شکارِ پسر...

به نام خالق آدم

سرهنگ نیروی هوایی ارتش بود.دوره پهلوی به ایالات متحده اعزام شده و آموزشهای نظامی را آنجا گذرانده بود...به همین خاطر احساس می کردم شبیه یانکی هاست...هروقت نگاهش می کردم یاد جان وین در فیلمهای وسترن، می افتادم.
سختگیری و مقررات خشک و خاص خودش را داشت.برادر بزرگم نتوانست تحملش کند و قبل از اینکه دیپلم بگیرد به کمک دایی جان از ایران خارج شد.
خواهرم در همان دوران دانشگاه ازدواج کرد و رفت ...من ته تغار مانده بودم و تازه موهای پشت لبم داشت سبز می شد و همچنین تخم کینه از او در دلم..
از سر اجبار درسخوان شده بودم تا از تنبیه با فانسخه در امان باشم..
رفتار او از من یک بی عرضه ی بزدل ساخته بود.مادرم هم زنی لاغراندام و رخسار پریده بود که مانند مرغی در دام مطیع بود و آرام.

دوران جنگ بود و به خاطر تجارب بالایش گاهی چند ماهی به جبهه می رفت و آن زمان بهترین دوران زندگی من با مادر بود...لپهای مادر گل می انداخت و شادی در قلب من فوران می کرد.
در دوران غیبتش، سراغ تفنگ شکاری اش می رفتم. یک برنوی دو لول با قنداق چوبی کنده کاری شده...با احتیاط آن را از ساک چرمی اش خارج می کردم و ناشیانه روی شانه می گذاشتم. چشمم را می دوختم به شیار مگسک و نشانه ی فرضی..با انگشت اشاره ماشه را لمس می کردم و از این کار لذت وافری می بردم.
از جنگ که بازمی گشت تا چند روز در خانه می ماند و باز حکومت نظامی برقرار می شد.
زیاد صحبت نمی کرد حتی در باره جنگ که نقل محافل بود اظهار نظر نمی کرد، عاشق کتاب خواندن و سیگار کشیدن بود...کتابهای تاریخی می خواند و من همیشه بی اجازه آنها را ورق می زدم و تند تند می خواندم.
غیر از قد و بالایم هیچ نقطه اشتراکی با او نداشتم...او مردی ستبرشانه و خوش هیکل بود و آنگاه که لباس ارتشی اش را بر تن می کرد ابهتش چند برابر می شد و من می فهمیدم چگونه مادرم را که یک خان زاده بود، شیفته خود کرده است.

جنگ که تمام شد حکم بازنشستگی اش را گرفت. و این فرصتی بود تا بیشتر برای شکار، کار مورد علاقه اش، وقت بگذارد.
آن شب کمی به خودم جرات دادم و کنارش نشستم...مشغول آماده کردن کوله پشتی و وسایل شکارش بود..با وسواس و دقت خاصی فشنگهای برنجی را روغنکاری می کرد و ساچمه ها و باروت را با پیمانه داخل آنها می ریخت..
گاهی زیرچشمی نگاهی به من می انداخت و با خونسردی به کارش ادامه می داد.
دستم را به سمت یکی از پوکه های برنجی بردم که ناگهان مچ دستم را محکم گرفت :
_ چی کار می کنی پسر!!!
زبانم بند آمد و با لکنت گفتم :
_ می خوام نگاهش کنم...
_ لازم نکرده من رو نگاه کن تا یاد بگیری.
با این جمله کمی آرام شدم . خیره نگاهم کرد و پس از مکثی طولانی گفت :
_ فردا صبح ِ زود بیدار شو باهم بریم شکار
*******
نمی دانم آن شب را چگونه از شدت هیجان به صبح رساندم.
به خود آمدم کنار مردی خشن که پدرم بود نشسته بودم و او با صلابت خاصی جیپ خاکستری و قدیمی اش را لابلای پیچ و خم کوهستان می راند.
کنار دامنه اتراق کردیم ..یغلوی اش را از کوله پشتی خارج کرد و خوراک لوبیایی که مادر برای صبحانه پخته بود جلویم گذاشت و خودش به چند تکه نان و گردو قناعت کرد.

مشغول محکم کردن بند پوتینهایش بود و من همانطور که به او چشم دوخته بودم احساس کردم فصلی جدید در زندگی ام آغاز شده..حس مرد بودن شعفی در درونم به پا کرده بود.
تفنگش را بلند کردم که فریاد زد :
_ چه غلطی داری می کنی؟
با دلخوری تفنگ را به دستش دادم . تفنگ بادی کوچکی که یادگار برادرم بود به دستم داد و گفت :
_ فعلا با این تمرین کن.
غرورم جریحه دار شد، حتی اجازه نداد خودم ساچمه را داخلش بگذارم.
با بی میلی و رخوت پا به پایش از دامنه کوه بالا رفتم. سرش را چرخاند :
_ گوش کن پسر هیچوقت جلوتر از من راه نمی ری، خطرناکه
به نفس نفس افتاده بودم و با حرکت سر حرفش را تایید کردم.
دوربینش را بیرون آورد...به دنبال کبک می گشت.
من و مادر از گوشتِ شکار خوشمان نمی آمد و او هربار با لاشه کبک و تیهو به خانه می آمد..گاهی به ندرت کَل و بُز شکار می کرد.
تفنگ بادی را روی شانه ام گذاشتم و بی هوا شلیک کردم.. از ترس رو به عقب تلو تلو خوردم.چند دسته کبک از لابلای صخره ها بلند شدند که ناگهان داغ سیلی اش را بر صورتم حس کردم.
نه او چیزی گفت و نه از دهان من کلامی بیرون آمد.
"این اولین و آخرین باری خواهد بود که با او جایی می روم"... دستهایم را مشت می کردم و دندانهایم را روی هم فشار می دادم و این جمله را مدام با خودم تکرار می کردم.
روی تخته سنگی نشستم و نگاهش کردم که آرام کمین کرده است..می دانستم بیشتر از تنهایی و سکوت کوهستان لذت می برد تا شکار کردن
سکوت کوهستان را گاهی خش خشِ یک مارمولک میان بوته ها و یا بال پرنده ای هنگام پرواز در هم می شکست.
از شدت گرمای آفتاب تابستان تمام بدنم غرقِ عرق بود..کفشها و جورابهایم را از پا درآوردم...هنوز خُنکای نسیم در لابلای انگشتانم نفوذ نکرده بود که ناگاه دردی عجیب از کنار قوزک پای چپم آغاز شد و به قفسه سینه ام فشار آورد.
چشمانم تکان نمی خورد...
ماری مرا نیش زده بود و فلج شده بودم..
آنچه به یاد دارم صدای پدر بود :
پسر...م.......پسرم....نترس ...هیچی نیست
سیلی های محکمی به طرفین صورتم می نواخت و من چشمانم سیاهی می رفت ..
در میان تاریکی و روشنایی چشمانم، پدرم را می دیدم که خنجری از کوله اش بیرون کشید..دو تکه پارچه از لباسش را پاره کرد و محکم روی مچ پایم بست با خنجر جای نیش را نشتر زد و خون فوران کرد. دهانش را بر زخم گذاشت و شروع به مکیدن کرد.صدای سرفه اش را می شنیدم و تُف کردن زهر و خونابه.
به خود آمدم، ناله ای کردم، پایم را تکان دادم و کمرم را بالا آوردم.
تمام صورت و پیراهنش غرق خون بود و او لبخند می زد.
بازوانش را دورم حلقه کرد و سرم را به آرامی روی سینه اش گذاشت. داغی لبهایش را روی پیشانی ام حس کردم
صدای تپش قلبش تکانم داد... بی اختیار دستهایم رو دور کمرش انداختم و گریه کردم ..............
*******
تقدیم به تمام پدران سرزمینم
روز مرد و روز پدر را به تمام آقایان سایت تبریک عرض می کنم.

کبودوندپور
اردیبهشت 94
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

مریم مقدسی ,م.فرياد ,مینا لگزیان ,شهره کبودوندپور ,کیمیا مرادی ,سارینا معالی ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فاطمه مددی ,ابوالحسن اکبری ,محمد حشمتی فر ,زهرا فیروزی ,مرضيه اسلامي مهر , ک جعفری ,الف . محمدی ,ف. سکوت ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (9/2/1394),ابوالحسن اکبری (10/2/1394),ف. سکوت (10/2/1394),زهرابادره (10/2/1394),انسیه زمانی (10/2/1394),آزاده اسلامی (10/2/1394),مریم مقدسی (10/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (10/2/1394),آرمیتا مولوی (10/2/1394),اذرمهرصداقت (10/2/1394),علیرضا لطف دوست (10/2/1394), ک جعفری (10/2/1394),فاطمه مددی (10/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (10/2/1394),م.ماندگار (10/2/1394),شهره کبودوندپور (10/2/1394),لیلا حسن زاده (10/2/1394),آرمیتا مولوی (10/2/1394), ناصرباران دوست (10/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (10/2/1394),فرزانه رازي (10/2/1394), ناصرباران دوست (10/2/1394),رضا فرازمند (10/2/1394),آریامنتقد (10/2/1394),آریامنتقد (10/2/1394),آریامنتقد (10/2/1394),فاطمه رنجبر (10/2/1394),محمد حشمتی فر (10/2/1394),آریامنتقد (10/2/1394),حسین روحانی (10/2/1394),م.فرياد (11/2/1394), زینب ارونی (11/2/1394),حمیدرضا محدثی (11/2/1394),آرمیتا مولوی (11/2/1394),عبدالله عمیدی (11/2/1394),زهرا فیروزی (11/2/1394),متین محمدی (11/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1394),سید حسین (11/2/1394),نعیمه میرزاعلی (11/2/1394),سارینا معالی (12/2/1394),مینا لگزیان (12/2/1394),حمیدرضا محدثی (13/2/1394),شهره کبودوندپور (13/2/1394),احمد دولت آبادی (13/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/2/1394), زینب ارونی (14/2/1394),سید حسین (15/2/1394),شهره کبودوندپور (15/2/1394),هستی مهربان (16/2/1394),سپیده رضوی (16/2/1394),محمود لچی نانی (16/2/1394),سید حسین (16/2/1394),زهرابادره (17/2/1394),شهره کبودوندپور (10/3/1394),اذرمهرصداقت (15/3/1394),م.فرياد (25/3/1394),شهره کبودوندپور (1/4/1394),شهره کبودوندپور (14/4/1394),سارینا معالی (15/6/1394),سارینا معالی (18/6/1394),ح شریفی (25/11/1394),الف . محمدی (1/10/1395),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 15:28

درسته زود اومدم...ولی قرار نیست بخونمش...

بعدا میام:D :D

سلام


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 15:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
خسته نباشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 20:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
خسته نباشید
اوهوم اوهوم اوهومممممم اوهووووووووم
لطفا با سیگار وارد نشید مخصوصا اینجا
من که مطمءنم بعدا هم نمی خونید
ولی خوب مهمون حبیب خداست
دفعه بعد دست خالی نیایید ها[-(
حالا نمی خاد گریه کنید :D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 21:01

سلام...

دیدید خوندم..

خب آخه این چه مدلش بود؟؟!!!:D پدر هم انقدر عبوس؟؟!!:-s

عالی بود...

راستی اشتباه میکنه..هیچی مثل گوشت شکار حال نمیده;) ;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 21:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به یکی بگو گوشت شکار نخورده باشه
بد نبود ولی دوست نداشتم:-s
راستی نشونه گیریم حرف نداره
البته با تفنگ بادی;)
در ضمن پدر باید عبوس باسه مخصوصا پدر ارتشی
شاعر می گه
مرد باید خوشتیپ باشه پولدار و بداخلاق=)) =)) =))


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 08:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم شهره نازنين
داستان خيلي عالي ست از بعضي پدران سرزمين مان كه عقيده دارند به پسرهانبايد محبت كرد تا مرد بار بيايند و از اين حرف ها
و اين مختص يك پدر ارتشي نيست
البته خوشبختانه اين روزها بهتر شده است و پدران آينده درك احساسي تري از زندگي پيدا كرده اند
براي قلمتان كه همبشه بيانگر واقعيت هاست موفقيت آرزو مي كنم
من نيز روز پدر را به تمام پدران سرزمينم و همچنين به هم سايتي هاي عزيز تبريك مي گويم
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 13:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر شما خانم بادره عزیزم
بمب انرژی و تشویق کننده اعضای سایت
اگر هم عالی است که مطمئنم نیست نگاه زیبای شما و نیز آموزش و شاگردی در کنار شما و دیگر اساتید است
پدران در گذشته ابهت داشتند و در عین حال بسیار خوش قلب و خانواده دوست بودند...به ویژه رفتارشان با پسرانشان سختگیرانه بود..
نگاه که می کنم به نسل جوان امروز اصلا قابل قیاس با آن جوانان دوره جنگ نیستند
همیشه سبز و شاداب@};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 08:54

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیزم
فکر کنم تا آخر داستان پلک هم نزدم. عالی بود. مخصوصا آخرش را خیلی دوست داشتم. واقعا از خواندنش لذت بردم.
خودمونیما مردهای قدیمی چه ابهتی داشتند! یاد و خاطره شان بخیر... از اینکه یاد اجدادمان را زنده کردید سپاس
فقط جسارتا؛ من معنی بعضی از اصطلاحات و کلمات را بلد نبودم مثل "یغلو".

ذست مریزاد به قلم روان و زیبایتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 13:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام به دوست خوب و همراه همیشگی ام آزاده مهربان
اول اینکه شکسته نفسی می فرمایید
در برابر قلم توانمند شما این نوشته ، مشق شب است
پلک نزدن ویژه داستانهای شماست این نوشته من بهتر برای قصه شب خوبه بچه ها بگیرند بخوابند:D
خوشحالم از اینکه خوشت اومده
کلبه ما را آذین بستید@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر آزاده جان
یاد اجدادت افتادی عایا:D
باور کن این مردها تا بیست سال قبل هم بودند الان یه ده پونزده سالیه که فرزندسالاری شده
اینجور مردها زیاد هم قدیمی نیستند;)


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر
ببخشید بابت تاخیر
آزاده جان یغلوی یک ظرف استیل دردار است که نظامیان برای حمل غذا از آن استفاده می کنند
سربازی نرفتی دیگه نمی دونی:D
فانسخه هم کمربند لباس نظامیان است که ا جنس کتان ضخیمی است و به خاطر شیارهای فلزی بسیار سنگین است و محکم


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 22:27

نمایش مشخصات زهرابادره خیلی اطلاعات نظامیتون عالیه
براووو...@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 00:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام دوباره
ممنونم از اطلاعاتی که دادید
خیلی گلید
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 09:00

خیلی خوب بود بانو
یادم رفت بگم
سلام.
واقعا عالی بود
کار خودتو کردی و اون تاثیری که می خواستی روی مخاطبت بگذاری گذاشتی. آفرین.


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 13:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام مریم بانوی متین، عزیز و خوش قلب
خوشحالم از اینکه یکی دیگر از اعضای توانمند سایت این نوشته ها را پسندیده
باغچه کوچم را با شکفتنت صفا دادی بانوی موسیقی و گل@};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 10:43

نمایش مشخصات ک جعفری
من، آن مرد عبوس را می شناسم!!!!


درود بر شهره خانم، بانوی پرکار !! @};-

این داستانتان، بسیار بهتر از چند اثر اخیرتان بود!!!
شخصا بسیار دوستش دارم.

با آرزوی بهروزی برای شما دوست نازنینم
پیشکشتان بااحترام وعشق:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:04

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر تو غریبه ی آشنا
کاف بانوی عزیزم
آری می شناسم آن مرد عبوس و مهربان را
دستهای ضمخت و قلب نازکش را !!!! همان مردی که در میان سگرمه هایش پر بود از عشق
خوشحالم که خوشت اومده
از شما چه پنهون که من هم این داستانم رو یه کوچولو بیشتر دوست دارم
همیشه لبریز از عشق و امید@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 11:38

سلام .داستانی زیبا باپردازش عالی وقابل قیولی بود امایک نکته .تفنگ شکاری دو لول هست اما برنودولول نیسنت .پس به جای برنو دولول تفنگ شکاری دو لول بیاوریدصحیح تراست .ببحشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای اکبری
ممنون از تذکر بجایتان
از شما چه پنهان پدرم دو نوع تفنگ داشت یکی دولول سوار بود یکی هم شکاری (البته هردو جواز داشت)
ولی یادمه اسم یکیش برنو بود:D
ما دخترها زیاد کنجکاوی نمی کنیم درباره اسم تفنگ
البته نشانه گیری با تفنگ بادی را به خوبی یادم دادند

سپاس از حضورتان@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 11:42

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خیلی خوب بود.واقعالذت بردم@};-


@فاطمه مددی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه بانوی عزیز
خوشحالم که خانه کوچک ما را با حضورت صفا دادی عزیزم
زیبایی در نگاه توست
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 11:46

سلام شهره قشنگم...آفرین خیلی خوب نوشتی تونستم خودم رو جای پسره بزارم و قشنگ درکش کنم.
به نظرم پدر باید ابهت داشته باشه بداخلاقم باشه ولی محبت کردنم بلدباشه :D
منم روز مرد و روز پدررو همینجا به همه آقایون محترم سایت و پدر عزیزم تبریک می گم@};-
مرسی شهره جونم:x


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطفه عزیز و مهربان
آره من هم پدر باابهت دوست دارم..
پدرم هر وقت میگفت “درست میشود”…
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت…
خداوند همه پدران و مادران را حفظ کنند که گنج باارزشی هستند
ممنونم از همراهی و همدلی ات@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 12:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم کبودوند
خیلی قشنگ و تآثیرگذار بود

@};- @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام میم بانوی عزیز
خوشحالم از حضورت و همچنین نظر دلگرم کننده ات
همیشه سبز و ماندگار@};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 13:43

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام

می خواهم فضولی کنم !!!
زمان داستان به این زیبایی را بشکن ، از نقطه "الف" شروع کردی و خطی به نقطه "ی" رسیده ای ، حیف است ، از "سین" شروع کن ، برگرد به "ت "، برو به "شین" برگرد به "الف" و همینطور ادامه بده تا برسی به "ی" ، داستان عالی خواهد شد.
من را ببخش برای این فضولی ، اما چون داستان را دوست داشتم حیفم آمد که اینگونه خطی باشد و ریتمش کند پیش برود برای خوانش.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 14:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای لطف دوست گرامی
بسیار افتخار دادید بابت حضور، خوانش و نیز زحمت درج نظر

راستش یه بار هم خدمت آقای دولت آبادی عرض کردم و الان خدمت شما بگویم که از شما چه پنهان
بنده در هیچ کلاس داستان نویسی شرکت نکردم و خیلی کم از اصول اولیه داستان نویسی اطلاع دارم
شاید باورتون نشه کار من فقط داستان و متن و شعر خواندن است از هرچیزی که جنبه آموزشی مستقیم داشته باشد گریزانم
حاضرم تکه روزنامه پاره روی زمین، مجله های روی میز مطب دکترها تابلوی مغازه ها و هر داستان و کتاب کوچک و قطور را بخوانم ولی کتاب آموزشی نه:D
بنابراین هر قصور و اشکالی در داستانها می بینید بابت همین موضوع است
اگر اینجا در خدمت شما و سایر دوستان شرفیاب شده ام به همین دلیل است چون دوست دارم غیرمستقیم یاد بگیرم و تاکنون هم موارد بسیار ارزشمندی را از خوانش داستانهای شما و دوستان یاد گرفته ام..
بله سیر داستان خطی است و مطمئنا با پس و پیش کردن اتفاقات زیباتر خواهد شد
ممنونم از راهنماییهای شما
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 15:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب و احترام بانو
داستان خوب و تاثیر گذاری بود هرچند داغ بی پدری را در دلمان تازه کرد!
ممنون بخاطر تبریکتون
تقدیم :

دیوار چین اگر بریزد

و دیوارهایی که ریخته اند

و دیوارهایی که خواهند ریخت ...

شبیه تو می شود پدر!



و مردمی که می گریند

و مردمی که زیر آوار مانده اند

و مردمی که آواره اند ...

منم!

از : ستاره جوادزاده

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر استاد گرانقدر و بزرگوار
جناب آقای باران دوست عزیز
بسیار خوشحالم کردید بابت حضورتان و نیز ممنون از شعر زیبا
خداوند پدرتان را قرین رحمت قرار دهد و روحشان شاد
پدر تکیه گاهی است بس محکم که حتی سایه اش خانه ها را امن نگاه می دارد
از شما چه پنهان داستان اخیر را با توجه به شغل پدر عزیزم و نظم و مقررات ایشان در زندگی نوشتم
البته ایشان بسیار عاطفی و خوشقلب هستند:)
سپاس از شما
سایه تان مستدام@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 10:51

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت همین چهارشنبه
همان حرم
...
ستارهِ هشتم


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 15:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي منم از عاموزش دیدن و عاموزش دادن و این چیزا خوشم نمیاد!خوندن رو هم خیلی باهاش حال نمیکنم،مگر اینکه یکی واسم بخونه! :D
سلام.
داستان قشنگی بود...
با توصیفی که شما از این بابا داشتین،فک کنم اگه میخواسته تو خونه داد بزنه،پنجره ها میلرزیدن!نه؟؟؟؟
حالا که اینطوریه اصن نامردیه که همین الان پست سیستم رو ترک نکنم و بابا جونم رو یه ماچ عابدار نکنم! :D
من عاشق بابا جونم هستم...اینو خودشونم خوب میدونن!الان اینجا نشستن اما حواسشون به دفترمه!دارن گلگی میکنن که چرا وقتی عجله ای مینویسی انقد بدخط مینویسی!!!من عاشق بابا هستم...و هممممممممممه ی بابا ها رو دوس دارم...
روز عاقایون رو هم به همه ی عاقایون و روز بابایی ها رو هم به همه بابایی ها تبریک میگم...
و همچنین روز معلم رو هم به همه ی معلما...(عاهای همراه قصه های من) تبریک بگم؟؟؟ :D
شاد باشین...
یا حق.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 20:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر دختر مهربان، پرانرژی، زیبا و هنرمند
گل بانو صفا آوردین قدم بر چشم ما گذاشتین
راه گم کرده بودین ؟
هر وقت عکستو می بینم این آهنگ داریوش رو زمزمه می کنم
چشم ماهو درمیارم یه نبردبوم میارم
عکس چشماتو می گیرم جای چشم ماه می ذارم
خدا پدرتو نگه داره و سایه اش بالا سرت باشه
راستش ما 4 تا بچه ایم که من خیلی بیشتر وابسته به پدرم هستم بقیه بچه ننه هستند ولی من هر دو :D
از همون بچگی توی همه کاراش فضولی می کردم و اونم منو با خودش همه جا می برد:x :x
از طرف بنده هم روز پدر رو به اون بزرگوار تبریک بگید بابت تربیت دختر فرهیخته ای چون شما
همیشه شاد باشید@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 16:50

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

پدر هم پدرهای قدیم

مثل کوه قوی وگردن کلفت

@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 20:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای دکتر و استاد شوخ طبع سایت
ممنونم از حضور مهربانانه شما
بله با شما موافقم مرد باید صبور و با صلابت باشد همچون کوه
راستش پدرهای قدیم حرفهای عاشقانه بلد نبودند گل نمی خریدند ولی نسبت به خانواده بسیار تعصب داشتند و عشقشان عمیقتر بود
سایه تان بر سر خانواده محترم مستدام@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 20:51

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
بانوی موسیقی وگل
شاپریِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غصه من چرا دلت هواییییییییییییییییی شو میخواستی که قلبمودورش کنی دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی کارازکارگذشته دیگــــــــــــــــــــــــــــــــه مثه تو نداره،نداره نمیتونه بیاره ،دلاهمه بیقراره عشقن ، اما عشقه که واسه تو بی قراره نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نگو دوسم نداری نه نگو تنهام میزازی نه نگو که از پیشت میرمممممممممممم میرم ولی باز تو بدون عزیزم
:D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 20:53

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اون غصه قصه بوده ظاهرا
آره


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 20:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چهارشنبه قراره برم حرم دخیل شم دوستان کامنت ماممنت داری وردار بیار که تبرک کنم واست هاااااااااابیااینوربازار
:D


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بمب اتم پر از انرژی
رفتم ترمینال بلیط بخرم حالا تو داری می ری حرم؟!!!!
داشتم میومدم ها ! با مرخصیم موافقت نشد
گفتن اگه بری کل شبکه های رادیو تلویزیون می خابه:D
خلاصه اینکه رفتی حرم دخیل ببند برا بعضیا خدا شفاشون بده;)
(خودمو می گم )
هعیییییییی
خوشحالم اینجا می بینمت گلم
اون چال گونه هات منو کشته
دوست دارم شدید :x :x :x @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آذر جان
می گم یه دخیل هم ببند عموت برگرده
سر داستان بی سر و ته آرش خان:D قهر کرده رفته
مگه دستم به آرش خان نرسه با اون داستاناشx-( x-( x-(

الانه سر و کلش پیدا میشه:D
آرش خاااااااان


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:40

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت آره دیگه ابجیا داداشام
هرکی میخواد تبرک شه کامنتشو بِچِسبونه پا کامنت ما
...
نمیدونم چه مرگمه
یه امشبو نبر از یاد
بوگو::::::::::::::::::::::::::::::::::
آهای اقای داماد
عجب عروسیو خدابهت داد آهایییییییییییییی اقای داماد


کمک


@اذرمهرصداقت توسط ناصرباران دوست   ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 09:33

بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه


کدام چهارشنبه
کدام حرم
التماس دعا


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:06

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
خیلی زیبا چهره یک پدر رو نمایش دادید. پدری که تصور تلخی و بی تفاوتی به فرزند نشون میده اما باز هم پدره و عشق پدرانه داره.
:) @};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 21:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب آقای حشمتی فر
سپاس فراوان از حضور پرمهرتان و ممنون از تشویق و دلگرمی
برای من تشویق کسانی که خود در نوشتن قهارند بسیار مایه مباهات است

بی شک پدران فرشته هایی هستند که لبخند نمی زنند اما وجودشان پر از مهر است و ایثار@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 23:42

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام. خسته نباشید
کلا یه داستان خوب با یه پایان دلنشین داشت . اگر کمی ویرایش شود توان قرار گیری در داستان های ماندگار را دارد البته با اصلاحاتی.به نظر می رسید جملات از هم گسسته اند و خیلی پشت هم خوب نخوابیده بود .


@حسین روحانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 11:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب خدمت شما آقای روحانی
نخستین بار است که افتخار آشنایی با شما را دارم
سپاس از خوانش و درج نظر
ممنون از راهنماییهای شما
برقرار باشید


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 00:09

داستانی زیبا و روان . مردان ارتشی مخصوصا نیروی زمینی به خاطر شرایط نظامی و اموزشهایشان معولا بسیار جدی و خشک هستند . با این حال پدر در لحظه حساس قلبش را جایگزین عقلش کرد . روز پدر بر اقایان هم سایتی مبارک باشد . امیدوارم با خانواده تان همیشه مهربان و خوشرو باشید تا در روز پدر با شوق فراوان برایتان کادو بخرند


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 06:28

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر شما مهربان@};-
بسيار زيبا و روون و جذاب@};- @};- @};- @};- @};-
فضا و حس رو به خوبي به خواننده منتقل كردين@};-
و همچنين پيامتون رو
ديگه چي بگم؟!... واقعا لذت بردم@};-
من هميشه از پدرم اينگونه ياد ميكنم: شمعي كه قلب مهربان و شعله ورش را هيچ پروانه اي نشناخت@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 11:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر استاد گرانمایه و مهربان سایت
بسیار خرسندم که نظر سخاوتمندانه و تشویقهای شما شامل حالم شده است
میلاد مولاالموحدین و روز پدر را به شما بزرگوار تبریک عرض می کنم
در سایه حق سلامت باشید و پر از شعر@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 06:50

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام شهره جان
اول بزار تشکر کنم که به خاطر هر مناسبتی یه داستان توی استینت داری ایول اجی اینم دیالوگ لوتیا بود دیگه ;)
داستان خوبی بود و من از خوندن ان لذت بردم
از لحاظ ادبیات داستانی خیلی فرق کردی ،و اینو به شما تبریک میگم بانو جان

:* @};-


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 11:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زینب بانو
عزیز دلم
چند روزی کم پیدا بودی و بسیار دلتنگت بودم
خیلی خیلی خوشحالم که داستانم از دید یک استاد سختگیر مورد قبول قرار گرفته است.
چشم به راه حضور گرم و نوشته های ارزشمندت هستیم
همیشه بهاری و شوفا@};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 07:44

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض تبریک برای میلاد باسعادت نمونه ترین پدر ، شجاعترین بشر و خاضعترین بنده ی خدا امام علی ع .
... و داستان شما را محکم و اساسی می بینم . ا ز نظر محور افقی ، واژه ها همه درست و به جا ، اصطلاحات مربوط به موضوع داستان ، آگاهانه و مسلط . در محور عمودی ما با یک داستان خطی مواجهیم که ابتدا و میانه و انتهایش سیری طبیعی دارد و دارد ساده روایت می شود . پایان بندی قابل قبول و دلپذیر و برابر فطرت انسانی هم جذاب و خواندنی اش کرده است . اسم داستان هم بسیار تحریک کننده و هوشمندانه انتخاب شده است .در داستان اگر خواستید اخلاق را فراموش کنید ، پلشتی ها را تبلیغ کنید ( نمایش پلشتی فی نفسه ایراد نیست ، گاهی ما آن را تبلیغ می کنیم ! ) و دل های پاک را سیاه کنیم ، هنری نکرده ایم. چراغ روشن کردن چه عیبی دارد که تاریکی را تبلیغ کنیم ؟ !
خیلی خوب نوشته بودید . آفرین !


@حمیدرضا محدثی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 11:19

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر استاد بزرگوار و معلم اخلاق
من هم به نوبه خود میلاد امیرالمومنین ع و روز پدر را خدمت شما بزرگوار تبریک عرض می کنم .
با آرزوی تندرستی و عزت برای شما بسیار مشعوفم که این نوشته مورد پسند شما قرار گرفته ...راستش خودم هم این نوشته را بیشتر از سایر داستانهایم دوست دارم چون کاملا از اعماق دلم برخاسته بود..
پدرم یک ارتشی تمام عیار بود...بسیار منظم و مقرراتی بود و اصطلاحات نظامی و تیراندازی را با سعه صدر به من آموزش می داد و همیشه از کنار او بودن حس خوبی داشتم و از همینجا برایش آرزوی تندرستی و عمر با عزت دارم
همیشه سبز و برقرار
سایه تان مستدام


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 12:01

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شهره عزیزم
به خاطر دیر آمدنم شرمنده ...:">
وقتی داستان به این خوبی می نویسید دیگر جای برای نظر دادن نیست
بسیار عالـــــــــــــــــــــــــــی
موفق باشی @};- @};- @};- @};- :* :*


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 12 ارديبهشت 1394 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتای مهربانم
عزیزم هر وقت بیایی قدم بر دیده می گذاری
همین که اسم شما و دوستان پای داستانها ثبت شود مایه مباهات است
با آرزوی روزهای پر از شادی و پیروزی


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 ارديبهشت 1394 - 16:21

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام بر خانم کبودوند عزیز
یاد حرف آقای همساده در کلاه قرمزی افتادم که می گفت :آغو پدره دیگه روش تربیتیش اینه ولی عززیزه;) ;)
داستان واقعا جذاب و پرکشش ود.خواننده با تصویرسازی های جا پاه پای شخصیت ها پیش م رفت
محظوظ شدیم بانو
پاینده باشید


@زهرا فیروزی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 12 ارديبهشت 1394 - 10:05

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر زهرای عزیزم
خوشحالم از حضورت و نیز جمله زیبای آقای همساده:D :D
نظر لطفت درباره نوشته هایم همیشه شامل حالم بوده
برایت بهترین روزها را آرزومندم@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 ارديبهشت 1394 - 16:54

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام خانوم کبود وند پور عزیز
داستانتون عالی بود
جمله بندی ها...فضا سازی ها ...اون پدر بد اخلاق ارتشی ترسناک...
ممنونم از داستان قنگتون@};- @};- @};- @};- :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 12 ارديبهشت 1394 - 18:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سارینای عزیز و دوست داشتنیم
اون عکس زیبا و غمناک چند لحظه ای مرا به فکر برد...اون دختربچه زیبای کتک خورده را دیده بودم ولی دلیل تنبیه بدنی والدینش را نمی دانستم
سپاس از حضورت و اظهار لطفی که همیشه پای داستانهایم داری
همیشه شاد و موفق @};- @};- @};- :* :* :*


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 ارديبهشت 1394 - 21:45

درود بانوی عزیز

داستان عالی بود خصوصا نقطه اوج داستان را دوست داشتم

موفقییتان را خواستارم.

@};- @};- @};- @};- @};-


@مینا لگزیان توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 13:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر مینای نازنینم
خوشحالم که خوشت اومده عزیزم
من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 19:04

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی فانسقه.
سلام بانو. بسیار زیبا بود.شناخت شما از زوایای نظامی با وجود زن بودن بیشتر از هرچیزی ارزشمند بود. ممنون بانو مدرن و حرفه ای.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 09:23

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر استاد گرانقدر و یار باوفای داستانک و داستانکیها
خوشحالم که اینکه اینجا هستید و این نوشته را پسندیده اید
منتظر آموزشهای جدید و معرفی کتاب از جانب شما بزرگوار هستیم
تقدیم با احترام@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوستان عزیز
چه اونایی که به داستان ما سر زدن چه اونایی که سر نزدن
عزیزان در این 6 ماه از حضور در کنار شماها درسهای زیادی یاد گرفتم و از همراهی با شما بسیار لذت بردم
اگر جسارتی یا دلخوریی از جانب بنده دیدید عفو کرده و به بزرگواری خود حلال بفرمایید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا من دارم میرم
آخه این چه وضعشه.....هیشکی داستان جدید نمی نویسه:D
منم از این سایت می رم تا فردا
حوصله مم خیلی سر رفته


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:17

سلام و عرض ادب
بیش از این باید می آمدم .
داستان فوق العاده ای بود ، از خواندش لذت بردم @};- @};- @};-
برای شما آرزوی سلامتی میکنم@};- @};- @};- @};-


نام: سپیده رضوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 01:11

شخصیت پردازی بسیار عالی
بحران داستان خیلی خوب

موفق باشی بانو جان @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:21

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، شهره کبودوند
نمی دونم چندمه، فقط می دونم اردیبهشته،! ممنونم که برام یادداشت گذاشتین، این فقط یه معنی میده،.....
این مدتی که نبودم، می بینم که بعضی ها عکس عوض کردن، بعضی ها هم جرات کردن عکس خودشون رو گذاشتن!!!! پیشرفت خوبیه،
منو ببخشید که راجه به داستانتون نظر نمی دم، آدم باهوشی هستی، و می دونی که دلیلش اینه که نخوندمش،
خوش باشین


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و درود بر شما آقای لچی نانی عزیز و برادر مهربانم
این گریه ها بابت نخواندن داستان نبود
اینها اشک شوق بود بابت حضورتان!!
بسیار سرافراز نمودید و پیج ما را آراسته کردید
حالا می تونم با خیال راحت داستان بعدی رو آپ کنم....داستانی از من که اسم شما توی اعضاش نباشه ابتر می مونه و حضور پر مهر و انرژی بخشتون مثل مهر شابک بر کتاب است...پس همیشه توی تک تک داستانهایم منتظرتان هستم
هر کدام از دوستان را بیشتر از دو روز در سایت نبینم نگرانشون می شم شما که جای خود دارید...
خوب از اونجا که من خیلی باهوشم:D یه بی حوصلگی در وجودتون حس می کنم که امیدوارم بابت خستگی باشد نه چیز دیگر
آرزوی سلامتی و شادی و نیکبختی برایتان دارم در همه حال
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.