زق زق سینه

آدما عجیب غریب نیستن اما بعضی وقتا، بعضی جاها نقطه ای از بدن بعضی از آدما می لنگه.یعنی نقطه ای از بدنشون تاب برمی داره، درست اینجاهاست که بعضی از آدما عجیب غریب میشن.
منم! زیر مجموعه ی همین دسته م.بعضی وقتا،بعضی جاها یه جورایی عجیب غریب می زنم. یعنی یه نقطه ای از بدنم می لنگه.دقیق تر بگم زیر سینه م تاب برمی داره...درست از زیر قفسه ی سینه م می لنگه تا سه سانت پایینترش و همچی زُق زُق می کنه که انگار یه کش سه سانتی زیر سینه م می بندن .
زمسون سی سال پیش ،شبی که فرداش آواره ی دنیا شدم دلم همچی دریا خواست که پا شدمُ عزمُ جزم کردم و دو ساعت از نیمه شب گذشته خودمُ به آب رسوندم.
تو اون تاریکی که چش چشو نمی دید و باد مثه یه گرگ گشنه هو می کشید رو کنده ی ول شده تو ساحل ولو شدم و همچی زل زدم به اون دور دورا که اگه یکی سرمو گوش تا گوش می برید حس نمی کردم.
موج که به زانوهام زد اون کش سه سانتی برای اولین بار به جونم افتاد و زیر سینه مو به زُق زُق انداخت. یعنی زیر سینه م تاب برداشت.
تاب که برداشت پا شدمُ با کت و شلوار اتو کشیده و تر و تمیزم رفتم تو آبُ پاکت سیگار و فندکمُ گرفتم بالا که یه وقت خیس نشن...اصلا حالیم نبود که چقدر از ساحل فاصله گرفتم ولی انقدر بود که تو سرمای سگ لرزون آب زد زیر گلومُ کرم سیگار تو مغزم دویدن گرفتُ پشتمو کردم به موجُ یه نخ سیگار گذاشتم بین لبامو آتیشُ گرفتم زیرشُ رو انگشتای پا بلند شدمُ سیگارمو کشیدم.
وقتی آواره ی دنیا شدم این کش بیشتر و بیشتر و بیشتر بلای جونم شد.یه روز تو ترانسیلواینا و یه روز تو متروکه های ژاپن و یه روز تو سواحل آفت زده ی موگادیشو و یه روز تو یه جهنم دره ی دیگه.
تو آمستردام کش سه سانتی همچی به جونم افتاد که روبروی بزرگترین کاباره ش به سرم زد و پاهامو هم عرض شونه م باز کردمُ پای راسمُ عقبتر گذاشتمُ رو زانو نشستمُ دس راسموُ بالا آوردمُ و انگشت کوچیکه و کناریشُ خوابوندم کف دستم و اشاره و بزرگه رو به جلو گرفتم و شَس رو بالا دادم . مثه یه شاه کُش خوش دست شد.
روبروی سمت راست صورتم نیگرش داشتمُ چش چپمُ بستم و نفس عمیق کشیدم و چند لحظه بعد ماشه رو چکوندم، تق ! تق! تق!
بلافاصله پا شدم و نوک اسلحه مُ فوت کردم و تو قبضه ش گذاشتم و به راه خودم ادامه دادم.
یه سال بعد وقتی تو استکلهم این کش سه سانتی دوباره زیر سینه م افتاد فهمیدم تا ابد با منه. تو رستوران مردی پشت میز کنار میزم نشسه بود و با آب و تاب واسه هم نشینش تعریف می کرد که چطو به شیش تا زن تو یه سال تجاوز کرده. همون نقطه از بدنم و همون کش لعنتیُ و همون زق زق! بلند شدمُ و رفتم کنارش نشسمُ پاکت سیگارمُ درآوردم و بهش تعارف زدم.با تعجب نگام کرد و با مکث یه نخ برداشت.خیره بهم با آرامش کشیدیم. ماتَم شده بود. کام آخرو که گرفتم بلند شدم و تف حجیمی انداختم کف دسمُ شپلق تو گوشش خوابوندم. اشک از چشماش بیرون پاشید. تا به خودش بیاد زدم به چاک . وقتی سوار تاکسی شدم صدای فحش و ناسزاهاش تو گوشم پیچید.
تو ملیله وقتی زن باربر سرپا بند نشد از قضای حاجت زق زق سینه برام عادی شد. جلوتر رفتم و روبروشو وایسادم و کله مُ خوابوندم تو صورت صاحب بارشونُ و همه ی باربرا رو به خط کردم و فرستادمشون توالت!
تو ژوهانسبورگ اون همه ی بچه ی نامشروع جورواجور رو که دیدم ، رفتم تو کاباره نشسم و یه دل سیر گریه کردم. دسامُ رو میز قفل هم کردم و سرمُ گذاشتم بین شونُ همچی اشک ریختم که کافه چی اومد و به شونه م زد و با دسش به در اشاره کرد و گفت: گم شو زودتر!
تو بمبئی با یه دزد خونه یکی شدم که بچه دار نمی شد و تو خونه ش دسشویی نداشت! بغلش کردم و گفتم: دسشویی رو خوت باس یه کاری کنی! ولی بچه ت با من.
با تاریکی ، از دیوار بالا رفتیم و بچه ی پدر مادر مرده ی برادرشُ از پرورشگاه برداشتیم و زدیم به چاک.
چین رو که گز میکردم دیدم دسه دسه زن مثه یه جنین شکل گرفته تو یانگ تسه شناورنُ آب اونا رو با خودش می بره که تو توربین فرانسیس حل کنه.
پنج روز تموم نخوابیدم . بعد این پنج روز با هفت زن ازدواج کردم و یه سال بعدش هر کدوم از زن ها سه قلو دختر زاییدن . روز آخر همه رو جمع کردم و بوسیدم و خداحافظی کردم و به راهم ادامه دادم و تو مسیرم برای مجسمه ی مائو سیگار آتیش کردم.
**************************************
سی سال تموم آواره ی این سر و اون سر دنیا بودم. خیلی جاها و خیلی وقتا زیر سینه م زق زق کرد و کارای عجیب غریب انجام دادم.
دیروز رسیدم خونه! بوی نم و گرد و خاک و خل خونه که تو دماغم می پیچه همچی کش سه سانتی کش میاد که همه ی بدنمُ می لرزونه.
بوی کهنگی یه حس مبهمی بهم میده.تو اتاق راه می رمُ عمیق وسایل رو بو می کنم و همزمان چشامُ می بندم و بو رو تو ریه م می دم. وسایل رو دونه دونه بو می کشم تا می رسم به یه قاب عکس که پر از گرد و خاکه و اصلا مشخص نیست که کیه و چیه.
همین که برش می دارم قلبم همچی به تالاپ تلوپ میفته که یقین می کنم این کش سه سانتی یه صخره س رو قلب من.
قاب عکس می ذارم رو میزُ خودم می شینم رو مبلُ بهش خیره می شم. انگار یه آشنای فراموش شده ست. حس ترس همه ی وجودمو می گیره. ساعت هر چقدر جلوتر می ره منم بیشتر تو گرداب خاطراتم گم می شم و دیقه به دیقه بیشتر می فهمم که بیهوده تر دس و پا می زنم.
حضور وحشی ثانیه ها پیشونیم رو داغتر و داغتر می کنه. میزو جلوتر می کشم و دسم رو دراز می کنم تا گرد و خاکُ از روش بتکونم اما دسم جلو رفتنی نیست.
پا می شم و می رم پنجره رو باز می کنم و قاب عکسُ تو مسیر باد قرار می دم تا شاید بادی بوزه و گرد و خاک رو با خودش ببره اما افسوس که امید وزش باد تو یه بعدازظهر آروم و صاف تابستونی فقط حماقته!
زمون که میگذره به حماقتم پی می برم و میام و دوباره رو مبل می شینم و قاب عکسُ رو میز می ذارم.
آشوب از دیدنش و همزمان ترس از ندیدنش تو دلم ولوله به پا می کنه. دسامُ مشت می کنم و مدام بهم می کوبونمشون.
شبیه آدمی می شم که بین چهارچوب در گیر افتاده و چند نفر اونو به بیرون می کشن و چند نفر به داخل و هر دو سمتش دره ست!
انگشت اشاره مُ با تقلا سمتش می برم. مثه مارگزیده ها عقب می کشم و دوباره زل می زنم و یه کم بعد دسامو رو میز می ذارم و نوک زبونمُ درمیارم و دور لبای خشکم می کشم.
یه بار دیگه دسمو جلو می برم و بازم عقب می کشم.
این بار چشامو می بندم و دسمُ جلو می برم و مثه یه کوری که اسکناس دسمالی میکنه دسمالیش می کنم.
همین که چش باز می کنم می بینم یه چش لعنتیش بیرون زده.
انگار به یه سمت کشیده شدم .شبیه آدمی می شم که لبه ی کوه وایساده و هر لحظه منتظره که پرتش کنن اما بی هوا کوه خودشُ کنار می کشه و زیرپاشو خالی می کنه. انگار کوه زیر پام خودشو عقب کشید. انگار گرداب منو چرخوند و یهو قورت داد. دیگه کشیده شدم.
قاب عکسُ برمی دارم و کف دسمُ می کشم و همه ی گرد و خاکشُ پاک می کنم و به سینه م می چسبونم ، همچی قلبمُ آروم می کنه که انگار اصلا تپیدن بلد نبوده.
خود خودش…سی سال پیش، درست چند ساعت قبل اینکه هوس دریا کنم…… درست چند ساعت قبل پرواز گذاشتمشو رفتم…
قاب عکسو از سینه م جدا می کنمو ساعت ها بهش زل می زنم همچی که نمی فهمم کی تاریک میشه! هر چه هوا تاریک تر می شه قاب عکسو بیشتر نزدیک چشمام می گیرم … همچی که وسط شب دیگه چسب چشمامه… ولو می شم رو مبلو پاهامو میندازم رو میزو دستامو رو شکمم قفل هم میکنمو تو مدهوشی با چشای گریون که یه قاب عکس روشونه خوابم می بره!!
با هجوم نور اول صبح به روی پرده ی نازک و خیس چشمام یه حسی بهم میگه: دنیا رو تنها با زق زق سینه ،عشقه!
*****
پ ن : هدیه ای فراموش نشدنی از یک دوست...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

ح شریفی ,فاطمه زاهدی تجریشی ,آزاده اسلامی ,الف.اندیشه ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,رضا فرازمند ,عطیه امیری ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,حمیدرضا محدثی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینا معالی ,سارینا حدیث ,محمد علی ناصرالملکی ,سبحان بامداد ,حسین روحانی ,مریم مقدسی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (24/11/1394),سارینا حدیث (24/11/1394),الف.اندیشه (24/11/1394),شهره کبودوندپور (25/11/1394),همایون به آیین (25/11/1394), ناصرباران دوست (25/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (25/11/1394),زهرا بانو (25/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (25/11/1394), ناصرباران دوست (25/11/1394),حسین روحانی (25/11/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (25/11/1394),آزاده اسلامی (25/11/1394),رضا فرازمند (25/11/1394),بهروزعامری (25/11/1394),محمد شاهکان (26/11/1394),زهرا بانو (26/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (26/11/1394),مانی مزدک (26/11/1394),سحر ذاکری (26/11/1394),همایون طراح (26/11/1394),زهرا همتی (27/11/1394),آزاده اسلامی (27/11/1394),آزاده اسلامی (27/11/1394),سبحان بامداد (27/11/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (27/11/1394),فاطمه رنجبر (28/11/1394),آرمیتا مولوی (28/11/1394),شيدا سهرابى (29/11/1394),حمیدرضا محدثی (29/11/1394),محبت امیرنژاد (30/11/1394),مجتبی بهشتی (10/12/1394),عطیه امیری (29/12/1394),سید علی الحسینی (17/1/1395),سارینا معالی (21/1/1395),رضا فرازمند (3/2/1395),همایون به آیین (23/4/1395),همایون به آیین (25/10/1395),همایون به آیین (21/1/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 22:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن زنبیل دخملم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دخترت غیبتش زیاد شده
دفعه ی دیگه علاوه بر مامانش باباشم باید بیاد غیبتش رو موجه کنه ;) x-(


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) مامان بزرگ موجه مي كند =))
نوه منو مي گيد ؟؟
حالش خوبه به همه تون هم سلام رسوند
مياد اين روزها :)
@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 20:15

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن خودم رفتم ادبش کنم ...اون منو ادب کرد:( (:D )


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 22:37

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن اینم زنبیل خودم و هرکسی عشقش کشید:)
در راه رضای خداس کلا این زنبیل:D
برم برمی گردم شهره جونم
و سلام@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام از ماست آبجی
منتظر می مانیم;) :x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 20:14

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره:x :x
من اومدم:D
آبجی دوقلوم چطوره؟؟
دیر به دیر میای سایت شهره...ازت دلخورم:(
زودتر اصلاح کن این رفتارتو;) :D
داستانت رو 3بار خوندم عزیزم..
خیلی روون بود و انگار زق زق سینه منو هم بینش نوشتی.انگار داشتمبعضی جاهاش خودمو می خوندم...
اونجاش که شپلق زده تو گوش اون آقا و فرار کرده از ته ته دلم خندیدم...هر سه باری که خوندم تااونجاش می رسیدم می خندیدم;)
من که اینجوریم..یعنی تا میام از یه داستانی عبرت بگیرم و استفاده کنم چشمم می افته یه بند و خندم میگیره ثواب نویسندم میره هوا:D
خلاصه که دوست داشتم...:*
شهره جونی زود زود بیاسایت دلم برات تنگ میشه:x
:)
:x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 20:16

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وای قلب یادم رفته بود چرا؟:-s
الان دوباره برگشتم اون بالا کوبیدم اون لایکووووووووووو:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطفه جونم
خوشحالم که همیشه حواست به من هست ! حواست به این دخترت هم باشه!
آره دیر به دیر میام ولی همیشه هستم مثل شماها نیستم که یه دفعه یه هفته غیبم بزنه ;)
خوشحالم کش سه سانتی زیر سینه ات به کار افتاده :) و زق زق می کنه
ما زنا هرچی می کشیم از این زق زق سینه است
خوب خنده هم ثواب رو می بره بالا :-/
باز خوبه این دفعه اشکت لب مشکت نبود !!
چشم زود به زود میام سایت
آخر هفته کمتر
تو هم تنبل شدی تو نوشتن خانوم معلم
دوستت دارم
با ارزوی برآورده شدن آرزوهایت :x :x :x
@};- @};- @};-
@};- @};-
:*

خوش آمدی... بنشین... آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 23:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خواهر نازنينم ماه بانوي مهربان
سرانجام پنجره نظرات باز شد و من موفق شدم براي عزيزم كامنت بنويسم :">
داستان زيبايي بود قصه عشق پاياني ندارد شخصيت داستان در غم از دست دادن معشوقه اش دگرگون است و در خيالش با افكار متضاد و ضد و نقيض در جدال است و الخ ...
عزيزم داستان را دوسه بار خواندم و هربار لذت بيشتري بردم اما منتظر استاد و برادر بزرگوارمون مي مانم تا از نظرات ايشان نيز بهره ببرم
براي قلم زيباي تان كه نمونه رشد انديشه هاست آرزوي موفقيت روزافزون دارم
شاد باشيد و لحظاتتان همراه با عشق و سعادت .
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیزم
خواهر مهربان و خوش قلب
ممنونم که چندین بار خوندید و خوشتون اومد (افتخاری است برای من)
هرجای جهان که بروی ! عاشق هر کسی که باشی این زق زق سینه است که انسانیت را زنده نگاه می دارد!
عشق هرگر نمی میرد و هر بار به شکل زنی یا مردی یا کودکی یا پرنده ای به سویت باز می گردد:x
برایتان آرزوی سلامتی و پیروزی دارم همیشه و همه جا @};- @};- @};- @};-
گفت شانه ای می خواهم برای گریه کردن ..برای خواب خستگی هام
گفتم این شانه ی من برای تو
زنی ام با شانه های مردانه ...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 09:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست در دیدی کلان "زق زق سینه" حکایت دربدری و سرخوردگی کل بشریت است که برای یافتن حقیقت از خویشتن خویش سفر می کند دنیارا می گردد . می گردد وجز تباهی ئگمراهی وفقر و آوارگی وتبعیض چیزی نمی بیند . ودست از پا درازتر به جایگاه اولش بر می گردد درحالی که فقط دریافته است که باید با آن زق زق سینه کنار آمد .چون کاری از دست تو بر نمی آید . تو کلاه خودت را بچسب که باد نبرد .. حکایت گریز بشر است ازخود که به دنبال عشق گمشده اش دنیارا زیر پا می گذارد با تمام بدبختی های بشر دست بگریبان می شود ونهایتا می فهمد که باید به خویشتن برگردد.
در دیدی محلی حکایت هموطنانی است که به دنبال زق زق سینه و شاید احساس خفقان دست از علایق شسته به دل دریا می زنندو تمام مشکلات آوارگی وغریبی را در تمام دنیا می گردند و چیزی جز بدبختی انسانها نصیبشان نمی شود .و بعد از گذشت سی سال دست از پادرازتر به منزل اصلی ومولد و موطن خود باز می گردند . همه چیز باخته
در دیدی خطر ناک حکایت آنهاست که می روند دنیارا اصلاح کنند و سی سال بعد می فهمند که باید خوشان را اصلاح می کردند .
در هر حال آن قاب عکس خاک گرفته را آیینه ای دیدم که خودم را پس از سالها دربدری به خودم نشان می دهد آینه ی غبار گرفته ای که حتی جرات پاک کردنش را ندارم تا ببینم که فقط با یک چشم به دنیا نگاه کرده ام و نفهمم که در تمام مدت عمرم دربدر پیدا کردن خودم بوده ام .
زق زق سینه را پیشترها حافظ اینگونه بیان کرده بود

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف********و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد
ادامه


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 09:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد
این همه شعبده ها عقل که می‌کرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد
درودر بر بانو ی فرهیخته وهنرمند سرکار خانم کبودوند پور
عرض ادب واحترام
داستان زیبا و دلنشینی بود حتی اگرتمام برداشت بنده از داستان زیبایتان اشتباه و خودسرانه و کوتاه بینانه بوده باشد . بازهم چیزی از ارزشهای داستان شما کم نمی کند .حکایتی که هنرمندانه از دل روایت شده و بسیار عالی نقش بسته و تمام شده .
انتخاب زاویه ی دید و نوع زبان محاوره ای بسیار فضارا ملموستر کرده بود .
ممنون بخاطر این داستان زیبا
پاینده باشید و نویسا
سربلند وسعادتمند
پیشکش با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط الف.اندیشه Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 10:45

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر استاد

مثل همیشه برداشت و تفسیر عالی و قابل تامل


@الف.اندیشه توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:40

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما عرض ادب و احترام
پیشکش
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:00

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) ممنون استاد و برادر بزرگوارم استفاده كرديم
@};- @};- @};-
@};- @};-

@};-


@زهرابادره (آنا) توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام ویژه خدمت خواهر گرانقدرم
شرمنده می فرمایید !
پیشکش
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام، درود و عرض ارادت فراوان خدمت شما جناب باران دوست و استاد کریمیان گرامی !
این روزهای خلوت سایت! چقدر کامنتهای زیبا، پرمغز و پرانرژی شما می تواند مشوقی باشد برای کسانی که تصادفی به سایت سر می زنند!
بی تعارف بگویم که وجود نازنین و قلم ارزشمند شما چه در نوشتن داستان چه در رمزگشایی داستانهای دوستان موهبت و غنیمتی است که نصیب یکایک ما شده
خدا شما را برای خانواده ی داستانکی ها حفظ کند!
از تعبیرهای زیبای شما بسیار بسیار محظوظ شدم
. سالها سفر کردیم! مثل کیمیاگر بی آنکه بدانیم سفر باید از درون آغاز شود! از همان لحظه که قلب زق زق می کند
یعنی مسافری ...
سپاسی ویژه هم بابت غزل زیبای حافظ که قبول زحمت نمودین و صفحه ی ما را آراسته کردید
در پناه حق پیروز و سبز باشید

کاش برسد روزی که
راننده اتوبوس‌ها در ترافیک
برای مسافران ویالون بزنند
شاطرها
هنگام چانه گرفتن
با یک آهنگ بندری ریتم بگیرند
و دیکتاتورها
به سیاره دیگری بروند و
ما را به حال خودمان بگذارند
شاید آن روز
من هم از نوشتن دست بردارم
با یک دماغ گنده قرمز
وسط میدان شهر
برایت پانتومیم اجرا کنم...
مهدی_باجلان

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 17:24

نمایش مشخصات ح شریفی سلام استاد


@ح شریفی توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 21:59

نمایش مشخصات ناصرباران دوست جناب شریفی بزرگوار
درود برشما@};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 10:48

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره عزیزم:x :*

داستان بسیار زیبا و روونی بود . پر مفهوم و عمیق .

استاد نظر کامل دادن و استفاده کردم . لذت بردم .

شاد و پیروز باشی.

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام اندیشه ی مهربان و دوست داشتنی
خوشحالم که یار و یاور همیشگی من و نوشته هام هستی
و ممنونم نوشته ای که متعلق به من نیست رو دوست داشتی ;) :)

همه شهرهای دنیا
در نقشه ی جغرافیا
نقطه های خیالی اند
مگر یک شهر
شهری که در آن عاشقت شدم...

:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- :*


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:12

نمایش مشخصات زهرا بانو
دل ديوونم از تو , تنها نشونم از تو
يه عکس يادگارى , که خودتم ندارى
شده رفيق شبهام , وقتى که خيلى تنهام
مى گيرمش روبه روم, بازم مى شى آرزوم
وقتى تو رو ندارم , وقتى که بى قرارم
چشمامو باز مى بندم ,شايد بياى کنارم
دل ديوونم از تو , تنها نشونم از تو
يه عکس يادگارى که خودتم ندارى
شده رفيق شبهام وقتى که خيلى تنهام
مى گيرمش روبه روم بازم مى شى آرزوم
داره بارون مى باره , اما چه فايده داره
وقتى تو رو ندارم , که بشينى کنارم
چشمامو باز مى بندم , به گريه هام مى خندم
تو رو صدا مى زنم , شايد بياى ديدنم ...



سلام بر شهره بانوى عزيز

شاهکار عاشقانه مازيار فلاحى تقديم به شما ...


@زهرا بانو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ورق می خورد کوچه های تهران
میان انگشتان زنی
که اتفاقا من نیستم ،
زنی که شرجی جنوب در جیب هایش دارد
جنگل بلوط میان موهایش
و شعری بیات
که آخرین تیر ترکش اوست
برای شکار مردی
که اتفاقا تویی ،
مردی شبیه تهران
با عینکی سیاه
موهای دودی
که عطری گران قیمت می زند
و معتاد شعرست و عاشق کافه ها ،
چرا که در شقیقه های جنون زده اش
نبض زنی می زند
که اتفاقا من ام...!

سلام زهرابانوی عزیز و گرامی
ممنون برای ترانه ی انتخابی زیبای شما
صدای مازیار فلاحی رو هم دوست دارم
جام احساست لبریز
:x
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 11:14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم، ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم ، رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم رو به خودم داد میزنم . این آیینه است یا که منم
عالی و موفق باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 12:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما نویسنده ی خلاق و نقاش زبر دست
ممنون از همراهی شما


در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
باهمه نامهربانان مهربانی کرده ام
هم دلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

بعد از این برچرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه ای ازروزگاران کرده ام
نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم
می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام
دست تقدیر این زمانم
کرده همرنگ خزانم...

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 13:38

نمایش مشخصات حسین روحانی درود
اینکه آدم از خودش می گریزد و یا در گریز از زندگی است و یا اینکه گریز یک فعل است مثل خیلی از فعل های دیگر و هر انسانی باید امتحانش کند یا اینکه می گریزد تا به پناهگاهی برسد و شاید هم نرسد یک حرف است، اینکه خودش با پای خودش بگریزد، بی اختیار بگریزد و یا اجباری سبب شود که گریز را انتخاب کند چیز دیگریست.
آدم اونجایی اذیت میشه، خسته میشه، کش میاد و یا یه جیغ از ته گلوش میفرسته بیرون که از رفتنش، یا گریزش، یا کوچ ش، یا ترکش راضی نیست که معمولا هم کسی که پا به گریز بذاره هیچوقت راضی نیست.
واقعا چرا سرنوشت بعضیا اینقدر روند هستو مال بعضیا اینقدر داغون؟
داستان این شخصیت انگار خودم بودم.درسته موگادیشو نرفتم، توکیو نرفتم ولی هرجایی باشم غیر اونجایی که باید باشم همچین حسی دارم.
گاهی زمان مثه سقوط میمونه، گاهی مثه پرش میمونه،گاهی مثه یه خط افقی میمونه و برا بعضی ها هم پیص میاد مثه پاندول باشه.میره،میاد،میره میاد،میره میاد.خودت میری و میای ولی غافل از اینکه یه چند سانت بالاتر، سه تا عقربه دارن رو خط افق حرکت میکنن و تو رو هی به جلو میبرن،هی به جلو.اونقدر به جلو که وقتی دیگه تموم توانت رفت که دیگه حتا قدرت نداشته باشی رو قوس گرد پاندول تعادلت رو حفظ کنی، یهو می افتی و میبینی ای دل غافل تموم شدی و قراره روت با بیل خاک بریزن.آره داستان فوق زیبایی خوندم.
البته داستانتون اوج سلیقه هست.یکی شاید اصلا نتونه باهاش ارتباط بر قرار کنه و یکی هم شاید وقتی بخونش گریش بگیره.معلوم نمیکنه.
ادبیات خوب و روونی بود.و موضوعش رو اگه با حس بخونی مثه یه چاه حموم آدم رو تو خودش میکشونه به شرط اینکه چاهش کپ نباشه و نباشه و نباشه.
من یه عذر خواهی به شما و خیلی های دیگه بدهکارم.خب چون زیادی خجالتی ام دیگه روم نشد برم زیر صفحه ولی باورکنید ما هم بارو بندیلمون رو جمع کرده بودیم که بریم.کجاش رو نمیدونم.
آدما که احساسی باشن یه روز یه بیل بر میدارن و رو هرچیز باارزششون خاک میریزن.بعدش میرن، بعدش دوباره میان و با دستاشون زمین رو میکنن تا چیزای باارزششون رو که قبلا خاک کردن پیدا کنن.ولی گاهی ممکنه دیر بشه.
راستی شرمنده جواب ندادم کامنتا رو ولی همشون رو خوندم.روزی دیویست بار این سایته رفرش میشه.مت دلمون با داستان و داستانکی ها میمونه.فعلا که قعر چاه یم.اگه اوج فلک هم بریم باز یادمونه.
سبز و پیروز باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما دکتر
دشمنتون شرمنده آقای روحانی !
خوشحالم که زیارتتون می کنم و خوشحالم از خوانش این کامنت بی شیله پیله
حسین روحانی هر اخلاقی که داشته باشد خودش است
خودِ خودش
بی آنکه نقابی به چهره بزند و با چرب زبانی بخواهد خودی نشان دهد !
این حکایت تنها شما نبود! حکایت خیلی از ماهاست
مایی که می خوایم بریم یا اینکه از چیزی فرار کنیم و یا یه سری چیزها رو دفن کنیم ولی دقیقا هر چه دورتر می شویم خاطرات تلخ و شیرین یقه مان را می گیرند و تا مرز خفه شدن گلویمان را می فشارند!
به کجا توان گریختن ؟!
سالها پیش می خواستم بروم ! نتوانستم .گویی کسی دستم را کشید و محکم بر زمینم زد!
_ بتمرگ سرجایت!
وقتی دیدم پاهایم را گرفته اند اولش دلم شکست. گوشه ای کز کردم و از دنیا ب******** ....نه ظاهری ! باطنی
می گفتم ..می خندیدم ..مثل همه راه می رفتم ..مثل همه غذا می خوردم..خرید می کردم! بچه داری ...شوهرداری ...
اما دلم شکسته بود ..
نه چیزی شادم می کرد نه غمگین
کم کم یاد گرفتم دلم را بند بزنم ..مثل بندزنهای قدیم که قوری شکسته را بند می زدند تا چکه نکند ولی مگر یک قوری بند زده تا چند وقت می تواند دوام آورد؟... کم کم یاد گرفتم هرجا که بروم آسمان همین رنگ است کم کم قوی شدم ..قوی شدم و شدم یه آدم دیگه
اما زمان ..این چهارچوبی که همه ی انسانها را مثل یک زندانبان محکم در بند کشیده بهم ثابت کرد من هیچ تغییری نکرده ام
قوی نشده ام ! آدم نشده ام؟ هنوز هم دلم می شکند .. و هنوز هم خیال می کنم که دارم بندش می زنم
آنچه شکست درست شدنی نیست . اصلا دل را برای شکستن آفریده اند
قعر چاه یا نوک قله!! در نهایت سهم ما از همه ی کره ی خاکی هیچ است ..سهممان را از آسمان بخواهیم


پس از اين همه کلنگ کوبيدن
با لباسي راه راه
دريافتم چاه کني هستم
که از آسمان دايره اي کوچکي ازآن من است

محمد_رمضانی


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور خوشحالم از داستان خوشتون اومد !
بله این نوشته از اون دسته داستانهاست که یا خیلی ها ازش خوششون میاد یا اصلا خوششون نمیاد!;)
یعنی دقیقا خودم هم همین حس رو داشتم
راستش داستانهای داستانک خیلی سطح بالا شده ! یه نگاهی بندازین به جشنواره فیلم فجر امسال و فیلمنامه های ضعیف نویسندگان مدعی متوجه خواهید شد چی می گم
کمبود سوژه و خلاقیت در سینمای ایران خیلی به چشم می آید
جایی که مساله اسیدپاشی یا خیانت خانوادگی می شود بهترین فیلم سال
در حالی که توی سینمای ایران ..جای سینمای سورئال و معنا گرا و فلسفی واقعا خالی است
منتظر داستانهای خوب شما هستیم
تنور دلتان گرم و روشن
موفق و پیروز باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 14:23

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام به شهره بانوی نازنین و گلو گلاب خودمون :)
امیدوارم حالو احوال میزون باشه
چه داستانی بود !! عجب داستانی !! سیرو سفر برد مارو
چه بگویم ک گفتنی ها گفته شده ..ولی منم همچنان پر حرفم :D
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش... بازجوید روزگار وصل خویش
کش رو هر وقت بکشی فقط کافیه یه لحظه رهاش کنی برمیگرده جای اولش ... اگه خیلی محکم با دستت بکشی ..وقتی برگشت محکم تر بهت ضربه میزنه (کش سه سانتی لعنتی) وای به روزی ک کشیدن کش و زق زق جای ضربه هاش عادی بشه برات
آدم ها عجیب غریب نیستن ولی بعضی وقت ها
دل به دریا میزنن تا ندیده ها رو ببینن
بعضی وقت ها ادم دوست داره همه چیز رو خودش ببینه از دریچه چشم خودش ..خودش تجربه کنه با جسم و روح خودش ..خودش تحمل کنه ..خودش بسازه...خودش خراب کنه... خودش مالک باشه... خودش خالق باشه .. خودش بفهمه ..خودش لمس کنه، بشنوه، بچشه، خودش ..خودش... خودش ...
تا به قله قاف برسه و سیمرغ رو با دستاش خفه کنه
تا این درد فهمیدن ساکت بشه .. این زق زق میتونه.. توی قلب باشه یا توی مغز ..چه فرقی میکنه ..مهم اصل تحریک کننده گی هست ... همه گیتی رو بچرخ تا درد بی دوا پیدا کنی ... گیتی هم هر روز میچرخه و تو رو توی چرخش مدام تکرار قرار میده .. مثل سوار شدن چرخ و فلک.. آخرش باید همون جایی ک سوار شدی پیاده بشی ..ولی با این وجود بازم چرخ و فلک هیجان داره
پس دل به دریا بزن .. فقط مواظب باش سیگار و فندکت خیس نشن یه وخ .. بر میگردی آخرش ...خودتم نخوای آب دریا همه چیز ها رو به ساحل میاره عاقبت
جو گیری هم بد دردیه ها ...منم بهش مبتلا شدم الان:D :D
داستان خیلی خوبی بود ..لذت بردم از خوندش .. مخصوصا نوع نگارشش ..خیلی خوب بود ... حرف نداشت..عالی :)
دم قلمتون همیشه گرمِ گرم


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 16:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرجس بانوی خودمان
دوست خوش صحبت !
تو هم دیگه توی این مدت کامنتهات شناسنامه دار شده و ویژه ی خودته
تفسیر کش ...زق زق قلب و مغز و کلا اختلاطاتت به دل نشست بسی
هر کس سیگار و فندکی دارد
سیگار و فندک منم خودکار و دفترچه ی چرندیاتمه
و تو نمی دانی برای اینکه دریای توفانی دلم را کسی نفهمد چقدر تمارض به آرام بودن می کنم ...


تو در سرت "جنگ"
من در دلم "صلح"
ماییم، شاهکار تولستوی!


خوشحالمان کردی و انرژی گرفتیم فراوان
@};- @};- @};- @};-
:x :x :x :
:* :*
@};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 17:38

نمایش مشخصات ح شریفی سلام و عرض ادب بر بانو کبودوندپور
حکایت جالب و زیبایی بود . از داستان خوشم آمد ، از اونجای که کاراکتر با 5 تا زن ازدواج کرد :) و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم :(
زبان داستان روان و زیبا بود و به دل مخاطب ( بنده :) ) می نشست ، به هر نقطه که سفرکرد ( کاراکتر ) به اتفاقات رایج در اون مملک اشاره می کرد .
بانو از داستانتان واقعاً لذت بردم ، موفق و پیروز باشید@};- @};- @};- @};-


@ح شریفی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 20:06

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن عکس جدیدتون مبارک...بالاخره مام شمارو دیدیم استاد;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ح شریفی Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 20:57

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو
ولله این تصویر ینده نیست ، ولی پیش از این تصویر خودم رو گذاشته بودم ، یه تصویر با صفحه زرد :) ، الان هم یکی دیگه میذارم تا حرفتون رو زمین نمونه :)
ممنونم از شما@};-


@ح شریفی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 21:16

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام دوباره:)
نه متاسفانه من ندیدم;)
لطف می کنید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب جناب شریفی
خوشحالم که تشریف آوردین و خوشحالتر اینکه خوشتون اومده
البته شما همیشه به نوشته های بنده لطف داشتید!
امیدوارم شما هم از خم کوچه گذر کنید و شریک خوبی در زندگی نصیبتون بشه
دعوت دوستان فراموش نشه :)


از جمع بیزار می شوی
از آدم ها
از تردد
از عبور و مرور
انگار که حکومت نظامی باشی
تنها اما یک نفر می تواند
حکومت تورا سرنگون کند

امیدوارم به زودی حکومت یک نفره تون سرنگون شه

:D
سبز باشید که بهار نزدیک است @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 22:43

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

سرکار خانم کبود وندپور گرامی

اول طول وعرض داستان را که نگاه کردم

گفتم /یا حضرت شمر لعنت ال علیه /

چکار کرده این دختر چقدر طولانی

حدود نصف داستان را خواندم

مجددا" خدمت می رسم

تا اینجا زیبا

ودلربا

به امید دیدار@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب استاد فرازمند گرامی
ممنونم از حضورتان و قبول زحمت
همینکه تشریف آوردید افتخاری است
امیدوارم از خواندن این داستان طولانی پشیمان نشوید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 بهمن 1394 - 00:16

نمایش مشخصات بهروزعامری اول اینکه سلام

دوم بابا نمیگم عکس خودتونو بذارین

این نشونه هارو اینقدر عوض نکنین

من هی میرم داستان دوستانیکه دوست ندارن بیان تو صفحه ام می خونم

با حس میخونم

حس هم کانال تلوزیون نیس که با یک کلیک عوض بشه

گاهی میره نمیاد

من داستانارو اول مثل مردم می خونم ازینظر که من مردمم خوشم اومد

اما منتقد نمیتونم باشم

شغلم نیست

اگرم باشه اونوقت نمیتونم بنویسم نقد نمیذاره هی میگه دندونه اضافه دادی بیخود کلاج گرفتی .کاری میکنه حس نوشتن یک جمله رو ازم میگیره

اما بیشتر موقع ها اینطوره که یک حسی میاد سراغم

بجای نقد میاد و میگه یالا اینارو بنویس

الان حسی که دارم یک رمان 400 صفحه ای هستش که فکر نمیکنم درست باشه اینجا بنویسم

اما میگم که : ابهامی روشن و انسانی و نجیب بود / قلب فوقالعاده ای داشت / ضربان داشت که زندگی زیبایی رو ادامه بده و باز بنویسه

این بود که لذت بردم

آفرین آفرین

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 12:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فراوان استاد عامری بزرگوار
فکر کنم منظورتان من باشم:-/
باور بفرمایید من عکسم یه ماهی است که تغییر نکرده!!
با این حال همین که قبول زحمت فرمودین و خواندید و خوشتون اومد بسیار ممنونم
بله بعضی انسانها قلب فوق العاده ای دارند که نمونه اش را در همین سایت، بسیار دیده ام
انسانهایی که آنقدر مهربانی می کنند که صدای شکستن و زق زق قلبشان را هیچکس متوجه نمی شود!
خدا این انسانها را زیاد کند

در من
آدم برفی ای ست
که عاشق آفتاب شده ..
و این خلاصه ی
همه داستان های عاشقانه جهان است...

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 10:12

درود بر شهره بانوی گرامی
داستانتان را وقتی می خوندم،بدون اغراق و تملق بگویم که شوق و طراوت در چندین سانتی متر بالاتر از قفسه سینه ،در فضای مخچه ام، آنجا که خاستگاه اراده آدمیست ،همچون پرهای قاصدک به رقص در آمدند ! درهنگام خواندن داستان با خودم می گفتم :«این داستان شهره بانوست که دارم می خوانم...» ولی وقتی پی نوشت را خواندم که «هدیه ای فراموش ناشدنی از یک دوست»!!!سریع یه برداشت به ذهنم امد و میدانید که،،،امان از برداشت اول! مثل همان انتخاب اول است!! با خودم گفتم(همان برداشت اول را دارم میگم):«یعنی،این داستان خودش نیست!»نه!نه! غمگین نشدم!آن قاصدک ها منتظر اشارت من ماندند تا که دست از رقص بکشند!اما من که آنگونه نیستم که قدر و منزلت هدیه یه دوست به دوست را ندانم! حتی اگه برداشت اولم درست باشد،رنگ و بوی داستان،بوی ذوق و طبعی آشنا را داشت. قاصدک ها همچنان در حال رقص هستند ولی خودت میدانی که!آنها کمی شک کردند و من هم درکشان می کنم ! ولی مهم اینه که همچنان در حال رقص هستند.
اصولن وقتی سینه زق زق می کنه ،یعنی اینکه ناآرامه و وقتی سینه ناآرامه ،یعنی اینکه باید کاری بکنی!کسی که سینه اش زق زق نکنه ، وقتی پیرامونش را می بینه،چه اسمی میشه رو اون آدم گذاشت!!فلاسفه ،مخچه شون زق زق می کنه!و بقیه سینه شون!زق زق کردن سینه علامت زنده بودن است و همانطور که خودت گفتی ، دنیا و زندگی رو با زق زق سینه عشق است!


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 10:13

برای اینکه ندای دلت را بشنوی ، باید دریایی بشی ،باید خیس بشی ، باید به آب بزنی،باید از ساحل عافیت فاصله بگیری، باید آواره بشی،همان کاری که (من) داستان کرد و آن (من) منو هم به سرنوشت خودش دچار نمود. من اکنون با خواندن داستانت حس یه آواره ای را دارم که در لابلای جملات و پاراگراف های آن پرسه میزنم،هی می خوانم و می خوانم ! و هرباربیشتر در ان غوطه ور می شوم، نفس می گیرم و دوباره شروع می کنم و می دانم که به این زودی ها تازگی اش را برای من از دست نخواهد داد. و اینک شعری تقدیم شما:
امشب دلم از سینه گریزان شده است
چند سالیست!
سینه پردرد من پریشان شده است!
باید بروم
بروم به نا کجا!
دیگر خانه دلم ویران شده است!
زجه های این دلم آتش به جانم می زند
آتشی که عاقبت آفت این جان شده است!


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 11:14

راستی!ازینکه داستان شما سبب شد تا دوباره آقای روحانی را در کنارمان ببینیم،سپاسگزاری می کنم و به حسین عزیز باید بگویم که بی حضور ایشان ، صفا از اینجا رخت خواهد بست.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 13:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب به آیین گرامی
چقدر سطرهایی که می نویسید دلنشین است شبیه یک هدیه ی تولد!یک قرار عاشقانه یا پیروزی در یک جنگ که خستگی را از تن به در می کند .
این داستان من هست یا نیست ؟! چه فرقی دارد ؟! مهم این است آنان که باید! قلبشان زق زق می کند.
قاصدکها را بگذارید به رقص در آیند! و برداشتشان هرچه بود مهم رقصیدن آنان است بر دریای دل
از اینکه اینچنین زیبا می خوانید و می نویسید بسیار مسرورم !
برای برخی دائم! برای برخی گاهی و برای برخی به ندرت سینه زق زق می کند تا یادمان بماند چرا پای در زمین گذاشته ایم
پرسید :
_ می روی؟
گفتمش :
_ آری
_ راه بسی ناهموار است و راهزنان در کمین؟!
_ روح تو را در قفس دارم مرا چه باک از این آمدن و رفتن که من توام و هربار که ضربان سینه ام تندتر پا می گیرد با خود می گویم من هم خدایی هستم بر زمین باید چیزی بیافرینم


وای از زمانی که روحَت تاول بزند
هیچ مرکز سوانح و سوختگی نیست
بتواند پانسمانش کند
نه می توانی پرواز کنی، نه سفر
آنوقت هر صبح باید بروی لا به لایِ
کارمند هایی که جلوی کیوسک روزنامه فروشی
خبر زیاد شدن حقوق شان را دنبال می کنند
آگهی های روزنامه ها را بخوانی
شاید ویلایی در برزخ برای فروش پیدا شود
یا موردی برای معاوضه با جسمت پیدا کنی
تازه اگر قبلن به چند روح دیگر فروخته نشده باشد!!

بله ما هم خوشحال شدیم از حضور پررنگ جناب آقای روحانی . آن هم در این روزهای خلوت که سایت را سرمای بهمن ماه گرفته !
بسیار زیبا نوشتید و تحلیل کردید
زق زق سینه تان برقرار
تنور دلتان روشن
سبز و آفتابی باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زاهدی تجریشی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 بهمن 1394 - 15:30

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی سلام
دیروز سرسری خوندم و امروز دقیق
منم دقت کردم ببینم جاییم زق زق میکنه؟ بالاخره همه ما یه جایی واسه زوق زوق کردن داریم. هرچقدر هم که تا اون سر دنیا بدوییم و بخوایم ندیده اش بگیریم بازم زوق زوقه کارخودشو میکنه...
دوست داشتم داستانو...یه قاب عکس ساده چه به روز ادم نمیاره


@فاطمه زاهدی تجریشی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 09:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه بانو، دوست عزیز
ممنونم از حضور گرم شما و خوشحالم که دوست داشتید
سینه ها باید زق زق کند تا یادمان نرود انسانیم
سبز باشید و پیروز@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 09:10

سلام شهره بانو.
هدیه دوستتان بسیار زیبا و جالب بود و از خواندن قلمش لذت بردم.
ممنون که به اشتراک گذاشتید.
عالی
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 09:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مریم عزیز و نازنین
چقدر خوشحالم از حضورت
هیچ معلومه شماها کجایید؟
شما، شیدا محجوب، فرزانه، کاف بانو !!!:(
خوشحالم که از هدیه ی من خوشتون اومده
کنار ما بمونید
سبز باشی و آفتابی @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 15:28

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ادب و اردات خواهر بسیار نازنینم
واقعا شرمنده ام انقدر دیر عرض ادب شد
ان شا الله به بزرگی خودت خواهی بخشید. شدیدا درگیرم و کارهام زیاد شده
مثل همیشه عالی و روان و پرکشش
قلمت را دوست دارم و نویسنده اش را بیشتر
سزاوار بهترینها هستی دوست گل و مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آزاده ی عزیز
دشمنت شرمنده
همینکه وقت ارزشمندتون رو برای بنده می گذارید واقعا خوشحال می شوم دیر یا زود فرقی ندارد
من هم برای شما آرزوی بهروزی و سلامتی دارم عزیزم@};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 بهمن 1394 - 21:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

مجدد سرکار خانم کبود وندپور

عالی بود

لذت وبهره بردم

دست مریزاد

قلمتان رقصان

ودلتان شاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام از ماست
ممنون از حضور دوباره ی شما استاد و لطفی که همیشه به بنده داشتید
با آرزوی پیروزی وسلامتی @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 بهمن 1394 - 18:46

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام دوست گرامی
شما را به خواندن داستان جدیدم دعوت میکنم
موفق باشید


@فاطمه رنجبر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
خواندیم و نوشتیم برایتان @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 10:00

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر شهره بانویِ نازنین!
بانو احساس میکنم مارکو پلو هستم
ولیکن داستانتون عالی بود ! لحن داستانتون فوق العاده بود هر جایی رو ک! اسم بردین هواارتا حرف بینش یود هوااااارتا دردَ بی درمون!
حتی شده در حد همون کش خاک بر سر
اون قسمت ک بچه هایِ سقط شده در دستشویی کاباره رو خوندم یه لحظه ار تعجب مکث کردم موندم وااااقعا مکثِ مکثاااا هنگ کردم بخدااااااااا
عالی بود دست مریزاد
بانو بابت تاخیرم هواااااااااااااااااااااااارتا پوزش وایرلسم مشکل داشت
همایون باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 29 بهمن 1394 - 12:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدای دوست داشتنی
چقدر این چند روز که نبودی جات خالی بود گلم
بله سفرهای مارکوپولو نشان از این دارد هرجای جهان بروی آسمان همان رنگ است و آنچه می ماند خودت هستی و دلت و زق زق سینه ات
زق زق سینه ات برقرار @};- @};- @};- @};-
همایون و شاد و سبز باشی و بمانی:x :x :x :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.