شانو (نمایش)

هراسان از خواب می پرم...بازهم کابوس همیشگی! تمام صورتم خیس شده است و صدای تپش نامنظم قلبم را می شنوم.
سیروان با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده است :
_ مامان خواب دیدی؟ داشتی گریه می کردی.
لیوان آب را از دستش می قاپم و سر می کشم. نگاه به چهره ی برومندش می کنم و دلم غنج می رود. پسرک پریده رنگ و نحیف من! حالا قدبلندو خوش هیکل شده با آن موهای مشکی و چشمهای درشت،درست شبیه پدرش...یک مردِ کردِ تمام عیار!
از او می خواهم کنارم بنشیند و بی محابا در آغوش می کشمش و دستهایش را تند تند بوسه می زنم.
_ مامان این چه کاریه؟ حتما کابوست درباره ی من بوده ؟!
زبان به کام می گیرم و فقط لبخند می زنم. چیزی به صبح نمانده، پشت پنجره اتاق می ایستم و برج نیمه ساخته ی میلاد و سوسوی چراغهای پایتخت را تماشا می کنم.
_ سیروان! پسرم با درمانگاه تماس بگیر و بگو امروز مرخصی ام.
در اتاق را می بندم و نامه های احمد را از کشوی پاتختی بیرون می کشم. عشق و زندگی برباد رفته ام مانند فیلمی سیاه و سفید جلوی چشمانم رژه می روند.
*******
مدرک پزشکی ام را که گرفتم، اوج جنگ بود. طرحم را باید در کردستان می گذراندم. شهر مرزی مریوان...مردم آواره و رزمندگان زخمی، بیماران من بودند.
خون، شهادت و خیانت درهم آمیخته بود. گاهی نمی دانستم حق با کیست؟ جنگ با عراق؟ گروهک کومله؟ دموکرات؟چریک فدایی؟ منافقین و یا پیشمرگه ها؟!
بر خلاف نظر خانواده، ماندن در غرب کشور را دوست داشتم و نیز مردمانش را.
احمد، از طریق آشنایی با یکی از همکاران به ملاقاتم آمد و از من خواست به یک زخمی کمک کنم. آشنایی بیشتر با او و شور جوانی در چشمهایش مرا شیفته کرد! نگاه او هم همین را می گفت.
دو سال تمام با این شور و شیدایی زندگی کردم و هرآن، منتظر خواستگاری اش بودم.
آن روز لعنتی را فراموش نمی کنم...مدتها از او بی خبر بودم و با اولین تماس سر از پا نمی شناختم. نمی دانستم زمان وداع است! لباس محلی پوشیده بود.دستهایم را به گرمی فشرد، چشم در چشمم دوخت و آهنگ خداحافظی خواند :
_ الهه! خودت بهتر می دونی اینجا چه خبره! من ناخواسته گرفتار شدم. عضو هیچ گروهکی نیستم ولی به خاطر کمک به دوستم، دولت دنبالمه ...اونها فکر می کنند من جزء پیشمرگه ها هستم . باید برم! شاید آلمان...شاید سوئد...آبها که از آسیاب افتاد برمی گردم و خودم رو معرفی می کنم.یا نهایتش تو می آیی اونجا...منتظرم بمون عشق من!
لال شدم!اشک در چشمانم حلقه زد وگرمای صدایش برای همیشه در گوشم ماند.
*******
جنگ پایان یافت و انتظار من نه! در مریوان ماندم تا روزی که مردی ناشناس به دیدنم آمد! کودکی یک ساله در آغوشش بود، فرزند احمد!
خدای من! او در این چهار سال به تنها چیزی که فکر نکرده بود من بودم!..شاید مجبور شده برای ویزای پناهندگی ازدواج کند و با چنین افکاری خودم را آرام می کردم! از طرفی خوشحال بودم، احمد را نداشتم اما قطعه ای از او به من رسیده بود. همین هم برای من کافی بود. به سفارش پدرش نامش را سیروان گذاشتم و با عشق پسرم نفس کشیدم.
*******
اکنون سیروان، پسر 23 ساله ی من، مانند سروی در مقابل دیدگانم هر روز قد می کشد و مرد می شود، اما کابوس جدایی اش هر لحظه امانم را می برد.
احمد، مرد خائن زندگی ام، هر لحظه ممکن است او را هم از من بگیرد.
نگاهم دوباره سمت نامه ها می رود. دلم می خواهد نامه هایش را ریز ریز کنم و آتش بزنم!
سال گذشته از من خواسته بود برای دیدارش به سلیمانیه بروم و من سر باز زدم.
آخرین نامه اش مقابل چشمانم است که هفته هاست جرأت نکرده ام بازش کنم ولی امروز تصمیم گرفته ام قوی باشم به خاطر پسرم!
*******
سلام بر تو الهه ی عزیزم!
می دانم از من متنفری! من هرگز لیاقت تو را نداشته و ندارم. هرچند در تمام زندگی ام همراهی مطمئن جز تو نداشته ام. دوست نداشتم پزشک فداکاری مثل تو در اروپا با خفت و خواری زندگی کند. قصد داشتم برگردم و محکومیت و زندان را به جان بخرم. بازگشتم مصادف شد با بمباران حلبچه، غیرتم اجازه نداد دست خالی برگردم.
مرا ببخش تو را درگیر نمایش زندگی خودم کردم. این را بدان هرگز دستانم تن هیچ زنی را لمس نکرده است. سیروان بازمانده ای بود یتیم از حلبچه! باید نقش پسر مرا بازی می کرد تا مهرش در دلت ریشه کند. می دانم او خوشبخت است در کنار فرشته ای چون تو!
تقریبا هفتاد درصد ریه هایم را در این چند سال از دست داده ام! آخرین مرحله ی شیمی درمانی که تمام شود خودم را به سفارت معرفی می کنم.
شاید به اخرین آرزویم برسم :
دیدار تو...
امضاء : کاک احمد
*******
شانو : در گویش کردی به معنای تئاتر و نمایش است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

29

آرش شهنواز ,شهره کبودوندپور ,محمد حشمتی فر ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,م.فرياد ,ف. سکوت ,فرشید طریقی ,عباس پیرمرادی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,نعیمه میرزاعلی ,آرمیتا مولوی ,عطیه امیری , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,کیمیا مرادی ,همایون طراح ,حسین شعیبی ,محمد اکبری هشترودی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,زهرابادره ,آزاده اسلامی ,ن.م ,کریم پورکرم ,شايسته دولتخواه ,سیدصالح علوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (26/5/1394),فرشید طریقی (26/5/1394),زهرابادره (26/5/1394),الف.اندیشه (26/5/1394),آرمیتا مولوی (26/5/1394),حسین روحانی (26/5/1394),شهره کبودوندپور (26/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/5/1394),آرش پرتو (26/5/1394),انسیه زمانی (26/5/1394),آرش پرتو (26/5/1394),سید حسین (26/5/1394),شايسته دولتخواه (26/5/1394),نعیمه میرزاعلی (26/5/1394),فرزانه رازي (26/5/1394),شيدا سهرابى (26/5/1394),عباس پیرمرادی (26/5/1394),احمد دولت آبادی (26/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),آرمیتا مولوی (26/5/1394),کیمیا مرادی (26/5/1394),آزاده اسلامی (26/5/1394),منصور دیبا (26/5/1394),محمد حشمتی فر (26/5/1394),شهره کبودوندپور (26/5/1394),حسین شعیبی (26/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/5/1394),کریم پورکرم (26/5/1394),سید علی الحسینی (26/5/1394),احمد دولت آبادی (26/5/1394), ناصرباران دوست (26/5/1394),ف. سکوت (26/5/1394),عطیه امیری (26/5/1394),آزاده اسلامی (26/5/1394),اذرمهرصداقت (26/5/1394),میثم فکوری (26/5/1394),همایون طراح (26/5/1394),محمد اکبری هشترودی (26/5/1394), زینب ارونی (26/5/1394),آزاده اسلامی (27/5/1394), ناصرباران دوست (27/5/1394),ف. سکوت (27/5/1394), ک جعفری (27/5/1394),ن.م (27/5/1394),م.ماندگار (27/5/1394),سحر ذاکری (27/5/1394),حامد خلجی (27/5/1394),آرش شهنواز (27/5/1394), زینب ارونی (27/5/1394),محمد اکبری هشترودی (28/5/1394),شهره کبودوندپور (28/5/1394),م.ماندگار (28/5/1394),مینا لگزیان (28/5/1394),محمد اکبری هشترودی (29/5/1394),سیدصالح علوی (29/5/1394),سارینا معالی (29/5/1394),عباس پیرمرادی (30/5/1394),میثم رسولی زاده (30/5/1394),آتنا کیان (1/6/1394),م.فرياد (2/6/1394),حامد نوذری (3/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/6/1394),آرش پرتو (12/6/1394),زهرابادره (13/6/1394),سارینا معالی (14/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),شهره کبودوندپور (24/6/1394),مختار محمدیان (25/6/1394),شهره کبودوندپور (4/7/1394),م.آنزان (6/7/1394),م.آنزان (7/7/1394),بهروزعامری (15/7/1394),بهروزعامری (15/7/1394),همایون به آیین (4/8/1394),شهره کبودوندپور (9/8/1394),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),معصومه سادات سجادی (25/12/1394),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),گیج گاه (22/2/1395),کامران غفوری (9/9/1395),

نقطه نظرات

نام: فرشید طریقی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 11:40

نمایش مشخصات فرشید طریقی سلام،داستان خوبی بود با ریتمی تند،البته چون کنار عنوان نمایش نوشته بودیدتصور کردم نمایشنامه هست،کمی هم شبیه فیلم بیمار انگلیسی بود فضای داستانتون،موفق باشید وسربلند


@فرشید طریقی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 12:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای طریقی
ممنون که خوندین
حق با شماست! یاد فیلم زیبای بیمار انگلیسی افتادم
راستش زندگی من با فیلم و داستان عجین شده
فیلم و کتاب و موسیقی عناصر سه گانه ی زندگی ام هستند
ریتم تند رو به خوبی اشاره کردین
چون خلاصه اش کردم
پیروز باشید و آفتابی@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 11:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر تو شهره نازنين و خوهر مهربانم
اين چه داستان احساسي عميقي بود نوشتي ، تكليف من با اين قلب پاره پاره به كجا مي رود فقط خودم را دلخوش
مي كنم كه داستان است ، مثل بعضي فيلم ها كه وقتي طاقت ديدن را نداشته باشم به خودم نويد مي دهم همه اين ها فيلم است
داستان بسيار عميق بود شايد از منافذ قلبت بيرون زده كه بر دل نشست
براي قلم توانا و قلب پراحساستان تبريك مي گويم و آرزوي موفقيت روزافزون دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آنای عزیز و زارای مهربانم
بانو شرمنده بابت قلبتان
راستش خودم هر وقت این داستان رو می خوندم گریه ام می گرفت :(
دیوونه ام دیگه !
اینها قصه های زندگی است و اثرات جنگ بر انسانها و روابطشان
کتاب دوست بازیافته رو که باهم خریدیم یادتونه ؟ حتما خوندید.
یه جورایی دوست داشتم داستانی تو اون مایه ها بنویسم
;)
سپاس از توجهتون
دلتان بی زخم @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد
بله دوست باز يافته داستان بسيار با احساسي است
در مقابل تصميم سرنوشت ما نقطه تسليميم
بعضي وقتها سرنوشت را ديگران بر ما مي نويسند
بسيار ممنونم از ياد آوري آن روز خاطره انگيز @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 12:02

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره عزیزم
خوشحالم که نوشتی .
داستان زیبایی بود.بیان احساسات بسیار خوب بود.و در نهایت غافلگیری جالب و دلگرم کننده ای داشت.
لذت بردم.
خسته نباشید.:x :* @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام الف بانوی خوب خودم
من هم از حضور همیشگی ات خوشحالم و اینکه همیشه جزء اولین بازدیدکننده ها هستی به خودم می بالم
امیدوارم با تمام کاستی هایش واقعا خوب بوده باشد و از سر تعارف نباشد
برای تو بهترینها را آرزو دارم عزیز:* :x :x @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:15

سلام

باید بیشتر کش بیاد و معمولا این جور موضوعات و سوژه ها زیاد در قالب داستان جواب نمیده حداقل تو داستان های ۵۰۰۰ کلمه های جواب نمیده ……


راستی کسی از ساری خبر داره؟؟؟؟؟!!!!!




و نکته اخر اینکه نمیری مدیر خخخخخخخخ




موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
از این شکلکها که داره گیساشو می کنه یه ده بیست تایی تصورکنید و بعد از اینها


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:55

سلام

من الان تصور کردم منتها نمی دونم سر چی باید تصورشون کنم!!!!!!:D :D


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:00

سلام

روحانی خودمون داستان داشت؟! کی داستانشو منفجر کرد؟!!:D


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر
آقای روحانی خودمون! یه کاری براشون پیش اومد داستان رو حذف کردند تا بعدا آپش کنند :)
در ضمن بشینید فکر کنید ببینید چرا باید اون استیکرها رو تصور کنید
دیوونمون کردید اقای فراستی


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:17

خب یه کوتاه جا افتاده!!

باید می نوشتم تو قالب داستان کوتاه!!




واقعا باید کش بیاد داستانتون! بابا با این سوژه ها می شینن رمان می نویسن! x-(

داستان کوتاه نویسی که خلاصه نویسی نیست;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
از حوصله ی شما ترسیدم
خودتون می دونید که جقدر برام مهمه که داستانمو بخونید ;)


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:53

سلام


شما بنویسید بیشتر از این ها …… خیلی بیشتر از اینها وظیفه ی منه که بخونم……
و اینکه تو نوشتن نباید سلایق و ذایقه ی دیگران مدنظرتون باشه! اینجوری میشه اون چی که نباید باشه!


من فقط داستان اونایی رو نمی خونم که فکر میکنن ویکتور هوگو هستن! شما که از این فکرا نمی کنید خخخخخخخخخ



راستی چند تا شکلک جورواجور بزارید تو کامنتم!




حالا بذارید راستشوبگم!
امروز که داستان شما رو دیدم گفتم الان خوبه طولانی باشه حال میده برم بگم :یا خداااااااا……چقدر طولانی …ولی خب ضد حال خوردم خخخخخخخخخ

ولی انصافا حجم داستان نسبت به نوع سوژه و حتی نحوه ی پرداخت به سوژه کم بود


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر شهره کبودوندپور گرامی و سپاس از بابت این داستان زیبا و البته بیدار

از شعر معروف شهیار قنبری آغاز می کنم که البته در گذار زمان شعرش را تغییر داد و جامعیت بخشید : ( ورژن قدیمی را در آلبوم "کاش همه شاعر بودند " گوش کن حتما ! که برای کردهای ایران خونده ! مال سال 59 هست)

" نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گلوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ! رگبار باروته !
سزای عاشقای کرد ما اینه ؟! "
___

تا حدی به یاد فیلم " به رنگ ارغوان " افتادم که بسیار بسیار دوستش دارم .
به دلیل شغلی با قومیت های مختلف دوستی داشته ام . کردها را انسان های بسیار شریف یافته ام . حتی در دوران دبستان با چند کرد اهل عراق هم کلاس بودم که هم اکنون نیز با آن ها در ارتباطم .
اما خب بعد از انقلاب , عناصر ضد انقلاب " کردستان " را پایگاه خود کردند . و انتخاب کردستان هم واضح بود : ناسیونالیسم کردی ، فقر اقتصادی، اختلافات مذهبی بین تشیع و تسنن، شرایط جغرافیایی و اقلیمی مناسب برای مبارزه ...
اما خب هیچ چیز کاملا سیاه و سفیدی در دنیا وجود ندارد !
تر و خشک های بسیاری سوختند ...

سبز باشی و صد البته آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 13:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

سلام آقای غفاری عزیز و دوست داشتنی
کاملا حق باش شماست.. نفرین بر ایسمها و از جمله ناسیونالیسم! لعنت بر تفرقه
راستی چرا نمی خوایم جهان شمولی را یاد بگیریم ..تا کی نژاد؟ تا کی ملیت؟ تا کی من ومنیت؟
بله تمام این ماجراها را یا با چشم دیده ام یا در کتابها خوانده ام و یا از اقوام نزدیک شنیده ام
مادرم کرد اصیلی است..خیلی اصیل برخلاف پدرم که نیمچه کرد است;)
خیلی از افراد بی گناه فامیل از مهندس و معلم گرفته تا پزشک از کار اخراج شدند بدون کوچکترین فعالیتی
کردها از سال 56 تا دهه هفتاد دوران بسیار بدی را گذروندند آواره ارپا شدند یا سلیمانیه عراق و عده زیادی هم کشته و اعدام شاید بی گناه و شاید هم به خاطر حماقت
فقر اقتصادی و من می گویم فقر فرهنگی در ایران بیداد می کند هنوز که هنوزه
بلوای سریال تاریخی سال گذشته بر سر اقوام بختیاری را فراموش کرده اید!؟ ما ایرانیها در ظاهر می گوییم وطن بعد به استان می رسیم
بعد شهر خودمان و نهایتا ایل و طایفه و مدام به من!! نزدیکتر می شویم
من همانقدر مردم شهرم را دوست دارم که آذریها، گیلانیها و یزدیها و لرها! باور کنید تعصبی به نژاد ندارم ولی هنوز که هنوزه این بحثها بین فرهنگی ترین آدمها وجود داره هرچند نسبت به گذشته کمتر شده و امیدوارم در آینده وجود نداشته باشه
و اما کردهای عراق!
بله دوست داشتنی هستند و بسیار متحد و پشت هم نسبت به ایرانیها
یکی از اقواممون یک نوزاد حلبچه ای را به فرزندی قبول کردند و الان هم ایشون بزرگ شده و ازدواج کرده
جنگ همیشه تلخیها و شیرینیهای زیادی با خود داره و قصه هایش ماندگار است
سپاس از حسن توجهتون مرد جوان @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:02

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) از اتحاد نوشتی ! بهش میگن " دهکده ی جهانی " !! اتفاقا با منصور دیبا چند روز پیش بحث کردیم در این باب ! جان لنون می گه :

Imagine there's no countries
It isn't hard to do

و یغما گلرویی هم به تقلید گفته :

" وطن یعنی همه دنیا
تصور کن ! تو میتونی بشی تعبیر این رویا ..."

اما خب داعیه ی دهکده ی جهانی کاملا واهی است ! به باور من جهان با همه ی مرزهای فرهنگی و سیاسی اش زیبا است !

این رو بخونید بد نیست :

از پدیده ای در علوم سیاسی نام می برم به نام
" Irredentism "
ایردنتیسم از واژه ی ایتالیایی " iredento italiano " گرفته شده و به معنی ایتالیای یک پارچه است ! در واقع ایتالیایی ها از این واژه ی آرمانی , صدها سال پیش استفاده می کردند تا ایتالیایی واحد بسازند .(در گذشته شهر های ایتالیا هر کدام پادشاهی خاص خودش رو داشته ) .

در دنیای امروز هم باور بسیاری از مفسرین علوم سیاسی بر این است که طبق پدیده ی مذکور , روزی تمام قومیت ها برای خودشان کشور جداگانه ای خواهند داشت ! که البته من هم باورش دارم !
یعنی روزی میرسه که کشور آذربایجان متحد تشکیل بشه , کردهای ایران , عراق , ترکیه و سوریه کشور کردستان رو شکل بدن ! کاتالان و باسک از اسپانیا جدا بشن ! و ...

(به غرور ملی کسی برنخوره ! چیزی است که دور از ذهن نیست ! کما این که ما استان " آریانا " را از دست دادیم ! و تبدیل به " افغانستان " شد !! دقت کنید ! استان
" آریانا" را از ما گرفتند و شد کشور افغانستان ! پس دور از ذهن حرفی نمی زنم )

سبز باشید و البته آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:13

سلام بر مارتین

خیلی از مرزها جغرافی جهان رو انگلیس و فرانسه و شوروی تعین کردند! یعنی زمانی که تو اوج قدرت بودند

اتفاقا قومیت ها در حال حل شدن هستن...حتی اگه حل نشن ذوب میشن! رشد فردیت هم به این حل و ذوب کمک میکنه!

البته مرزها بهم می خوره اما نه به صورتی که شما گفتین بلکه به صورتی که قدرت ها شرق تصمیم میگیرن! میدونی که انتقال قدرت داریم تو آینده ی نه چندان دوری!

در مورد اون ترانه و ترانه اصلیش! با همه ی احترامی که برات قایلم و چند بار ارادتت رو به لنون اعلام کردی باید بگم که هیچی تو اون ترانه نیست به جز چند تا کلمه!

به هر حال کسی که دنیا رو یه لوح خالی و پر از هیچ بخواد یه کم تاب داره! مثل لنون

البته منم تاب دارما:D




@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:18

بند اول حرفامو ربط بدین به انتقال قدرت!


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:05

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر تو

در باب جان لنون گفتم که می دونم رویای اون شدنی نیست ! (توضیح ایردنتیسم و ...)
اما حس جان لنون رو دوست دارم تو شعر ! یه جورایی به کرامت انسانی اشاره می کنه !
چرا بین اسپانیا و باسک و کاتالان اختلافات شدید است ؟! چون به لحاظ زبان و فرهنگ و طبعا سیاست با هم مشکل دارن !
چرا بین هند و پاکستان تنش چند صد ساله هست ؟! به دلایل مذهبی !! یعنی مذهب (از نوع دگماتیکش) تا جایی پیش رفته که انسان جلوی انسان شمشیر می کشه !!
(جان لنون میگه : and no religion too )

و صد تا چرای دیگه! جان لنون این ها را نکوهش می کنه ! و قابل تقدیره !
ولی خب من باز هم میگم شعرش , پراگماتیک نیست ! یعنی در حد یک رویای پاک انسانی است و نه بیشتر!
__

در باب انتقال قدرت ! بله تا حدی موافقم که قدرت داره از یه سری کشورهای معدود گرفته میشه ! ابرقدرتی به نام شوروی 25 سال پیش از تاریخ محو شد و امریکا هم دیری نخواهد پایید که از ابرقدرتی ساقط خواهد شد (به پیشینه ی سیاسی امریکا دقت کنید ..کشوری که زمانی یکه تاز دنیا بود و به نوعی داروغه ی جهان , این روزها یارای حمله ی نظامی به هیچ کشور کوچکی را ندارد ! و حتی به ایران و کره ی شمالی باج داده است ...)
___
به باور من قومیت ها دارن از هم تفکیک میشن ! این رو قبول دارم که نقشه ی دنیا رو ابر قدرت ها ترسیم کردن ولی خب همین اعاده ی قدرت باعث شده قوم اتریشی از آلمان جدا بشه ! اتریش از مجارستان جدا بشه ! چک از اسلواکی جدا بشه ! یوگسلاوی تکه و پاره بشه !
فقط و فقط هم دلیلش تفاوت فرهنگ و قومیت بوده ...

درود بر تو


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:54

سلام دوباره

حرف باید حرف باشه نه خیال و رویا هر چند در مورد کرامات انسانی!""

یکی از مولفه ها و المان های جداسازی قومیت ها و نژاد ها زبانه ! طبیعیه که زبان قوم ها دارن حل میشن تو زبان غالب!

یکی دیگه ش فرهنگه! با یه نگاه میشه فهمید که فرهنگ ها حسابی به هم نزدیک شدن

یکی دیگه مکان زندگیه! الان در حالی که خیلی ها زادگاه شونو دوست دارن اما با اندک فرصتی جا به جا میشن! بذاربد یه مثال بزنم……روستایی دلش شهرمیخواد… شهری شهرستان…… شهرستانی دلش مرکز استانی…… استانی پایتختی……و پایتختی دلش خارج از کشور ……و خارجی رو دیه نمیدونم کدوم جهنم دره میخاد……و طبیعیه که تو این جا به جایی توده ی مردم بدون توجه به قوم و نژاد در نظر گرفته نشه و بحث تمرکزنشینی و ... پیش بیاد …… و اشتباه خیلی از تیورسین ها اینه که خیلی از مباحث و یه جانبه تحلیل میکنن… و باید ترسید از روزی که مثلا بشه در حد جغرافیای تهران و چهار تا استان دیگه! متروکه شدن روز به روز روستاها و شهرهای کوچک که خود گواهی ست

اما در مورد حدایی اینکه جهان قرن ۲۱تفاوت های بسیاری داره با حهان قرن بیستم! مثال ها شاید تکرار شوند تو تاریخ اما خب تاریخ انقضا هم دارن


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام داداش کوچیکه
من می شناسمتون ..شوخی کردم
می دونم هر چرندیاتی بنویسم شما می خونید و این افتخاریه برای من
حق با شماست دیگه خلاصه اش نمی کنم
منم شدیدا نگران ساری هستم..براش پیغام روز دختر هم گذاشتم ولی احتمالا نت نداره
درضمن ظاهرا دیشب عمو به طرز نامحسوسی اومدن و رفتن و همچنین آقای فریاد
واقعا که


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ببخشی این جواب باید می اومد ذیل کامنت
18:53 :">


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر بر شما
راستش بحث و گفتگو با شما و آرش خان یه کم سخته
چون میدونم آدمهای پر و بامعلوماتی هستید بنابراین بنده از همینجا اعلام می کنم تسلیم هستم.
من با مرز و اختلاف فرهنگی موافقم و به قول شما زیبایی جهان به همین تفاوتهاست ببینید تفاوت با اختلاف فرق می کنه ..بله شاید یه روزی آذربایجان، کردستان و غیره جدا بشن ولی من نژادپرستی منظورم بود
همین ایتالیا که جزء متحدین نازیهای المانی بود یکی از نژادپرستان تاریخ بودند که جنایات زیادی رو مرتکب شدند
آقای خاتمی هم منظورشون گفتگوی تمدنها و یا همون دهکده جهانی همین صلح و دوستی ودوری از ناسیونالیسم بود
وگرنه من به عنوان یه ایرانی هرگز دوست ندارم مثل هندیها انگلیسی صحبت کنم ..عرضه داشته باشم انگلیسی رویاد می گیرم ولی نمی ذارم زبان فارسی و فرهنگ شهر و کشورم نابود شه
البته می دونید که کردها روی زبان مادری و لباس محلی خیلی تعصب دارند و بچه هاشون تا سن مدرسه حتی فارسی صحبت کردن رو خوب بلد نیستند و این توی نزادهای دیگه ایرانی کمتر اتفاق می افته و باعث از بین رفتن لهجه ها می شه
نمی دونم منظورم رو رسوندم یا نه :"> :-/


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

بله ! تفاوت ها زیبا هستند ! همونطور که گفتید به ظرطی که تفاوت ها به جای باریک کشیده نشن !
@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط رضا فرازمند Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 16:21

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست گرامی

از اتحاد گفتید وشکستن مرز ها در هم

بنظر من اصلا مرزها در هیچ دوره ای از زمان نتوانسته اند انسانها را از هم جداکنند.چون مرز یک چیز قرار دادی است نه واقعی . جهانیان در حال برداشتن مرزهای قرار دادی نیستند.اگر بخواهیم جهانی شویم اندیشه وافکار باید بطرف جهانی شدن وفرهنگ مشترک پیش رود .وگرنه مرز های خاکی پشیزی ارزش ندارد.ومنظور از دهکده جهانی هم فرهنگ واحد است .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط منصور دیبا Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:11

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر سروران عزیز
از لحاظ فرهنگی و حتی زبان بشر رو به اشتراک است اما خب بشر هیچ وقت مرزهای خاکی اش را از دست نمی دهد.این مرزها نشان از هویت دارد حتی در خود اروپا
اگر با خود مردم اروپا حرف بزنید به راحتی متوجه میشوید که هویت برایشان مهم ترین اصل است .
در همه فیلدها مردم به هویتشان میبالند (علم.هنر.ورزش.فرهنگ.اقتصاد.سیاست) و رسیدن به دهکده جهانی به نظر من اصلا میسر نیست البته طبق تعاریف شما و جناب پرتو و مارتین
موفق باشید


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 14:27

بانو کبودوندپور ، سلام
داستان زیبایی بود @};-
از داستانی که بوی اقوام در آن باشد بیشتر خوشم میاد ، ولی یه گلگی ، ای کاش با لهجه ی کردی می نوشتید
موفق و موید باشید@};- @};- @};-


@سید حسین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما سید بزرگوار
ممنونم از همراهی شما...راستش کردی بیشتر از اینکه لهجه باشه به زبان کامله اگه قرار بود کردی بنویسم باید ترجمه اش را هم می نوشتم البته لهجه ی فارسی صحبت کردن افراد کردزبان به فتحه و کسره احتیاج داره که تایپش کمی سخت می شد
خوشحالم خوشتون اومده
سبز باشید و پیروز
تنور دلتان گرم @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:17

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر بانوی مهربان شهره بانوی نازنبن.
مهربان! داستانتون زیبا بود :x
ابتدای داستان عااالی بود
شروعش رو خیلی خیلی دوست داشتم
دست مریزاد
نه خسته بانو.
همایون باشید :* @};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدای مهربان و خونگرم
ممنونم هم به خاطر خواندن داستان هم به خاطر تشویقهات عزیزم
امیدوارم واقعا همینطور بوده باشد :x
دلتان بی زخم @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:52

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو. امیدوارم صدای دست زدن هایم را بشنوی. بعدی استثنایی از مقام انسانیت و پیام آور را که حامل تغییر و تحول است را به زیبایی به روی صحنه آوردی.
حال هوایی میان تراژدی و رمانتیک با خلاقیت و حساسیت فلوبری.
زیبایی و قدرت متن شما در ذهن قی الود میان سمپاتی و حس و طن پرستی بود که بعد 23 سال هردو در درون انسان وی را با عشق پایدار نموده بود. سپاس فراوان از شما.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد بزرگ
شما رو که می بینم یاد هانیکو و استاد ماتسونومی می افتم :D
هانیکو همیشه مدیون راهنماییهای استادش بود و بدون اغراق
من هم همینطور
کتاب زیبای دوست بازیافته که به توصیه شما خواندم ترکیبی از عشق..تراژدی و وطنپرستی بود و تلنگری برای نوشتن این داستان
البته وقت و حوصله ی من کمه وگرنه این داستان رو باید بانو بادره می نوشت در چند قسمت یا به قول آقای پرتو در حد یک رمان
پیروز باشید
@};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 15:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو . میدونم خوبین .
داستان خوبی بود .
دمتون گرم گرم گرم.
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون ارزومه
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دختره ی ماهبانو
کم پیدایی خانومی
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
به ما سر بزن بیشتر
تنور دلتون گرم@};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 16:36

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانمایه و خوش اندیش

داستان زیبایی را نگاشتید . خط اول داستان را که خواندم نفهمیدم کی رسیدم آخر داستان.بسیار لذت بردم.

/شانو/ .واقعا جنگ ها و البته عوامل طبیعی و مصیبت بار
مثل سیل - سونامی - زمین لرزه وتصادفات چه زندگی های را از هم می پاشد. علی الخصوص در کشورهای شرقی واین وابستگی روحی وروانی که افراد نسبت به هم دارند
گاهی اوقات سنگ صبور مهاجرین خوزستانی که اکثرا در اوایل جنگ به اصفهان مهاجرت کرده اند می شوم.واینها از زندگی های قبلی خود وزندگی اوایل آوارگی ومهاجرت خود تعریف می کنند .واقعا دل انسان ریش ریش می شود.

از داستان زیبا و خوش بیان شما باز هم متشکرم@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب دکتر فرازمند
واقعا سرافراز نمودید با این توضیحات زیبا و بجایتان
دقیقا همراستا با هدف من نوشتید
بله شانو...نمایش دولتمردان و به هم زدن زندگیها..،عشقها...دور افتادن خانواده ها...مرگ و هجرت
سپاس از حضور گرم و ارزشمندتون
دلتان بی زخم @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 17:47

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شهره خانم بزرگوار
بانو راز خوب نوشتن شما در چیه ؟که اینقدر خوب می نویسید و خواننده را تا پایان داستان همراه می کنید
بسیار داستان جالبی بود
ممنونم که می نویسید
شاد باشید@};- @};- @};- @};-
:* :* :* :*


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای مهربان
شما زیبا می خوانید خانومی...شرمنده می کنید
خودتون استادین
و خیلی خوشحالم که خوندین و خوشتون اومده @};- @};-
روزگارت آفتابی و شبهایت مهتابی :x :x :*


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:04

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام بر خانم کبودوندپور
داستان خوبی است . و به زیبایی از عشق و انسانیت در بحبوحه ی جنگ نوشته اید . نوشتن از دغدغه های انسانی زیباست .
موفق باشید و سرفراز


@منصور دیبا توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب دکتر دیبا
مایه ی بسی افتخار است که با تمام مشغله ها همیشه به بنده سر می زنید
و خوشحالم که خوشتون اومده
اثرات جنگ زندگیها را زیر و رو می کند و سرنوشتها را تغییر می دهد
جام احساستان لبریز@};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 18:53

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور
داستان بسیار زیبایی بود، با یک پایان غیر متعارف و خوب
خسته نباشید


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب شعیبی گرامی
ممنونم از حضورتون و خوشحالم از تعریف شما
امیدوارم واقعا همینطور بوده باشه
درضمن حواسمون هست این روزها کمتر می نویسید برامون
تنور دلتان گرم @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:12

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. بله بنده این کتاب را معرفی کردم و خوشحالم که باب میل شما بوده . امیدوارم هر کس هر چه را مورد پسندش بوده به دیگران معرفی کند. برای همین است که در ابتدای کارم معرفی کتاب دارم. ایا بهتر نبود همین کتاب را معرفی می کردی؟


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 19:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر
حتما معرفیش می کنم @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو کبودوند پور
داستان زیبا و البته غم انگیزی بود ازخانه ها و عشقها و دلهای از هم گسیخته و رنج بیشماری که بر انسانیت انسان رفته و می رود و در برهه های مختلف زمان دوباره تکرار می شود . مرزها می شکنند و دوباره شکل می گیرند و هر بار در شکل گیری محدویتهای بیشتری بر بشر اعمال می شود .
قلمتان پر توان
روز و رزوگارتان خوش@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 08:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد گرامی و باطراوت سایت
ممنونم که همیشه با نگاه زیبا و سخاوتمندانه خود اشتباهات و کاستیها را ندید می گیرید و ممنونم که وقت ارزشمندتون رو صرف نوشته های بنده می کنید.
آثار جنگ و به قول معروف حواشی جنگ تا چند قرن باقی می ماند . جنگها پایان می یابند و رنجهای آن پایدار
آنچه می ماند عشق و ایثار و قهرمانان گمنام سرزمینهاست
سپاس و بازهم سپاس از الطاف بی پایان شما
تنور دلتان گرم و روشن @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:04

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو کبودوندپور گرامی و سخندار
حقیقتش لذت بردم. هم از تم. هم از قدرت نوشتن و هم احساسی که به خوبی می شد توش حس کرد.
واقعا موضوعاتی که دست روشون میذارید قوی هستند و پردازش خوبی هم دارید.
اتفاقا چند روزیه دوستی کتاب تنگسیر رو بهم هدیه داده. بخاطر گویش جنوبیش برام سخته هی کتاب رو به آخر برگردونم یا به فرهنگ لغت موبایل مراجعه کنم اما شیرینی داستان بیشتره و همون طور که دوستی اشاره کردند اگر گویش کردی هم می اومد خیلی قوی تر میکرد.
باز هم عالی بود
:) @};- @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 08:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب حشمتی فر عزیز و گرامی
این روزها حضور بیشتر شما در سایت بسیار خوشحالم می کنه و خوشحالم از اینکه خوشتون اومده
بله در ویرایش داستان سعی می کنم برای احمد لهجه در نظر بگیرم
کتاب تنگسیر خیلی هم عالی
بنده فیلمش رو دیدم
پیروز باشید و سبز و آفتابی @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 21:16

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره نازنین و عزیز
داستان زیبایت را امروز عصر در مشهد خواندم اما نت گوشی قطع شد و قسمت شد حالا در کرج قلب تقدیمت کنم
مثل همیشه بسیار زیبا و پراحساس و روان و یکدست بهمرا لذت کشف برای خواننده که نشاندهنده احترام شما به مخاطب است.
جدن لذت بردن از قلم زیبا و پراحساس و نگاه ژرفت دوست گلم
تقدیم با کلی احترام و ارادت
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x
:* :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 09:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده ی آزاداندیش
زیارت قبول بانو ..دعامون کردین!؟
این روزها بی قرارم ..دلم یه زیارت تنهایی می خاد :(
سرم خیلی شلوغه و بسیار خسته ام..خسته ی روحی !
خوشحالم که در سفر هم به یاد ما هستی و ما را میخوانی
من خودم هم سعی می کنم به خاطر سایت داستانک توی هرجایی باشم اینترنت داشته باشم .
خوب گویا این خاصیت متولدین 57 هستش :D به خاطر انقلاب درونی شون ;)
خوشحالم از حضورت و اینکه همیشه تشویقم می کنی
مطمئنا گیرایی قلم شما چیز دیگری است
سرافراز باشی و سلامت @};- @};- @};-


نام: عطیه امیری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 22:31

نمایش مشخصات عطیه امیری درود بانو .:)

داستانتون فوق العاده بود. پایان غافل گیر کننده ای داشت و همین لذت داستان رو چندبرابر کرد.
و جنگ ...! من خیلی وقت پیش کتابی از جنایاتی که زمان جنگ تو کردستان شده بود رو خوندم. این داستان شما من رو یاد اون کتاب انداخت و حس و حال عجیبش.
مرسی که هستید و مینویسید.

موفق باشی. و قلم زیباتون مانا.@};-


@عطیه امیری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 09:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عطیه عزیز و نازنین
واقعا به خود می بالم که شما اینچنین درباره نوشته ناچیزم اظهار لطف می کنید و خوشحالم که حوادث تاریخی کشورتون رو می خونید و مطالعه می کنید.
اطلاعات تاریخی داشتن نسبت به سرزمین در دیدگاه آدمها خیلی تاثیر می ذاره و هرکس باید از اون آگاهی داشته باشه و در نهایت خودش قضاوت کنه
دوستی دارم که تاریخ خونده حرف خوبی می زنه همیشه می گه تاریخ مثل ریاضیات می مونه
اینکه نویسنده ها در یک دوره زمانی چه چیزی نوشته اند مهم نیست
مهم اینه که اونقدر مطالعه تاریخی ات را بالا ببری که در نهایت با فرمولهای خودت به یک نتیجه گیری دست پیدا کنی
واقعا آنچه در مدارس و دانشگاهها درباره یک فرهنگ و تاریخ به ما یاد می دهند یک قطره ناچیز و خط کشی شده است و بعد از سالها که از دانشگاهم گذشته معتقدم هرآنچه در چنته دارم نتیجه تجربه و مطالعه خودم بوده نه دانشگاه و مدرسه
البته اگر چیزی در چنته داشته باشم
سبز باشید و پیروز@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 23:57

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیزم
بانو جان داستان زیبای شما رو خوندم و لذت بردم .
پایان خوبی داشت چون بر خلاف نظر خواننده پیش رفته بود .کارکتر ها خوب بودند به غیر از پسر که خیلی کمرنگ بود نگو داستان کوتاه بود .ومجالی نداشتم سیروان نقطه اوج داستانت بود وقتی ومخاطب فهمید پسر واقعی احمد نیست و چون این شخصیت کمرنگ بود نمیتونست داستانت نقطه اوج قوی داشته باشه
و اسم داستان رو به روی اسم معنیشو ننویس بزار مخاطب در اخر داستان معنی شو بفهمه
و چیزی که میخام بهت بگم اینه قلمت خیلی روون و توانا شده .و من از این بابت خیلی خوشحالم عزیزم
دوستدار شما :x :x :x :x :x :x @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 09:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر تو زینب بانوی بسیار مهربان و عزیزم
راستی می دانستی
قلبها دریچه نفوذند
آن کس که صادقانه نفوذ کند
پایدارترین مهمان دل است
مهمان پاینده ی دل من ممنونم از اینکه هیچوقت مرا فراموش نمی کنی و ممنونم از نگاه موشکافانه ات
البته که حق با شماست ..توصیفاتم درمورد پسر جوان خیلی کمرنگ است
حتما در ویرایش بخشی را برای معرفی سیروان در نظر می گیرم
حالا همه ی اینا رو بی خیال
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم
یعنی خودم را
ذخیره ای که از آفتاب تابستان داشتم هیچکس نداشت
تو از باغ خرمالوهای کال آمدی و در من رسیدی
هرگز آن پاییز زیبا را فراموش نمی کنم
بعنی تو را !
راستی باب آشنایی من با شما و سایت در پاییز 93 بود و من هرگز پاییز 93 را فراموش نمی کنم :* :x :x :x :x
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 23:31

نمایش مشخصات زینب ارونی عزیز دلی :x


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 10:37

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست عزیزم شهره بانو@};-

امید که خوب وخوش باشید ، چون همیشه!

داستانت با توجه به شتاب زدگی در روایت ،که آنهم با توجه به محدودیتهای سایت و حوصله مخاطبان داستانکی، خوب، یکدست وروان روایت شده است.

بانو، من ایران را دوست میدارم. ایران شایسته بهترینهاست اما با بی مهری و نادانی فرزندانش، در قعر نیستی دست وپا می زند.... حتی اگر روزی دهکده جهانی به واقعیت بپیوندد من ، باز هم ، ایران را دوست میدارم. تنها ایران را....


پیشکش تو، نازنین
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 23:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام کاف بانوی عزیزم
چند روز پیش می خواستم باهات درد دل کنم ...فرصت نشد
اگر می بینی می نویسم...از درون آشفته ام است ...این روزها عجیب آشفته ام عزیزم
رنجی می کشم...رنجی که هرگز متعلق به من نبوده و نیست!
گاهی دلم می خاد برگردم به عقب
حداقل یک سال قبل
:(
من هم عاشق میهنم هستم...ایران..،جان من است و مردمانش...تک تک شهرها و آیینهایش
کویرش...دریایش ..خلیج فارسش ..،زنانش و مردانش
ولی انسانیت و عشق بدون مرز رو هم دوست دارم...عاشق دوست داشتن و عشق هستم و هرآنچه رنج می کشم بهدهمین دلیل است و بس
سزای عاشقا رنج است ،...
دلت همیشه پر عشق !
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در شیوه ما کافریست رنجیدن @};- @};- @};-
روزگارت بی نقص:x :x


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 10:55

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
چند باری داستان را باز کردم که بخوانم ولی کار پیش آمد و موفق نشدم تا امروز.
واقعاً زیبا بود. راستش حتی گریه ام گرفت...=((
جنگ چه بر سر ماها آورد. مهم نیست و نبوده که افراد درگیر جنگ چه کسانی بودند. مهم این است که از هر زاویه که به قضیه بنگری، بر سر قدرت بوده است...
مهم این است که از هر زاویه که بنگری آثار دردناک و متأخر آن را می بینی...
مدتی بود که به داستانی در فضای کردستان فکر می کردم ولی مردد بودم که بنویسم یا نه؟ داستان شما به من انگیزه داد که داستان واقعی خودم را بنویسم.

نگارش تان خیلی زیبا بود. عواطف را به خوبی نشان داده بودید. از معدود کسانی هستید که چک می کنید که غلط تایپی یا املایی نداشته باشید و این نشان دهنده اهمیتی است که برای نوشته های خودتان قائل هستید.

برای این داستان تأثیرگذار، ممنونم. :x :x :x :* @};-


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 23:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانوی عزیز
واقعا گریه تون گرفت؟ باورتون می شه خودم هم همینطور
روزی که طرح داستان رو توی ذهنم ساختم پایان متفاوتی داشت...گاهی پایان دیگری به انسان القاء می شه و موقع نوشتن نهایی پایانش رو تغییر دادم و خودم هم گریه ام گرفت
یکی از دوستان پیام گذاشته که اولین بار با خوندن این داستان گریه اش گرفته و برام خیلی خوشایند بود که حس خوبی رو القاء کردم .
خوشحالمون می کنید داستانتون رو درباره فضای کردستان بنویسید...مشتاق شدم زودتر آپش کنید
در مورد نگارش و درست نویسی ممنونم که تشویقم می کنید ...سعی می کنم همیشه رعایت کنم
با آرزوی بهترینها برای شما دوست نازنین@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 13:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره بانو
زود تر از اینا داستان رو خوندم اما موفق نشدم کامنت بذارم
داستان قشنگی بود
مثل همیشه خوب نوشتید
غافلگیری آخر داستان رو هم دوست داشتم
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 23:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان خوبم
می دونم همیشه افتخار می دین و به ما سر می زنید ...خوشحالم که خوشت اومده
همیشه منتظرم بیایی توی سایت باور کن خیلی عزیز و دوست داشتنی هستی و درضمن مهربان
به قول میم فریاد
مهربانان زمین سرمایه داران آسمانند
راستی شاید به چند وقتی سایت نیام به خاطر تنبیه خودم ;) وابستگی ام به آدمای اینجا به کم غیرعادی شده
به شوت نگران سارینا....میم فریاد و آقای لچی نانی هستم :( :(
تنور دلت گرم..روزگارت بی نقص دلت بی غم باد


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 23:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به شدت....شوت اشتباهه در ضمن بگیر اینا رو بذار تو گلدون
@};- @};- @};-
اون سه نفر هم که اومدن سلام ما رو بهشون برسون ;)


@شهره کبودوندپور توسط م.ماندگار Members  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 11:16

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره بانو :*
امیدوارم که حالتون خوب باشه. اگه بهتون سر میزنم چون عزیزید. اگه داستانتون و میخونم چون قشنگ مینویسید.
شماام خیلی دوست داشتنی هستید راستش من آدمای صاف و صادق مثل شما رو خیلی دوست دارم.
مرسی که انقدر با احساس و مهربونید. مطمئن باشید این حس دو طرفس:x
اگه شما برید ما غمگین میشیم من خودم یکی دو روز نتونستم درست حسابی بیام همش دلم اینجا بود :D
باور کنید منم شدیدآ وابسته شدم ، البته شاید شاید منم از ماه دیگه کلآ نیام :(
شهره بانو همیشه باش:*
در ضمن آقای فریاد اومدن سایت نگرانشون نباشید پیام دادن که این روزا سرشون خیلی شلوغه:)
سارینا رو منم تو فکرش بودم! اما عمو رو نمی دونم!
شهره بانو باش :(
شاد باش :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 01:28

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام بانو
اگه بخوام از محتوی و بحثهای ایسمی و ناسیونالیستی و تاریخ جنگ و اینا بگذرم که اگه بخوام حرف بزنم و به خاطر رشته ام هم خیلی علاقه دارم از این چیزا حرف بزنم ولی بیشتر سعی میکنم توی داستانک داستانی نگاه کنم به قضیه...
خوهر جان نکن این کارو...
چرا باید چنین موضوع رو اینطوری بنویسی؟ این گستردگی رو نمیشه اینجوری سرهم بندی کرد. مکیشه داستان بلند رو با خلاصه تبدیل به داستان بلند کرد. اگه دوست داری ما بخونیم مثل خیلی از دوستان چند قسمتی میکردی...
اینجوری که این داستان رو اوردید اصلا داستان هم نیست. یک گزارش هست. یک گزارش تند و عجله ای...
نه دیالوگی نه احساسی و نه شخصیت پردازی درستی... من نه تونستم خانم دکتر رو درک کنم نه احمد خان رو و نه پسرکی از حلبچه رو...
نکن خواهر ...
روان بودن و جالب بودن سوژه رو دوست داشتم ولی...

فقط بگم که ناسیونالیسم بد نیست فقط در حدی که تبدیل به فاشیسم و شونیزم اینا نشه...
روز و شب تون به خیر


@محمد اکبری هشترودی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب هشترودی بزرگوار
باغیشله
خیلی دیر شد ولی اشکال نداره ماهی رو هر وقت از مغازه بگیرین تازه است
ما صداوسیمایی ها یه عادت بد داریم مثلا از سریال زیبای امام رضا(ع) یه فیلم سینمایی 90 دقیقه ای درست می کنیم بیننده های محترم هم آش کشک خالشونه بشینن نگا کنند کیف کنند :D منطقمون هم تو حلقمون :D
خلاصه اینکه کاملا بنده تسلیم هستم و قبول دارم
مطمئنا شاید در آینده فرصت شد رمانش کنم یا یک نوول چند صفحه ای
ممنونم که همراهیم می کنید @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 01:29

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی شهره جان اگه شما هم برید ما شدید نگرانتان میشویم
ودلتنگت
:-s
پس زود زود بیاید:x :x :x


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای مهربان
مطمئنا این توان در من نیست
رفتن از کنار شماها :x :x :x @};- @};- @};-


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 14:07

سلام شهره عزیز

انتهای داستانت خوب بود فضاسازی هم عالی

موفق باشی قلمت سبز@};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مینای عزیزم
سپاس از همراهیت خانومی :x :* @};- @};- @};-


نام: سیدصالح علوی   ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 14:26

سلام
همه چیز این داستان کردی است
عشق جنگ دوری
سیروان کردستان حلبچه
مرا به یاد جنگلهای زیبای کرمانشاه و کردستان
انداختید
دوسال زیبای جوانی را در خطه کردنشین
گذراندم
و از خدا برای این دوسال ممنونم
زیبا نوشتی و بااحساس
چاوکت سلامت


@سیدصالح علوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما سید بزرگوار آقای علوی
خوشحالم تجربه و خاطره ای زیبا از کردها در خاطرتون مانده و باعث افتخاره
و خوشحالم که نظر ارزشمند شما رو اینجا می بینم
امیدورام روزهای شاد و پر از پیروزی پیش رو داشته باشید @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 01:16

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

درود شهره خانم@};-

گرچه دیر رسیدم ولی از شیوایی قلمتان مانند همیشه لذت بردم.

سپاس که چنین افکارمان را قلقلک می دهید@};-


@عباس پیرمرادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای پیرمرادی
بسیار بسیار خوشحال و خرسندم از حضور ارزشمند و انرژی بخشتون
قدم رنجه فرمودین و منت نهادین
مطمئنا قلم الکن ما نیاز به شاگردی فراوان نزد اساتیدی چون شما دارد @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 مرداد 1394 - 13:51

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم بانو جانم:x :x :x :x :x

اولا بزار بگم سعی نکن،نمیتونی:)
من کردم!نتونستم;)

دوما داستانت شیرین بود با توجه به خلاصه بودنش دلچسب و خوب...اما بانو...
دوستهای تو،اگه واقعا دوست باشن!!!کمترین مایه ای که تو رفاقت میتونن بزارن اینه که داستان دوستشون رو هرچند خیلی خیلی بلند،تا ته تهش بخونند و دقیق بخونند!
چرا خلاصه میکنی بانو؟
چرا جلوی قلمت رو میگیری؟
دوستت دارم،،،بی دلیل،بی دریغ،بی هوا،
:x :x :x
تا همیشه،
فازت نول


@سارینا معالی توسط م.ماندگار Members  ارسال در شنبه 31 مرداد 1394 - 11:59

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام سارینا جون:*
خوبی؟
شهره بانو سلام رسوند گفت دوشنبه میاد سایت
نگران نباشید
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 31 مرداد 1394 - 12:44

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوم:x

ممنونم ازتون

داشته باش@};- @};- :x :*

تا دوشنبه جاش خالیه خب:(


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ساری
چرا بی خبر گذاشتی رفتی
ببین من قبل از اینکه برم پیغام گذاشتم x-( x-( x-(
دفعه ی آخرت باشه ها
فعلا نمی تونم کامنت قربون صدقه ای برات بذارم چون عصبانیم
ولی عاشقتم(اینو مطمئن باش)@};- @};- @};-
اینا رو تا چند روز داشته باشx-( x-( x-(


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 مرداد 1394 - 10:04

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
از دستم ناراحتين؟!:(
اولا معذرت ميخوام، ثانياً در اولين روز برگشتنم، همه ي داستانهايي رو كه نخونده بودم باز كردم و از قديمي به جديد شروع به خوندن كردم و داستان شما در ميانه بود، قبل از رسيدن به داستان شما نت قطع شد:( دنياي عجيبيه نه؟! ولي واقعيت داره. خب! عذرم قابل قبول بود؟... داستانتون رو امروز خوندم. خيلي قشنگ و روون بود و با احساس.اشك رو تا پشت سدّ منطقمون آورد و چون توي اداره بود بغضمونو قورت داديم و خودمونو سفت گرفتيم تا سد خراب نشه اونم توي اين دوره اي كه دارم سعي ميكنم سردار سازندگي بشم:)
دوست داشته باش ولي دل نبند! همراهي كن ولي وابسته نشو! انتهاي هر راهي تنهائيست(م.فرياد)
در پناه حق باشي@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی از این وری

من می توانم
روزها را
بدون صحبت کردن با دوستم ،
و ماهها را
بدون دیدنش طی کنم ... اما
ثانیه ای نمی گذرد که
در باره اش فکر نکنم .

خیال دوست مثل چرت صبحگاهیست ...
مدام با خودم می گویم
" فقط پنج دقیقۀ دیگر@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 شهريور 1394 - 11:17

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت کوردها ساکن مرزهانیستند
این مرزهاهستند که آنقدرعقب میروند تابه کوردهاتکیه کنند

...
سپاس@};-


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 12:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام راضییییییییییییی عزیزززززززززززززم
این جملت اونقدر قشنگ بود که نوشتمش روی قلبم :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
اصلا هم نژاد پرست نیستم :D :D


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 00:50

نمایش مشخصات حامد نوذری سلام بانو.
لباس کوتاه بر قامت چنین داستانی با این حجم اطلاعات زیاد مناسب نیست.قلم شما توانایی های شگفت آوری دارد.بوی یک رمان می آید...


@حامد نوذری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 3 شهريور 1394 - 08:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای نوذری
افتخار دادین با حضورتون و ممنونم که خواندین و تشویقم کردین
بله روی رمان بودنش حتما فکر می کنم شاید در آینده
تنور دلتان گرم@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 14:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور می خواهم از تهران بروم ...
گویا لرزش شانه هایم دیشب
شهر را لرزانده
می روم تا تو راحت تر بخوابی !!@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 12:32

سلام
در مورد آپ که فرمودین …… فعلا که هر چیزی میذاریم تایید نمیشه………


همین دیشبم تایید نشد …………



فعلا هم منصرف شدم تا چند روز


اون اسمو هم دیشب دیدم



موفق باشید و خوش بگذره……!


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 10:54

سلام......


فکر کنم اومدید...سر همین یه اراجیفی گذاشتم:"> حالا اگه مدیر بیاد تایید کنه[-(


اما در مورد .....زیاد به رفته ها و گمشده ها ....علاقه ندارم....چیزی که رفت...رفت...نهایتا دو سه روز بهش فکر میکنم....;)


موفق باشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 10:56

راستی در مورد تولد.....

خب حالا گیریم یکی مثل من اومده به دنیا............خب ک چی؟!

مثلا شخص شخیصی به دنیا اضافه شده


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 21:11

نمایش مشخصات سارینا معالی پس فکر میکنید ما نفهمیدیم که شما کم پیدایید؟؟؟



انقدر خوش گذشته؟؟ :-/

اصلا...من اصفهان موخوام

:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:x :x :x :x :x :x
@};- @};- @};-


نام: م.آنزان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 11:43

نمایش مشخصات م.آنزان یک داستان بسیار ساده که به کرات تو جاهای مختلف مشابهش تکرار شده یکم خلاقیت و نوشتن زیاد داستان های شما رو بهتر میکنه .ولی فضاسازی خوبی داشت


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 22:36

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام اینم خوندم ببینم احساس خانمهارو چگونه بیان میکنید ولی چیزی دستگیرم نشد ولی ازینکه راجع به اون منطقه نظر خاصی بیان نکردید کار خوبی کردید



@};- @};- @};-


نام: J.S   ارسال در جمعه 23 بهمن 1394 - 04:01

داستان به لحاظ تاریخی تناقضاتی دارد.چنگ سال 1367 تمام میشود.کودک یک ساله ای که یک سال پس از جنگ به دست الهه میرسد یعنی متولد سال 67 است و بیست و سه سال بعد یعنی سال 1390،زمانیکه سه سال از احداث کامل برج میلاد میگذرد در حالیکه الهه میگوید از پنجره به برج نیمه کاره میلاد نگاه میکند!
جهت اطلاع نویسنده عرض شد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.