که عشق آسان نمود اول...

سرتاسر خونه رو مثل دسته ی گل مرتب کرده بود! حتی گوشه ی رومیزی آشپزخونه رو تنظیم کرد، تا با گوشه های دیگه قرینه باشه. توی تنگ شیشه ای گوشه ی ظرفشویی با احتیاط آب ریخت و گذاشت تو یخچال! یه کیسه زباله ی نو برداشت و توی سطل استیل زیر کابینت انداخت!
روتختی رو عوض کرد و پرده ها رو کشید و زیرپرده ای رو مرتب کرد. پای گلدونای شمعدونی پشت پنجره ی اتاقم خیس بود؛ معلوم بود به حساب این نوگلای خوشگلم هم رسیده! اصلا و ابدا دوست نداشتم حتی توی دلم هم کدبانویی اش رو تحسین کنم! مطمئنا می شنید و مغرورتر می شد!
با فنجون چای کنار دستم و خودکار لای انگشتام خودم رو سرگرم شعر و شاعری نشون می دادم
روی کاغذ نوشته بودم :

"عاشقی هنر خودم بود
اما دلتنگی را تو یادم دادی..."

دلم می خواست به ادامه ی شعرم فکر کنم ولی شیش دُنگ حواسم به حرکاتش بود! چمدونش و چند تا ساک دستی کوچیک، آماده، کنار در بودند! دلم می خواست یه چیزی بگه ولی سفت تر از این حرفا بود! وقتی لج می کرد و ساکت می شد جز خودش هیچکس نمی تونست نطقش رو باز کنه!
ما مشکلی نداشتیم دردمون فقط عشق بود! از عشق زیادی همیشه ی خدا قهر بودیم! مدام از هم انتقاد می کردیم و همدیگه رو متهم می کردیم به بی مهری! به بی وفایی! به بی توجهی! ولی خیرسرمون جونمون واسه هم در می رفت اما گله ها و بهونه ها زورشون بیشتر بود تا جائیکه این همه عشق و عاشقی، زیر انبوهی از لجبازی مدفون شده بود! مدام به هم متلک می گفتیم حتی شعرهای عاشقانه ای که برای هم می گفتیم پر از کنایه و گلایه بود!

همیشه من منت کشی می کردم ولی رگ غیرت مردونه ام خودش رو به در و دیوار گردنم می زد که یه جوری بعد از آشتی بچزونمش! اینجوری داغ منت کشی، دردش کمتر بود.
ظاهرا دیگه خسته شده بود و می خواست بره! خونه رو مرتب کرده بود که بگه من هنوز عاشق خونه و زندگی ام هستم شایدم می خواست دل من به رحم بیاد و منت کشی کنم ولی سیبیلهای نیچه ای ام رو تراشیده بودم و لای دفتر شعر گرو گذاشته بودم که اینبار هرگز منت کشی نکنم.
همون مانتویی که من دوست نداشتم رو پوشید_ همون که دکمه نداشت_ گیره ی موهاشو باز کرد تا گیساش از طرفین روسری به طرز وحشیانه ای بزنه بیرون! ماتیک قرمزش رو با بی رحمی کشید روی لباش و سوئیچ رو ورداشت!
وقتی زنی با اتومبیل شوهرش_ ببخشید معشوقش_ جایی می ره حتما قصد بازگشت داره!
اینجوری توی دلم خنده ام گرفت برای نازفروشی اش
اما اشتباه می کردم سوئیچ رو آورد گذاشت کنار دستم روی میز که آچمز شم.گوشی رو ورداشت تا تاکسی تلفنی بگیره اما در کمال ناباوری دیدم با دخترخاله اش صحبت می کنه و قراره اون و شوهر نخراشیده و همانا خواستگار قبلی خانوم!، بیان دنبالش

نمی دونستم قید سیبیل گرویی رو بزنم و خواستگار قبلی رو با آسفالت توی کوچه یکی کنم! یا همچنان سنگر قهر و کینه رو حفظ بنمایم؟!
چند تا سرفه ی بلند کردم تا حساب کار دستش بیاد!
پشتش به من بود، می دونستم منظورم رو خوب درک کرده و حالا توی دلش از اینکه لجم رو درآورده کله قند آب می شه!
بلند شدم رفتم سمت یخچال و تنگ آب رو سرکشیدم تا مثل همیشه جیغ بزنه و منم قهقهه سربدم ولی حواسش به من نبود.
چشمم افتاد به کاغذ یادداشت چسبیده روی در یخچال و شعری که چند روز پیش برام سروده بود :

"ناز کردن نمی دانم
اما اگر بنوازیم
از من جز نوای عشق نشنوی"...

پاشنه ی آشیل رو نشونه رفتم و گلومو صاف کردم و فرمودم
حالا سازت کوک هست؟ می خام بنوازمت!
صدایی نیومد
دوباره داد زدم ضعیفه! _ و دلم خنک شد_
می خام بنوازمت سازت کوک هست؟ سیما پاره نشدن؟
معلوم بود منتظر نواختن بود چون چشمش رو دوخت وسط تخم چشمام
بعد خنده اش گرفت.
منم خندیدم و رفتم سمتش تا نوای عشق رو بشنوم که سریع نشست رو زمین و شروع کرد به بستن بند کفشاش
دیگه تاب نیاوردم
گفتم :
_ نرو
سرش رو بلند نکرد
_ می رم
_ حالا این دفعه رو از خر دختر خاله ات! پیاده شو
و بلند خندیدم
_ نع ! می رم و برنمی گردم و عمرا اگه لنگه ی منو بتونی پیدا کنی !
گلوم رو صاف کردم و گفتم
_ جدی می گی؟
با قیافه ی بانمک و پیرزومندانه اش گفت :
_ جدی می گم
منم لبخندی زدم و گفتم
_واااای چه خبر خوبی! لااقل یکی مثل تو دیگه سرراهم سبز نمی شه! بی لنگه

غرق در شادی حاصله از حاضرجوابیم بودم که صدای محکم کوبیده شدن در به چارچوب رو نشنیدم و حتی غرولندهای زیرلبش وسط راه پله رو
*******
هر چی زور زدم ادامه ی شعر نصفه نیمه ام یادم نیومد و نمی دونستم این دفعه با رودستی که خوردم تکلیفم چیه ؟!که یه دفعه یه ساعت نشده با صدای جیغ و هورا! در ورودی به سالن، باز شد و بانوی مغرور شعرهایم! با دسته گل و کیک و غول تشن و دخترخاله ی عزیز بابت تبریک سالگرد ازدواج وارد شدند و فک بنده را با کف سرامیکی خانه ی نُقلیمان آشتی دادند.
حتما آدمهای باهوش و منقدین تیزبین بعد از این غافلگیری عاشقانه ! پیش خود می گویند تکلیف این همه ساک و چمدون وسط سالن چی بود توی داستان؟!
آخر شهریوره و همه به یه بهونه ای باید خودشون رو هرطور شده به سواحل دریای کاسپین برسونن!!وگرنه سالگرد ازدواج کیلو چنده؟
*******
الان بنده کنار غول تشن دقیقا سمت شاگردشوفر نشستم و غرق در تماشای مناظر بکر جاده چالوس! و به شعر بعدی ام فکر می کنم.
خانوما هم اون پشت مشغول سلفی گرفتن هستن
رسیدیم خونه یه شعر تقدیمی دارم براش :
"خاطرات شمال محاله یادم بره"
نه ببخشید این مال ضبط صوت ماشین بود شعر من اینه :
"عمرا اگه لنگه امو پیدا کنی..."
*******
پی نوشت :
به بهانه ی دلتنگی برای آنا، زینب، کاف بانو و اندیشه ی عزیزم
تقدیم به همه ی بانوان داستانک که گر بنوازیشان از آنها جز نوای عشق نشنوی...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 20 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

محسن نيرومند ,مهدی دارویی ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,پیام رنجبران(اکنون) ,مریم مقدسی ,"صابرخوشبین صفت" ,حمید جعفری (مسافر شب) ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,لیلا حسن زاده ,زهرا بانو ,م.ماندگار ,زهرابادره (آنا) ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,حمیدرضا محدثی ,شیدا محجوب ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,سارینامعالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (21/6/1395),مهدی دارویی (21/6/1395),سارینامعالی (21/6/1395),مرتضی عسکری دستجردی (21/6/1395),محسن نيرومند (21/6/1395),فرزانه رازي (21/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (22/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (22/6/1395),زهرا بانو (22/6/1395),حمیدرضا محدثی (22/6/1395), ناصرباران دوست (22/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (22/6/1395),"صابرخوشبین صفت" (22/6/1395),همایون طراح (22/6/1395),رضا فرازمند (22/6/1395),بهروزعامری (23/6/1395),همایون به آیین (23/6/1395),لیلا حسن زاده (23/6/1395),شهره کبودوندپور (23/6/1395),آزاده اسلامی (23/6/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1395),زهرابادره (آنا) (24/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (24/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (24/6/1395),حامد قزلباش (26/6/1395),تینا قدسی (26/6/1395),فرزانه رازي (27/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (27/6/1395),محبت امیرنژاد (31/6/1395),داريوش فتاحي (31/6/1395),همایون به آیین (25/10/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),همایون به آیین (21/1/1396),الف . محمدی (15/2/1396),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 11:29

نمایش مشخصات م.فرياد @};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 08:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام علیکم شاعر فقید!
حالا ما این گل رو گذاشتیم تو لیوان آب
پس کو نقد؟ نظر؟ شعر؟ تشویق؟
نکنه شما هم مثل بانوی داستان قصد غافلگیری مان را دارید;) :D
روزگارتان بی نقص
پاییزتان بارانی@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:28

نمایش مشخصات م.فرياد سلام شاعر@};-
نقدو بی خیال!:)
داستان قشنگی بود@};-
...دوست داشتن را بلد بودی
معنایش را ولی نه
تو به من دوست داشتن آموختی
و من به تو غم را
حالا هر دو می دانیم
که دوست داشتن یعنی غم...م.فریاد
اینم تشویق:
غافلگیری؟!:-/ ما از این کارای زنونه بلد نیستیم:)
چشمه ی امیدتون جاری!@};-
باغ آرزوهاتون سبز!@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};- @};-
سلامی دیگر!
غافلگیری مردونه قشنگتره ها ;)
مثلا آقا بیاد بگه خانوم من قراره سه سال ماموریت برم افغانستان! یا عراق یا سوریه !
خدایی بهترین کادوی تولده برای بانوی خونه:D
شوخی کردم
دلتان بی قرار عشق@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 16:55

سلام
خوشحالم تهش شیرین شد :D
سپاسگزارم از داستان
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام متین عزیزم
خوشحالم که دوباره این روزها فعال شدی
منتظر نقد و داستانهای خوبت هستم
من هیچوقت عضو هیچ کانال تلگرامی نبوده و نیستم و معتقدم هیچ جا داستانک نمی شه ! ولی متاسفانه با ایجاد لاین و کانال تلگرامی سال گذشته خیلی دوستان سایت رو از دست دادیم و از قلمشان محروم ماندیم و سایت کلا از رونق افتاد
به امید بازگشت و فعالیت همه ی دوستان خوب :x
ممنون که با دیده اغماض خط خطیهایم را خواندی
تنور دلت روشن@};- @};- @};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 18:57

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
داستان خوبی بود با غافلگیری شیرینش.اما نوشتن یک داستان توسط یک خانم از زبان آقا یک کم پیچیده تر از این حرفاست. معمولا آقایان زبانشان فرق میکند. به جزییات کمتر توجه میکنند.
1) با خودکار لای انگشتام خودم رو سرگرم کردم (خودمو)
2)یا همچنان سنگر قهر و کینه رو حفظ بنمایم (بنمایم کمی توی ذوق میزنه بیش از حد ادبی هست)
3)غول تشن (توی گویش مازنی درسته ولی اگه بخوایم عامیانه و همه فهم بگیم واژه قلتشن = آدم نخراشیده و دراز. فکرکنم بهتره


@محسن نيرومند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب اقای نیرومند
خوشحالم که شما را اینجا زیارت می کنم
داستانهای کوتاه شما را همیشه می خوانم و از قلمتان لذت می برم
ممنون از نقد خوب و بجایتان @};-
راستش اهالی عزیز مازندران در عوض تهرانی ها دیار ما رو در سیطره گرفتن و کلی روی لهجه مون تاثیرگذاشتن :D
مثلا همین نقی! تو سریال پایتخت :)
مزاح مرا ببخشید
تذکرات شما را در ویرایش داستان در نظر می گیرم
روز و روزگار بر شما خوش@};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 20:47

نمایش مشخصات سارینامعالی :*


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام توت فرنگی زیبای خودم
جرات نکردم بهت پیام بدم مثل مادری که استرس داره ;)
بی زحمت شهر و رشته ی قبولیت رو برام پیامک کن دختر جان:x :*
ممنون که اینجا بودی گلم@};- @};- @};- @};- :*


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 21:25

نمایش مشخصات فرزانه رازي " ما مشکلی نداشتیم دردمون فقط عشق بود . "
به نظر من لذیذ ترین جمله ی داستان بود ... :)

درود خاله خانوم جان شهره شهر بانو . ( یه چیکه عاب لطفن ) خوبی میدونم .
داستان جالبی بود ... شخصیت ها مثل من مریض بودن !!!
یادش بخیر من خودم یه بار یه کاری شبیه همین انجام دادم که عجیب چسبید ! :D =))
بعله ... خاله خانوم داستانت ما رو برد به اون روزا ...
عاره ... دمت گرم .
دلت شاد ...
سرت سلامت .
پاکدل و عاشق باشی خاله جون ...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
کد : 290


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااام و درود فرزانه بانو! عزیز دل خاله :) :x
آب واسه چی خاله ؟ تشنه ای ؟ ;)
خوشحالم که به مذاقت خوش اومده
راستش خود من هم در بیماری لجبازی ید طولایی دارم :-/
می گم مگه شما چند سالته؟که داستان من ،تو رو برد به اون سالها! اون سالها احتمالا دو سه سال بیشتر نداشتی که :D
راستش من خودم همیشه منتظرم بعد قهر و لجبازی طرف بیاد سورپرایزم کنه ولی همیشه سرم به سنگ می خوره و تا جنگ جهانی پیش می ریم :D
خوشحالم از حضورت نازنین
برات بهترینها رو ارزو می کنم
امیدوارم عشق تنها بهانه ی زندگی ات باشد@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 12:29

نمایش مشخصات سارینامعالی


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 13:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
دقت نکردین خاله جان ...
عرض کردم اون روزها ! :D
در مورد لج بازی هم ... سردسته لجبازاس که داره باهاتون صحبت میکنه ... ;)
مچکرم . منم همین آرزو رو برای خاله خانومم میکنم .
الان حسش اومد زبونمو دربیارم . :D
پس دونخته زبون و پوررررررررررررررررررر


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوباره فرزانه جان
سوتی دادم می دونم
ولی کلا لجبازی گاهی خیلی کیف می ده ;)
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 شهريور 1395 - 22:01

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم کبودوندپور
داستان جالبی بود. آن را دوست داشتم ، از تعلیق ، دیالوگ ها و پایان داستان .
موفق و پیروز باشید @};-


@ح شریفی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب جناب آقای شریفی
خوشحالم که اینجا تشریف داشتین و ممنون که کاستیها را نادیده گرفتین
راستش این داستان کاملا بداهه و به بهانه دلتنگی برای بانوان داستانک بود که بعضی هاشون رفته و هنوز بازنگشته اند!
راستی کمتر می نویسد؟! امیدوارم قلم را زمین نگذارید.

دریای دلتان آرام@};- @};- @};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 08:50

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام بر شهره بانو


که آسان نمود اول ولى نيفتاد مشکلها
به قول پسرخاله ى کلاه قرمزى: مگه چيه نيفتاد ديگه...
عيدتون مبارک بانو، قلمتون نويسا، حظورتون مستدام، و روز و روزگارتون خوش... درود بى کران برشما.


@زهرا بانو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیز دل! زهرا بانوی مهربان
همه ی زهراها مهربونن اینو خودم کشف کردم:x
خوشحالم که اینجا بودی و خط خطیهامو خوندی
عید شما هم مبارک و نیز عید پیش رو (غدیر)
روزهایت همه عید@};- @};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 10:16

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
ایهام و کنایه ها و تشبیه ها جالب و جذابند.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر شما جناب آقای جعفری
خوشحالم از خوانش و حضور و تشویقهاتون
اعیاد قربان و غدیر بر شما مبارک
روز و روزگارتان بی نقص @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 10:44

درود بر شهره بانوی گرامی
خوشحالم که داستان گذاشتید!
شروع داستان بنظر می اومد که روایت از منظر شخص سومه ولی بعد از چند سطر،با یک دیزالو نرم تبدیل به اول شخص میشه! و البته در همین ابتدا، این موضوع را میتوان یک اتفاق خوب در نظر گرفت و اینکه انتخاب راوی از درون داستان، یک انتخاب درست است با توجه به موضوع داستان. برداشت غلط از رفتارهای همدیگر،عدم درک درست از همدیگر،رفتارهای ناشی از غرور و ... همه اینها از زاویه دید شخصیت درون داستان، خیلی زیبا و تاثیرگذارتر به خواننده منتقل می شود! آفت عشق به زیبایی در داستان نشان داده شد و نام داستان هم بنظر من کاملن به داستان در یک راستا بود. از شعر هم بخوبی بهره گرفتید و اشعار به جهت پهنای مفاهیمی که دارند خیلی راحت در دل سطرهای داستان می نشینند و چالش بیشتری ایجاد می کنند! در پایان اینکه،خودمانی شدن با خواننده در داخل داستان و پاسخ به ابهام احتمالی«...حتمن آدمای باهوش...» را باید در پاسخ کامنتها،بدهید تا منظورتان را از اینکار متوجه بشیم!


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 09:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب آقای به آئین گرامی
سپاس که اینجا بودین و بار دیگر با نقد و نظرهای هوشمندانه و تشویقهاتون شرمنده مان کردید.
اینکه دوباره می نویسم به خاطر رونق دوباره سایت و بازگشت برخی دوستان قدیمی است که واقعا انگیزه می ده به نوشتن و البته ناگفته نماند که شما خود نیز جزء کم کارها به حساب می آئید و مدتهاست داستانی در سایت نگذاشته اید:-/
درباره ی نقد پایانی و خودمانی شدن راوی با خواننده عرض کنم که آقای مدیری رو دیدین؟ :) یه دفعه وسط نمایش خیره می شه به دوربین و بیننده های توی خونه؟!:D فک کنم کار منم شبیه ایشون بود که البته نقد شما کاملا درست و به دیده منت می پذیرم
منکار طنز و طنزنویسی رو خیلی دوست دارم هرچند هنرش رو ندارم ولی تمرینی گاهی می نویسم از میان طنزهایی که نوشتم سطل زباله را خودستایی نباشه خیلی دوست دارم
از تعریفهای شما بابت اشعار سپید داخل متن سپاسگزارم
مدتی است اشعار سپید را هم تمرین می کنم
باز هم سپاس
دریای دلتان آرام
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 11:11

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم کبود وند پور گرامی
عرض ادب و ارادت و احترام
خوشحالم بعد از مدتهااااااااا !یا مدتهـــــــــــــا ! داستانی جدید ، و آنهم عاشقانه و شاعرانه و کار درست ! با ادبیاتی شیوا و دلنشین و بسیار جذاب و پرکشش ، و ساختاری محکم !از قلم هنرمند شما داستانک را مزین کرده است. که از خوانش آن لذت بردم.
البته این فرم دوس داشتنها گمانم فقط از دهه هفتادی های عزیز و گرامی ساخته است !!و اغلب پس از فرونشستهای ابتدایی آتش عشق و سرد شدن خاکسترش که سه ماهی طول می کشد .سر یکی از همین غافلگیری ها می روند پس از کمی دادگاه و داگاه کشی و مهریه و مهریه خواهی در یک غافلگیری بزرگ از هم جدا می شوند و می روند پی زندگانی جدید .
به امید بازگشت به روزهای پرکاری و کامنت های بلند از شما بانوی هنرمند و بانوان محترمی که نامشان ذکر شد و همینجا از آنها برای دورهمی دعوت میشه !
پاینده باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 10:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود فراوااااان استاد عزیز داستانک جناب آقای کریمیان دوست داشتنی
اول گله کنم از کم کاری و قلم بی نقصتان که این روزها بی بهره مانده ایم از آن
داستان و طنز نویسی بنده در برابر شما ستاره ای است کوچک در برابر خورشید و من و احتمالا باقی اهالی داستانک بی صبرانه منتظر چاپ و نشر کتاب از شما هستیم
درباره ی عشقهای این مدلی دقیقا حق با شماست غافلگیری تلخ و شیرین کار عزیزان دهه های جدید است که متاسفانه عشق را هم به قهقهرا برده اند
روایت هست آقا روز ولنتاین 20 تا کارت پستال گرفته با این جمله " تقدیم به تنها عشق زندگیم!"
پدربزرگ هرگز برای بی بی گل نمی خرید اما همیشه پیراهن های بی بی گلدار بود!
پدرم هرگز به مادرم نگفت دوستت دارم !
مادر که بیمار می شد
دکتر، تب سنج را در دهان پدر می گذاشت ...

کاش بر هر هوس زودگذر نام عشق نگذاریم

خوشحالم که نوشته ی پرایرادم را با نگاه بلندتان زینت بخشیدین
سرزمین دلتان آفتابی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 12:43

درود بر قلم دلنشین شما بانو
داستانتان را دوست داشتم.

که عشق اسان نمود اول
دوم و سومش را خدا بخیر کند. گاهی می شود از شدت وفور عشقت بخواهی سر به تن معشوق نباشد که بخواهی حالش را بگیری بابت این حجم از اشغال روح و روان و وجودت... انسان است دیگر بانو... انتقام هرچیزی را می گیرد...چه رسد به باختن دین و دل! زیادی عشق خطرناک است...کار می کشد به حاهای باریک! اصلا مگر می شود کسی عین آدم عاشق بشود؟؟

سپاس بانو
@};-


@شیدا محجوب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 10:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فراوان بر تو شیدای نازنین
چه عالی که اینجایی عزیزم
دلنشینی در نگاه بلند توست دوست خوبم
دقیقا زیادی عشق خطرناک است و این را در وجود خویش تجربه کرده ام
گویند فاصله ی عشق و تنفر مویی است اما من می گویم
مرز در عشق و جنون باریک است
عاشق مجنون می شود نه متنفر
این شعر زیبای سامان رضایی تقدیم قلب شیدایی ات


زن ها را از رقصیدن منع کردند
از آواز خواندن
از عاشقی کردن
از بوسیدن
از خندیدن... زن ها در پیله های خود فرو رفتند
و از تنهایی بسیار
شاعر شدند
و در شعرهایشان
وحشیانه رقصیدند
آواز خواندند
عشق ورزیدند
بوسیدند
اما خنده نه!
فقط گریستند...

:x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 22:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

بانوی ادیب

واحسنت برشما

من این نوع نوشتار -مردی بجای زن یا زنی بجای مطلبی - شعر یا داستانی - را بیان کند را بسیار دوست دارم

چون در زنها ومردهااین حس کنجکاوی وجود دارد که ببینند نظر واقعی یک زن در مورد زنها چیست و یا نظر واقعی یک مرد در مورد مردها چیست-

دوشعر زیبا وسپید در متن داستان آوردید که واقعا" لذت بردم

وبرای هرکدام بداهه ای به شما هدیه میکنم

-عشق
کار چشمان تو بود و

دلتنگی

کار دل من

من وتو

که جمع جبری یمان

هیچ وقت

ما نشد

هردو

به یک نسبت

در این کهنه داستان هبوط

سهم داریم

حال هر روز بگو تقصیر از حوا بود


غافلگیری آخر داستان - وظرافت ونازک اندیشی زنها در یاد آوری مناسبت ها بسیار برایم دلچسب بود

دست مریزاد نویسا باشید وشاد

@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 10:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود استاد فرازمند عزیز و ارجمند
بسیار خوشحالم کردید با تشویقها و دلگرمیهاتون
به ویژه بابت اشعار سپید که این روزها تمرین و شاگردی می کنم به کمک شاعر عزیزی
بداهه ی شما بسیار زیبا بود

ردو

به یک نسبت

در این کهنه داستان هبوط

سهم داریم

حال هر روز بگو تقصیر از حوا بود
در سایت "شعرناب" عضو شده و گهگاهی سپید می نویسم
شاعری را بیشتر از نویسندگی دوست دارم

درباره غافلگیری زنانه بله حق با شماست و این حواهای ضعیفه !دنیای خشن مردانه را به طرز هنرمندانه ای زیبا کرده اند
دلتان سبز
لحظه هاتان سرشار از شادی و شادکامی@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 23:11

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

بله من هم اینجام احوالتون رو پرسیدم

نگران بودم

با نوشته های احساسی حسابی جورم

باید برگردم یک بار دیگه بخونم

آخه موقع خوندن بفکر شما بودم و غیبتتون

داستانتون الان الان یک در میون با غیبت و حضور لابلا شده
باید چند روز دیگه بیام راحتتر بخونم

موفق باشید و کمتر پشت ابر



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 10:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب فراوان استاد عامری ارجمند و گرامی

بسیار بسیار خوشحالم هم از حضور سبزتان و هم توجه به حضور یا عدم حضور این حقیر!
البته بنده دو هفته قبل داستانی با تم سیاسی - اجتماعی ارسال کرده بودم که تائید نشد و آن را ذیل داستان آقای م. فریاد عزیز کامنت کردم
با حضور اساتید و عزیزانی چون شما مطمئنا دلگرم تر شده و فعالیتم رو بیشتر می کنم
ممنون از توجه شما
منتظر حضور دوباره ی شما هستم
با آرزوی شادکامی و سبزدلی برای شما استاد @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 12:27

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام دوباره ابجی بزرگه

حالا خیالم راحت شد بر میگردید انگیزه برای چند کلام اختلاط دارم.
اولش برم سر داستان که کلا خوب نبود:D

نه که داستان خوب نباشه...برای شما خوب نبود...;) دیگه امید واریم لال لالی مارو گرفته باشید.

دومش که دست رو دلم نذاریو که سازمان سنجش تا سی و یکم(بنا به شنیده ها)خوشش اومده مارو آزار بده:(
اما خیالتون راحت به محص دریافت حتما میگم...

حالا چرا جرات نکردید:-/ :D

خب...سلام..نظر....جواب سوال....همه چی رو دادم...هیچ صحبت اضافه ای نمونده؟ دلم بهونه میخواد برای حرف زدن....


دلم برات تنگ شده...


@سارینامعالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ساری عزیزم
خوشحالم برام کامنت گذاشتی و نظرت رو گفتی
آره قبول دارم داستان ضعیفی بود ولی از ته ته ته دلم نوشتمش به خاطر همین دوسش دارم
استرس داشتم چون حس مادرانه بهت دارم
مهمه برام یه سال زحمتت! نبودنت توی سایت به ثمر بشینه
نوه ی خاله ام همسن خودته خیلی درسش خوب و عالیه رتبه اش خوب نشد طفلک از خیر انتخاب رشته گذشت و می خاد یه سال دیگه بخونه :(
ولی من به تو امیدوارم ;)
موفق و سربلند باشی عزیزم :x :x :x
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 شهريور 1395 - 01:12

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
به شهره بانوی مهربان و دوست داشتنی

بانو ؟من شما رو به اسم کوچک صدا میزنم یه وخ باعث ناراحتی تون نشه .. مهربونی تون رو از پشت همه فاصله ها حس میکنم ..مثل آبجی بزرگم دوستتون دارم .. یادم اومد به چند مدت پیش ک گفتم کاش من دختر شما بودم .. گفتم حتی حاضرم دست و پاهام رو ببرم کوچولو بشم .. ولی بشم دخترتون .. شما هم قبول کردید .. چقدر هم اون روز خندیدم .. ولی بعدش خجالت کشیدم

از هرچه بگذریم سخن از عشق خوش تر است
عجب داستان عاشقانه ای بود .. یه جور عجیب دوستش داشتم .. تم طنزی ک کل داستان داشت .. از نوع روایتش بگیر تا توی محتواش ... عالی بود
روانی داستان و غافلگیری آخرش ک نگفتنیه ... ولی اینقدری ک آقای توی داستان بی خیال بود .. بعد از رفتن بانو ..من فکر میکنم خواننده ها از آخر ماجرا بیشتر غافلگیر شدن تا شخصیت آقای داستان ..خخخخ
خدا کنه همیشه همه داستان ها ختم به خیر بشه .. همه ماشین ها سرازیر بشن سمت جاده چالوس ..کلا همه جنگ جهانی ها توی مسافرت و سالگرد ازدواج ..حل و فصل بشه ... بره پی کارش خخخ
چه خوب ک یاد کردید از خانم ها ی توی داستانک ک این روزها شدید کم کار شدن ... فکر میکنم باید اسم خودتون رو هم مینوشتید .. آخه دلمون برای شما هم تنگ شده
یه عالمه ممنونم بابت هدیه دادن و انتقال حس های خوب

دم قلمتون همیشه خدا گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیز دل نرگس بانوی طناز و خوش قلم !
چه افتخاری بالاتر از این که تو دخترم باشی :x :x :x
حالا که عاطفه ننه ی فرزانه است منم ننه بزرگ نرجس می شم کی به کیه!!:)
خوشحالم اول از حضورت! دوم از انرژی مثبت کامنتهات که از داستان من قشنگتره
درباره ی عالی بودن داستان که لطف شماست! من با سارینا موافقم جای کاری بیشتری داشت من گاهی صفحه ی داستانک رو باز می کنم و بداهه یه چیزی می نویسم و این دفعه هم همین کارو کردم;)
بی خیالی آقا ؟!! علم ثابت کرده که آقایون در برابر قهر خانوما خیلی هم خوشحال می شن مخصوصا لحظات اولیه قهر! چون خونه یه کم آروم می شه
بعد که گرسنه می شن یا دنبال یه چیزی می خان بگردن ممکنه _تاکید می کنم _ ممکنه فیلشون یاد هندستون کنه !
و البته تجربه ی زندگی بهم ثابت کرده که خانمها هرگز نباید سنگر رو برای آقایون خالی کنن چون سنگر خالی جای شیاطینه :D
می دونی نرجسم ؟! عشق اگه واقعی باشه قهر و آشتی شیرین ترش می کنه و اصولا توی دعوا و لجبازی، حرمتها شکسته نمی شه!
چیزی که توی زوجهای امروزی کمتر دیده می شه :(
و اما لجبازی اصولا مربوط به سالهای اولیه زندگی مشترکه و زندگی که ریشه بگیره اصولش اینه که یه طرف باید کوتاه بیاد وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شه و همینه که دادگاهها جای سوزن انداختن نیست


گاهی اوقات
آدم ها در اوج نداری
ثروتمندترین آدم ها هستند
یا آدم هایی در اوج دارایی
فقیرترین آدم ها
این برمی گردد به زن زندگیشان
که اهل شعر و موسیقی وباران
باشد یا نه؟


برایت بهترینها را آر زو دارم گلم:x :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 05:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام عزیز خواهرم
لازم نیست بگم از دیدنتون چقدر خوشحال شدم که خودتون می دانید
دو روز نبودم ما شالله چقدر داستان از نویسنده های محبوبم آپ شده
الان هم وقت ندارم پوزش می طلبم بعدن میایم نازنین خواهرم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 10:10

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام خواهر دلبندم شهره ماهبانویم
خوندم و خوندم و لذت بردم پیش خودم قلم خواهرم رو تحسین می کردم و گاهی از دست مرد داستان حرص می خوردم که چرا بانوی منزلش را حرص می ده بانوی کدبانویش
قلم شما ستایش کنان می خواندم شکر خدا آخر داستان اوضاع بر وفق مراد شد . تا رسیدم به پی نوشت ...یادمه یکی از دوستان نوشته بودند پی نوشت ها برای خودشان داستانی هستند که گاهی دلرباتر از داستان اصلی می شوند پی بردم که بی جهت نگفتن .
دلتنگی عزیزم دوطرفه می شود قبل از اینکه پی نوشت را بخونم خواندن داستان شما برایم دنیایی را به ارمغان آورد که دنیای ساده و دل های پاک دوستان را برایم تداعی کرد .
شما که معدن صفا و صمیمت هستی مهرتان تا همیشه در قلب من و دوستان دیگر هست .
لحظه لحظه هایتان آمیخته با شوق دلفریب عاشقانه ها و دوستی عزیزم
امیدوارم تاخیر مرا نادیده بگیرید دوست نازنینم
آرزوی من اوج قلم جذاب شما تا کهکشان ها ان شالله


@زهرابادره (آنا) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیز سایت
خواهر مهربانم
خوشحالم کردید و قدم رنجه فرمودین
درسته که کم می نوشتم ولی سعی ام همیشه این بوده که سایت و دوستان عزیزش رو فراموش نکنم
یادش بخیر پارسال هرچند روز یه بار شما، اندیشه، مریم و خیلی از دوستان! داستان ارسال می کردن و حضور داشتن
خیلی ها رفتن و خبری ازشون نیست خیلی ها هم مثل اتوبوس جهانگردی سالی یه بار میان مثل همین داداش کوچیکه
امیدوارم رونق به سایت برگرده و بی اغراق و شفاف عرض کنم که من اگه داستانک نباشه نمی تونم یه خط هم داستان بنویسم و داستانک یعنی شما و باقی دوستان
برقرار باشید
و حضورتان مستدام @};- @};- @};- :x :* :x


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:12

سلام
راستش قد و قواره ی. حوصله ی ما در اندازه ی. داستان شما. نیست:(

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 11:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلاااااااااااااااااااااااااام
:(
خوشحالم که اینجایید برادر
خیلی زیاد
اشکال نداره این دفعه می بخشمت @};- @};- @};- @};-
دفعه ی بعد کوتاه می نویسم به انضمام یه بلیط رفت و برگشت به اروپا برای بازگشت حوصله ی داداش کوچیکه
:)
سبز باشی @};-


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 13:31

نمایش مشخصات سارینامعالی آرش تویی؟



آرش تویی؟

آرش تویی؟


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 12:44

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام داستان قشنگی بود. واقعا قشنگ بود. موضوعش، نحوه روایتش، جملات و کلمه های انتخاب شده همه زیبا بود. اینقدر از داستان هایی که در آن به کارهای خونه و خانه داری اشاره می شه خوشم میاد، یه حس آرامش به ادم می ده و داستان شما هم با این توصیف ها شروع شده بود و آخرش هم خیلی جالب بود که تمام تصورات راوی اشتباه بود و به آرامش رسیده بود. خیلی لذت بردم دستتون درد نکنه@};- @};- @};- @};-
تبصره: به راوی داستانتون بگین این یه قانون کلی نیست که اگه زنی با ماشین شوهرش رفت حتما برمی گرده یکی از فامیل های ما هست که دوسال بانوی خانه با ماشین آقای خانه رفته و برنگشته


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 شهريور 1395 - 23:36

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

مجدد بانوی ادیب

سرکار خانم کبود وند پور

جایی اشاره فرمودید - سایت شعر ناب- من این سایت را پیدا نکردم
والبته ممکن است منظورتان سایت شعر نو باشد

آنجا هم به اشعار زیبای شما دسترسی پیدا نکردم
البته می دانم با حضور گرمتان در سایت شعر نو-آنجاهم
می درخشید.
جایی در جواب کامنت یکی از دوستان نوشتیدکه
خانم ها از خواندن محروم شدند وفقط شعر گفتندو گریه کردند
البته این امر یک جنبه عمومی دارد - گرچه در مورد خانم ها محسوس تر باشد-

علت چیست- چون جایی نوشتم-ما مردم معصیت ومصیبتیم-سهم خنده های مرا که دزدید نمی دانم-
حدود 40درصد جمعیت ما طبق آمار افسردگی دارند-علت چیست- ؟؟؟همین شاد نبودنها-همین غم های مضاعف
ولی چه بایدکرد- نمی دانم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 11:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودی دیگر استاد فرازمند
اینم لینک پروفایل بنده
افتخار می دین اگه حضور پیدا کنید
://www.sherenab.com/Poet-6006.html
برقرار باشید@};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 شهريور 1395 - 10:42

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلاممممممممم به روی ماه آبجی دوقلوی ماهم:x
عالی بود،یه حس خوب و یه گرمای زیر پوستی منتقل شد بهم;)
واقعا چسبید شهره جونم،واقعا...
خالصانه
برا دیر کردنم هم واقعا معذرت میخوام،شرمنده کلییییی:">
دوست دارم:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 19 مهر 1395 - 11:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااام
بذار شرمندگیمو از تاخیر در جواب لطفت قایم کنم:(
عزیزییییییییییییی:x :* :x :* :x :* @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.