دگردیسی

از وقتی بچه اومده تو زندگیم دیگه ازاون شور و حال قدیم و عشق و عاشقی خبری نیست. خرید لباس مارک، رفتن به رستوران و میهمانیهای دوستان، مسافرت دونفره با همسر و گرفتن عکسهای هالیوودی از همدیگه!
از خوابیدن تا لنگ ظهر! هم خبری نیست.
صبح که چشمم رو باز می کنم خودم رو تو آینه می بینم که یه گرمکن رنگ و رورفته پامه با یه تاپ که بعضی وقتها از سر ریزشدن شیر سینه خیس شده و بو گرفته...حوصله زیر و رو کردن کمد برای پیدا کردن انواع کلیپس و گل سرهای خارجی رو ندارم گاهی با یه جوراب زنونه مشکی موهام رو از پشت سر جمع می کنم که قبلا از زیادی سشوار کشیدن ریزش پیدا کرده بود و الان از شونه نکردن!! البته مادرشوهرم می گه به خاطر اینه که بچه شیره بدنتو گرفته
از اتاق خواب که میام بیرون اوپن آشپزخونه پر از تکه های نون تسته، صبحانه نخورده آقای شوهر و چایی نصفه نیمه لیوانهایی که ولنتاین برای هم می خریدیم
ظرفهای نشسته شب قبل حالمو بدتر می کنه تا میام ظرفا رو بشورم صدای بچه بلند می شه و حسابی سردرگم می شم
بعضی وقتها که بچه آروم نمی شه خودم هم با اون گریه می کنم هر چند پزشکان و علمای فامیل! اذعان می کنند که این حالت طبیعیه و افسردگی پس از زایمانه...چرا هیچکس نمی دونه شاهزاده خانوم فامیل چی می کشه!!

چقدر دلم می خواد برم زیر بارون قدم بزنم...رانندگی کنم و آهنگ ضبط رو با صدای بلند تکرار کنم...شوهرم از سر کار که برمی گرده لپمو بکشه و تو بغلش فشار بده.. بگه گلم! بلیط کوش آداسی گرفتم با هم بریم صفا ..
باید ناخنهام همیشه کوتاه باشه...مادرشوهرم نمی ذاره به بچه شیرخشک بدم..هیکل قلمبه و وارفته ام دیگه موردپسند عشقم نیست...
از راه که میاد کیفش رو پرت می کنه کنار جالباسی هال.. میاد کنار دخترش و پیشونیش رو بوس می کنه... تنها لطفش به شاهزاده رویاهاش که من باشم اینه:
_ قندعسل بابا شیر خورده؟
منم به شکل مسخره ای صدامو نازک می کنم و می گم
_ آله بابایی...شیل مامان خیلی خوشمژش..
بدون توجه به جواب من میره سراغ تلویزیون و چند دیقه ای کانالها رو بالا و پایین می کنه
همینجوری که پوشک بچه رو دارم عوض می کنم نگاه به هیکل ولو شدش روی کاناپه میندازم..هنوز خوشتیپه اما من چی
_ عزیزم نمیشه عصرها یه کم زودتر بیایی خونه مواظب بچه باشی..دوباره باید برم استخر و باشگاه
با بی حوصلگی جواب می ده
_ حالا باشگاه واجبه یا کار من؟! بشین بچه داریتو بکن دیگه
بغض راه گلومو می گیره...خودم رو کنترل می کنم
_ تو که به هیکل خیلی اهمیت میدی مدام سرت تو ماهوارس و مدلهای خارجی رو به رخم می کشی...پس من هم از فردا شیرخشک می دم به دخترت
_ ببین تو دیگه یه مادری. یه مادر!!!نباید دیگه توی این حال و هواها باشه...
با کلی داد و بیداد و گریه بچه رو بغل می کنم و میرم تو اتاق و درو محکم می زنم به هم
درددل با دوستام، مامان، خواهر و مشاور هیچ دردی رو دوا نمی کنه .. بعضی وقتها اونقدر حرصم درمیاد که دوست دارم دستم رو بذارم رو گلوی مشاور و تا جون دارم فشار بدم...انگار خودش زن نیست یا از یه سیاره دیگه اومده زنیکه ایکبیری!

*******
حالا دخترم هفت سالشه...
من باشگاه میرم ولی هر زمان که وقتم آزاد باشه...هرازگاهی آرایشگاه که نه ولی توی حموم خونه موهامو رنگ می کنم بعد می بافم تا مو نره تو غذا
غذاهای تازه می پزم..سعی می کنم به دخترم فست فود ندم و براش توضیح می دم که فست فود مفید نیست
صبح زود صبحانه رو آماده می کنم و کیف هر دوشون رو دم در می دم دستشون
و موقع خداحافظی پیشونی دخترم رو می بوسم و یه نیشگون از باباش می گیرم...
میرم توی آشپزخونه و شروع می کنم به جمع و جور و آماده کردن مخلفات ناهار..حوصله موزیک ندارم، رادیو رو روشن می کنم و رادیو خانواده رو گوش می دم

کارام که تموم می شه میرم جلوی آینه یه دستی به سر و روم می کشم و یه رژ صورتی می زنم و یه کرم مرطوب کننده به دستام و از قیافم احساس رضایت می کنم!
خوشحالم و از زندگیم راضیم..به گذشته که فکر می کنم خندم می گیره از خودم و حرص و جوشهای الکی
راست می گفتن من قبل از هرچیز یک مادرم ...همه مادرشون رو دوست دارن حتی اگه خیلی تپل باشه یا خوشگل نباشه!!
شب بعد از شام خونگی سه نفری، عشق جدیدم رو می برم رو تختش تا بخوابه
شوهرم باز هم ولو شده رو کاناپه و داره هیکل زنها رو تو اینستاگرام بررسی می کنه
با خودم می گم ولش کن بذار دلش خوش باشه
دخترم می گه :
_ مامانی قصه پرنسس رو برام می خونی؟
از کلمه پرنسس و دنیای بچگی خندم می گیره و می گم:
_ نه !!
_چرا؟
_چون تو خودت یه پرنسسی و محکم همیدگه رو بغل می کنیم و می بوسیم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

محمد حشمتی فر ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی ,شیدا محجوب ,حمیدرضا محدثی ,نعیمه میرزاعلی ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,فاطمه مددی ,گیتی ارژن ,سلمان ارژن ,عباس پیرمرادی ,علیرضا لطف دوست ,فرزانه رازي ,ستاره ,همایون طراح ,زهرابادره ,محمد رضا بادره ,اذرمهرصداقت , ناصرباران دوست ,كوروش جعفري زاده ,احمد دولت آبادی ,الف.اندیشه ,م.فرياد , زینب ارونی ,کیمیا مرادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زینب ارونی (30/10/1393),شهره کبودوندپور (30/10/1393),آرش پرتو (30/10/1393),آرمیتا مولوی (30/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (30/10/1393),علیرضا لطف دوست (30/10/1393),محمود لچی نانی (30/10/1393),اعظم رحمتی (30/10/1393),محمود لچی نانی (30/10/1393),سحر ذاکری (30/10/1393),نعیمه میرزاعلی (30/10/1393),مریم مقدسی (30/10/1393),زهرابادره (30/10/1393),فرزانه بارانی (30/10/1393),شهره کبودوندپور (30/10/1393),عباس پیرمرادی (30/10/1393),محمد حشمتی فر (30/10/1393),عفت بابایی (30/10/1393),فرزانه رازي (30/10/1393),سلمان ارژن (30/10/1393), ناصرباران دوست (30/10/1393),رضوانه رضایی (30/10/1393),آریامنتقد (30/10/1393),علیرضا لطف دوست (30/10/1393),شیدا محجوب (30/10/1393),فاطمه مددی (30/10/1393),محمد شاهکان (1/11/1393),حمیدرضا محدثی (1/11/1393),م.فرياد (1/11/1393), ناصرباران دوست (1/11/1393),ستاره (1/11/1393),فرزانه بارانی (1/11/1393),م.فرياد (1/11/1393),سحر ذاکری (1/11/1393),كوروش جعفري زاده (1/11/1393),شیدا محجوب (1/11/1393),محمد رضا بادره (1/11/1393),احمد دولت آبادی (1/11/1393),حمیدرضا محدثی (2/11/1393),شهره کبودوندپور (3/11/1393),ستاره (4/11/1393),همایون طراح (4/11/1393),همایون طراح (5/11/1393),اذرمهرصداقت (5/11/1393),شهره کبودوندپور (6/11/1393),گیتی ارژن (6/11/1393),محمود لچی نانی (8/11/1393),شهره کبودوندپور (11/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (12/11/1393),شهره کبودوندپور (13/11/1393),همایون طراح (25/11/1393),مینا لگزیان (7/12/1393),محمد علی ناصرالملکی (13/12/1393),شهره کبودوندپور (20/12/1393),امیرمحمداسماعیلی (23/12/1393),اذرمهرصداقت (28/12/1393),همایون طراح (10/3/1394),م.ماندگار (11/3/1394),شهره کبودوندپور (19/3/1394),م.فرياد (29/3/1394),الف.اندیشه (6/4/1394),شهره کبودوندپور (6/4/1394),آرمیتا مولوی (7/4/1394),م.ماندگار (7/4/1394),سحر ذاکری (14/4/1394),سارینا معالی (13/5/1394),فرزانه رازي (30/7/1394),شهره کبودوندپور (26/2/1395),

نقطه نظرات

نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 07:52

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام شهره عزیزم
براوووووووووو.،آفرین ،عالی بود عالی یه داستان قوی ازت خوندم
داستان تک گویی زنی که تو بهترین شکل ممکن اونو برای من به تصویر کشیده بودی ،میدونی اون قسمتی که شوهرش تو استا گرامه یا اونجایی که لباسش خیس شده و جلوی آیینه استاده خیلیخوب نشون داده بودی افرین ، میدونی یه داستانو چی ناب میکنه یه بارم بهت گفتم وقتی نویسنده با تمام وجودش با شخصیتهای داستانیش ارتباط داشته باشه اینقدر ماهرانه به تصویر میکشه که دیگه کلیشه بودنش به چشم نمیاد ،وقتی داستان برای من تصویر سازی میشه من مشتاق میشم یه بار دیگه بخونم
شهره از بین داستانهات به این بیست میدم حس زنانه ،حس مادر بودن ،حس کمرنگ شدن حسادت وقتی فهمید مادر بودن چه لذت زیباییه اینقدر قابل لمس بودکه من لذت بردم ........خیلی خیلی ممنونم ....
موفق باشی


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 08:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سپاس راستی یادم رفت@};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 07:54

نمایش مشخصات زینب ارونی


@ زینب ارونی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 08:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر زینب نازنین
اینکه اولین خوانش داستانم از جانب شما بود به خود می بالم
از تشویق و تمجید شما بسی خرسند شدم
این داستان را چندین بار ویرایش کردم تا شخصیت زن برای نسل امروزی ملموس باشه
خوشحالم که نظرتون مساعده
برقرار و شاد باشید


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 09:39

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شهره کبودوند، یک نوشته کاملا فمینیستی، فضا خیلی زنونه س، و شاید باید اجازه بگیرم واسه ورود، ولی چون مقطعی از زندگی زنونه رو به تصویر کشیدی که چندان بی ربط به مرد نبود، قاطی شدن، صحنه ها رو خیلی واقعا به تحریر درآوردی، و هرکسی این مقطع رو گذرونده باشه، براش یاد آوری شیرینی میشه، ولی،...
ولی، بدجوری مرد خونواده رو زدی ناک اوت کردی، البته از نتیجه گیری پایانی خوشم اومد. جان کلام: قشنگ بود.


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 09:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر آقای لچینانی گرامی
راستش می خواستم کنار عنوان بنویسم "ورود آقایان ممنوع" دیدم اینجوری اول اقایون میان می خونن:D
مرد خانواده ناک اوت شده عایا؟!!مرد خانواده همیشه سالار بوده زن سالاری و این حرفا یک کلاه گشادیه که این روزا سر ما نسل باصطلاح جدیدترا می ذارن
حالا از شوخی گذشته نسل جدید زنان، مادر شدن براشون شده یه غول و شاید علت اصلی آن هم تغییر مذاق همسرانشان باشد که تا چشم مستی می بینند عاشق میشند دوباره و ....
سپاسگذارم و خوشحالم که خوشتون اومد
پیروز باشید
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 18:23

سلامی دیگر، مگه میشه نوشته ای از شهره کبودوند دید و اونو نخوند. حتا اگه نوشته شده باشه: ورود آدم ها ممنوع


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 18:24

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلامی دیگر، مگه میشه نوشته ای از شهره کبودوند دید و اونو نخوند. حتا اگه نوشته شده باشه: ورود آدم ها ممنوع


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 19:22

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت =))
ینی این اولین باره که این شکلکو درج کردم
جون من نیگا:صحنه ها رو خیلی واقعا به تحریر درآوردی
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــدا منو بکش
=))
=))
=))
=))
=))


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 19:25

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ..چرا من اینقد دیر اومدم،
بازم جای شکرداره که اومدم....
به هرحال دلم میخواد الن بغلت کنم شهره عزیز،تویه مادر فوق العادهای،امیدوارم خوشتبخت باشی@};-


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 08:08

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم صداقت
خوشحالم که داستان شما رو حسابی به وجد آورده ولی به عرضتون برسونم که این زندگی من نبود ولی خیلی شبیه به زندگی من و دیگر زنهای متاهل ایرانی است
برقرار باشی خانومی@};- @};- @};-


نام: اعظم رحمتی   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 09:56

سلام.عالی بود.تقریبا هر زنی با تمام وجودش لمسش کرده.خودشه.
موفق باشید و پایدار.@};- @};- @};-


@اعظم رحمتی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم رحمتی
خوشحالم که تلاشم برای همزادپنداری نتیجه داده
ما زنان دنیا همه مثل هم هستیم شاید تعداد کمی با ما متفاوت باشند
پیروز باشید@};- @};- @};-


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 11:53

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام شهره ی نازنین .
عالی بود تمام واقعیات وحساسیت های زنانه را به زیبایی به تصویر کشیدی . دیدتان به مردها هم کاملا درست است .
سبز بمانید و پربار .


@نعیمه میرزاعلی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام نعیمه جان
ممنون که به ما سر می زنید
به هر حال به پای قلم شما نمی رسه خانومی@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:13

سلام
داستانو دوس نداشتم
سلام
داستانو دوست داشتم.
اولی بخاطر این بود که یاد مادرم افتادم. پ حتما منم وقتی به دنیا اومد همین تفکراتو داشت. ( تو دلم گفتم کسی مجبور ش نکرده بود بچه دار بشه. )
و دومی بخاطر این بود که از عشق یه مادر خوشم اومد. و از مادرم بخاطر زحماتش مچکرم.
از مرد داستان خیلی بدم اومد وقتی دنبال اندام زنها بود [-(
به هر حال ممنونم از داستانتان.
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر مریم عزیز
فکر کنم هنوز مجردی وگرنه بیشتر درک می کردی هم مردها هم زنان نسل امروز رو
و اما مادرت همین الان برو دستش رو که هیچ پاهاش رو هم ببوس که یه همچین دختری تحویل جامعه داده
ثانیا نسل پدر و مادرهای شما با دنیای امروز ما خیلی فرق داره
وقتی گذر از سنت به مدرنیته توی یه جامعه اتفاق می افته نگاهها فرق می کنه با اومدن اینترنت و ماهواره ذائقه زوجین فرق کرده مردها و چه بسا زنها این روزها فقط دنبال پول و ظواهرند مخصوصا فشن بودن و ... که این روزها روح جوانان را تسخیر کرده
دگردیسی در واقع همان تکامل است .چه زن و چه مرد وقتی جایگاه اصلی خودش رو بتونه توی زندگی به دست بیاره و مسئولیت پذیری رو به بقیه کارها ترجیح بده می تونه ادعا کنه که به کمال رسیده
سپاس از حضورت @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:19

نمایش مشخصات زهرابادره سلام شهره نازنینم
قبل از همه چیز
براووووو....
خیلی عالی بود عزیزم
من بعد از بیست و پنج سال خدمت اداري و باز نشست شدن آرزو مي كنم كاش سر كار نمي رفتم و بزرگ شدن بچه هايم را نظاره مي كردم و...
يه مادر قبل از همه چيز يه مادره و هيچ چيزي نمي تونه
ارزشش را بياره پايين
براي قلم روان و سخندان شما آرزوي موفقيت و پيروزي دارم
شاد باشيد @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 12:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام زهرای نازنین
اول تبریک برای 25 سال خدمت به میهن و نیز مادر بودنتون
حق با شماست کاش واقعا زنان شاغل ساعات کاریشون طوری بود که بیشتر توی خونه می موندند
من خودم خونه داری رو دوست ندارم ولی از اینکه ناچار شدم فرزندم رو از شش ماهگی به مهدکودک بسپارم عذاب وجدان دارم
هرچند این روزها زنان شاغل بیشتر به خانواده اهمیت می دهند تا خانه دارهای نسل جدید (البته نه همه)
سایه تان مستدام@};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 14:00

نمایش مشخصات فرزانه بارانی ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب…
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!
ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!
ناهید عرجونی


************
سلام شهره عزیز
می بینی چه کرده ای؟!!!
عالی برای این داستان کم است دنبال واژه های بهتری باید بود
فقط ممنون که نوشتی


@فرزانه بارانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فرزانه عزیز
ممنون از شعر زیبایت که داستان را آراسته کرد. شعر زیبایی بود و اعتراف می کنم نشنیده بودم
سپاس از لطف شما







@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 14:16

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام

از اونجایی که زدین حضور آقایان ممنوع حضور یواشکی منو نادیده بگیرید.:D می خواستم فقط امتیاز بدم و برم، ولی حیفم اومد از نوشته عالیتون تشکر نکنم.

سپاس@};-

شاد وخرم باشید@};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:24

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای پیرمرادی
قدم رنجه فرمودید
البته این ورود آقایان ممنوع شوخی بود در جواب آقای لچی نانی وگرنه بسیار خوشحالم که اقایان از خواندن یک داستان با حس و حال زنانه این همه به بنده لطف داشتند
برقرار باشید@};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 14:39

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم کبودوند ، سلام ، قصه شخصیت داستان شما اختصاص به بانوان ندارد ، چه ، بسیاری از مردان نیز دچار مسائلی اینچنین در زندگی هستند ، از همین رو ، احساس درونی شخصیت داستان را حس می کنم و داستان من را لحظه ای به درون خود می برد و نویسنده مگر غیر از این می خواهد ؟
روزگار مردمان امروز را میتوان در گذار از اندیشه های مولانا یافت که فرمود :
نیم عمرت در پریشانی رود/ نیم دیگر در پشیمانی رود
روزگارتان شادمان


@علیرضا لطف دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 14:55

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام دوست من ، شعرت را، دوست میدارم.


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای لطف دوست، سپاس از شما و حضور همیشه سبزتان
دقیقا با نظر شما موافقم چرا که عکس این قضیه هم صادق است به ویژه در سالهای اخیر که اینترنت و ماهواره زندگی ها را دستخوش تغییر کرده و پدر و مادرها بیرون از خانه شدیدا به دنبال کار و درآمد بیشتر هستند و زمان کوتاهی را که در کنار خانواده اند به بهانه خستگی زیاد و بی حوصلگی در فضای مجازی سر می کنند
گذشت دورانی که پدرها و مادرها با بچه ها بازی می کردند،قصه می خواندند و در میهمانیهای فامیلی شرکت می کردند
این روزها روح خانواده ها در حال متلاشی شدن است


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 16:19

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
داستان قشنگی بود که از به تصویر کشیدن فداکاریهای مادرانه اش لذت بردم. فقط موندم چرا پدر داستان با توصیفاتی که داشته هنوز زن دیگه ای نگرفته؟!:-/ ولی با این همه تماشای خوشهیکلها فردا پس فردا گندش درمیاد! گندیکه ظالمانه است اما خیلیها بهش عادت کردن!:(


@محمد حشمتی فر توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:35

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای حشمتی فر ممنون از شما
خیلی از پدر و مادرهای جوان این روزها به دنیای مجازی معتاد شده اند ولی دلیل این نیست که حتما به همدیگر خیانت کنند
ولی به هر حال اینترنت و فضای مجازی این روزها یکی از عوامل اصلی خیانت زوجین است
سپاس از حضورتون


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 16:20

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شهره عزیز
بسیار عالی بود @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:36

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ارمیتا جان
خوشحالم که موردپسندتون قرار گرفت@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 17:06

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شهره ی شهر...خوبین خانوم؟
عجب دل گنده ای دارین خانوم...:D عاقا تو اینستا جلوس فرمودن بعد وجب به وجب هیکل خانوما رو بررسی میکنه x-( بعد شما میفرمایید بذا خوش باشه؟؟؟؟:-/ خداوکیلی دل گنده ای دارین...من اگه جای شخصیت داستان بودم انقد عاقای شوعر رو انقد میزدم که اینستا رو بالا بیاره... :D
بعد خودش هی خوشگل کنه اجازه نده که خاعنوم تشریف ببره باشگا؟؟؟؟x-( [-(
بخدا شما خیلی ادم خوبی هستین... :) اصن من تعجب میکنم از این همه فداکاری...:D


حالا اینا رو که بذاریم کنار...چقد قشنگ و دلی بود داستانتون... :) چقد دوست داشتم... ;) به جرات میتونم بگم بهترین داستانی بود که ازتون خوندم... :D
خیلی دستتون درد نکنه...خیلی قشنگ بود...چقد حال خوبی دارم الان... :D :x
خانوم جان خعلی فدایی دارین...یکی دل منو بگیره بیاره...رف... :D
خانوم جان دستتون طلا...
فدایی دارین...
شاااااعد باشین...شاااااعد... :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:43

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فرزانه عزیز
دخترم بسی مسرورمان کردی=)) =)) =))
این آقایان نسل جدید با رکابی و پیژامه سوراخ و موهای ژولی پولی عکس این زنای هالییودی رو می بینن با اعتماد به نفس تمام می گن کاش جنیفر زن من بود:
آره عزیزم ، کار از غر و دعوا و کتک کاری گذشته ولی تجربه ثابت کرده همیشه این زنان بوده اند که کوتاه آومدن مردها همیشه خستن خسته می فهمی
باید بهشون اجازه بدی با چشم چرونی:D خستگیشون در بره
تو هم شااعد باشی عزیزم شاااعد@};- @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 18:01

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام و درود
خانم شهره کبودوندپور محترم عزیز
آفرین ..... تصویر سازیتون عالی بود
به قول خانم رحمتی همه زنان این داستانو لمس کردن حقیقتش منه مرد هم با تمامی وجودم حسش کردم ...
اما شخصیت مرد داستان ،کاری دیگه میتونه داشته باشه بجزء تماشا کردن تلویزیون همین که کنار خانواده و به خیال خودش تکیه گاهی برای خانواده است و به دنبال یللی تللی نیست ، واقعا" مهم نیست ، "مرد" خانواده به جز خانواده اش هیچ چیز مهم دیگری را ندارد :- s:D
از شوخی گذشته ، مرد و زن کنار هم مکمل هم به زندگی معنا می بخشند ،
شادو سر بلند باشید
@};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد گرامی
بله حق با شماست
منتها این مشکل خانواده های نسل جدیده فرقی هم نمی کنه یا اقا معتاد به فضای مجازیه یا خانم به هر حال در درازمدت باعث کدورت می شه
برقرار باشید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 20:27

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب سرکار خانم کبود وند پور
داستان بسیاز زیبا و تاثیر گذاری از شما خواندم ! انقدر احساس و عاطفه ی لطیف پشت کلمات بود که اشک به چشمان مخاطب بنشاند و اعماق زیبا و بیکرانگی دریای مادرانه را به مخاطب نشان دهد برای درک اینهمه گذشت اصلا لازم نیست مادر باشی وقتی آینه ای به این وضوح تصاویر را به چشم شما انعکاس می دهد !
برقرار باشید و سربلند
تقدیم:

“غنچه بادل گرفته گفت:
«زندگي،لب زخنده بستن است گوشه اي درون خودنشستن است.»
گل به خنده گفت:
«زندگي شكفتن است بازبان سبز رازگفتن است.»
گفتگوي غنچه وگل ازدرون باغچه
بازهم به گوش ميرسد...
توچه فكرميكني؟
راستي كدام يك درست گفته اند؟
من كه فكرميكنم
گل به راززندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل يك دو پيرهن
بيش تر ز غنچه پاره كرده است
زنده یاد قیصر امین پور
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد مهربان و گرامی اقای باران دوست
یک سپاس ویژه بابت شعر زیبایتان و یک سپاس ویژه تر برای لطفی که به داستان این حقیر داشتید و احترامی که برای مقام مادر قائل هستید
متاسفانه این داستان نشات گرفته از داستان زندگی بسیاری از زنان اطرافم بود
اما گاهی بی مبالات ترین دختران و پسران این سرزمین با ازدواج و دنیا آمدن فرزند به تکامل و دگردیسی نائل می شوند
هدف از خلقت هم تکامل است و چه کمالی بالاتر از این که برای یک نوشکفته زندگی، باغبان باشی
برقرار بمانید @};- @};- @};-


نام: انجمن داستانی رهتاب   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 21:03

سلام

انجمن داستانی رهتاب ، یک انجمن مجازی است که در فضای واتساپ فعالیت می کند .اعضاء این انجمن از سراسر ایران دور هم جمع شده اند. در این انجمن به نقد و برسی داستان کوتاه اعضاء می پردازیم و هر چند روز نوبت داستان کوتاه یک نفر از اعضاء خواهد بود . در این انجمن همۀ مطالب پیرامون هنر داستان نویسی است و اعضاء حق به اشتراک گذاشتن مطالب غیر مرتبط را ندارند .

اگر مایل به پیوستن به این انجمن هستید ، برای توضیحات بیشتر به وبلاگ انجمن سر بزنید .


نام: رضوانه رضایی   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 21:14

مادر شدن بهترین نعمت خداست و مادر داشتن بزرگترین و بهترین نعمت خداست.
و اما مرد قصه انسانیت نداشت یا ادم نبود ؟!
بیشتر از فطرت غریزه داشت.
داستان شما فمینیسمی نبود چرا که اونا مادر شدن یک نوع بربریت و وحشیگری میدونن.


@رضوانه رضایی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم رضایی
ممنون از خوانش شما
بنده اصلا فمینیست نیستم
اشاره ای بود به زندگی نسل جدید و نفوذ شبکه های اجتماعی بر زندگی زوجین جوان که چه بسا عکس آن هم صادق است


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 01:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ارادت . یک داستان روان و کاملا طبیعی . هیچ تصنعی در کار نیست و کجی ها خیلی برای شخصیت آزار دهنده نیست و به راحتی آنها را می بخشد .این شگفتی روح مادر است که می تواند گناهان و کم لطفی شوهرش را کوچک و بی اهمیت ببیند . گر چه دنیای زن به خاطر مادر شدن ، محدود می شود اما خوشنودی او ازین وضع ، بیانگر تعالی روح از یک زن به یک مادر است ؛ این راز بزرگ شدن و احساس بی بدیل خوشبحتی، مدیون هستی دادن به یک موجود دیگر و پوشیدن لباس مادری است.
... داستانتان دلپذیر بود . آفرین!


@حمیدرضا محدثی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:57

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد گرامی
بسیار مسرورم از خوانش شما و همچنین لطفی که همیشه به بنده داشتید..
پدر و مادر شدن یک مرحله از کمال بشری است که خدا به بندگانش عطا داشته...خوشا به حال کسانی که از این مسئولیت سربلند بیرون آیند
پیروز و سرافراز باشید@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 03:36

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
روون، صميمي، ملموس... و دلنشين@};- @};- @};-
سرافراز باشيد@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 09:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای فریاد
قدم رنجه فرمودید و. مثل همیشه لطف سرشارتون رو از این حقیر دریغ نکردید@};- @};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 07:30

نمایش مشخصات ستاره
پس این مردها کی بابا می شن!

سلام موضوع جالبی با زبانی ساده تر و واقعی بیان داشتیت.
@};-


@ستاره توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 10:02

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ستاره خانوم
قدیما تلویزیون سیاه و سفید بود،
پیتزا و لازانیا و شهربازی نبود
خیابانها تنگ و آسفالت نشده بودند
مادرا شیکپوش نبودند و پدرها ماشین نداشتند
زنگ خونه ها خراب بود از آیفون تصویری خبری نبود و در خونه روی همه فامیل باز بود
قدیما همه چیز کهنه و خراب بود
اما آدمها سالم بودند
سپاس از حضورتون
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوروش جعفری زاده   ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 12:26

سلام . اگر چه کار تون زیبا و با قلم شیوا و محکمی نوشته شده است که بیانگر توانمندی و قدرت نویسندگی شماست اما داستان شرایط خاص خودشو داره و قواعد و اصول خودشو طلب می کنه .نوشته شما کمی به خاطره نزدیک میشه . اما همون رو خیلی زیبا و استادانه نوشتید .شاد باشید .


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 23:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. فکر می کنم این بچه نبوده یه صاعقه بوده که انقدر مادرش معادلاتش بهم ریخته. فکر می کنم یه بچه دیگه هم بدلیل رشد منفی جامعه لازم باشه. اگه اشتباه نکنم اسمش بهار بود نه؟
پس اینو بذار آذر.
راستی یادم رفت ازت بابت این متن دلنشین و جمع و جور تشکر کنم. شیوا و رسا و قابل تحمل. مرحبا.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 18:51

نمایش مشخصات همایون طراح چقدر دیر رسیدم!
شاهکار بود خانم ، شاهکار!
بذارید یه لیوان آب خنک بخورم تا ریلکس بشم و ضربان قلبم کنترل بشه....
من کاری به فمینیسمی بودن نوشته ندارم! این داستان یک تراژدی ناب و تمام عیار برای من است... یه سری ریزه کاری هایی توی داستان هست که آدم رو متحیر میکنه! خیس شدن تاپ از سرریز شدن شیر...
هیکل قلمبه و وارفته ام دیگه موردپسند شوهرم نیست...
رابطه ی زن و مادرشوهر ( در این داستان ) ، که به نظرم بسیار ظریف و توانمند بهش پرداخته بودید...
بعد وسط داستان که بغض زن میشکنه و داد و بیداد میکنه ، اگه این بغض زن رو نمیشکوندید چی میشد!
پایان داستان که بی نظیر بود! این تسلیم شدن و پر رنگ شدن نقش " مادر " در مقابل " همسر " شاهکار بود! فکر می کنم این اثر یکی از یهترین آثاری بود که توی این مدت خونده بودم.
خسته نباشید
و
سبز باشید


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 بهمن 1393 - 18:52

نمایش مشخصات همایون طراح راستی : این اثر قوی یک نام قوی تری رو میطلبه...


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 14:22

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو یادمه یه بار به بزرگترین و معروفترین جراح اعصاب که کارش تخصصا عمل دیسک گردن بود گفتم دکتر دیسک گردن در مردان بیشتره یا زنان خنده ای کرد و گفت در ایران شاید بشود گفت تمامو یا 98 درصد زنان با این بیماری درگیر هستند گفتم چرا خنده ای کرد و پاسخ داد پسرم بخاطر گوشی و نت و وایبر و اینستاگرام....بس که همش سرشون به ....است.


نام: مینا لگزیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 اسفند 1393 - 23:47

بانو این داستانو خوندم توجه شما به جزئیات ستودنیه فضا زنانه و ظریف بود
پیروز باشید.@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 اسفند 1393 - 14:03

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بسیار زیبا و روان.امیدوارم من هم بتوان مانند شما اینقدر زیبا و محکم بنویسم موفق باشید@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 اسفند 1393 - 14:06

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بسیار زیبا ، امیدوارم من هم بتوانم مانند شما زیبا ، روان و محکم بنویسم . موفق باشید@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.