و تو چه می دانی...

زندگی، گاهی یقه ات را می گیرد و تو را کشان کشان می برد ناکجاآباد !! بعد به خودت نگاه می کنی و یک نگاه به عقب می اندازی و می بینی تو نباید اینجا
می بودی...!

خوشتیپ که باشی، به قولی هنرمند، خوش مشرب و دخترکش ... هرکسی را اراده کنی در آن واحد و کمی تلاش تصاحب می کنی و بدون اینکه آب از آب تکان بخورد می روی سراغ بعدی ...
حسرت مثل تو بودن ...اطرافیانت را مات و حیرت زده می کند و تو فقط به این فکر می کنی تا از هنرت استفاده کنی و به شکار ادامه دهی!
یاد ضجه های یکی از همین دخترکان خوش آب و رنگ می افتی و به حماقت و ناقص العقلی اش می خندی که :
_ آخه آشغال کدوم مرد عاقلی ! وقت ارزشمندش رو سالها صرف الاغی مثل تو می کنه ؟! تویی که زندگیت بدون رنگ و افیون یعنی نکبت!
*******
در اتاق نیمه تاریک ...دست می کشی تا فندک را پیدا کنی و زودتر از سیگارت کامی بگیری...خوب که دقت می کنی، می بینی دستهایت می لرزد...موهایت چرب و چسبیده به هم و چشمهایت مات گوشی و هر لحظه منتظر پیامی و یا تماسی هستی!
تصاویر مبهم و رویایی آخرین گالری نقاشیهایت را مرور می کنی...زنی میانه قامت، محو یکی از تابلوهای تو شده ...شال آبی و هنرمندانه ای که روی جعد گیسویش انداخته تو را صدا می زند !_ شکار بعدی جور شد_
آرام، پشتش می ایستی طوری که از بالا می توانی مقداری از مژگان سیاه و سایه ی موهای ریخته روی پیشانی اش را ببینی. پیپ را گوشه ی لبانت می گذاری و دود کاپتان بلاک را فوت می کنی نزدیک رخسارش...رویش را برمی گرداند و تو محو نگاهی می شوی که نمی دانی زیباست یا معصوم؟!
کنترل خود را مثل هر بار به دست می آوری و با لبخندی موذیانه نگاهت را به نگاهش می دوزی :
_ می تونم نظرتون رو درباره ی این تابلو بپرسم!؟
با دست چپش چند تار موی آشفته را میان شال فرو می برد و سلامی می دهد :
_ این یک اثر هنرمندانه و پر از تمنای وجود است، در دنیایی که به وهم و عشق آلوده شده ...بنده نقاش نیستم ولی می تونم ساعتها به این منظره نگاه کنم و شعر بنویسم و وارد جهانِ مه آلود ِ عشق بشم ...

به خود که می آیی ...می بینی ساعتی است گوشه ای از سالن، کنار زنی جوان نشسته ای و او از شعر و عشق برای تو می بافد و تو بدون کمترین تغییر هورمونی سراپا گوش شده ای که صدایی جز عشق نمی شنوی!
باور نمی کنی و در ذهن، به خود نهیب می زنی ..
_این هم شکار خوبیه ؟! یه احمق ِ تن فروش و نیازمندِ یه آغوش مردونه تا تمام عقده های زن بودنش را در آغوش تو تف کند و بالا بیاورد!!
کافیست دستش را بگیری...و با لمس سرانگشتانش ..دلش را به دست بیاوری و او برای تسلیم تو شدن،به چیزی جز یک دعوت و یک گیلاس شراب سفید نیاز نداشته باشد ...
دستهایش را، از دعوت دستهایت، پس می کشد و با چشمانی که نیازی به خماری و عشوه ندارد به نگاهت خیره می شود :
_ هنرتون رو آلوده نکنید! دنیا به شما احتیاج داره...
بعد با صدای خنیاگر خود، بیتی برایت می سراید و آن را روی تکه ای کاغذ می نویسد و تقدیمت می کند !
مردد می شوی! اور ا تا درگاه، همراهی می کنی و نامش را می پرسی و او بدون ذره ای تردید نام و شماره اش را تقدیمت می کند...
*******
از آن روز، کمتر خودت را در آینه ورانداز می کنی، بیشتر به اطراف نگاه می اندازی، حتی نقاشیهایت هم چنگی به دل نمی زنند!... به زنها و دخترکان بیشتر دقت می کنی...شاید از میان آنها یکی شبیه او باشد که دیگر نیاز نباشد به او فکر کنی...هر چه بیشتر نگاه می کنی می بینی هیچکس مثل او نبوده و نیست !
_کسی که پشت دیوارها و پنجره ها پنهان شده و تو را می سراید!_
روی نیمکت بوستانها...پشت چراغ قرمز...هنگام نوشیدن قهوه..وقت تماس قلم مو با بوم...به او فکر می کنی.
زنی مبهم و اثیری که حتی نمی دانی رویا بود یا واقعیت؟!

حالا مدتهاست گم شده، با تو تماس نگرفته و تو در میان شعرهایش گم شده ای! به تابلوی خودت چشم می دوزی و به یاد می آوری این را مردی کشیده هوسباز یا عاشق!
*******
سیگار را آتش می زنی یا دلت را نمیدانی!؟
پشت پنجره می ایستی و به مردم نگاه می کنی !؟ حالا دیگر همه ی زنان و مردان خیابان زیبا و فریبنده هستند و تو می توانی بهترین تابلوهای عمرت را نقاشی کنی و شعری پای آنها بکاری.

"مردم نمی دانند چگونه می شود بی هیچ واژه ای کسی را که این همه دور است...این همه دوست داشت"
*******
پ ن :
هرگز در زندگیت به کسی که می تواند بی وقفه برایت صحبت کند و تو را بخنداند یا بگریاند دل مبند!..به کسی که بلد است برایت بنویسد...برایت شعر بخواند...برایت ساعتها از یک فیلم، یک تابلو یا یک اثر هنری چرت و پرت ببافد و باعث شود تو به لبهایش چشم بدوزی و از جایت جم نخوری...
به کسی که همیشه چیزی در آستین دارد تا به تو بفهماند که دوستت دارد و تو بدانی که هیچ چیز نداری تا نگاهش داری ...
هرگز به این نوع آدمها دل مبند که اگر برود تو هر روز خواهی مرد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (1/7/1394),فرزانه رازي (1/7/1394), ناصرباران دوست (1/7/1394),الف.اندیشه (2/7/1394),آریامنتقد (2/7/1394),زهرابادره (2/7/1394),احمد دولت آبادی (2/7/1394),سبحان بامداد (2/7/1394),حسین روحانی (2/7/1394),آزاده اسلامی (2/7/1394),زهرا بانو (2/7/1394),آزاده اسلامی (2/7/1394),حسین روحانی (2/7/1394),شيدا سهرابى (2/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/7/1394),ابوالحسن اکبری (2/7/1394),مینا لگزیان (2/7/1394),محمد اکبری هشترودی (2/7/1394),آزاده اسلامی (2/7/1394),سبحان بامداد (2/7/1394), ک جعفری (2/7/1394),محمد حشمتی فر (2/7/1394),عباس پیرمرادی (2/7/1394),شهره کبودوندپور (2/7/1394), ک جعفری (2/7/1394),رضا فرازمند (2/7/1394),عطیه امیری (3/7/1394),م.فرياد (3/7/1394),آرمیتا مولوی (3/7/1394),انسیه زمانی (3/7/1394),هادی میرزایی (3/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/7/1394),سارینا معالی (3/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (3/7/1394),شهره کبودوندپور (4/7/1394),همایون به آیین (4/7/1394),پروين خواجه دهي (4/7/1394), زینب ارونی (4/7/1394),م.ماندگار (4/7/1394),فاطمه امیدی (5/7/1394),محمد شاهکان (5/7/1394),همایون طراح (5/7/1394),آرمیتا مولوی (6/7/1394),بهروزعامری (6/7/1394),فاطمه دولتی (7/7/1394),شهره کبودوندپور (8/7/1394),سارا جعفرزاده (8/7/1394),بهروزعامری (9/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),اذرمهرصداقت (11/7/1394),شهره کبودوندپور (26/7/1394),کیمیا مرادی (30/7/1394),م.فرياد (4/8/1394),م.فرياد (11/8/1394),م.فرياد (23/8/1394),م.فرياد (25/8/1394),سمانه طبري (6/9/1394),الف.اندیشه (21/11/1394),ترنم سرخسی (1/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396), ツفریماه آرام فر ツ (16/3/1397),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 16:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی


درود بانو . خوبین .
داستانتون رو خیلی دوست داشتم ...
متاسفانه همه... :( اصن ولش کن ... =((
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*
راستی ! پیش پیش عید کباب مبارک !!! :D


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 16:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي راستی اول ! :D
اضافه میکنم :
" سید تقی سیدی "
@};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فرزانه ...ماهبانو
به قولی دختره:( یا آقای دختره
ممنونم از حضور گرمت به عنوان اولین نفر
اون چیزی هم که باید می گفتی و نگفتی ...بسیار زجرآور و دردناکه
خوشحالم که خوشت اومده و ممنونم از شعر بسیار زیبایت

مهر آغاز شد و اینبار نیز بی مهر تو...(خودم)
پاییزت عاشقانه و پر از اتفاقات خوب و سبز :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 23:43

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبودوند پور عزیز سلام
و تو چه می دانی! حکایت زیبایی بود از یک واقعیت تلخ . واقعیت انکار عشق از طرف یک مرد مغرور و له کردن دیگران که به ظاهر یا به واقع عاشقند .و ناگهان افتادن در دام عشق . مثل شیری که اسیر چشمان بره آهویی شده باشد . مات درمانده !
بی عسق هیچ سروده ای دلنشین نیست و هیچ تالوه ای فریبنده و جذاب . فقط آنها که عاشق شده اند می توانند دلنشین بسرایند بنویسند بکشند یا بسازند .
و عشق اسطرلاب اسرار خداست!

عالی بود بانو بخصوص پی نوشت آن که هم مکمل بود و هم زیبا و دلنشین . با پس زمینه ای از غم و رنج .

جای برادر سفرکرده تان سبز
قطعا اگر بودند اولین کامنت از ایشان بود هرچند سازشان مخالف کوک شده بود!!
شاید همین مخالف خوانی باعث شده نبودنشان بیشتر نمود کند و من نمی گویم شماهم به کسی بروز ندهید که دلتنگشان شده ایم .

پیشکش قلمتان


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
برقرار باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام از ماست استاد مهربان
عید قربان بر شما و خانواده محترم مبارک...باشد که سال آینده در میان حجاج خانه ی عشق باشید
ممنونم از حضور سراسر لطف شما و تعابیر زیبایتان از عشق
سالهاست به این نتیجه رسیده ام ..جهان بدون عشق...ثانیه ای قابل تحمل نیست
تا عاشق نباشی هیچ کجای جهان را آباد نخواهی کرد... و عاشق که می شوی همه چیز زیبا می شود...و خدا نزدیکتر می آید ...
سپاس فراوان از شعر زیبایتان
بله ما این روزها بسیار دلتنگ برادر همیشه مخالفمان هستیم و کار به جایی کشیده که همسر محترم دلداریمان می دهد که بازخواهدگشت
عاشقی شغل اول من است
روزگارتان سبز و شکوفا @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 00:34

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام بانو جان:x :*
خوشحالم که نوشتید و هستید.
اومدم حاضری بزنم برمی گردم.@};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام اندیشه ی مهربانم..دوست همیشه باوفا
منتظرت می مانم
دیدن چهره ات ...روحیه می دهد به این غمگین دلمرده;)
تو بمان :x @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره عزیزم:x :*
خیلی عالی بود.
بسیار زیبا و با احساس نوشتید.
لذت بردم.
می دونم که الان همه هم بیان باز جای داداش کوچیکه خالیه...
دیگه چیکار میشه کرد ،همیشه یک نفر از اینجا میرود:(
شاد باشی گلم.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 09:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اندیشه عزیزم
ببخشید که کامنت دومت رو ندیدم
ممنونم از همراهی همیشگی و دلگرمیهات
بی شک اگر می نویسم بابت افرادی چون شماست که همیشه تشویقم کردین
ارادتمند و دوستدار تو
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 07:53

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر عزيزم و زيبا قلم شهره نازنين
لحظه لحظه واژه هايت زيبا گون بود و نقش اثيري عشق را با واقعيت آشكار و دسائس گونه تفكيك كردي و خواننده را در لذت نگاهي رويايي و افسون مانند غرقه كردي و من مثل هميشه لذت بردم
آفرين بر اين قلم كه روز به روز قدرتمند مي نويسد
با تبريك عيد سعيد قربان بر شما عزيز گرامي
اميدوارم كه نقش قلم هايت هماره راه صعود را طي نمايد
شاد و شاد باشيد مهربانم@};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیزم
جایی شنیدم که گفتی دل و دماغ نوشتن ندارین
نکنید این کارها را با دل ما
ما دلخوش وجود نازنین شما هستیم و شما خواهر بزرگتر اهالی هستید
برایمان بنویسید با قلم پاک و بی آلایشتان
زیبا قلم شما هستید و من مهربانی و سخاوت را از شما آموختم
منتظر داستانهایتان هستیم
خوشحالم مثل همیشه تشویقم می کنید و خوشتون اومده
عید شما مبارک
در پناه حق شاد و سرافراز باشید :x :x @};- @};- @};-

آدمها می آیند...می روند...و به هنگامه ی رفتن...خاطرات لعنتی شان را با خود نمی برند (خودم)


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 08:22

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانوی عزیز. خوشحالم که در هر فصلی توصیف خود را می نگاری. اگر چه این گونه نوشتن داستان محسوب نمی گردد اما بقول استاد فرازمند{دستمریزاد} در نخستین روزهای پاییزی به قدری دکلمه ها سبز و آهنگین و نثر دلفریب بود که در وصف آن مطلبی ندارم که بیفزایم. بیشک یک اثری دیگر بود در کارنامه درخشان شما. این گونه ممارست در نوشتن و این تمرین ها روزی تو را به نویسنده ای توانا تبدیل خواهد نمود. موفق و پایدار باشید. راستی من شنبه به جهت کاری میام سازمان و کتاب {یک روز غم ناک پاییزی } رو برات میارم.
آخر هفته خوب و خوشی را برایت خواهانم.پیروز بانو.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد مهربان جناب دولت آبادی
ما شاگرد شما بوده ایم و اگر پیشرفتی هم باشد به خاطر لطف و آموزشهای دلسوزانه شماست
خوشحالم از حضور گرمتان و شنبه در خدمتتان هستم
عید شما مبارک
روز و روزگارتان بی نقص
سایه تان مستدام@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 08:51

نمایش مشخصات حسین روحانی فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
هوشنگ ابتهاج
درود خدمت خانوم کبودوند
حالتون خوبه؟
حقیقت بدجور تحت تاثیر قرار گرفتم. واقعا زیبا بود.داستان بسیار عجیبی بود. واقعا تاثیر بر انگیز بود. دنیا میچرخه و میچرخه و سرانجام یه جایی گیرت میاره.گرد و خاکی که به مرور بر جسم آدم میشینه و اون رو محتاج تر میکنه.واقعا یکی از زیباترین آثاری بود که در این سایت خوندم. ادبیات بسیار دلنشین.موضوع بسیار زیبا. تقسیم بندیه مهیج. این نوشته جاش خیلی بالاست.خوشحالم که اینجا قرارش دادید. راستی منم داستان گذاشتما.حالا نیومد دیگه دلیلش رو نمیدونم.دیروز غروب یه چی نوشتم و سریع فرستادمش سایت.داستان زیاد داشتم ولی جدید نوشتم.حالا نیامد دیگه تقصیر مدیر:D .
درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی

ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی


سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی


خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی


یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی


اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
از آستین عشق او چون خنجری در آمدی


فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی


شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی


سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:08

نمایش مشخصات حسین روحانی چه جالب.این داستان دیروز تایید شده.من فکردم مدیر صبح اومده و دکمه تایید زده.


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب روحانی عزیز و بزرگوار
خوشحالم که یه داستان دیگه نوشتید و بی صبرانه منتظر می مانم
شما رو که می بینم یاد آرش خان می افتم با این تفاوت که شما همیشه از خطخطیهای من تعریف می کنید
راستش شاید باورتون نشه دیروز بدون کوچکترین پیش زمینه ناخودآگاه قلمم شروع کرد به نوشتن و به قول مارتین بر کاغذ می کوفت و اختیارش دست من نبود
شما تعریف و تشویق نکنید چه کسی این کار رو کنه؟!
پیام دیروزی ذیل داستانتون رو خوندم و خوشحالم که می مانید و می نویسید
بله واقعا محیطی بهتر و پاکتر از اینجا پیدا نخواهد شد و همراهان جانی که همیشه می آیند و می خوانند
من هم تا جایی که بتوانم و سرنوشت اجازه دهد اینجا می مانم کنار دوستانی که از جنس خود من هستند ...
خدا را چه دیدین شاید آرش خان هم برگشت!!
شعرتون رو چند بار خوندم و این هم تقدیم شما


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نفس اگر امان نداد روی خوشی نشان نداد

رفت و دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش نامه رسان من تو باش

حافظه ی تبار من نام و نشان من تو باش

بگو حکایت مرا قصه ی هجرت مرا

توشه ای از غزل ببخش راه زیارت مرا

تو جان من باش و بگو جانان من باش و بگو

به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو

نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد

به این همیشه ناتمام ، زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو

بر سر گلدسته ی عشق اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی به پای عشق سر نداد

از آن سوی آبی آب خبر نشد خبر نداد

تو جان من باش و بگو به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو ........


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزيزم
عالي عالي بود.تحت تاثير قرار گرفتم.
قلمت حرف ندارد. ادم را توي فضايي ميبري که معلوم نيست تا کي بتولند بيرون بياد.
پي نوشت هم عالي بود. حس عجيبي پيدا کردم. حرفتون خيلي بدل نشست.
يه زن پراحساس عاشق اوني ميشه که به حرفهاش گوش ميده. هيچ چيز جاي دو گوش منتظر شنيدن را براي تسخير قلب يک ن نميگيره.
عالي نوشتي عزيزم
ببخشيد يا گوشي تايپ ميکنم نميشه قلب تقديم کنم
يک دنيا گل و قلب پراحساس تقديم شما خاهر نازنيم
جدن دست مريزاد


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 12:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده مهربان
بانو شرمندمون نکن...خودت استادی:">
خوشحالم وارد فضای مه آلود عشق شدی...
در دنیای پر از دود و سنگ و بتون...
دنیای پر از رنج و نکبت ..فقط عشق می تواند قلاب بیاندازد و تو را از غرق شدن در مرداب انسانیت برهاند
سپاس از لطفی که دریغ نکردی و ممنونم که به یادم بودی
عاشقم و دیوانه...مگر خدا شفایم دهد ...
روزگارت بی نقص
عید شما هم مبارک@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x


نام: حسین احمدی   ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 09:54

با سلام و صلوات
به خوبی یا تا حدودی خوب شخصیت یک دون ژوان را به تصویر کشیده اید
دون ژوان هم مثل پیکارو یه نمونه شخصیتی است در داستان های مختلف
شما هم خوب نشان دادید
صادق هدایت دون ژوان در کرج نوشته و برناردشاو دونژوان در جهنم حتما خوانده اید ولی من از تلویزیون خارج نمایش دون ژوان را دیدم خیلی زیبا بود سه ساعت ادامه داشت موزیکال عالی
نگفته نگذارم همه مردها فکر می کنند دون ژوان هستند
از نظر حقیر در سینمای معاصر یک نفر برازنده این شخصیت است آلن دلن هنرپیشه فرانسوی
پرت و پلا گفتم ببخشید


@حسین احمدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 14:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای احمدی
خدمت خواهم رسید


@حسین احمدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 09:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر آقای احمدی
تعبیر جالب شما از شخصیتهای دون ژوان را دوست داشتم و همیشه اینجور آدمها را در کتابهایی چون تصویر دوریانگری...بلندیهای بادگیر...بربادرفته و ...لمس کرده ام که در نهایت تسلیم عشق می شوند ...
و من بهترین اونا رو ..رت باتلر در برباد رفته می دانم...که شیفته ی اسکارلت بی وفا می شود
ممنون از نگاه و موشکافی زیبایتان
روزگارتان بی نقص@};- @};-


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:01

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام خانم کبودوند پور عزيز
داستان زيبا و مليحى بود با روايتى مردانه
لذت بردم راستش ياد يکى از نوشته هاى خودم افتادم پيشکش :
و خدا محبت را آفريد براى گرماى وجود آدمى
نمى دانست آدمها از هم جدا مى افتند ؟!
همان محبتى که بايد گرماى وجودت باشد
وقتى صاحبش را نمى يابد
مخربترين نيروى دنياست
محبتى که بلاتکليف مانده !
نيمه شب بى خوابم مى کند و روزها بى تاب
تو نيستى و من دارم با مخربترين نيروى دنيا دست و پنجه نرم مى کنم .
با محبتى که قرار بود دلگرمى ام باشد
اما نبودنت
تمام معادله هاى دنيايم را بهم ريخته
تو نيستى و منم و محبتى که
کمر بسته به نابودى ام
در روزگار نبودنت ....

راستى عيد همگى مبارک !


@زهرا بانو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 12:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دلـم تـنگ اسـت
دلـم می سـوزد از بـاغی که می سـوزد
نـه دیـــداری ، نـه بــیــداری
نـه دسـتی از سـر یــاری
مـرا آشــفـته می دارد
چـنیـن آشـفـته بــازاری

سلام زهرا بانو
چه خوب که اینجا بودی و متن زیبایی برایم نوشتی
بسیار خوشحالم کردی
بماند که حالم خوش نیست این روزها
عیدت مبارک @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:10

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن و......
سلام شهر جونم آخه چرا داستان به این خوبی می نویسی؟x-( :D
تو و آقای روحانی رو باید....هیچی ولش کن:D
واقعا عالی بود شهره نازم:x
مثل همیشه...اصلا انگار این قلم و این قریحه هدیه مخصوص خداست به تو:)
انسان باید در هر موقعیت و هر شرایطی که باشه باتمام امکاناتی هم که در دست داره نباید "آه" کسی رو دربیاره
"آه"عاشقی هم که چه بدتر:(
من الان می خوام گریه کنم شهره...نمی دونم چرا ولی احتیاج دارم
فعلا عزیزدلم:*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:19

منم دوس دارم گریه کنم.


@مریم مقدسی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:23

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن بیا بغلم مریمی...


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:41

:x @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي ولی مامان من با خوندن این داستان اصن گریم نیومد که هیچ ! بیشتر دلم میخواس یه نفر پیدا کنم به نمایندگی از همه مردا دق دلی مو سرش خالی کنم ! :)
سلام .
عید کباب مبارک .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 11:18

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن ;)
عید تو هم مبارک باشه فرزانه جونم:)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 12:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطی جووووووونم
آدم عکس پروفایلتو می بینه می فهمه بغض داری الانه کعه گلیه تونی;)
ممنونم از تشویق و دلگرمیت
به جون خودم دیروز همینجوری یه دفعه بدون کوچکترین پیش زمینه ای دستام شروع کرد به نوشتن و خوشحالم به دلتون نشست
من تا جان در بدن دارم ...عشق را فریاد خواهم زد ...من پیامآور عشق در جهان خواهم شد
بیا بغلم سه تایی های های گریه کنیم ...
شوخی کردم
امروز عیده
لبت خندون عزیزم
روز و روزگارت بر وفق مراد نه...بر خر مراد:x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:12

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن راستی عیدت هم مبارک خانوم گل:*


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:14

سلام
عالی بود
یکی از بهترین کارهای شماست.
موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:39

مارا محبت ها به پرواز در می آورند...
آموختم محبت را پس بزنم
و پرواز را به فراموشی بسپارم!!
آغوش و دستان گرم را
با قهوه ای تلخ
در این هوای سرد
معاوضه می کنم...
وقتش است که دیوانگی را
کنار بگذارم
و افسانه دوتا ، یکی را فراموش کنم.
دستانم برای به آغوش کشیدن خودم آماده اند
من به هوای خودم عاقل خواهم شد!!


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مریم دوست متین و مهربان
بذار بگم که عکس روسری سپیدتو خیلی دوست داشتم
این عکسم قشنگه ولی اون چیز دیگه ای بود
خوشحالم که خوندی و خوشت اومد و تعریف کردی
و ممنون از شعر زیبایت...
گاهی دل من هم برای خودم تنگ می شود...
لیلی؛

نام دیگر پاییز است!
زیباست، عاشق می کند، می کشد...
روزگارت عاشقانه و پر از مهر
عیدت مبارک@};- @};- @};- :x :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:24

بانو انقدر بعضی ها گفتن عروس خانم بیخیال عکس شدم. :D
ممنونم. @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:52

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر شهره بانوی نازنینم.
مهر بانو داستانتون بسیار زیبا بود
هر واژه ایی ک تایپ کرده بودین ب بهترین نحو کنار هم قرار گرفته بودن.
تقسیم بندی بخش های مختلف عالی بود
از این بهتر نمیشد همه چیز فوووووووووووق العاده بود
کاش بیشتر ادامه میداشت ...
هوااااآرتا کیف کردیم بانو.
ن خسته زیبا سخن.
همایون باشی مهربان.
:* :* :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدای نازنین
تو که خودت ...آخر جواهر قلمهای سایتی
داستان آخرت رو که خوندم ...باور کن بدون اغراق می گم گمان کردم داستان یکی از نویسنده های معروف رو می خونم ...سنت هم که خیلی کمه و آینده نویسندگیت روشن روشنه
ممنونم که اینجا بودی
پاییزت پر از مهر و مهربانی
من یک زنم و مردانه دوستت دارم :x :x @};- @};- @};- @};-
راستی
عید تو هم همایوون:x :*


@شهره کبودوندپور توسط شيدا سهرابى Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:52

نمایش مشخصات شيدا سهرابى شهره بانوی نازنینم
نگین تورووووخداااااا اااااب شدم
هر کاریم کنم بگرد پای شما نمیرسم
خعععععلی خجالت دادین بخدااآاا وااای وااااای:"> :">
هواااااااااااتاآاااااا سپاس :"> :"> :"> :">


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 23:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور جدی گفتم شیدایم:x :x


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 10:54

سلام بر بانوی گرامی و ارجمندخانم کبودوندپور
زیبا بود بی شک @};- @};- @};-
به شما خسته نباشید عرض میکنم@};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سید حسین گرامی
ممنونم که می آیید..می خوانید و مهر می پراکانید
عید قربان بر شما مبارک
روزگار قربانی آرزوهایتان@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 11:23

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
اولین اشتباه من تولد بود
آخرین اشتباهم عشق
پاک نمی شود لوح تقدیرم
مگر با مرگ یا جنون...(م.فریاد)
داستانت خیلی قشنگ بود، از اون داستانایی که آدم غرقش میشه:-/ دستت درد نکنه@};- @};- @};-
عیدتونم مبارک@};- همچنین عید بقیه هم مبارک@};-
دریای دلتون آرام@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شاعر کم پیدا
مدرسه ها وا شده عاقو معلم...پ چرا داستان نمی نویسین
اجازه آقا
بهتون میاد معلم باشید
حالا دکتر هستید به ما ربطی تداره ...بهتون میاد معلم باشید
آقا معلم...شما ما را شاعر کردین و کشیدین دشت جنون و حالا می گین تولد اشباه بود
عاشق شدن اشتباه بود !....

اینطور نمیشود
باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد
غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....

عید بر شما مبارک
برادر ..شاعر و طبیب مهربان ..که همیشه احساساتتان را قربانی غرورتان می کنید

;)
تنور دلتان گرم
پاییزتان پرمهر


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 12:02

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم کبودوندپور.خیلی عالی بودتحت تاثیرواژه های دردناک شما قرارگرفتم .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب اکبری..استاد شیرین گفتار
عید قربان بر شما مبارک باد
خوشحالم از حضور پرمهرتان ...
یاس احساستان خوشبو@};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 12:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

بهترين كار شما را مي خوانم ! داستاني بود چند وجهي و پر سخن ، كه با عمق جالبش ، مخاطب را مورد عنايت و احترام قرار مي دهد .
ـــ
اول از همه ، به گمان من يكي دو مورد كوچك ، در داستان وجود دارد :

اول ، نام بردن از برند تجاري " كاپتان بلك " كه معمولا در داستان جائز نيست.
دوم ، لحن گفتار در ديالوگ ها ، محاوره و معيار را با هم دارد بعضا . مثلا در ديالوگ :

"اين هم شكار خوبيه ؟! ... "
به نظر من از فعل " كنه " به جاي " كند " سود مي برديد بهتر بود .

ـــــــــــــــــ
برداشت كوچك من :

" نام داستان در نوع خود شاهكاري است .
" و تو چه مي داني ... " اين نام ، كه ياد آور آيات الهي نيز هست ، مخاطب را با يك چالش مواجه مي كند كه مخاطب حقيقي اين نام ، كيست ؟!

" زندگي گاهي ، يقه ات را مي گيرد ... " اين جمله كه خود مبين جبر دنيوي نيز هست ، خواننده را با يك راوي زيرك آشنا مي كند . يك راوي كه زيركانه سخن مي گويد و با تك تك جملاتش ، مخاطب را تا انتهاي داستان ، حفظ مي كند.
مخاطب جمله ي مرموز مذكور كيست ؟! در ادامه مشخص مي شود !

به واقع ، لحن راوي داستان از شيطنت خاصي همراه با نگاهي سرزنش گرانه ، همراه هست . گاهي ، شخص اول را به ارتكاب جرم تشويق مي كند و گاهي او را سرزنش و شماتت مي كند !
اين رويكرد راوي ، مرا به ياد نام داستان مي اندازد ! به مثابه خالقي كه مخلوقش را در لجن زاري ، به هستي مي رساند و از او منزه بودن را مي طلبد !

شما در داستان ، نماي خاكستري و كاملا معقول از يك مرد را به رخ كشيده ايد كه نه تنها از او كينه اي به دل ندارم بلكه كاملا دوستش دارم !
مرد در حين داستان ، فرق بين معصوميت و زيبايي زن را نمي داند . او كور شده است ! هميشه كنترل خودش را حفظ مي كند (فريب گر و حساب گر است مرد ) .

و در پايان ، مرد در پيچ و خم آخرين بزنگاه ، بيدار مي شود ! اين بار فرق زيبايي و معصوميت را مي فهمد ! اما بايد تنها بماند ! و او در تنهايي ، سيگار مي كشد و به گذار انسان هاي زيباي پشت پنجره مي نگرد !

و اكنون مخاطب به اين مي انديشد كه مخاطب آن جملات مذكور كه راوي بر زبان جاري ميكند كيست ؟! مرد يا زن ؟! يا شايد هم هردو !

پايان باز داستان را به شدت مي پسندم !

مشرقي بمانيد بانو !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عید یعنی مهر تو
که هر لحظه خود را قربانی اش کنم (خودم)
سلام مارتین عزیز
چقدر شرمنده کردیداین همه وقت ارزشمندتون رو صرف نوشته هایم کردین
ممنونم که با نگاه تیزبین خود پرده از اسرار برمی کشید
تذکرات بجاتون رو قبول دارم
چقدر نگاهتان به این متن سراسر ایراد ..زیبا بود
می شود سالها از عشق گفت و خسته نشد...می شود سالها انتظار بیهوده کشید و زنده ماند...عشق به دنیا آمد تا شیطان تسلیم شود...آدمها اگر می دانستند عشق ..تنها موهبت جهان به انسان است هرگز جایگزینی برای عشق نمی یافتند...
من می توانم سالها به معشوق بیاندیشم و سالها از نفس نیفتم..حتی اگر او لحظه ای به یاد من نباشد ...
روزگارتان پر از مهر ..
مهرتان بی خزان @};- @};- @};-
عشق دانشکده ی تجربه ی انسان هاست
گرچه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
غلامرضا طریقی


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:21

درود بانو شهره
داستانتو طبق معمول دوس داشتم

غم انگیز حزن الود و زیبا همین

موفق باشی عیدتونم مبارک@};- @};- @};- @};-
:x


@مینا لگزیان توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 13:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مینای عزیزم
چهره ی مهربانت به دل می نشیند
ممنونم که اینجا بودی
متوجه شدم داستانی نوشته ای
خدمت خواهم رسید
عیدت پیروز و همایون @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 14:53

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو شهره بزرگوار
نه تنها داستانکی لذتبخش خواندکه
هم مثنوی ای است پر از نصیحت هنرمندانه
و هم شعری است عاشقانه که ناتوانی از دل بریدن را در مواجهه ی ناپخته حکایت می کند.
هم راون نگاره ای است از روان هنرمندی که عهد در او فرو نشسته و برخاسته است...
هم روان نگاشته ای است که گرم می کند دیگ سادگی را برای پختن خام...
اعیادتان مبارک/مهمونی خوش بگذرد/سلامت و شاد و نویسا باشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 23:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب عمیدی بزرگوار
سپاس از شما و تعبیر بسیار دلنشین شما
شرمنده می شوم وقتی نگاهی عمیق به نوشته های بی مقدار بنده می اندازید
لطف شما مستدام
زیبا می خوانید بزرگوار
عید بر شما مبارک
روزگارتان بی نقص
پیروز باشید@};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 16:39

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بزرگوار

داستان خوب و به نوعی بااحساس عمیق بود.یکی از جملات داخل داستان شما داستان بعدی منو عوض کرد.نمیگم چی بود ولی من دقیقا این جمله رو مد نظر داشتم واسه داستان بعدیم که غیر طنز بود.خوشحال شدم قبل از من شما قلم زدین، پس مجبورم با یه طنز قوی این دفعه بیام.ببینم چیکار میشه.

نمرتون بیست ، شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 23:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب بامداد بزرگوار
چه عجب این ورا!
خوش آمدین و قلم رنجه فرمودین
خوشحالم که نوشته ی من شما رو یاد یکی از داستانهاتون انداخت و باعث شد که بخواهید آن را تغییر دهید
افتخاری است و خوشحالم که خواندبن و نوشتین
منتظر طنز شما می مانیم
قلمتان پرگوهر
روزگارتون بی نقص@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 17:22

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به دوست عزیزم شهره ی عزیز
بانو اول از همه بگم جواب پیامکتون رو مفصل نوشته بودم بعد فهمیدم شارژ ندارم:D
اینه که اومدم اینجا خدمتتون
داستان بسیار زیبایی بود شهره بانو.چقد غم داشت چقدر حرف داشت...مثل دل من....
میدونی شهره بانو... بعضی وقتها انقدر دلت میگیره و انقد غم داری که هیچی حالتو خوب نمیکنه...
از وابستگی فراری میشی... میخوای دور شی تا ...
اینا که گفتم ربطی به داستان نداشت خوندم غمگین شدم گفتم بنویسم...
راستی ممنون که به یادم بودید عیدتونم مبارک
دورم ولی هواتونو دارم
جای داداش کوچیکه سبز
سبز و آفتابی
:x :* @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 23:56

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان بی وفای خودم :x
می دونی چیه؟ به هر کی دل می بندم ...از من دور می شه ...
یکیش خودت ....حالا اگه خوشم نمیومد ...هر روز جلو چشمام سبز می شدی
خوب شوخی کردم
من همه رو دوست دارم ...بعضیها رو یه کوچولو بیشتر;)
از غم نگو ...من که داداشم رفته چی بگم!
دبگه هیشکی نیست ..تند تند پشت هم کامنت بنویسیم ...جر و بحث کنیم ...دود از کله مون بزنه بیرکن...از این استیکرهای تا دهن تا بناگوش باز بذاربم
عمو هم که دیگه چسبیده به هنر و کارای خودش و سایت نمیاد
تو هم که داری غزل خدافظی می خونی !؟
ههیععی
این آذر مهر هم مفقود شده ؟
خلاصه اوضاعمان افسرده است بسیار
پاییز آمد و دوستی ها را خزان زده کرد !
با این حال خوشحالم که ابنجایی هنوز و من به همین دلخوشم
تو بمان:( :(
دنیایت پر از مهر...غمهایت برگ پاییزی ...:x :x @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 17:58

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود شهره خانم

زیبا نگاشته بودید

سپاس@};-


@عباس پیرمرادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 23:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب پیرمرادی عزیز
جیغ و دست و هوراااای فراوان از حضور شما پای نوشته های بنده
افتخار دادین ..اومدین و خوندین
خوشحالم که خوشتون اومده
عید شما مبارک
پیروز و سرافراز باشید و بمانید @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 17:59

نمایش مشخصات ک جعفری
مردم نمی دانند چگونه می شود بی هیچ وازه ایی کسی را که این همه دور است... این همه دوست داشت !!

مصداق این جمله کیست ، شهره ؟؟!!

شاید همه ما داستانکیها.....


درود شهره بانوی نازنینم!

داستانت را دوست داشتم.
بویژه از راویت دوم شخص، بسیار لذت بردم!




@};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 00:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام کاف عزیز خودم...
بانوی اثیری و سورئال سایت
دوست داشتن بعضیها تنها برهانی است که نیاز به تعبیر و تفسیر ندارد...
دل است دیگر...گاهی از میان دریاها و کوهها می گذرد و به کسی بسته می شود که می داند جنسش از طلای ناب عشق است
عطرش را...نگاهش را...گرمایش را از فرسنگها حس می کند و به جان می خرد...
اینجاست که نه تاریخ کارساز است نه جغرافیا
بی زمان..بی مکان دوستت دارم و به تو می اندیشم...

خوشحالم که خوشت آمد
روزگارت سبز ...پاییزت پر از مهر @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 00:15

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر زیبا کلام

زیبا بود

و دلربا

روزی نوشتم
:نقاشی هم زیباست

شاعرانه باشد

وشعر هم خوبست بر وزن دل و عاشقانه باشد

ودل خوبست کمی دیوانه باشد

ودیوانه خوبست بی خانه باشد

وجای دیوانه در میخانه باشد

بله انسان های هوس باز زیادند

که تور کنند افراد ساده را . در قبال این همه آزار و آذیت

زخمی می ماند برقلب

دست مریزاد

بهره بردم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 09:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد مهربان
شما زیبا می خوانید
ممنونم از شعر و متن زیبایتان
هوس که جایش را به عشق دهد...انسانیت متولد می شود
برقرار باشید و پیروز@};- @};- @};-


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 مهر 1394 - 00:19

نمایش مشخصات عطیه امیری سلام بانوی عزیز.:)
قبل تر ها هم گفته بودم زیبا مینویسید. و این داستان زیباترین داستانی بود که از شما خوندم.
عالی بود...
و من عاشق جمله ی پایانی شدم.
موفق باشید... شاد... عاشق. و قلمتون مانا.@};- @};-


@عطیه امیری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 09:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عطیه ی مهربان ..دوست خوبم
ممنون که زیبا می ببنی نوشته هایم را
داستان تقدیم وجود نازنینت
ممنون از دعای خوبی که کردین
دوست دارم عاشق باشم..ابن تنها هنریه که هر انسانی باید داشته باشه
روزگارت بی نقص
پاییزت پر از مهر @};- @};- @};-


نام: انسیه زمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 13:59

نمایش مشخصات انسیه زمانی سلام بر بانو کبودوندپور عزیز!
داستان تان عالی بود!امروزه داستان های زیادی درباره عشق و عاشقی می نویسند که اکثر آنها ارزش خواندن هم ندارد!
قلم شما همیشه به بهترین شکل حقایق را هرچند تلخ بیان می کند و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما دارم:) @};-
خنده ای از ته دل را برای شما آرزومندم@};-
خسته نباشد!


@انسیه زمانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 08:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو انسیه
چقدر شرمنده می کنید که کاستیها را نادیده گرفته و به تشویق قلم شکسته ی ما می پردازین
ممنونم که خوندین و خوشتون اومد دوست نازنین
سالهاست عاشقم...عشق برای من معنایی فرازمینی و فراجسمی دارد...آدمها را دوست دارم گاهی تا حد مرگ
پاییزتان پرازمهر@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 20:59

نمایش مشخصات سارینا معالی هعی ...ارش نیس چیزی بگه...من الان چی رو کاغذ کادو بپیچم؟؟؟:(
البته اون قضیه حله..شوخی کردم
سلوووووووووووووووووووم
منو یادت میاااد؟؟؟

منم توت فرنگی!:)

قلمت این بود:x
و اسم داستان....البته سرسری خوندمش ...
ولی خب بعدا...میخونم...قول زنونه;)
اینم برا عکس:* :x

اینم محض خوشگلی:">

فازت رو نول نگهدار:*


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 21:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور واااااای ساری
بپر بغلم ...چقد دلم برات تنگ شده دخترم
عاشقتم توت فرنگی من
داداشمون هم رفته
خوشحالم که اینجا بودی و صحیح و سلامت
فک کردم تا آبان نمی بینمت
ولی از من به تو نصیحت
امسال کنکور داری ..اگه فک می کنی که به درست صدمه می رسه کمتر بیا عسلم
من دوریت رو تحمل می کنم ولی برای موفقیتت دعا می کنم
هفته ای یکی دو بار بیایی کفایت می کنه
خوشگل چشمای توئه عسل کیجا ;)
دوستت دارم شدید
مواظب خودت باش :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 09:49

درود بر شهر بانوی عزیز
مثل همیشه داستانت زیبا و دارای ریتم . همانند یک آهنگ چهار چهار موسیقی (مصداق ترانه فرامرز اصلانی : يه ديواره ، يه ديواره ، يه ديواره ... يه ديواره كه پشتش هيچي نداره) . این ریتم باعث میشه که خواننده در کنار لذت بردن از داستان ، حتی از متن های طولانی هم خسته نمیشه .
و اما گفتید که به آدمایی که ...دل نبندیم ، ولی مگه میشه چنین کاری کرد!مگه میشه دل نبست! دل وقتی درگیر بشه ، مگه میتونی غیر از حکم دل ، کاری بکنی! این نصیحت ها مربوط به قبل و بعد از دل بستن میشه ، یعنی مواقعی که هنوز دل نبستی و یا از دل بستن ، طرفی نبستی . ولی همیشه در زمان دل بستن، باید عاشقانه عمل کرد نه عاقلانه. باید که دلها شکسته شود، زخمی شود، خونین شود ، تا که شهد عشق تازه بماند و تا چنین نصیحت هایی باشد و غفلت هایی ، و اینچنین داستان عشق و عاشقی مانا بماند.


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 13:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب به آیین
بسیار بزرگوارانه و سخاوتمندانه نوشته های بنده را می خوانید و دلگرممان می کنید
خوشحالم که اینچنین فکر می کنید
بله حق باشماست ..برای قبل از حادثه باید نصیحت کرد...دل که بستی و وارد نرد عشق که شدی دیگر باخته ای ...اول دلت را و گر معشوق برود...هم دلت را هم عمر و زندگیت را ..
امان از رفتنها!!
و اما دل بستن..شاید قشنگترین و بهترین گره ی عمر یک آدم باشد ..
آدمی وقتی دل می بندد به کسی ...معمولیترین آدمها را تبدیل به بت می کند..و این بت آنقدر بزرگ می شود که هیچ تبری را یارای شکستن آن نیست ..حرفهایش آیه ی آسمانی می شود و آنقدر تو را زخمی می کند تا به خدا برسی
من ندیده ام عاشق پاکباخته ای را که به خدا نرسیده باشد!!
من ندیدیه ام عاشقی را که مهربان نباشد
من ندیده ام عاشقی را که بخشنده نباشد
اینها همه پاداش عشق است به عاشق
حتی اگر معشوق بگریزد



توی نامه نوشته بودی
دیدار ما بعد از جنگ
و اینگونه نجات یافتم از تمام بمباران ها
بوی تو که با من بود
گلوله ها مسیرشان عوض می شد
و در آغوش تپه ها آرام می گرفتند
هیچوقت نتوانستم به روی دشمنانم اسلحه بکشم
چرا که مانند تو می خندیدند
مانند تو می گریستند

سپاس از همراهی و همدلی شما @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 16:06

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر خانم کبودوندپور گرامی
داستان زیبایی بود از بازاری که هم فروشنده رو به دام میندازه و هم خریداری رو که قیمتها رو فراموش گرده.
:) @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 09:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب حشمتی فر عزیز
چه تعبیر زیبایی داشتی
ممنونم از حضورتون و لطفتون
پاییزتان بهاری@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 16:40

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام خانومی
میام ;) ;) ;)
باید برم خرید فعلا
چاره ای نیست وگرنه برای شام گرسنه میمونم :D :D :D :D
عزیز دلی @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 19:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور منتظرت می مانم
اصلا من آفریده شدم برای انتظار عزیزانم:x =((


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:51

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانو
این روزها ستاره سهیل شده ام و زیاد فرصت اومدن به سایت و ندارم ولی از داستانهای خوب شما نمیشه گذشت
خیلی خوب بود امان از دل بریدن ...
داستانتان به دلم نشست
شاد باشید بانو@};-


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 09:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای مهربان
ممنونم که با تمام مشغله هات از داستان های صد تا یه غاز من نمی گذری
خیلی کم پیدا شدی و نبودنت را حس می کنیم همگی

روزهای غمگینی است این روزها
به امید حضور بیشتر دوستانی چون توی نازنین@};- @};- @};-
روزگارت بی نقص:x :x :x


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 22:17

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیزم
وقتی نویسنده زاویه دید تو راوی رو انتخاب میکنه بی شک با تمام وجود احساسا مخاطبینش رو قلقلک میده و اونو تا پایان ماجرا اسیر خودش میکنه .داستان شما با شخصیت سازی خوب تونست منو با خودش همراه کنه تا از خوندن ان لذت ببرم
با نو جان یه جای داستان داریم
ایا او زیبا بود یا معصوم ؟
داستان داش اکل رو خوندی
به وجود اوردن سوال تو ذهن مخاطب خیلی خوبه اما باید طوری این سوال رو مطرح کنی که وقتی مخاطب میخاد به جواب برسه لبحند بزنه و جوابشو بگیره
در داستان داش اکل صادق هدایت بعد از دیدن مرجان داش اکل با خودش میگه ایا خوشگل بود ؟
یعنی اینکه عشق کاری کرد که نفهمید این دختر چه شکلی بوده
شما دو تا صفت شبیه به هم رو برای من اوردید زیبا و معصوم .و سوال مطرح میکنی ؟زیباست یا معصوم ؟
یکیش کافی بود
ممنونم عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 09:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خواهر عزیزم زینب بانو
حالا نگفتی شام چی پختی؟!
من هم شکمو...;)
داش آکل هدایت کجا؟ نوشته های من کجا ..؟
خوشحالم که همیشه با مثال و دلسوزی بی اندازه راهنمایی می کنی
راستی منتظر نوشته های آموزشی و داستانهای خوبت هستیم
سایت سوت و کور شده و حضور بیشتر تو رومی طلبه برای آموزش

خوب است كه بر اين سيّاره
هميشه كسى هست
كه به كس ديگرى فكر مى كند.
شك نكنيد،
فكر بكنيد!
همين حسِ آرامِ خوشايند است
كه قدم هاى آدمى را
در امتدادِ صبح
استوار مى كند.
وقتى يك نفر با تمام وجود
به يك نفرِ ديگر فكر مى كند
آن يك نفر هم
با تمامِ وجود
به يك نفرِ ديگر فكر مى كند.
چقدر دنيا اين طور خوب است
@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 22:58

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

اینکه ببنیانهای فحشا در مردان بطرز بسیار زیبا و بیرحمانه ای تاخته اید بسیار خوشحالم
در خیابان متاسفانه اگر بهر دلیلی 50 تا راننده ی اتومبیل برای خانومی بوق بزنن کسی محکوم نمیکنه همه نگاه میکنن باون خانم چرا داره تو پیاده رو راه میره یا منتظر کسیست.
حتی فحشای مردها بصورت قانون هست .
اینها که عادی شده باید توسط نویسندگان بحالت غیر عادی خودش برگرده من از تفکر شما خوشحالم و استقبال میکنم
اما راجع باحکام پینوشت باید عرض کنم نه این احکام منشا قضاوت جزمیست وخطرناکه
احکام جملات زیبا کلمات قصار باتمام زیبایی ودوست داشتن جلوی نوع دیگر اندیشیدن را میگیرد و مانع خلاقیت میشود .بجای هرگز و باید اگر از واژگان شاید یا بهترست اینگونه باشد و...... استفاده کنیم بهترست

موفق باشید


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 13:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب عامری بزرگوار
مفتخرم از حضور شما
خوشحالم درمورد زنها دیدی باز دارید
راستش من معتقدم در بیرون از خانه نگاهها باید فراجنسیتی باشد مگر خود شخص بخواهد نگاهش کنند...چه مرد یا زن بوالهوس هرگز خود را انسان نمی پندارد!!
در مورد پی نوشت شاید منظورم این باشد که این نوع دل بستن زیباست ولی کشنده
عشق کلا به معنای انتظاری کشنده است...حتی اگر معشوق نباشد..عشق عاشق را صیقل می دهد
سبز باشید و پاییزتان بهاری@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 21:56

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

من عشق را مستثنی میکنم
اگر فرمان عشق نباشد منهم درین سن حرفی برای گفتن ندارم
اما کلمات و احکام حتی احکام دادگاه که موی لای درزش نمیرود قابل تجدید نظر هستند. این برای اینست که ما آن کلمات زیبارا توسعه بدهیم وبان اکتفا نکنیم بسیاری ضربالمثلها کار برد را از دست داده اند .میتوانید خودتان چند مثال بیاورید.
موفق باشید

@};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در سه شنبه 7 مهر 1394 - 09:57

سلام مهربانو شهره کبودوندپور عزیز
عرض ادب و احترام
داستان شما رو خوندم حداقل دوبار سراسر نفرت دیدم از اینکه زن یک ابزار برای مردان
واین خودش یک درد و جای بسی تامل؟؟؟
لذت بردم از داستان زیباتون
قلمتان مانا و افکارتان ایستا
ایام به کام
یاحق

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 19:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جان
ببخشید دیر عرض ادب شد.
داستان زیبایت راخاندم و لذت بردم
مثل همیشه عالی قلم زدید
شاد و موفق باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.