدن می زدم نمی خواستم محسور نگاه دیگری شوم.پشت دستم را داغ کرده بودم! این آخری بدجوری ناک اوتم کرده بود. با حرفهایش! با شعرهایش! با نگاهش!
زمین خورده! بودم یارای زخمی دیگر را نداشتم. به هن هن افتادم نشستم روی سنگی ویکی از کتانی ها را از پایم در آوردم.
_ چه زود خسته شدی! هنوز خیلی راه مانده... کاش از جاده ی اصلی می رفتی!
_ نه پدرجان! سنگریزه داخل کفشم بود! اذیتم می کرد.
_ عیبی ندارد. همیشه توقف لازم است ! سفر باید آهسته و پیوسته باشد....گفتی معلمی؟
_ بله !
_ بی توشه آمده ای؟ سرما در راه است!
_ می دانم ! قبلا آنجا بوده ام اتاقکی کنار کلاسم بود؛ همانجا برایم کافی است .خیلی اهل توشه نیستم ! خودش می رسد.
_ از اول می دانستم دنبال دلت آمده ای!
بغضم گرفت ! او هم می دانست! نکند رفیق امام بابا باشد؟! نگاهم با نگاهش گره خورد. چقدر دوستش داشتم! از آن دوست داشتنهای واقعی.
به نوکِ تپه اول رسیدیم؛ هنوز اثری از ده دیده نمی شد. ایستاد و از من خواست چشمهایم را ببندم تا نسیم آخر تابستان را با پوستم حس کنم . می گفت دوای روح است نسیم! راست می گفت. سربندم را گره زدم دور گردنم و دستهایم را پشت سرم گذاشتم و حس پرواز گرفتم.زخم داشتم!جایش درد می کرد هنوز.
_ می بینی ؟ طبیعت هرچه دست نخورده تر باشد زیباتر است . جان آدمی هم بکر که باشد زیباست.
چه حرفهایی می دانست!
تردید نداشتم عاشقش شده بودم و این عشق مرا تا پایان عمر در ده نگه می داشت و به یقین او! این را فهمیده بود.
همچون جوجه ای به دنبال مادر پشت سرش راه افتاده و افسار بریده بودم.
راه می رفت و حرف می زد :

_ این بچه ها بیشتر از معلم! محتاج دوست داشتن هستند. پدر و مادرها گرفتارند، وقت عشق و عاشقی ندارند این طفلکها باید از جایی یاد بگیرند آدمند.بیشتر از سواد! محتاج کمی توجه و تفقد هستند. خدا را شکر که آمده ای!
پیش تر او را ندیده بودم! آن هم در دهی به آن کوچکی که همه فامیل و همخون بودند. خوش به حالشان که چنین پیر و مرشدی سالها کنارشان بوده.
_ چشم! کار من هم همین است!
و آهسته با خودم گفتم دیوانگی که شاخ و دم ندارد.و من از این حیث غنی به حساب می آیم.
پشتش آهسته راه می رفتم و هرازگاهی قامت فرتوتش را برانداز می کردم.
مدت زیادی ساکت بودیم از آن سکوتهای خلسه آور، و شاید هرکداممان داشتیم به دیگری می اندیشیدیم
مرید خوبی بودم مطیع و سربه راه!
عبور چوپان و رمه اش از تپه پنجم، حالمان را خوب تر کرد!
_ شیر می خوری؟
_ نه ممنون
_ لاغر و نحیفی! گویا زیاد عادت به خوردن نداری؟
حتما می دانست که اشتهای زیادی در خوردنِ غم دارم.
به افق نگاه می کرد :
_ شیر بز عالی است! بزها حیوانات عجیبی هستند. لاغرند و چابک. از بالا رفتن و ایستادن بر جاهای خطرناک و صعب العبور نمی ترسند.
به حرفش خندیدم! با خود گفتم چقدر شبیه من هستند این بزها ! کله شق و بی باک.
بعد با اشتیاق گفتم :
_ بدم نمی آید یک بار شیرش را امتحان کنم.
چوپان، کوله بارش را زمین گذاشت. مشغول صحبت با پیرمرد بود و من صدایشان را نمی شنیدم
با مهارت خاص خودش شیر بز را می دوشید و گاهی سربلند می کرد و زیرچشمی نگاهم می کرد
آفتاب سوخته بود و محجوب
کاسه را نزدیک دهانم بردم و لاجرعه سرکشیدم؛ چرب بود و بو می داد اما عالی بود؛ مخصوصا در کنار معشوق جدید . کمتر نگاهش می کردم تا نفهمد به او هم باخته ام. تا غروب چیزی نمانده بود و گرما رنگ باخته بود.
زانوهایم را در آغوش گرفته بودم
کت کهنه اش را روی شانه هایم انداخت .از شرم، سر به زیر انداختم و چشم دوختم به گیوه های پایش
گفت :
_ راستی من منزلم در ده نیست! جای دیگری زندگی می کنم . گفتی اتاقت کنار کلاس است؟! یک کتاب و یک اسطرلاب دارم آن را به تو می بخشم . می روی سراغ بی بی زهرا! آنجا امانت است. پیش خودت باشد. از مطالب آن به بچه ها یاد بده ! به دردشان می خورد.
حیرت کرده بودم. چرا به من ؟!اسطرلاب؟! من ستاره ی خودم را هم گم کرده ام حالا باید به بچه های مردم کمک کنم ستاره ها را پیدا کنند؛ درد خودم بس نبود؟ من و این امانت بزرگ؟!
_خودتان چرا پیش ما نمی مانی؟ در ده
به زحمت این جمله را به زبان آوردم.
خندید! خدا را در چهره اش یافتم. یک نوع بی همتایی ! اعتماد! اطمینان ! قوت قلب! یا هر چیزی که زبان از گفتنش قاصر است.
_ هنوز جوانی! راه درازی داری. به دردت می خورد؛ به درد بچه های ده هم می خورد. من راهم را رفته ام روزی تو هم آن را به اهلش خواهی بخشید.
روی تپه هفتم ایستادیم و من بار دیگر روحم را به نسیم بخشیدم. سرد بود ولی سردم نبود. اشتیاق عجیبی به دلم افتاده بود.
ده از دور پیدا بود و رمه هایی که به سوی طویله هایشان می رفتند.
_برو دخترجان! من از تپه پایین نمی آیم. تا وقتی به پایین برسی و پایت به جاده ی اصلی برسد از همینجا تماشایت می کنم
نگران نباش!
اشک در چشمانم حلقه زد. این بار اولی نبود که غم هجران سراغم می آمد. درد داشت ولی عادت کرده بودم.
_ سراغ ما بیایید.
و چقدر انرژی صرف کردم برای جمله ی آخر و چقدر عجز و التماس در آن نهان بود.
_ حتما دخترم! هوای بچه ها را داشته باش و خودت را هم...
وداع سختی داشتم
پا در سراشیبی گذاشتم
صدای گرمش را شنیدم :
_ او هم بر می گردد. خیالت راحت ! ولی تو دیگر به او نیازمند نخواهی بود!!
ایستادم تا چیز بهتری بشنوم . اما سرنچرخاندم؛
دیگر چیزی نشنیدم به راهم ادامه دادم
به هق هق افتاده بودم
*******
کتاب را بستم و روی طاقچه گذاشتم. سری به کلاس زدم و با یادآوری چهره لیلی ها و فرهادهایم پشت نیمکتها! لبخند زدم. روی تخته موضوع انشا را نوشته بودم : "معجزه گر کیست؟عشق یا معشوق"
آن شب از مهتاب خبری نبود. هیزم را درون بخاری انداختم و بالاپوشم را برداشتم و روی ایوان مشرف به کلاس درس ایستادم و فانوس را به شاخه ی صنوبر آویزان کردم چشم دوختم به سایه ی خودم روی زمین
و نالیدم :
_
سالها پیش
درختواره ای بودم پشت پنجره ی انتظار
که تو آمدی ...
پاییز بود
باد می آمد
و من چه می دانستم؟!
که باد آورده را باد می برد!
اکنون
درختی ام عریان!
بی بار و بر
برباد رفته ی خاطره ی عبور یک
شهسوار!
*******


پی نوشت 1. حزنی در من است پیدا و پنهان
یک غریبگی!
پی نوشت 2 . پوزش از فرزانه بانو و استاد کریمیان
پی نوشت 3 . داستان آخر

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 16 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

مریم مقدسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,سارینامعالی ,فرزانه رازي ,لیلا حسن زاده ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست , ک جعفری ,الف بانو ,زهرابادره (آنا) ,زهرا بانو ,م.ماندگار ,مهدی دارویی ,همایون طراح ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شیدا محجوب ,محمد علی ناصرالملکی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (6/8/1395),زهرا بانو (6/8/1395),جلال صابری نژاد (6/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (6/8/1395), ناصرباران دوست (6/8/1395),حسین شعیبی (6/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/8/1395), ناصرباران دوست (7/8/1395),سارینامعالی (7/8/1395),م.ماندگار (7/8/1395),رضا فرازمند (7/8/1395),بهروزعامری (7/8/1395),لیلا حسن زاده (8/8/1395),فرزانه بارانی (8/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (8/8/1395),داوود فرخ زاديان (9/8/1395),اذرمهرصداقت (9/8/1395),همایون به آیین (9/8/1395),شیدا محجوب (9/8/1395),زهرابادره (آنا) (9/8/1395),مهدی دارویی (10/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (11/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (11/8/1395),حمیدرضا میرمعزی (12/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (12/8/1395),عباس پیرمرادی (12/8/1395),مسعود کوشانی (17/8/1395), زینب ارونی (21/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1395), زینب ارونی (3/9/1395),بهروزعامری (28/9/1395),لعیا زارعی (1/10/1395),رضا فرازمند (17/10/1395),همایون به آیین (25/10/1395),شهره کبودوندپور (27/10/1395),محمدبیگلری (1/12/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/12/1395),همایون به آیین (28/12/1395),سید رسول بهشتی (30/12/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/12/1395),اذرمهرصداقت (27/1/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (2/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (12/2/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 11:49

نمایش مشخصات زهرا بانو خب بذار امتحان کنم ببينم اول ميشم يانه!!

آزمايش مى شود يک دو سه...


@زهرا بانو توسط شهره   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:21

سلام بانو
خوش آمدید:) @};-


@زهرا بانو توسط زهرا بانو Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 11:19

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام...


بابت تأخيرم معذرت, نمى دونم چرا داستان دوتا معجزه گر قبلى رو به خاطر نميارم. حتما مشکل از حافظه ى خرابه منه؛) با اينحال بايد بگم داستان هاى شما هميشه روان حکايت ميشه و اشکالى نداره اگه بگم پر از عشق و هاله ى مثبتش... من متاسفانه زياداهل مقدمه چينى نيستم اما بايدبگم وقتى تازه داستانکى شده بودم کسانى مثل شما برام به شدت حکم استاد رو داشتيد و داستانهاتون معدنى بود که مى تونستم بسيار ازش بياموزم. الانم همينطوره... منتها الان صميمانه تر دوستتون دارم بانو. ممنون که مى نويسيد. درود بر شما.


@زهرا بانو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:00

سلام زهرابانو ی گل گلاب
دوتا معجزه گر قبلی داستان زیبای بانو بارانی و دومی استاد کریمیان بود که بسیار به دل من نشست و دوست داشتم با قلم شکسته ی خودم تمامش کنم
هر چند قصه ی عشق را پایانی نیست
شما شکسته نفسی می فرمایید قلم شما بسیار قوی و پخته است و داستانهاتون از لحاظ فضا سازی و تعلیق بی نقص
اینجا یه کلاس دوطرفه است و همگی از هم می آموزیم
معتقدم شعر و داستان نویسی فقط با تعامل و مطالعه ی سلایق مختلف پیشرفت می کنه و من خودم تا شعری نخونم یا موسیقی گوش نکنم یا کتابی نخونم نمی تونم داستانی در ذهنم بسازم
واقعا هو داستانک و داستان دوستان و کامنتهاشون برای من چراغ هدایتی در شَٰعر و داستان نویسی بوده
باز هم ممنون که از خطخطی هام تعریف کردی و
خوشحالم از کنار شما بودن
پاییزت عاشقانه :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 11:57

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام و درود
خواندم
سادگی حضور قلمت را
و توصیف دشت ها و کلام مهربانت را
اما ...
غروب چرا زیباست در دل شب

پیروز و سربلند باشید


@جلال صابری نژاد توسط شهره   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:26

درود بر شما جناب صابری نژاد
خوشحالم کردید با حضورتان و خوشحالتر اینکه این خط خطیها را پسندیده اید
تمام جهان زیباست اگر آنکه باید باشد
باشد...حتی غروب
برقرار باشید@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 13:14

نمایش مشخصات همایون طراح درود!
این روزها چقدر من زود به اینجا می رسم؟!
بسیار عالی و خواندنی! یکی با اینکه موضوع کلیشه ای بود اما خوان نی و جداب نوشته شده بود. خسته نباشید خانم کبودوندپور...

و اینکه : پی نوشت سوم؟!

سبز باشید


@همایون طراح توسط شهره   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:30

درود فراوان بر نویسنده ی خلاق جناب آقای طراح
خوشحالم کردید بسیار زیاد
بداهه ی پایانی را با شوق و اشک نوشتم
دل کندن از دنیای مجازی برایم بسیار سخت است
باور کنید بسیار سخت است !
چرا که شهر از دور زیباست و آدمها از خیلی دور
زیباترین آدمها و بهترین دوستهایم مجازی اند
حتی نزدیکتر از خواهر و همسر
برقرار باشید
پاییزتان بی خزان
@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 14:49

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام نمیکنم ..چون قهرم

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عصبانی و ناراحت هم هستم ... هیچی نمیگم
=(( =((
ولی میام به حساب پی نوشتتون میرسم بعد از کم شدن عصبانیت


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:23

سلام نازنینم !
چرا؟!:(
راستش را بخواهی من خودم هم قهرم !با کی نمی دانم ؟!:-/
یاد گرفته ام به هیچکس و هیچ جیز نباید وابسته شد
و این لعنتی! نشدنی ترین کار دنیاست =((
به هر حال من منتظر نقد و کامنت قشنگت هستم
:x :x :x @};- @};- @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 23:26

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
ســــــــــلام
ســـــلام
یه سلام پاییزی و عاشقانه به شهره بانوی عزیزم

من غلط بکنم قهر کنم... این ک هستید خوبه
به قول شاعر
شیرینی انگور تو در جان دلم
غم، قهوه تلخ، توی فنجان دلم
از پهلوی تو نمیروم، میدانی
عشقت مزه کرده زیر دندان دلم

اول داستان رو ک میخوندن کلا عشقولانه بودم .. به آخرش ک رسیدم هنوز لبخند به لب و پر از حس های خوب .. به شعر ک رسید .. گفتم ای والله و احسنت .. به پی نوشت ک رسیدم ..یهویی قاطی کردم .. به زمین و زمان بد و بیراه گفتم .. رفتم از خونه بیرون با راننده تاکسی هم میخواست دعوام بشه
بانو ؟ چرا با روح و روانم باز میکنید آخه .. نیگاه ؟ گناه دارم .. یه دل کوچولو دارم .. نصف تلاپ تولوپ هاش به عشق دوستام هست
خودم یه آدمی هستم ک از وابستگی بدم میاد و متنفرم ازش قانون های نانوشته ام میگن .. خودت رو از قید وابستگی ها رها کن .. ولی دوستی ها ک این جور قانون ها توی مغزشتون فرو نمیره
خوشحالم ک تصمیم تون عوض شد.. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم
بمون با من گل تشنه،ببین دل بستن آسونه
ولی دل کندن عاشق،مثل دل کندن از جونه
چراغ گریه روشن کن شب دل شوره و رفتن
کنار این شب زخمی بمون با من ،بمون بامن
ببین امشب به یاد تو فقط از گریه می بارم
حلالم کن تو میدونی دل بی طاقتی دارم

حالا داستان
خیلی برام جالب بود ک یه داستان توسط سه نفر نوشته شد و هر سه تا با وجود داشتن نثر و زاویه دید متفاوت ولی روی حرف اصلی موندن.. از عشق گفتن و عاشقی کردن
داستان روان و لطیف و صمیمی و در عین ساده گی جملات... پر از پیچ و خم بود .. ک خواننده رو همراه خودش کشوند و خیلی خوب به مقصد رسوند .. از این داستان هایی ک نویسنده یهو خواننده رو رها میکنه وسط داستان و خودش میره به امان خدا بدم میاد
شعر آخرش رو خیلی دوست داشتم و اینکه تصویر سازی های جدید و بکری رو بکار برده بودید
و دیگه اینکه .. خیلی خیلی دوستتون دارم
ممنونم از اینکه هستید .. خدا حفظ تون کنه

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:17

سلام گل گلاب
طناز نارنین سایت
ممنون از کامنتت
قد و بالاش رو که دیدم کلی ذوق کردم که نرجس اومده :x :x
این همه تعریف از داستان خدایی ستمه !!
اونم تک تم شما دوستان بزرگوار که از لحاظ سن و سال از من کوچیکترید ولی خیلی خوب می نویسید
دعوا؟! با راننده تاکسی؟!‌آخ چقدر دلم دعوا می خاد !:(
یا اینکه برم رو یه کوه و کلی داد بزنم !
نه عزیزم دعوا بده ولی من دیوونه شدم یه کم برام دعا کن :D
یه دخمل فسقلی دارم گاهی میاد کنارم مثل کنه می چسبه بهم بعد می گه
مامان چرا چشمات اینجوریه؟!‌
می گم خمیازه کشیدم !
می گه نه فک کنم دوباره اسفرده!!(افسرده) شدی!:D
منم یه جوری سر و تهش رو هم میارم
مثل الان
ممنون که هوامو داری
ممنون که دوستم داری و بدون دل به دل وای فا داره;)
اینم یه پاره شعر از یه دل پاره پاره تقدیم تو :

می دویدم
می دویدم
در پی شهزاده ای سوار بر باد
پاهایم تاول زد
درنگ نکردم
به جای تاج سر
مدالی بر گردن دارم
می گویند
قهرمان دوی جهانم ...:x
خوشحالم کردی
ارادتمند وجود نازنینت @};- @};- @};- @};-


همیشه نه،
ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد،
بعضی وقتها هست که کسی را با تمام وجود می خواهی ولی نباید کنارش باشی
زویا پیرزاد


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 15:10

درود بر شهره بانوی گرامی
داستان را با سبکبالی آغاز،ادامه و بپایان رساندید! چه زیبا این شخصیت در سه قسمت ، نقش افرینی کرد!
برگزیدن مسیری که هفت تپه را در پیش روی دارد هم هوشمندانه بود! یادآور هفت خوان و هفت شهر عشق است که در نهایت همه اینها، پختگی و تجربه و وارستگیست!
خیلی زیبا این داستان را پیوند زدی به معجزه گر 1 و 2 که قبلن از بانویی فرزانه و استادی گرانقدر خوانده بودیم! در همه اینها چیزی که میجوشید، عشق بود و وقتی این داستان و دو قسمت قبلی ان را خواندم، این پرسش در ذهنم پررنگ تر شد که: آیا واقعن بدون عشق میتوان زیست؟!
و اینکه بدون تردید «عشق» معجزه گر است!
در باب پی نوشت اول: این «حزن» را من بخوبی می شناسم! نقطه ای کوچک و ریز در دوردست که بخوبی دیده نمی شود و دیده را در پی کشف خود ناآرام می کنند! حسی غریب و بی سروسامان که در درون ادم می لولند و حس و اندیشه ادمی را در درک خود بی تاب نگه می دارند! ترنمی بسیار ملایم که بسختی بگوش می رسند ولی غوغایی در ذهن می آفرینند! این «حزن» یک سرنخ است که می تواند ما را به انجایی که هنوز نمی شناسیمش، برساند.
در باب پی نوشت دوم: من از هرسه سپاسگزارم که داستان دنباله داری اینچنین زیبا آفریدید!
در باب پی نوشت سوم: ایکاش نباشد آنچیزی که بنظر می آید!


@همایون به آیین توسط شهره   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:45


و اینکه بدون تردید «عشق» معجزه گر است!@};-
درود بر شما دوست همراه جناب آقای به آیین گرامی

ممنون از کامنت سراسر مهر و توجه دقیقتان به هفت شهر عشق..
هر چند نتوانستم جان کلام را در هفت تپه به تصویر بکشم !
پیش آمده برایتان حزن؟! بی تردید آری
اشاره زیبایی به نقطه ی نامعلوم! حزن داشتید... یک عنصر ناشناخته که زخمت می زند و این زخم دردناک اما گوارا است مثل دُملی که سر باز می کند...
سالها همسفر و یار بوده ام نا رفیقی را ...خنجری در پشت دارم اما از همراهی دست نکشیده ام ..
دیرزمانی در عین دلنازکی! سنگ صبور عزیزی بوده ام و حالا به مرحله ی انفجار رسیده ام ...
"هرگز دلی را نشکسته ام اما به خودم که نکاه می کنم تکه تکه ام"
به خود که نگاه می کنم هرگز برای خودم زندگی نکرده ام و شاید داستانک تنها جایی بوده که در آن لحظاتی! برای خودم زیسته ام
راستش آدم بی عرضه ای هستم
آنقدر بی عرضه !که حتی یارای دل کندن از داستانک را نداشته و ندارم . با کوچکترین کلامی از دوستی کوله بار زمین گذاشته ام
نیاز به تازه شدن دارم ! دمی مجال می خواهم برای تقدیس روح
وگرنه من بیجا کنم دوستان نازنین را رها کنم
دور و نزدیک کنارتان خواهم ماند...
و با زهم ممنون @};-

آدمی که دوستت دارد
خیلی زود برایت عادی می شود
حرف هایش، دوستت دارم هایش
و تو خیلی زود کلافه می شوی
از بهانه هایش، اشک هایش، توقع هایش
و چون تصور می کنی که همیشه هست
همیشه دوستت دارد
هیچوقت نگاهش نمی کنی
نگرانش نمی شوی
برای از دست دادنش نمی ترسی
او همیشه هست
اما
او هم آدم است
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا می رود
حسی به من می گوید
آن روز
بی اراده صدایش می زنی
اما جوابی نمی آید
فقط
برایت جای پایش می ماند ...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 15:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
هیشکی هیچجا نمیره
داستان آخر نداریم
منم بر میگردم
x-( .x-( X-x-(


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 02:37

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور گرامی سلام
عرض ادب و ارادت و احترام
خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها دست بقلم شدید و شگفتی آفریدید و معجزه گر را به کمال رساندید و از هفت شهر عشق و هفت خوان رستم به سلامت عبورش داید و بی پیر به خرابات نرفتید همچون سکندر زمانه و حظ دادید با داستان زیبایتان !
وبخصوص با شعر زیبای پی نوشت و شرمنده فرمودید با اشاره به نوشتار ناقص بنده در داستان وزین خودتون .
و اما بنده به نیابت از امام بابا که این @};- را فرستادند خدمتتون باید عرض کنم لطفا و خواهشا یا نرو یا که بمان یاکه کی میگذاره برید !؟
جسارت بنده را به بزرگواری خودتون ببخشید . و حالا که نشد ونتوانستید و نتوانستیم آهن دلی کنیم پس لا اقل بمانید تا زخمه بزنیم بر زخمهای مشترک همه ی انسانها . شاید رستگار شدیم . و شاید آمد آنکه نباید می رفت و هزارن شاید خوب دیگه !
این گلها هم بخاطر قبول خواهش بنده از طرف خودم و کلیه ی اهالی پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:04

درودی دیگر استاد باران دوست عزیز
اصلا این داستان در برابر داستان شما و فرزانه بانو قابل نیست!‌
ممنون از شما یک دنیا...و ممنون از گل ارسالی امام بابا که همیشه مراد و راهبر بوده ره گم کردگان را !
بی تعارف حضور شما و دیگر دوستان تاثیر شگرفی بر قلم شکسته ام کذاشته در این سالها و بی منت عرض کنم که اگر می نویسم مدیون دوستان و بزرگواران داستانکی هستم
از اینکه در دنیای وانفسا دوستان با وفایی دارم شاکرم و به خود می بالم

انسانی که با سکوت نزیسته است
چگونه خواهد توانست عشق مرا حس کند
کسی که با چشمانش باد را نبیند
چگونه میتواند کوچم را درک کند
ان کس که به صدای سنگ گوش نسپرده
چگونه میتواند صدایم را بشنود
و انکس که در ظلمت نزیسته چگونه به تنهایی ام ایمان می اورد ؟
تنور دلتان گرم و روشن
حضورتان مستدام@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور   ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 09:57

سلام استاد عزیز
بنده بیجا کنم شما رو عصبانی کنم
اصلا هزچی شما بفرمایید
فقط کمی رخصت استاد! =((


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 15:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
هیشکی هیچجا نمیره
داستان آخر نداریم
منم بر میگردم
x-( .x-( X-x-(


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 16:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي ...

چه خوشبختم از اینکه با خیالت زندگی کردم
کنار ِ آرزوهـــــــــــــای ِ محالت زندگی کردم

هوای ِ شعرهایم نم نم ِ بی وقفه ی ِ باران
جنوبی بودم اما با شمالت زندگی کردم

به دور ِ جنگل ِ لیمویی ِ موهای ِ انبوهت
کنار ِ عطر ِ شالیزار ِ شالت زندگی کردم

ملالی نیست جز آهی که میگیرد سراغت را
خدا را شکر، عمری با ملالت زندگی کردم

پر از تاریک روشن های ِ تو هر قرص ماهی را
به خود کردم حرام و با هلالت زندگی کردم

لسان الغیب با شاخه نباتش خوب می فهمد
چه عاشق پیشه با هر بیت ِ فالت زندگی کردم

برایم هر دقیقه بی تو بودن مثل ِ سالی بود
شبی صد سال با تحویل ِ سالت زندگی کردم

دو چشمم خیره بر در بود شاید باز برگردی
چه درصدها که من با احتمالت زندگی کردم

چه شبها جای ِ خالی ِ تو در آغوش، خابم برد
میان ِ خابها با شور و حالت زندگی کردم

پس از این مرگ اگر آمد، خوش آمد هیچ حرفی نیست
که من خوشبخت، عمری با خیالت زندگی کردم

" شهراد میدری "

هر جا که هستی ، شاد و عاشق باشی خاله خانوم ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:07

درود بر تو خواهر زاده ی گلم
ممنون از شعر بسیار دلنشینت که وصف حال بود !
در خیال خامم
دلم را کوک زده بودم
به نگاه پری زاده ای !
خودم بریده و دوخته بودم...
چهل سال است که لباس عشق
به تنم زار می زند
مادربزرگ راست می گفت
خیاط خوبی نبوده ام
هرگز(خودم)@};- @};- @};- @};-
شاد و عاشق بمانی:x :x @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 21:09

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
هرچند مدتهاست دیگر به من سر نمی زنید ،
ولی از قبیله ما یکی یکی کم می شه .
بعد خانمالف. اندیشه نوبت شماست ؟
دوست دارم بمانید ، هرچند همدیگر را نبینیم
موفق باشید و شاد=(( :(


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:12

درود فراوان بر شما جناب ناصرالملکی گرامی
:"> :"> :">
شرمندگی مرا بابت گله مندی تان پذیرا باشید!
داستانهای دنباله دار را کمتر دنبال می کنم هرچند می دانم قلم خلاق و هنرمندی دارید
نقاشیهای زیبای ارسالی تان را یادگار در ایمیلم نگاه داشته ام
با کمی رخصت برای تیمار شدن
حتما افتخار حضور در میان شما و دیگر دوستان را خواهم داشت @};- @};-
روزگارتان بی نقص
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 21:10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
هرچند مدتهاست دیگر به من سر نمی زنید ،
ولی از قبیله ما یکی یکی کم می شه .
بعد خانم الف. اندیشه نوبت شماست ؟
دوست دارم بمانید ، هرچند همدیگر را نبینیم
موفق باشید و شاد=(( :(


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 13:02

سلام این را تقدیم می کنم به هر سه داستان که از خواندنشان لذت بردم:


رهایم مکن

که بی هوا

به دور خود پیله می کنم!

و زنی می شوم به هیبت پروانه

که زادپاکان

در گوش اش نجوا می کنند،باید های ممکن را

"که شیدایی رسم پروانگی ست بانو "

جبر و اختیار

پرم می دهد به میان شعله ها

و عارفانه می روم

مثل یک زن رها

می رقصمُ
ُ
می رقصم

آنگاه

که بالهایم می سوزد

اسم تورا صدا می زنم

چه خواهد گذشت بر شمع

اگر

بفهمد

نیستم در مسلک و مرام او

و کافر بوده ام

پس

رهایم مکن

که بی هوا

به دور خود پیله می کنم!

متین یحیی زاده ( م. مقدسی)


@};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:18

سلام متین عزیز و خوش قلم
عجب شعر زیبایی بود بانو
لذت بردم
ممنون که قابل دونستی و به کلبه ی حقیر ما سر زدی


• کاش می دانستی
یک زن از لحظه ای که " دوستت دارم " می گوید
از لحظه ای که بوسیده میشود
از لحظه ای که به آغوش کشیده میشود،
دیگر خودش نیست
می شود تو
میشود با هم بودن

آن لحظه که ترکش می کنی
دو نیم اش می کنی
و یک نیمه اش را با خود می بری

نگو زمان همه چیز را حل می کند
که زمان، تنها، کند می کند جستجوی او را برای یافتن نیمه دیگرش
نگو فراموش کن
که او یک چشمش همیشه باقی می ماند به نیمه رفته دیگرش

زن ها را به بازی نگیرید
زن هاناب تر و با صداقتر از ان است که میبینید
قلب یک زن به وسعت دنیاست
او را بازیچه احساسات زود گذر خود نکنید
زن ها عشق هستند فقط عشق ؛ عشق ؛ عشق
=((
سبز باشی و بی کران@};- @};- @};


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 18:34

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو جان.
راجع به پ.ن سوم شنیدم و اومدم خدمتتون! در اصل اومدم براتون.
بانو این چه کاریه آخه؟
مگه شما خودت نمی گفتی اعضای این سایت نمیتونن این سایت رو رها کنن. اینجا مثل خونشونه؟ دقیقن همینطوره!
خوب من به علت مشغله ی زیاد کم میام سایت اما هنوزم میام و میدونم نباید داستانهای نویسنده های خوب این سایت رو از دست داد
انقدر اینجا رو دوست دارم که وقتی داستانی می نویسم که ارزش یکبار خوندن رو داشته باشه قبل از اینکه بذارم تو کانالم میذارم اینجا تا نظر دوستان رو بدونم.
واقعن اینجا آدم خیالش راحته دو نفر نوشته هاشو واقعن میخونن!!!
بانو جان. میدونم دست از نوشتن نمی کشید و میدونم این داستان داستان آخر نخواهد بود.
بانو جان من دلی مینویسم تا حالاام دوستان لطف کردن داستان های سیاه و تکراری من رو خوندن اما شما داستانات فراموش نشدنیه واقعن!
شما که راجع به همه چیز و همه کس قلمت آماده ی نوشتنه ما رو از خوندن داستانهای قشنگت بی بهره نذار.
خیلی از نویسنده های خوبمون رفتن از این سایت ولی شما جزو اونا نباشید!
پرتو رفت. روحانی! آبجی...!!!
خوب بس نیست؟
من میخوام وقتی میام سایت از شما داستان بخونم بانو!
یادمه وقتی هنوز عضو سایت نشده بودم داستانهای شمارو میخوندم.
اسم داستان رو یادم نیست اما دنباله دار بود و عجیب کارهای شما و آنا بانو رو دنبال میکردم تا قبل از اینکه بقیه نویسنده های خوش قلم این سایت رو بشناسم.
من هنوزم اصرار به برگشتن آبجی به سایت دارم هرچند خودم کم بیام. امیدوارم که برش گردونم.
خواهشن دوستای دیگه ام هی یه داستان ندن چهار ماه برن نیان...
ببخشید بانو سرتون رو درد اوردم ازتون خواهش میکنم بمونید...
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:29

درود فراوان بر تو مژگان عزیزم
شرمنده :"> :"> :">
آمدنها دست خودته ولی رفتنها دست خودت نیست
چشم ! تسلیم !!
هر چی دوستان بگن
من شکر بخورم رو حرف دوستان حرفی بزنم
داستانهای زیبایت سیاه نیست خیلی هم رازآلود و وهم انگیز هستند
همیشه به من لطف داشتی نازنینم
هم تو هم اندیشه ی عزیزم
وگرنه آنقدرها هم قابل نمی نویسم
این شعر رو خیلی دوست دارم
خوشحالم که برای تو می نویسمش

تو آن مردی که گریختن را بهتر میدانست تاماندن...
سربازی که بیرق عشق را به زمین کوبید
تا سبک تر بجهد...
ترس چون بختکی،مستولی شد
بر تمام بودنش..!
چه چیز را واهمه کردی
که آنهمه ادعا را منکر شدی و
آنهمه پرستش را مشرک؟ .
"باورها را زیرورو کردن
ومسبب "سوقضاوت ها" شدن
فقط کار ترسوهاست!!"
نامشان مرد
ومانندخرگوش ها از صیاد می گریزند...
به هویت فقط مردند
وبه ماهیت...نگویم بهتر است!
و
اما من؛
زنی که چکامه هایش را در تارهای صوتی حنجره اش خفه می کند..
زنی که ماندن می داند،
اما می رود
تا حرمت بدارد
بودن کوتاهش را...!

زنی که تمام هستی اش را می دهد
تا مسند نشین روحش نداند
او تکه های قلب شکسته اش را
چه تمهیدی خواهد اندیشید..!
می شکند؛
اما خرد شدن کالبدش را به یادگار
می برد از عشقی که بی رحمانه تاخت!

زنی که به قامت زن است
اما مردانه می رود....
مهناز معینی
پیشکش وجود نازنینت

@};- @};- @};- :x :x :x


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 22:10

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام
بانوی ادیب سرکار خانم کبود وندپور
بسیار زیبا وادیبانه-لذت بردم از داستان زیباودلربای شما

حرف از عشق شد وپاییزو هفت خان عشق -من هم سپیدی تقدیم می کنم

فصل بلوغ- پاییز-

-

شراب فصل جدایی
دراین کوچه های دلتنگی
چه سرقت می کند
همه ی مرا
ورقص مستانه ی برگهای خزان دیده
بین زمین سرد وآسمان غبار آلود
وخش خش این افسردگان دلداده
چه هلهله ای بپا کرده
کوبیدن کوس رسوایی
دلداگیِِ شاخه وبرگ

پاییز دامن رنگی ِعریانیِ خودرا
بدست بی درایت باد سپرده
تا زیر گلبرگی از شب بوها
هجا کند سرد عاطفه را

وانار ِِ -شیرین-
با گونه گل انداخته
جر داده لباس دلتنگی اش را
برای لبخندی سرخ
هدیه به روزهای بی رونق چمن
تا دانه دانه
آرزوهای نشمرده اش را
بشمرد
با صدای دورگه اش
پسرکی در لبه پرتگاه بلوغ
برای اولین بار
دراین قحط -عاطفه وعشق

وباز سکوت رمز آلود اتاق
وپنجره ای که بلند بلند می خندد
ونسیم ملایمی که ورق می زند
صفحه ای از دفتر خاطرات
وباز
خزیدن در آغوش خاطرات

نازنینا
دراین غربت آسمان
وسردی ِِتن زمین
بخیه بزن لبهای پر خنده ی پنجره را
کنارم بنشین
دور از چشم این ریزگردهای هیز
وسر برشانه ای تو
می خواهم هجا کنم
بلوغ این عشق را
ما دیگر دوابدیت موازی
دولب تفته غبار گرفته
دو آغوش کویر دیده
نیستم

ما همان عاشقان
دیروزیم
@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:39

درود بر استاد ارجمند و طبیب مهربان
بسیار لطف کردید و ممنون بابت قلم زیبا و سپید گرم و پر امیدتان
بسیار به دلم نشست
وباز سکوت رمز آلود اتاق
وپنجره ای که بلند بلند می خندد
ونسیم ملایمی که ورق می زند
صفحه ای از دفتر خاطرات
وباز
خزیدن در آغوش خاطرات


دلت گیر کسی باشد
واژه ها عصیان می کنند
افسار می درند
و تو
در هر واژه
زنی را به دار می کشی که ؛دوستت دارم؛ را فریاد نزند
به جایش شعر ببافد
حتی اگر بافته هایش
دلش را گرم نکند آنی ...
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 22:35

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانو کبودوندپور
"معجزگر 3 " را دوست داشتم و ایده ی جالبی بود که آن را به اینجا رساندید.
هفت تپه را عبور کرد تا به شهر عشق برسد.
درباب پی نوشت سوم، امیدوارم شوخی باشد
برای شما بهترین ها را آرزو می کنم
@};- @};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:46

درود بر شما آقای شریفی
خوشحالم از حضور گرمی بخشتان در این روزهای سرد و دلسردی ام
این دنیا همه چیزش شوخی نیست
رفتنها و آمدنها
خوشحالم که در کنار شما بوده ام
باشد که ابدی باشد این همدلی و همزبانی!

زمان آدم ها رو دگرگون میکند

اما تصویری را که از آنها داریم
ثابت نگه می دارد
هیچ چیز دردناک تر از این تضاد
میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره ها نیست

مارسل پروست


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 00:00

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

وقتی معلمی کرده باشم
مثل معلم نمی نویسی
مثل دل معلم هم نمی نویسی
مثل دل ,اشق یک معلم می نویسی
یکبار دیگر می آیم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 10:48

درود استاد ارجمند جناب عامری گرامی
لطف شما مستدام
قدم رنجه می فرمایید ...
@};- @};- @};- @};- @};-
انتظار! شغل اول من است


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 01:11

نمایش مشخصات سارینامعالی دوستون دارم....


پس،کامنت آخر...:x


@سارینامعالی توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 01:22

نمایش مشخصات سارینامعالی عادت کردم،هر زمان دنیا خواست مرا بفریبد، چشمهایم را از عشوه های دلبرکانه اش بدزدم و نصیب آن انتها کنم...آن تابلوی بزرگ که آن انتها،کنار جاده ایستاده تا به وقتش برام سفر خوشی را آرزو کند.
عادت کردم به این آخرین ها.......میدونید؟یه جورایی کرخ شدم مقابل این آخرینها نهایتش دردخندی میزنم و میگم: باشه...همه رفتن..توهم برو...

هرچی تعویق بندازی هشدار زندگی رو...آخرش باید بیدار شیم از این رویای شیرین....


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:25

سلام توت فرنگی خودم :x
منم دوستت دارم همشهری;)
دنیا سراسر فریب است
چه متن قشنگی نوشتی عزیزم
(چشمهایم را از عشوه های دلبرکانه اش بدزدم و نصیب آن انتها کنم...آن تابلوی بزرگ که آن انتها،کنار جاده ایستاده تا به وقتش برام سفر خوشی را آرزو کند. )
در کنارتان هستم دور یا نزدیک
نه مثل اقای پرتو دیر به دیر و نه مثل آقای جولایی مقدم ۲۴ ساعته !!:D
نمی دونم این هم سایتی عزیز چراهمیشه هست و چرا هیچ داستانی رو نمی خونه ؟!

گاهی
آدم ها برداشتشان از عشق و تعهد
هر لحظه کنار معشوق بودن است ...
در حالی که
این درست نیست!
اگر شما دو تا پرنده را به یکدیگر ببندید
آن ها در مجموع چهار بال
خواهند داشت
اما
هرگز موفق به پرواز نخواهند شد
@};- @};- @};- @};-
قلمت سرفراز
گل وجودت بی خزان@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 12:01

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت عالی بود
میفهمید چی میگم؟
عالی بود
ممنونم@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 12:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اینجا..
این چند وقت یادگار روزای شیرینی بوده..شیرین
شبیه به انسانیت سبزی ک تو قلبتون قلمبه شده
عاجزانه میخوام بنویسید وبه اشتراک بزارید و..باشید@};-
دوستون دارم


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:30

سلام راضیه ی عزیزم
مثل گشت نامحسوس شدی دختر گل!
کجایی؟!‌کدوم دانشگاه؟!‌کدوم رشته ؟!‌
دخترای کرد که قایم نمی شن همیشه اسلحه به دست آماده اند!
هر کجا هستی باش! پیروزی و سعادت تو را از پروردگار خواهانم
باز هم می نویسم و کنار دوستان می مونم :x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


ﺍﯼ ﺭﻫﮕـــــﺬﺭ . . .
با ﻧﮕـﺎﻩ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬـﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻋﻤـﻖ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺣـﺮﻭﻑ ﻭ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾــﻢ ﺑﻨــﮕﺮ...
ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺤﻪ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺭسم ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ، ﻣﺮﺍ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﻓﺮﺍﻣﻮشی ﺑﺴﭙﺎﺭ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎ " ﻣـﻦ" ,
"ﺍﺣساسم" ,
"ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭﻭﻧﻢ"
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫم آﻥ ﺭﻭﯼ " ﺱَ ﮒَ ﻡ " ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﯿﻢ !!!
ﺑﺎ ﻫﺮ ﺣسی ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺨﻮﺍﻥ ,
ﺍﻣﺎ . . .
ﺣﺮﻣﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ . . .
ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ... ﺧﺎﻧــﻪ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍست . .
=((


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 13:37

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام دوباره
علوم سیاسی میخونم بانو.ترت حیدریه.تفنگمم دستمه
:">


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:18

موفق باشی گلم
سیاسی نشی یه وق
یه راضی بیشتر نداریم که;)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آبان 1395 - 18:05

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماه بانوی عزیزم شهره نازنین
داستان عاشقی عرفانی تان را خواندم بر دل و جان تاثیر گذاشت . بسیار عالی قلم چرخانیدید
در این روزگار چیزی که زنگار از دل ها پاک می کند طبیعت است و شما چقدر عالی به این موضوع اشاره کرده اید .
لذت بردم اما پی نوشت آخر پکرم کرد این روزها درسته که وقت حکم کیمیا پیدا کرده ولی اندک وقتی که ن سایت می گذاریم مارا برای نوشتن ها ترغیب می کند و دل هایمان را شاد .
امیدوارم دوستی پاک و بی شائبه خود را از داستانکی ها دریغ نفرمائید عزیز دلم
سپاس از این داستان زیبا
برای تان موفقیت روز افزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:35

درود فراوان مهربانوی سایت
بانوی سخاوت و مهربانی که خودش این روزها کم کار شده !‌
ممنونم از نگاه همیشه مهربان و همراهی و همدلی تان طی این سالهای خوب که در داستانک بودم!
بهترین ها برای من داستانکی ها هستند که نه می توان فراموششان کرد نه رها
خوشحالم از اینکه شما را دارم

دلم که می گیرد
باران می بارد
و باران
چه هق هق زنانه ای دارد...
ارادتمند وجود نارنین شما
تنور دلتان گرم و روشن
سایه تان مستدام

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مهدی باقری مهارلویی   ارسال در دوشنبه 10 آبان 1395 - 00:45


بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد رنج گل بلبل کشید و بوی گل را باد برد.
ساعت ۱٠:۳۸


مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" یی

بر نیاید دگر آواز از "من"!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد!

آه !

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شیرین" ،

تیشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد .

کار "شیرین" به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!!


@مهدی باقری مهارلویی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 10:48

درود بر شما آقای مهارلویی
عجب شعر قشنگی=((

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد!

آه !
تقدیم حضور مهرآمیزتان :

و گفت :
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم
از بهر آنکه عشق
خود او را صد بار
سوخته است
(عطار)


اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را تماشا کند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن ِ طوفان ها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید
رفته است تا دیگر بازنگردد...

(بیژن جلالی)
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مهدی باقری مهارلویی Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 23:41

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی سلام.
سرکار خانم وندپور
به شما توصیه میکنم کتاب پیکر فرهاد از عباس معروفی را بخوان البته نه برای اینکه چمدانت سنگین بشه یا از قطار پیاده بشی فقط برای اینکه جرعت کنی در چمدونی که به دوش داری رو باز کنی بعد از یه کم تحمل ، یه گوشه چمدونی و بارش رو رها کن و بعد مثل پری بر روی نسیم سحری به سوی نا کجا آباد حرکت کن شاید ، شاید برسی به مقصد..


@شهره کبودوندپور توسط مهدی باقری مهارلویی Members  ارسال در سه شنبه 11 آبان 1395 - 23:42

نمایش مشخصات مهدی باقری مهارلویی مسعود فردمنش > Quotes > Quotable Quote
مسعود فردمنش
“من
تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم
من بهار عشق را ديدم، ولي باور نکردم
يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم
من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت”


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 13:25

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر شهره عزیز
گذاشتم آب ها از آسیاب بیفتد و همه احساسم از معجزه هایی که هرگز اتفاق نیفتاده و نمی افتد فروکش کند .بعد بیایم و برایت بنویسم
تو برگشتی در داستانت به ده کوره های سال های جوانی...اما من برنگشتم...ترسوتر از آنم که برگردم...از برف می ترسم...از سرما واهمه دارم و از جای خالی ها...!! فکر نکنم برگشتن چیزی از رنج این قصه کم کند...باید برگشت کنم به درون خودم که نمی کنم باز هم واهمه دارم که دو دوتایم مثل همیشه بلنگد...
شما از معجزه بنویسید...برای ما که وعده معجزه داشتیم ..نیفتاد...کسی چه می داند شاید افتاد...مهم این است که برف بیاید
ممنون که نوشتید


@فرزانه بارانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:18

درود بانوی عزیز و نازنین
فرزانه ی فرهیخته
شرمنده بابت تاخیر
من فقط ادعا داشته ام
هیچگاه پای رفتن نداشته ام
افلیج عشقی ام ...


گفت
فراموشم كن
من در هيچ خياباني با تو قدم نزدم
زبانم بند آمد كه بگويم
قدم نزدم
ولي در تمامِ كوچه هاي اين شهر
به تو فكر كردم!

@};- @};- @};- :x


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:17

نمایش مشخصات ک جعفری


شهره ...................... @};-




@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:20

عزیز دلی مه روی من @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آبان 1395 - 23:49

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام به بانوی مهربانی ها
دلم هواتو کرد و یه سر به داستانکی ها زدم
نکنه تو هم مثل من بی وفا بشی و سر نزنی به بچه ها .البته روزگار با هر کسی یه جور بازی میکنه مهم اینه که دل یاد دستان رو حک کرده اینقدر محکم که مجازی ها رو هم حقیقی میکنه
داستانت زیبا بود بانو
نه دیگه به سبک خودم نقدت کنم
و اما :D
بانو چقدر دیالوگ ؟
بانو چقدر جملات ادبی ؟
اونقدر زیاد بود که منو از محوریت داستانیت دور کرد
عاشق و معشوق برای داستانها نیست برای شعرهاست
توی داستان عشق باید به تصویر کشیده بشه نه اینکه گفته بشه
این داستانک تقدیم به شما

در خانواده پنج نفری ما فقط مادر بود که از مزه نان تازه خوشش نمی آمد ...
هر جا هستی دلت شاد .تنت سلامت و ایام به کام باشد خواهر مهربانم :x :x :x :x :x :x :x :x
آرزومند آرزوهایت @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 13:23

درود بر تو یار بی وفای خودم
بی وفایی رسم ما نیست جانا
خیلی خیلی خوشحالم که اینجایی
همچنان پر انرژی و پر از نقد
راستش بانو ما را چه به نوشتن؟! آن هم داستان
می نویسیم که منفجر نشویم
:x :x :x :x :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


هر غروب در افق پدیدار می‌شوی
در دورترین فاصله‌ها
آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،
من نامت را فریاد می‌زنم
و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم”
اما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود
و صدایم به تو نمی‌رسد


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 14:58

نمایش مشخصات بهروزعامری خوشحالم که
شعر می خوانم
موسیقی میشنوم
خوشا بحال شاعر
خوشا نوازنده

خوشا من
خوشبختا من
پایدار باش تو

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 12:13

درود بر شما استاد عزیز و بزرگوار
بسیار لطف دارید به این شاگرد کوچکتان:">
ممنونم ازپیامهای انرژی بخشتان!
خدا کند آنگونه باشد که می فرمایید
هرچند دشمن عزیزی دارم و سرسخت!! که مدام در مغزم میکند که تو ادای خوب بودن در می آوری!
اما تلاشم برای پاکی روح و اندیشه یک آرمان بزرگ است
به دور از دنیا و مادیات و مقام
می کوشم برای
عشق
نوع دوستی و
مهربانی
شاید روزی به انسان بودنم ایمان آورم @};- @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 27 دي 1395 - 12:15

درود بر شما استاد عزیز و بزرگوار
بسیار لطف دارید به این شاگرد کوچکتان:">
ممنونم ازپیامهای انرژی بخشتان!
خدا کند آنگونه باشد که می فرمایید
هرچند دشمن عزیزی دارم و سرسخت!! که مدام در مغزم میکند که تو ادای خوب بودن در می آوری!
اما تلاشم برای پاکی روح و اندیشه یک آرمان بزرگ است
به دور از دنیا و مادیات و مقام
می کوشم برای
عشق
نوع دوستی و
مهربانی
شاید روزی به انسان بودنم ایمان آورم @};- @};- @};- @};-
این خودسروده تقدیم وجود نازنین شما :


شاید
من همان کوچه ی بی تابِ باران زده ی
جنب خانه ات هستم! ...
اهل زمستانم،
تب کرده ی عشق!
پاهایم را کاشته ام میانِ باغچه ی
روبه روی خانه ات
دستهایم
شمعدانی
پشت پنجره ات!
را
مستِ خواب
می کند.

آری این منم
زمستان!
بسانِ عجوزه ی ژنده پوشِ
سپیدگیسو،
هو که می کشم
زمان
می ایستد در کنج قفس
فاخته ...
تو به دل نگیر
باد
های و هو دارد
ابر فقط می بارد...
زمستان !
در همسایگی
چشمان غزل خوانت
شکوفه
می کند
پیشتر بیا
صدایم کن
اردیبهشتِ
خفته میان حنجره ات
لبانم را
گلاب اندود می کند
به شور و
شعر
شین کاف@};- @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 فروردين 1396 - 09:31

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانوی طلایی
سال نوتون مبارک باشه
دام تنگتونه وهمچنان دوستون دارم


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 ارديبهشت 1396 - 12:03

درودها راضیه عزیزم
سالی سراسر نیکی برات آرزو می کنم :x :x :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.