خانه قدیمی

به نام خالق زیباییها
چهارده ساله بود با قدی کوتاهتر از همسن و سالها و موهای زیتونی و پوستی گندمی و چشمهای تیله ای ..اغلب تنها بود و به سختی با همکلاسهایش صحبت می کرد.

داخل اتاق، پشت میزش نشسته بود و چشم دوخته بود به قفسه کتابهایش..دوست داشت یک کتاب جدید بردارد و شروع کند به خواندن!!یاد صحبتهای دکتر روانشناس که افتاد از خودش خجالت کشید..از رنجی که به پدر و مادرش می داد.
شب قبل خودش را به خواب زده بود...به سختی صدای مادر را می شنید که داشت صحبتهای دکتر را برای پدر تکرار می کرد :
_ داشتن دوست خیالی و صحبت کردن با خود در سنین کودکی امری طبیعی است اما در سن پسر شما متاسفانه نشان از یک نوع بیماری است و می‌تواند باعث انزوای فرد، کاهش ارتباطات اجتماعی و مانع دوست یابی در او شود.

صدای غمگین و دورگه پدر با مادرش در ذهنش تداعی شد و خواست تا با دوستان خیالی اش خداحافظی کند..اما رویای با آنها بودن و لذتی که داشت دست از سرش برنمی داشت... وقتی با دهان کفی و مسواک چهره اش را در آینه تماشا می کرد دوستانش در کنارش ایستاده بودند..یک پسر نوجوان لاغر و موخرمایی، با چشمان درشت و روشن همراه با سگش و یک اسب سفید با یالهای بلند طلایی ...
در خواب و بیداری کنارش بودند..گاهی سر کلاس درس آنها را از پشت پنجره در حیاط مدرسه تماشا می کرد هرچند به آنها گفته بود به مدرسه نیایند و مزاحمش نشوند...بیشتر اوقات حرف گوش می کردند و از خیالش رخت می بستند اما خیلی زود دلتنگش می شدند..

نگاهش را از قفسه کتاب برداشت. یکباره با خیزی بلند سمت پنجره اتاقش رفت و آن را گشود..از دوستانش خبری نبود و سعی کرد تا به آنها فکر نکند..
خانه قدیمی روبرویی را دوست داشت...گاهی دقایق زیادی به خانه خیره می شد...پنجره های چوبی آن مدتها بود تمیز نشده بود و گرد و غبار و قطرات باران روی آنها کپره بسته بود..نزدیک غروب برق اتاق نشیمن روشن می شد و او شاهد رفت و آمد پیرمردی بود که در نهایت روی یک صندلی و رو به بوم نقاشی اش می نشست و شروع می کرد به نقاشی کشیدن..
همیشه پیرمرد را در اتاق نشیمن می دید .. به ندرت او را در کوچه دیده بود که با یک کیسه خوراکی و رنگ و قلم مو به خانه اش بازمی گشت.
دوست داشت پیرمرد به او توجه کند..از نظرش او باید آدم جالبی می بود تنها و در حال نقاشی کشیدن...
*****
روزی که پیرمرد از خانه اش بیرون رفت به سرعت خود را کنار دروازه قدیمی خانه اش رساند و روی یک تخته سنگ نشست..می دانست بازگشت پیرمرد زیاد طول نمی کشد..
از دور که او را دید تنش لرزید..به خود نهیب زد:
بهتر است با او دوست شوم .آدم باتجربه ای است ...هنرمند هم هست..
از جایش برخاست و به چهره پیرمرد خیره ماند..
مردی قدبلند که هنوز صاف راه می رفت با چشمان ریز و نافذ، بینی قلمی و موهای کم پشت که به سختی تارهای سفید آن از زیر کلاه دیده می شد..

پیرمرد کلاهش را از سر برداشت و با لحنی مهربان و مصمم گفت :
_ می تونم کمکتون کنم مرد جوان
با دستپاچگی پاسخ داد :
_ من ...من ...من می دانم که شما نقاش هستید دوست دارم آنها را ببینم.
_ با کمال میل فرزندم...داخل بیا
با ترس و دلهره پا در دهلیز خانه گذاشت...گوشه و کنار خانه پر بود از وسایل اوراق و دست دوم...شمعدانهای شکسته و تارعنکبوت گرفته و مملو از غبار.
برق اتاق نشیمن که روشن شد زیبایی تابلوهای نصب شده روی دیوارها چشمهایش را نوازش داد..تابلوهایی رویایی از دشتها، سبزه زارها و کوهستانهای زیبا با حیوانات اهلی و گاها وحشی ..که با مهارت فراوان به تصویر کشیده شده بودند..
پیرمرد مشغول در آوردن کتش بود و نگاه پرشور پسرک را زیرنظر داشت :
_ خوشتان آمد؟
بی آنکه نگاهش را از تابلوها بردارد پاسخ داد :
_ بله...حیرت انگیز است.

_ اینها همه زاییده تخیل است پسرم...اگر می خواهی آنچه را که در ذهن داری دیگران باور کنند باید خلقشان کنی و به آنها جان بدهی..وگرنه رویاها همانجا در ذهن تو می مانند و می میرند...
_ متوجه نمی شوم ..
_ رویاها آدمها را اسیر می کنند...ذهن و گاهی جسمت را تسخیر می کنند اما آنگاه که به شکل شعر، داستان، نقاشی یا موسیقی درآمدند..دیگران هم در این زیبایی با تو شریک می شوند و به ذهن زیبای تو آفرین می گویند..

کم کم داشت شیفته افکار و شخصیت پیرمرد می شد...او را آدمی معمولی نمی دید ..چراکه توانسته بود دردش را بفهمد...
_ می توانم خواهش کنم اجازه بدهید گاهی به دیدنتان بیایم
_ البته مردجوان...رویاهایت را فراموش نکن...به آنها جان بده
*****
از اینکه توانسته بود دوستی واقعی داشته باشد در پوستش نمی گنجید و این ملاقاتها بارها تکرار شد..

با صدای همهمه نامفهومی از خواب بیدار شد و در حالیکه از سرما می لرزید پتو را دور خود پیچید و پنجره را گشود :
زمین تر بود....
یک زن فربه و میانسال به همراه چند مرد ناشناس کنار خانه پیرمرد ایستاده بودند.
همیشه تصور می کرد پیرمرد فامیلی ندارد و با دیدن آن افراد ترسی در وجودش رخنه کرد..
شاید اتفاقی برای دوستش افتاده است!!
سراسیمه از پله ها پایین رفت و خود را به در هال رساند...صدای پدر و مادرش را که نگران، بانگش می کردند نشنید و از خانه خارج شد.
مردها در حال خداحافظی با زن بودند و او داشت به سختی دروازه را قفل می زد

_ ببخشید خانم حال پیرمرد خوب است؟؟
زن سرخ مو با تعجب نگاهی به پسرک کرد و گفت :
_ راجع به چه صحبت می کنید؟
_ پیرمردی که در این خانه زندگی می کند را می گویم..حالشان خوب است؟ کجا هستند؟
زن کلاه کاموایی روی سرش را مرتب کرد و در حالی که ابروهایش را به نشان تعجب بالا برده بود گفت :
_ من نمی دانم راجع به چه کسی صحبت می کنید..این خانه ی موروثی متعلق به من است و 20 سال متروکه مانده است در ضمن همین امروز آن را فروختم!!
و آنگاه با نگاهی عاقل اندر سفیه به پسرچترش را گشود.
پسر که زیر باران از ترس و سرما می لرزید ادامه داد :
_ امکان ندارد پیرمردی در آن زندگی می کند که.....
نتوانست باقی جمله اش را به زبان آورد..فکری به خاطرش رسید و گفت :
_ خواهش می کنم در را باز کنید و اجازه دهید اخل شوم.. من چیزی آنجا جاگذاشته ام..

وارد اتاق نشیمن که شد نه اثری از پیرمرد بود و نه تابلوهای نقاشی اش...اتاقی تاریک و سرد که فقط بوی نا می داد....گوشه اتاق یک تابلو روی زمین، کنار دیوار افتاده بود..آن را از زمین بلند کرد و با گوشه آستینش گرد و غبار روی آن را کنار زد
باورش نمی شد ..تابلویی از یک دشت وسیع و تک درختی که در زیر آن اسبی سفید بسته شده بود و پسر موخرمایی و سگش روی زمین دراز کشیده بودند...
*****
پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

آرش پرتو ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,فرزانه بارانی ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,سارینا معالی ,ف. سکوت ,ب-اسدی ,محمد علی ناصرالملکی ,محمد حشمتی فر ,احمد دولت آبادی ,فاطمه مددی ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,م.فرياد ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (30/1/1394), زینب ارونی (31/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (31/1/1394),آزاده اسلامی (31/1/1394), ناصرباران دوست (31/1/1394),فرزانه بارانی (31/1/1394),سحر ذاکری (31/1/1394),آرمیتا مولوی (31/1/1394), ک جعفری (31/1/1394),فرزانه رازي (31/1/1394),محمد حشمتی فر (31/1/1394),شهره کبودوندپور (31/1/1394),سید حسین (31/1/1394),زهرابادره (31/1/1394), زینب ارونی (31/1/1394),سارینا معالی (31/1/1394),ف. سکوت (31/1/1394),محمد علی ناصرالملکی (31/1/1394), ناصرباران دوست (31/1/1394),ف. سکوت (31/1/1394),محمود لچی نانی (31/1/1394),زهرا فیروزی (31/1/1394),احمد دولت آبادی (31/1/1394),اذرمهرصداقت (31/1/1394),عباس پیرمرادی (31/1/1394),شهره کبودوندپور (1/2/1394),محمود لچی نانی (1/2/1394),فاطمه رنجبر (1/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/2/1394),فاطمه مددی (1/2/1394),ابوالحسن اکبری (1/2/1394),مصطفی زمانی (2/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (2/2/1394),رضا فرازمند (2/2/1394),مینا لگزیان (2/2/1394),مریم مقدسی (4/2/1394),سید حسین (5/2/1394),شهره کبودوندپور (6/2/1394),عبدالله عمیدی (6/2/1394),فاطمه رنجبر (8/2/1394),شهره کبودوندپور (9/2/1394),پروين خواجه دهي (14/2/1394),م.ماندگار (11/3/1394),م.فرياد (25/3/1394),مهشید سلیمی نبی (25/3/1394),شهره کبودوندپور (28/3/1394),سارینا معالی (29/3/1394),فاطمه دولتی (12/7/1394),شهره کبودوندپور (26/9/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (26/9/1394),الف.اندیشه (26/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (26/9/1394),علی عطایی (15/4/1397),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 21:02

سلام

خسته نباشید...


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
مانده نباشید
(از سر و ته داستانهای خودتون می زنید از کامنت برای یکی مثل من که جای خود دارد):D
آخه این چه وضع نظر دادنه
خوب بود بد بود ..خوشم اومد ...نیومد....
فحشی ...تعریفی انتقادی ...
ممنون از حضور چند ثانیه ای تون


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 19:48

خب نظر بود دیه:D


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 21:33

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت خسته س،میفهمی؟


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:01

نمیدونن خسته یعنی چی =)) =))


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور بعله
خیلی هم خستس [-(


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 08:07

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام شهره عزیز
داستانتان رازآلود بود و زیبا.
افکار مثبت و نیک اندیش و خیرخواهانه شما در لابه لای داستان دید ه می شود افکار خوب و قلم زیبایتان را تحسین میکنم.
یک دسته گل پیشکشتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام دوست خوب و استاد گرانقدرم
البته که این بلندنظری شماست
خوشحالم که خوشتون اومده
هنرمند نیستم اما هنر و هنرمندان را دوست دارم...زیبایی در هنر به من انرژی مثبت می ده ...وقتی یک اثر هنری رو می بینم با خودم فکر می کنم چه چیزی باعث شده هنرمند این هنر را خلق کند و همیشه به یک جواب می رسم و آن هم نگاه زیبا به دنیاست..
دنیا ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍مملو از انرژی هاست اگر انرژی مثبت و چاکراههای خود را ارتقاء دهیم جز زیبایی نخواهیم دید.
از خواندن آثاری که در آن نویسنده سعی دارد پلشتی ها و فلاکتها را به تصویر بکشد یا پوچ بودن زندگی و جامعه ر به تصویر بکشد خوشم میاد..چون تفاوت در نوع نگاه ارتقاء بخش است اما ذاتا هرگز دنیا را اینگونه نمی بینم
کابوسها گاهی به تو نشان می دهند که زندگی ات چه اندازه رویایی است
همیشه مستدام@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 08:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام فراوان خدمت شما سرکار خانم کبودوند پور
چه روز خوبیه امروز با این داستانهای زیبایی که از شما و سرکار خانم اسلامی و سرکار خانم رازی خوندم به وجد اومده ام واقعا داستان زیبا و گیرایی بود بخصوص آنجا ها که لایه های مختلف ذهن پسرک را و شخصیت خیالپردازش را و تاثیر خیالپردازی را در زایش های هنری ذهن به تصویر کشیده بودید!

برقرار باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای باران دوست که یادتان همیشه به مانند نامتان لطیف است و طبعتان بلند
خوشحالم از نگاه زیبای شما
اگر زیبایی ای در داستان هست همان تقدیم شما باد
همیشه پیروز و سرافراز در پناه حق@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 08:59

نمایش مشخصات زینب ارونی سلام شهره عزیزم
نمیدونم چرا وقتی منم مبخام داستانهامو شروع کنم میگم به نام خالق زیباییها
کاش با هم همکار یا نزدیک هم بودیم اما هر جا هستی بهترینها را برایت آرزو دارم
چرا داستان به این زیباییها اولش لو میرفت ،چرا اجازه ندادی مخاطب تو این ادمهای خیالی رو باور کنند باور کن جذابیت داستان توی همینه که اجازه بدی منم باور کنم وقتی اول داستان میفهمم پسر با تخیل خودش زندگی میکنه و شما حرف خانه متروک و پیرمرد رو به میان اوردی اولین چیزی که تو ذهنم میاد اینه که حتما اینها هم خیالی هستند ،
اخر داستان خیلی خوب بود
یه بار داستانو بنویس اولشو حذف کن بند اول خوبه ،چون میخام اخرش نقاشی پیرمرد یک پسر مو زیتونی چشم عسلی باشه
من داستانتو از داخل اتاق یعنی بند دوم حذف کردم تا خانه قدیمی بند دوم رو از خانه قدیمی به بعد خوندم و اشاره ای نکردم که پسر با تخیلش زندگی میکنه ،بعد اخر داستان رو هم با عکس خود پسر که پیرمرد کشیده بود تموم کردم ....
یکی از نشانه های داستانهای موفق اینه که وقتی مخاطب تو میخونه ذهنش بارور بشه و این توی داستان تو به چشم میخورد
ممنونم عزیزم خیلی خوب بود عالی بود ....داستان قوی و قابل تقدیر سپاس بانو نمیدونی چقدر لذت میبرم وقتی میبینم چقدر پیشرفت کردی و خودت میتونی اینو با اولبن داستانت مقایسه کنی @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بانوی وفادار و نیمه گمشده ام
بیراه نگفتم که ما یک روحیم در دو بدن
خوشحالم که سلایقمان در نوشتن نام خالق همانند است
از توصیه هایی که کردید ممنون
حتما در بازنویسی اش این کار را خواهم کرد
هرچند قصدم غافلگیری و یا لو نرفتن داستان نبود...اما توصیه ات را به جان خریدارم و خوشحالم که در حضورت یاد می گیرم
تقدیم با ارادت@};- @};- @};-


نام: ب-اسدی   ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 10:14

سلام خانم کبود وند عزیزم
داستان خیلی جذاب بود.
به نظر روانشناسان اکثر نوابغ هنرمند به درجاتی اسکیزوفرنی دارند و خیلی از آثارشون برگرفته از همین تخیلاته. مرسی که این چنین زیبا نوشتید.


@ب-اسدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم اسدی دوست و همراه مهربان
چقدر خوب که اینجا هستید
خوشحالم از حسن نظرتون و انرژیی که به من می دهید
بله با نظرتون درباره اسکیزوفرنی موافقم
من می گم تداخل جهانهای موازی با یکدیگر
تقدیم به شما@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 12:42

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم شهره عزیزم
خیلی عالی قلم زدید بانو و من از همین راه دور به احترامتان
از جایم بلند می شوم
تخیل خیلی قوی بود تا جایی که در ذهن رسوخ می کرد آرزوکردم جای پسری باشم که آن همه زیبایی ها را می بیند @};- @};- @};- @};-
همه چیز عالی و شیک
دیگر اصلا جای صحبت نیست البته این اولین کار زیبا نیست که از شما می بینیم کارهای دیگرتان نیز در خور تحسین هستند
برای تان همواره موفقیت آرزو می کنم
شاد باشید عزیزم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر بانوی سخاوت و خوش قلبی
اول اینکه بیش از این شرمنده ام نکنید..قرار بر بلند شدن باشد این وظیفه ماست
در ذیل کامنت خانم اسلامی مطالبی در باب انرژی مثبت و چاکراهها نوشتم که صدالبته این انرژی مثبت بالقوه و بالفعل در وجود شما نهادینه شده است
باور کنید به دور از هر اغراقی از دیدن داستانها و کامنتهایتان حس خوبی می گیرم و خوشحالم از آشنایی با چنین بانوی بزرگواری
اگر برای نمایشگاه کتاب تشریف آوردید مصلا...اون نزدیکیها منزل ما تشریف بیارید ...بسیار خوشحال خواهم شد
دوست داشتید قرار می ذاریم نمایشگاه میام خدمتتون@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 17:34

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد بر عزیز دلم خانم شهره نازنین
برایم آرزو بلکه سعادت است که با شما ملاقاتی داشته باشم و در معیت شما از نمایشگاه دیدن کنم
دیدار از شخصی فرهنگی در محیطی فرهنگی :) :* :x
انشالله اگر خداوند توفیق دهد و قسمت الهی مقدورم سازد
حتما هماهنگ شده و به شما نیز اطلاع می دهم ،
راجع به داستان هم واقعیت را گفتم و اصولا زیبایی ها و درک زیبایی در داستان های شما چشمگیر است
نظر لطف شماست من معتقدم که انسان ها بالفطره زیبا و پاک آفریده شده اند و در طی طول عمر است که زنگار می گیرند
قربان شما بروم که خودتان گلوله انرزی مثبت هستید
سپاس بیکران @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 13:10

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست عزیزم، شهره خانم

مضمون داستان را خیلی دوست داشتم!!!
اما.... ( جسارتا وجسارتا ) ... داستانی که برای این مضمون خلق کردید، میتوانست خیلی بهتر پردازش شود!
شخصیت پردازی ، فضاسازی، تحول شخصیت واتفاقات این داستان ، به تندی و بسیار خلاصه گفته شده است!!!
که این شتابزدگی متاسفانه به کارتان لطمه زده است!


می دانم که بسیار مهربان هستید، اما ما بازهم از لطافت حضورتان بابت جسارت بزرگم، پوزش می خواهم!!

پیشکشتان بااحترام وعشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر دوست ویژه خودم که همیشه منتظرش هستم تا اسمش را در لیست انلاینها ببینم
چرا جسارتا
نه اینجا مسابقه است و نه اینکه منتظر تعریف و تمجید
بسیار خوشحال می شوم که کسی بی تعارف نقد کند در حد له شدن
مطمپنا با توجه به توانایی شما در نوشتن آثار ناب..اوامرتان درست و بجاست
به دیده منت@};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 13:10

سلام و عرض ادب
داستان عالی بود @};- @};- @};-
بخصوص خیال پردازی یا همان دوستان خیالی پسرک ، تا حدودی من اینطور بودم و امروزه سعی کردم خیالم را بر روی کاغذ تبدیل به داستان کنم @};- @};- @};- @};-
درود بر شما@};- @};-


@سید حسین توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای سیدحسین
بسیار مفتخرم از خوانش شما و کامنت محبت آمیزتان
مسلما اکثر آدمهای دنیا رویاهایی دارند که اگر سرکوبشان کنند نتیجه اش جنون و دلزدگی است
هنرمند یعنی کسی که رویاهایش را به تصویر می کشد تا دیگران هم از آن لذت ببرند
نادر ابراهیمی آنقدر غرق شخصیتهای داستانش شده بود که همسرش در نقل خاطراتش گفته بود که نیمه های شب نادر در اتاقش برای شخصیت داستانش گریه میکرد
همیشه سبز و رویایی


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 14:34

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام
داستانتون خیلی عالی بود اینکه پسر با خیالش زندگی میکنه
و نکته ی خیلی قشنگی که از زبون پیرمرد مطرح شد(اینکه باید به رویاهاش جان بده تا مردم هم باور کنن هم شریک زیباییها یش بشن)خسته نباشید اما ایکاش که یه کم بیشتر سرش حوصله میکردید تا زیبا تر بشه منظورم اینه که تند پیش رفت.موفق باشید:x :x :x :x


@سارینا معالی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:41

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام سارینای نازنین
مسلما حق با شماست و داستانی شتابزده است
حضورت همیشه خوشحالم می کند
همیشه شاد و پیروز باشی


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 14:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
محتوا را دوست داشتم. گر چه بلد نیستم نقد فنی کنم ولی با خانم ارونی موافقم. به نظرم پایان داستان در همان پاراگراف اول و دوم لو رفته بود.


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم سکوت عزیزم
بله حق با شما و خانم ارونی است ...هرچند قصدم این نبود کسی را غافلگیر کنم
از حضورتان و خوانش این خطوط طولانی و خسته کننده مسرورم
در پناه حق
این هفت تا گل هم برای شما@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، داستان زیبایی است، من هم مانند ان پسر رویاهام را می بینیم، اما برخلاف ان پسر به جای صحبت با خود ، با انها در داستانهایم صحبت می کنم . در داستان رویاهایتان واقعی می شود. می توانید هر انچه را که در زندگی واقعی نمی توانید تجربه کنید و یا امکانش نیست. مانند بال داشتن و پرواز کردن ویا در این داستان با تیگرا همراه بودن را حس کنید . تازه می توانید دیگران را هم در لذتی که از رویاهایتان می برید شریک کنید.@};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 15:45

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای ناصرالملکی
قدم رنجه فرمودید و خوشحالم که با شخصیت داستان هماهنگ هستید
داستان تخیلی و مدرن شما مطمپنا نشان از ذهن خلاق و رویا پردازتان دارد
به امید روزهای خوب و موفقیت بیشتر@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 16:22

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
وقتی اینقدر خوب می نویسید چه می تونم بگم جز اینکه خسته نباشی بانوی نویسنده عزیز.....@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :* :*


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:12

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آرمیتا..دختر آرام و مهربان
ممنونم از این همه تعریف و تمجید که مسلما حق من نیست و نگاه زیبای شماست
حضور دلگرم کننده ات مایه مباهات است نازنینم@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 16:40

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
همه داستانهای شما برای من خواندنی هستند و هر چند وقت یک بار یکی خواندنی تر از اونهای دیگست. این از اون دسته بود و با وجودی که کمی از واقعیت دور بود و من داستان واقعی رو بیشتر می پسندم اما حرفهایی که از زبان پیرمرد بیان کردید و تابلوی آخر داستان سبب شد به این داستانتون بیست بدم.
@};- @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:14

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای حشمتی فر گرامی
شرمنده می کنید بابت این همه لطف در حالی که خود دستی بر آتش دارید
از نمره 20 شما به این داستان به خود می بالم
سپاس فراوان از این همه لطف
همیشه شاد و پیروز باشید @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 19:16

سلام شهره جونم
عزیزم خیلی قشنگ بود. من خودم بااین سنم عاشق خیال بافی ام:D
به نظرم هرکسی (خصوصا هنرمندا)اگه تخیلاتش رو پروبال نده همیشه اذیت میشه. داستانت رو خیلی دوست داشتم.مثل داستان های قوی قبلیت بود.دیگه عادتمون دادی به خوندن داستان های زیبات:x
مرسی گلم:)
موفق باشی خانم بااستعداد@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عاطفه ...بانوی مهربان و خوش قلب
این همه لطف شما مرا هم شرمنده می کند و هم مصمم تر برای نوشتن
خوشحالم از کنار شما بودن و خواندن و خواندن و یادگرفتن
همیشه شااااااد و سلامت@};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 20:03

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام بر تو بانو کبودوند.اعضای بدن و موجودات زنده با آ و اشیا با ها جمع بسته می شود.دستان.چشمان. درختان ووو.چشمها غلط است.
هنوز فرد در داستان معرفی می شود نباید بگویی پشت میزش.پشت میز کفایت دارد. و اینکه چه میزی؟ میز تحریر. میز کامپیوتر.یا میز غذا خوری؟
و خواست با دوستانش خداحافظی کند. تا دیگه نداره.
قطرات؟ جمع عربی؟قطره ها درسته.
خانم کبودوند وقتی با پیر مردی نقاش که تصویر ساز است در داستانی سورئال نباید به این زودی لو می رفت.می توانستی با تصاویر بدیع و خیالی مخاطب را به گود بکشانی.
هدایت در پایان بوف کور بود که گفت.زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی و نامعلوم و باور نکردنی می آمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم.گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی.
داستان بسیار خوبی بود با تخیل عالی .خانم کبودوند من از شما توقع زیاد دارم.شما حرفه ای هستید.ولی نقاط قوتی هم داشت و هوشمندانه.مثل زمین تر بود و در مجموع خوب بود.اما بیشتر دقت کن.موفق باشی.


@احمد دولت آبادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:21

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استادگرانقدر
هیچ چیز شاگرد را به اندازه توجه استاد به او خوشحال و امیدوار نمی کند
تمام ایرادات ویرایشی را قبول دارم ....و نیز لو رفتن داستان که البته هدفم پنهان کردن آن نبود
هرجا هستید شاد و پرتوان@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 21:34

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت وای بانوی منــــــــــــــــــــــــــــ
چرااینقذه زیاده؟
ینی بوخونم؟


@اذرمهرصداقت توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:03

نه..

فقط عکاشو نیگا کن:D =))


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عسل بانو ...بانوی موسیقی و گل ....
شیطونک سایت
همین که ما صورت ماهت رو ببینیم اینجایی کلی خوشحال می شیم
نخون عزیزم چه اشکال داره
بگو آرش خان برات تعریف کنه
که البته بعید می دونم خونده باشه:-/ :-/
اسم داداش گلم هم توی لیست خواننده های اینور آبی بود فکر کنم سانت زده دیده زیاده ...رفته دیگه هم برنگشته
باز خدا داداش آرش رو بیامرزه یه کامنت خسته نباشید نوشته
اصلا کل خستگیم در رفت با این حرکت:D :D


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 08:22

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام اردیبهشتی من، بر شهره کبودوند
میدونی که آدم روراستی هستم، پس، نمیتونم بگم داستان خوبی بود،!
یه اتفاق تکراری تو این سایت ، چند بار برام افتاده، و اون اینکه یه داستان چرت و پرت و بی محتوا، خوندم، و با دیدن کامنت های مسخره تر از خودش حالم بهم خورده و تصمیم گرفتم دیگه با سایت خدافظی کنم، ولی با خوندن یه داستان عالی! ، دوباره نظرم عوض شده
آره، داستان تو، دوباره نظر منو عوض کرد،
میدونی چیه؟ داستانت عالی بود، به این می گن در گیری ذهنی، به این می گن تاثیر بر احساسات،...،
با خوندن همچین داستانی، آدم میره تو یه دنیای دیگه، فکرش پر میزنه، این، داستانی ه که ارزش خوندن داره،
،
،
،
آره، اگه تابلو انتهای داستان از خود پسرک بود، برای خواننده چیزهایی ثابت می شد، ولی وقتی از دوست های خیالی پسرک بود، برای خودش، چیزهایی ثابت شد، و به نظرم این زیرکانه تر بود،
و در آخر، فکر کنم به موضوع این داستان، مدت هاست داری فکر می کنی، داستان پخته ای بود، ولی، اگه این داستان رو تو چند روز ساخته و پرداخته باشی که، واقعا حرف نداره


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 08:52

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی نظرات هم سایتی خوب و عزیز احمد دولت آبادی، آره، خیلی بجا بود،


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:27

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ویژه بر شما آقای لچی نانی عزیز و گرامی
چند خط اول رو که خوندم داشتم گریه می کردم بابت خداحافظی تون..
و اما در مورد اون کامنت زیرکانه ذیل داستان مورد نظر یه نظر خصوصی براتون فرستادم که از شانس بد رفت دست نویسنده داستان
حالا اینجا عرض می کنم که از ساده لوحی خودم شرمنده و از تیزبینی شما بسیار مشعوف شدم بابت آن داستان

بسیار افتخار می کنم از اینکه این داستان را پسندیدید ..به خاطر حضور شما هم که شده هر روز یه داستان می ذارم رو سایت:D
جدای از شوخی...هما نطور که خدمت خانم بادره عرض کردم شما هم از جمله کسانی هستید که انرژی مثبت زیادی ازتون ساطع می شه و نظراتتون حتی اگر تند و رک باشد همیشه بجا بوده و هست
راستش مدتی طنز سیاسی می نوشتم برای یه سری سایتها که موفق نبود ولی به خاطر تحول خودم طی ۶ سال اخیر تصمیم گرفتم بیشتر از موهبتها و زیباییهای دنیا بنویسم مثل برخی نویسنده ها ی سختگیر سایت هم نیستم که یک ماه جملات داستان را زیر ورو کنم و یا دو ماه روش فکر کنم. ۹۰ درصد داستانهایم را بداهه می نویسم
و بعد از نشر در سایت تازه متوجه می شوم که بعضی جاها جا افتاده یا نیاز به ویرایش دارد
به هر حال از اینکه اینجا هستید خوشحالم
همیشه موفق و شاد باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور یه چیز دیگه نوشته بودید بابت علاقه تان به داستانهای کانن دویل، نویسنده داستانهای شرلوک هلمز
هیچوقت از داستانهای پوآرو که سریالش هم در آرشیومون تلنبار شده خوشم نمی اومد ولی شرلوک هلمز خیلی عالیه به قول شما رازآلود و معماگونه اما کاملا تکنیکی برخلاف پوآرو که همیشه فقط با هوش خودش معما را می گشود اما داستانهای شرلوک هلمز همیشه تکنیکی بود
سبز باشید


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 14:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، همانطور که می دانید داستانهای سر آرتور کانن دویل سالها در مدارس پلیس انگلستان به دلیل بدیع بودن و معماگونه بودنشان تدریس میشد.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 17:46

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
داستان جالبی بود
موفق باشید@};-


@فاطمه رنجبر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 18:59

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فاطمه بانوی عزیز
خوشحالم که اینجایی و ممنون بابت وقتی که برای خوانش گذاشتید
همیشه سبز و شاداب@};- @};-


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 23:25

نمایش مشخصات مهرداد ادیب سلام بر بانوی گرامی خانم کبودوند
با پوزش به خاطر تاخیری که داشتم... وقتی داستانتون رو می خوندم یاد فیلم "ذهن زیبا" افتادم. فیلمی در مورد یک ریاضی دان امریکایی به نام جان نش که اون هم در ذهنش چند نفر رو می دید و وقتی متوجه غیر واقعی بودن اونها شد سعی کرد بهشون توجه نکنه. چند تا مورد به ذهنم رسید که جا داره براتون بگم:
اول از همه اینکه شخصیتهای شما توی داستان لحن ندارند. وقتی صحبت می کنند به همان زبان راوی حرف می زنند. در حالیکه بهتر اینه که هر کدوم به زبان گفتاری - نه نوشتاری - حرف بزنند و تکیه کلام خاص خودشون و لحن حرف زدن خودشون رو داشته باشند. مثلاً وقتی دکتر روانشناس داره حرف می زنه انگار یک نفر داره حرفهاش رو از روی کتاب می خونه. خیلی خیلی کتابی حرف می زنه!
مسئله دیگه در مورد بکارگیری علائم نگارشیه. نمی دونم چرا آخر جمله ها دو نقطه(..) و یا سه نقطه (...) به جای نقطه می ذارید یا از دوتا علامت سوال و یا دو تا علامت تعجب استفاده می کنید که صحیح نیست.
مورد بعدی راجع به این جمله است : گرد و غبار و قطرات باران روی آن کپره بسته بود. خب "کپره" اشتباهه و "کبره" درسته.
در آخر من هم با نظر دوستان در مورد لو رفتن خیالی بودن پیرمرد در اول داستان موافقم. توی داستان نوشته بودید که اون پسر از دوستی با پسر موخرمایی و سگ و اسبش لذت می بره و اونها در خواب و بیداری در کنارش هستند. اما رابطه ی این چهار شخصیت در داستان ملموس نیست. زمانی هم که پسر رابطه اش رو با پیرمرد شروع می کنه اونها اصلاً حضور ندارند که خیلی اونها به حاشیه کشونده شدند و جا داشت به اونها نقش پر رنگ تری داده بشه.
خودتون خواستید نقد کنیم! من هم سعی کردم در حد بضاعت خودم براتون نقد کنم.
در آخر به شما بابت نوشتن این داستان خوب خسته نباشید میگم و منتظر داستان بعدیتون می مونم.@};- @};- @};-


@مهرداد ادیب توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 19:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام جناب آقای ادیب گرامی
چه دیر چه زود همینکه قدم رنجه می فرمایید باعث خشنودی است
فیلم ذهن زیبا
بله با بازی زیبای راسل کرو...و از فیلمهای مطرح سالهای اخیر
خوشحالم این خطخطیها شما را یاد آن فیلم انداخت
در مورد دیالوگها به شما حق می دم ولی فضای داستان کلاسیک است و قصد داشتم دیالوگها رسمی باشد و داستان مربوط به کشور و فرهنگ خاصی نباشد
خدمت دوستان هم عرض کردم قصد نداشتم پایان داستان غافلگیرکننده باشد و بیشتر تمایل داشتم تحقق رویاها و تطابق زندگیهای موازی را به تصویر کشم
مانا باشید


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 18:52

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 خرداد 1394 - 03:23

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستان قشنگ و ملموسي بود. سفر در زمان... تناسخ... ما كجاي اين جهان بي كرانيم؟... از كجا اومديم؟... به كجا مي رويم؟@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 آذر 1394 - 11:32

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام شهره بانو:x :*
کجایی عزیزم؟ کم پیدایی:-/
دلمون تنگ شده واست@};-


@الف.اندیشه توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 26 آذر 1394 - 12:16

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام اعظم بانوی عزیزم ..خواهر نازنین و مهربان
این روزها کمی مشغله دارم !:( قلمم هم یارای نوشتن ندارد
اگر فرصت کنم در محل کار به سایت سر می زنم ..بعید می دونم در منزل و روزهای تعطیل بتونم در خدمتتون باشم
اما فراموش نکنید که همیشه و در همه حال به یاد داستانک و دوستان عزیزم هستم :)
البته امروز یه داستانکی آپ کردم ولی بعید می دونم تا شنبه بتونم کامنتا رو جواب بدم !!
تنور دلت گرم و روشن
زندگی ات پربرکت@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.