حکایت عش...

میان ده بالا و ده پایین کینه ای بود بس دیرین...
جوانی شیدا و شوریده دل! از ده بالا ! هر غروب پیش از آنکه آفتاب چادر شبش را بر سر کشد، شنا کنان خود را به معشوقی از دیار دشمن می رساند و در کنار مرغزار بر بالین هم قصه عشق می سرودند و..مهتاب سخاوتمندانه بر صورتشان نور می پاشاند..
غمی نبود الا فراق!!
شب چلُّم ...ماه کامل بود و صورت معشوق بیش از پیش درخشانتر!
جوان را چشم بر خال معشوق افتاد:
_ نازنینم...این خال چیست که اینگونه از مهرویی سیمایت کاسته!!
چیزی شکست بی صدا و به هنگامه ی وداع دخترک لب به سخن گشود :
_ توفان در راه است و رود خشمگین ... اینبار سخت، مواظب خویشتن باش!!!
*****
سحرگاه میرآب، پیکر جوانی را بر کرانه رود یافت که خشمِ رود را تاب نیاورد!!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

فرزانه رازي ,علی غفاری دوست (مارتین) ,م.ماندگار ,کیمیا مرادی ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,شیدا محجوب ,الف.اندیشه ,اذرمهرصداقت ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,سارینا معالی ,ن.م ,م.فرياد ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,حسین شعیبی , ناصرباران دوست ,مزدک مهربخش ,پریناز.ک ,علیرضا قدسی راغب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (1/4/1394),آرش پرتو (1/4/1394),شهره کبودوندپور (1/4/1394),شیدا محجوب (1/4/1394),آرش پرتو (1/4/1394),سارینا معالی (1/4/1394),م.ماندگار (1/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/4/1394),آزاده اسلامی (2/4/1394),آزاده اسلامی (2/4/1394),شهره کبودوندپور (2/4/1394),زهرابادره (2/4/1394),الف.اندیشه (2/4/1394),الهه سلیمی (2/4/1394),عبدالله عمیدی (2/4/1394),محمود لچی نانی (2/4/1394),ریحانه مهدی زاده (2/4/1394),باران (2/4/1394),ن.م (2/4/1394),محمود لچی نانی (2/4/1394),رضا فرازمند (2/4/1394),ب-اسدی (2/4/1394),یونس بیگی (2/4/1394),احمد دولت آبادی (2/4/1394),آرمیتا مولوی (2/4/1394),زهرا خسروی (2/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/4/1394),فاطمه مددی (2/4/1394),پریناز.ک (2/4/1394),منصور دیبا (2/4/1394),حسین شعیبی (2/4/1394),سید علی الحسینی (2/4/1394),محمد حشمتی فر (2/4/1394),شهره کبودوندپور (2/4/1394), زینب ارونی (3/4/1394),شهره کبودوندپور (3/4/1394),حسین شعیبی (3/4/1394), ناصرباران دوست (3/4/1394),همایون طراح (3/4/1394),پریناز.ک (3/4/1394),شیدا محجوب (3/4/1394),سید علی الحسینی (4/4/1394),محمد اکبری هشترودی (5/4/1394),میثم رسولی زاده (5/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/4/1394),حسین کاظمی فر (5/4/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/4/1394),م.فرياد (6/4/1394),م.فرياد (7/4/1394),ف. سکوت (8/4/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),م.فرياد (5/5/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),م.فرياد (4/8/1394),محمد باقر نقی زاده (20/9/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (10/11/1394),سیروس جاهد (20/3/1396),سیروس جاهد (28/3/1396),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 20:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو جان.
عالی...
حکایت عش...حیف که به "ق" نرسید!
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 21:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خدمت شما و لطفتون فردا می رسم عزیزم@};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ماهبانوی تیرماهی
سپاس از اینکه نخستین خواننده حکایتم بودی
آری عشقی که به ق.....نرسید
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقیبت ننگی بود
این گلها تقدیم به شما با عشقی که قاف دارد ;) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 21:12

سلام

چرا انقدر بد نوشتید خب؟؟

چیزی شکست بی صدا و به هنگامه وداع دخترک لب_این جیری بی صدا چیه و کلا تو این جمله چرا اومده و چرا اینجوری اومده خب؟؟
تازه شم بیشتر وقتا ده بالا و ده پایین جدا از هم نبودن که حفتشون یکی بودن و بنا به جریان اب یه محلی میشده ده پایین یکی ده بالا همون پایین شهر بالاشهر الان چرا هست مثلا فلان اباد اولیا یا سفلی...فلان اباد بالا...فلان اباد پایین
وولی ده بالا و پپایین بیشتر محله های ده منظور بوده

برای انتقال حس علاوه بر اینکه از کلمات حاوی بار عاطفی استفاده میشه توجه به چیدمان کلمات هم خیلی موثره چیزی که تو این داستان دیده نمی شد

در کل خوب نبود

اهان راستی خیلی خلاصه بود

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 21:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :D
سلام همینه که هست
آش کشک خالته .....نه ببخشید آش کشک خواهرتونهx-(
ببین این داستان نبود حکایت بود و یه نکته اخلاقی _عاشقانه و روانشناسانه توش داشت
عاشق نیستید دیگه :-/
راستش آقای دولت آبادی تماس گرفتن گفتن داستان مشترکمون رو منتشر نمی کنند منم در عرض 3 دقیقه این حکایت رو آپ کردم تا هر چه فریاد دارید بر سر آمریک.... ببخشیدبر سر شهره بکشید :D
یه داستان خیعللللللی طولانی هم دارم بعدا که آپش کردم از خجالت این یکی در میام
درضمن ایراداتی هم که گفتین به سرم ...عروسی پسرم
پسرم ندارم ...عروسی دخملم ;)


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 23:00

میگم این آبجی ساری این عکسو از کجا آورده؟!؟!؟!؟:D


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 23:21

نمایش مشخصات سارینا معالی این عکس شاخ ترین گودزیلای هشتادیه;)


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :*


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 23:28

نمایش مشخصات سارینا معالی سلوووم به شوما:x
اوووو ببین چه ها کرده...خال خوب نیس؟؟ من اخه خا خالی م؟
اون چیز که شکست...اون ...بیاین درگوشتون بگم..همون دلش بود؟:-/ :-/ چون گف خال داره؟؟
راستی باز گفتم خال...خال که خوبه:-s من یه عالمه دارم=((
داستانتون هم عش بود;) یه ایرادهاش هم اگه بره یه قاف م میاد میشه دمش.
اما شما خودتون از داستانتون خیلی خوشگل ترین.:*
زیاد جالب نبود البته چون کار شماس میگما!توقع ازتون بالاس..
اگه خودمو هم جمع نکنم تا صبح یهو دیدید حرف زدم...راستی چی گفتید..خال خوب نیس


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دختر عزیز و نازنینم
سارینای گل
ممنونم از این همه تعریف و تمجید
حق با توئه زیاد جالب نبود ...اصلا کارای من جالب نیست ...نگاه تو و بقیه دوستان خوبم اون رو جالب کرده!!
همیشه سبز، خرم، پیروز و سربلند باشی
تنور دلتم گرم گرم
به چـشـمـهـایـت بگــو
نـگـاهـم نـکـنـنـد
بـگـو وقـتـی خـیـره ات مـی شـوم
سرشـان بـه کـار خـودشـان بـاشـد … !
نـه کـه فـکـر کـنـی خـجـالـت مـی کـشـم هـا
نـه !
حـواسـم نـیـسـت
عـاشـقـت مـی شـوم . .@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 23:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شما !

فکر نمی کنم خال صورت از زیبایی چهره کم کنه !! البته اگه خیلی درشت و ضایع نباشه ! تو اشعار و داستان های کهن زیاد از خال دلبر , شنیدیم !!
خب شب چلم , برای اموات از این اصطلاح معمولا استفاده میشه و شما استفاده ی مناسبی کرده اید از این ترکیب !

دو نکته که البته در ذهن من شکل گرفته است :

1- استفاده از واژه ی هنگامه ! بیشتر از این که به معنی هنگام باشه , به معنی مهلکه و زمان اضطراب و ناآسودگی است ! ( در هر حال استفاده ی خوبی بود از این واژه )

2_میرآب بیشتر با تقسیم آب قنات ها سر و کار داشته است و با رودخانه ها سر و کار چندانی نداشته است ! شاید بهتر بود از واژه ای مثل " ملاح " یا "جاشو " سود می بردید ..

سپاس از شما بانو
سبز باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای غفاری ارجمند
بسیار منت گذاشتید و این همه نظر زیبا و استادانه برایم نوشتید
مفتخرم از نگاه زیبای شما !!راستش این حکایت را جایی شنیده بودم که خانم اسلامی، دوست عزیزم اشاره داشتند که از داستانهای غزالی است من باب عشق و معشوق که قلب عاشق بهترین ایمنی است برای معشوق که اگر بشکند ..توفان عشق را ساحلی نیست ..
(البته خودم هم نفهمیدم چی نوشتم امیدوارم شما متوجه بشید)
و اما خال !!اگر گوشتی و بزرگ باشد طبق فرمایش شما از زیبایی چهره می کاهد و اگر هم زیبا و دلبرانه باشد که البته به نظر من اینگونه بوده ... دلیلش این است عشق اگر بعد از چهل روز فروکش کرد ...(مطمئنا عشق نبوده) و آنگاه چشم آنچه بیند عیب و ایراد معشوق است
جوان هر شب رود خروشان را عاشقانه شنا می کرد و چون عشق فروکش کرد..خروشانی رود را تاب نیاورد

درباره میراب حق با شماست اما جایی خوانده ام که روستاییان نگهبان آب داشته اند..که مسئولیتش هدایت اب رودخانه یا نهر به سمت کرتها بوده است
سپاس از مهر و توجه شما @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 00:15

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام شهره خانووم عزیز:x
چقدر دلش نازک بود معشوق:(
چرا عش... واقعآ چرا عشق نه...؟
چرا ؟ :(
اما نکته ی آموزنده ای داشت
قابل توجه آقایون :D
دست شما درد نکنه خانومی
لذت بردیم
شاد و خوش و خرم باشید:* :x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان بانو..دوست بسیار عزیز و نازنینم
سپاس از مهر بی پایانت و توجه دقیق شما به این حکایت
البته اینکه آبگیم قایان توجه کنند کمی بی انصافی است و این داستان دوسویه است یعنی عاشق چه زن چه مرد ..نگاهش باید عاشقانه باشد و لاغیر...
دلم میخواهد عاشق باشد
عقلم میخواهد عاقل باشد
این میگوید زود باش
آن میگوید دور باش
احساسم این روزها دوشیفت کار میکند
و حقوقش را از من میگیرد . . .
تنور دلتان پر از عشق@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:51

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانو
عالی بود
یکی از بهترینایی که ازتون خوندم
حض بردم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
همچنان میتازید


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دختر گل چادر به سرم:* :* :*
شیطونک ما بخاااد تعریف کنه یعنی اینکه ما نوشتیم در حد تیم ملی ;)
خوشحالم که صفحه ما را صفا دادی نازنینم :x :x :x
مثل ستاره تو قشنگی، اما تنها فرقی که داری، اون ها زیادن تو تکى!@};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم کبود وند عزیز

داستانک جالبی بود .لذت بردم .

خشته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط الف.اندیشه Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:52

نمایش مشخصات الف.اندیشه ببخشید منظورم خسته بود.:D


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو اندیشه دوست خوب و بسیار عزیزم
خوشحالم که خوشت اومده
راستش اینو سه دقیقه ای نوشتم :D به قول آزاده فقط بهانه ای باشد برای دیدار روی گل شما
این روزها دوستان روزه دار کمتر داستان آپ می کنند گفتیم ما یه انجام وظیفه کرده باشیم
به خودم قول دادم هفته ای یه داستان آپ کنم

میان مشغله ها گم شدم اما دلم برای هوایت همیشه بیکار است . . .@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط الف.اندیشه Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:28

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام مجدد

واقعا شهره خانم این توانایی بزرگیه که تو سه دقیقه داستان بنویسی.و خوب بنویسی بهت تبریک می گم.:x
حتما تند تند قلم بزن و برامون بنویس چون ماهم دلمون تنگ میشه و منتظریم.

شاد باشید.@};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:48

نمایش مشخصات سارینا معالی خانم کبود وند پور هفته ای یه بار داستان میزاره نگران نباشید;)


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ;)


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور شرمندم نکن رفیق:"> :"> :">


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:40

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ، اما اینبار از این سوی
می گم چگونه الف رو به آزاده تبدیل کردید ؟ و با چه دلیلی؟؟؟


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی از این طرف
آزاده اسلامی رو گفتم
این جمله ایشونه
می نویسم تا دوستانم را ببینم
بعله اینجوریاس:)


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:06

نمایش مشخصات محمود لچی نانی !


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:56

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر شهره عزیز و نازنینم
می بینم که عشق های بی خلوص به جوانان پاك دل روستا هم كشيده شد و آنها هم بله ..
شايد هم جوون عاشق ما دل اندر گرو كس ديگري نهاده بود كه اينگونه معشوق خود را زشت ديد و معشوق خام طاقت نياورد و اين چنين ماجرا غمگينانه تموم شد
خيلي عالي بود خوشم اومد و لذت بردم خواهر ازگل نازكترم @};- @};- @};-
راستي من امروز شديدن منتظر داستان مشترك بودم چرا آقاي دولت آبادي عزيزمان منتشر نكردند بايد تماس بگيرم و ازشون بپرسم ولي اگر مي نوشتيم داستان جالبي از آب در مي اومد افسوس :-s
و در پايان برايتان ايامي به غايت خوش و نيكو آرزومندم
روي بهار جون ما را هم ببوسيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور بهشت فاصله ی پلک بالا و پایین من است
وقتی که به “تو” نگاه میکنم . . .
سلام زهرای عزیزم
سپاس و هزاران سپاس از مهر بی پایان بهترین دوستم که از روز ازل تا کنون مهربانانه دستهایم را فشرده و رهایم نکرده است
آقای دولت آبادی پیامک زدن که بنا به دلایلی منتشر نمی کنند
ما بی صبرانه منتظر داستانهای خودتون هستیم ;)
منت گذاشتید و صفحه ما را آراستید بانو @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 09:58

" حکایت عش"
بنظر نمی رسد که جا انداختن یک حرف از کلمه " عشق " توسط نویسنده اتفاقی باشد و عنوان خود نشان دهنده واقعه ایست که قرار است در دل داستان اتفاق افتد. نویسنده خواسته یا ناخواسته از نماد های زیبایی در داستانش استفاده کرده که یکی از آنها ماه است. ماه در ادبیات فارسی مفهوم معنوی نور در تاریکی و معرفت باطنی است و خب تصویر های داستان را اگر تا قبل شب چهلم در نظر بگیریم ماه به صورت هلال است که در ادبیات فارسی نشانه نور و معرفت باطنی در دل سالک است. اگر در اینجا ماه را به عشق تشبیه کنیم خواهیم دید که عشق در دل دختر در حال قوی تر شدن و آن جوان ( که مرد بودنش را از اینجا تشخیص می دهم که معمولا مرد سراغ زن می رود و در این داستان هم جوان بسراغ معشوق می رود ) فکر می کند عاشق شده است !
اما در شب چهلم که ماه کامل می گردد همه چیز معلوم می شود. ماه کامل نشانه این است که علاوه بر زیبایی شناختی ، خود به خود تداعی کننده‌ی به کمال رسیدن و کسب تمامیت نیروی معنوی است و خب در این تصویر عشق و هوس معلوم می گردد. در واقع جوان ، عاشق واقعی نبود زیرا عاشق واقعی هرگز عیب معشوق را نخواهد دید چون چشمان یک عاشق کاملا در نزد عشق کور است. اما وقتی عشقی هوس باشد حتی آن خال زیر چانه را هم خواهد دید. و ماه که در این داستان همان عشق است در دل دختر عمیق تر شده و جوان هرگز عاشق نبوده است!
تصویر بعدی که جالب است تصویر آن رودخانه ایست که جوان هر روز در آن شنا می کرد تا خود را به دختر برساند. از همان اول مرگ در داستان احساس می شد آن هم با حضور رودخانه در داستان زیرا رودخانه همیشه انسان را یاد پناهگاه ارواح می اندازد و نویسنده هم با نشان دادن غروب و کم کم شب خیلی خوب این معنا را در تصویر داستانش نشانده و خب در تصویر آخر جوان با شکاندن دل دختر به ارواح رودخانه تبدیل می شود.
ببخشید از زیاد حرف زدنم. داستان خواندنی بود
و موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تو
رنگ می‌دهی
به لباسی که می‌پوشی
بو می‌دهی
به عطری که می‌زنی
معنا می‌دهی
به کلمه‌های بی‌ربطی
که شعرهای من می‌شوند …

سلام و درود بر تو متین نازنینم ...
خیلی خیلی لطف کردی بابت این همه لطف و پیامت رو که اول صبح خوندم بی صبرانه منتظر نظرات هنرمندانه ات بودم
چقدر زیبا و هنرمندانه ماه، مهتاب و رود را رمزگشایی کردی..راستش توی دوران نوجوانی این حکایت رو یادم نمیاد خوندم یا شنیدم ولی کلیتش رو یادم بود و نوشتم
آزاده جان توی پیام توضیح دادندکه این اثر غزالی است گویا
اشاراتی ه داشتید زیبا بود ...هدفم هم روشن بود که عشق تا آنجا که رنگی بر خود نگیرد ایمن به همراه دارد و پس از آن که رنگ گرفت...عاشق خواهد باخت
لازم می دونم یادآوری کنم چهل شب!! هم نشان از تقدس عدد چهل در میان ادیان دارد و چله نشینی و هم اشاره به این باور عمومی که بعد از چهل شب..اگر عزیزی فوت کند یادش و داغش فراموش می شود..گویا در این حکایت بعد از چهل شب معلوم می شود که جوان عاشق نبوده ورنه اینگونه از نازیبایی سخن نمی گفت و عشق را ابتر نمی گذاشت
اگر در دیده مجنون نشینی بغیر از خوبی لیلی نبینی
با آرزوی بهترینها برای تو نازنینم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:17

سپاس بانو از شعر زیباتون.
@};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :x :x


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:12

درود شهره بانو!
همان اول که اسم داستان را با حکایت نوشتید نوع نثرتان برایم تداعی شد! و باید بگویم که خوب هم از پسش برآمدید!
آنجا که نوشتید ماه کامل بود ، فهمیدیم حادثه ای در شرف وقوع است. کلا می گویند وقتی ماه کامل باشد خیلی چیزها بهم می ریزد!
"چیزی شکست بی صدا" این جمله کمی مفهوم داستانتان را تغییر می دهد و از طرفی کمک هم می کند از این رو تغییر می دهد که ما هنگام خواندن خیال کردیم الان عاشق گرفتار خشم معشوق می شود و جمله ی آخر معشوق با لحنی تهدید آمیز بیان شده!
از این رو کمک می کند که نشان می دهد وجود عاشق و معشوق که تا الان یکی بود و بسی در هم غرق بودند حالا جدا شده و به نوعی پایان ارتباط عاطفی.
کلا داستانتان یک جمله کم دارد فک کنم مابین ستاره ها و خط آخر باشد که البته خوب شد نگفتید چون عملا خود تمثیل را توضیح می داد.
شعر های زیادی هست مثل:

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

یا شعری دیگر که درست یادم نیس ولی این بود که تو خودی خود را بر در نه و درای یعنی اولین قانون عشق این است که با معشوق یکی باشی. ولی وقتی تو عیبی در صورت معشوق ببینی یعنی اورا به نوعی از خودت جدا تصور کرده ای.
ولی این موضوع که عاشق بخت برگشته خشم رود را تاب نیاورد بدین معنی است که وجود جدا شده و خالی از عشق خود را دیگر تاب نمی آورد. در حالی که هشداری هم از جانب معشوق به او داده شده بود. البته در تمثیل به طور مستقیم اشاره شده که وجود معشوق دوام کلی آرد!
بعد هم به نظرم این جناب عاشق اصلا درست صورت معشوق را نمی دید بهتر بود. حداقل حواسش از عشق و عاشقی پرت نمی شد.
ممنون شهره بانو
داستان خوبی بود و از آنجایی که برایمان آشنا به نظر می آمد نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم. پس بر ما ببخشید.
دلتان خنک@};-


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:19

در ضمن شهره بانو در داستان شما بیشتر همان بحث یکی بودن عاشق و معشوق به چشم می آمد نه اینکه معشوق مایه ی بقای عاشق باشد!
البته اگر از زاویه ای دیگر نگاه کنیم به نوعی هم میشود!
ببخشید شما اون تمثیل رو حذف کردید ما هنوز ولش نمی کنیم.
خوشمان آمده بود بسی!


@شیدا محجوب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدا جانم
راستی چقدر اسمت رو دوست دارم..همیشه ترجیح می دم به جای کلمه عاشقی از شیدایی استفاده کنم
چقدر زیبا برایم نوشتی و چقدر لذت می برم از این همه دانش و آگاهی در زمینه ادبیات
درباره عشق و معشوق نظرات متفاوته...اینکه گفته شود بقای عاشق در گروی معشوق است به نظر من یعنی همگونی و یکی شدن و بار معنایی آنها در کل یکی است

این مسلم است که هر کس خویشتن را بیشتر دوست دارد ...و اگر معشوق را سوای ایراداتی که دارد دوست داشتی یعنی او با تو یکی شده است ...و اگر او را بنا به دلایل ظاهری از خود راندی یعنی خود را کشته ای !!
البته شور و شیدایی مجنون وار که همان فناست ...بدون توجه به نیازهای مادی و جهانی...عاشق به خاطر وجود معشوق فنا می شود
نمی دونم خوب توضیح دادم یا نه !!
1. نوع اول عشق ...معشوق را خود می پنداری و با او یکی می شوی
2. معشوق را بیش از خود دوست داری و در راه او فنا می شوی
که البته نوع دوم همان خودفراموشی در راه رسیدن به کمال و ذات عشق است نه وصال دنیوی و جسمانی که البته به نظر من عشق زمینی اگر خالص باشد عاشق را به مرحله کمال می رساند یعنی شوریدگی و فنا ...
برایت مینویسم دوستت دارم
میدانم که نمیدانی
ولی میدانم که میخوانی آرزویم این است که نخوانده بدانی . . .
مهرت بی پایان و تنور دلت گرم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:13

نظام دانشگاهی مشکل داره اساسی ..چون خشکه و تمام تمرکزشونو گذاشتن روی اینکه در حجم مشخص و واحدی یک متخصص بار بیارن و اصلا نمی فهمند تفاوت در ذات ادمهاست و شاید یکی با ۵۰واحد متخصص یه رشته ای بشه و یکی با ۵۰۰واحد هم چیزی نفهمه ...و خشکه چون احمق هایی نشستن حال با چه معیاری و ملام و سنحشی مشخص نیست به مثال برای,دوره کارشناسی ۱۴۲واحد درسی مشخص کردند حالا ساعت و غیره اش بماند احمقهایی نشسته اند و ترسیم کردن که سه جلسه غیبت مساوی ست با حذف خخخ حال بماند که تخصصی کار کردن دانشگاه چع افت هایی به جامعه زده ...و کلی هزینه و مهندس هچل و دکتر مچل و استاد خنگ و متخصص منگ و دانشجوی شنگ روی دست خانواده ها گذاشته و اگر تخصصی بودن خوب بود قطعا این همه مدرک دار بی درک و شعور زیاد نبود
حماقت این دانشگاه را باید از انجا فهمید که با ۱۰_۱۲واحد فرق جای مهندس جامدات با مهندس سیالات عوض می شود!و انجا باید فهمید که هفتصد نوع مدیر می پروراند انهم بدون اینکه بحث لیاقت را در نظر بگیرد و طبیعتا با این وجود وضع باید بشود آن آش معروف
حال عده ای فکر می کنند که ایراد از دانشگاه های ماست نه ایراد از خود دانشگاه هاست و اگر نبود به طور قطع این دانشگاه ها امثال ابن سیناها و خیام ها بی شمار داده بود نه اینکه بسنده کند به انیشنین!نیوتون!کینزی!حسابی و سمیعی! و هوگو!
قابل توجه دوستانی که دوست دارند اینجا یک محیط اموزشی صرف ببینند فرض بگیرید کسی از سر تفریح می اید اینجا داستان بخواند زیر داستان اگر بفهمد جنس چه جورابی بهتر است در زندگی برایش کاربرد دارد یا زاویه ی دید از زبان چند راوی !
درسته اینجا چتروم نیست اما در کنار نظر و دیدگاه فرصتی ست برای گپ و آشنایی

راستی سلام


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:23

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اینو خودت نوشتی؟


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اگرخودت نوشتی،ازمن میشنوی بزن توکار ..چی میگن بش..
طنز تلخ
این نوشته هات جذابن


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:07

یعنی من الان بزنم تو کار طنز همه چی حله؟!؟!:D :D ;)

اونم طنز تلخ....:D

اتقاقا یکی دو تا دارم اما وقتش نیست رو کنم;) انقدر که بد نوشته شدن:">


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور شما بنویس
بد بنویس
ما می خونیمتون;)


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:38

نمایش مشخصات سارینا معالی الانش م بد مینویسه
ما میخونیم;)
میگم الان که رو اوجه...بهتر نیس قبل فرود اومدن راهی ش کنیم بره؟الان میتونیما;)


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نعععع
من تحمل دوری هیشکیو ندارم
داداش کوچیکه که جای خود دارد


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور علیک سلام
شما و نظراتتون روی سر ما جا داره
به آقای لچی نانی گفتم من در این سایت به دنیا اومدم

اینجا جاییه که دوستان من از جنس دیگری هستند ...اینجا با محل کار، خونه، دانشگاه و کلاسهای آموزشی متفاوته

اینجا مال خود مودمه و هیچکدوم از اعضای دنیای واقعی رو به اینجا راه نداده و نکشوندم...
همتون رو دوست دارم ...شاید بیشتر از دنیای واقعی ....و اینجا باب آشنایی من شد با کسانی چون شما...آقای دولت آبادی، خانم بادره (در دنیای واقعی) و بقیه عزیزانی
که قلبا به همشون ارادت دارم و بهشون فکر می کنم..
اینجا را دوست دارم
اینجا شش دانگ متعلق به خودم است
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
;) @};- @};- @};-


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:38

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقا آرش@};-
آقا يه چيزي بگم ناراحت نميشي؟:)
اين نوشته اي كه اين بالا نوشتي(نظام دانشگاهي...)، از تموم داستانايي كه تا حالا ازت خوندم قشنگتر و با حال تر بود;) دست و پنجه ت درد نكنهمنم سالها توي بهترين دانشگاههاي ايران درس خوندم ولي يه دفعه به اين نتيجه رسيدم كه بي خيال مدرك بشم و برم دنبال درك... بعد به دركم نرسيديم... اصلاً ولش كن! به درَك!:)
حالا نشستيم ور دل خودمون-عين خودت-;) وقتايي كه كار داريم اجباراً به زمين نگاه ميكنيم، وقتايي كه بيكاريم با اشتياق به آسمون:) راستي! تا حالا طلوع خورشيدُ ديدي؟ من هر روز مي بينم دلت آب!:)
من به سيبي خشنودم
و به بوئيدن يك بوته ي بابونه
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم
من نميخندم اگر بادكنك مي تركد
و نميخندم اگر فلسفه اي ماه را نصف كند
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم
رنگهاي شكم هوبره را
اثر پاي بز كوهي را
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد
سار كي مي آيد
كبك كي مي خواند
باز كي مي ميرد
ماه در خواب بيابان چيست
مرگ در ساقه ي خواهش
و تمشك لذت...(زنده ياد سهراب سپهري)


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور من هم از کل دوران تحصیل در دانشگاه فقط همکلاسیهام یادمه :D


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:30

نمایش مشخصات م.فرياد مهم هم همونان@};- چيزاي توي كتابا كه تا مياي روشون مسلط بشي عوض شدن... تئورياي جديد، كشفيات تازه... چند وقت بعدشم روز از نو روزي از نو:(


@م.فرياد توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:59

سلام جناب فریاد
شما می تونید بی نهایت چیز بگید...اگه بازم احساس کردید چیزی باید بگید من در خدمتم;) ;)


من بیشتر سعی میکنم غروب خورشیدو ببینم
=)) =))


@آرش پرتو توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:23

نمایش مشخصات م.فرياد غروبم خوبه... بهتر از نگاه كردن به پنجره ي خونه ي همسايه س;)


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:19

نمایش مشخصات الهه سلیمی آخی چقدر غمگین


@الهه سلیمی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام اله عزیز
خوشحالم از حضورت
با نگاهت آتش می زنی
با دستت خاموشی
چه کار است ...
... نگاه مکن !@};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:21

راستی دیشب میخواستم بگم یادم رفت

این داستانتون عجیب منو یاد سه تابلو مریم میرزاده عشقی انداخت


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:24

البته فضای داستانتون نه خود داستان


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور جدی می گین
برم تو گوگل ببینم چه شکلیاس;)


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور همشهریمونم بوده ;)


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:09

کجا همشهریتون بوده؟؟!؟!!؟:D

فامیلیش کردستانی بوده....تو همدان هم به دنیا اومده;) ;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور همدان تا سنندج دو ساعت راهه
مطمئنا زادگاهش همدان بوده ولی اصالتا کردستان بوده
:D


@آرش پرتو توسط شیدا محجوب Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:53

خودت نمی خوای دست به قلم شی برادر؟؟؟
نترس تند نقد نمی کنیم:D
دستت رو رو کن ببینیم چند مرده حلاجی!


@شیدا محجوب توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:01

یعنی دستم رو نشده تا حالا......چه خوش شانسیم من:D


@آرش پرتو توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:04

منم دوست دارم داستان طنز تلختان را بخوانم. البته همه طنز ها با اینکه نمکی هستن اما در دلشان تلخی وجود دارد که زبان آدم بد طعم می شود از فهمیدن حقایق تلخ!
منتظریم


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر مریم، شیدا و آرش خان
از بحثهای دوستانه تان لذت می برم ...
همتون رو دوست دارم شدید
;) @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:02

بابا آذر یه جوی داد:D

من الان چیکار کنم خب:"> :">


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:38

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام خانم
خواندم
فعلا درگیرشم
بعد میام میگم یه چیزایی
دستت درد نکنه
@};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای عمیدی
منتظر می مانیم به جاده ها
برای ثبت خاطرات @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:09

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
يكي از قشنگترين و پرمعناترين داستانهايي بود كه ازت خوندم@};- @};- @};-
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:
ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
... سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنفت(حافظ)
عشقهاي زميني نسبي اند و نه مطلق@};- و روح كمال گراي انسان، اگر در مسير تكامل خويش باشد و نه بر بيراهه، دير يا زود هر عشق نسبي را به ديده ي حقيقت و معيار حقيقي كمال مي نگرد و مي فهمد كه توقف جايز نيست و بايد گذاشت و گذشت...در واقع همه ي عشقهاي زميني تمرين عشقند كه انسان را براي روبرو شدن با آن عشق بزرگ و بي همتا آماده مي كنند... عاشقان و مهربانان به آغوش خدا نزديكترند تا سنگدلان و عبوسان :-/ ...
مهربانان زمين، سرمايه داران آسمانند...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور مهربانان زمین سرمایه داران آسمانند...
سرمایه های من خانواده و دوستانم هستند
زدین به هدف;)
میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو،
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو،
همین یک لحظه باقی است@};- @};- @};-
سپاس از حضور سبز و گرمابخش تان


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عکس آواتارتون خیلی جالبه@};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:18

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و من،
می گویم سلام،
و بعد،
می گویم خسته نباشید،
و بعد،
می روم،


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:20

سلام

اولی و دومی که تقلبه...اما سومی...اره ..خلاقیت خودته عمو:D


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام آرش پرتو
اولی و دومی رو که زدی تقلب ،
اصلا سومی رو هم بزن تقلب ،
ما را زسر بریده می ترسانی ؟


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور =(( =((


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:35

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دوباره بر شما
راستش جمله اول ، آره جمله اول تکلیف خواننده رو با بقیه داستان روشن می کرد ، اصلا جمله جالبی برای شروع نبود .
خوب آره این نظر منه ، ...


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
فرقی نمیکند که شعرهایم را روی کاغذ بنویسم یا روی ماسه های دریا..! یا حتی رو شیشه بخار گرفته پنجره..! این شکوه حضور شماست که به نوشته هایم اعتبار می بخشد...


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سرفه ک میکنم صدای
شیشه خورده می آید
فکر کنم
بدجور قلبم شکسته است….


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:51

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت x-(


اهسته رو اهسته رو کارام جانم میرود
:D
ببخشیدx-(


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور می ایستم هر روز پشت پنجره و بعد
اشکی که دانه دانه سرازیر میشوند...
این خواب ها که همسفر هرشب منند
یک روزمو به مو تعبیر میشوند...=(( =(( =(( =((


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:38

نمایش مشخصات محمود لچی نانی آذر مهر صداقت پیشه @};-


@اذرمهرصداقت توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:38

نمایش مشخصات سارینا معالی این شعره اشنا!
یاد مدتها پییییش دوره سوم دبیرستان افتادم;) :D


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:37

نمایش مشخصات محمود لچی نانی مگه قلبت شیشه ای بود و نمی دونستیم ;)
حالا دیگه شیشه های ضد ضربه و نشکن هم تولید شده ها ، آدرس بدم ؟؟؟


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
و اما شما
دنیایی شیشه ای که از جنس احساس من است..!دنیایی که با کوچکترین تلنگری می شکند
و خرده شیشه های نامهربانی را در قلب بی جانم فرو میکند..!
باز خون دلتنگی بند نمی آید..!
به اغما می روم مات می شوم بی صدا می شوم در خودم آرام حل می شوم و باز شیشه
احساس ترک خورده ام را با عشق بند میزنم...!
بله ما می دونیم خوبم می دونیم شما آمار آخرین ورژن مصالح ساختمانی و دکوریشن رو دارید!! یواشکی اومدیم هنرهاتون رو هم دیدیم ;)
لایکتونم کردیم
اما این شیشه اش فرق می کنه ساخته دست خالقمه!!


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:06

نمایش مشخصات محمود لچی نانی دورادور ممنون به خاطر لایک ها


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 17:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور واقعا که
کلی شعر و دکلمه سرودیم
شما فقط بابت لایک ممنونید

راستی چه کاخهای زیبایی طراحی کردین ها
چند بار خواستم بگم خجالت کشیدم :"> :"> :D


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:04

ضد گلوله هم داریمااااا....

میخواین؟؟!! متری 800تا 1200...سفارش بدم؟!؟:D :D


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به گمونم چند بار سوتی دادین
شما هم تو کار ساختمونید ها ؟!
منتها مکانیک چه ربطی به ساختمون داره
تو اونش موندم وگرنه تا الان اثباتش کرده بودم:D


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 12:44

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا باشد

هر چه از عشق وعاشقی باشد زیباست


ولی اگر وصال در کار باشد که دلچسب تر

لذت بردم

احسنت@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما برادر ارجمندم
جناب آقای فرازمند
ادامه داستان توهم شیشه ای چی شد آقای دکتر!!؟
سپاس فراوان از مهر بی پایان شما به این نوشته ها
من هرچه خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست!! که تکرار می کنم @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:07

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی و چه داستانکی دلنشین و چه کسوفی تلخ .درود بر ت.
سیمای حالت هردو معشوق بیسار دلنشین توصیف گردیده بود و چه زیبا می بود که در ضمیرشان از فراقی که کینه را از پس چه می بوده میان ده بالا وپایین و چه زیباتر می بود که در کنار سخنان دلبرانه کشتی آمالشان چکونه پهلو می گرفت.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای دولت آبادی استاد ارجمندم
خوشحالم که این نوشته یا حکایت موردپسند شما واقع شد ..راستش دیروز منتظر بودم داستان مشترکمون آپ شه به همین خاطر پیامک زدم و شما خبر دادین ک حذف شد موقع رفتن سریع این حکایت رو آپ کردم
به دوستانم قول دادم هفته ای یه داستان بذارم دور همی :D
سبز باشید و تنور دلتان پر از گرما@};- @};- @};-


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 13:21

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام
داستان خیلی زیباست، و زیباتر و دلنشین تر از اون قلب پر مهر شماست.
هر کلمه که در متن آمده دارای با ر معنایی و در جهت انتقال حس و مفهوم تعبیه شده،و از زیاده گویی اجتناب شده .
عالی بود، لذت بردم از خوندنش.:x :x :x :x :x :x :*


@ب-اسدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 14:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو اسدی گرامی
سپاس از این همه مهر و توجه شما
هرچه در قلبم می جوشد ...به پاس عشقی است که دوستانم عطایم کردند
خوشحالم این حکایت کوچک بهانه ای شد تا دستخط زیبای شما و دوستانم را بار دیگر ببینم و زمین و زمان را بار دیگر تاب آورم
مهرتان جاری عمرتان پربار@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:04

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام شهره بانو
میگم این عاشقه ازاول خال معشوق روندیده بوده؟؟
اون که روچهره حساس بوده خب ازاول دقت میکرده دیگه!
:)


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عشق که فروکش کند خال هم بهانه می شود برای رفتن
سلام دوست خوبم خانم مددی
امیدورام پاسخم قانعتان کرده باشد:"> :"> :">
سپاس از حضورتان @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:04

سلام

همدان تا سنندج ۲ساعت قزوین تاهمدان دو ساعت زنحان تا قزوین دو ساعت تبریز تا زنحان دو ساعت اردبیا تا تبریز دو ساعت اردبیل تا رشت سه ساعت رشت تا آمل سه ساعت ساعت امل تا تهران دو ساعت تهران تا قم دو ساعت از قم تا اراک دو ساعت از اراک تا ق....بازم بگم؟؟؟؟؟!!! با اون دو ساعتی که شما گفتین ایران یه شهره همه ی ما همشهری خخخخخخخخخ

تو کار ساختمان؟؟؟ اصلا و ابدا فقط قیمت بعضی چیزا رو دارم


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور من شکر خوردم بابا
روزه ام باطل شد همشم تقصیر شما بود :D
اصلا همشهری ما نیست
حالا انگار کی بوده :-/ :-/ :-/


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:21

ابجی خودت مجبورم کردی همچین جوابی بدم خب :">


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:33

نمایش مشخصات سارینا معالی داداشی کمر هرچی راهنمای گردشگری و کارشناسای موسسه گیتا شناسی رو خرد کردی...دمت جیزززز


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:10

ابجی تعارف معارف نکن
دوست داری بازم بگم خخخخخخخخخخخخ


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:33

نمایش مشخصات سارینا معالی نه دیگه...همینقدرم ممنون
تا همین الانشم تمام مرز های بین المللی رفتن زیر سوال...


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 13:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي کی گفته اردبیل تا رشت 3 ساعته؟؟؟نه کی گفته؟؟؟
6 سااااعته عاقا 6 سااااااااعت...


@فرزانه رازي توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 15:23

یه بار شب بزن به جاده ببین چند ساعته تازه شم تو روز 4ساعته بعدشم با حیران 4 ساعته آخرشم نرسیده به انزلی تابلو رو ببین زده 280تا ...اگه جغرافی نمی خونی تابلوها رو ببینم خب


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 16:50

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و درود
داستانک خوبی بود اما ایده ای تازه نداشت
بسیار دوست داشتم عاشق از ده پایین باشد و معشوق از ده بالا
اما فارغ از همه چیز خسته نباشید قلمتان بسیار توانمند است


@منصور دیبا توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 17:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سپاس از حضور شما و نظر لطف شما
قطعا توصیه شما را چراغ راهم خواهم کرد@};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 17:51

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام و درود مجدد بر بانو...
گویا یافته باشم
قبل از گفتن از یافتن
زیر سیب بهانه بود نوشته ای دارید و بخوانید
اما ده بالا ده پایین
یافته ما حکایت از آن دارد که آن خال نبود بر چهره ماه روی! که کبودی ضربه های کشف رازشان بود و چون جز با دیدار امکان اطلاع نبود و اطلاع هم مانعی نمی توانست بر ابتلاء باشد.
معشوق گل اندام وصال آخر را تلخ نساخت اگرچه تلخی پس از آن کم نبود.
خب چاره چه بود؟!
دستمریزاد... @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 17:55

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی اول یافته ام گفتم
بعد بعضی از نظرات را خواندم
و ...=))


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 00:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای عمیدی بزرگوار
سپاس از حضورتون و پوزش بابت تاخیر در پاسخ ب لطفتون
ذیل داستان سیب بهانه بود پاسخی گذاشته بودم و ظاهرا شما آنرا مشاهده نکردین
درباره این حکایت هم نظر زیبایی نوشتید آن هم با ادبیاتی که ویژه خودتان است
افتخار دادین و زحمت کشیدین
آنقدر مجنون خویش گشته ایم که دیگر لیلی به کام فرهادها شیرین نیاید@};- @};- @};-
برقرار باشید


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 18:14

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام بانو
الان که داستان رو دوباره خوندم
و البته نظراتو فهمیدم که داستان یا همون حکایت
چقدر قشنگ بود
خیلی خیلی خوب بود
آفرین واقعآ خوشم اومد
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 00:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر مژگان عزیز
همون بار اول هم نظرت و حضورت برایم دلگرم کننده بود عسل بانو
و منت دوباره نهادی و ما را بسی خوشحالتر
ضربان قلبت مداوم و لبالب از عشق و امید@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 18:42

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام بر خانم کبودوندپور عزیز
داستانک زیبا و پر احساسی بود
دستتون درد نکنه
عشق ناکام بد کوفتیه:D
موفق باشید
راستی ماه هر 30 روز یکبار مگه کامل نمیشه؟!:)
بگذریم، باحال بود
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@حسین شعیبی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر شما جناب آقای شعیبی بزرگوار
سپاس و تشکر بابت این همه لطف که همیشه به بنده روا داشتید
گویا شب چهلم دیدار همزمان شده است با ماه شب چهارده که طبق نظر زیباو هوشمندانه خانم مقدسی ماه کامل همیشه نشان از یک حادثه دارد و شب چهلم بابت این است که چهل روز چله نشینی و عشقبازی دیگر به مذاق عاشق خوش نیامد و اینگونه بود که معشوق را زیبا ندید
روانشناسان هم معتقدند عشق آتشین بعد از وصال یعنی ازدواج تا چهل روز و حداکثر دو سال برقرار است و اگر این عشق فرکش نکرد می توان مدعی شد که عشق کامل است و فرای عشق جسمانی است
باز هم سپاس از این همه توجه و لطف @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 19:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب و احترام

دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

1-بیچاره دخترک مهرو نبوده گرنه خال بر زیباییش می افزود !
2- چنین عشق هوسناکی ارزش آن خطر کردن را داشت ؟
3-و چون هوس فرو نشست و شیدایی رخت بر بست و عیوب پنهان از دیده ی کور آشکار شدند آنگاه آنچه شاید در نگاه عاشق باعث زیبایی چهره ی معشوق بود اینک در نظرش زشت جلوه کرد وچون آن راز را در دل نتوانست نگه داشت و بر زبان راند و دل معشوق شکست و تو چه می دانی که آن دختر آنشب نفوذ دشمن به قلمرو ده را به قراولان خبر نداد ؟!
و جوان سیراب نشده شکار میراب شد
چیزی که عوض داره گله نداره

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 19:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست 3دقیقه داستان را خواندم و 3ساعت کامنتهارا و گردنم مو برداشت آقای پرتوووووو خدارا خوش میاد ؟!


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 19:40

سلام

:"> :"> :">


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 00:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور لیک این کجا و آن کجا
سلام ویژه در سحرگاه رمضان بر شما جناب آقای باران دوست گرامی
اول پوزش بابت اینکه از دست نظرات بنده و باقی دوستان هم وقت ارزشمندتان به هدر رفت و هم گردنتان به درد آمد
پیج بنده متعلق به دوستان است و اینجا تبادل اندیشه و دوستی و همدلی و همزبانی است
و این کایه بسی افتخار است برایم

مثل همیشه قلم رنجه فرمودین و با کلام نوشین خود کام داستانمان را گوارا
تعبیر شما از این حکایت بسیار نو اندیشانه بود و جالب
عشق را که اندازه بگیری هیچ است و پوچ !!
عشق را بی حساب و کتاب پذیرا باش آنگاه بدانی که هیچ گنجی را یارای مقابله با آن نیست
سبز باشید و پر ز شکوفه@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 20:39

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
خال؟ خال! خال؟ خال!
گویا تمام داستانی که گفتنیهای زیادی داشت رو در همین خلاصه کردید! نه از چرای کینه گفتید و نه از چرای مرگ و علم معشوق!
چون داستان از گذشته حکایت می کنه با زشتی خال هم همخوانی نداره. الان خال دل دختر و پسر رو می ترکونه و قبل نقش عکسی داشته. توی کتاب "تاریخ جامعه ایران در دوره قاجار" خوندم که زنهای خالدار تو دلبرو بودن!


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:07

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب اقای حشمتی فر ارجمند
البته در حکایت نیاز نیست خیلی روابط علی و معلولی را توضیح داد
چرایی کینه دو روستا مهم نیست ..مهم این است که کینه و عداوت دو قوم نمی تواند مانعی برای عشق ورزی باشد
در این حکایت که داستانی از امام محمد غزالی است اشاره به بقای عاشق و معشوق دارد تا زمانی که آتش عشق فروزان است ...چون آتش خاموش شود مرگ به ارمغان خواهد آورد
سپاس از توجه و لطف همیشگی شما
سبز باشید و تنور دلتان گرم@};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 21:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر بانو

و البته دوباره می گویم که

داستانک شما حقیقتا مفهوم دارد ! برای من این زیباست که در شب چلم همه چیز بر هم میخورد به مانند یک توفان ! و باز هم دلدار نگران یار است ...

بسیار زیباست ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور باز هم سلام همراه سپاس آقای غفاری گرامی
وقتی فردی اندیشمند و خوش قلم مانند شما که ظاهرا در هنر هم دستی بر آتش دارید اینگونه برایم می نویسد نمی دانم خوشحال باشم یا شرمنده
بسیار بسیار مسرورم کردین
حالا دیگه تا سحر خوابم نمی بره :"> :"> :"> @};- @};- @};-
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
باهمه نامهربانان مهربانی کرده ام
هم دلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
@};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:05

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و این هم سلامی نیمه شبانه

یه جایی از یه نفری راجه به دختر های بهمنی سوال کرده بودی، من بجاش جواب می دم، دختر های بهمنی هم مثل پسر های بهمنی.......

اگه بخای جوابتو از اونجا بگیری فکر کنم یه ماهی طول بکشه، آره


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :"> :"> :"> :">
سلام نیمه شبی بر شما
نه اینجوریام نیست ...:D عکاسها ماهر شدند!!!

تنها هنرم اینه که آدمهای ارزشمند و مثبت رو زود می شناسم و تنها ایرادم اینه که دیگه فراموششون نمی کنم !
اینجا و آدماش رو دوست دارم ...فارغ از همه مشغله ی کاری و زندگی محاله این سایت و دوستانش رو فراموش کنم
::
آرزویم برایت این است :
در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ، آرام قدم برداری برای زندگی کردن . . .


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:16

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شهره عزیزم
خوبی خانمی نیومدنمو بزار به خاطر مشغله کاری نه بیوفایی
درگیر نوشتن دو تا فیلمنامه هستم و نمیتونم به سایت سر بزنم .اما داستان شما رو خوندم از عنوان داستان خوشم اومدم ادمو به فکر وادار میکرد .
زود تمومش کردی میتونستی این عشقو بیشتر به تصویر بکشی .ممنونم عزیزم
خواستم بدونی به یادت هستم بانو جان
با ارزوی موفقیت @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x :x :x :x :x


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 01:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زینب جان دوست بسیار بسیار عزیز و باوفایم

اون هدیه ارزشمند رو دریافت کردم و دیدگانم روشن شد به هنر دوستم و خدا رو بسیار شاکرم از اینکه تو و دیگران را سر راهم قرار داد تا لحظه هایی را زیبا زندگی کنم :x :x :x
همونجا هم برات یه پیام کوچولو گذاشتم و عذرخواهی می کنم که اینجا یادم رفت ازت تشکر کنم
سپاس که همیشه با وجود مشغله فراوان کاری مرا به یاد داری دوست عزیزم
برای خودت شادی و سلامتی و برای قلمت پیروزی روز افزون آرزو دارم @};- @};- @};- :x :x :x :x :x
ساعتها و ثانیه هایم چون گنج ارزش پیدا می کنند آن گاه که با تو قدم می زنم


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 09:41

سلام


یه چیزی بگم و برم

روانشناسا به خیلی چیزا معتقدند اما دلیلی بر درست بودنشان نیست
ی خواهید عشق بعد از وصال را ببنید به زندگی مشترک پیر ها نگاه کنید تا ببینید روانشناس ها مزخرف می بافن همان پیرهای که چند دهه عمرشان فقط زبان حرف زدن با زنشان را شلاق و کمربند می, دانستند
روانشناس ها بهتر است بروند در باب معالحه ی خود نظریه صادر کنند


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 09:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
یه چیزی بشنوید و بعد برید;)
من خودم نظریه های روانشناسی رو جدی نمی گیرم...اون پیرهایی که می گید پدربزرگها و مادربزرگهای ماها بودن...دختر 12 ساله رو شوهر می دادند و اون فکر می کرد باید عروسک بازی کنه ..ولی وظیفه اش می شد هر سال زاییدن و به قول شما کتک خوردن از شوهر بیست سال بزرگتر از خودش
یه چیزی بهتون می گم باور کن تجربه است نه نظریه روانشناسی
پیرها از 70 به بعد کاملا مثل یه کودک 5 ساله می شن...البته از لحاظ عقلی منظورم نیست از لحاظ احساسی و نوعی وابستگی شدید هم به خونه و اموالشون پیدا می کنند هم به همسرشون...در صورتی که شاید اصلا دوران جوونی اون زن رو دوست نداشتن یا کلی هم کتکش زدند ...پس زیاد به عشق دوران پیری نمی شه دلخوش کرد همونجور که به عشق یه دختر پسر نوجوون نمی شه اعتماد داشت..
ولی باور کنید به ندرت پیش میاد عشق منجر به ازدواج خاموش نشه ...توی این دوره زمونه که واویلاست...
به نظر من وصال و ازدواج گند می زنه به هر چی عشق و عاشقی خالصانه
شاید بخای بگی عشق و عاشقی مال توی قصه هاست ولی نه هنوزم هست ..منتها خیلی خیلی کم :D :D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 10:32

سلام
این بحث مفصله
فقط بدونید بعد از وصال ذوب شدنه
اره ابجی مراحل داره اما گمراهی در وصال ببه خاطر فروکاست عشق نیست
بی خیالبهتره زیاد حرف نزنم


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 10:53

نمایش مشخصات م.فرياد ببخشيد مي پرم وسط حرفتون:)
در كتاب عشق فصل ِ وصل نيست
ديدي اگر تو وصل، آن نسخه اصل نيست(م.فرياد)
@};- @};- @};-
آقا آرش! نميگم فحش نده! اين حق مسلّم توئه وقتي دستت نميرسه مشت بزني;) ولي لااقل توي دلت بده:)


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 11:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};-
تا حالا توی زندگیم هیچکس اندازه شما با من توی همه زمینه ها موافق نبوده :D


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 14:43

نمایش مشخصات م.فرياد @};-


@م.فرياد توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 11:50

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر فریاد

شعری که اومدی وسط ،
آره قشنگ بود .


@م.فرياد توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 11:51

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و راستی آرش پرتو ، چی شد پای روانشناس هارو کشیدی وسط ؟!!!


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 13:24

سلام
ما تو دلمون نمی تونیم چیزی بگیم به خاطر همین هست خیل از حرفا رو به زبون میارم ببخشید
و شما عممپ اکه همه کامنتا رو بخونید ایم سوالا واست پیش نمیاد خخخخخ


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 13:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
می دونید چیه !!
بعضی آدمها درد دل همه رو گوش می کنن
ولی درد دلشون رو به هیچکس نمی گن
و چه کوهی هستند این آدمها:(


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 13:59

نمایش مشخصات محمود لچی نانی البته ناگفته نمونه خودم از دشمن های دیرینه روانشناس ها هستم ها !
بنظرم کارشون فقط اتیش تو خرمن انداختنه ، آره وگرنه هیچ نتیجه ای نداره


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 14:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور با قبولی طاعات و عباداتتون
می گم ناهارتون سرد نشه یه وقت :D
شما دشمن هیچکس و هیچ چیز نیستید
من می دونم
آخه روانشناسیم خوبه :D
باشه ببخشید دعوام نکنید من اصلا روانشناس نیستم ..تا حالا هم هیچ روانشناس و روانپزشکی هم نتونسته درمونم کنه :D
راستی یه چیز دیگه
شما دو نفر چرا اینقدر با هم موافقید!!
سوال بی موردی بود!؟؟
ببخشید شرمنده :"> :">


نام: میثم رسولی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:32

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده سلام خانم کبودوندپور عزیز...
من داستان کوتا و فوق العاده قوی و پر کشش شما را که از لحاظ رقص کلمات بی نظیر بود را مطالعه کردم...
باید به شما بخاطر این نوع نگارش ادبی آفرین گفت...
لذت بردم، هر چند غمگین بود...
برایتان آرزوی موفقیت و پیروزی را دارم...
شاد باشید


@میثم رسولی زاده توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقا میثم گرامی
خوشحالم که شما رو اینجا می بینم و دلگرمی شما و دیگر دوستان مشوق راه سخت و طولانی نویسندگی خواهد بود برای من
سپاس از حضور سبزتان
تنور دلتان گرم @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 13:45

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی حکایت عشقی بدون شین بدون قاف بدون نکته...

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم....

عرض شود که سلام...
از خیل عظیم کامنت و نظر و یادداشت زیر این داستان بسی شگفت شدیم و گفتیم ما هم کامنتی بگذاریم و عرض ارادت...
عشق بی قاف شما را خواندیم و لذت بردیم...
فقط اینکه وقتی نوشته اید روز چلم و بعد ماه کامل بود نوعی ابهام بوجود می آید. خواننده متوجه نمیشود که روز چلم چه؟ و چرا در روز چلم ماه کامل است و فکر میکند شاید منظور نویسنده روز چهاردهم است. چون در چهارده، ماه کامل میشود.
ولی بعدا متوجه میشویم که روز چلم عشق...
در هر صورت شاید میشد با نگارشی دیگرگون نوشت... ولی حس خوبی داشت...
و اینکه از این حکایت ها می شود فی الواقع برای نوشتن و گسترده کردن داستانی مدرن استفاده کرد... کاری که عباس معروفی به خوبی از اسطوره ها و داستانهای قدیمی مثل داستانهای مثنوی استفاده می کند و داستانی شاهکار می سازد...
ممنون


@محمد اکبری هشترودی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 09:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب هشترودی بزرگوار
سپاس از توجه شما به خیل کامنتها و داستانک بسیار کوچک بنده هم از حیث اندازه هم مقدار
خوب شب چهلم و ماه چهارده یک نکته انحرافی داشت:D
البته در زندگیم هرگز تمایل نداشتم کسی رو دور بزنم ولی خوب اینجا یه کوچولوش رو مجاز دونستم
باز هم سپاس از توجه شما @};- @};- @};- @};-


نام: علیرضا قدسی راغب کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 18:07

نمایش مشخصات علیرضا قدسی راغب خوبه خانوم کبودوندپور


@علیرضا قدسی راغب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 6 تير 1394 - 09:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای قدسی راغب
بسیار مسرورم کردین با حضورتان @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.