بازیافت...

جلوی آینه می ایستم و با انگشت شصت و سبابه،ژیلت یکبار مصرف! را برای صدمین بار، محکم روی ریشهای تُنُک و نامرتبم می کشم!
خیره می شوم به قیافه چپ اندر قیچی ام! و لبخند می زنم...جای خالی یکی از دندانهایم مضحکترم کرده!
ده ساله که بودم، یکی ازدندانهای جلویی ام شکست و به خاطر درد فراوان و مشکل همیشگیِ پول نداشتنِ پدرم! آن را کشیدم و دور انداختم.کار سختی نبود، از آن به بعد یاد گرفتم این راه حل همیشه جواب می دهد.
حذف مزاحمها!
سربازی که رفتم، آنقدر کافور به خوردمان دادند که احساس کردم دیگر دختر خاله ام را دوست ندارم، او را هم از زندگیم حذف کردم!
با وام 26 درصد! یک کارگاه کوچک تراشکاری، راه انداختم و مطمئن بودم با کارکردن و سود کلان مغازه، این سود بانکی اصلا به چشم نمی آید! دو تا از انگشتانم لای دستگاه،کنده شد، پول زیادی برای پیوند می خواست،و بدهی بانکی روزگارم را سیاه می کرد به دکتر گفتم بدون عذاب وجدان، آنها را راهی سطل زباله کند..دو انگشت ناقابل! چیزی از تواناییهای من کم نخواهد کرد.

با گران شدن شیر و گوشت، این دو ماده مضر و خطرناک را از سفره ام برداشتم.
حالا سیگار می کشم. چند روز قبل در روزی نامه! خواندم سیگار، بسیار مضر است ! خواندن روزنامه را که هیچ، خواندن تمام خواندنیها را کنار گذاشتم.

رفت و آمد با پدر و مادرم را قطع کردم ...آدمهای خوب و مهربان همیشه اسباب شرمندگی ام می شوند! با برادرم هم همینطور؛ آدمهای بد هم مایه ی مگسی شدن اعصابند.
*******
افکارگذشته، با پایان یافتن اصلاح صورت، پاره می شود.
روی کاناپه ولو می شوم! طبق معمول فنرش در ماتحتم فرو می رود. آن روز که اوس اکبر، کاناپه را کنار سطل زباله گذاشت برای ماموران شهرداری،... بدجوری دلم را برد ...مطمئن بودم با تعمیری جزئی مثل روز اولش می شود! گویا باید از این یکی هم دل بکَنم.
کنترل تلویزیون را برمی دارم .باتری هایش از کار افتاده مجبور می شوم بلند شوم و با دست روشنش کنم.
مستند زیبایی است درباره بازیافت مواد اطرافمان!
کله ام را می خارانم و به فکر فرو می روم :
_ تاحالا چه چیزی در زندگی ام را بازیافت کرده ام؟! جز همین کاناپه زهوار در رفته.

یاد جمله ی دکتر می افتم، وقتی خونسردی ام را نسبت به نقص عضو دید :
_ جهان سوم جایی است که به جای ترمیم زخم! آن را می سوزانند.
ناگهان از عصبانیت قهقهه سر می دهم ...
تلویزیون را حاموش می کنم و می گذارمش جلوی درب منزل
شاید به درد مسئول جمع آوری مواد بازیافتی بخورد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.9 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

22

سید حسین ,محمد حشمتی فر ,علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ف. سکوت ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,حسین شعیبی ,فاطمه مددی ,فرزانه رازي ,سارینا معالی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (15/6/1394),حسین روحانی (15/6/1394),سارینا معالی (15/6/1394),فرزانه رازي (15/6/1394),آرش پرتو (15/6/1394),شهره کبودوندپور (15/6/1394), ناصرباران دوست (15/6/1394),ابوالحسن اکبری (16/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/6/1394),آزاده اسلامی (16/6/1394),حسین روحانی (16/6/1394),اذرمهرصداقت (16/6/1394),زهرابادره (16/6/1394), ک جعفری (16/6/1394),م.فرياد (16/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/6/1394),ف. سکوت (16/6/1394),حسین شعیبی (16/6/1394),احمد دولت آبادی (16/6/1394),شيدا سهرابى (16/6/1394), زینب ارونی (16/6/1394),احمد دولت آبادی (16/6/1394),فاطمه مددی (16/6/1394),آرمیتا مولوی (16/6/1394),منصور دیبا (16/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (17/6/1394),آرش پرتو (17/6/1394),حامد نوذری (17/6/1394),آرمیتا مولوی (17/6/1394),حامد نوذری (17/6/1394),شهره کبودوندپور (18/6/1394),شهره کبودوندپور (18/6/1394),شهره کبودوندپور (18/6/1394),رضا فرازمند (18/6/1394),همایون طراح (20/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),شهره کبودوندپور (21/6/1394),محمد حشمتی فر (21/6/1394),محمود لچی نانی (21/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),شهره کبودوندپور (22/6/1394),همایون به آیین (22/6/1394),شهره کبودوندپور (23/6/1394),شهره کبودوندپور (23/6/1394),شهره کبودوندپور (24/6/1394),شهره کبودوندپور (25/6/1394),شهره کبودوندپور (25/6/1394),شهره کبودوندپور (26/6/1394),عبدالله عمیدی (27/6/1394),شهره کبودوندپور (1/7/1394),پروين خواجه دهي (4/7/1394),سارینا معالی (10/7/1394),بهروزعامری (15/7/1394),بهروزعامری (15/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),شهره کبودوندپور (19/8/1394),مهشید سلیمی نبی (23/12/1394),مریم ظهیری مهر (6/2/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 18:34

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره عزیزم:x
دلمون تنگ شده بود واسه شما و قلمتون.
داستان رو دوست داشتم.
موضوعات اجتماعی و معضلاتی که بیان شد ملموس و واقعی بودند .پایان داستان رو هم دوست داشتم.جالب تموم شد.و کلن اینکه دوست داشتم:D
خوشحالم که نوشتی تا دیداری تازه بشه :*
لذت بردم مثل همیشه.
شاد باشی.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو اندیشه، دوست خوبم
من هم دلم برای شما و دلگرمیهایتان ذیل خط خطیهایم تنگ شده بود
حق با شماست..نوشتم تا دیداری تازه شود.
خوشحالم که موردپسند واقع شد
روز و روزگارت شاد و سبز@};- @};- @};- @};- :x


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 18:57

نمایش مشخصات حسین روحانی عجب
درود خدمت خانوم کبودوند
مشتاق دیدار
از اینکه به روان بودن نوشته های شما نگاه میکنم لذت میبرم.انگار که ادبیات در خون شماست.واقعا آفرین.
ریشه عشق که همون اول زده شد معلوم بود که با یک اعتراض شدید روبرو خواهم شد. قید و بند تموم چیزهای خوب و بد اتفاقی بود که من کمتر باهاش مواجه شدم. کارکتر داستانتون قید و بند همه چیز رو زد. حتی با بهانه و بی بهانه.
مشخصه که کافوری که فقط در دوران آموزشی به سرباز میخورانند نمیتواند قید عشق را بزند ولی این بهانه ای برای آغاز کارش بود. پدر و مادر چه؟ تلوزیون چه؟ حتی انگشتان حتی نشیمنگاه.چنان فشاری در این دنیای سومی ها بر آدمیان می آید که بعد جدیدی از روشنفکری خلق خواهد شد. دراینکه بگویم جهان سوم را اونوری ها به ما قبولوندن مهم نیست.مهم اینه که خودمونم میدونیم اگه چنین اسمی هم نبود کماکان غرق موضوع بودیم. اما این واقعه هولناک که نوشتید جای تشویق داره.
خانوم کبودوند فقط با یه جملش مشکل داشتم چون قبلن هم شنیده بودم.همون جمله که گفتید چون نوشته بودن سیگار مضر هست دیگه نخوندم. یه ریزه تکراری بود اما زندگی تکرار مکررات هست.
تبریک میگم بابت این داستان زیبا و این گزارش جدید یک زندگی.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:56

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای روحانی
من هم مشتاق دیدار شما و نظر ارزشمندتون بودم.
جهان سوم یا دوم یا هزارم باشیم چه فرقی می کند !!
بله حق با شماست اوضاع ما همین است
به ما اجبار کرده اند چه چیز را می توان بازیافت کرد و دوباره به دست آورد؟
راستی توی خانواده، مدرسه، دانشگاه، جامعه چه چیزی یادمان داده اند جز پاک کردن صورت مساله!!
وزارت بهداشت اعلام کرده اوضاع دندان ایرانیان اسفناکه!
یه جا خوندم فقر یعنی ده تا النگوی طلا توی دستت باشه ولی سه تا دندون خراب توی دهانت!
درسته که بیمه دندانپزشکی به درد نمی خوره ولی خود ما هم برای سلامتی ارزش قائل نیستیم
اون سیگار رو قبول دارم ..از روی یه جوک، تقلب کردم:D
باید یه جوری نشون می دادم سرانه مطالعه در ایران چقدر پایینه ;)
با اومدن وایبر و لاین و...جوونها همون دو خط روزنامه و کتاب رو مطالعه نمی کنند
و در آخر اینکه ما مجبوریم خیلی چیزهای منسوخ رو هزاران بار تعمیر و ترمیم کنیم ولی چیزهای مهم زندگی را نه!
زندگیهیا امروزی را نگاه کنید
طلاق مثل اب خوردن است ..هیچکس به فکر مدارا و ساختن نیست ...اولین فکری که می کنند طلاق و نجات خود است
مهر ماه سال گذشته، همسایه بغلی مون با یک عروسی مفصل و بی ام وی کروک تشریف به خانه بخت آوردند
خرداد ماه، عروس خانم قهر کردند و ماه پیش توافقی از هم جدا شدند:( به همین راحتی به همین بدمزگی;)
خلتصه سرتون رو درد نیارم
اوضاع بازیافت، توی ایران افتضاحه
اینجا همه چی را دور می اندازند
دریای دلتان آرام (به قول بعضیا)
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 20:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بانو . خوبین .
خوشحالم که دوباره داستانی از شما خوندم . داستان خوبی بود و راحت میشد فهمیدش .
سپاسگذارم بابت این داستان خوب .
دمتون گرم بانو جان .
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون ارزومه...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ماهبانوی عزیزم
دختره ی چشم سیاه;)
ممنونم که اومدین و خوندین و نوشتین :D
دلتون به نشاط:D (ادا فرزانه)
خوشحالم از حضورگرم، همیشگی و زودتر از موعد شما نازنینم :x :x :x :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 21:35

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم کبود وند پور عزیز سلام
به قول یه نفر دونقطه ابراز خوشحالی از بازگشتتون با داستانی نو و دونقطه اقرار به انتظارمون برای خوانش نوشته های خوب شما .
داستان زیبا بود با تلفیق مساله ی بازیافت و مواظبت از محیط زیست (در جهت مثبت ) وو بیرون انداختن هر چیزی که راوی فکر می کند مزاحم زندگی اش شده و به فکر کردن یا صرف احساس وا می داردش (در جهت منفی ) و مواظبت از تنهای ی خود ساخته ! فضا و تصاویر جالبی خلق کرده اید . و اوج کار زیبای شما در جمله ی "جهان سوم جایی است که بجای ترمیم زخم آن را می سوزانند " بود ! زخمهایی که هیچگاه سر باز نمی کنند و ترمیم نمی شوند و می مانند و نهایتا به قطع عضو و پاک کردن صورت مساله می انجامند . !
داستانهای شما همه زیبا و روان و ملموس و دوست داشتنی هستند و شیوه ی روایتتون ستودنیه .

پاینده باشید
پیشکش با احترام@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام، درود و عرض ادب فراوان بر شما استاد نیکوگفتار و خوش اخلاق سایت
واقعا شرمنده می کنید با این همه تعریف و تمجید از خط خطیهایی که در برابر قلم پرتوان شما..جوهر پس داده و شکسته است
هر توضیح شما پای داستانها مثل حاشیه نویسی بزرگان بر پای کتابهاست که حکم امضاء و مهر برجسته دارد
بله بازیافت! یعنی استفاده درست از کاستیها و دورانداختنیها!! و نسل ما یاد گرفته اند به جای بازیافت ..دور بیاندازند هرآنچه را که احساس کنند مزاحم است.
مردم ما به یک خودروی زهوار دررفته دل می بندند و در سال میلیونها تومان خرج نگاهداری اش می کنند ولی دلشان به حال اصل زندگیشان نمی سوزد..
یک کارشناس حرف خوبی زد: شیر و نوشابه هر دو در ایران گران شدند ولی سرانه ی مصرف شیر کم شد و مصرف نوشابه همچنان بالا مانده
سیگار می کشند ولی حاضر نیستند 500 تومان پول روزنامه بدهند..کتاب که پیشکش
خوشحالم که حضور یافتید و خواندید و افتخار دادین
روزگارتان بی نقص @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 شهريور 1394 - 23:32

سلام

خوندم....ولی انقدر تو کامنت دونی جناب فریاد نوشتم که دیگه نوشتنم نمیاد...شاید فردا...


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خسته نباشید :D


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:15

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودبرسرکارخانم کبودوندپور.خیلی عالی بود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:11

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب اکبری بزرگوار
بسیار خوشحالم که حضور دوباره شما را ذیل داستانها می بینم
و خوشحالتر اینکه خوشتون اومده
برقرار باشید و سبز @};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 07:26

سلام و عرض ادب خانم کبودوندپور
داستان خیلی زیبا بود @};- @};- @};-
بهتون خسته نباشید میگم
ولی از شخصیت داستان خیلی بدم اومد :"> @};- @};- @};-
موفق و موید باشید@};- @};-


@سید حسین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما سید بزرگوار
ممنون از خوانش شما و حضور ارزشمندتون
از این شخصیتها زیاده در اطرافمون
بی قید و بند نسبت به همه چیز
تنور دلتان گرم @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:50

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام شهره نازم:x
عجب آدم خجسته ای بوده این آقای محترم داستان!
به نظرم این خوبه آدم از وسایل و لوازمش بتونه دل بکنه و عادت نکنه ولی اینکه عشق و حتی بدتر از اون از انگشت خودش به این راحتی بگذره اسمش هست کمبود اراده و ضعف شخصیتی!
بالاخره انسان نباید باهر بادی که وزید بره اینور اونور:)
بعد اینکه...دلم برات خیلی تنگ شده بود عزیزم...خیلی:x :x :x
دستت درد نکنه خانومی خوشگلم:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطفه ی نازنینم
ممنونم از حضورت و نظر خوب و جالبت
خجسته رو خوب اومدی ;)
داستان من و فرزانه و آرش خان می تونه یه داستان سه اپیزودی بشه از خ ر ی ت ی که در جامعه موج می زند !:D
مشکل ما اینه که از اون چیزایی که باید دل بکنیم ...دل نمی کنیم و اصل و فرعمون قاطی شده
ولی واقعا من یک جوونی رو می شناختم وقتی هزیینه پیوند انگشتش رو فهمید ..از خیر پیوند گذشت ;)
خوب نصف بیشتر آدمایی که دندونشون خرابه به خاطر اینه که هزینه ی ترمیمش رو ندارن
باز هم ممنونم از بودنت
با من بمان :x :x :x :x :x :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 08:55

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آجي@};-
رفتين تو خط شعر ديگه داستان كم ميذارين:-/
خوشحالم كه داستاني از شما ميخونم:)
زيبا، روون، متفكرانه @};- @};- @};-
در مورد كافور: فك نميكنم ديگه واسه سربازا استفاده باشه. اخيراً از آبليموي بازاري(جوهر ليمو) در غذاها استفاده ميشه، همون كار كافورو ميكنه با عوارض كمتر:-/
شاد باشيد@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:55

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد شاعر
خط شعر..که متعلق به شماست بزرگوار:)
ما فقط مثل بچه شیطونها پا تو کفش بزرگترها می کنیم ;)
جدا جوهرلیمو همون خواص رو داره ؟!
نمی دونستم ...امروز به معلوماتم اضافه شد
ولی خوب زمون اون آقاهه کافور می ریختند:D
داستان چرندی بود
هدف دیدار چون شمایی بود
حالا یه دل پرصبر می خواهید که برید سراغ کامنتهای داستانتون
که خودش اندازه یه شیفت شب از شما وقت و انرژی می گیره
امون از دست این آرش خان و حسین آقا

دریای دلتان آرام (میم فریاد) ..برق نگاهتان آفتابی(خودم) :) @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 09:11

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره جونم
عااااااااااااالی بود کاش جای من بودی و داستان را میخاندی و میفهمیدی چقدر کیفزده شده ام. یک داستان خوب از یک دوست خوب در یک روز خوب...وای خدایا من چقدر خوشبختم:) :) :) :) :) :)
در ضمن
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
دست قلمت بی بلا و دست خودت پرطلا دوست هنرمند ایرانگردمن(انصافن خیلی طول کشید. فکر نمیکردم ایران انقدر بزرگ باشه)
خلاصه خیلی


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آزاده ی عزیز ..دوست فرهیخته و خواهر بخشنده
زیبایی در نگاه توست نه در آنچه که به آن می نگری
خوشحالم از حضورت
چرندیات منو زیاد جدی نگیرین
بداهه ای بود الکی ..مثلا من هم مثل شما نویسنده ام :-s :-s :-s
واقعا اگه کیف کردی من از همینجا یه جیغ بزنم از خوشحالی
یه مدته احتیاج به جایی دارم برم جیغ بزنم ...
بس که سکوت کرده ام
دوستدار و ارادتمند همیشگی تو :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :*

@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 09:57

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانو
آخ که چه کیفی داره صدازدن اسم آدما
ازاون داستانا بود که خوبه ولی من دوست ندارم
دلم تنگتون بود عجیـــــــــــــــــــــــب
:*


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دختر خودم...بانوی مومنه ی سایت داستانک :x
تو هم نمی دونی چه کیفی داره کامنت نوشتن برای دخترت که اون سر کشور داره قهرمان می شه ;)
ممنونم که اومدی...ممنونم که خوشت نیومده
دوست دارم خیلی زیاد..
منم دلم برات تنگ شده بود خیلی زیاد
هم تو هم ساری
می گم اون داستان دنباله دارت چی شد
نکنه توی لیست تحریمهاست؟:-/ :-/ :-/
از راه دور می بوسمت :* :* :* :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 10:06

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خواهرم شهره عزيزم
داستان خيلي تاثير گذاري ازشما خواندم داستاني كه واقعيت هاي تلخ را در برگرفته بود مخصوصا جمله پزشك در مورد كشورهاي در حال توسعه
امروز داستان ها عجيب شيرين هستند و از خواندن آنها لذت فراوان مي برم :)
بابت تاخير پوزش مرا بپذيريد كه كلا نت منطقه قطع بود و من ملول و منتظر كه خوشبختانه امروز ساعت ده صبح درست شد :)
براي قلم عميق تان آرزوي موفقيت دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آنای مهربان سایت
تاخیر شما مهم نیست ..مهم حضور گرمتان است که همیشه به همه انرژی می دهید از جمله خواهر کوچکتان
نوشتنم نمی اید بانو
حوصله ام آب رفته است
نوشتم تا شما بیایید ..آنها و دیگر دوستان ;)
راستی چهره مهربانتان را از روی پروفایل برندارین :x :x :x :x
روزگارتون پر از خبرهای خوب و سبز@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:24

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزيزم
شما لطف داريد :x :* @};- :x :* @};-
شما را نه تنها دخترا بلكه همه دوست دارند و من هم كه بيشتر و بيشتر دوستتون دارم :)
شبتون زيبا و درخشان @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:34

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شهره عزیزم

داستان را خواندم . اما جسارتا نتوانستم با شخصیت داستان همذات پنداری کنم!
همه آنچه که گفتید ویا می خواستید بگویید ، درست ! ولی به چه علت؟ داستان فقط از معلولها و واکنشها سخن گفته و علتها را در کامنتها بازگو کردید!!!
به گمانم بیشتر می نویسید که بتوانید حرفهایتان را بزنید، البته کار خوبیست اما وقتی داستان می نویسید و با داستان می خواهید حرفتان را بزنید ، به گمانم بهتر است که زیباتر ومحکمتر وارد عمل شوید.
جسارتم را ببخش عزیز! چون عزیز هستی جسارت می کنم....


@};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانوی رازآلود خودم که دوستش دارم عجیب
خوشحالم نظر و عکس زیبایت را اینجا می بینم
خوب داستان به دردنخوری بود
واژه هایت یک به یک سورمه ی چشمانم
می دانی که چرا به دردنخور بود
کم حوصله ام این روزها و درونم پرزطوفان
بعید می دانم هیچ طبیبی را توان معالجه باشد این ذهن اشفته را
این شعر عنوانش هست به در نخورها
تقدیم به وجود نازنینت


هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد.
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد.

سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ شاهدخت
که هرگز پیر نخواهد شد.

چاپلین و هیتلر
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی
عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.

چاقوی سلاخی هم
در دستِ فرمان که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.

سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
شاهزاده‌ی قصه را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد.

حتا کیهان با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و ملا عمر هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار.

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این دردِ می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح.
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!
یغما گلرویی

یغماگلرویی

تکرا نمی کنم دوستت دارم را @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 11:58

نمایش مشخصات سارینا معالی دیروز تاحالا همه رفقا به نوبت اومدن رو سایت و رفتن اون زیر

بعد این مدیر میره تا اطلاع ثانوی پیداش نمیشه...

سلووووووووووووووم بانو جان خوبی؟:x

دلم برات=((

داستا=(( نت رو دوس داشتم ،قلمت رو هم و بیشتر از اون خودت رو :*

و من برمئ که دینمون رو به بقیه م ادا کنیم و تو افق آروم و قدم زنان محو شیم،با یه لبخند ملیح:) :D

روزت البالو
فازت نول
دوستت دارم همچنان بی دلیل و بی منطق


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام توت فرنگی من :x ;)
چقدر ذوق می کنم دخملای سایت اینقد منو دوست دارن
شاید چون عاشق دخترها هستم ;)
دخترم همییشه منو با واژه های شاعرانه خطاب می کنه
منم قند توی دلم آب می شه :)
می خام آروز کنم بزرگتر که شد قلمش مثل تو بشه ;)
فاز تو نول
جف شیش بیاری همیشه
دلت به نشاط
همچنان سبز باشی
دریای دلت آرام
خسته نباشید
اگه چیز دیگه ای جا مونده خودت به خودت بگو :x :x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:18

سلام

محض اطلاع:

اولین چیزی که باید تو ایران که نه تو دنیا....بازیافت بشه مدارک تحصیلیه:D


دومین چیز...ولش...نمیگم...

اما در مورد داستانتون ...خب معلومه...خوشم نیومد:-s


موفق باشید


راستی...نمی دونم چیه؟! من حس میکنم از همه حقی طلب دارم..... مثل فکر میکنم الانم از شما یه طلبی دارم....نمی دونم چرا؟ اما به گمونم سر اینه که پریروز وجدانم قبول نکرد...یه جا یه دروغی بگم.....بعدش احساس کردم جواب این خوبیمو باید از شما و م فریاد و آبجی ساری بگیرم....خلاصه من تو بحث طلب ملب این چیزا حالیم نیست....زود طلب منو بدید...من کار دارم;)


بازم موفق باشید



@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:44

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
خوب انتظاری جز این نداشتم
خوش نیومدن !!!
بریم سر مطلب بعدی
خوب اصولا من هم بدهکارم همیشه
اگه می خاین چکی چیزی بکشم طلبتون رو بدم
چقدر بنویسم ;)
همین الان پیامک از بانک اومد بهره وری برام ریختن :D
خدایی اش دروغ نگفتم
در حد خرید یه پیرهن یا یه دبه ماست سون
خوب اینکه نمی تونید دروغ بگین از بی هنری خودتونه
من هم همینطور (البته دروغ گفتم)
کلا ایرانیها هرگز دروغ نمی گویند مگر مصلحتی :D
لو بدم به ساری یا نه !؟
حق السکوت اینه که لایک یادتون نره
:D
فحش ندین
شوخی کردم=)) =)) =)) @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 12:50

دوباره سلام...

من باشم چِک نه....یه چَک آبدار می خوابونم..تو گوش طلبکارا


موفق باشید


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 16:02

نمایش مشخصات سارینا معالی ببین من که گفتم اصلا کنجکاو نیستم ،...پس بیخود ساری ساری و راز و دروغ و طلب و بدهی نکنید...


:-s
اجی شهره جون
برادر پرتو
اهوووی
بگید ببینم
کدو حساب کدوم تولد
کدوم بخت
کدوم شانس
ما که بختی نداریم
داریم پشت سرهم همه ش هی بد میاریم:D


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 16:04

نمایش مشخصات سارینا معالی اه .....یه چی به یه کدموتون گفتم یادم نمیاد کدومتون بودید

خصوصی اومد،اشتباه شد...هرکدوم بودید به هر حال شرمنده...کارمون به جایی رسیده کامنت خود به خود خصوصی میره واس مردمx-( چه وضعشه؟؟؟x-(


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:13

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ساری بگو اهل کجایند
این اخوی ما؟
لیک بدان رازی نیست که تو از آن بی خبر باشی
ذهن زیبایت را مشغول مفرما

اهل هیچ آبادم ...
در میان کردها ...پرتوها فراوانند و همچنین اسم آرش و کیانوش رو زیاد روی بچه هاشون می ذارن;)


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:48

نمایش مشخصات سارینا معالی این اخوی متعلق به پرت اباد پرتوان کلایند!

راز را ما یه چیز فرمودیم...شما جدی نگیرید..ای کاش ذهن کشمشی ما به چیزی مشغول میشد..اما دریغ...
ماهم پرتو میشناسیم...بسیار هم زیاد..اما ارش و عرفان و غلام و...اما روح سرگردان را تنها در داستانک یافته ایم


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 16:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
داستان جالبی بود. پاک کردن صورت مسئله ها.


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانو سکوت
ممنونم که اومدین و خوندین و لایک کردین
داستان جاللی نبود ممنون از نگاه باسخاوت شما@};- @};- @};-


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:12

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر شهره بانوی نازنین.
بانو امروز داستان زیاد خوندم همشونم قشنگ بودن ولی مفهوم هیچکدومشون قد مفهوم داستان شما حالمو سر جاش نیاورد دیدین یه کاری انجام میدی تهش یه اتفاقی خوب میوفته الان اخرین داستانی ک میخونم از سایت داستان شماست و بانو الان اتفاق خوب بایان کار من شمایین داستان زیبا و فوووووق العادتون جدن خستگی زا تنم درومد ... داشتم فک میکردم با این همه داستانی ک خوندم چه جوری برم سلولی بخونم ولی داستان شما منو بدجوووووووری سر دماغ آورد عالی بود بانو
ناااز قلمت
همایون باشی @};-


@شيدا سهرابى توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام شیدا جانم
واقعا شوخی نمی کنی
من الان ذوق مرگم عزیزم ...خوشحالم از تشویق و دلگرمیت
راستش اگه ایرادهاشم می گفتی بازهم از حضورت خوشحال می شدم :* :x x

آنچه خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می کنم
برق چشمانت آفتابی@};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:14

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو. جهان سوم جایی ست که چنانچه بخواهی مملکتت را آباد کنی باید خانه ات را ویران کنی و اگر بخواهی خانه ات را آباد کنی باید مملکتت را ویران کنی.بانوی خوب و مهربان! آنچه باید و شاید زاییده احتمال من بود در داستان پیدا بود. در این که بانو کبودوند جزو آینده دارترین داستان نویسان هست شکی نیست اما بعید است. این روزها باب شده داستان از خود گویه گی بسیار است. مایلم شما که آزمون و خطا را عبور کرده ای داستان چند قهرمانی هم بنویسی. هر چند این هم زیبا بود. اما توان شما هم کم نیست. چون شما قرار است در آینده رمان بلند بنویسید و اگر چنانچه با این مسئله تک گویی و خود گویه دچار شوی در کار بلند با مشکل مواجه می شوید. سعی کن ملکه ذهنت نشود.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام برادر و استاد گرانقدر
ممنونم از یادآوری جمله ی پرمغز دکتر حسابی
نمی دونم چرا این روزها نوشتنم ضعیفتر شده...باور کنید بدون تعارف می گم
هرگز لیاقت این همه تعریف شما رو ندارم
ولی حتما سعی می کنم بهتر بنویسم...
نوشتن از زاویه اول شخص توی داستانهای جدی بهتره
روی چشم...راوی را تغییر می دهم
خوشحالم از حضورتون @};-
یکی اینجاست که سلام می رسونه
راستی روی انتشار داستان دیگه فکر نمی کنم ...شاید یکی دو تاش رو بفرستم برای مجله ها
نظرتون چیه؟


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 18:17

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر شهره بانو

دیر رسیدم و می دانید که به عمد دیر می رسم ! داستان یک دست و زیبایی بود و حرف نابی را به دنبال داشت . بله , به جای ترمیم زخم , جایش را می سوزانیم !
جالب است ! خانم های سایت , گاهی از زبان مرد می نویسند ! می دانم که نوشتن از زبان یک مرد , بسیاری از محدودیت های تابو شده را می شکند !

با م فریاد موافقم ! کافور (نام شیمیای اش کامفر است) گران قیمت است ! این روزها از "لیمو عمانی " به جای آن استفاده می کنند و همان خاصیت جنایتکارانه را دارد !

به نظر من , نویسنده نباید برخی از باورهای شخصی اش را در داستان جای دهد مثل تبدیل تعمدی نام " روزنامه" به " روزی نامه " !! لا اقل آن را به نوعی از زبان شخص داستان می گفتید !

به یاد شعری از اردلان سرفراز بزرگ افتادم ! که اتفاقا داریوش اقبالی عزیز آن را اجرا کرد ! " آینه " !
خود داریوش می گوید بعد از دیدن این شعر , تلنگر بزرگی من باب اعتیادم بر من وارد شد ! :

رو می کنم به آينه ... رو به خودم داد می زنم
ببين چقدر حقير شده ... اوج بلند بودنم

رو می کنم به آينه ... من جای آينه می شکنم
رو به خودم داد می زنم ... اين آينه ست يا که منم

من و ما کم شده ايم خسته از هم شده ايم...
بنده ی خاک، خاکِ ناپاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...

دنيا همون بوده و هست ٫حقارت از ما و منه...
وگرنه پيشِ کائنات ٫ زمين مثل يه ارزنه...

زمين بزرگ و باز نيست ٫دنيای رمز و راز نيست...
به هر طرف رو می کنم ٫راهِ رهايی باز نيست...


من و ما کم شده ايم ٫خسته از هم شده ايم...
بنده ی خاک، خاکِ نا پاک ٫خالی از معنای آدم شده ايم...

دنيا کوچک تر از اونه ٫که ما تصور می کنيم...
فقط با يک عکس بزرگ ٫چشمامونو پُر می کنيم...

به روز ما چی اومده ٫من و تو خيلی کم شديم...
پاييز چقدر سنگينی داشت ٫که مثل ساقه خم شديم...

________

سبز باشید و صد البته آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 19:48

سلام

خاصیت جنایتکارانه:-/





دمت گرم مارتین


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
یه بار دیگه حرف از رفتن و این جور حرفهازدین نزدین ها....
گفته باشم...وگرنه سایت و مدیر و خودم رو با خاک یکسان می کنم
می دم برادران ح ر ا س ت **********ش کنند:D
شایدم رفتم نوک برج میلاد
راستی به مدته دلم می خاد برم امین آباد ..برای استراحت D


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور *=ف ی ل ت ر


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:24

سلام


شایدها....شاید باید بشن.....حالا حالا حالاها که شایدن:D


موفق باشید


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:30

امین آباد:-/ :-/ :-/


خب شاید بهترین جای دنیا...از بعضی جهات....


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:54

نمایش مشخصات سارینا معالی دیده م با یاران خداحافظی میکنی...

گفتم هم سلامی به عکست برسونم هم جای خالیت رو پر کنم...وقتی بری اینو میزارم رو پروفایلم ...تا یه مدت همه هول میخورن فکر میکنن تویی..بعد یوهو ضدحال میخورن


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:26



من خودم جا خوردم...چه برسه به بقیه...


الان تو منی....یا من توام....

حالا ولش این چیزارو....چرا نصفش نیست:-/


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:48

نمایش مشخصات سارینا معالی من خودم همچنان در حال جا خوردنم زیر کامنت یکی کامنت میزارم ،بعد یادم میره منم!
خط اولش رو میخونم میبینم اشناس...وحشت میکنم قلبم تند تند میزنه یه حالی میده...
نمیدونم وقتی این عکس به دستم رسید ناقص بود:(


@آرش پرتو توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) دم شما هم گرم ! آرش اگه بره , من هم میرم !!:(


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:28

نمی دونستم نقطه ثقلم...:D

حالا جدای از شوخی....رفتن همیشه هست......


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور راستش دنیای مجازی خوبیش اینه که راحت تری... چون رو در رو نیستی....
خود من گاهی به خاطر خجالت کشیدن و گاهی به خاطر مصلحت توی جمع دوستان سکوت می کنم ولی توی این سایت راحتتر صحبت می کنم
ولی خوب دل بستن...عادت کردن ،مجازو غیر مجازی نداره
من بیشتر وابسته ی مرام آدمها می شم...حتی اگه ندونم پشت این کابلها و سیستمها کیه...زن یا مرده...سنش واقعیه؟
مهم اینه که یه انسانه ذی شعوره...و تو داری به جای چت بیهوده ....ازش چیزی یاد می گیری و تبادل اندیشه می کنی
ولی بعد یه مدت می فهمی ...سرانجام رفتنی هم هست...
اما حالا ما که آدرسمون رو همه دارند ...هرجا رفتند دوستان ....گهگاهی یادی از ما کنند
یاد فیلم ضیافت افتادم...و نیز سریال لاست


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:46

نمایش مشخصات سارینا معالی آره خب ،رفتن همیشه هست و همه مون دونه دونه از اینجا میریم..این منطقیه ولی با این همه...

آرش اگه بره من هم میرم،اونم میره،همه مون میریم...

منو از حس در نیارید...


@آرش پرتو توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:55

نمایش مشخصات سارینا معالی جان من چه حالی میده با عکست اینور اونور رفتن...برو تو خونه اقای باران دوست واکنششون رو ببین


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 22:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور تو روحت صلوات ساری
از دست شما دو تا :-s


@شهره کبودوندپور توسط سارینا معالی Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 22:16

نمایش مشخصات سارینا معالی ;)



x-(


:D

این نوع جواب دادنو عمرا تشخیص بدین منم یا ارش:D


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 20:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما مارتین دوست خوب+م
ممنونم بابت حضور افتخارآمیزتون
حق با شماست ...نباید روزنامه رو اینطور می نوشتم
شعر زیبا با صدای داریوش اقبالی
چقدر شبیه روزگار مرد داستان بود

دوست داشتم یه لایه ی پنهان
دیگرد ر داستان باشد...به قول دوست نازنینم کاف بانو
پرداخت داستان ضعیف بود
کاناپه ..باتریهای از کارافتاده ...تلویزیون ..نماد مصرف گرایی بیش از حد و درعین حال بی توجهی جهان سوم به بازیافت چیزهای ارزشمند بود
مثل فرهنگ...سواد...ارتباطات خانوادگی و دوستانه
که نتونستم از پسش بربیام
سبز باشید و البته بارانی همراه با رنگین کمان
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:20

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) به نظر من که مفهوم را رساندید ! به نظر من که به داستان خودتان جفا نکنید و آن را ضعیف خطاب نکنید !
می توانید دوباره آن را بازسازی کنید !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 07:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:00

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام برشهره بانوجان
میگم اینم هرچی چیزبه دردبخوری بوددور انداخت نوبت سیگارکه رسید،روزنامه رودورانداخت!عجباااا
درکل بانوجان خوب نوشتین،خوووووب
دستتون دردنکنه
شادیتان هم روزافزون@};- @};- @};-


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 07:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه عزیز و گرامی
ممنونم از حضورت
واقعا هستند اینجور آدمها
باور کنید من یکی رو می شناسم که به خاطر قرضی که بالا آورده بود خیلی چیزهای زندگی اش رو فروخت..حتی گاز و یخچال.. ولی حتما باید سیگار کنت می کشید
دنیای بدی شده
سپاس از همراهیت
:x
جام احساست لبریز@};- @};- @};-


نام: حسین احمدی   ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 21:25

اگه این داستان کوتاه نیست بنده حقیر حرفی ندارم ولی اگر داستان کوتاه است باید وحدت سه گانه داشته باشد
وحدت زمان شخصیت و حادثه
یا زمان مکان حادثه
اتفاقات زیادی میافته که هر کدام موضوع داستان کوتاه نابی است
مخصوصا قطع انگشتان طرف


@حسین احمدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 08:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما
آقای احمدی
ممنون از حضورتون و نقدتون @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 22:14

نمایش مشخصات زینب ارونی :D :D :D :D :D
سلام شهره جانم خوبی ؟خوشحالم که صحیح و سلامت به خونه اومدی و امیوارم همیشه شاد باشی
داستان جالب بود و فکر میکنم این سخاوت رو از اصفهانیها یاد گرفته باشی .
بانو جان .
این کارکتر شما بسیار دست و دلباز بود همه چی رو میبخشید اونم از بچگی و جالب اینجا بود خودشم دلیلشو میگفت :D :D :D :D
لذت بردم ممنونم عزیزم
بزار برات یک داستانک اصفهانی بگم :
دونفر اصفهانی با هم قرارا میزارن برن زیر اب هر کی زودتر بیاد بیرون باید به اون یکی شام بده
میدونی چی شد ؟
جنازه دوتاشونو فردا صبح تو اسخر پیدا کردند
البته دلم نمیخاد اونا که اصفهانی هستند ناراحت بشند
چرا که همدانیها شعرشونو با خودشون دارند
همدان شهر منه
یی تومنم یی تومنه
ترجمه :
همدان شهر منه
یک تومان هم یک تومان است
:x :x :x :x
شاد باشی عزیزم


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 07:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زینب بانوی گلم
ممنونم از تو نازنین
که همیشه سنگ تموم می ذاری برای دوستت ;)
خیلی خوشحالم از محتوای داستان خوشت اومده
اصفهان رو خوب اومدی;)
ما ارادتمند مردم فرهنگی و باهوش اصفهان هستیم!
بریونی شون و عدسی و حلیمشون هم که عالی
:)
گز و پولکی هم همینطور
اینجا هست رو میزم
بفرمایید @};- @};- @};-
این جوک هم خود پسرعمه هام تعریف کردند
خونه اصفهاني آتيش ميگيره اس ام اس ميده آتشنشاني ميگه به اين شماره كه افتاد زنگ بزنين تا بگم آدرس ام كجاست:D
دوستدار و ارادتمند تو :* :* :* @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: منصور دیبا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 شهريور 1394 - 22:42

نمایش مشخصات منصور دیبا سلام و عرض ادب خدمت خانم کبودوندپور
این مرد داستان شما همه چیزش را پیشکش سمساری کرد جز خودش را !!
زیبا نوشتید که انسان های ضعیف النفس برای فرار از واقعیت ها , اغلب سر خودشان را هم شیره میمالند/ مرد داستان شما هم تمام بر باد رفته هایش را مصلحت می داند!! اسم داستانتان را نیز می پسندم.
موفق و سربلند باشید


@منصور دیبا توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 07:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب دکتر دیبا
خوشحالم از حضور و همراهیتان
بله آدمها گاهی با حذف صورت مساله گمان می کنند که مشکلشان را حل کرده اند
اینجا ایران است ..تصویر ما را از صدا وس....
روزگارتان بی نقص


نام: حامد نوذری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 11:32

نمایش مشخصات حامد نوذری سلام بانو.
زاویه دیدتان نسبت به اطراف و همچنین اوضاع و قضایا،منحصر به فرد است.چنین قابلیتی به علاوه ی توانایی قلم دست گرفتن و هنر جمله بندی،نتایج مسحور کننده ای خواهد داشت.
نمیدانم چقدر وقت صرف این داستان کردید،هر چقدر صرف کردید،مشخصه که کافی نبوده.ایده ی داستان جذاب بود و مثل قند در دهان آب میشد.اما،در کل داستان پرداخت کافی نداشت.همانطور که انتظار ها از شما بالاست،شما هم انتظارتان را از خود بالاتر ببرید.تکنیک های نوشتاری بکار رفته،خیلی معمول و ابتدایی بودند.شما با دید خاص،میتوانید خاص تر بنویسید.
داستان کوتاه "گربه زیر باران" اثر همینگوی را با دقت خوانده اید؟ این داستان یک کلاس درس موثر برای همه نویسندگان است.
پوزش بابت زیاده روی ام..
سالم باشید..@};-


@حامد نوذری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب نوذری عزیز
چقدر نقدهای شما زیبا و منصفانه و موشکافانه است
ممنونم از حضورتون
حتما توصیه هایتان را سرلوحه کارهای بعدی قرار می دهم
برقرار باشید@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 12:36

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام به شهره بانوی عزیزم
امیدوارم که حالتون خوب باشه
دلم واسه داستاناتون تنگ شده بود
خوشحالم که اینجاام و باز داستانی از شما میخونم
داستان به زیبایی نوشته شده و نمی دونم چرا انقدر این شخصیت به نظرم جالب اومد :-/
ممنون واسه داستان خوشگلتون
دوستون دارم
شاد باشید
:x :x :x
:* :*
@};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوست خوشمل و بسیار بسیار عزیزم
خودت می دونی چقدر دلم هواتو کرده بود
نیاز به گفتن نیست
امیدوارم هرجا هستی شاد و پیروز و سلامت باشی عزیزم
داستان هم قابل شما رو ندراه ;)
این نظر لطف شماست


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:56

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :*
اینا یادم رفت


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:42

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانوی نویسنده
خوبی ...
من نیز با آقای دیبا موافقم
گاهی مصلحت و قضا و قدر را بهانه ی برای یافتن حقیقت میدانیم
داستان را دوست داشتم
شاد باشید
@};- @};- @};- @};- :* :* :*


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 13:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای نازنین ..دوست قدیمی
کم پیدایید
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
شما هم شد و پیروز و شکوفا باشی@};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :x


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 شهريور 1394 - 21:27

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانمایه

و دانا وتوانا

اینقدر سیاه است روزگار

که نقطه ی سپیدی در آن

یک ستاره درشب

یا یک خورشید در روز است.

وقتی از همه خسته شدی

می نویسی یک قصه

از غصه هایمان
یا سپیدی تلخ ولی زیبا

از ناگفته هایمان

که پیامبر شعر سپید / شاملو /
فرمودند:

سپید یعنی غم مشترک من وتو /ما/

از داستان شما لذت وبهره بردم

@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 17:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما استاد گرانقدر
ممنون از وقتی که گذاشتین و شعر زیبایتان
لطفتان مایه ی مباهات و نیز شرمندگی است@};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 19:30

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما ، شهره کبودوند

میخام بپرسم ،
آره میخام بپرسم تو که اینقدر بلدی حذف کنی ،! چرا قلم و کاغذ و از زندگی ت حذف نمی کنی ؟؟؟!
جون تو جواب می ده ها ، امتحان کن
واسه خودت نده ، واسه دیگرون می ده ، ...

:D

و
و
و
و
و
و
و
شوخی کردم ها ، آره دیگه من هم شوخی رو نمی تونم حذفش کنم ، باور کن


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 19:32

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی چه خبرا ؟
کی زنده س ؟
کی مرده ؟
کی خابه ؟
کی بیدار؟
اصلا
کی هست ؟
کی نیست؟


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:00

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دوستان لطفا من رو از خواب بیدار نکنید
دارم یه خواب خوب می بینم


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 شهريور 1394 - 20:40

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر درود بر بانو کبودوندپور گرامی
بی شک گذشتن از قید و بندها برای آدمی همون پایان زندگی است و ای کاش آدمی هم قابل بازیافت بود.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 17:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای حشمتی فر عزیز
خوشحالم از حضورتان و ممنونم از درج نظر ارزشمندتون
کاش عمر و شعور آدمها قابل بازیافت بود@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 15:51

درود بر شما شهره بانوی عزیز
متن بسیار زیبایی بود ، از اون متن هایی که من دوست دارم، با خواندن داستان شما چیزهایی که به ذهنم متبادر شد:غرور بی تعصب،کج دهنی بدون حسرت، اعتماد به نفس توام با بدبیاری، سبگ گرایی غیرقابل هضم،متفاوت بودن اما نخواستنی،در زمان حال زندگی کردن بدون پشتوانه،بی غصه بودن توام با دردسر ، قوی بودن رو به اضمحلال،شوخ اما جدی...


@همایون به آیین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 22 شهريور 1394 - 17:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای به آیین
خوشحالم اسم و نظر ارزشمند شما را ذیل داستانم می بینم
از تعابیر جالب و زیبایتان بسیار حظ بردم
و نکات خوبی یاد گرفتم
کج دهنی بدون حسرت...قوی بودن رو به اضمحلال
در پناه حق و سبز بمانید@};-


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 شهريور 1394 - 13:59

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بانو
قطع صدای محبت بین آدم ها
بندآمدن نگاه مهرآمیز بین آدمها
سر ریز شدن ناتوانی از بی پیوندی توأم با مهربانی و عشق
خطای نشستن"پول" بر کرسی"عشق"
نمی دونم چه میگم
اصلن فعلا توان نوشتنم رفته...
ببخشید...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 14:10

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي از سبك نگارش شما خوشم مياد.. هميشه بنويسيد و موفق باشيد@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.