خدا و کشیش

برگرفته از داستانی شفاهی که در کودکی شنیدم...

جوان: -پدر پشیمانم ، از همه کارهای ناشایستی که کرده ام، می دانم که دیگران مرا نخواهند بخشید ولی از امروز پیمان بسته ام شروع کنم.. آنچه که خدایم خواست آن باشم.

(بادی وزید و یکی از شمعهای کلیسا خاموش شد)
کشیش :- جوان، ظلمی که تو در حق خود کردی بخشودنی نیست. عمرت را به عیاشی و شرابخواری و عربده کشی بر باد دادی، مادرت را دق مرگ کردی و دامن دخترکان را لکه دار...چگونه از خدایم بخواهم ..چگونه؟

-باید راهی باشد.. گفتم که پشیمانم. نورش را در قلبم حس می کنم. او بود که صدایم زد وگرنه مرا چه به دیر و کلیسا.!
پدر مهربان تو میانجی باش ،تو با او صحبت کن تا زین پس واله و شیدای آنی باشم که روحم را نوازش داد و مرا از میان چاه هوس بیرون کشید همچون یوسف..
_ جوانک !چگونه به خود شهامت دادی که خود را همچون یوسف بیابی!. یوسف پیامبر الهی بود که برادرانش بر او ستم روا داشتند. اما تو غرق در سیاهی و تباهی چگونه خود را مستحق بخشایش می دانی؟
از دیر خارج شو و بیش از این روح القدس را با دیوانگیهایت مرنجان
(اشک از چشمان جوان سرازیر شد صدایش لرزید )
-گویا هیچ راهی نیست...
(پدر روحانی عصایش را برزمین کوبید)
_اگر پروردگار تو راببخشاید مانند این است که عصای خشکیده من شکوفه کند

گویند سالهاست مردی دیوانه در دشت سماکنان با خدایش عشقبازی می کند و از شهریان گریزان است
کشیش هرگز نتوانست او را بیابد و پیغام خدایش را به او برساند.چرا که سحرگاهان عصایش شکوفه کرده بود....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,محمد علی ناصرالملکی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نعیمه میرزاعلی (6/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (7/9/1393),احمد دولت آبادی (7/9/1393),زهرابادره (7/9/1393),آرمیتا مولوی (7/9/1393), ک جعفری (7/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (7/9/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (7/9/1393), ناصرباران دوست (7/9/1393), ک جعفری (8/9/1393),مهشید سلیمی نبی (8/9/1393),محمد اکبری هشترودی (9/9/1393),شهره کبودوندپور (10/9/1393),علی خدادوست (11/9/1393),شهره کبودوندپور (12/9/1393),شهره کبودوندپور (19/9/1393),شهره کبودوندپور (3/10/1393),محسن مردانی (7/10/1393),شهره کبودوندپور (13/11/1393),شهره کبودوندپور (12/12/1393),اذرمهرصداقت (28/12/1393),شهره کبودوندپور (6/2/1394),م.ماندگار (11/3/1394),شهره کبودوندپور (16/3/1394),آرمیتا مولوی (19/3/1394),آرش پرتو (19/3/1394),حسین روحانی (19/3/1394),آزاده اسلامی (19/3/1394),م.فرياد (20/3/1394),عطیه امیری (20/3/1394),شهره کبودوندپور (20/3/1394),ف. سکوت (20/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (20/3/1394),سارینا معالی (18/6/1394),شهره کبودوندپور (21/8/1394),شهره کبودوندپور (26/10/1394),همایون به آیین (26/10/1394),سحر ذاکری (26/10/1394),زهرا بانو (7/11/1394),شهره کبودوندپور (10/5/1395),الف.اندیشه (10/5/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),

نقطه نظرات

نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 07:57

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. از لحاظ ادبی و پردازش مشکلی نبود ولی از لحاظ محتوی چرا. آخه مگه آخون و کشیش کیه که بخواد وساطت کنه؟ همه چیز رو به همه چیز ربط ندیم. بابا دوره خرافات گذشته ها.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور   ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 17:35

درود بی کران بر شما و ممنون از نقدتون
دقیقا حق با شماست و در انتهای داستان خداوند ثابت کرد که کشیش کاره ای نیست
این رسم مسیحیت جالب و مضحک است که اعترافاتشان را نزد کشیش می برند!!!


نام: زهرابادره   ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 08:30

سلام عزیزم
خدا در قلب ها روان می شود
وقتی که صاف می شود
قلم تان مانا و پرقدرت @};- @};-


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 20:47

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام .
داستان قشنگی بو د .
شاد وسربلند باشید .


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 23:48

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام
زیبا بود.
مسیح غرق اوصاف جمالی خدا بود و رئوف بود. خدایش نیز رافت کرد و عصا را به سبزه تبدیل کرد. موسی جلالی بود و خدایش نیز جلالی بود، عصایش به اژدها تبدیل شد. پیامبر اسلام غرق در تمام اوصاف جلالی و جمالی حق بود.ازینرو در قرآن هم آیات قهر هست هم آیات لطف الهی.به تعبیری شاید عصای رسول اسلام تبدیل ب قلم شد(و النون.والقلم مایسطرون)
داستانها برآمده از حقایق هستند.کار هنرمند اینست که در داستانهای اینچنینی حقیقتی تازه .کشف و یا خلق کند .
ممنونم شهره جان دوست متعهد و مهربانم
@};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط م.فرياد Members  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 03:07

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
مسيح يكي از چهار انسانيست كه عاشقانه دوستش دارم@};-
@};- ن. والقلم و مايسطرون@};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 20 خرداد 1394 - 09:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر یار سفر کرده ام
ممنون که در سفر و خستگی بعد از سفر به یادمان بودید و بسیار ممنون که برایم از مسیح نوشتی
دوستدار شما بوده و هستم:x @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 خرداد 1394 - 03:03

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستان قشنگ و تكان دهنده اي بود ولي مگه قلباي سنگي تكان مي خورن از جاشون؟!@};-
ميگن مرد جواني اومد پيش پيغمبر و گفت: گناهي مرتكب شده ام كه خيلي بزرگ است. پيغمبر گفت خدا مي بخشايد. جوان گفت: حتي اگر گناهم از صحراها بزرگتر باشد؟!.... پيغمبر گفت: آري........... جوان گفت: حتي اگر از صحراها و كوهها بزرگتر باشد؟!... پيغمبر گفت: آري.... جوان گفت: حتي اگر از صحراها و كوهها و درياها بزرگتر باشد؟!... پيغمبر گفت: آري.... جوان گفت: حتي اگر از صحراها و كوهها و درياها و آسمانها بزرگتر باشد؟!... در اين هنگام پيغمبر به جوان گفت: گناه تو بزرگتر است يا خدا؟!... جوان گفت: خدا!... پيغمبر گفت: پس مي بخشايد@};-
(مفهوم كلي داستان همين بود و البته گناه جوان واقعا بزرگ بود كه نيازي به ذكر آن در اينجا نيست ولي جوان، سرانجام بخشيده شد و به محض بخشيده شدن، دار فاني را وداع گفت و پاك از دنيا رفت. ببخشيد اگه الفاظ دقيق داستان رو رعايت نكردم. متأسفانه در اين لحظه امكان درج متن دقيق و سند داستان برايم نيست)@};-
راستي!
هميشه دوست داشتم جاي اون شبان زمان حضرت موسي بودم البته قبل از اين كه موسي بهش ضد حال بزنه:)
‹‹نيايش››
كجايي اي تمام لحظه هايم در تو خاكستر؟
كجايي اي تو در باغ دلم از هر بَري برتر؟
كجايي اي كه طغيان مي كني در جوي رگهايم شباهنگام؟
كجايي اي كه در هر قصه ام هستي تو از آغاز تا انجام؟
كجايي اي كه ابراهيم قلبم خيل اسماعيلها را سوي قربانگاهت آورده؟
كجايي اي به امّيد تو در زندان تن، روح پريشانم تمام عمر سركرده؟
كجايي اي مرا از خاطر آئينه ها برده؟
من از آن توام، هرلحظه، هرجا، زنده يا مرده...(م.فرياد)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
بخشيد خيلي پرچونگي كردم:)
تازه كامنتم دو برابر اين بود! نصفشو پاك كردم! گفتم درسته كه شب درازست و قلندر بيدار، ولي آخه مردم چه گناهي كردن؟!:(


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 20 خرداد 1394 - 09:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما برادر بزرگوار
من هرچه خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می کنم
ممنون که می خوانید مرا و مینویسید برایم آن هم این همه
مایه بسی خوشحالی و افتخار است
راستش من و همسرم مسیح را خیلی دوست داریم
مسیح به واقع پیامبر عشق و محبت بود
در پناه خدای مسیح و محمد همیشه پر زفریاد حقیقت باشید@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 خرداد 1394 - 09:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، داستان خیلی جالبی بود.
چه بسیار معجزه ها که با اگر و مگر ما برای اثبات حقیقتی که خود با اصرار حقیقت می دانیم، اتفاق می افتد و ما کور هستیم و نمی فهمیم که چه نادانیم و هیچ از حقیقت نمی دانیم...
و چه خوب است که کسی هست که همه گناهان ما را می بخشد وقتی که حتی خودمان، خودمان را نمی بخشیم...
راستی اون کلمه سماع است به معنی رقص کنان؟ یا من درست متوجه نشدم؟ :-/ :-/ :-/


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 12:23

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
بر خداوند بخشنده است و خودش وعده ی بخشش به بندگانش داده است (یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله غفور رحیم)
اما وقتی خداوند ما را بخشید با دستان خالی مان چه کنیم، جهنم نمی رویم اما در بهشت هم مقام و جایگاه خوبی نداریم.
در ضمن آیا موفق به توبه خواهیم شد، خیلی ها می خواستند توبه کنند ولی اجل به آنها مهلت نداد. خیلی از این اعلامیه های فوت روی دیوار جوان هستند که یک روز می خواستند اما مرگ فرصت توبه را از آنها گرفت.
بیاییم پاک زندگی کنیم تا دیگر محتاج توبه و بخشش نباشیم.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 مرداد 1395 - 12:29

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر دوست نازنینم .:x

خوشحالم که هستی .

شاد و پیروز باشی .:x :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.