مرز عشق

« غمگين ترين غروب، غروب روزي است كه در آن، تقدير، عشقت را از تو مي گيرد و زمين را با تمام فراخي اش برايت تنگ مي كند.»
اشكي از گوشه ي چشم پيرمرد فرومي غلتد ولابه لاي شيارهاي عميق گونه اش گم مي شود. در چهره ي تكيده اش مانند تابلوي نقاشي زيبايي كه سالها پيش، نقاشي چيره دست و عاشق كشيده باشد، دردي نهفته است. دردي كه حتي گذر زمان هم هرگز نتوانسته است تسكينش دهد...
پيرمرد باز هم به افق خيره مي شود. بيش از پنجاه سال است كه او هر روز هنگام غروب، روي تپه هاي مشرف به گندمزارهاي پر و خالي حومه ي شهر "ايروان" مي نشيند و ساعتها به افقهاي دوردست جنوب مي نگرد. گويي مي خواهد فاصله هايي را كه نتوانسته است با پاهايش طي كند با چشمها و خيالش طي كند. هر روز وقتي خورشيد، واپسين شعاعهايش را بر مي چيند زخم عميق خاطره اي دور، دوباره سر باز مي كند و لحظه به لحظه دردناكتر مي شود و دلتنگي پيرمرد را به اوج مي برد. آنگاه پيرمرد آهي مي كشد و زير لب مي گويد: ليلا!... كجايي؟!
میان تاریک و روشن غروب، دخترکی از دورظاهر می شود! پری وار راه می رود! دسته ای گندم طلایی چون گیسوانش در دستانش است. نزدیک می شود.در آغاز روبروی پیرمرد می ایستد و با نگاه مخملینش، تماشایش می کند. پیرمرد بی آنکه فرصت یابد از جایش تکانی بخورد یا کلامی بر زبان آورد مسخ نگاه دختر می شود.
زانو می زند و دسته گندم را کنار دامنش رها می کند..لبخند می زند...دستش را به سمت رخسار اشک آلوده مرد دراز می کند و گونه های تَرَش را به آرامی نوازش می کند...ناگاه آشفته می شود و دامانش را برمی چیند و بی آنکه کلامی گوید با پایین رفتن خورشید او هم از تپه سرازیر می شود و میان تاریکی گم می شود.
پیرمرد می ماند و یک دسته گندم و یک رویای ناتمام...
به خودش كه مي آيد پاسي از شب گذشته است. صداي جيرجيركها و زوزه هاي گاه و بيگاه گرگي در دور دست، تنها چيزي است كه سكوت سياه شب را مي شكند. پيرمرد در حالي كه دسته اي گندم در دست دارد بر مي خيزد. گندمها را به سينه اش مي فشارد و در ميان تاريكي ها به سمت خانه اش به راه مي افتد. سالهاست كه او ميان واقعيت و خيال، سرگردان است. همسايه ها او را مردي ساكت و بي آزار و البته مرموز مي دانند كه تنها زندگي مي كند و با نجاري در دكان كوچكش روزگار مي گذراند. تنها كساني كه راز تنهايي اش را مي دانستند پدر و مادرش بودند که سالها پیش از دنیا رفتند.
پيرمرد سر بر بالين مي گذارد و به اميد ديدن رؤيايي شيرين، خيلي زود به خواب مي رود...
******
پيرزن به سمت ميز كوتاه چوبي گوشه ي اتاقش مي رود. مي نشيند و ميز را با دستهاي نحيفش نوازش مي كند. گونه اش را روي ميز مي گذارد و در حالي كه لبخند تلخ و شيريني بر لب دارد چشمهايش را مي بندد:
- ليلا!... دخترم!... ميزي كه براي نوشتن مشق هايت به استاد علي نجار سفارش داده بودم آماده شده... مي خواهم براي ديدن ميز بروم. تو هم مي آيي؟
دختر با خوشحالي مي گويد:
- بله پدر!
پدر و دختر چند كوچه ي خاكي را طي مي كنند و به دكان نجاري استاد علي ايرواني كه پشت بازار قرار دارد مي رسند.
استاد علي صدا مي زند:
- احمد! پسرم! ميزي را كه براي دختر حاج عبداله درست كردي بياور!
پسر نوجواني در حالي كه ميز چوبي پايه كوتاهي در دست دارد از پشت دكان مي آيد و سلام مي كند. چشمش كه به ليلا مي افتد لحظه اي درنگ مي كند سپس با شرم، نگاهش را از او مي دزدد و ميز را جلوي حاج عبداله به زمين مي گذارد. حاج عبداله به دقت ميز را برانداز مي كند و با تعجب مي پرسد:
- ميز به اين زيبايي را تو ساخته اي پسرجان؟!
- بله!
پايه هاي كنده كاري شده ي زيبا و سطح صاف و پرداخت شده ي ميز كه طرح گل شقايقي زير لايه ي شفاف روي آن به چشم مي خورد لبخندي روي لبهاي ليلا
مي نشاند و دختر با شرم مي گويد:
- دستتان درد نكند!
پسر لبخند مي زند و نگاه كوتاهي به ليلا مي اندازد و دوباره نگاهش را به زمين مي دوزد.
حاج عبداله مي گويد:
- الحق كه پسر استاد علي ايرواني هستي!
سپس رو به استاد علي مي كند و ادامه مي دهد:
- از ميزي كه ساخته ايد كاملا راضي هستم... فقط اگر زحمتي نيست پسرتان ميز را همراه دخترم به منزل ما ببرد چون من در بازار كمي كار دارم.
استاد علي به احمد اشاره مي كند و احمد ميز را زير بغل مي زند و همراه دختر به طرف منزل حاج عبداله مي روند. كوچه اي را به سكوت مي گذرانند. دختر گاهگاهي زير چشمي نگاهي به پسر مي اندازد ولي هر بار نگاهشان با هم برخورد مي كند و هر دو با شرم سر به زير مي افكنند. سرانجام دختر دل را به دريا مي زند و مي گويد:
- اگر خسته شدي كمي ميز را زمين بگذار!
پسر مي گويد:
- نه! خسته نشدم.
ولي با اين حال ميز را روي زمين مي گذارد و مي پرسد:
- اسمت چيست؟
- ليلا
- مدرسه مي روي؟
- تازه شروع كرده ام. پدرم مي گويد كه بايد خواندن و نوشتن ياد بگيرم... او نمي خواهد مثل بيشتر دخترها بي سواد باشم.
- راست مي گويد. اينجا تهران است. پايتخت مملكت... با جاهاي ديگر فرق دارد.
- تو اهل كجايي؟
- ايروان
- ايروان خيلي دور است؟
- كمي دور است... ولي جزء همين آب و خاك است.
پسر اطرافش را نگاه مي كند و از بوته ي گل ختمي جلوي خانه اي گل صورتي رنگي مي چيند و به دختر مي دهد. دختر با اشتياق، شاخه ي گل را مي گيرد. هر دو لبخند مي زنند و در چشمهاي يكديگر غرق مي شوند...
*******
از آن روز دیدارهای پنهان و گاه و بیگاه احمد و لیلا کنار مکتبخانه، سرآغاز عشقی پاک و آتشین می شود که هر دیدار شعله های آن را سوزانتر می کند...
اوضاع مملکت به هم می ریزد. بی کفایتی و حماقت شاه ..آتش جنگ و کینه را میان دولت ایران و روسیه روشن می کند ...فتحعلی شاه آخرین نفسهای حکومتش را به عباس میرزا می سپارد و طی آن عهدنامه ترکمانچای امضا می شود و ایروان از ایران جدا می افتد.
استادعلی سراسیمه دکان را قفل زده و به منزل می آید.
خاتون جا می خورد :
_ این وقت روز خیر باشد!؟
_ باید از تهران عزیمت کنیم!
مادر احمد از همه جا بی خبر چشمهایش را گرد می کند :
_ مگر به سرت زده است مرد!؟
_ با پای خود برویم بهتر است. ایروان را از مملکت جدا کرده اند و از این پس ما اجنبی هستیم
_ مشاعر احمد از اختیارش خارج می شود ...رنگ از رخش می پرد و با لکنت میان حرف پدر می پرد :
_ م..م... ما می مانیم! اینجا وطن ماست همانطور که از قبل بوده!
_ تو هیچ نمی دانی پسرم... جنگِ میان دولتهاست که دود آن همیشه به چشم مردمان رفته است.
احمد آشفته می شود و تنها به لیلا می اندیشد ...چگونه این خبر را به او برساند!
*******
پيرمرد از خواب مي پرد. شب همچنان پابرجاست و خانه هنوز غرق سكوت. گويي كابوسي ديده است، شايد هم رؤيايي، فرقي برايش نمي كند، همه ي رؤياها و كابوسهايش به يك نفر ختم مي شود: ليلا...
برمي خيزد و به سمت آينه مي رود. دانه هاي درشت عرق ِ روي پيشاني اش، در سوسوي چراغي كه از كوچه سرك مي كشد مي درخشد. چشمش به كاغذ رنگ و رو رفته اي كه روي آينه چسبيده است مي افتد. تنها يادگار ليلا را نوازش مي كند و نوشته ي روي آن را در ذهنش مرور مي كند: "غمگين ترين غروب، غروب روزي است كه تقدير..."
ياد آخرين ديدارشان مي افتد: خبر تلخ بر باد رفتن آرزوهايشان، قطره هاي اشك روي گونه هاي جوان ليلا، لبهاي خشكيده و دستهاي لرزانش،... كاغذي كه از لاي كتابش درآورد و اين چند جمله غم آلود را بر آن نوشت...
طوفاني در قلب پيرمرد شروع به وزيدن مي كند و پيرمرد لحظه به لحظه بي تاب تر مي شود. توان ماندن در خانه را ندارد. لباس مي پوشد و از خانه بيرون مي زند...
ظهر كه به خانه بر مي گردد، مقدمات سفر به تهران را فراهم كرده است...
*******
تهران، هنوز تهران است. تغيير چنداني نكرده است ولي پيرمرد احساس غربت مي كند. خود را به موج خاطراتش مي سپارد و كوچه هاي خاكي اطراف بازار را پشت سر مي گذارد و به خانه ي حاج عبداله مي رسد. در مي زند... و باز هم در مي زند...
زن همسايه سرك مي كشد ولي به سرعت به درون خانه مي خزد. لحظاتي بعد، پسر جواني از همان خانه بيرون مي آيد. پيرمرد به سمتش مي رود و با او حرف مي زند. زن، لاي در ايستاده است و گاه در گفت و گويشان شريك مي شود. پسر به درون خانه مي رود. پيرمرد با رنگي پريده در سايه ي ديوار مي نشيند و سرش را به ديوار تكيه مي دهد. پسر باز مي گردد و هر دو به راه مي افتند...
*******
زانوان سست پيرمرد ديگر توان ايستادن ندارد. مي نشيند و دستي روي سنگ قبر مي كشد: دوشيزه ليلا... فرزند حاج عبداله...
پيرمرد گونه ي خيسش را روي سنگ قبر مي گذارد... و به احترام عشق، قلبش سكوت مي كند...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 21 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

27

فرزانه رازي ,م.ماندگار ,آرش پرتو ,آزاده اسلامی ,شیدا محجوب ,زهرابادره ,حسین روحانی ,م.فرياد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,حسین مولایی ,کیمیا مرادی ,حسین کاظمی فر ,علی غفاری دوست (مارتین) ,فرهاد کوهکن ,آرمیتا مولوی ,ف. سکوت ,حسین شعیبی ,احمد دولت آبادی ,همایون طراح ,محمد حشمتی فر ,محمد اکبری هشترودی , ناصرباران دوست ,حمیدرضا محدثی ,شهره کبودوندپور ,مزدک مهربخش ,مینا موتمنی ,سارینا معالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (7/4/1394),آرش پرتو (7/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),حسین روحانی (7/4/1394),آزاده اسلامی (7/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),علي طرهاني نژاد (8/4/1394),عبدالله عمیدی (8/4/1394),حسین روحانی (8/4/1394),شهره کبودوندپور (8/4/1394),زهرابادره (8/4/1394),الف.اندیشه (8/4/1394),الهه سلیمی (8/4/1394),حسین مولایی (8/4/1394),آرش پرتو (8/4/1394),احمد دولت آبادی (8/4/1394),اذرمهرصداقت (8/4/1394),کیمیا مرادی (8/4/1394),حسین کاظمی فر (8/4/1394),زهرا خسروی (8/4/1394),علي طرهاني نژاد (8/4/1394),ف. سکوت (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),فاطمه مددی (8/4/1394),منصور دیبا (8/4/1394),محمد طحانی سعدی (8/4/1394),محمود لچی نانی (8/4/1394),پریناز.ک (8/4/1394),فرهاد کوهکن (8/4/1394),آرمیتا مولوی (8/4/1394),ف. سکوت (8/4/1394),حسین شعیبی (8/4/1394),شهره کبودوندپور (8/4/1394),محمد حشمتی فر (8/4/1394),رضا فرازمند (8/4/1394),م.ماندگار (8/4/1394),همایون طراح (8/4/1394),محمد اکبری هشترودی (8/4/1394),سید علی الحسینی (8/4/1394), ناصرباران دوست (8/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/4/1394),علي طرهاني نژاد (8/4/1394),سارینا معالی (8/4/1394),شهره کبودوندپور (8/4/1394), ناصرباران دوست (8/4/1394),حسین شعیبی (8/4/1394),محمود لچی نانی (9/4/1394), زینب ارونی (9/4/1394),حمیدرضا محدثی (9/4/1394),فاطمه صلبی (9/4/1394),حمیدرضا محدثی (9/4/1394),م.فرياد (9/4/1394),مینا موتمنی (9/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),فرهاد جوان (10/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/4/1394),ف. سکوت (11/4/1394),باران (11/4/1394),م.فرياد (12/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/4/1394),شهره کبودوندپور (13/4/1394),م.فرياد (14/4/1394),شیدا محجوب (14/4/1394),شهره کبودوندپور (15/4/1394),شهره کبودوندپور (29/4/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),شهره کبودوندپور (16/5/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),م.فرياد (6/8/1394),شهره کبودوندپور (8/8/1394),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 00:02

سلام

همه اینا برای داستان به جز بند آخر..

مطمینا با چند بار وقفه خوندن و بازنویسی بهتر از اینم میشه...

اولش که دیدم انقدر بلنده;) گفتم برم بعدا بیام بخونم اما پشیمون شدم و الان خوشحالم که پشیمون شدم..

حتی قسمت قبل از شروع فلش بک یک داستان میتونه محسوب بشه

بقیه حرفامو بعدا میزنم:D

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :D :D :D :D
سلام داداش خوبم
من الان ذوق مرگم :D


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور می گم یه لحظه فکر کردم تمام دوستان مجازی ام رو برای همیشه از دست دادم... با هوش ایکیو سانی شماره اقای کریم ابادی رو پیدا کردم بهش زنگ زدم (به جون خودم)
باور کنید اگه سایت بره رو هوا من خودم رو از برج میلاد پرت می کنم پایین
شایدم می رفتم وزارت اطلاعات آدرس همتون رو پیدا می کردم میومدم سراغتون
یه همچین آدم خجسته ای هستم من ;) :-s


@آرش پرتو توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:52

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن آررررش
تو اینو خوندی؟!!
راس بگو خدا وکیلی خوندی؟:-/ :-/ :-/ :-/


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:21

سلام فرهاددددددددد


الان که دقت کرذم باور نمیشه


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام برادرانم
لیوبی شانگفی ....
خوشحالم از جنگ برگشتید :D


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 تير 1394 - 00:03

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره خانوم عزیز؟
اجازه هست بگم معرکه بود؟:-/
خیلی عالی بود
توصیفات فضاسازی عالی و پر از احساس
چقدر قشنگ تموم شد
کلا همه چی تموم بود
تا آخر داستان با ذوق و شوق خوندم و این هنر شماست
یعنی کلی لذت بردیماااااا:D
دست شما درد نکنه
در ضمن دو خط اول و دو خط آخر و خیلی دوس داشتم
خندون باشید همیشه

@};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان جان..دوست خوب و باوفام
ممنونم از اینکه خوندی این داستان طولانی رو و سپاس از این همه تعریف و تمجید
می گم اونقدر که شما و باقی دوستان تعریف می کنید من آخرش ذوق مرگ می شم قبل از اینکه نویسنده بشم :D
مهرتان بی پایان
شاد باشید و سبز@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:16

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
سایته برا من قات زده بود یا برا همه؟


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
برای همه قاط رده بود
همین الان خودم با آقای کریم آبادی تماس گرفتم
می گم آقای روحانی نبودین
دنبال کلید رفته بودین ها;)
یارانه مونم که زدین قطع کردینx-( x-( x-(


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:44

نمایش مشخصات حسین روحانی قدم مبارک من زد سایت رو کنف یه کن کرد.:D
خوشبختانه مدیر بیاد اسم منو تمام سایت فرا میگیره.متاسفانه داشتم تست میکردم یه هفتاد هشتاد تا داستان ارسال زدم.الانم هر کاری کردم پاک نشد.

دیشب اومدم نظرمو بذارم که سایت خراب شد
داستان که در مورد جدایی ایروان و از طرفی یک قطع ارتباط عاطفی بود.نگارش و توصیفات زیبایی به همراه آورده بودید که بسی داستان رو جذاب کرده بود و از طرفی یه گریز به گذشته که حالت فیلم نوشتاری گرفته بود داستان.من خیلی خوشم اومد ولی یه سوال.آیا زمانی که شخصیت پیر شده بود در زمان دوره قاجار بود آیا؟من هی حس میکردم برا خیلی جلوتره.مثلا زمان شاه.حس کردم تصویر طوری جلوم اومد که خیلی تاریخ اومده جلو@};-


@حسین روحانی توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:48

نمایش مشخصات حسین روحانی یا قمر بنی هاشم.این چی بود نوشتم.منظورم این بود که در ذهن من تصویر سازیی که شد به عصر خیلی جلوتر رو نشون میداد
خدا کنه نظرمو فهمونده باشم.بعد همین شخص شخیص یعنی بنده میرم داستان جنایی و فلسفی مینویسم بعد توقع دارم بقیه متوجه شن:D


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور از بس ترجمه انجام دادین زبون مادری یادتون رفته
بونژوغ موسیو;)


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:58

نمایش مشخصات حسین روحانی تخه بین مقسی مادام.


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر بر جناب روحانی
خوشحالم از بازگشت پیروزمندانه شما از سفرهای امتحانی
سپاس بایت خواندن این همه خطوط و نوشتن این همه سطر زیبا برای بنده
بله احتمالا اگه 50 سال گذشته باشه دوران قاجار تموم شده و احتمالا دوره رضا خان هم تموم شده :)
این دفعه پیرمرده رو دیدم ازش می پرسم :D
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:27

نمایش مشخصات حسین روحانی والا دیگه روم نمیشه بگم دانشجوم.قبل انقلاب درسو شروع کردیم حدودا زمانی که ایروان از ایران جدا شد بعد یه بارم ایران از شوروی جدا شد و ارمنستان گردید بنده هنو دارم درس میخونم که از گهواره تا گور رو رعایت کرده باشم.واقعا لحظات سخت و استرس زایی هست مخصوصا زمانی که نمره ها قرار اعلام شه انگار که به درد مزمن گرفتار میشم.خیلی ممنون بابت خسته نباشید گفتنتون.حقا که بسی مهربانو گرامی تشریف دارید@};-


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اختیار دارین
مگه چند سالتونه؟
شما یه چند سالی از من کوچیکتر هستید البته شخصیتتون که بزرگواره ..سن شناسنامه رو می گم
من که 25 سالمه شما رو نمی دونم ;)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 09:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهر گلم شهره خانم عزیزم
این دومین داستان احساسی امروز که اشک چشمانمون را درآورد اولی برای آقای کاظمی فر و حالا شما
خیلی عالی بود و سرشار از احساسات و واقعیت های تلخی که در آن زمان رقم خورد . برای یکی از آشناهای ما چنین اتفاقی افتاده بود البته با کمی تغییر ،
شما با قلم هنرمندتان اين تراژدي ها را خوب نشون
داده ايد.
راستي پس سايت داستانك امروز براي همه مشكل دار بود فكر كردم تنها براي من است و خيلي ترسيدم
با آرزوي بهترين اوقات و ايام براي شما مهربان @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیز
خواهر و یار مهربان و همدلم
باز هم به سراغم آمدی اینچنین ...با دست پر و سخاوتمندت بر روح اشفته ام دست کشیدید و شادم کردید
اون قصه آشناتون رو برامون بنویسید باید جالب باشه ;)
عشق مرزی ندارد و متاسفانه استانهای مرزی ایران این تجربه جداسازی را داشته اند و چه خانواده ها و عشقهایی را به خاک کشیده اند
در کشور عشق هیچکس رهبر نیست ....@};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:02

نمایش مشخصات الهه سلیمی سلام شهره جان محشر بود اعتراف میکنم بهترین داستان هفته بود


@الهه سلیمی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام الهه جان
ممنون بسیار شرمنده کردید
بهترین داستان هفته!!! اینجا همه خوب می نویسند و ما هم سعی می کنیم خوب بنویسیم ;) @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:27

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیز
دیشب داستان زیبایت را خواندم و کامنتی که شاید ارزش خواندن داشت تقدیم کردم که متاسفانه هر چه کردم ارسال نشد.
اما
داستان بسیار زیبا و لطیف و پراحساسی بود. دست مریزاد.
تنها خاکی که نمی توان تصاحبش کرد، خاکیست که در آن قلبی عاشق می طپد ولو در گوری ژرف.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده نازنینم
سپاس از اینکه خواندی و وقت ارزشمندت رو صرف کامنت نوشتن برای خواهر کوچکت کردی
بله متاسفانه از دیشب تا حالا دل تو دلم نبود فکر کردم سایت رفته رو هوا و دوستام رو دیگه پیدا نمی کنم
چه سخت است،
تشييع عشق بر روی شانه های فراموشی ،
و دل سپردن به قبرستان جدايی ،
وقتی که ميدانی پنج شنبه ای نيست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…@};- @};- @};-


نام: حسین مولایی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:44

نمایش مشخصات حسین مولایی سلام.خوبین؟
احسنت عالی بود.@};-
قلم توانایی دارین...


@حسین مولایی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای مولایی بزرگوار
ممنون از احوالپرسی شما
و سپاس از حضورتون
از آشنایی با شما مسرورم و قدمتان گلباران @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:54

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو کبودندپور بزرگوار
عالی است
درود بر شما
اگر جایی در مسیر داستان هم آدم احساس کند که کم و کستی ای وجود داره به وسعت آنکه نگاه می کنه می بینه بخاطر تراکمی است که لازم برای کوتاه شدن ایجاد بشه.
خیلی خیلی دوست دارم و لذت بردم.
سرشار از امید و شکر باشید بانوی گرامی
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای عمیدی، برادر بزرگوار
بسیار شرمنده می کنید و مسرورم از حضور همیشگی و لطف بی پایان شما ذیل داستانکهایم...
ذیل داستانک سفرنامه می خواستم پاسخ لطفتان را بدهم که سایت به هم ریخت و از همینجا تشکر می کنم از اینکه وقت ارزشمندتان را برای این نوشته ها صرف می کنید و برایم می نویسید
بله دقیقا حق با شماست و داستان را به دلایلی سعی کردیم کوتاهتر بنویسیم تا در حوصله سایت بگنجد
به قول اقای فریاد شاید جا برای رمان شدن هم داشته باشد
قدمتان گلباران ...گل وجودتان بی خزان @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 10:57

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم

گل کاشتی.خیلی عالی بود.
بی عیب ونقص بود و همه جای داستانو دوست داشتم.
موضوع و نگارش عالی.:x

خسته نباشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو اندیشه
گل که نکاشتیم ولی نگاه شما چون گل زیبا بود دوست خوبم
ممنون از اینکه وقت ارزشمندتو برایم می گذاری
عشق را بی بها بی بهانه پذیرا باش
عشق بی پاداش زیباست ولی لایقترین است برای پاداش @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:01

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام شهره عزیزم
نماز روزت قبول باشه خانمی...
داستان زیبایی بود. مادربزرگ من هم داستانی شبیه به داستان شخصیت های شما رو دارن.ایشون هم مهاجر بودندو همون زمان ها با بی عدالتی تمام به تبریز رانده شدند درحالیکه خانه و کاشانه خودشون اونجا بودو نصف بیشتر فامیلاشون اونجا موندن.برادر کوچیکترشون هم در طی همین تغییر مکان درحالیکه6ماهه بود هم همونجا می مونه و مادر خانواده نمی تونه حتی جگرگوشش رو باخودش ببره و همیشه غم هجر از فرزند توی دلش بوده
مادربزرگم خدابیامرز بااینکه82سالش بود ولی بعد اون همه مدت باز هم وقتی از این موضوع حرف می زد اشکش سرازیر می شد,اینکه در چشم بهم زدنی همه اثاث خانه و اتاق و دلبستگی و برادر و وطن رو جاگذاشتند و به تبریز اومدند....
شهره جونم شمام این موضوع دردناک رو خیلی خیلی زیبا نوشتی.مثل همیشه که هر سوژه ی احساسی رو طوری می نویسی که آخرش اشک من درمیاد:(
مرسی خانم خوشگل:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطفه جان ، دوست بسیار عزیز آذریم
بله این داستان مطمئنا برای مرزهای آذربایجان قابل لمستر است
خدا مادربزرگتون رو رحمت کنه و خدا هیچکس رو از علایقش و وطنش دور نندازه به اجبار
ماندن به پای کسی که دوستش داری قشنگترین اسارت زندگی است0حسین پناهی)
در مورد اون قضیه هم عزیزم ببخشید یادم رفت پیغام بذارم فقط در این حد بهت بگم ذوق مرگ شدم از خوشحالی
دقیقا این شکلی:D :D :"> :"> :"> :">
روزگارت سبز و خرم@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:46

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن فدای عزیزم:x :x :x


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:02

خب من اومدم که بقیه حرفامو بزنم....


سلام

من از دیشب تا سه ساعت پیش به این فکر میکردم دیدی ای دل غافل سایت چه جوری منفجر شد خخخخخخخخخ

خب خدمت شما عارضم که اوایل داستان وقتی اسم ایروان اومد گفتم ابجی خارجکی شده خخخخ
نمی دونم شما دونسته لیلا رو از ایران)اجازه بدین اسم شهرها رو نبرم که این داستان بیشتر به خاک و سرزمین نگاه داره تا دو تا شهر() و احمد رو از ایروان یا نه ندونسته این انتخابو کردید در هر صورت فرقی نداره چرا که انتخاب به جا , درست و فشنگیه به دلیل اینکه زن.سمبل سرزمینه..سمبل خاک و میهنه و قشنگی و زیبایی این قسمت به اینکه مردی که هست مه در گذشته های دور با این خاک عجین بوده و قلبش برای این زن می تپه و عشق داره به این سرزمین و نه نگاه متجاوزانه و زننده ی دیگه ای...به احتمال زیاد شما به این موضوع حتی فکر نکردید و ندونسته این اتفاق رقم خورده و ای کاش اگر دونسته اینکارو می کردید لایه پردازی عمیقی هم در کنارش انجام می دادید...خب این از حسن کار شما...بریم سراغ ایراد...اونجایی که گفتید برای خواندن درس و ساختن میز فکر کنم علت که برای آشنایی تراشیدین زیادی امروزی میشه کمی علت رو دیروزی تر و بهتر تراشید


بقیه حرفام دیگه یادم رفت

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شیدا محجوب Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:11

ای بابا برادر تو که هنوز اینجایی!
مگه قرار نشد بری قلم بگیری دستت یه چی بنویسی بیاری بدی ما بخونیم؟؟؟
مگه نمیبینی سایت هر لحظه ممکنه از سیستم حذف شه باید نام نیک ازمون بمونه دیگه!
راستی با نکته ای که گفتی موافقم!


@شیدا محجوب توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:26

یعنی الان یکی با من موافقه خخخخ


گر صبر کنی ...... صبر کنید خواهر....باور بفرمایید اگر وقت امانم می داد ااساعه امر شما رو اجابت می کردم...پس عذر مرا فعلا پذیرا باشید تا بعد


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:11

ببخشید یه چی یادم رفت


متنقرم از کارگردانان خاین و خیانت پیشه ای که به سبب چه چه و به به ی دیگران ایران رو در فیلماشون زن در نظر میگیرند و طوری بی غیرت و بی رگ و بی ریشه این زنو میسپارن دست خارجی ها که ادم فکر میکندکه اینها دوست دارند ناموس خودشان هم به باد برود....


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور موافقم
ولی متنفر نیستم ;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر بر برادر بزرگوارم
به اسمتون که می رسم اول یه لبخند خواهرانه می زنم و توی دلم کلی ذوق می کنم
به این برکت قسم (بیسکوییت تو کشوی اداره رو می گم که بیات هم شده ) :D
بعدش از این متعجب می شم این داداش ما قبلا به سلام خسته نباشید اکتفا می کرد و حالا برای ما می نویسه در حد تیم ملی والیبال;) از این قضیه هم کلی به خود می بالیم و افتخار می نماییم
مطمئنا ایران و ایروان با فکر انتخاب شده (حالا اگه شانسی هم بوده باشه شما فک کن با فکر بوده ) :D
حق با شماست ایران رو مونث در نظر گرفتند و متاسفانه جنگ رو مترادف کردند به بر باد رفتن ناموس برای تحت تاثیر قرار دادن احساسات ملی و این حرفا ..در حالیکه جنگ در همه سرزمینها بوده و هست !!
لایه پردازی عمیقتر هم جا داشت ولی خیلی طولانی می شد ..می خواستم توی دو بخش منتشرش کنم که اون هم خیلی طرفدار نداره
ولی اینو بدونید همیشه حق با شماست چون شما خواننده داستان هستید با نگاهی تیزبین ;)
روزهایتان روشن و شبهایتان مهتابی @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:05

آن روز ها حال و اوضاع هیچکس خوب نبود!
مادر دلش هوای ولایتش را کرده بود. وقتی هوس چیزی می کرد گونه هایش برق می افتاد و یادش می رفت چی را کجا گذاشته. اینکه دلش هوای ایل و طایفه کرده را زمانی فهمیدم که میان زیر و رو های بافتنی اش لحظه ای مکث می کرد و زیر لب چیز هایی میگفت. گاهی هم به بهانه ی باد و طوفان، روزی چند بار حیاط خانه را آب و جارو می کرد! پدر هم همان طور که دود قلیانش را بیرون می داد به منظره ی مادر و آب و جارو خیره می شد و از تماشای بهانه های مادر لذت می برد. وقتی سبیلش را تاب می داد فهمیدم انگار دوست دارد مادر چیزی برای پنهان کردن داشته باشد و گونه هایش برق بیفتد! خود پدر هم دلش برای ولایتش تنگ بود. اما هیچ کدام به روی خودشان نمی آوردند. من اما به فکر گریز از ولایتم بودم. به مقصد حوالی صحرا. باید آنچه در بطن قلبم می گذشت را توشه ی راهم می کردم. درست نمی دانم هوس شب های کویر را کرده بودم یا به هوای دختر بادیه نشینی می رفتم که سال ها قبل دلم برایش رفته بود. همانی که روی چانه ی بلندش یک فرو رفتگی اصیل داشت. و چشمان یشمی اش که در میان تیرگی پوستش عجیب می درخشید. وقتی به دل صحرا برسم نشانم را با انگشت اشاره روی پیشانی مهدختم حک می کنم. آنگاه نامم از آن خال حک شده با خونش می آمیزد و در رگ و پی اش می نشیند و جزئی از من می شود! حالا دیگر با خیال راحت به ولایتم بر می گردم!
****
درود شهره بانو!
صداقتی در داستانتان بود که ما هم هوس کردیم از عشق بنویسیم. هی به قلممان گفتیم آخر تو را چه به این کار ها به خرجش نرفت که نرفت! خلاصه بر ما ببخشید.
نثرتان به فراخور موضوع متنوع است و این هنر شماست. از پس داستان های تاریخی هم به گمانم خیلی خوب بر می آیید چون یک نوع سنگینی دارند که قلمی قوی برای نمایشش می خواهد.
دیشب می خواستیم به هوسمان پاسخ دهیم و از عشق ذیل داستانتان بنویسیم اما سایت داستانک یک جورهایی بود ! هی گفتیم تو رو خدا کوتاه بیا تا قلممان خشک نشده! نیامد که نیامد . این شد که الان خدمت رسیدیم.
سپاس بانو بابت لذتی که نصیبمان کردید.
ارادتمند@};-


@شیدا محجوب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدا بانو... نازنینم
به احترام قلم زیبایت بر می خیزم که عشق را اینگونه قلم زدی و مفتخرم که توانستم حس زیبایت را برانگیزم :)
بله دقیقا درست حدس زدین داستان عشق در قالبی تاریخی و سیاسی و بخشی از تاریخ مملکتمان را عاجزانه به خط کشیدم و بسیار خوشحالم که موردپسند چون شمایی که خود دستی بر اتش دارید قرار گرفت

نوشتن برای تو وقتی ندانی که برایت نوشته ام به چه درد می خورد
گل وجودت بی خزان @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:36

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. من بر می گردم.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر شما
منتظر می مانیم جاده ها را بی صبرانه @};- @};- @};-


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 11:42

نمایش مشخصات آریامنتقد با سلام خدمت شما

مسخ نگاه دختر میشود : محو نگاه دختر میشود .

( معنای مسخ : فرهنگ فارسی معین

(مَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) وضع یا فرایند تبدیل موجودی به موجودی پست تر و زشت تر. 2 - (اِمص .) دگرگون سازی .)

قسمتهایی عهد نامه ترکمانچای :

فصل سیم- اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران از جانب خود و از جانب ولیعهدان و جانشینان به دولت روسیه واگذار می کند تمامی الکای نخجوان و ایروان را – خواه این طرف روس باشد یا آن طرف. و نظر به تفویض، اعلیحضرت ممالک ایران تعهد می کند که بعد از امضاء این عهدنامه، در مدت شش ماه، همه دفتر و دستور العمل متعلق به اداره این دو دولت مذکوره باشد به تصرف امرای روسیه بدهند.

( جهت تایید اینکه ایروان در عهدنامه ترکمانچای جدا شد )

فصل سیزدهم- همه اسیرهای جنگی دولتین خواه در مدت جنگ آخر باشد یا قبل از آن و همچنین تبعه طرفین که به اسیری افتاده باشند از هر ملت که باشد همگی بغایت چهار ماه به آزادی مسترد و بعد از آنکه جیره و سایر تدارکات لازمه به آنها داده شد به عباس آباد فرستاده می شوند تا اینکه به دست مباشرین جانبین که در آن جا مأمور گرفتن و تدارکات فرستادن ایشان به ولایت خواهد بود تسلیم شوند.

( شاید این بند هم تاییدی باشه بر اینکه چرا خانواده احمد مجبور به عزیمت بودند . البته باز هم شک دارم و هنوز به یقین نرسیدم که حتما چنین خانواده هایی مجبور به ترک خاک ایران بودند. چون در این بند نوشته تبعه ای که به اسیری افتاده باشه . ولی این خانواده اسیر نبوده . تمام متن قرار داد رو خوندم و چیز خاص و مطمئنی از اون پیدا نکردم )

کمی شبیه یک گزارش بود از یک زندگی . همه چیز به سرعت رخ داد . در کل داستان زیبایی را خواندم . آفرین .

موفق باشید و ...


@آریامنتقد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی ویژه بر شما جناب آقای منتقد
بسیار مفتخرم از حضورتون و نظر ارزشمندتون
در مورد مسخ حق با شماست ولی بد نیست نگاهی بیاندازید به معنای مسخ از منظر روانشناسی
مسخ از جنبه اعتقادی و دینی منطبق با تعریف شماست و از منظر روانشناسی مات شدن و بی اختیار شدن ...چیزی شبیه هیپنوتیزم و این حرفا
در مورد قرارداد ترکمانچای و اطلاعات مفیدی که درباره تبادل اتباع فرمودین ممنونم ...اطلاعات خوبی بود
درخت وجودتان سبز و بهاری@};- @};- @};-
شما هم موفق باشید@};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 12:52

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر من هم بر مزار عشق داستان شما گریه کردم ..
و چه تعبیر زیبایی ...قلبش سکوت کرد !! بدیع و بکر و جامع همه ی دلدادگی های آسمانی !
آفرین و موفق باشید .@};- @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای کاظمی فر بزرگوار
مایه بسی خوشحالی است که شما و نظر ارزشمندتون رو اینجا می بینم و بسیار خوشحالتر بابت اینکه تحت تاثیر قرار گرفته اید..
سپاس ویژه بابت این همه تعریف و تمجید
راستش من خرافاتی نیستم ولی به متولدین ماه بهمن ارادت دارم ;) بنابراین اسمتون و داستاناتون رو فراموش نمی کنم @};- @};- @};- @};-
تنور دلتان گرم @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین کاظمی فر Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:05

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر بنده هم ارادتمند شمام هم ماهی عزیز ! :) @};-
در پناه لطف خدا باشید همیشه .@};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:11

سلام ، عالی ؛بدون حرف اضافه@};- @};- @};- @};- @};- :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای ناصرالملکی
چه عجب این طرفا راه گم کردین؟!!;)
جسارت مرا ببخشید شوخی کردم
مقدمتان گلباران @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اطلآآآآآآآآآآآآآعیه :

لیدیز اند جنتلمن
من یه تکه پا برم عیادت یک بیمار ...تا عصر برمی گردم
خلاصه این پیج متعلق به شماست
هر چی دوست داشتید برای هم بنویسید فقط دعوا نکنید
با قلبی مطمئن و دلی ارام ...رفتیم ;) @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 13:43

اصلاحیه:
اون تکه ی پا نیست...تک پاست


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 14:19

نمایش مشخصات م.فرياد سلام روح سرگردان;)
هواي مهموناي خانوم كبودوندپورو داشته باش! تا بياد... ثواب داره:)


@م.فرياد توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:01

سلام شاعر داستان نویس ...... به روی چشم


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شاعر قلبها
می گم شما نظری ندارین احیانا
عجیبه شما نسبت به این داستان نظری ندارین;)
می گم ها:D
هیچی شکر خوردم :D


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 09:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};-


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور توکه پا درست تره با لهجه اصفهونی
حق با شوماس دادا;)


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 14:14

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد با سلام

1- موضوع داستان تکراری بود. (مارو یاد فیلم های هندی مینداخت).

2- ادبیات داستان روان و همه کس فهم بود. (عالی)

3- علم و تحقیقی که توی داستان به کار رفته بود سطح داستان و نویسنده رو بالا برده بود. (عالی).

4- در کل داستان خوب و پسندیده ای رو خوندم.

با تشکر.


@علي طرهاني نژاد توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:07

سلام جناب طرهانی نژاد...

اولا خوشحالیم از بازگشت شما


دوما اینکه میخوام نظر شما رو در مورد موضوعات تکراری بدونم ببینم در کل موضوعی هست که تکرار نشده باشه ولو دو مرتبه و اصلا شما خودتون در مورد چه موضوعاتی می نویسین که تکراری نیست.....


موفق باشید


@آرش پرتو توسط علي طرهاني نژاد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:42

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- ممنونم. من هم از حضورِ میان شما دوستان خوب خیلی خوشحالم.

2- تکراری بودنِ موضوع یک چیزِ طبیعی و عادی بین همه نویسنده هاست. اصولن نویسنده های عادی، اونایی که زیاد روی انتخاب موضوع حساس نیستن و فقط قصد دارن که بنویسن، هر موضوعی رو انتخاب می کنن. و معمولن هم تکراری هستن.

3- حالا موضوعات تکراری یه درجه بندیه خاصی داره، البته از نظر من. اونایی که خیلی تکرار شدن تبدیل به کلیشه ی محض میشن و اونایی هم که کمتر تکرار شدن بنده توی نظرات میگم (نسبتن تکراری بود یا یه کم تکراری بود).

4- و حالا اگر ما موضوعمون تکراری بود اما ماجرای ما از طرفی زیبا تعریف شده بود و هم غافلگیری های جدیدی توش به کار رفته بود اونم خودش باعث میشه که موضوع کمی تغییر پیدا کنه. (درسته موضوع اصلی یه چیز دیگه بوده اما با تغییر روند داستان با غافلگیری، جالب تر میشه).

5- بنده سعی می کنم از این اصولِ خودم پیروی کنم. یعنی در وهله ی اول سعی می کنم که موضوعِ داستانم تکراری نباشه. و در وهله ی دوم اگر موضوع داستانم تکراری بود سعی می کنم روندشو با کلمات و توصیفاتِ جدید (مطالبی که تا حالا به گوشِ کسی نخورده باشه، یا اگه خورده کم خورده) جالب تر و جذاب تر کنم. طوری که موضوع اصلی زیاد به چشم نیاد.

6- ما توی این داستان با کلیشه ی به شدت تکراریِ عشق سر و کار داریم که نمونه ی بارزش رو هممون سال هاست که توی فیلم های هندی مشاهده می کنیم و تا الآن هم ادامه داشته.

7- من در خدمتم.

با تشکر.


@آرش پرتو توسط آینه   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:49

آقای آرش خان سلام
بله موضوع هست تکراری نباشه.من خودم هفته دیگه یه داستان آپ میکنم.به خدا اگه گفتی تکراری بود قلمو بوسه میزنم میذارم کنار.الانم حاضره داستانه


@آینه توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:14

سلام

پس منتظر می مانیم


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
می شناسیشون
آینه رو می گم ؟!;)
معلومه نظر شما خیلی براش مهمه ;)


@علي طرهاني نژاد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای راسل کرو (فامیلیتون خیلی سخته)
ممنون از نقد خوب و شمرده تون
والا همچین هندی هم نبود...یعنی عشق ،هندی و غیر هندی نداره ولی اگه قرار بود هندی باشه که آخر سر باید به طرز بسیار غیر قابل باوری به هم می رسیدند ..
مثلا احمد در مسجد کبود در ایروان در حال دعا و نماز بود گه ناگهان لیلا سرو کلش پیدا می شد و.....:D
حضورتان سبز و مانا@};- @};-


نام: انسیه زمانی   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 14:43

سلام خانم کبودوندپور عزیز
مثل همیشه زیبا و هیچ جای بحثی نداشت!
این موضوع با قلم زیای شما به زیبایی درخشید
برقرار باشید@};- @};- @};-


@انسیه زمانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیز دل خانم زمانی
به هر حال اشکالاتی داشت که دوستان به خوبی اشاره کردند و این نگاه شماست که زیبا و پر محبت است
تنور دلت گرم و پرامید@};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:28

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بانو
نگارش داستان خیلی روان بودطوری که باوجودبلندبودن داستان اصلاخسته کننده نبود...موضوعشم خوب بودولی زیادجذاب نبود البته به نظرمن.
دلتان شادوقلمتان نویسا@};-


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه خانوم نازنین
ممنون از حضورتون و خوشحالم طولانی بودنش باعث خستگی نشده
و خوشحالم که برام می نویسید دوست خوب
مانا باشید و سبز@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:31

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

پرداخت خوبي داشت . اما خيلي سريع و منقطع پيش رفت داستان (به ويژه بعد از آن جا كه رنگ و بوي سياسي گرفت داستان) ـ في المجموع بر اين باورم اين قبيل داستان ها بهتر است بلند تر نوشته شوند !

اما چند نكته در مورد داستان شما كه در ذهن شكل گرفت:

1ـ ارمنستان ، يگانه همسايه ي مسيحي ايران است و عموم ارمني ها مسيحي هستند و به نوعي ارمنستان نماد كليساي مسيحيت است (موزيك گاسپل يا مقدس ارمنستان ، شهره ي دنياست ) به باور من ، بهتر بود نامي ارمني به جاي " احمد " استفاده مي كرديد . كه گر چنين بود ، تقابل مذهب ها هم به زيبايي كار مي افزود ! عشق در برابر تفاوت مذهبي !
2ـ طبق عهدنامه ي تركمانچاي ، با قامت اتباع ارمني و ايراني دركشور طرف قرارداد ، مخالفتي صورت نگرفت و تنها حكم آزادسازي مشروط اسيران جنگي و مستشاران در بند ، صادر گرديد . پس احمد نمي بايست طهران را ترك كند ! همان گونه كه تا به امروز هم جمعيت قابل توجهي از ارامنه از ديرين ساكن ايران هستند .
3-با توجه به اين كه احمد تقريبا در سال هاي حدود 1830 مجبور به ترك ايران شده باشد ، مي بايست در سن كهولت (قطعا حد اكثر اواخر سده ي نوزدهم) به طهران بازگشته است كه در دوران قاجاريه بوده است ولي در دو مورد داستان شما اين را نشان نداده است :
الف) زني كه از خانه سرك مي كشد و در چارچوب در نظاره گر مرد غريبه (احمد) و جوان (احتمالا فرزندش) است . در فرهنگ پستو نشين آن روزهاي ايران ، هميشه پرده اي بين زن و مرد بوده است و اين قسمت كمي غريب است .
ب) بر روي سنگ قبرهاي قديمي ، از عنوان دوشيزه استفاده نمي كردند و بيشتر از عباراتي همچون ( مرحومه ي مغفوره و ...) دوشيزه را براي مراسم تدفين و سنگ قبر به ندرت به كار مي برند .
اما با اين حال " دوشيزه " ذكر كردن ليلا براي من جالب است ! يعني در تنهايي مرده است ؟

طرح داستان شما خوب بود و زيبا و من از نوشتن اين داستان از شما سپاسگذارم ولي يك پيشنهاد ناب براي اصلاح موارد فوق دارم ! داستان را در " برلين " بنويسيد ! برلين در سال 1945 به دو تكه تبديل شد و بسياري از خانواده ها پس از احداث ديوار برلين در سال 1961 از هم جدا شدند !!
سبز و آفتابي ، آرزوي من براي شما


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:56

سلام جناب مارتین

فکر نکن فضولماااااا


اتفاقا فضا در همین ارمنستان صورت بگیرد بهتر است هر چند می شود زمان را جا به جا کرد و به جای جدایی ارمنستان به استقلال ارمنستام اشاره کرد که مهاجرت ها صورت گرفت.....


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای غفاری
سپاس و بسیار سپاس از نظر و نگاه هوشمندانه شما به این داستان
راستش به قول یکی از دوستان این داستان جا برای رمان شدن داره و دقیقا با نگاه تیزبینتون که مایه بسی مباهات است به خوبی تشخیص دادین که بخشهایی از آن ابتر مانده..به ویژه بخش تاریخی و مهاجرت
در مورد داستان برلین یه جورایی یاد رمان خانوم نوشته مسعود بهنود افتادم....در مورد ارمنی نبودن شخصیت ...بیشتر به خاطر این بود که مشکل مذهبی را با تاریخ و سیاست قاطی نکنم و به خوبی واقفید که مسجد کبود یکی از جاذبه های شهر ایروان است و این سهر مسلمان فراوان دارد
باز هم بسیار ممنونم از اینکه این همه طولانی خواندین و برایم نوشتید
همیشه مستدام و سایه تان بر سر داستانهایمان برقر@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:12

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 15:55

نمایش مشخصات فرزانه رازي می بوسمت یک روز در میدان آزادی
می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...


می بوسمت پای تمام چوبه های دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...


می بوسمت پشت در سلول ها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!
وقتی که از چشمانمان باران نمی آید...


می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!
در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند...


من آرزوهای خودم را با تو می بینم
وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد
یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!


آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!
می بوسمت یک روز در میدان آزادی...

"امیررضا وکیلی"

درود بانو.خوبین؟
داستان جذابی بود.دوست داشتم...اما عاخرش رو مخم بود...حقیقتا بند اخرشو دوست نداشتم...ولی بقیه ش عالی بود...
دستتون طلا.
اختلاطات بی اختلالات.
دلتون به نشاط
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:33

سلام دختره......


بازم شعر درپیت گذاشتی?????!!!!!!!!


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام چش سـ...چیز...سلام ریش سفید!خوبی؟
گفتم که...نخون...هوم؟! :)


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:44

خوبی دختره؟؟

چطو میشه نخوند خب.....بعضیا شون باحالن خب این یکی هم به نسبه خوب بود

شوخی کردم باهات گفتم درپیت گذاشتی

خب دختره بار اخرت باشه از این درپیتا میذاری


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي ممنون ریش سفید.تو خوبی؟
چطور میشه نخوند؟؟؟همین که به شعر رسیدی برو بعدی...کار سختی نیس!
اصن جرات نداری جدی بگی در پیت بود... :D یهو دیدی خودتو پیت کردم شعر درپیت رو هم گذاشتم رو سرت!!! :D عاره...ما اینیم... ;)
خب ریش سفید بار عاخرت باشه که شعرای منو میخونی و دختره هم دخترته...
دونخته زبون درازی


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ماهبانوی عزیز
خوش به حالت که امتحانات تموم شده و در این گرمای جانفرسا از خونه بیرون نمی ری ;) یه وق فک نکنی من حسودم ها ..:D
از شعر بسیار زیبایت و کپی پیستت ممنونم :D
تو هم مث من ذره ای استعداد شعر نداری و منم شعرهام همش کپی پیسته :(
می گم یکی دیگم اون بالا ها گفت عاخر داستان رو مخه من باورم نشد
کلا من همینجوریم مثل اون عادم خوشتیپه که کت و شلوار هاکوپیان رو با کتونی چینی می پوشه:D
به قول داداشم به طرز فجعی چاق باشی و سبز بمانی و لباساتم همگی بنفش:x :x :x @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي درودی دوباره.خوبین؟
اگه ریا نباشه من گاهی شعر میگم!!!اما اینکه بخوام بذارمش تو انظار عمومی...هرگز!!! :D
دلتون به نشاط.


@شهره کبودوندپور توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:33

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی نه ایشون خیلی استعداد شعر داره...
ولی یه کم خجالتیه فعلا شعرای خودشو بروز نمیده...


@محمد اکبری هشترودی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:37

نمایش مشخصات فرزانه رازي بابایی؟؟؟
تو شعرای منو خوندی؟؟؟نخوندی که!به هاردان بیلیسن کی من شعر یازیام؟؟؟هن؟؟؟


@فرزانه رازي توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:11

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:38

نمایش مشخصات فرزانه رازي بابابزرگ جان سلام.
قربون عاقا... :D


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:46

نمایش مشخصات محمود لچی نانی وای چقدر بلندددددددددددددددددددددددددددددددددددددده
بعدا میام سلام می کنم


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:41

سلام عمو



من از ظرف خانم کبودوندپور مسیول مستقیم و غیر مستقیم جواب دادن به کامنت دوستان.اشنایان .همسایگانم پس از همینجا به شما اعلام می کنم.نیازی نیست برگردین من به جای شما بعدا سلام میکنم


@آرش پرتو توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:11

نمایش مشخصات م.ماندگار =)) =)) =)) =))


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آرش خان
چیه می خاین همین سلام عمو رو رو از ما بگیرین x-( x-(
عجب ها ....مشتریهای فابریک کافی شاپ رو می خای بپرونی
یادم باشه دیگه اینجا رو بهتون نسپرم:D
نه ولی مدیریتتون خوب بود ;) @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 00:43

نمایش مشخصات محمود لچی نانی گفته بودم برمی گردم سلام می کنم،
حالا برگشتم سلام کنم


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:30

نمایش مشخصات محمود لچی نانی آرش پرتو، تو تو تو


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اولا سلام از ماست
دوما داشتم کوله بارم رو جمع می کردم از داستانک می رفتم;) خوب شد نرفتم ها
حالا خودتون دلیلش رو بعدها متوجه میشین:D
سوما چرا من احساس می کنم شما الان یه ماهه به ما سر نزدین :(
یعنی دو روز برای ما به اندازه 30 روز گذشت!!؟
چهارما هر وقت اسمتون رو پای داستانمون می بینیم اول اینجوری :( می شیم بعد بغضمون می ترکه ...
پنجما درسته طولانیه ولی اگه یه نظری به کامنتا بندازین خیلیا می گن ابتره و تنها دلیلش این بود که شما و آرش خان بخونیدش
چون هر چی باشه شما دو تا .....
هیچی ولش کنید
فقط اینکه فراموشتان نمی کنیم
فراموشمان مکنید @};- @};- @};-


نام: پریناز.ک کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 16:59

نمایش مشخصات پریناز.ک داستان دلنشینی بود خانم کبودوندپور.
چرا اینجا همه بانو بانو میگن. آها جزو نکات ادبیه:-/


@پریناز.ک توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام پریناز عزیزم
والا منم عادت به بانو نداشتم از وقتی اومدم سایت بانو از دهنم نمی افته
خوشحالم که خوشت اومده دوست خوبم @};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:56

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام بر آبجی همزادمان
1- صبح علی الطلوع که بیدارمان کردند عرض کردند سایت درهم بر هم شده و ما با لباس خواب و چشمهای پف کرده آمدیم و سایت را بگونه ای یافتیم که به ضرس قاطع بنظر هک شده می امد و لاغیر پس بسی ناراحت گشته رفتیم خوابیدیم از فرط ناراحتی!و هم اینک آمدیم برای وداع با سایت نشینان که دریافتیم رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت!!
2- داستان را که گشودیم صفحات بسیاری دیدیم نبشته و نگران شدیم بیشتر به اینجهت که آیا سایرین که پیشتر ها در آزمونها میزان همتشان بر خوانش اثار آشکار گردیده هم اینک اقدام به خوانش چنین داستان بلندی می نمایند ؟!
3- چون داستان زیبای عاشقانه ی نبشته ی شما را بسر بردیم معلوممان گشت که ارش خان کرکره را بالا فرموده اند بنابر این آمدیم که "سلام خسته نباشید"ی بخوانیم وبگذریم که حلقمان چنان از تعجب گشوده گشت که گمانمان استخوان فک زیرین از زبرین جدا گشته کانهم مار بوا در حال بلعیدن ************ ای ماندیم انگشت تحیر به لب!
4 از انجا که لابدا ما همزادیم و هم سن از شکاف و گسست بل گسل زمانی موجود در داستان به جهت زیبایی های بسیاری که در متن آشکار و پنهان یافت می شود به سهولت می توان گذشت . ما اینطور توجیه می نماییم که ما که اون روزا نبودیم که وقت دقیقش یادمون بیاد .
5-به دلیل تعصبات خاص دینی معمول این شد که مسلمانان آنور هم کوچیدند به این ور چه رسد که مسلمانان اینور رفته باشند آن ور (این بحث فلسفیه و باید داداش ارش بازش کنه که میکانیکی داره)
6 داستانهای رمانتیک با پس زمینه ی سیاسی کانهم تاواریش و مدار صفر درجه همیشه جایی گوشه ی دل ادم برای خودشان باز می نمایند .


7 چاق چاق باشید و چاقیتان مستدام باد:D @};- @};- @};-


@فرهاد کوهکن توسط فرهاد کوهکن Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 17:57

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن ستاره باران همان گ و س ا ل ه خودمان می باشد


@فرهاد کوهکن توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:08

میگم فرهاد یه ذره نحوه ی نوشتنتو درست کن خب....اخه ابن جه وضعشه....


جوری می نویسی که ادم مجبوره تا بناگوش نیششو باز کنه...یعد که این نیشه وا میشه ادم هی باید حواسش به اینور اونور باشه مه یهو یکی این خندیدنای تنهایی نبینه بگه هه یارو خله چه خودش واسش میخندونه ...

خودم که نفهیمدم چی گفتم تو اگه متوجه شدی زیرنویس کن واسه خودت


@فرهاد کوهکن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر برادر همزادم که هر نظر و کامنتش چون داستانی شیرین بر جان خسروان اثر کند و نیش هر گل به سر و ماتم داری را تا بناگوش باز کند و به قول داداش کوچیکه همه گمان برند که ما از دار المجانی آزاد گشته ایم به ویژه همکاران که دیگر به خنده های گاه و بیگاه ما عادت کرده اند و نمی دانند از سر خجستگی نیست و بلکه به خاطر حرفهای شیرین برادر همزادمان است که هر بار از کوه و کمر بازگردد با خود سوغاتی شیرین آورد و کام ما را بسی شیرین کند
البته که صبح ما هم بسیار غمین شدیم و نیمچه سکته ای زدیم که فراق را چه کنیم تلفن را به جان آقای کریم آبادی برداشتیم به جون خودم 9 صبح بود بنده خدا هم خواب بود :D :D
خلاصه نقد داستان رو بیخیال.... حضور برادرانم را عشق است
می گم عکستون که مجازیه ....اسمتون هم که مستعار .....من می دونم شما اکتور تیاتر هستید
حالا اگه خواستین یواشکی به من بگین
قول میدم به هیشکی نگم :D جز چند تا از بر و بچز :D :D
تنور دلت گرم و روزگارت شیرین و عمرت خسروانه @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 18:54

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم کبودوندپور عزیز
داستانتون را خوندم و لذت بردم
در خلق داستانهای رمانتیک و احساسی تبحر دارید
فقط یک جا نوشتید "پیرزن به سمت میز ...." و دخترش را صدا میکند و دختر میگوید:بله پدر!
در کل عالی بود خسته نباشید@};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب شعیبی گرامی و بزرگوار
فقط خواستم سلامی کنم و فردا خدمت خواهم رسید بابت تشکر و قدردانی @};- @};-


@حسین شعیبی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:10

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
با اجازه ي خانوم كبودوندپور:)
"پيرزن به سمت ميز چوبي گوشه ي اتاقش مي رود... و در حالي كه لبخند تلخ و شيريني به لب دارد چشمهايش را مي بندد:"
فكر ميكنم در اينجا با ديدن ميز، خاطره اي تلخ و شيرين براي پيرزن كه در واقع همان ليلا هست تداعي مي شود@};-
جسارت منو ببخشيد@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 09:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر بر هردو بزرگوار
جناب آقای شعیبی از لطف بی پایان شما باز هم ممنونم و آقای فریاد زحمت کشیدند و پاسخ ابهامتون رو دادند
سایه تان بر سر ما مستدام @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین شعیبی Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 00:21

نمایش مشخصات حسین شعیبی باید بیشتر دقت کنم
:">


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:15

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. از لحاظ داستان بدک نبود. پیوند وقایع تقریبا توانست خواننده را ارضاع کند . اما ایراد هایی هم داشت افتضاح. مثلا مسخ را که معنای استحاله ظاهر را می رسان آیا واقعا بود یا نه بجای محو اشتباهی تایپ شده بود. اما از لحاظ ثبت وقایع تاریخی نیز همچنین. در خاندان قاجار هیچگاه کسی حق نداشت حکومت مرکزی را بر عهده بگیرد به این دلیل که باید حتما از قاجار می بود. عباس میرزا اگر چه لایق و کاردان و شاهزاده بود اما به این دلیل که مادرش از قاجار نبود تنها توانست حکومت منطقه را بر عهده بگیرد . که بیشتر حکم سردار و به نوعی والی شهر را هم عهده دار بود. متاسفانه عباس میرزا مادرش خدیجه چهریقی بود که کرد زبان بود و نسبی از قاجار نداشت به این دلیل حکومت به او هرگز نمی توانست واگذار شود. در مجموع از نوع نگارش و دراز نویسی بسیار راضی بودم.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر می گردم @};-


@احمد دولت آبادی توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:45

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي دولت آبادي عزيز@};-
سپاس از حساسيت تاريخي شما... همانطور كه ميدانيد يكي از بندهاي معاهده ي تركمانچاي، به رسميت شناختن وليعهدي عباس ميرزا بوده است، كه البته هرگز به سلطنت نرسيد و پيش از فتحعلي شاه قاجار از دنيا رفت@};- بنابراين ميتوان گفت يكي از اثرهاي داخلي معاهده ي تركمانچاي، شكسته شدن آن قداست فرمايشي و كاذب خاندان قاجار بود كه شما اشاره فرموديد، شكستي كه سنگ بناي مجلس موسسان رضا خان ميرپنج شد و سرانجام به انقراض سلسله ي قاجار انجاميد @};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 09:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب آقای دولت آبادی، برادر و استاد گرامی
خوشحالم از حضورتون و نقد سازنده شما ...راستش من پاسخی برای دفاع از نقد شما نداشته و ندارم و آقای فریاد زحمت کشیدند و فک کنم حق با ایشون باشه یه جاهایی درباره شاهان قاجار
برقرار باشید و پیروز@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 19:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور داداش کوچیکه
آرش خان عزیز روم به دیوار شرمنده
امشب جایی دعوتم :D
شما که زحمت کشیدین تا آخر بکشید
به جون خودم هر چی بهونه آوردم که نمیام ...ول کن نبودند :D
شاید آخر شب بیایم شاید
اگه نه که فردا
خوب پذیرایی کنید ;)
از خجالتتون درمیام
جبران می کنم@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:17

تا نظر بقیه چی باشه



می ترسم بیشتر از این صفحه ی شما رو مدیریت کنم خخخخخ با تیبا ببخشید تیپا بندازنم بیرون خب


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:48

نمایش مشخصات م.فرياد نترس من باهاتم;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
تیبا که خوبه 30 میلیون قیمتشه:D


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:10

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر خانم کبودوندپور
نثر داستان عالی بود با خود داستان و هر چند برای داستانکیها بلند بالا بود اما خوندنش خسته نمی کرد.
فقط توی بخش دوم داستان پیرزنی که به طرف میز چوبی گوشه اتاق میره رو نشناختم؟


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب حشمتی بزرگوار
سپاس از حضورتون و خوانش داستان
پیرزن، مادر لیلاست که سرش را روی میز می گذارد و یاد روزی می افتد که لیلا با پدرش برای تحویل میز به نجاری رفتند
سبز باشید و سلامت @};- @};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 20:54

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون برای این داستان
اول اینکه این نوستالوژی یا این حسرت تلخ رو خوب دوباره تداعی کردید برای من...
نمیدونم چی جوریه که با اینکه خیلی سالها از اون روزها میگذره و ما درکی از اون روزها نداشتیم ولی باز با خواندن تاریخ و قصه هایش غمی عظیم بر دلمان مینشیند... غم حسرت...
دقیقا یک قفته قبل از ماه رمضان بود که رفته بودیم جلفا و از کنار رود ارس و پل آهنی روی رود به آنسو خیره شده بودیم... به گندمزارها و کوهها... انگار این حسرت توی تاریخ جریان دارد... همه چیز متوقف میشود و میماند ولی این حسرت تکثیر میشود... چندین و چند بار...

عرض به خدمتت که هر چند دوست ندارم نقد کنم ولی یکی دو نکته میگم. در اینگونه موارد طرح رو باید کمی محکم تر کرد. چون خواهی نخواهی این طرح یک طرح تکرار هست و حتی دوستان هم گفتند که حتی برای آشناسانشون هم اتفاق افتاده... به همین خاطر طرح باید ظرافتهایی داشته باشه که تکراری بودن رو از بین ببره...
و دیگر اینکه این طرح به قول خودتان در حد یک داستان بلند و رمان است و داستان کوتاه معنی اش این نیست که ما قصه را خلاصه کنیم تا داستان کوتاه بسازیم... هر طرحی نیاز خود را دارد که داستانی کوتاه باشد یا رمان...
از قسمت حالات درونی پیرمرد که توصیف شده بود بعد از خواب خوشم اومد میتونست درگیری درونی اش بیشتر توصیف بشه... به شکلی که خواننده مرگ او را پیش بینی کند و همین انتظار مرگ او را به سمت تهران رهسپار کند...
ممنونم در هر صورت
ببخشید پراکنده گویی ام را


@محمد اکبری هشترودی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای هشترودی گرامی
ممنونم از توضیحات مبسوط و کاملتون ..مطمئنا حق با شماست و این داستان در واقع مثل یک آنونس یا تیزر از یک سریال بلند است
مثل سریالهای تلویزیونی که گاهی تبدیل به فیلم سینمایی اش می کنند
از حضور گرم و همیشگتون باز هم سپاسگذارم @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 21:31

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
به نظر ميرسه اين داستان، در واقع خلاصه اي از يك رمان است:) اميدوارم يه روزي يه رمان جاودان از اين داستان زيبا بنويسيد و اشكالاتي رو كه دوستان مطرح كردن و علت اصليش به زور گنجوندن يه موضوع وسيع در يه حجم كم بوده برطرف كنيد... شايد اونجا بشه نه تنها مرزهاي سياسي كه مرزهاي ديگر از جمله مرزهاي مذهبي رو از پيش پاي عشق برداشت@};- @};- @};-
چون همونطور كه ميدونيد هرچه در تاريخ واقعي بشر به سمت سپيده دم تاريخ يعني به سمت گذشته هاي دور و دورتر پيش ميريم مرزهاي سياسي و مذهبي كمتر و كمتر بوده اند و نهايتا به جايي مي رسيم كه انسان فقط انسان بوده است و ميتوانسته است بدون هيچ محدوديتي از جانب استعمارگران، به همنوع خود عشق بورزد@};-
اگه دقت كرده باشيد در گذشته اي نه چندان دور، بخشهايي از سواحل جنوبي خليج فارس و درياي عمان، قسمتهايي از پاكستان و افغانستان، بخشهايي از عراق و تركيه ي كنوني و آسياي صغير جزء كشور ايران بوده است... ما ساكنين اين سرزمينهاي جدا شده را هموطن خود مي دانيم يا نه؟!... اگه روزي بخش ديگري از ايران كنوني مثلاً همين كرمانشاه خودمان كه سرزمين آباء و اجدادي من و شماست، در اثر زد و بندهاي استعماري از ايران جدا شود(تاريخ را بخوانيد و نگوئيد امكان ندارد)، آيا ما انتظار داريم ساكنين شهرهاي جدا نشده ما را ايراني به حساب بياورند؟:( ... بله مرزهاي سياسي ساخته و پرداخته ي استعمارگران تاريخ است براي راحت تر بودن غارت و چپاول ساكنين زمين... دوست ندارم وطنم را استعمارگران نشانم دهند... وطن من تمام كره ي زمين است... و همه ي انسانها هموطن منند@};-
زياده گويي ام را ببخشيد:) داستان شما زخم دلم را باز كرد=((


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما ، شاعر دل پیشه و نویسنده قهار
خودتون واقفید و خوب می دونین که من در برابر این همه توضیحات کامل و حافظه تاریخی شما !! که خودتون هم نمودش رو دیدین حرفی برای گفتن ندارم
بنابراین به احترام شما سکوت می کنم و سپس بر می خیزم @};- @};- @};- @};- @};-
ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺣﮑﻢ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯿﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﮕﻮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺣﺲ ﺍﺕ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺣﻘﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺑﺠﺎﯾﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﺳﺮ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﻌﻨﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺗﺮﺳﯿﻤﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻭ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺁﻫﻨﮕﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 23:19

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام سرکارخانم کبودوندور
داستان زیبایی بود و بیش از هر چیز حکایت از تواناییهای ویژه ی قلم شما داشت در خلق آثاری کاملا متفاوت و در ژانرهای مختلف از این بابت لازم هست که بنده خدمت شما تبریک عرض کنم .
ممنون بخاطر این داستان خوب

برقرار باشید @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد ادب و وفا جناب آقای باران دوست

بی شک حضور در کنار اساتید و عزیزانی چون شما تحفه ای است ارزشمند برای من و قلم شکسته ام و اگر می نویسم و اگر از نگاه زیبای شما خوب می نویسم(که نمی نویسم )
سپاس از این همه لطف بی پایان که همیشه و در همه حال بر ما ارزانی داشتید
با آرزوی رزوهای پر از شادی و تندرستی برای شما برادر عزیز و بزرگوار @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی   ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:14

سلامی دیگر بر شما، شهره کبودوندپور
شکسپیر میگه تمامی داستانها، تنها بر اساس یک موضوع مشترک نوشته میشن، و اون اینه، مردی، زنی را دوست دارد،! بگذریم،....

قلمتون خوب چرخیده و پیداست که فکر آزادی دارید، راستش ما طراح ها، یا ما طراحان، یا ما طراحات،... ببینم اصلا جمع طراح چی میشه؟ کسی هست بدونه؟؟؟

داشت یادم میرفت چی میخاستم بگم، آهان، ما یه ضرب المثل داریم که میگه: فکر آزاد، دست آزاد.
یعنی با فکر آزاد میتونی خوب طراحی کنی،
برای نویسندگی هم فکر کنم همین قانون حاکم باشه، فکر آزاد، داستان آزاد،!!!
شهره کبودوند داستان قشنگی بود، و سکانس برتر، یا بهتره بگم پاراگراف برتر از نظر من، آره همون پاراگراف آخر بود،و تو پاراگراف آخر هم نکته کلیدی، کلمه ( دوشیزه لیلا)،....
همین دو کلمه ارزش داستان رو دو چندان کرده، البته به اعتقاد محمود لچی نانی.
.
.
.
و حالا یک نمره منفی، ایروان پایتخت ارمنستان، و ارمنستان یک کشور کاملا مسیحی، ولی احمد یک اسم کاملا اسلامی،..
خوب،
چی؟ چرا داری نگا می کنی؟ راس می گم دیگه، حد اقل می گفتی بغداد بجای ایروان، آره


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگربر شما از نوع خیلی ویژه و درجه یک

توی فلسفه آشوب یه اصلی هست که می گه بال زدن پروانه ای در برزیل می تونه باعث ایجاد تندبادی در تگزاس بشه:)
این جمله رو از یه دوست خیلی خوب یاد گرفتم بنابراین دوست دارم به کار ببرمش همینجوری الکی
خوب شما طراحین...نه ببخشید طراحان (درست تره) فکرتون آزاده وگرنه کارتون اینقدر قشنگ نمی شد ;)
ولی من نه فکرم آزاده نه دستم
فکرم که آشفته بازاریه برای خودش
باور کنید بعضی وقتها 24 ساعت رو کش میارم تا به کارام برسم یعنی دوست دارم شبانه روز 28 ساعت باشه...بهترین مکان برای استراحتم هم محل کاره:D که می تونم یه ساعتهایی برای دلم بنویسم و داستان دوستانم رو بخونم
بنابراین نه فکرم آزاده نه دستم ..اگه می نویسم فقط برای تخلیه شدنه و ارضای روحی و روانی ..بنابراین حق بدین بعضی جاهاش ایراد داره
ارمنستان صددرصد مسیحی نیست و مسلمون هم داره و دلیل مسلمون انتخاب کردن مرد تنها به این دلیل بود تا داستان جنبه تاریخی - سیاسی داشته باشه نه تقابل مذهبی که از کلمه دین و مذهب دیگه حالم داره بهم می خوره
دین وسیله ای شده برای حکومت بر شعور مردم
پرگویی مرا ببخشید
خیلی خوشحالم کردین و انرژی دادین

فکر می کنم هنر اصلی، هنرِ فاصله ها باشد؛

زیاد نزدیک به هم می سوزیم،

زیاد دور، یخ می زنیم.

باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان
جا بمانیم


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 11:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی چند باره بر شما
همینجوری الکی یاد یه داستانک از دوست قدیمی افتادم ( عطار) :D
یروز سه تا پروانه که همیشه به گرد شمع می چرخیدن با خودشون میگن این عشق چیه که مارو همیشه اینچنین بدور شمع می چرخونه ؟؟!
اولی می گه من میرم جلوتر تا بفهمم چیه ! به شمع نزدیک میشه و بر میگرده به دوستاش میگه : عشق نور داره ..
دومی میگه : نه ، فقط نور نیست ، من میرم جلوتر تا بفهمم چیه ، و به شمع نزدیک تر میشه و بر می گرده به دوستاش می گه : عشق گرما داره ..
سومی می گه : نه فقط نور و گرما نیست ،! من میرم جلوتر تتا بفهمم چیه ،! و به شمع نزدیک تر و باز هم نزدیک تر میشه ، ...
پروانه سوم میفهمه عشق چیه ، ولی ، آره ، اون دیگه بر نمی گرده !!! تا به دوستاش معنی واقعی عشق رو بگه .......
اگه هیچ ربطی به نوشته ها و خونده هامون این کامنت دونی نداشت، شما حتما منو می بخشید .


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 12:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور چه داستان زیبایی
شما از عطار هم قشنگتر نوشتین ;)
ممنونم و باز هم ممنونم که در میان تمام مشغله ها، وقت ارزشمندتون رو برام کنار می ذارین
از این بابت مفتخرم
من شمع بودم و بی اختیار بال پروانه را از او گرفتم ...تاوان پس می دهم ... هر روز بالهایم می سوزد و خاکستر می شود و فرداروز دگربار پروانه ای می شوم و هر بار سخت تر آتش می گیرم @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:29

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و این هم سلامی دیگر
مسجد کبود، مسجدی ست در شهر تبریز، بخاطر رنگ فیروزه ای تیره آن به اسم مسجد کبود معروفه، گنبد بسیار بزرگی داشته که البته حالا دیگه چیز زیادی بجز چندتا دیوار ازش باقی نمونده،...


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 09:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور مسجد جامع ایروان مسجدی ایرانی در مرکز شهر ایروان، پایتخت ارمنستان است.

در ایروان قدیم (دورهٔ ایرانی) ۸ مسجد وجود داشته‌است که اکنون از میان این مساجد، تنها مسجد جامع کبود ایروان باقی‌مانده‌است. این مسجد قبل از اخراج آذربایجانی‌ها از ارمنستان در اختیار و اداره مسلمان شیعه آذری ارمنستان بود.

این مسجد در بین سال‌های ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۹ خورشیدی از سوی بنیاد مستضعفان و جانبازان و توسط معماران ایرانی (فک کنم مهندس لچی نانی)بازسازی شد و در این مسجد به علاقه‌مندان اهل ارمنستان زبان فارسی تدریس می شود
سلام بر شما آقای لچی نانی
ممنونم از توضیحاتتون ...اینم دفاعیه از خود;)
البته یه چیزی بگم ها من اصلا آدم منطقیی نیستم ...و چون خاطرتون برام خیلی عزیزه می گم اونی که شما نوشتین درسته
اصلا اگه همه عالم بگن توی ارمنستان مسجد کبود هست من می گم هرچی اقای لچی نانی بگه ;)
گل وجودتان بی خزان @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر
شهره کبود وند
دوست عزیز و گرامی ،
شما در طبقات بالاتر از مسجد کبود نام برده بودید که در ایروان بنا شده ، که من جسارتا تصحیح کردم که مسجد کبود در شهر تبریز میباشد ، مربوط به دوره ایلخانیان ، و یا کمی بعد از آن ، و حالا شما صورت مسیله رو تغییر دادین به مسجد جامع ایروان :-/
من اهل کل کل هستم ها :D
به آرش پرتو هم بگو


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 11:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
من که گفتم هر چی شما بگین
خوب اسم اون مسجد جامع، مسجد کبوده :"> :"> :">


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 تير 1394 - 01:32

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیز و مهربان
خوبی بانو جان راستش منم دوست دارم اسم دوستانم رو صدا بزنم و یک پسوند جان اونم غلیظ بهش اضافه کنم م چند باری مریم جونگفت بانو جان گفتم عزیزم یاد فیلم جومونگ میافتم :D :D :D :D حالا بانوی اول یا دوم اما دیدم نه بازم گفت بانو جان دیدم ای بدم نیست ،خوبه دیگه همسر امپراتور نباشی اما بهت بگن بانو ;) ;) ;) ;)
خوب بریم سر داستان شما
شهره جانم دیالوگ بند دوم داستان احساس میکردم اضافه بود و این فلش بک با دیالوگی که به کار بستی توی رمان کارایی بیشتری داره
دیالوگت یه احوالپرسی بود که درجلو بردن داستان کمک نمیکرد پس اگر نباشه لطمه ای به داستان نمیخوره و اونو شسته رفته ترش میکنه
داستان خوب شروع شده و منو با تو همراه میکنه اما خوب تموم نشده چون داری به یک تکرار نزدیک میشی عشقی که فرجام نداشت اجازه بده شخصیت تو توی این عشق بمونه .حتما نباید اونو پیدا کنه ،تا داستان تموم بشه مطمن باش اگر این پیرمرد هر روز توی گندمزار با رویای دخترک عمرشو سپری کنه .داستان باز قویتر ی میشه تا وقتی با یه پایان بسته سرشو روی سنگ قبر بزراه
از لحاظ ادبیات داستانی و توصیف و ویرایشی که داشتی عالی بود .
ممنونم عزیزم
@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 10:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زینب عزیزتر از جانم
راستش منم لفظ بانو رو توی سایت یاد گرفتم
در ضمن مگه ما همسر امپراتور نیستیم!!؟
می گن دامادهای ایرانی اولش که میان غلامند بعد ازدواج امپراتور می شند منتها ما بانو نمیشیم بلکه کدبانو می شیم یا بانوی آشپزخانه
ممنونم از توضیحات خوبت مطمئنا اگه خواستم داستان رو طولانی ترش کنم حتما به نکته های سازنده ات توجه می کنم
تکراری بودنش رو هم قبول دارم خیلیها گفتند ;)

دلم هوس یک دوست قدیمی کرده
یک رفیق شش دانگ
یک آرام دل
کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده
ودیگر محک زدن وزیرو رو کردنی در کار نباشد
رفیقی که من نگویم و
او بشنود
بخندم وحجم بغض را در خنده ام ببیند
رفیقی چون تو زینب خوبم :x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 تير 1394 - 14:10

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب ،
داستانی جذاب با ساختاری محکم از شما خواندم . این از رسالت های هنر است که بتواند عواطف فرو خفته انسانی را بیدار و تحریک کند و این درک ، بلکه بتواند کشتن هزاران مهر و عشق را ، که حق حیات داشته اند و حق بهره مندی ، به خفتگان عاطفه ی بشری ، یادآوری کند.
با احترام .


@حمیدرضا محدثی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 08:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد بزرگوار داستانک و مرد اخلاق و فروتنی
بسیار سپاسگذارم از حضور گرم و امیدبخشتان ...اگر چنین باشد که شما فرموده اید بی شک درسی است که بنده در حضور اساتیدی چون شما پس داده ام...همیشه و در همه حال حضورتان و داستانهایتان برای چون شمایی پیام آور اندیشه پاک و درس اخلاق بوده است
همیشه و در همه حال زیر سایه حق برقرار باشید و پیروز
پیشکش با احترام @};- @};- @};- @};-


نام: فرهاد جوان   ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 12:34

سلام و درود بر بانو کبودوند داستان را به طور کامل مطالعه کردم،ولی از آنجایی که علاقه شخصی بنده به داستان های کوتا و گنجاندن بار کلی داستان در یک یا چند جمله به صورت تکرار است نقطه قوت داستان شما را در این جمله دیدم:"گویی میخواهد فاصله هایی که نتوانسته با پاهایش طی کند با چشم ها وخیالش طی کند"


@فرهاد جوان توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 13:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای جوان
خوشحالم شما و نظر شما را اینجا می بینم
سپاس بابت مطالعه این داستان نسبتا طولانی
راستش بنده زیاد عادت به نوشتن داستانهای بلند ندارم ولی گاهی پیش میاد
تنور دلتان گرم @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 00:12

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم به شما.@};-
بیخ ریش سایت چسبیدم اما یوهو دلم براتون تنگ شد.
خانم هی فکر کردم یه شعر گیر بیارم دست خالی نیام...
گیر نیاوردم که نیاوردم.
الانم اینجوری مینویسم الکی کامنتم طویل شه.
شما...از اونایی هستید که حقتون نوش جون شد;) هم ذهن ی دارید که هفته یه داستان میده بازار...همه قلمی که راست بره تو دل طرف.
احتیاج به گفتن من نیست اما همیشه بنویس بانو.تو برای همین پا به دنیا گذاشتی.مثه نیلوفر ابی بین زشتی ها،تنها دلخوشی مرداب باشی.!!!!
الکی مثلا جمله م خیلی ادبی بود;) از این توهم درم نیار بانو.
:-s :-s :-s
راستی گوشتون رو بیارید یه چیزی بگم...اون بالا شاهد یه چی بودم.بین یه نفر و داداشی خودمون.یه همچین صحنه ای .
طرف::x :x :x :x :x :x :x :x
ارش::-/ :-/ :-/ :-/ :D :D :D :D :D :D =)) =)) =)) =))
طرف:=(( =(( =(( =(( =((
شما خواهر بزرگشی .یه چیزهایی یادش بدید.:D خیلی
از باغ دوره.;)
گفتم الان که مهمونی شما تموم شده خودشم اینجا نیس بهتون بگم;)
فازتون رو که میدونید؟نول نگه دارید تا ابد


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 تير 1394 - 00:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااااااااااااااااااااامممممممممممممم
عزیز دلم سارینای گلم
این همه تعریف برا من بود عایا:)
می دونی چیه گلم.....وجود شما مثل کاتالیزور می مونه .....باعث میشه به عشق شماها خوبتر بنویسم....دارم سعی می کنم و انرژی مثبت شماها روی من خیلی تاثیر گذاشته
اون قضیه رو می گی ...اون خودش از من و تو زبلتره ....معلومه اساسی نظرش برا طرف مهمه ....نه که داداش ماست و مکانیکم هست ......خاطرشو می خان;)
مگه نه ;)
منتها داداش ما دل نداره ...داره ها منتها آکبنده تا حالا روش نکرده ...،
خلاصه ایشالله بریم عروسیش ;)
تو رو هم توی دانشگاه ببینم و کتاباتو توی کتابفروشیهای دنیا
مثل بامیه عسلی باشی:x :x :x :x @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.