ماریا

زن جوان از محل کار خارج شد! هوا ابری بود و نزدیک غروب! تا منزل راهی نبود و او ترجيح داد تا در هوای پایيزی کمی قدم بزند. گاهی کنار ویترین فروشگاهها توقف می کرد و نگاهی به اجناس داخل آنها می اندخت. یادش آمد چقدر قبلترها از خرید یک کلاه یا یک جفت دستکش لذت می برد! حالا دیگر آنقدر افسرده و بی رمق بود که خرید هيچ چيز٬ حتی یک گردنبند جواهر هم نمی توانست خوشحالش کند.
وارد خيابان فرعی شد که باران گرفت! چشمش به رستوران معروِف محله شان افتاد که برایش یادآور اتفاقات تلخ گذشته بود ! چترش را فراموش کرده بود
و برخلاف ميلش باید وارد رستوران می شد.
چراغ برقهای کلاسيک و زیبای کنار رستوران همچنان مثل گذشته می درخشيدند و رقص نور و شيشه ها٬ فضای دل انگيزی به اطراف بخشيده بود.
قدم به داخل گذاشت٬ صدای برخورد آویزهای سقف با دِر چوبی٬ باعث شد تا چند مرد جوان که نزدیک در٬ دور یک ميز نشسته بودند به سمتش برگردند!
ماریا کمی خود را جمع و جور کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
سوزان٬ صندوقدار رستوران٬ ماریا را شناخت و از دور برایش دست تکان داد. ماریا کلاهش را از سر برداشت و با لبخندی پاسخ مهربانی سوزان را داد. با بی
ميلی چند قدم جلوتر رفت تا راحتتر موقعيت رستوران را از نظر بگذراند و بتواند ميزی انتخاب کند که در تيررس نگاه کسی نباشد!
ميز دونفره انتهای سالن که پنجره ی کناری اش دقيقا روبروی برج ساعت بود پاتوق هميشگی او و برایان بود! با گلدانی که هميشه پر بود ازُارکيده و زنبق
با روميزی های اطلسی سفيد!. آنجا خالی بود ولی ماریا ترجيح داد جای دیگری بنشيند تا از نگاههای ترحم انگيز سوزان هم در امان باشد. در گوشه ی
دیگر سالن٬ نزدیک در ورودی رستوران یک ميز خالی بود که روی آن هنوز تميز نشده بود با اینحال ماریا به سمت ميز حرکت کرد و کيف کوچکش را به همراه
کلاهش روی صندلی گذاشت ! از آینه ی روی ستون روبرویی نگاهی به موهای بلوند و به هم ریخته ی روی شانه هایش انداخت که با برخورد قطره های
باران روی آن٬ کمی فر شده و پای چشمهایش گود افتاده بود! از چهره خودش بدش آمد و با بی ميلی بارانی بلندش را از تن بيرون کشيد و سرش را
چرخاند تا یکی از پيشخدمتها را برای تميز کردن ميز صدا بزند.
قبل از اینکه اقدامی کند٬ پيشخدمت که دختر کم سن و سالی بود با سينی جلو آمد و به ماریا سلام کرد ولی ماریا همچنان غرق در چهره ی به هم ریخته
اش بود تا جایی که یادش آمد امروز یکی از همکاران از او خواسته بود تا به سفر برود و استراحت کند تا از رخوت بيرون بياید!
بوی انواع غذاها و نوشيدنيهای داغ با فضای مرطوب رستوران در هم آميخته بود و عطر دل انگيزی داشت اما ماریا به سفارشِ یک فنجان قهوه اکتفا کرد ...
دست راستش را زیر چانه گذاشت و به منظره ی روبرویش خيره شد بدون اینکه متوجه آمد و شد افراد داخل رستوران باشد به تصميمی اندیشيد که
مدتها بود در سر می پروراند!
باید هرچه سریعتر قهوه را می نوشيد و به خانه می رفت و از داخل انباری دوچرخه اش را بر می داشت و به خارج از شهر کنار رودخانه می رفت !
او٬ بدون اینکه متوجه باشد مدام قاشق طلایی را داخل فنجان می چرخاند!
فنجان را هورت کشيد.
دستهایش می لرزید با این حال سریع قفل کيف را باز کرد و کاغذ و قلمی برداشت تا چيزی بنویسد ...
*******
به سختی دوچرخه را از زیر اسباب و اثاثیه ی تلنبار شده در انباری بیرون کشید. لاستیکها کم باد شده بود، اما آنقدر عجله داشت که برایش مهم نبود. از میان جعبه های چوبی یک چراغ قوه پیدا کرد و چندین بار دکمه ی روشن و خاموش را امتحان کرد تا مطمئن شود باتری اش هنوز کار می کند.
وارد سالن اصلی خانه شد و یادداشتی را که در رستوران نوشته بود روی قفسه ی کتابخانه، کنار عکس برایان گذاشت.
نگاهش به لبخند برایان از میان قاب عکس که افتاد اشک در چشمانش حلقه زد! در تمام این مدت نتوانسته بود قاب عکس را مثل باقی یادگاریهای برایان سربه نیست کند.
وقتی به کنار رود رسید، آنقدر فکرش مغشوش بود که نمی دانست چند کیلومتر رکاب زده است؟! و صدای هیچ خش خشی او را نمی ترساند. یادش آمد که هر بار با برایان برای ماهیگیری کنار رود می آمد، به شوخی می گفت :
_ ماریا می دونی شبها، ارواح، کنار رودخانه سرگردانند؟!
و او که همیشه از بودن کنار برایان حس امنیت و آرامش داشت خود را لوس می کرد و جیغ می کشید و بعد هر دو بلند بلند می خندیدند.

گامهایش را مصمم کرد و خود را به لبه ی بلندترین صخره ی کنار رود رساند و در همان هنگام خودش را تصور کرد که میان رود خروشان بی آنکه تقلایی کند با جریانِ هماهنگ آب می رود و برای همیشه آرام می یابد.
چکمه هایش خیس و گلی بود و تمام بدنش مور مور می شد!چشمانش را بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند.
دستی بر شانه اش خورد! بی آنکه از جایش تکان بخورد در همان چند ثانیه هزاران سوال در ذهنش نقش بست:
_ چه کسی مرا تعقیب کرده؟! برایان ؟! پلیس؟! یکی از آدمهای داخل رستوران؟! یا یک آدمکش درون بیشه که همیشه منتظر طعمه ای است؟!
آنی تصمیم گرفت که بپرد، اما پنجه های روی شانه اش قوی تر از آن بودند که به او اجازه حرکت بدهند.

_ خانم ماریا شما هستید؟!
صدای گرم و مردانه ای بود! ماریا سر چرخاند. مردی ناشناس، میانسال، بلندقد، با چهره ای مصمم و چشمهایی نافذ که مو و ریش جوگندمی بخش زیادی از صورتش را تشکیل می داد،پشتش ایستاده بود.
ماریا با لکنت به حرف آمد :
_ با من چی کار دارید؟ اسم منو از کجا می دونید؟حتما نامه ی من رو خوندید؟! اون رو چه جوری پیدا کردین؟! و همانطور بی وقفه سوال می پرسید.
مرد به دوردستها خیره شد و گویی ماریا را سالها می شناسد :
_ برایان رفته. چون تو رو دوست نداشت. چون فکر می کرد تو اون زنی نیستی که بتونه با تو زندگی ایده آلی داشته باشه!
حالا به نظرت خودکشی برای مردی که از ابتدا تو رو اشتباه انتخاب کرده می تونه راه حل خوبی باشه؟!
_ آقای محترم! مم...م...من نمی دونم شما کی هستید و اینجا چیکار می کنید؛ خسته تر از اونم که بخام به شما توضیح بدم . زندگی من یه زندگیه گیاهیه! بدون ذره ای عشق، هیجان و شادابی. من برایان رو دوست داشتم و حالا از دستش دادم؛ ما زندگی خوبی داشتیم و نمی دونم شیطان کی و کجا به زندگی ما رخنه کرد؟! و بهتره همین الان از اینجا دور شید و برام مهم نیست فردا صبح برای پلیس و مردم شهر چه چیزایی می خاید تعریف کنید!

مرد دستش را از روی شانه های ماریا لغزاند و انگشتانش را درون مشت بزرگ و ستبر خود فشرد. گرمای دست مرد،آرامش خاصی را درون رگهای یخ زده ی ماریا تزریق کرد.
به دعوت مرد، ماریا روی تخته سنگی نشست و مرد ایستاده ادامه داد :
_ چرا طور دیگه ای به قضیه نگاه نمی کنی؟ اینکه شاید برایان تو رو از دست داده ؟!
زن جوان سرش را به پایین انداخت :
_ نه امکان نداره! اون اگه از دوری من پشیمون بود، حتما توی این مدت برمی گشت؟
و در همان حال بارقه ای امید به قلبش بازگشت :
_ شما رو برایان فرستاده؟! اون می خاد برگرده؟
_ نه ماریا! من برایان رو نمی شناسم. من تو رو می شناسم! زن جوونی که سالهاست کارمند بایگانی توی یه اداره ی کوچیکه و عده ی کمی اون رو می شناسن.
_ از من چی می خاید؟!

_ من از تو چیزی نمی خوام! ...در واقع می خوام که تو از خودت چیزی بخوای! ...چیزی شبیه امید و زندگی.
ماریا با خود فکر کرد شاید این مرد از سوی برایان آمده بنابراین در حالی که بغض کرده بود؛ بی آنکه احساس غریبی کند ادامه داد :
_ زندگی من بعد از برایان هیچ ارزشی نداره. بود و نبود من برای هیچکس مهم نیست! حالا دیگه مادرم هم مُرده.بیرون از این بیشه کی منتظر منه؟!
شما که گویا همه چیز رو درباره ی من می دونید پس بهتره با سوال های بی مورد بیشتر از این وقت من رو نگیرید و از اینجا دور شید.
مرد روی علفهای خیس و باران زده کنار ماریا نشست :

_ همیشه قرار نیست کسی منتظر آدم باشه ! تو بی هدف دنیا نیومدی! همین نفس کشیدنت تا الان دلیلی داشته و داره! درست مثل همین ذره های آب داخل رود و یا شبنم روی بوته ها و برگ درختها!
ماریا خوب گوش کن! روزی که مادرت نفسهای آخرش رو می کشید، تو نتونستی خودت رو سریع کنار بالینش برسونی؛ ولی وقتی تماس گرفتی و گفتی که همین الان کارت رو رها می کنی و راه می آفتی مادرت با لبخند چشمهاش رو بست!
ماریا اشک می ریخت و مرد ادامه داد :
_ تو نمی دونی که نامزدی سوزان به هم خورده؟! اون الان دوران بدی رو پشت سر می ذاره ولی امروز که تو رو توی رستوران دید تصمیم گرفت قوی باشه! درست مثل ماریا!
تو اگه بیهوده ترین موجود روی زمین باشی همین چیزی که الان برات تعریف می کنم می تونه تنها دلیل حضورت روی زمین باشه :
ماریا سر بلند کرد و برق چشمانش از نگاه پیرمرد گذشت :
_ تو یکبار به خاطر حضورت در دادگاه و شهادت صادقانه، همکارت رو از خودکشی منصرف کردی، یادت میاد؟! اگه شهادت تو نبود سازمان حمایت از کودکان حضانت تنها فرزندش رو از اون می گرفت و اون تصمیم داشت همون شب خودش رو خلاص کنه و اگه الان اون و تنها پسرش زندگی خوبی دارن به خاطر لطف تو بوده؟!

ماریا بدون هیچ حرکتی چشمهایش را به دهان مرد دوخته بود و مرد ادامه داد :

_ می بینی ماریا! زندگی تو هنوز هم ارزشمنده! آدمها زندگی می کنند ولی آدمکها بهانه می گیرند! همیشه قرار نیست معجزه ای رخ بده تا تو به خدا و زندگی باور داشته باشی!همیشه قرار نیست دنیا روی یه نظم و یه پاشنه بچرخه!این ما هستیم که باید دوباره برش گردونیم روی نظم و پاشنه! راستش رو بخای من معتقدم که خدا از درون دل آدمها بر جهان حکومت می کنه نه آدمکها. می دونی؟! هنرِناخدا، هدایت کشتی تو دل توفانهاست وگرنه یه بچه هم می تونه کشتی رو روی دریای آروم هدایت کنه!!

_ من واقعا نمی دونم شما کی هستید؟! و اینجا کنار من ..
*******
_ ماریا!...ماریا! دوست عزیزم عذر می خام بیدارتون کردم ! ساعت از نیمه شب گذشته و رستوران تعطیله!
ماریا سرش را از روی میز بلند کرد. همه ی مشتریها رفته بودند و این سوزان بود که او را صدا می زد.
_ آه سوزان معذرت می خام! اصلا نمی دونم چرا خوابم برد؟! شرمنده...
سوزان حرفش را قطع کرد :
_ اصلا اشکالی نداره عزیزم! اتفاقا خیلی هم خوب شد! دوست دارم امشب به منزل من بیای کلی باهات حرف دارم!
_ پول قهوه؟! پاک فراموش کردم!
_ مهمون من باش ماریا . عجله کن!
ماریا از پشت میز بلند شد و قلم و کاغذ سفید را درون کیفش گذاشت ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

ح شریفی ,م.فرياد ,فرزانه بارانی ,بهروزعامری ,شيدا سهرابى ,فرزانه رازي ,رضا فرازمند ,سحر ذاکری ,آزاده اسلامی ,نرجس علیرضایی سروستانی , ک جعفری ,احمد دولت ابادی ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,حمیدرضا محدثی , ناصرباران دوست ,محبت امیرنژاد ,حسین روحانی ,سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم مقدسی ,زهرابادره (آنا) ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (27/10/1394),کریم پورکرم (27/10/1394),شهره کبودوندپور (27/10/1394), ناصرباران دوست (27/10/1394),الف.اندیشه (27/10/1394),زهرابادره (آنا) (28/10/1394),محبت امیرنژاد (28/10/1394),داوود فرخ زاديان (28/10/1394),همایون به آیین (28/10/1394),شهره کبودوندپور (28/10/1394),آزاده اسلامی (28/10/1394),همایون طراح (28/10/1394),آرمیتا مولوی (28/10/1394),مریم مقدسی (28/10/1394),زهرا بانو (28/10/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (28/10/1394),م.ماندگار (28/10/1394), ک جعفری (28/10/1394),بهروزعامری (28/10/1394),زهرا بانو (28/10/1394),حسین روحانی (28/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (28/10/1394),فرزانه بارانی (28/10/1394),همایون طراح (28/10/1394), زینب ارونی (28/10/1394),سید علی الحسینی (28/10/1394),اميرمحمد نائيجيان (28/10/1394),زهرا بانو (28/10/1394),سحر ذاکری (28/10/1394),سبحان بامداد (28/10/1394),اذرمهرصداقت (28/10/1394),فرزانه رازي (28/10/1394),رضا فرازمند (29/10/1394),سحر ذاکری (29/10/1394),شيدا سهرابى (29/10/1394),حمیدرضا محدثی (29/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (30/10/1394),حسین روحانی (30/10/1394),سجاد سیارفر (30/10/1394),اهورا جاوید (30/10/1394),حامد نوذری (30/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/11/1394),سحر ذاکری (2/11/1394),سارینا حدیث (2/11/1394),سارینا معالی (2/11/1394),احمد دولت ابادی (2/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (2/11/1394),داوود فرخ زاديان (4/11/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/11/1394),م.فرياد (10/11/1394),فرزانه رازي (11/11/1394),بهروزعامری (12/11/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (21/11/1394),فاطمه اسرا فرامرزی (18/12/1394),شهره کبودوندپور (9/2/1395),طلا طلايي (17/2/1395),سیروس جاهد (21/3/1395),پروانه تمکین (8/4/1395),ترنج . ق (1/5/1395),همایون به آیین (25/10/1395),همایون به آیین (21/1/1396),امیر جلالی (21/1/1396),پروين خواجه دهي (23/1/1396),کوثر علیزاده (24/4/1396),کوثر علیزاده (24/4/1396),علی علیزاده (21/7/1396),منا مهدویان (5/8/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 23:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام به همه همراهان و دوستان
اول از اینکه روم به دیوار :">
داستان خوبی نشده شرمنده :( خیلی شعاریه و شعار هم کار اصحاب رسانه است :)
گفتیم حالا که برجام به فرجام رسید ما هم به دستی به زندگی ماریا که نصفه نیمه مونده بود بکشیم کلی از مخ نخکش شده مون کار کشیدیم تا شد این :">
این داستان یه تقلید کورکورانه از یه فیلمه که نه دیدمش نه گیرم اومده که تماشاش کنم فقط یادم میاد 17 سال پیش که دانشجو بودم نقدش کردیم :-/ :-/
یه درسی بود به اسم فلسفه ی عرفان و اینم یه فیلم معناگرا بود
البته آنچه نوشتم اقتباس بود :-s
یه پیغام هم از مدیر انتشارات اراده دارم :) :
لیدیز اند جنتلمن اگر کسی باز هم تمایل داره جناب آقای دولت آبادی قصد دادن باز هم یه کتاب مشترک از داستانهای دوستان منتشر کنند
خلاصه ی کلام از ما گفتن بود
ممنون از توجهتون
تا فردا ;)
ارادتمند همه و پیشکش وجودتان@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط رهگذر   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 17:17

شعار کار مسئولاس نه اصحاب رسانه..... تو که هنوز اینا رو نمیدونی چرا می نویسی؟؟؟؟؟؟


@رهگذر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 10:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقا یا خانم رهگذر
ممنون که به نوشته ی بنده توجه کردید
اول اینکه شعارِ مسوولان را اصحاب رسانه از رسانه به گوش مردم می رسانند!!
دوم اینکه شعارها تشکیل رسانه می دهند به همین خاطر است که شبکه های مستند، آموزش، سلامت و روزنامه های جناحی تاسیس و منتشر می شوند
سوم اینکه من هنوز خیلی چیزها نمی دانم دقیقا مثل شما ولی قرار نیست کسی که می نویسد همه چیز بداند
آل پاچینو برای بازی در یک فیلم مصاحبه ای انجام داد و در قبال سوال کارگردان چنین پاسخ داد :
من هرگز رقص والس را نه می دانم و نه قرار است یاد بگیرم ولی یک هنرپیشه ام و اگر شما کارگردان ماهری باشید می توانید حرکات ناشیانه پاهای مرا طوری فیلمبرداری و تدوین کنید که بینندگان ایمان بیاورند من بهترین رقصنده ی والس هستم :)
یک نویسنده نه پزشک است نه زندانی نه پولدار نه وکیل نه رهبر نه سفیر اما می تواند تمام اینها را برای شما خلق کند
باز هم به ما سر بزنید @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 12:20

نمایش مشخصات حسین روحانی خیلی از جوابتون خوشم اومد.
ایول


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 14:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 23:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام
پایان زیبایی برای داستان ماریا نوشته بودید و جالب تر اینکه هوای حافظه ی ضعیف امثال بنده را هم داشتید و دوقسمت را باهم گذاشتید که به یاد بیاریم چی بود و چی شد .ممنون
دلایل زیبایی را برای ادامه ی زندگی یک انسان ناامید شکست خورده در عشق از زبان قلم هنرمند خودتون بر قلب ماریا الهام فرموده بودید . فلسفه ی زندگی انسانها اگر مفید بودن باشه یعنی تا موقعی که حس می کنیم بدرد میخوریم برای خودمان و دیگران !باید تلاش کنیم که زنده بمانیم . تحمل بسیاری از مشکلات آسان میشه .

تشکر بخاطر این داستان زیبا
سالم وسعادتمند و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام از ماست استاد گرامی
ممنون که با حضورتون این داستان پرایراد بنده رو زینت می بخشید!
خیلی ها به من خندیدند و خیلی ها ساده لوح خطابم کردند

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت. کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
سپاس از حضور گرم و انرژی بخش شما @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:03

نمایش مشخصات الف.اندیشه

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر میگذاریم

من با توام هرجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

سلام شهره بانوی عزیزم:x :*

خوشحالم که دست به قلم شدی . و خوب شد که داستان ماریا رو ادامه دادی .

داستان قشنگی بود .پر از امید و دیدن واقعیتها و مسائلی که گاهی به خاطر غرق شدن در خودمون فراموشش می کنیم .

لذت بردم عزیزم.

موفق باشی.

:x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو اندیشه ی نازنین
ممنونم از حضورت و شعر قشنگت
سپاس که زیبا می خوانی دوست خوب و باوفا
@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:40

نمایش مشخصات بهروزعامری @};-


@الف.اندیشه توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:56

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

توضیحتونم خوندم

نه بر عکس

فضای خوب و استخون داریه

سر فرصت فرم دلخواهتون رو بهش بدید

برای ن بلحاظ شکل و محتوا جالب و نو بود

وقتی کلی تایید میکنم منو ببخشید

وارد جزئیات نمیشم / چندان نمی پسندم

اما رگه ی اصلی رو می پسندم و سعی میکنم

جانانه تایید کنم

بنابرین غلط املایی و نقطه گذاشتن و نگذاشتن و ..

اینارو مبینم اما نه فرصتست و نه قابل گفتن...

ولی حتما چیزی در قلمتون هست که من حمایت کلی میکنم . ازین روش من میخوام خدای ناکرده دلگیر نشید.

اوناییم که بهم نمیچسبه بسختی اما بروشی میگم

ممنونم از نوشته بسیار جذاب و استادانتون .

درودتان گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد
شما همیشه به من لطف داشتید و خوشحالم که کاستیها به چشم نیامد
از حضور گرمتان سپاسگذارم
تنور دلتان روشن و گرم@};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:03

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف

خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط
....:) :D :D ......


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:17

لازم به ذکره...غلط رو جناب وحشی می کنند.....نه من !!


سلام;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 08:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااااااااااااااااااااااااام
واقعا وحشی غ ل ط کرده:D @};-


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آدم‌ها
وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ...
ولی وقتی می روند
با خود نمی برند‌‌ !

آدم‌ها
می آیند
و می روند
ولی در دلتنگی هایمان‌‌
شعرهایمان‌‌
رویاهای خیس شبانه‌‌مان... می مانند‌‌‌ !

جا نگذارید !
هر چه را که روزی می آورید را
با خودتان ببرید‌ !
وقتی که می روید
دیگر
به خواب و خاطره‌‌‌ی آدم برنگردید.

"هرتا مولر"

آدمهای زیادی توی زندگی ام بوده اند ..آمده اند! رفته اند و گاهی مانده اند
دستشان درد نکند چه آنها که رفته اند و چه آنها که مانده اند ولی من چشمم دنبال آنهایی مانده که از جنس خودم بوده اند
چه خوشتان بیاید چه نیاید همیشه و همه جا به یادتون هستم و می دونم همین به یاد بودن منه ...که شما رو می کشونه اینجا ;) (الکی مثلا من انرژی متافیزیکی دارم):D
خیلی افتخار دادین و سرافرازم کردید
آسمان دلتان صاف و آفتابی@};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:21

عجیبه!!!

عجیبه!!!...

آبجی عجیبه!!!!

و بازم عجیبه!!!


چطوری رسیدید وقتی همش یه دیقه هم نشد:-/ :-/ .....:D


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 08:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور من چقدر خوشبختم که برادرم تحریمها رو برداشته:)
و برای خواهرش کامنت گذاشته :D
دو نقطه ذوق مرگ!!!
یه چیزی بگم آرش خان باورتون نمی شه
مدتهاست توی خونه به هیچ وجه وارد سایت داستانک نمی شم
دیشب اومدم سایت و چه خوش موقع اومدم;)
می بینید ؟!!! هیچ چیز این جهان بیهوده نیست :)
آنچه نادیدنی است آن دیدم @};- @};- @};- @};- @};-
خلاصه من چقدر خوشوقتم:)


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 01:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ماه بانوي عزيزم شهره نازنين
اول اينكه خيلي خوشحالم از اينكه دوباره دست به قلم شديد به قول دوست عزيزي كه تجربه فراواني داردو توصيه كرد
"كه گاهگداري مغزتان را رها سازيد و استراحت بدهيد
و قتي كه احساس خستگي به سراغتان مي آيد بعد از مدتي دوباره نوشتن به سراغتان ميايد اما هرگز نوميد نشويد "
اميدوارم هميشه نويسا باشيد
داستان را خيلي رويايي تمام كرده ايد عزيزم و يك ضربه واقعي به خواننده زده ايد عالي ست كه ضمير ناخودآگاه به شكل شخصيت داستان ظاهر شود و او را پند دهد
من اولين بارم است كه چنين چيزي مي خوانم و جايي نخوانده بودم و برايم تازگي داشت
بنابراين برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم عزيز" آنا "
@};- @};- @};- @};- :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنا، خواهر خوبم
باز جای شکرش باقیه آنا هست از داستانم تعریف کنه :D
ممنونم از یاری و همراهی همیشگی تون
من از محضر شما و باقی دوستان درس یاد می گیرم
آرام گرفته ماه در
برکه ی آب

انگار در آغوش تو
شب رفته بخواب

گیسوی تو بازیچه ی
انگشت نسیم

ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب...

"میترا ملک محمدی"
روزگارتان بی نقص@};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 08:27

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

خواستم بگم : به نظر میرسه که این داستان رو تحت تاثیر یک فیلمنامه نوشتید و به نوعی تکرارش کردید ، که گفتید!

خواستم بگم : به نظرم داستان خیلی خوبی نیست ( برای شما ) و شعارزده و یکطرفه ست ، که گفتید!

ممنون که اینها رو گفتید!

حالا من چی میخوام بگم؟!
میخوام بگم قلم شما توانمندی اینو داره که دنبال سوژه های نو بره و یا به سوژه ها نو نگاه کنه. چرا تقلید؟! و اینکه بعضی از علامت سوال هایی که گذاشتید ، به نظرم اضافی هستند!

سپاس از شما. خسته نباشید. به انتظار داستان بعدی تان خواهم ماند!

سبز باشید


@همایون طراح توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای طراح
ممنون از کامنت خوبتون
بله واقفم که داستان خوبی نشده و تمام و کمال نقدتون رو قبول دارم
البته نمی خواستم ماریا رو ادامه بدم منتها کلا از رها کردن نصفه نیمه ی داستان خوشم نمیاد
این داستان رو بیشتر به صرف تمرین فضاسازی و دیالوگ نویسی به توصیه ی خانم ارونی نوشتم
و کار سفارشی اصولا باب دل آدم نمی شه و به عینه توی داستان نوشتن ،به این نتیجه رسیدم که هرچی رو که خودم دوست نداشتم به دل بقیه هم نمی شینه
توی اینستا..گاهی شعر سپید یه خطی می ذارم
باور کنید همون یه خطی ها گاهی یکی دوتاش رو خیلی دوست دارم و باورم نمی شه که من اونا رو نوشتم و دقیقا فالورها از همون تعریف می کنند
روزگار عجیب و غریب است
دنیا محل عمل و عکس العمل است
باز هم ممنون که تشریف آوردین
تنور دلتان گرم @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:21

سلام بر می گردم.
ولی گیرم رو اسم داستانه اصلا خوب نیست :D چیزهای دیگش خوبه حالا یهو به دلتون نیاد این مریم فقط ایراد می گیره:D
برمیگردم@};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور منتظرم عزیزم
راستی سلام مریم خانوم کم کار;)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 09:51

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره بانو
داستان خوبی بود
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان
ببخش دیگه بضاعتم در این حد بود:">
خوشحالم کردی با اومدنت:x
@};- @};- @};- :x


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 10:55

نمایش مشخصات حسین روحانی با عرض سلام و شرمندگی
درگیر پایان نامه ام.فردا دیگه تمومه.
فردا مزاحم میشم
فقط اومدم سلام بدم
سبز و پیروز باشید
داستانتون رو دیشب خوندم


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای دکتر
دیگه واقعا دارید "دکتر " می شید:)
خیلی خوشحالم که با تمام درگیریها بازم اومدین به ما سر زدین و این لطف زیادیه برای من
امیدوارم نمره ی کامل پایان نامه رو بگیرید
Good luck
@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 01:31

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خوبید؟
داستانتون رو خوندم. میدونید اول اینکه خوب درش آوردید. منظورم اسکلت کارتون بود. همه چیز به موقع اتفاق می افتاد و ترتیب بندی صحنه ها خیلی درست و به جا بود و من از اومدن زن به قهوه خونه، بعدش اون دوچرخه سواریش و در انتها همه چیز انگار یک رویا بوده و ماریا در همان قهوه خانه که رفته بود به خواب فرو و بعد از اینکه از مرد غزیبه پرسید کی هستی ناگهان از خواب بیدار شد.
plot_line خیلی عالی بود و چیدمان واقعان رست بود و از این بهتر نمیشه. در مورد rising action و یا همان نقطه شروع برای آغازِ رسیدن به اوج داستان فکر کنم از نقطه ای شروع شد که آن مرد غریبه ظاهر شد و climax داستانتون هم که وقتی از خواب بیدار شد و فهمیدیم که رستوران بوده و در انتهاس falling action که مهمون سوزان شد. اینا رو گفتم که بگم خیلی داستان استادنداردی بود و من از این حیث عالی دیدم و این معماری خودش یک هنر بزرگ حساب میشه. من الان خودم یک طرح خیلی خوبی در سر دارم ولی نقطه درست شروعش رو نمی دونم و من از این بابت به شما تبریک میگم. اما با دو نقطه از لحاظ تصویر سازی مشکل دارم. به نظرم در صحنه ای که دریا وجود داشت، غم وجود داشت و احتمالا غروب هم بوده میشد کاری کرد که قبل از ورود آن غریبه صحنه ای شبیه به رعد و برق و کمی ایجاد فضایی برای شروع یک صحنه ماورایی خلق کرد و بعد ناگهان اون مرد غریبه میامد تا صحنه از اون خشکی در میامد. در مورد defamiliarize یا همون آشنایی زدایی نساز بود کمی ماریا دیرتر و با ترس بیشتری به صحبت با آن غریبه ادامه می داد و به جای جملات بلند در ابتدا کمی منقطع تر می شد تا با پریدن در وسط حرف های همدیگر کمی هم واقعبینانه تر می شد و هم هیجان و کنجکاوی را بیشتر برمی انگیخت. و نیاز بود کمی سوزان را شخصیت سازیه بیشتری می کردید تا حرفهای غریبه در مورد سوزان برایم آشنا می آمد و می توانستیم همزمان صحبتها را با اطلاعات قبلیمان که از ماریا داشتیم مطابقت می دادیم. البته من کوچکتر از این حرفهام که بخوام نظر درستی بذارم و فقط صرفا نظرات شخصیم رو دادم. همیشه منتظر امروز بودم ولی ناگهان وقتی همه چیز تموم شد به یکباره متوجه شدم یک چیز بزرگ از دست دادم. امروز واقعا یکی از بدترین روزهای زندگیم بوده. دیر آمدم
ببخشید. داستان دیگر دوستان هم فردا به سراغشان میرم چون واقعا حالم در این لحظه از زمان افتضاحه.


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 01:36

نمایش مشخصات حسین روحانی با ادبیات خیلی افتضاحی نوشتم:">
هندزفری به گوشم هست. و البته تمرکزم افتضاح
ممنونم بابت داستان زیباتون
هرچند کهمن رو خیلی به فکر فرو برد و منم خیلی حس امروزم شبیه به ماریا بود
داستان باید اینطوری باشه
دمتون گرم
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 01:44

نمایش مشخصات حسین روحانی اصلاح میکنم
رودخانه
اشتباه دریا نوشتم ببخشید


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب آقای دکتر
خیلی شرمنده شدم بابت دیرپاسخ دادن به لطفتون که همیشه شامل نوشته های پرایراد بنده بوده
خودتون که استادین و از اینکه تشویقم می کنید به خود می بالم
ماریا رو در قالب داستان کوتاه دوست نداشتم و درباره ی دیالوگهای ماریا با مرد غریبه کاملا حق باشماست خودم هم دوست داشتم تصویرسازی بیشتری انجام بدم و یا دیالوگها رو قوی تر کنم
نمی دونم بهونه ی خوبیه یا نه
این روزها فرصت کمی دارم و تصمیم گرفتم بیشتر خواننده باشم تا نویسنده
سپاس از این همه لطف
سبز باشید و روزگارتان بی نقص
امیدوارم هر روز بهترین روز زندگی تون باشه و هرگز احساس ناامیدی نکنید @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 11:08

درود بر شهره یانوی عزیز
بعضی از نوازندگان سنتور چنان مضراب مسحورکننده ای دارند که اون روش مضراب زدن و از همه قابلیت های ساز بشکل لطیف و دلنشینی استفاده کردن ، تنها و تنها مختص آنهاست. بعنوان مثال ، اردوان کامکار در کاست دریا(اون موقع که کاست رایج بود) چنان نرم و لطیف می نوازد که وقتی به آن گوش می کنی،انگار سوار بر قایق بادبانی با همراهی نسیم و موجی آرام ، در پهنای دریایی نیلگون در حال حرکت هستی ، و دلت می خواهد که تا به آخر همینطور بمانی . ولی همین نوازنده یا نوازندگان زبردست دیگر،بعضی وقتها ، قطعاتی می نوازند کاملن براساس ردیف و قواعد موسیقی به دور از آن لطافت و مهارتی که مختص آنهاست.شاید قصدشان این است که دمی بیاسایند و انرژی جمع کنند تا با قطعه سحرآمیز متفاوتی همچون گذشته و حتی بهتر از گذشته، دوستدارانشان را بیشتر از قبل مجذوب کنند. دوستداران داستان های لطیف شما می دانند که باید منتظر بمانند و می مانند.
شهره بانوی گرامی ، داستان شما خواندنی بود اما کمی به دور از لطافتی که مختص قلم و داستان های شماست. شرایط بایستی فراهم باشد تا احساس همراهی کند قلم را و خیلی سخت شرایط فراهم میشود. پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای به آیین گرامی
بی تعارف بگم کامنتهاتون رو دوست دارم و ذیل همه ی داستانها حتما نظر شما و چند تن از دوستان رو می خونم
کامنتهاتون شناسنامه داره
ویژه ی خودتونه با هنری که گویی در رگ و پی شماست که گمان می کنم از چند هنر بهره مند هستید و یکی اش موسیقی است
در مورد درونمایه ی داستان بله حق باشماست و خودم از قبل خودم را محاکمه کردم !!
از اینکه این همه برای من و نوشته هایم وقت می گذارید بسیار مفتخرم و به خود می بالم
و اما
کامکارها!! همشهریهای موسیقی دان بنده !! نوای تمام سازهایشان روح را نوازش می دهد
ساز دلتان کوک @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 11:28

نمایش مشخصات زهرا بانو

درگير روزمرگى هاى زندگى هستى که درى به رويت بسته مى شود . در اتاق عمل يا هر در ديگرى که بخش اعظمىاز زندگيت را پشت حود دارد . ورق بر مى گردد اين جا همان جاست که تمام گنجينه هاى هستى هم جمع شوند گره يى از کارت نمى گشايند . خودت هستى و خودت پيش روى سلطانى که همه هستى محصور دستان قدرتمندش است . حرفى براى گفتن دارى ؟ اصلا حرف زدن را به خاطر دارى ؟
به سلطنت عظيمش به همان دستان قدرتمند نمى فهمى !! تا وقتى که به در بسته نخوردى نمى فهمى که هيچ شدن به هيچى مطلق رسيدن يعنى چه ...؟!
وقتى که تمام هستى ات را در يک لحظه مى بازى . وقتى که قصر آرزوهايت در يک لحظه فرو مى ريزد . وقتى که حتى زمين خدا هم زير پايت را خالى مى کند . وقتى که همه چيز و همه کس ات را باخته اى ...
باز هم همان خداست که در شأن عظيمش , ضعيف کشى راهى ندارد , خدا را که نيازى به تغيير نيست . قصه ات گره مى خورد به دل رحميش ... و اين تويى که از قعر تاريکترين نقطه زندگيت اوج مى گيرى تا عرش کبريايى اش با قدرت همان باورى که هنوز هم ته دلت زمزمه مى کند : تنهايم نمى گذارى ... تنهايم نمى گذارى ...

سلام , مى دونم انشام کودکانه و به قول شما شعاريه اما خيلى دوستش دارم چون واقعى ترين احساسيه که داشتم , تقديم به شما که عزيزى . درود بانو .


@زهرا بانو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرا بانوی مهربان که دوستی با یزدان از نوشته هایش می بارد
انشایت به دلم نشست و بسیار بجا و زیبا بود
و خدایی که در این نزدیکی است ...
هرگز یادم نمی آید رهایم کرده باشد
سپاس از این همه لطف و توجه به داستان
روزگارت بی نقص@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 12:10

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ارادت دوست هنرمندم
داستانت را خیلی دوست داشتم. خیلی زیاد. هر سه بخشش برایم عالی بود. پر از حرفهایی که هر کدامشان میتواند درونمایل یک رمان و یا داستان بسیار زیبا باشد. خرفهای که جز از ذهن پاک و لطیف نمی جوشد.
آدمها زندگی می کنند و آدمکها بهانه.......
عالی بود
بنظرم شما زمان نویس خوبی خواهید بود چون حرقهای زیبایی برای گفتن دارید.
دست مریزاد
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :* :* :* :*
:x :x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده جان
همیشه به من لطف داشتی و تشویقم کردی
والا من خجالت می کشم در برابر قلم شما و دوستان قد راست کنم
می دونم همگی به من لطف دارید وگرنه من شاگرد تنبلی بیش نیستم :">

میگویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی ؛
در بلندترین نقطهٔ آسمان ،
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود ،
دوبـاره ،
بنام فرد ِ گوینده ،
آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند ؛
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ؛
تنها صداست که می ماند ! ...
این است که می گویند ؛
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر ؛
دیگرانی را نفرین کنیم ؛
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
پس همیشه برای همه خیر و خوبی بخواهیم
ارادتمند شما دوست عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :* :x :*


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 12:10

نمایش مشخصات م.فرياد @};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامگرم و عرض ادب فراوان بر شما
ستاره ی سهیل سایت داستانک
م فریاد عزیز
نبودن شعرها و نوشته هاتون توی سایت بسیار به چشم می آید
جایتان خالی است بسیار زیاد
خیلی خوشحال شدم از حضورتون


تصمیم گرفته ام
هر چه تو را
به یاد من بیندازد
دور بریزم
فقط یکی بگوید
با چای اول صبح
با سیگار آخر شب
با خلوت بعد از ظهر خیابان
با خانه های پلاک چهل و چهار
با نیمه ی تابستان
با آخر بهار
با اولین برف
با درخت غرق شکوفه
با باران
با باران
با باران
چه کنم؟
.
. "مریم نوابی نژاد"
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 13:38

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام خانم کبودوندپور گرامی.
در مرحله اول باید بگم سبک نوشتن و انشای شما رو خیلی دوس دارم و با اجازتون 3-2 تا از داستاناتون رو در نشریه محلیمون به نام «نی‌ریزان فارس» که یکی از پرتیراژترین هفته‌نامه های محلی کشوره به نام خودتون چاپ کردم.
و اما در مورد داستان ماریا...
به نظرم این داستان هم مثل بقیه داستاناتون کشش خودش رو داشت. فضاسازی خوبی داشت و احساسات ماریا رو خوب به تصویر کشیده بودین. تنها ایرادش به نظرم همون سوژه تکراری اون بود که خودتون بهش اشاره کردین.
در کل خسته نباشید...
قلمتون سبز...@};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه بانوی عزیز و نازنین
خوشحالم که برای بنده کامنتی اینچنین پرانرژی نوشتید :)
و بسیار خوشحالتر که نوشته های پر ایراد بنده به کام شما خوش آمده
بسیار هم مفتخرم که آنها را قابل دانسته و منتشر کرده اید
الان هم کلی ذوق زده شدم

معجزه‌ای وجود دارد که "ﺩﻭﺳﺘﯽ"ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ "ﺩﻝ" ﺍﻗﺎﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
نمی دانیم ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ؛
ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽ را ﺑﺮﺍیمان ﺑﻪ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ میاورد؛
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻮﻫﺒﺘﯽ ﺧﺎﺹ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ؛
ﻭ آنوقت ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮیم؛ ﮐﻪ
" ﺩﻭﺳﺘﯽ " ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ !
بازهم ممنون دوست عزیز



@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:47

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام. خیلی روان و گویا بود.


@حسن ایمانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 15:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای ایمانی گرامی
چه عجب به ما سر زدین و ممنون از این همه دلگرمی
باز هم کم کار شده اید و بنده هم افتخار حضور در کنار شما در تلگرام رو ندارم
سپاس که به بنده سر زدید@};- @};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 17:12

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بانو کبودوندپور
داستان سرشار از امید بود ، همیشه باید نیمه ی پر لیوان را دید .
کار خوبی کردید که به پایان رسوندینش :)
هر صورت مسئله ای در زندگی جواب دارد ، نباید آن را پاک کنیم
موفق باشید@};- @};- @};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 09:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای شریفی گرامی
ممنونم از حضورتون احساس می کنم افکارم در هر زمینه ای به شما نزدیک است
خوشحالم می کنید که همیشه بزرگوارانه حمایت می کنید و دلگرمی می بخشید به بنده
گر امید نبود هیچ چیز این جهان را نمی شد دوست داشت و آروز کرد
ساز دلتان کوک
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 17:26

دوباره سلام. داستان خوب و قشنگی بود. به زیبایی تصویرسازی کرده بودی و در ذهن مخاطب نقش می بست. عالی
اما اسم داستان دلچسب نیست و جاذبه ای برای مخاطب نداره بهتر بود یه اسم دیگه انتخاب می کردید و خیلی بهتر از اون اینکه اسم شخصیت رو روی یک داستان پنچ صفحه ای نذاریم.
قلمت قوی بانو
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مریم بانو
متین عزیزم
بهتره باز هم تاکید کنم که خیلی کم می نویسی و این خیلی بده
تا فرصت دارید از نیروی جوونی استفاده کنید و بنویسید
این روزها من که خیلی گرفتارم
شبها به جای داستان باید دیکته ی شب بنویسم و ریاضی 2+ 8 رو حل کنم :( :D
خیلی زود دیر می شود
قدر لحظه های مجردی رو بدونید;)
ممنونم و خیلی خیلی خوشحالم که از بدنه ی داستان خوشت اومد و همین که از چشم منتقد تیزبینی چون شما ایراد نداشته جای بسی شکر داره
درمورد اسم حق با شماست و حتما توی ویرایش یه اسم دیگه براش انتخاب می کنم
خداوند مرا برای امید و انتظار آفریده است
تا یادم می اید همیشه من بوده ام که منتظر بوده ام

در همه ی فیلم ها
زنی که ایستاده گوشه ای
تکیه داده بر نرده های چوبی
خیره است به دوردست،
منم
:)
تنور دلت گرم و روشن
آفتابی و سبز باشی و بمانی@};- @};- @};-


نام: محبت امیرنژاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 17:29

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام. رفت و از روی مهش باز نشانی بدهید
دل که مرده است مرا امن و امانی بدهید
در صدایم بشکست اینهمه فریاد و نوا
به گلویم نفسی، داد و فغانی بدهید
گر چه ام قرص قمر گشت نهان در شبها
گشته ام سخت غمین، ذره کمانی بدهید
پیر و فرتوت شدم باز شکستم آخر
به من بی نفس اکسیر جوانی بدهید
بغض گردید کلامم، دلم از دست برفت
بهر فریاد و فغان باز دهانی بدهید
هرچه گشتم به جهان هیچ مرا جای نبود
مانده راهم و آخر خبری ز آشیانی بدهید
جان من گشت حزین, بار دلم سخت عجب
به دلم صبر و قرار از این گرانی بدهید
مست هر روزم و من زار بگریم هرشب
و به دل طاقت این عشق نهانی بدهید
گرچه ام راه به دنیای شما هیچ نبود
دو سه روزی نفسی, قطره جانی بدهید
بودنم سخت پریشان کند آن دلهاتان
بهر مردن به دلم لحظه زمانی بدهید
راستش نتونستم امید داستان رو باور کنم چون خودم تو واقعیت نتونستم باور کنم. من آدم معمولی هستم. این امید داشتن خیلی بزرگی میخواد. یه جور بی نیازی. یه آدم ماورایی. اما من خود من فقط زمینیم. نوشتنتون عالی بود مثل همیشه. بعضی چیزا هست که راه حل نداره.. جز مرگ


@محبت امیرنژاد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای امیرنژاد گرامی
شعر زیبایی نوشتید و احساس می کنم شاعرپیشه هستید
خیلی خوب نیست که در اوان جوانی حس کنید که امید در وجودتان کمرنگ شده
البته می دانم داستان بنده درباره ی امید ضعیف و ناکافی بوده ولی امید همچون اکسیژن و هوا لازمه ی ادامه ی زندگی است و در زندگی ام همیشه این شعر و ضرب المثل رو بهش رسیدم
خدا گر ز حکمت ببندد دری....
با اینحال بعضی غمها و حزنها سنگینه و حجم زیادی رو در قلب اشغال می کنه :(
دعای من برای شما این باشد : خدا روزنه ی امید را در دلتان روشن کند همیشه و همه جا


میگویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی ؛
در بلندترین نقطهٔ آسمان ،
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود ،
دوبـاره ،
بنام فرد ِ گوینده ،
آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند ؛
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ؛
تنها صداست که می ماند ! ...
این است که می گویند ؛
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر ؛
دیگرانی را نفرین کنیم ؛
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
پس همیشه برای همه خیر و خوبی بخواهیم...
من برای شما دوست خوب سلامتی و شادی و هر آنچه که آرزو دارید میخواهم...
آمین

@};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 19:01

نمایش مشخصات ک جعفری

شهره بانوی عزیز

درود بر تو عزیزم!

می دانی چی در این داستانت برایم جالب بود؟؟!!

اینکه هم خودت داستان نوشتی و هم خودت نقدش کردی!!!
واقعا حرکت جالب و نویی بود!!!:D

وقتی گفتنیها را گفته ایی و خودت بهتر از معایب کار باخبری... پس حرفی برایم باقی نمی ماند!

گلی پیشکشت می کنم و در انتظار داستان بعدیت می مانم:

@};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور خود به حساب نفستان برسيد و پيش از آن كه سنجيده شويد
(محمد ص) :)
سلام دوست عزیز... کاف بانوی نازنینم
البته بی عیب خداست و من کار بی عیب از آدمیان ندیده ام :D با اینحال منتقدسرخود بودن هم عالمی دارد ;)
خوشحالم که با تمام مشغله ها همیشه به یادم هستی و داستان طولانی و کسالت بارم را تحمل کردی
همینکه اسم و نظرپرمهرت راببینم مایه ی افتخار است
برایت بهترینها را آرزو دارم
ساز دلت پر از ملودی
:x
@};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 23:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي خاله ؟؟؟ اگه یه چیزی بگم باورت نمیشه ! نمیدونم چرا حس میکنم تیکه اول داستانت رو خونده بودم ! :D قبلا عاپ کرده بودی؟؟؟
سلام سلام .خوبی میدونم .
نمیدونم چرا دوس داشتم !
خاله ... دونخته شعر

تا كه خلوت ميكنم با خود؛ صدايم ميكنند!
بعد ؛ از دنياي خود كم كم جدايم مي كنند!

«گوشه گيري» انتخابي شخصي و خودخواسته ست
پس چه اصراري به ترك انزوايم مي كنند!

مثل آتشهاي تفريحم كه بعد از سوختن -
اغلبِ مردم به حال خود رهايم مي كنند!

«اي بميري! لعنتي! كُشتي مرا با شعرهات»
مردم اين شهر اينگونه دعايم ميكنند!!!

احتمالاً نسبتي نزديك دارم با «خدا»
مردم اغلب وقت تنهايي صدايم ميكنند !

مثل خودكاري كه روي پيشخوان بانك هاست
با غل و زنجير پايم جابجايم ميكنند!


" اصغر عظيمي مهر "


دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیزِ خاله
از تو بعیده گلم ;) معلومه که تیکه ی اول داستان رو خوندی!!:D قربون حواس جمعت برم :*
نمی دونی چرا خوشت اومده؟! !!!!!
معلومه که باید خوشت بیاد می دونی چرا ؟
آش کشک خالته ..بخوری پاته نخوری پاته ;)
شعرتم خیلی بجا بود و زینت بخش
امیدوارم اونقدر جفت شیش بیاری که همیشه برنده ی نرد عشق باشی:x :* :x :* :x :*
شاد باشی و سبز @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راستی فرزانه از مامان جونت خبر نداری؟!
نگرانشم:(
البته پیش خودم گفتم شاید بی سرصدا عروس شده و نمی خاد شیرینی بده :D
خلاصه از خودش و زنبیلش خبری نیست
دلم براش تنگ شده =((


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 12:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي نه خاله جون ! خیلی دنبالشم ولی نیس !
الان بعید میدونم عروس بشه ... ولی ایشالا که نبودنش مال عروس شدنشه ...
ما هم نگران میباشیم ... =(( @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 23:34

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیزم
بدت ین کار یک نویسنده اینه که خودش قبل از اینکه مخاطبینش نظر بدن کارشو نقد کنه برات یه مثال میزنم
فکر کن همسر شهره براش یک لباس خریده شهره میگه میدونی زینب خیلی از لباس جدیدم بدم میاد اصلا از تور یقه اش و پیلی روی آستینش ...
من با خودم تصور میکنم اوه اوه من خودمم از لباس پیلی دار بدم میاد
من لباس رو میبینم و با خودم میگم چقدر تور کنار یقه اش خوشگله اصلا قشنگی لباس به همون تورشه ...
اما میدونی چی میگم
میگم شهره جان واقعا این تور چقدر زشته :D
چون تو ابن باور و برام ساختی دیگه نمیتونم نظر واقعیمو بگم و دقیقا همون چیزی میشه که خودت گفتی
شما داستان رو دوست نداری نه به خاطر سفارشی بودن نا به خاطر تقلید از روی یک فیلم دوست ندارید چون وقتی قلم رو در دست گرفتید نه انگیزه داشتید نه هدف پس داستان شما رو جلو میبره ،و تو داستان رو پیش نمیبری و نتیجه اون میشه یک مشت دیالوگ که تاثیری روی مخاطب نداره و شخصیتهایی که توی ذهن ماندگار نمیشد ،من اول داستان رو دوست داشتم چون با انگیزه نوشته شده و نویسنده کارکترشو دوست داره پس این کار سفارشی رو برای خواننده جذاب میکنه اما در ادامه من چیزی رو میبینم که بابند اول داستان از زمین تا اسمون فرقشه .....
موفق باشی گلم :x :x :x :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور کلا همسر شهره..پدر شهره ..برادر شهره ...هرچی براش بخرن ندید میگه این لباس خیلی زشته:D :D :D :D
یه همچین مردای خوش سلیقه ای دور و بر من زندگی می کنن:D
سلام زینب جان خواهر و دوست عزیزم
نقدت بجا بود ولی حالا ما یه چیزی گفتیم اونقدرها هم بد نبود :-/ :-/ :-/ :-/
بود؟!!خوب هرچی شما بگین :)
البته داستان سفارشی نبود و خودم دوست داشتم بنویسم به خاطر زحمات آموزشی دوستم ;)
اگر هم نمی نوشتم اتفاقی نمی افتاد ولی اگه یادت باشه قصد داشتم به صورت کامنت ذیل صفحه ی خودت بنویسم تا همه اونجا اون رو به عنوان یه تمرین ببینند ولی خوب قرار شد جداگونه آپش کنم
خوب اینا دفاعیه نبود و درددل بود
ممنونم از حضورت و وقتی که برای من می ذاری

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

"فروغ فرخزاد"
:x :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 10:39

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود شهره جونم
فردا آخرین امتحانمه
بعد امتحانم مجددا میام و مشتاقانه میخونم داستانتون
بوس بوسی هوراتا ببقسید


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 10:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدای عزیزم
راضی به زحمت نبودم گلم
امیدوارم در آخرین امتحان موفق باشی @};- @};- @};- :x


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 22:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام .
اصولن نفس نوشتن داستان ، شریف و نشانه ی کمال است ؛ کسی که در این وانفسای کمی وقت و نبود حوصله و نق و نق وابستگان خانگی (!) و ... می تواند بنشیند و تمرکز کند و شکوفه های قریحه اش را بفرستد زیر گرمای کمال تا با تابش خورشید آگاهی شکوفا شوند و دسته شان کند و بیاورد یک گوشه ی دوست داشتنی توی سبد داستان بگذارد ، خیلی هنر کرده است ! و اگر خانم باشد و شغلی هم داشته باشد و بچه هایی که باید سرویس شان بدهد، بی نقد و تفسیر ، بی خواندن و فهمیدن ، باید همین طوری صد آفرین بهش گفت ؛ چه برسد که داستان حرفی برای گفتن داشته باشد و جذبت کند که تا آخر بخوانی و لذت ببری ...( ببخشید برای این جملات طولانی یک نفس ! )
... خسته نباشید و ممنون که قلم را زمین نمی گذارید .
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 10:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب استاد محترم و نویسنده ی فرهیخته جناب آقای محدثی گرامی
بی تعارف و بی پرده بگم نظرتون خیلی به دلم نشست و خستگی ام را به در کرد
به هر حال هرکسی ذوقی کودکانه دارد برای دلگرمی و من با خواندن نظر شما دلگرم شدم و چقدر خوشحالم که با درک والایتان از مشغله های هرکس برای نوشتن (حتی غیرهمجنس) به خوبی آگاه هستید.
در تمام این سالها شوق نوشتن داشتم بدون هیچ انگیزه ای و این داستانک بود که دست مرا به سمت قلم برد.
تا قبل از آن فقط اجازه می دادم واژگان در ذهنم رژه بروند و همانجا دفن شوند. دوستی های بی ریا و توجهات دلسوزانه اعضای سایت من را بار دیگر با قلم آشتی داد.
این متن سیمین بهبهانی شرح حال من و بسیار ی از زنان سرزمینم است و کامنت شما مرا یاد این متن انداخت
متنی که گوشه ای از زندگی من است

سالهاست زن بودن را فراموش كرده ام!
در عوض راننده خوبی شده ام!
حسابدار خبره، مأمور خريد زرنگ، مدير توانمند، باربر قوى، استراتژيست باهوشى شده ام!
اما ديگر خودم نيستم!

مدت زیادی است که در خودم گم شده ام!
چه كسی مرا به عرصه های مردانه کشاند؟! در حالی که شانه هايم، بازوانم و زانوهايم هنوز زنانه اند!
هنوز برای مرد شدن ساخته نشده ام!

افسوس كه ناآگاهانه مدتهاست به مرد بودنم افتخار می کنم!

فراموش کرده ام که زن بودن اوج افتخار است!
صبرم، عواطفم، هنرم ارزشمندتر از چیزهایی است كه به دست آورده ام!

دلم برای نوه هايم می سوزد، چه كسی می خواهد به دخترانم مادر بودن را بياموزد!

خانه ها بی مادر شده اند!
مردان ديگر نگران هزینه های زندگی نیستند! نگران خريد، دير رسيدن بچه ها، آينده خانواده و ... نیستند!
به لطف مرد شدن ما آنها فرصت زيادی برای سرگرمي پیدا کرده اند!

بهشت زير پايمان بود! ولی اکنون در جهنم دوگانگی می سوزیم؟!
دلم خیلی برای زن بودنم تنگ شده است.

تقدیم به بانوان سرزمینم
#سیمین_بهبهانی
ممنون از توجهتون استاد
برایتان بهترینها را آرزو دارم
روزگارتان بی نقص

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 00:09

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو کبودندپور@};-
داستان تان را قبلن خوانده بودم و فکر کنم نظر مفصل هم برایش نوشته بودم. بنابراین دیگر از تکرار مکرارت می پرهیزم.
ممنونم از این که در آثارم حضور دارید البته در داستان "آرایش غلیظ" قرار بود یه کامنتی را فردا برایم بگذارید که هنوز نگذاشتید. فکر نکنید که حواسم نیست. الوعد وفا. بالاخره شما نویسنده این جامعه هستید و بنوعی الگوی دیگران.( از باب مزاح)
روزهای تان پر از شادی@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای جعفری گرامی
ممنونم از حضورتون
قسمت دوم رو نخونده بودین ها :-/ :-/
با این حال ممنون از شما
سبز باشید
بدهی ام رو هم صاف کردم @};- @};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 16:12

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر شهره بانوی نازنینم!
بازم هوااااااااااااااااااااااارتا پوزش بابت تاخیرم !:"> :"> :"> :">
مهربانو داستانتون بسیار بسیار بسیار زیبا ببود!
شبیه داستان خارنجکیا ;) ک از این چیز خوب خوبا دارن ک مانداریم از اینا ک هر وقت دلشون بگیره در هز زمان و ساعتی میتونن برن ولی ما نمیتونیم چون اله و بِله:D :( کلی حسودیم شدش ب ماریا دوچرخه سواری تو هوایِ ابری محشششششششششششششششششششره اونم دم غروبی وووویییییییییییییی ولی نمیشه ! چون خارنجکی نیستیمو خعلی فهیم و باشعوریم!
اصن فرهنگ از سر و کولمون شیش پپا ب جا جفت پا میره بالا!:D نازنین مهر داستانتونو خععععععععععلی دوست داشتم 1قشنگ بودش بازم بلامون بنبیس.
دوست دارم هوااااااااااااااااااااااارتا کم میاین داستانک سرد میشه مث قبل بهمون افتخار بده گرم شیم یخ کردم دِ لامصب واااااااااااااااا:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x
قلمتونو هوااااااااااااااااااااااارتا دوست دارم:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* همایون باشید@};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدای گلم
نازنین بانو
دشمنت شرمنده ..تو هر وقت باشی خوشحالم کردی و نبودنت ناراحتم می کنه :x :x :* :*
ان شاالله دوچرخه سواری هم جا می افته برای کشور ما
چرا که نه؟
دوستدار همیشگی خودت و کامنتهای پرانرژی ات هستم :x :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
من زیاد مثل تو سلیقه ی شکلک گذاشتن ندارم:">


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 22:34

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر ادیب وگرانقدر خانم کبود وند پور

مثل همیشه زیبا

وخواندنی

لذت وبهره بردم

منتظر معجزه

نباش

معجزه در دست

وچشمان توست@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد گرانقدر جناب آقای فرازمند
ممنونم که همیشه با نگاه زیبایتان به نوشته های بنده لطف دارید
معجزه ی زندگی در دست و قلب انسانهاست
ساز دلتان کوک @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 بهمن 1394 - 11:31

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره عزیزم:x :*
خوبی ؟ :)
اومدم بگم تولدت پیشاپیش مبارک :D
امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی و امسال عمرت به آرزوهای قشنگت برسی . خدا گل دخترتم واست نگه داره .
شادی و موفقیت هر روزت آرزومه :)
دوستت دارم :x






:x
:x :x
:x :x :x
:x :x :x :x
:x :x :x :x :x
:x :x :x :x :x :x

:* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :*
:* :* :* :*
:* :* :*
:* :*
:*
@};-
@};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

میلادت مبارک .:x


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام اندیشه بانو دوست عزیز و باوفای خودم
همیشه و همه جا شرمنده و غافلگیرم می کنی
دیگه تولد پیرزنی مثل من تبریک گفتن نداره ;)
سپاس بسیار
پیشکش وجود نازنینت @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :* :* :* :x :x :x :* :* :*


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 11:20

نمایش مشخصات شيدا سهرابى تولد
تولد
تولدت
مبارک
مبارک
مبارک
تولدت مبارک!
درود بانوشهره ی نازنین!
زاد روزتون رو هوااااااااااااااااااااارتا شاد باش میگم! عزیزم هواااااااااااااااارتا آرزویِ خوب براتون دارم امیدوارم بهترینا براتون پیش آمد بشه !:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* لمس حضورتون همایون:* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور بازم شرمنده ام کردی عزیز دلم
ممنونم:"> :">
هر سال شمعهای بیشتری برایم اشک می ریزند :( :D
دیگه ببخشید از کیک و شیرینی هم خبری نیست
مجبورم گل بارونت کنم همراه با بوسه ی مجازی;)
@};- :* @};- :* @};- :* @};- :* @};- :* @};- :* @};- :*


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 12:45

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام عزیزم...تولدت رو پیشاپیش تبریک گفته بودم ولی الانشو عشق است:D
تولدت مبارک باشه خانوم مهربونم...آبجی دوقلوی نازنینم...
امیدوارم همیشه تو زندگی کاری و شخصیت موفق باشی و خوشبختی رو همیشه حس کنی..
سایه خدا همیشه بالاسر تو و دختر قشنگ و همسر نازنینت باشه تا خدا رو همیشه حس کنید و خدایی زندگی کنید:x
ان شاء الله خداوند همه آرزوهایی که به صلاحته رو برآورده کنه و همیشه لبت خندون و تنت سالم باشه..
خیلی دوست دارم....:* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آبجی دوقلوی خودم
ستاره ی سهیل
کلی نیرو فرستاده بودم دنبالت
کجا بودی دختر جان؟!
خوشگلم که هستی گفتیم دخترمون رو بردن الکی الکی ها :D
همیشه به یادتم و ممنونم که تولد منو یادت بود عزیز دلم

مساله
بودن یا نبودن نیست !...
مساله
بودن و نبودن توست

:x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 15:40

نمایش مشخصات سارینا معالی :x


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیز دلم
توت فرنگی من
روی ماهت رو می بوسم :x :* :x :* :x :* :x :* :x :*


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 23:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام وعرض ادب فراووووون :)
خدمت شهره بانوی گل و مهربون و دوست داشتنی
ببینید من چه وقت خوبی رسیدم .. امروز 2 بهمن بوده ..چی از این بهتر ... :)
کلی وقته مارو منتظر گذاشته بودید ک ماریا روی کاغذش یه چیزی بنویسه ..منم ک از اون روز تا حالا چشام خشک شده از بس به کاغذ ماریا نگاه کردم ببینم چی داره مینویسه ..آخرش هم ک هیچی که
ولی خوب شد ماریا رو ادامه دادید .. دختر مردم پا در هوا مونده بود ... والا به خدا :D :D :D ...آخرشم ک چیزی ننوشت ... همه اش تقصیر سوزان ذلیل مرده هست
وقتی دیر میرسی یه چیز بد هم داره اینکه ک همه دوستان ایراد های بنی اسرائیلی شون رو گرفتن .. چیزی دیگه برات نذاشتن ... منم ک منتظر یه خطا ...ای داد بیداد ...ولی خداییش داستان رو خیلی خوب تموم کردید لذت بردم از خوندنش ... ماریا خدا خفت نکنه ..چرا خوابیدی و چیزی ننوشتی :D :D آخه خودکشی هم شد کار ...یه نامه برای برایان ذلیل مرده مینوشتی خب :) :D
درسته ک هدیه نخ******** ولی دلیل نمیشه ک کیک هم نخورم ....:D :D :D :D
تولدتون مبارک ... عمر با عزت در پناه خداوند و درکنار خانواده همراه با سربلندی و موفقیت و شادکامی براتون آرزو مندم
می‌خواستم زیباترین کلام را برایت بنویسم
اما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست
تولدت مبارک
دوستت دارم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 08:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نرجس خاتون گل گلاب
بوی بهار نارنج شیراز رو با خودت میاری بانو :x
حکایت عجیبى است این باران زمستان…
تنها را تنها تر مى کند…
و عاشق را عاشق تر…
و امان از اینکه هم عاشق باشى هم تنها

کم پیدا شده بودی و دلتنگت بودم
چه خوب که اینجا بودی
:*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 09:45

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت بانو
بانو
بانو
ببخشید دیررسیدم


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 15:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیزم
هر وقت اومدی قدمت رو چشم:x


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 09:50

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فمک میکردم شما 6 وارش 2
آه:(


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 16:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آرش خان تاریخ تولدش تقلبیه :D
از ما نشنیده بگیر:-/


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 09:50

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت تولد قشنگتون مبارک@};-


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 16:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ممنونم عزیز دلم
به یادم بودی و این یعنی خوشحالی برای من
و بهترین هدیه از طرف تو و سارینا برای من قبولی توی دانشگاست
پیروز باشی دسته گل@};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 بهمن 1394 - 17:51

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جانم
واقعا شرمنده ام
دیر رسیدم
مطمئن بودم تولدن 5 بهمنه. نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با سه روز تاخیر تولدت پر یمن و زیبای و پربرکتت را تبریک میگم. امیدوارم همیشه سبز و بانشاط و موفق و شاد باشی و هر چه را که میخواهی بدست بیاوری
دوستت دارم خواهر بسیار گلم
صد سال به این سالها
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x
:x :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 14:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده جان دوست و خواهر گرامی خودم
دشمن شما شرمنده !!
همین که به یاد من باشید یه دنیا برای من ارزشمنده عزیزم
راستش من زیاد تولد خودم رو دوست ندارم مخصوصا که دارم به مرز چهل سالگی می رسم ;)
احساس می کنم چهل سال بیهوده را پشت سر گذاشته ام :(
منم برای شما آرزوی بهروزی و سلامتی در کنار خانواده ی محترم دارم
سبز باشی :x :x :x :x :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 بهمن 1394 - 17:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي ای خداااااااااااااا ! دفترمو به موقع نگا نکرده بودم خاله جووووووون !!!
شرمنده ... من فک میکردم تولد بعدی 14 بهمن هستش !!!
تولدت تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت ابادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 بهمن 1394 - 10:18

نمایش مشخصات احمد دولت ابادی درود بر شما. داستان به شیوه روایت گونه بود .اما روایت داریم تا روایت. روایتی که از دل یه ماجرا که در پیش روی مخاطب قرار دادی و به مخاطب گفتی اینک اماده باشو این هوش و ذکاوت شما در داستان سرایی ستودنی است. شادباشی


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 22:04

نمایش مشخصات کوثر علیزاده بسیار زیبا بود شهره خانم عزیز.داستان زیباتون باعث شد تا به داشته هامون بیشتر از نداشته هامون فکر کنیم .امیدوارم همیشه موفق باشید.@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.