ظنِ زن بودن!

به نام خالق زیبایی
چشمهایم را می گشایم. خود را در باغی جادویی می یابم چونان پردیس موعود!، نیم خیز می شوم، پیراهنی سرخرنگ و فریبا بر تن دارم...بدون هیچ سربندی و بالاپوشی، نیمه عریان!.
نگاهی به ساق پاهایم می اندازم ...تراشیده و مرمرین...حس خوبی دارم...سبک...خرامان...مغرور.
تمام قد برمی خیزم، طره های گیسوان شبق مانند را دستی می کشم. دستانم را بالا می برم به موازاتِ تنه درختان و در هوا می چرخانم ...درهمان حال روی نوک پاهایم چرخی می زنم به مانند قویی سپید در مرغزار!. و دامنم همچون بال سیمرغی بر چمنزار گسترانیده می شود.
آوای چکاوکها و نسیمِ لابلای شاخسارها با سمای من هماهنگ است.
آهنگِ آب، مرا فرا می خواند؛ همچون آهویی مست به سوی آبشار می خرامم.سرانگشتان نازک و بلورینم را به آب می کشم، قطره ها به مانند شبنمی بر گلِ سرخ، روی رخساره ام می نشینند.

کمر خم می کنم بر نهر آرام...سیمای زنی مفتون! بر آب نقش می بندد.مژگانم را بر هم می سایم ...این منم !حوای آدم! آه!.
این منم مالک دیدگانی سحرآمیز و افعی گون که بیرحمانه دل هر رهگذاری را در دام اندازد! و به زانو درآورد!.
پریزاده ای شاهکار خلقت! معشوق دست نایافتنی هر شهزاده و امیری! جادوگری که توان آن دارد به تنهایی شهری را به آتش کشاند و نگاه مخملینش امپراتوریها را براندازد تائیس وار*.
دگر بار رخ بر آب می کشم گویی خویشتن، شیفته ی نقشِ بر آب شده ام!.
دیری نمی پاید!!!


ابرها از راه می رسند...نیلی آسمان، تار می شود و رخسارم چون تارعنکبوت درهم تنیده...
ناگاه به یاد افسانه دوریان گری* شوریدگی بر جانم چنگ می اندازد.دیوانه وار به سمت درختان می دوم؛ پاییزان است و برگهای درختانِ فرتوت باغی که دیگر مینو نیست، لابلای توفان سرگردانند.
بر زمین فرود می آیم..با دستانی لرزان برگهای خزان زده را کنار می زنم .
سنگ مزاری سیاه از من نمایان می شود....با نامی و نشانی گمنام!...کسی نقشی از من، حک نکرده یا تندیسی از اندامم نتراشیده و بیرحمانه! بر خاکم کشیده اند.
زنُِ وجودم خاک شده است ...آه من عروسکی شیشه ای بیش نبودم که اینچنین شکستم.
افسوس! منِ خویش را در میان کویر غرور و شهوت! ابلهانه باختم و فنا شدم.

یادم آمد...هان...می خواستم فروغی باشم...پروینی...سیمینی یا شاید ژاندارک؟...برنادت... مادری به مانند مریم ...نمی دانم؟!.
باغ می چرخد؛ من نیز...
الهه شهوت پدیدار می شود با داسی در دست و قهقه ای ابلیس وار! الهه های دیگر،لیک دستِ خالی و سرافکنده.
نه هرگز بهشتی اینچنین آرزویِ من نبود با حوریان کامپرست!
داس را از دستانش می ربایم و زلفهای پریشانم را از بیخ درو می کنم.برقِ آسمان پرده بر چشمانم می اندازد و دیگر هیچ نمی بینم.

_ لیلی...لیلی بیدار شو !!
وایِ من! امروز روز حساب است...دفاع از پایان نامه ..."زنان خودباخته"..."تاجرانِ زن"
چاشت سحرگاه را فراموش می کنم...شالی بر سر انداخته و گریزان به سمتِ باغ آهنین یا شهرگمشده ام ! می شتابم.
گوشی ام چند پیام ناخوانده دارد : لیفتینگ صورت ...لیپولیز...کاشت ناخن!!
******
تائیس : معشوقه اسکندر که گویا به خاطر فریب او، اسکندر مقدونی تخت جمشید را به آتش کشاند.
دوریان گری : شخصیتی داستانی که شیفته چهره زیبای خود شده و به نابودی روحش کشیده می شود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 21 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

21

زهرابادره ,مریم مقدسی ,م.فرياد , ک جعفری ,علیرضا لطف دوست ,اذرمهرصداقت ,سارینا معالی , ناصرباران دوست ,بهار قمر ,فرزانه رازي ,آرمیتا مولوی ,م.ماندگار ,کیمیا مرادی ,فاطمه مددی ,احمد دولت آبادی ,آزاده اسلامی ,حسین روحانی ,حمیدرضا محدثی ,عطیه امیری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (30/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (30/2/1394), زینب ارونی (30/2/1394),زهرابادره (30/2/1394),ابوالحسن اکبری (30/2/1394),حسین روحانی (30/2/1394),شهره کبودوندپور (30/2/1394),علیرضا لطف دوست (30/2/1394),همایون طراح (30/2/1394),سحر ذاکری (30/2/1394),الهه سلیمی (30/2/1394),شهره کبودوندپور (30/2/1394), ک جعفری (30/2/1394), زینب ارونی (30/2/1394),اذرمهرصداقت (30/2/1394),سارینا معالی (30/2/1394),فرهاد کوهکن (30/2/1394),بهمن (30/2/1394),بهار قمر (30/2/1394),علی زارع (30/2/1394),آرش خسروي (30/2/1394),انسیه زمانی (30/2/1394),فرزانه رازي (30/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (30/2/1394),عبدالله عمیدی (30/2/1394),م.ماندگار (30/2/1394),فرهاد کوهکن (30/2/1394),فاطمه مددی (30/2/1394),هستی مهربان (30/2/1394),محمد حشمتی فر (30/2/1394),احمد دولت آبادی (30/2/1394),شهره کبودوندپور (30/2/1394),سید علی الحسینی (30/2/1394),آزاده اسلامی (30/2/1394),حمیدرضا محدثی (30/2/1394),نعیمه میرزاعلی (30/2/1394),سعیده طهماسبی (30/2/1394),شیدا محجوب (30/2/1394),رضا فرازمند (30/2/1394),جلال صابری نژاد (30/2/1394),سپیده رضوی (31/2/1394),محمود لچی نانی (31/2/1394),زهرا توکلی (31/2/1394),لیلا حسن زاده (31/2/1394),شیدا محجوب (31/2/1394),عطیه امیری (31/2/1394),حسین روحانی (31/2/1394),اذرمهرصداقت (1/3/1394),حمیدرضا محدثی (1/3/1394),م.فرياد (1/3/1394),علی زارع (1/3/1394),مینا موتمنی (1/3/1394),شیدا محجوب (1/3/1394),آرمیتا مولوی (2/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),ارزو نوری (6/3/1394),شهره کبودوندپور (7/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (8/3/1394),آرش پرتو (12/3/1394),یونس بیگی (14/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (15/3/1394),سارینا معالی (29/3/1394),فرهاد جوان (9/4/1394),شهره کبودوندپور (14/4/1394),شهره کبودوندپور (14/6/1394),شهره کبودوندپور (18/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (10/11/1394),زهرابادره (آنا) (19/11/1394),هستی مهربان (21/2/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 01:24

سلام

به جان خودم میخوام نظر طویل بدم یه پروانه اومدم هی یا روصفحه میشینه یا رو صورتم..

خب خسته نباشید

راستی چرا خواب؟؟؟


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 10:51

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای پرتو از نوع آرش کمانگیر
داداش تنبل خودم که تا نصفه شب بیداره:D
نصفه شبی کجا بودین که پروانه! دور و برتون بود!!!
هر دفعه یه بهونه میارین دیگه;)
بگید خوشم نیومد چرا رودروایسی دارین برادر من
آها نکنه تو همون باغه بودین
یادم رفت باغش پر از پروانه بود:D
ولی کلا تو باغ نیستید ها=)) =)) =))
ممنون که اولین کامنت بنده بودین @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:09

سلامی دوباره

اتفاقا تو مهمون یکی از دوستان بودم تو باغش:-s

واقعا هم پروانه نذاشت..
باور کنید

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اوه اوه
مهمونی یا پارتی
گشت ارشاد که نیومد:-s :-s :-s
خاک عالم
وقتی چند تا جوون از نوع آقا یه جا جمع می شند اونجا حتما یه بمبی منفجر می شه :D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:36

پارتی؟؟؟!!!!!!

استففرالله......

;) ;)


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست و پروانه ... ;)


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 13:43

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چشم نازنین روشن:D


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور روحش شاد
اون بنده خدا که هفت تا کفن پوسونده


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 08:12

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر قلب تپنده سايت داستانك
خانم شهره نازنينم
دنيا تا بوده و هست
من همينم
و تو هميني
محصول مزرعه دنيا
زن با حس شيرين
زن بودن
و مرداني كه
به دنبال حكومت
بر قلب زنان هستند
و شيطان به دنبال
صيد آنها
@};-
داستان بسيار زيبايي كه شروعي زيبا و پاياني فافلگيرانه دارد
زني كه در خودپرستي خويش غوطه ور است و از طرفي با داس بي امان مرگ متوجه بي ثباتي دنيا مي شود ....
و به ناگاه خود را در تخيلي مي بيند تخيل مرز بين زن امروز و زن ديروز
خيلي عالي ست و از بهترين هاي شما
داستان رواني و فلسفي كه با مخلوط آن طعم مخصوصي را دارا شده است
براي قلم زيبايتان كه روز به روز شكوفا مي شود و با ديدي وسيع مي نويسد تبريك مي گويم @};- @};- @};-
جا دارد كه من هم به عنوان يادگاري بر صفحه شما از روزي ياد كنم كه با همديگر در دارالكتاب مي خراميديم و از هر دري صحبت مي كرديم بدون آنكه گذر زمان را حس كنيم
همه اين ها به خاطر حس مشتركي بود كه در قلب هايمان جاري بود و چه خاطره اي زيبا از آن روز در قلب من حك شد
خاطره اولين ديدار هيچ وقت فراموش نمي شود شهره عزيزم
برايتان ايامي زيبا و خاطراتي خوش به همراه صعود بر قلل موفقيت ها را آرزومندم
شاد شاد باشيد نازنينا@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :*


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای عزیز و نازنینم
بنده را کلی شرمنده می کنید بابت این همه وقتی که صرف کردین و بابت این همه تعریف و تمجید..
متاسفانه دنیای امروز، زن کالا یی شده لوکس
هرچند در گذشته هم از این پست تر بود اما لااقل مادربزرگهای ما هرچه که نبودند مادران دلسوز و فداکاری بودند
مادران نسل ما نه مادری می دانند نه زن بودن را
دلبرکانی هستند در ویترین خیابانها و بازیچه دست کلینیکها و هوسپرستان
به دختران جوان ما یاد داده اند تا زیبایی نخری ، خریداری نداری!!
حس زیبایی در وجود زن نهاده شده و این فطرت را هیچ زنی پایمال نمی کند و نباید هم بکند..اصلا دلبری کار زن است نه مومنم نه متعصب!!
دوست دارم آرایش را، لباس زیبا و حتی لاک روی ناخن را
من هم زنم و از این بابت به خودم می بالم
اما اولویتم نیست ..اولویت من در زندگی زن بودن نیست انسان بودن است مهرورزیدن است
فکر دخترکان ما را تسخیر کرده اند و مسخ بازار مکاره کرده اند ...
وااسفا برای جامعه ای که معیار ازدواج، پول باشد و زیبایی
نسل را زیاد کنید ...وااسفا از کودکانی که این روزها به دنیا بیایند و بخواهند اینچنین نسل شیعه ایرانی را زیاد کنند!!
میلیونها تومان پول صرف زیبایی در کلینیکها می شود اما در حانه 90 درصد دختران ما کتاب جزئی از جهیزیه نیست و اگر کتابی باشد که نیست جایش کارتونهای ته انباری است
ممنون از اینکه همیشه همدل و همراهم بوده اید
تقدیم به شما با عشق و ارادت @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 08:18

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .خیلی خوب یود.موفق باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد گرامی و باوفا که همیشه حضورتان را در داستانهایم مفتخرم
ممنونم که خواندین و سپاس از دلگرمی و مهر بی پایانتان@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 08:42

سلام بانوی مهربون. بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب یعنی نوشته شما.
خب در نوشته شما تا چشم کار می کرد توصیف های قشنگ دیده می شد که خوب نبود. نکته ای که در مورد توصیف وجود داره اینکه، توصیف باید به حدی باشه که نه دل خواننده رو بزنه و نه خواننده رو از موضوع پرت کنه. توجه داشته باشی هر یک توصیف ذهن خواننده را برای تجسم کردنش در گیر می کنه. حالا این توصیف اگر در یک داستان باشه که خود داستان نیز برای فهمیدنش نیاز به تصور کردن خواننده داره او را از موضوع اصلی داستان پرت می کنه و اگر نویسنده ماهر باشه دوباره اونو به دل داستان بر می گردنه. متاسفانه نوشته شما بسیار بسیار توصیف داره و ذهن خواننده رو از موضوع پرت می کنه. تا میاد توصیف اول رو تصور کنه توصیف بعدی میاد و البته این توصیف ها باعث شده نوشته تان به متن ادبی تبدیل بشه. البته این کلمه " آه ..." را هم که آوردید واقعا متن تان را یک نثر ادبی کرده و نگذاشته مسیر یک داستان را بره. البته شما سعی کردید در آخر داستان با گفتن" لیلی ..." جملات بالا را به داستان مورد نظر در فکرتان ربط بدید اما باز داستان نشده و خب شخصیتی هم در نیومده. ببخشید زیاد حرف زدم
بانوی عزیز قلم خودتو گم نکن و در همون قلم شیوا و روان خودت قلم بزن همون که همه دوس دارن و لذت می برن. این نوشته با اینکه توصیف های جالبی داشت اما لذت بخش نبود و به پای کارهای قبلیتان نمی رسید. موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 10:32

راستی قرار بود که من ایراد نگیرم و فقط به به چه چه کنم آخه من یه آدم مریض و عقده ای هستم که فقط ایراد می گیرم. هیچ تشویق تو کارم نیس اگه داستان خوب باشه. :D





واقعا گاهی وقتی ها ...
ولش کن
بانو می تونی هر دو کامنتمو حذف کنی.
الان می خوای بگید زود رنجی اما باور کن اصلا اینطور نیست.
در مغز من رفتار آدمها آنالیز میشه فقط همین
فقط نمی دونم با اینکه تو این سایت اگه ایرادها رو بگی فک می کنن غرضی پشتشه پ من چرا برای کمک به نویسندش بازم از مشکلات نوشتش کامنت می کنم. ?!



بانو نوشتت قشنگ بود موفق باشید.
اینو فقط باید می نوشتم و می رفتم.


شاد باشی. @};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:15

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دختر مهربان و دوست عزیز و فرهیخته خودم

اولا نقد رو دوست دارم و همین که اینقدر برای داستان کوچک و بی مقدار من وقت گذاشتی و قلم رنجه کردی به خود می بالم
دوم اینکه دونه دونه نقدهایت را به جان خریده و سورمه وار بر چشمانم میکشم(آرایش چش خیلی دوس دارم):D
کسی که بخواهد اینجا فقط تشویق شود باید خیلی ساده اندیش باشد وگرنه ما کجا و نویسندگی کجا!!
بزرگترین شخصیتهای نویسنده و فرهنگی و سینمایی نقد شده اند ما که جای خود داریم
به زبان آوردن کلماتی مثل عقده ای!! یعنی ما هنوز به بلوغ فکری نرسیدیم و داریم ادای نویسندگی درمیاریم...
نویسندگی و هر هنر نشان برتری نیست شاید که نه حتما نگاه یک معلم! نصیحت یک پیرزن بتواند یک نفر را به کمال برساند ولی هفتاد من مثنوی نه !!
بنابراین از اینکه دوست من هستی
می خوانی و برای من می نویسی به خود می بالم
همیشه سبز و شکوفا:* :x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راستی درباره توصیفات زیاد از حد آره قبول دارم خیلی زیادی بود
خواستم دلربایی کنم:D نه ببخشید خواستم ادای شکسپیر رو درآرم:( :-s :-s


@شهره کبودوندپور توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:30

همانطور که قبلا گفته بودم شما برام قابل احترامید:x و چه خوب منظور منو متوجه شدید. سپاس.


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 08:47

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
ممنون@};-


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای روح انی[-( [-( [-(
رئیس جمهور هم اینقدر کم حرف
آخه این چه طرز کامنت نوشتنه
یه تلافیی بکنم اون سرش ناپیدااااx-( x-( x-( x-(
انگار شیرینی بهتون تعارف کردیم (سلام ممنون) والا:-/ :-/ :-/
بازم به ما سر بزنید ما عجیب مهمون نوازیم و یه کوچولو وراج:D :D
تقدیم به شما@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:21

نمایش مشخصات حسین روحانی بنده خدمت خواهم رسید:D


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 09:14

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خواهر@};-
داستان قشنگ و خاطره انگيزي بود با توصيفات زيبايي كه دل آدمو (و البته دل حوا هم همينطور!) آب ميكرد:)
ولي نميدونم چرا هرچي فكر ميكنم چيزي از اون دوران طلايي يادم نمياد! فكر كنم آلزايمر گرفتم:(
ايستاده شيطان
بر بلنداي ايمان
و بيرحمانه مي نگرد
هبوط مرا در كفر
چه زيبا مي شود اين عجوزه گاهي!
چه مهربان مي شود دل سنگش!
و چه مكرها مي كند اين شب زليخايي!
آي آفريننده!... مرا درياب!
گرچه قلب نحيفم
از تبار يوسف نيست...
(هبوط-م.فرياد)

هواي كوچه هاتون بهشتي@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد شعر و موسیقی و احساس
کدوم دوران طلایی!!بهشت آدم و حوا!!؟؟؟
بهشت سرابی بیش نبود ورنه از روز نخست محکوم به زمین بودیم.
ممنونم از شعرهای بسیار زیباتون که همیشه زینت بخش صفحه این حقیر بوده است
در میان دنیایی که همه از برابری زن و مرد دم می زنند و زنی که همپای مردان و مثل آنان باشد مایه افتخار است
من به زن بودن خود عجیب عشق می ورزم و دوستش دارم
من درخت بید نیستم پر از سایه من درخت سیبم پر از عشق و زایش @};- @};- @};-
سپاس از اینکه همیشه همراهید@};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 09:39

نمایش مشخصات الهه سلیمی روان و زیبا نوشتی دوسش داشتم


@الهه سلیمی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم سلیمی عزیز
ممنون که حضور یافتید و برایم سخاوتمندانه نوشتید
همیشه سبز و شکوفا و بهاری@};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 09:47

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست خانم ارسطویی ، ولی گاهی به‌نظر می‌رسد زن‌های نویسندة ما غیر از اینها حرفی برای گفتن ندارند. بیان مسائل روزمره تا چه زمانی می‌تواند ادامه پیدا كند؟
می‌خواهم در این مورد كمی تخصصی صحبت كنم چون در غیر این صورت بحث بی‌پایانی می‌شود. وقتی می‌گوییم داستان نو به مسائل روزمره می‌پردازد, باید توجه داشته باشیم كه بعد از همینگوی داستان‌نویس‌های خیلی موفقی بوده‌اند و موفقیتشان در این بوده كه روزمرگی را تبدیل به داستان كرده‌اند. حالا ببینیم تبدیل كردن روزمرگی به داستان كجا اتفاق می‌افتد. مثلاً مثل همة عصرها داستان نشد, ولی كتاب‌های بعدی زویا پیرزاد داستان شد. به‌خاطر اینكه در كتاب اول, موقعیت در روزمرگی كشف نشد. كارور می‌گوید داستان نوشتن اعتبار دادن به روزمرگی است. یعنی روزمرگی را به همان بی‌اعتباری كه هست نمی‌آییم به داستان منتقل كنیم. با این هدف روزمرگی را به داستان منتقل می‌كنیم كه به روزمرگی اعتبار بدهیم. روزمرگی به‌خودی‌خود ملال‌آور و بی‌اعتبار است. وقتی اعتبار پیدا می‌كند كه توانایی كشف موقعیت‌های بسیار ظریف را در خود جریان روزمرگی داشته باشیم. یا اینكه تخیل خود را آنجا به‌كار ببریم كه در خط روزمرگی فاصله‌ای ایجاد كنیم, آن را قطع كنیم. در داستان مدرن نویسنده دیگر منتظر اتفاق نیست تا داستان بنویسد. اتفاق به نفع ساخته شدن یا كشف موقعیت حذف می‌شود. اینكه كارور و نویسنده‌های امریكای شمالی این‌قدر در تبدیل روزمرگی به داستان موفق‌اند و اكثراً هم ملال‌آور نیستند به‌دلیل آن است كه آن هوش و ظرافت و طنز و آن قدرت كشف را دارند كه در روزمرگی موقعیت‌های ظریف پیدا كنند.

مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام
این پرسش و پاسخ در ادامه مصاحبه خانم ارسطویی است که بخش اول آن را ذیل داستان ویراستار خانم بادره آورده بودم.
روزگارتان سبز


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر جناب اقای لطف دوست گرامی که همیشه لطفشان شامل حال بنده بوده و هست
ممنون بابت مصاحبه های زیبا و درخوری که ذیل داستان ها می گذارید و همه را خوانده و بهره برده ام
حال نمی دانم نوشته این حقیر مثل اولین کتاب زویا پیرزاد است یا باقی داستانهایشان:D
نقدی هم بر این داستان می زدید بد نبود :">
به هر حال ممنون که اوقات ارزشمندتان را صرف نوشته های بنده می کنید
به امید روزی که خریدار کتابهای شما باشم @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 09:50

نمایش مشخصات ک جعفری تاریخ اشتباه می کند،
من فقط یک انسانم.

اما گهگاه شرر آتش یک هوس
وگاه از پاره شیطانم

گاه مبلغ عروسکی در پشت شیشه
وگاه غذای فاسدی در زباله دانم

اما همیشه، همیشه
لایق تازیانه!
بخدا، به خدا
نیچه هم اشتباه می کند.
من فقط یک انسانم!

به زبان ساده می گویم
تا تو هم بفهمی مادربزرگ:

وقتی از بدو حضورم ،جاروی حیا
به دستم می دهید،
تا بذر عصیان واعتراض را از روحم بزدایم.

وقتی از جنس شب پوششی بر سرم می نهید
وقتی ، به من می آموزید
که تنها رخت چرک دهانها را بشویم،

وقتی از تمام معجونهای این دنیای مدرن پلاسیده پرزرق وبرق،
تنها عروسکی به دستم می نهید،
تا در گهواره آرزوها ورویاهایم برایش لالایی بخوانم،

دیگر چه فرقی می کند، لکاته باشم یا اثیری؟
وقتی که همیشه ، همیشه طعمه ام!


درود بر شهره بانو، دوست هزار دردم
@};-
مرا چه خطاب کردید؟؟
مهربان پر رمز وراز؟؟!!:D

سپاس فراوان برای مهر بیکرانت، که سخاوتمندانه ارزانیم می کنید!
عزیزید! عزیز وبسیار دوست داشتنی!
دم وباز دمهایتان هموار وهمیشگی باد.
پیشکشتان با عشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:48

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تاریخ اشتباه می کند من فقط یک انسانم!!
سلام بر تو غریبه آشنا
مهربان پر رمز و راز !!!آری به این وصف خودم از تو ایمان دارم آنقدر اسرارآمیزی که دوست دارم مانند یک نقشه گنج روزی بتوانم رمزگشاییت کنم بانو
نمی دانم شعری که نوشتی دلنوشته خودت بود یا نه
اما عجیب به داستانم می خورد
بسیار همخوانی داشت با آنچه در فکرم بود از خودم به عنوان زن ، ضعیفه، همدست شیطان، بانو، یا هرآنچه که خطابم می کنند
گاهی که فکر می کنم می بینم نه دین توانست از منِ زن دفاع کند نه فمینیستها نه روشنفکرها نه قانون و نه حتی خود همجنسانم
در خیابان که قدم می زنم ..دخترکم را که به تفریح می برم صحنه هایی از همجنسانم می بینم که از جنسیت خودم شرمم آید
چرا زنها نمی خواهند از انسانیتشان دفاع کنند!! دوران برده داری گذشته ...بشر متمدن شده و قانون مدنی می نویسد حتی برای درختان شهر و گنجشکها!!! اما هنوز که هنوز است بربریت بر ذهنها حاکم است
چه فرقی می کند گیس مرا بکشند و در میان خانه محبوسم کنند که بشور و بپز و بزا یا گیسم را شینیون کنند و دماغم را سربالا که بیا در خیابان و در حد یک مترسک بی مقدار دلربایی کن
راستی زنان کی می خواهند به خود احترام بگذارند
چرا باید در مرز لکاتی و کدبانویی نوسان کنند
ممنونم و بسیار ممنونم که خواندی و نوشتی
برای بودنهایت لحظه ها را اندازه می گیرم@};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 10:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود وعرض ادب و احترام خدمت سرکار خانم کبودوند پور

گاهی چیزی به ذهن آدم خطور می کند آنوقت آدم می نشیند شاخ وبرگش می دهد دست و پایش را مرتب می کند کش و قوسش می دهد و از آن داستانی مقاله ای چیزی می سازد ! چیزی که بر اساس معیارها ساخته شده است در چهار چوب باید ها و نباید های فنی است و کاری است بر اساس اصلوب. چنین کارهایی ممکن است در بوته ی نقد نمره ی قبولی دریافت کند اما الزاما دلنشین نیست . فقط اصولی است و صحیح!
اما گاهی چیزی از دل آدم می گذرد و به قلب آدم خطور می کند آنوقت نه لازم است بنشینی و طرح بزنی و نه لازم است برایش پایه و اساسی بچینی و نه وجین وهرسش کنی خودش رشد می کند می بالد تراوش می شود شکل می گیرد رنگ می شود پرواز می کند و پر می کند محیط را از عطری دلنشین و شامه نواز و آن می شود که می خواهد بشود تو گویی دست و قلم در آفرینش آن گوش به فرمان دل است . چنین کارهایی قطعا در چهارچوبهای رایج نمی گنجد و در بوته ی نقد منتقدان حرفه ای ممکن است نمره ی قبولی نگیرد اما به دل می نشیند و به خواننده و بیننده حس و حال خوب می دهد وانگار جایی دلهارا به هم می رساند .
بنده نه منتقد ادبی ام نه نویسنده ی حرفه ای و برداشتم این است که این داستان شما هرچه بود از جنس دومی بود برای دلها نوشته شده بود و بر احساسها اثر می کرد و همان بود که می خواست باشد .
اگرچه داستان روایت بانویی بود که در اضطراب دفاع از پایان نامه اش در رویا ،سیر و سلوکی عارفانه و شاعرانه در میان مشاهیر بانوان عالم می کند و از بهشت تا زمین سیر افاق و انفس می کند و در این بخش نیز دست پری دارد .

برقرار باشید و مانا@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی ویژه و رسا بر شما استاد گرانقدر و سلطان قلبها و مهربانیها
جناب آقای باران دوست بی پیرایه بگویم که بسیار دوراندیش و صاحب فضیلت هستید که اینچنین تله پاتی قوی با هر داستان و نویسنده اش برقرار می کنید !!!
این داستان یا دلنوشته یا خطخطیها دقیقا دو روز قبل با دیدن صحنه ای و شنیدن یک موسیقی اصیل بر جانم خطور کرد و بر کاغذ نشست.
خسته بودم و دلزده از همجنسان کوته بین و کوته فکر !!
قلب و امتیاز برای مسابقه است نه برای جمع دوستانه سایت داستانک
ممنونم از اینکه خواندید و این همه لطف و رحمت بر آن روا داشتید
کاملا از اعماق دلم برآمده بود و با اینکه موردپسند نقادان قرار نگرفت از نوشتن آن خوشحالم و احساس سبکی می کنم و گو اینکه انجام وظیفه ای بوده یا یک عمل جراحی موفقیت آمیز:D
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

ترانه سرا: افشین یداللهی


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 11:05

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت زیبابود..
میگن زیبارویی که بداند زیبایی اش ماندگارنیست پرستیدنی ست
چه کار زشت واحمقانه ایه ..همین لیفتینگ میفتینگارو میگم
ما خیلی از خواندنتان خوشحال شدیم:*


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی همراه با بوسه آبدار:* (مسواک هم نزدم) بر تو دختر نازنینم
اینکه آذر بیاد و از داستان من تعریف کنه و بگه خوشم اومد یعنی اینکه داستان خیلی توپ بوده در حد تیم ملی که نه در حد جام جهانی و این حرفا;)
خوشحالم خیلی زیاد که تو رو دارم:x :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
از اون نوشته خط اولت هم خیلی خوشم اومد


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:03

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام شهره عزیزم
حس درونی یک زن میتونست خیلی خوب زیبا به تصویر کشیده بشه اگر این جله های ادبی بدون تصویر نبود نقدی میزنم به نقد مریم که خوب گفته بود.
شهره چونان پردیس موعود خوب برای من بگو پردیس موعود چه شکلیه تا من اونو تصور کنم
بند اول داستان :
چشمهایم را باز میکنم داری از حس بینایی استفاده میکنی به من نشون بده اون چیزهایی که داری میبینی
خودم را باغی زیبا میبینم مرحله بعد باغ و توصیف کن مرحله بعد حس زن و بگو اینجاست که داری داستانو صحنه به صحنه جلو میبری
کمر خم میکنم بر نهر اب
نهر زیبایی از کنار درختان میگذرد .خم میشوم ،دستم را توی آب میبرم ،سرد است اما احساس خوبی دارم .
اینجا حس لامسه بکار میبری و من هر لحظه با شخصیت تو حس میگیرم
شهره فکر نکن با استفاده از کلمات ادبی میتونی حس مخاطبتو برانگیخته کنی داستان مقوله ای جدا از شعر یا متن ادبی هست
داستان یعنی تصویر ...
بپیشنهادم اینه بازنویسیش کن
صراحت بنده رو ببخشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:07

سلام خانم ارونی

با این حرفتون اصلا موافق نیستم

مثل اینکه یکی بگه مثل عمر نوح...

حالا باید حتما توضیح داده بشه یا توصیف بشه؟

موفق باشید


@آرش پرتو توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:41

نمایش مشخصات زینب ارونی عمر نوح اگر توصیف نشه تو همون کلمه میمونه
وظیفه داستان نویسه بازی با کلمات او خالق کلمه ها و شخصیتهایی است که میسازه .
داستان یعنی خالق صحنه ها ی تصویری نه ادبی
بله شما حق دارید موافق نباشید
ممنونم


@ زینب ارونی توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:57

دوباره سلام

خانم ارونی یه سری کهن الگو داریم..
که اساسا تو همه ی جا دنیا معروفند و مردم معنی شو و قصه شو و قضیه شو می دونند..

ویکتور هوگو تو بینوایان یه جا میگه : مثل قالی ایرانی..
توصیفم نکرده..چرا ؟ چون تشبیه نیازی به توضیح نداره و خود تشبیه میاد که توضیح بده..
و کلی نمونه دیگر که من نمی خوام بگم چرا که شما بهتر از من می دونید..
و اینکه چخوف میگه:
برام نگو ماه در حال درخشیدن است درخشش نور ماه در شیشه هاي شکسته را به من نشان بده..
زیاد تو کت من نمیره..چرا که مضمون خیلی مهمتره برای من تا فرم و ریخت

موفق باشید


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
من فعلا بغض دارم حرفی برای گفتن ندارم
راستی سلام


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:37

نمایش مشخصات زینب ارونی منو ببخش که بلد نیستم شعر بگم
خسته نباشید بگم
گل بدم یا قلب بدم :( :( :( :( :( :(
اما یه روزی که خودت این داستانو بازویسی کنی و این توصیفهای زیبا رو برای من نشون بدی نه اینکه بگی میفهمی هم بهت گل دادم هم قلب دادم هم خسته نباشید گفتم
اینم یه جور دوست داشتنه باور کن پس بخند مثل همیشه بخند حتی اگر دوستت حرفی زد که دوست نداشتی :x :x :x :x
موفق باشی عزیزم


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور هرگز از آنان که با من موافق بودند چیزی یاد نگرفتم
اینو من نگفتم مارک تواین گفته ولی من تکرارش می کنم.
سلام بر عسل بانوی عزیزم زینب
دیروز می خواستم به جای اینکه بنویسم ممنون از نقدت و این حرفای تکراری برات یه شعر بنویسم ولی شعرم نیومد
درضمن گفته باشم من هیچ داستانی رو بازنویسی نمی کنم:D پس این وسط ویراستار واسه چی پول به جیب می زنه(الکی مثلا من نویسنده ام);)
حالا اون شعر رو برات می نویسم و می گم ئستت طلا که اینقدر به فکر مایی و نگاه تیزبینت را می ستایم
داستان خوبی نبود و با تکماده قبول شدم:(
ببين تمام من شدی اوج صدای من شدی
بت منی شكستمت وقتی خدای من شدی

ببین به يـک نگــاه تــو تمــام مــن خـراب شد
چه كردی با سراب من كه قطره قطره آب شد

به مـاه بوسـه می زنم به كـوه تكـيه می كنم
به من نگاه كن ببين به عـشق تو چه می كنم

منو به دست من بكش به نـام من گنـاه كن
اگـر مـن اشتبـاهتم هـميشـه اشتبـاه كن

نگو به مـن گنـاه تـو به پای مـن حسـاب نيست
كه از تو آرزوی من به جز همين عذاب نيست

هنوز می پـرستمت هنوز مـاه من تـويی
هنوز مـومنـم ببين تـنهــا گنـاه من تـويی
:x :x :x :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط زینب ارونی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 11:39

نمایش مشخصات زینب ارونی عزیزم شعر قشنگی بود مثل خودت ارام زیبا و مهربان
ترسیدم تو هم مثل بقیه از دستم ناراحت بشی .دلم نمیخواد دوستان از دستم ناراحت بشن .مخصوصا شما
ویراستارها تو کشور ما خیلی کم کار هستند .من رمانمو شش سال پیش فرستادم به امید اینکه ویراستار اونو ویرایش کنه اما همانطور چاپ کرد شاید به خاط همونه حساس شدم :( :( :( :( :( :( :(
سه سال طول کشید تا منتشر بشه اونم بدون ویرایش
اون موقع زیاد به قوانین وابسته نبودم اما الان که رمان سومم رو مینویسم خیلی حساس تر شدم و این حس بهتری رو در من به وجود میاره
بازم بابت شعر زیبایت ممنونم بانو جانم@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دوستت دارم
هر روز بیشتر از دیروز
امیدوارم همیشه سلامت و پیروز باشی@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 19:57

دینگ دینگ...صاایران:D


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور بعد از بررسی های فراوان متوجه شدم نه تنها هیچ جمله ای در وصف داستان نگفتین بلکه قلب هم ندادین
واقعا که x-(
دفعه دیگه پاتونو توی کافی شاپ من بذارین قلم پااااااا نه !قلم داستان نویسیم رو خورد می کنم:D :D
سلام
خسته ام که باشین به من چه[-( [-(


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:42

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام:* :* :* :* :*
شما همیشه حرف نداری اما اینبار اگه اجازه بدید...
پیامش اونقدر خوب بود که ادم زیاد به کاستی هاش دقت نمیکرد چون از پارگراف اول که توصیف باغ رو اوردید و معلوم شد که خواب بوده توجه کردیم تا هدف نویسنده مشخص بشه اما هرچند که شما توصیفات ادبی زیبایی اوردید اما یه کم زیادی بود...جوری که اذیت کرد .
یعنی نباید اونقدر ادبی مینوشتید که بعد از اون جمله دفاع از پایان نامه و لیفتینگو ...اینجور چیزها بهش نخوره
جوری شد که من حس کردم شما این متن رو دم صبح که ادم زیاد احساساتی میشه نوشتید و برای این که تبدیل بهداستان بشه تیکه اخر رو بهش اضافه کردید
پرحرفی من رو ببخشید
تا یادم نرفته اینم یه ماچ درست حسابی:* :* :* :* :* :* :* :*
شاد باشید و همیشه بنویسید


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیز دلم
ممنون که خوندی و برام نوشتی و نقد کردی
آره حق با شماست اولش و آخرش به هم نمی خورد مثل آقایی که کت شلوار رو با کتونی چینی پوشیده:D
دوستت دارم :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: bahar   ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 12:44

سلام داستانی زیبا با سبک خاص...بسیار زیبا....
ازتون خواهشی دارم...که داستان اخر من شیطان و حوا رو بخونید...دوست دارم نظرتونو بدونم...ممنون


@bahar توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بهار عزیزم
قبل از اینکه بگی رفتم و داستانت رو خوندم و کلی هم تعریف کردم
ممنونم بابت خوانش و خوشحالم از آشنایی با تو بانوی جوان@};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی زارع   ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 13:33

می بخشید اما هرچه سعی کردم نتوانستم بیشتر از چند سطر بخوانم. زبان کار اذیتم می کرد. راستش یاد شاملو ی عزیز افتادم و تا حدودی ترجمه ی نجف دریابندری از "پیامبر و دیوانه"
فکر نمی کنم داستانی با زبانی تا این حد کلاسیک ، امروزه بتواند مخاطبی جذب بکند. البته این راهم باید گفت که مخاطب هوشیار زبان هر نوشته را با زمان کتابت آن تطبیق می دهد.هیچ مخاطب عاقلی حافظ را به خاطر زبان کهنش کنار نمی گذارد. اما من معتقدم در این زمان به زبان حافظ نوشتن عینِ "بازگشت ادبی"ست.
(کمتر اندیشه هایی نو را می توان یافت که در زبانی با واژه ها و عناصر کلاسیک تزریق شده باشد-اما به هرحال وجود دارند-)


@علی زارع توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 13:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :)


@علی زارع توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خوشحالم شما و نظرتون رو در صفحه داستان خودم می بینم
جسارتا این نوع نگارش چی کم داره نسبت به نگارشهای نوین!!
تفاوت سلیقه در همه ادوار بوده و هست
مگه میشه توی دنیای امروز که همه جین می پوشند کت و شلوار رو کنار بزارند.. یا موسیقی رپ که مد شده موسیقی کلاسیک فراموش بشه
نه نمی شه
باز هم عذر می خام @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی زارع   ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 02:42

نگارش های نوین!
بحث سر زبان است خانم کبودوندپور عزیز
بگذارید بنا را بگذاریم به مقایسه(اما از آنجا که داستان را به جهت طولانی شدن کامنت نمی توان نوشت از شعر استفاده می کنم)

گو : نامِ ما ز یاد به عمدا چه می بری؟
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما
(حافظ)


چه شوم جز شدن فقط از جبـر
چه کنم؟ جز کنم فـقط بیخود
«صفر درصد» برای خود عددی ست
احتمالی که واقـعا ً می شد!!

احتــمالی که کامپیوترها
سعی کردی محاسبات کنم
سعی کردم خطوط، پاره شوم
خواستم واقعا ً صدات کنم
(مهدی موسوی)

در اینجا-با کنار گذاشتن ترانه(زبان محاوره)- در زبان نوشتار با دو گونه ی مختلف رو به روایم.

فرض کنید شاعر بیت زیر نیما نیست.(فرض کنید دیروز بنده چنین چیزی نوشته ام):
آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهریار می‌داند چیست
(نیما)

آیا نوشتن چیزی با این زبان، "بازگشت ادبی " را در ذهن شما تداعی نمی کند؟
(البته آن شعر هم که از موسوی گذاشتم شعری ست که هم در فضا و هم در زبان کاملا جلو تر از شعر امروز است اما باید در نظر داشت که چنین شعرایی روز به روز در حال افزایش اند)
مشکل از آنجایی شروع می شود که معیار را نئوکلاسیک قرار بدهیم آن وقت تفاوتش با کلاسیک فقط وارد شدن چند واژه است. اما اگر معیار پست مدرن باشد...
نمی دانم این را کجا می خواندم که: آثار پست مدرنی هست که به سبب پیچیدگی های زبانی امکان ترجمه اش وجود ندارد.

(اینها را نوشتم چون شما پرسیدید و گرنه به قول کدکنی عزیز:)

«از قدیم همیشه دو نظریه درباره ی زبان شعر وجود داشته است که بعضی می گفته اند:"زبان روز" باید زبان شعر باشد و عده ای هم عقیده داشته اند "زبان روز" هرگز نمی تواند تبدیل به زبان شعر شود.»
(رستاخیز کلمات)
حال با پیشرفت سریع و روز به روز زبان در حوضه ی داستان همین اتفاق برای داستان افتاده و عده ای در مقوله ی زبان پایبند اند به گذشته و قشری هم پایبند به امروز. (البته تجربه نشان داده که مردم با پیشرفت های سریع ، خیلی کند مطابق می شوند اما با ماندن و درجا زدن در وضعیت فعلی هم نمی سازند. اینجاست که افرادی که زبانی مابین کلاسیک و پیشرو را انتخاب می کنند برای مدتی با استقبال عمومی بیشتری رو به رو خواهند شد.)
اما یک سوال : روز به روز علاقه ی مردم به کدام بیشتر و از کدام کمتر می شود ؟
رپ یا کلاسیک؟
کلاسیک یا پست مدرن؟


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 14:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.خوبین عایا؟
داستان خوبی بود..توصیفات اولش اوف بود...دوست داشتم... :)
شاد باشین.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 16:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عزیزدل خواهر
خوشحال و شاد و خندانم وقتی زیارتت می کنم دختر آذری _ اروپایی سایت
مهربان و شوخ طبع و بزنم به تخته زیبارو;)
ممنونم که از این همه توصیفات اوووف خوشت اومده
ما را در آن گوشه موشه های ذهن زیبایت همیشه نگاه دار و فراموشمان مکن:* :* :*


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 16:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راستی یه وق فک نکنی ما انگلیسی بلد نیستیم ها
I kiss you from far far away:* @};- @};- @};-


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 14:38

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر شهره خانم عزيز !
سلام و درود برشما و قلم روانتان!
داستان عالي بود ولي از نظر من زياد خلاصه شده بود !!!
:) :) :) :*


@مرضيه اسلامي مهر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مرضیه عزیزم
ممنون که اینجا تشریف آوردین و خواندین و نظر نوشتین
خلاصه و ابتر هم بود قبول دارم;)
شاد باشین@};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 14:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من توصیف های زیبای داستان یا اون خواب را دوست داشتم. قشنگ بود. :x @};-


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم سکوت
ممنون از شما@};- @};- @};- @};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:52

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر سرکارخانم شهره کبودنوندپور گرامی و بزرگوار
خیلی دوست دارم فرصت باشه کمی تفصیلی داستان منسجم و نقاشی آبرنگ شما را از ذهن خودم انعکاس بدم
اما حیف که نه توفیق یار است و نه فرصت بار.
قعطعا اگر کارهای شما کنار هم قرار بگیرد و بین آنها چند نمونه انتخاب شود این یکی از آنهاست.
حتی اگر بین منتخب ها هم دست به انتخاب زده شود معلوم نیست انتخاب این نباشد!
توصیف وقتی تبیین ذات موضوع را برمی تابد نه تنها توصیف که تصویر آن است.
توصیف های شما در این داستان از این جنس است.
ای بمیری ناتوانی و کم فرصتی که کام ما تلخ و تاریک کرده ای!
البته فراموش نکنم که ذوق و حس شاعرانگی نمکینی لذت رنگ ها را دوچندان کرده.
ببخشید
شاد سلامت و سربلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای عمیدی بزرگوار
ممنونم که همیشه ما را با نظر بلندتان مورد لطف و سخاوت خویش قرار می دهید
امیدوارم همانطور باشد که شما می فرمایید
در پناه ایزد سبز باشید و شکوفا@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم کبودوندپور
توصیفات داستان رو خیلی دوست داشتم
داستان قشنگی بود
کاش روزی بیاد که...
خسته نباشید خانم @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مژگان نازنینم
ممنونم که این همه تعریف کردی و برایم نوشتی مهربانانه
همیشه شاد باشی و سلامت
:x :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 15:56

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام بر شهره کبودوند
می بینم که دس از دلت برداشته ای و قلمو به امون خدا گذاشته ای و بازم بیس کاشته ای ؟!!
خوشم اومد از کلیتش اما اسمشو بیشتر تر ! بعله اسمش خعلی باحال بود !!

چاق باشی


@فرهاد کوهکن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر کوهکن کوههای کرمانشاه
نمی دونم چرا به کامنت شما و اسم شما می رسم ادبیاتم فرق می کنه;) و این یعنی اینکه شما دوست متفاوتی برای من هستید
سپاس از اینکه گفتی بیس کاشتی ولی از نظر هیات داوران تجدید شدم:D
دلنوشته ای بود که در این روزهای اخیر که از لابلای دالان و چین و چروکهای مغزم عبور کرد
خوشحالم این روزها شما و داستانه و نظراتتون رو در سایت می بینم
سرافراز باشید و محکم چون بیستون@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 17:01

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام بربانوشهره ی نویسنده ی فعال
من داستانای قبلیتونو خیلی بیشترازاین دوس داشتم!
این داستانم پایانشوبیشتر دوس داشتم...
شروعشم زیاددوس نداشتم شبیه متن ادبی شده بود
ولی درکل دوس داشتم
چقد دوس داشتم نداشتم گفتم!
راستی خودتونم خیلی دوس دارم

@};-


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه جانم
دوست داشتم هم نظراتتو هم خودتو
آره خیلی دوست داشتم;)
دوستدار شما :x :x :x @};- @};- @};- و ارادتمند


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 18:09

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی چشمها می گشایم.پاها می اندازم.یم دوم یم من بودن است و پس یم اول بی معنا می شود.درود بر تو بانوی خوش اخلاق. می بینم که وسعت داستانها در در گفتار بعد وسیعی یافته. من قصد ندارم بکارت نگاهت را زایل نمایم. اما چه خوب بود ضمن این همه توصیف خوب و ستودنی که کمی به حدیث نفس هم شباهت داشت نویسنده که در روح زمانه خویش غرق بود گذشته و آمال و آرزو و آتی را در نطفه خفه نمی کرد و منطقه جغرافیا را هم مثل ادبیاتش ستودنی مینمود. با اینهمه نثر زیبایت در حد ستایش است. و باورم نمی شود که انقدر آدم بزرگی شدی در این سایت.خانم کبودوند نازنین شخصیت را بی هدف در داستان رها نکن. سعی کن به او هدف بخورانی .هدف نیز کنش و واکنش است. در واقع اراده فرمانده کنش ها و واکنش ها است.زیبا بود. تبریک می گم. لذت بردم.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما معلم ادبیات و داستان نویسی پارسی
خیلی سخت گیرید و من دوست دارم سختگیر باشید
این روزها "بالاخره" شده ملکه ذهنم و هیچوقت این کلمه رو به کار نمی برم و جمع عربی و همه تذکرات به جایتان
ولی خوب مشکل نگارشی همیشه هست متاسفانه
درمورد شخصیت حق با شماست روش فکر می کنم
تقدیم به شما با ارادت@};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 18:32

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
داستان پر توصیفی از زنی زیبا بود. زنی که آخر داستان زیبایی دیگری می خواست. این خواست زنان بزرگه و سبب ماندگاریشون در یادها میشه.
عالی بود.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:37

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای حشمتی فر گرامی
هر بار کامنتهای شما را ذیل داستانهایم می بینم انرژی مثبت می گیرم از نظر صادقانه تون و تعریفهاتون
ممنونم که خواندید و برایم نوشتید
همیشه سلامت و قلمتارن روان@};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 19:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیزم
تا رسیدم خانه بی تردید قلبی تقدیمت کردم چون میدانم همیشه در نوشته هایت چیزی ارزشمند حتی ورای واژگان به آدم میدهی که ادم مشتاقست یک قلب واقعی تقدیمت کند اما چه کنم که اینجا همه چیزیش مجازیست.
همۀ نوشته هایت زیباست اما آنچه سرم را به تعظیم در برابرت خم میکند، نگاه پاک و لطافت روحت است. نیدانم که درونت بهشتی است که نمیتوانی پنهانش کنی. پس هر چه خواستی بنویس حتی اگر داستان نباشد چون عطرش دامنمان را سبز خواهد کرد. قلمت را هرطور که خواستی برقصان تا در این دنیای سیاه و آلوده از نور و پاکی بشنویم.
سپاس برای تمام خوبیها و پاکیهایت مهربان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی پر و پیمون به دوست خودم خانوم دکتر
ولی کار خوبی نمی کنی عزیزجونم اول بخون بعد قلب بده:D
این مایه مباهاته که چنین اندیشه ای از من در ذهن زیبای شما حک شده
آزاده عزیزم واقعا دوست داشتم زیارتت کنم از نزدیک
نویسندگی کار من نیست یا لااقل راه درازه ولی حق با توست دوست دارم زیبا بنویسم و دلم به زیبایی علاقه شدیدی دارد حتی دوست دارم زشتیها را از جنبه زیبایش بنگرم
ممنونم از این همه مهربانی و نگاه سخاوتمندانه نارنینم :x :x :x :x :x :x :x :x :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 10:00

نمایش مشخصات آزاده اسلامی عزیزم داستان زیبایتان را خواندم قبل ازینکه کامنت بذارم قلب دادم
1- دادن قلب
2- خواندن داستان
3- کامنت گذاشتن

@};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :* :*


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 10:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :* :* :* :* :x :x :x :x


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 19:24

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شهره ی عزیزم
من نه قصد دارم تعریف الکی کنم نه نقد ...
چون نقد را دوستان به دقت و با ظرافت بیان کردند
جایی اشاره داشتید داستان باید به دل بنشید ..و این داستان به دلم نشست حرفهای زیادی واسه گفتن داشت
عالی بود شهره جانم
قلمت سبز ...موفق باشی@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای مهربان و آرامم
ممنون از اینکه همیشه برام پیام های زیبا و پرانرژی می نویسی و بسیار سپاسگذارم از نگاه زیبایت
در پناه خداوند روزهای خوبی را برایت آرزو دارم:x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 08:11

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، شهره کبودوند

دیروز رفته بودم تو پارک داشتم قدم می زدم، یهو دیدم یه نفر داره تو چمن ها راه میره، ..... ولش کن،....

میگم، یا من بی ذوق و بی سلیقه شدم، و، یا...... اینم ولش کن،....

میگم چه هوای خوبی،!!! چه آسمون صافی، چه پری، چه دمی، عجب پایی،!!!....

راستی، خسته نباشید


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 09:33

سلام عمو

یهو میای ......یهو میری.........اصلا معلوم هست چه خبره؟؟!!

:D :D

شما هم خسته نباشید


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 13:34

نمایش مشخصات محمود لچی نانی میرم
برمی گردم


@محمود لچی نانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 15:17

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر آرش پرتو
میگن ده دقیقه اول فیلم نشون میده که ارزش دیدن داره، یا نه، داستان هم، پنج خط اولش نشون میده که ارزش خوندن داره، یا نه،....
راستش فرصت می کنم میام تو سایت تا یه داستان خوندنی بخونم، اما هنوز چند خط اول داستان ها رو که می خونم، فراری میشم، البته، شاید هم دلیلش بد سلیقگی خودم باشه، نمی دونم،


@محمود لچی نانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 15:30

نمایش مشخصات محمود لچی نانی نصف نوشته ها که شده دعا و نیایش و راز و نیاز با خدا، یه سری هم که شعر می نویسن، بعضی ها هم که خاطره های صد تا یه غاز خودشون و میزارن اینجا، یه چند تایی هم که داستان بی محتوای خودشون رو میخان الکی پر مغز نشون بدن، اخه گربه ای که مایع سیاه از دهنش بیرون میاد، گربه ای که تو سطل زباله دمبال اشغال می گرده، گربه ای که میره تو دست و پای دخترک و اونو میترسونه،...... ای بابا، از دست این گربه ها !!!!!!!!


@محمود لچی نانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 19:52

سلام عمو

زیادی سخت میگیرین

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:45

نمایش مشخصات محمود لچی نانی اتفاقا منم میخاستم بهت بگم:
خسته نباشید، آره


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 10:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر برادر عزیز و اسرار آمیز خودم
می گم الان دارم تار می بینم صفحه کلید رو... هم اشکم دراومده هم سرم گیج می ره
این جملات تلگرافی یعنی چی آقای لچی نانی :( حالا گفتم مثل شرلوک هلمز باهوشم ولی نه تا این حد
خوب خوشتون نیومده صاف و پوست کنده بگین من که ناراحت نمی شم =(( =((
شما بی سلیقه!!؟؟؟
نفرمایید هنرمند ایراد از کار بنده بوده
حالا تو چمنها کیو دیدیدن؟:D
از دستتون هم یه کوچولو دلخورم دوست داشتم یه جمله بهتون بگم
سنگ هر کسی رو به سینه زدم همان سنگ را برداشت و بر سرم زد
آخیی دلم خنک شد:"> :">


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 13:34

نمایش مشخصات محمود لچی نانی میرم
آره، بر می گردم


@محمود لچی نانی توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 15:25

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دوباره بر شما
با من از دلخوری حرف نزن که، اصلا به من نمیاد،
تا حالا به کسی اجازه ندادم ازم دلخور باشه، پس، آره بگو چرا،؟
دلیلت باید خیلی محکم باشه،


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی آخر هفته ای
بر حسب اتفاق من هم امکان نداره به این زودیها از دست کسی دلخور شم
دلیلش هم برای شما نه ولی برای خودم محکمه
در ضمن دل خودمه دوست داره بگیره
اول اینکه نمی دونم چرا اوضاع قمر در عقرب سال 94 نمی خاد تموم شه و شما دوباره به سایت علاقمند شید اونقدر پیغام و دعوتنامه رسمی و غیر رسمی با امضاهای مختلف فرستادیم خسته شدیم
اگه داستانهای ما رو دوست ندارین اشکالی نداره ولی باید بگین کجاشو
مثلا( ولش کن )یعنی چی؟:(
خیلیها نقدتون رو دوست ندارن ولی باید بدونید اون بعضیها ما نیستیم;)
خوب تا اینجا شد دو تا دلیل یکی غیبت طولانی و غیر مجاز و یکی هم در لفافه نقد کردن:D
و اما سومی اینجا نمی گم
شاید وقتی دیگر:-/ =(( =(( =((
خلاصه اون سنگه بدجوری خورده به سرم


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راستی
هرگز یادم نمیاد که با کلمات بازی کرده باشم
هرآنچه نوشته ام شعر...و...ور...داستان......و نوول همه را از جوهر درونم گرفته ام
ولی خوب این آمریکا نمی خاد توافق کنه :D :D
خودم هم نفهمیدم چی گفتم
برم سراغ آشپزی
:D


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 02:05

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و راستی،

نوشته های شما، همچون خود شما، برای من محترم هستید، و هرگز به چون شمایی بی احترامی، نکرده، نه می کنم، و نه، خاهم کرد، آره مطمئن باشید،


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 09:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام صبح اول خردادی شمابخیر
هرگز ندیده و نمی بینم که شما به من یا کس دیگری بی احترامی کرده باشید
سعه صدر و بزرگواریتون رو قبلا دیدم و هنوز می بینم...و ثابت شده
برای من متفاوت هستید خودتون بهتر می دونید بقیه هم می دونن

روزهایتان پر از شادی و پیروزی
@};- @};- @};-
دستهایم شاید رستنگاه خوبی نباشد لیک همیشه پر است از عطر خالص دوستی و ووفا که بر بال قاصدکهامی نشانم و به منزلگه یک یک دوستانم می فرستم تا بدانند من کویر هم که باشم .. باغ بودن آرزویم است


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 10:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دقت کردین ما سه نفر این دفعه چقدر خشک و جدی شدیم!!!!!
عجیب نیست؟!!
واااایی اصلا نمی تونم رسمی باشم:D


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 12:49

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بانو جانم جان
اصن نگران نباشید
این یه دوره ایه همه میگزروننش
واس عمو هم میگذره


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 12:38

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض احترام ! بنده اصولن وقتی در مقابل این بوستانِ بازی های زبانی قرار می گیرم ، بخواهم یا نخواهم ، محو می شوم ! دست خودم هم نیست . از دست این عقل سراپا بنده ی احساس !
اما خب ، همانطور که در نظرات آمده ، این جلوه سازی ها ، باید در خدمت داستان باشد ، نه بر عکس .
در هر حال خیلی خوب بود . قلمتان پرتوان !
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای محدثی گرامی و بزرگوار
بسیار منتظر نظرتون بودم و خوشحالم که محو داستانواره ای کاملا احساسی شدید و به بنده افتخار دادین
امیدوارم قلم همیشه در اختیار اندیشه های پاک، آموزنده و پرثمر باشد تا شاید راهی را بگشاید نه ببندد
همیشه برقرار و در پناه ایزد@};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 22:35

متاسفانه دنیای امروز، زن کالا یی شده لوکس مادران نسل ما نه مادری می دانند نه زن بودن را ،دلبرکانی هستند در ویترین خیابانها و بازیچه دست کلینیکها و هوسپرستان به دختران جوان ما یاد داده اند تا زیبایی نخری ، خریداری نداری!!حس زیبایی در وجود زن نهاده شده و این فطرت را هیچ زنی پایمال نمی کند و نباید هم بکند..اصلا دلبری کار زن است نه مومنم نه متعصب!! دوست دارم آرایش را، لباس زیبا و حتی لاک روی ناخن را ،من هم زنم و از این بابت به خودم می بالم ،اما اولویتم نیست ..اولویت من در زندگی زن بودن نیست انسان بودن است . با عقیده شما کاملا موافقم . و به زیبایی و دقیق شرایط امروز را بیان کردید . عکس پروفایلی که می بینید از کارهای خودم است . رشته من نقاشی است . در نقاشی هایم زنهای نیمه برهنه که به قول شما با این کار دلبری می کنند را تغییر و به زبان عامیانه ************ می کنم . همانطور که در دنیای دیگر مشاهده کردید ، نگاه خودم را به زن بیان کردم . برعکس بسیاری من زنان قوی ، باهوش ، و استفاده به جا از زیبایی و دلبریشان ، دوست دارم .من از اینکه در دنیای امروز به خصوص در غرب ، از اینکه با زنان مانند عروسک و کالای قابل خریداری برخورد می کنند . ناراحتم. نوشته زیبا وعالی . ایرادات را هم بقیه دوستان گفتند. در قسمت بیست و ششم شما را زیارت نکردم . دلخوری ندارید که؟:-/ @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 23:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای ناصرالملکی بزرگوار
منتظرتون بودم شدید
چون بد عادت شدم...ممنون از اینکه خواندین و همراهی کردین....چه جالب که شما نقاشید و اون نقاشیتون هم بی نظیره
چندی پیش به دوستی گفتم اکثر نویسنده های سایت نقاش هستند و این نشان دهنده اینه که نقاشان به دلیل نگاه تیزبینشان داستان نویسهای خوبی می شوند
در مورد تیگرا باور کنید شماره داستانها از دستم در رفته ماشالله ;) و فکر کردم خوندم
حتما خدمت خواهم رسید
روزهایتان پر از رنگ و نقش و شادی@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 23:04

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

انسان -فراموشکار ومغرور خلق شده .پس این تقریبا دست خود آدم نیست ژنتیک است .ولی کمی کنترل شاید لازم باشه.اشاره ی زیبایی به رشد وتکامل انسان داشتید

لذت بردم

@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 23:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد گرانقدر
ممنونم که همیشه ما را از الطاف بی پایانتان محروم نمی کنید
پیروز و سلامت در پناه ایزد@};- @};- @};-


نام: مینا موتمنی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 18:17

با عرض سلام به همه دوستان خصوص خانم شهره تقریبا بیش از دو ماه است که نه داستانی روی سایت گذاشتم و نه کامنتی البته هر روز سر به سایت میزنم وکارهای عزیزان را دنبال می کنم . اما داستان خوب اول من را یاد افسانه نارسیس می اتدازد الهه ای که از بس شیفته تصویر خود در اب می شود که خود را به اب می اندازد و غرق می شود. و بر این پایه فروید نظریه نارسیسیم یعتی خود شیفتگی را بیان می دارد. به نظر حقیر ما خانم ها کم وبیش میزانی از نارسیسیم در وجودمان هست. یک بار در ارایشگاه به چهره زنان زمانیکه کارشان تمام میشد وبه اینه نگاه می کردند دقت کردم . به خودم گفتم والله ما زنان به غیر از خودمان عاشق هیچ کس نمی شویم . مردان را می خواهیم که عاشقمان شوند نه عاشقشان شویم .


@مینا موتمنی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 19:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم موتمنی عزیزم
اسمتون رو گاهی در ذیل داستانها می بینم خوشحال می شم که هنوز به سایت سر می زنید اما به مانند ستاره سهیل
دلتگت بودم بسی بی تعارف
نظر روانشناسه زیبا و کامل شما مکمل داستانم بود....دقیقا همینطوره که می فرمایید...در بین دوستان و همکاران متوجه این قضیه شدم دقیقا قصد زنان امروز دلربایی است و افسوس ذره ای عشق لیلا و عذرایی نسبت به همسر یا معشوق یا هرچیز دیگر در وجودشان نیست...
شاید باورتون نشه بنده برای روز عروسیم آرایشگاه نرفتم هرچی که روی صورتم کار کردم هنر خودم بود :D
به تعداد انگشتان دستم آرایشگاه رفتم و از محیط آن متنفرم ولی با این حال به آرایش و شیکپوشی علاقه دارم ولی دوست ندارم مثل رعنا باشم (زیبای احمق)
متاسفانه خودآرایی و دلبری در بین مردان جوان هم رواج یافته و این فاجعه بزرگی است
سپاس از حضورت
خوشحالم کردین@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 20:04

سلام بر نازنینم شهره جون...
عالی بود خانمم...دستت دردنکنه.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 19:32

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت منو احساساتم
یوهویی
:x


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 19:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عاشقتم نفس :* :* اینم یه بوس یهویی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.