اعتراف

از تهران که می رفت آخرین تصویر ثبت شده در ذهنش ، برج شهیاد و فرودگاه مهرآباد بود، و در بازگشت ، اولین تصویری که در ذهنش نقش گرفت فرودگاه امام بود و گنبد طلایی حرم .
از پشت شیشه اتومبیل ، کاجهای دور گورستان بهشت زهرا را نگاه می کرد ، حالا در لندن مغازه ها پر از کاج کریسمس بود و در جشن سال نو باید به سوگ خواهر می نشست.
تنها یادگار از شهر غبار گرفته پیش رویش ، خواهری بود که حالا باید به خاک می سپردش و خاک و شهر را برای همیشه فراموش می کرد.
با خود به هزار و یک اگر و شاید اندیشید ، اگر خواهر آمده بود لندن ، اگر او نرفته بود لندن و یا اگر دایی بیشتر به خواهر رسیدگی می کرد ، هر چه بود مادر اگر بود برای اگرها و شاید ها غیر از تقدیر و سرنوشت پاسخی نداشت اما او به قسمت و قضا و قدر اعتقادی نداشت که اگر داشت برای وداع با پیکر سرد خواهر اینجا نبود.
آن سفارت لعنتی در چهار راه استانبول از دو درخواست ویزا یکی را پذیرفته بود و یکی را برگشت زده بود ، شاید خواهر از همان روز پژمرد اما دایی گفت قسمت و خیریتی بوده که تو میروی و او می ماند.
در همان روز های اول انقلاب وقتی هنوز به آن برج سفید بلند ، شهیاد می گفتند ، او رفت و خواهر گوشه خانه ماند که ماند.
چند سالی بعد وقتی او شرایط مهاجرت خواهر را فراهم کرد ، خواهر نیامد که نیامد.
رو کرد به وکیل خانوادگی و پرسید:
-: به نظرت چرا خودش رو کشت ؟
آقای وکیل چشم به جاده دوخته ، گفت:
-: خودتون میدونین که قبل از فوت دایی پریشون احوال بود ، دایی خدا بیامرز خیلی این دکتر و اون دکتر زد که حالش بهتر بشه ، اما افاقه نکرد ، تو این چند ماه بعد از فوت دایی هم خیلی آشفته تر شد ، براتون که گفته بودم.
-: آره ، باهاش صحبت می کردم اما هیچ وقت نفهمیدم که چشه ، کاشکی اومده بود پیش خودم.
-: نیومد که ، من هم خیلی اصرار کردم.
-: میتونیم بریم پزشک قانونی ؟
-: نه الان تعطیله ، فردا صبح می ریم برای کفن و دفن.
-: مراسم کفن و دفن دایی چطور بود ؟
-: عکس هاش رو که براتون ایمیل کرده بودم ، قیامتی بود آقا ، از بازار ، دولتی ها ، همه اهل محل ، بچه های خیریه ،همه بودن و اشک میریختن ، همه میگفتن حیف حاجی بود، زود بود بره.
-: اوضاع خیریه چطوره ؟
-: عالی ، بیا برویی داره ، خدا بیامرز دایی جوری خیریه رو ساخت که تا ابد چرخش بگرده.
وارد خانه شد ، بوی خواهر در مشامش پیچید ، بوی بچه گی ، بوی لحظه های خوش با مادر بودن ، بوی خانه ، بوی خانه ، بوی خانه . این بو را در همیشه شب های تنهایی لندن یاد می کرد ، تلاش می کرد تا در خانه کوچکش همین بو را بسازد ، غذای ایرانی می پخت ، ادویه ایرانی مصرف می کرد ، کف اطاق ها را فرش ایرانی انداخته بود ، اما هیچ وقت این بو در خانه لندن نپیچیده بود ، بوی خانه فقط برای این خانه بود.
کتابخانه همانطوری بود که وقتی می رفت ، کتاب ها همان ها بودند ، خواهر می دانست که عشق و زندگی برادر همین کتاب ها بوده اند ، در طول همه سالهای دوری همانطور با همان چیدمان نگهشان داشته بود.
شروع به ورق زدن کتاب ها کرد ، تک تک ، برشان می داشت خطی می خواند و بویشان می کرد. رنگ و بوی کتاب ها می بردش به سالهای دور ، سالهایی که زندگی می کرد ، اندیشید حالا هم زندگی می کند ؟ لحظه ای چشمهایش را بست ، پاسخی نیافت . وقتی می رفت کلیدر یک جلد بود ، حالا ده جلد ، وقتی می رفت چند ساله بود؟
میان جلد دهم کلیدر یک پاکت نامه دید ، دربسته ، فرستنده دایی ، گیرنده خودش ، تمبر خورده ، پست نشده.
پاکت را باز کرد ، شروع به خواندن نامه داخل پاکت کرد ، همانطوری که می خواند اشک بر چشمانش نشست ، به دیوار روبروی کتابخانه تکیه داد ، روی دیوار سر خورد ، نامه را به گوشه ای پرت کرد و های های ضجه زد .
بلند شد ، روبروی عکس روی دیوار دایی ایستاد و بر روی قاب عکس تفی کرد و گفت:
:- نامرد ، چطوری تونستی بهش تجاوز کنی؟


تمام

پینوشت : اعتراف داستانی کارگاهی است ، در این بخش از کارگاه داستان نویسی استاد از هنرجویان خواسته بود تا بر اساس نامه ای که پس از مرگ شخصی پیدا می شود داستانی بنویسند ، این نامه باید مشخص می کرد که مردم نسبت به فرد فوت شده در زمان حیات قضاوتی متفاوت داشته اند .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

آزاده اسلامی ,شهره کبودوندپور ,عباس پیرمرادی ,نعیمه میرزاعلی ,آرمیتا مولوی ,فاطمه مددی ,آرش پرتو ,فرزانه رازي ,سید حسین ,مرضيه اسلامي مهر , ک جعفری ,ف. سکوت ,علیرضا لطف دوست , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (31/1/1394),فرزانه رازي (31/1/1394),ف. سکوت (31/1/1394),آزاده اسلامی (31/1/1394),علیرضا لطف دوست (31/1/1394),شهره کبودوندپور (31/1/1394),علیرضا لطف دوست (1/2/1394),آرمیتا مولوی (1/2/1394),سید حسین (1/2/1394),شهره کبودوندپور (1/2/1394),محمود لچی نانی (1/2/1394),شهره کبودوندپور (1/2/1394), ک جعفری (1/2/1394),زهرابادره (1/2/1394), زینب ارونی (1/2/1394),احمد دولت آبادی (1/2/1394),سحر ذاکری (1/2/1394),مصطفی زمانی (1/2/1394), عبدی (1/2/1394),سید علی الحسینی (1/2/1394), ناصرباران دوست (1/2/1394),احمد دولت آبادی (1/2/1394),عباس پیرمرادی (1/2/1394),اذرمهرصداقت (1/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/2/1394),ابوالحسن اکبری (1/2/1394),رضا فرازمند (1/2/1394),فاطمه مددی (1/2/1394),اردوان فرج پور (2/2/1394), ناصرباران دوست (2/2/1394),محمد حشمتی فر (2/2/1394),زهرابادره (2/2/1394),اردوان فرج پور (2/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (2/2/1394),حمیدرضا محدثی (4/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/2/1394),نعیمه میرزاعلی (7/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (7/2/1394),ف. سکوت (9/2/1394),ف. سکوت (16/2/1394),علی زارع (31/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),حمیدرضا محدثی (2/3/1394),ف. سکوت (23/4/1394),سارینا معالی (15/6/1394),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 22:23

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.خوبین عاقااااا؟؟؟
جل الخالق!ینی انتظار هر چیزی رو داشتم غیر این!
واقعا چی میشه گفت؟!
شاد باشین عاقا...دستتون طلا.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فرزانه خانم رازی ، سلام
واقعا راست می گویی ، موافقم ، یک جوری شده است که آدم به هیچ کس نمی تواند اعتماد کند ، دنیای بدی شده است ، تا آدم سرش را برمی گرداند یا این جیبش را می زنند یا آن یکی جیبش را !!! مانده بود یک جا که امنیت داشت و معنویت داشت و حرم امن الهی بود که آن هم نا امن شده است و هر دو جیب ادم را با هم می زنند.
ممنون که آمدی و خواندی ، روزگارت سبز


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 23:11

من یه سوال دارم......

من چرا هر موقع نوشته میذارم دو روز بعد تایید میشه؟؟!!

واقعا چرا؟؟؟

یکی جواب بده


یه کاری میکنن آدم خودش محترمانه خودشو بندازه بیرون =))


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:12

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام
امیدوارم مسئولین رسیدگی کنند
قربانت


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 14:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي با این جاده در دس تعمیر شما،والا سر دو روز میرسه هنر میکنه!!! :D


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 فروردين 1394 - 00:13

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست
داستان زیبایتان را دوست داشتم. پایانش غافل گیرم کرد.
البته کمی اغراقش تند بود. خیّری که به خواهرزاده اش تجاوز میکند!!!
دیالوگهای داستانهایتان را دوست دارم. خیلی ملموسند.

موفق و سربلند باشید@};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:23

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام
در اعتراف من تلاش خود را کردم که اغراقی در میان نباشد اما برخی فجایع به قدری تکان دهنده هستند که حتی در واقعیت نیز گاهی غیر قابل باورند.
این که یک نفر هم دایی باشد و هم نیکوکار و هم متجاوز را هم می توان باور کرد و هم نمی توان باور کرد.
داستان رئیس را فکر کنم خوانده اید ، اصالت آن داستان واقعی بود و من در دالان خاطراتم دستکاریش کرده بودم ، سال 71 وقتی با آن خبر مواجه شدم تا مدت های مدید می اندیشیدم که مگر ممکن است چنین ادمی باشد و چنین کاری را به انجام برساند ؟
آن فرد اعدام شد .
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: ب-اسدی   ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 07:32

با سلام جناب آقای لطف دوست
خیلی غافلگیر کننده بود ولی وقتی از کسی مثل دایی که آنقدر نام ننگ براش مهم بود که خیریه ابدی راه انداخت بعیده چنین اعترافی، بهتر نبود نامه از طرف خواهره می بود؟
مرسی از نوشتنتون@};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام
اتفاقا در کارگاه از برخی دوستان همین نظر را ذیل این داستان داشتم که اگر نامه از خواهر بود بهتر بود.
و البته استاد از نامه دایی دفاع کرد .
من بیش از موضوع درس و داستان که مبحث نامه را در پیش روی هنرجویان گذارده بود به شخصیت دایی فکر می کردم ، این شخصیت در میانه خوبی ها و بدی ها و در میانه سیاهی ها و سفیدی ها به اعتراف رسیده است . چرا ؟
انسان است و هزار ان "چرا" در زندگی.
از حضور گرمتان سپاسگذارم.


نام: ب-اسدی   ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 07:34

ببخشید "وقتی" اضافه تایپ شده.:-s


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 09:46

سلام بزرگوار
داستان زیبایی بود . @};- @};- @};-
از داستان هایتان واقعاً لذت میبرم
همه چیز داشت به آرامی تمام میشد ، حتی خودکشی خواهر رو به بهانه ی افسردگی گذاشتم ، ولی آخرش غافلگیر شدم .@};- @};-
منتظر داستان های بعدی خواهم بود @};-
در پناه خدا@};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 10:03

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقا سید حسین عزیز ، سلام
از اظهار لطف شما سپاسگزارم ، و البته از این که غافلگیر شدید خوشحالم.
از همراهی همیشگی شما ممنون و ایام به کامتان شیرین باد.


نام: شاهرخ   ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 13:05

خیلی عال بود و واقعیت پنهانی اجتماع را نشان می داد


@شاهرخ توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 14:04

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست شاهرخ عزیز ، سلام
ممنون و سپاسگزارم.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 13:22

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام نازنین. بهتر بود برای بار دوم می گفتی در پیادروهای لندن.
نازنین بسیار عالی بود. خوشمان آمد . بخصوص که گذشت زمان را بجای قید با مدت زمان کتاب کلیدر در هم شورانده بودی.
امیدوارم روزی شما هم مانند خالق کلیدر کتاب ها را یکی پس از دیگری چاپ کنی و امید دیگر اینکه همه این شاهکار هم دهاتی بنده را بخوانند.
کلیدر شاهکار دولت آبادی در سال 49 آغاز شد و سال 63 به پایان رسید . ضمن اینکه دوسال نوشتن این رمان تعطیل شد. سال 53 تا 55.بدلیل زندان رفتن دولت آبادی مقدور نبود اما فرصتی بهتر بود برای خواندن و کشف و شهود های خود و جامعه ای که در بهبهه انقلاب بود.پیروز باشی علیرضای نازنین.


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 14:08

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام
من نیز شیفته محمود خان دولت آبادی هستم و البته من نیز امید دارم که اهل کتاب از او و آثار ماندگارش هیچ گاه غافل نباشند.
از این که اعتراف را دوست داشتی خوشحالم و از اظهار لطفت سپاسگزار.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 14:22

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام آقای لطف دوست
من زیاد اهل نقد فنی نیستم فقط جسارتا خواستم یه انتقاد محتوایی داشته باشم نسبت به
داستانهایتان
البته حوزه کاری من سینما نیست ولی از بابت شغلم فیلمهای مهم دنیا را ارزیابی و بازبینی می کنم هرازگاهی نه همیشه و همچنین گاهی به سبب علاقه نقد سینمایی می خوانم
و اما ربط این همه توضیح به داستان شما :
فیلم "خانه دختر" که این روزها شدیدا مورد نقد قرار گرفته بسیار شبیه داستان شماست
موضوع پرطرفدار تجاوز و خیانت!!!
قصد ندارم درباره فیلم صحبت کنم ولی تجاوز از جانب نزدیکان و در عین حال غیرت یا مومن بودن فرد متجاوز این روزها دیگر نخ نما شده است ..
قرار باشد از خیانت بخوانیم صفحه حوادث روزنامه ها و سایتهای زرد پر است از سوژه خیانت زوجین و تجاوز از جانب محارم
توجه به این موضوع متاسفانه و باز هم متاسفانه آنقدر در فیلمها و داستانها رواج یافته که قبح آن ریخته شده است..
من آدم مومنی نیستم ولی به اصول اخلاقی و اسلامی پایبندم
تکرار گناه و نگاه کردن به انجام گناه آن را عادی جلوه می دهد
این همه جسارت من بابت این بود که داستانهایتان پر است از زنان فاسد! دختران فرای! و حالا تجاوز
یک بازیگر معروف سینما حرف جالبی زد..داستانهای فیلمهای امروز آنقدر زجرآور است که دیگر کسی تمایل رفتن به سینمای ایران را ندارد
بله متاسفانه اینگونه است و جشنواره فیلم فجر امسال نشان داد که نود درصد داستان فیلمها درهمین حول و حوش است
مردمان خسته دل، این روزها نیاز به قهرمان دارند و نیاز به رویا نیاز به خنده نیاز به نشان دادن زیباییها و عشق
زشتیی که در کنار آن زیبایی نشان داده نشود همان زشتی تبدیل به زیبایی می شود
یک جوان دوست دارد با خواندن یک داستان یا تماشای یک فیلم در آخر بگوید :
وااای چه خوب..کاش واقعا دنیا اینگونه بود..کاش من جای قهرمان داستان بودم..کاش می شد اینگونه زندگی کرد...
نقش قلم نویسنده خیلی مهم است...این روزها کسی جرات نوشتن داستانهای سیاسی را ندارد از تمام موضوعات اجتماعی هم تجاوز و خیانت آنقدر باب شده که آدم ترجیح می دهد آموزش فال قهوه بخواند تا یک کتاب داستان
از این همه پرحرفی بسیار عذر می خواهم
و همچنان علاقمند به کارگاههای آموزشی شما هستم


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 16:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوندپور ، سلام

از کامنت خوب شما بی نهایت سپاسگزارم ، این کامنت می تواند سر فصل چالش مهمی باشد در بین دوستان داستانکی .
من معتقدم بسترهای اجتماعی نا خودآگاه هنرمند را به سمت و سوی مشخصی هدایت می کنند.
من نمی توانم شیرین بنویسم وقتی همه زندگی ام در تلخی گذشته است ، من از شیرین بودن زندگی تجربه ای ندارم تا آن را در دالان خیال پردازش کنم و بر روی کاغذ بیاورم.
من در میان کسانی زندگی کرده ام که در همیشه تاریخ این مرز و بوم فراموش شده بوده اند و هیچ وقتی به چشم کسی نیامده اند ، به همین دلیل است وقتی وارد داستان هایم می شوند اسمی و نامی ندارند.
اینجا که زندگی می کنم پر از قهرمان است ، همه چیز را اتو کشیده اند ، گل و بلبل و سبزه از سر و روی شهر در میان کویرمان می بارد ، اینجا معتاد نداریم ، ف اح ش ه هم اگر داریم وارداتی است ، اینجا همه عاشق شکسپیر هستند ، اما من برای اینجا نیستم ، اینجا بوی خانه را نمی دهد ، خانه ام آنجا است ، و من در خانه مگر چه چیز را تجربه کرده ام ؟ من دوست دارم از مردم بنویسم ، و مگر مردم کیانند ؟ مردم منم ، مردم تویی و مردم همان هایی هستند که در کوران حوادث ، صبح تا شام و شام تا صبح زیر پوست شهر ، در میانه و حاشیه بسیاری از پلشتی ها غوطه ورند.
امید خوب است ، عشق خوب است ، زندگی خوب است و همه چیز های خوب به یقین خوب هستند اما بیست سی و یا چهل سال دیگر وقتی نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها و ندیده های ما داستان هایمان را خواهند خواند ، اگر به صداقت و آنچه به واقع بر ما می گذرد را ننویسیم ، نخواهند توانست درک واقعی از روزگار ما داشته باشند.
پیش از این هم گفته ام که ما با کتاب تاریخ نمی توانیم دیدگاه درستی نسبت به روسیه و انگلیس و آمریکا پیدا کنیم اما وقتی داستان های داستایوفسکی ، چخوف ، همینگوی و یا زولا را می خوانیم با گوشت و پوست میفهمیم که در آنجا چه گذشته و مردمان آن دوران چگونه می اندیشیده اند.
سخن کوتاه ، آنچه در بالا نوشته ام این موضوع را نقض نمی کند که سوژه های تکراری و موضوعات مشابه آفتی است به جان داستان و رمان و سینمای ما و باید از این آفت دوری جست.
مجددا از حضور و کامنت خوبتان سپاسگزارم.


نام: سید علی الحسینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 19:42

نمایش مشخصات سید علی الحسینی داستانتان جالب بود بعنوان آموزش از آن استفاده می کنم . اما به نظر می رسد اینکه خیری را متجاوز به محارم معرفی می کنید زیاد جالب نیست . فکر می کنم فشرده و لب داستان القا همین مطلب باشد.
راستی این احمد آقا با محمود دولت آبادی نسبتی ندارد . نوشته هایش که نسبت دارد


@سید علی الحسینی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 22:14

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای سید علی الحسینی ، سلام
من تلاش کردم متجاوز معترفی را خیر معرفی کنم !!! و تصور می کنم که نویسنده همیشه باید معترض باشد ، نویسنده موجودی است معترض برای اعتراض به وضعیت موجود برای رسیدن به وضعیت موعود.
اگر من و شمای نویسنده فریاد بر نیاوریم پس چه کسی قرار است اتفاقات آنسوی دیوار را افشا کند ؟
این سوی دیوار را همه می بینند ، گاهی بهتر از ما هم می بینند ، چشم برای دیدن آنسوی دیوار کم است.
ممنون و سپاسگزار از حضورتان


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 20:47

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت میخونم
قول میدم
.....
:D


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 22:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام
و ما تا صبح در انتظار ظهورت بیدار خواهیم ماند.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 22:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام وعرض ادب و احترام فراوان خدمت جناب لطف دوست گرامی

خنجر از پشت می زنه / اون که همراه منه !!
با کسب اجازه از برزگان و اساتید محترم:
1 داستان از نظر ساخت و پرداخت و فضا سازی و شخصی ت پردازی در سطح عالی قرار داره
2 اتفاقی که در داستان افتاده به هیچ وجه بعید نیست . وقتی پدر می تونه این عمل شنیع را انجام بده پس دایی هم می تونه
3 خیر بودن یا نبودن اهمیتی نداره حتی مومن بودن یا نبودن و حتی مسلمان بودن یا نبودن
ان النفس لاماره بسوء الا ما رحم ربی
این کلام خدا و از قول پیغمبر خداست پس هر کس می تونه این کار را انجام بده
4 این عمل شنیع فقط در کشور ما اتفاق نمی افته در تمام کشورها ی دنیا اعم از عقب مانده و پیشرفته اتفاق میفته فقط در کشورهایی مثل کشور ما اکثرا مکتوم می مونه
5اینکه بیان این معضل به صورت یک داستان یا فیلم یا هر زبان هنری دیگه خوب یا بده؟ کاملا نسبیه یعنی هم می تونه جنبه ی مثبت آموزشی داشته باشه و اخطاری باشه به همه که در موقعیت خطر قرار نگیرند و هم در صورت تکرار زیاد می تونه باعث عادی شدن بشه اما قطعا هیچ هنر مند متعهد و دلسوزی ی به قصد اشاعه ی فحشا به چنین مقوله ای نمی پردازه
6نفس نپرداختن به یک معضل به دلیل اینکه ممکنه باعث اشاعه ی گناه بشه نیز سطح آگاهی مردم را نسبت به بعضی مسائل پایین میاره و ممکنه خودش موجب گسترش اون معضل به صورت زیر پوستی بشه
7ما ارادت بسیار داریم
8از نظر آموزش تکنیک نویسندگی و کار کارگاهی کار بسیار جالبه
9 برقرار باشید
10ببخشید زیاده گویی های بنده را


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 23:12

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام

از نظرات اثباتی شما کمال تشکر و سپاس را دارم.
در داستان های پیش نیز برای دوستان گفته ام که هدفم از انتشار داستان های کارگاه داستان نویسی ، آشنایی دوستان داستانکی ام با روند متفاوتی از آموزش این مقوله است.
تا انجا که می دانم اصولا در بسیاری از کلاس های آموزش داستان نویسی به مقدماتی از قبیل راوی ها ، زمان ها ، سبک ها و مقولاتی از این دست پرداخت می شود .
در برخی از این دوره ها من نیز شرکت داشته ام.
به یقین دانستن این اصول و مقدمات از اوجب واجبات است و هر نویسنده ای باید بر آنها اشراف کامل داشته باشد.
اما بسیاری از اساتید به همین بسنده کرده و هنرجویان را به حال خود رها می کنند بی آنکه به مقوله اصلی داستان نویسی که همانا پرورش ذهن خلاق است بپردازند.
انبوهی از داستان های خطی ، رمان های ع ش ق ی و ادبیات سخیف بر روی پیشخوان کتاب فروشی ها حاصل عدم وجود آموزش های اصولی در ادبیات داستانی است.
کمتر از خود می پرسیم که چرا تعداد رمان های خوب هر سال در کشور کمتر از انگشتان یک دست است ؟ و چرا تیراژ کتاب ها در حد پانصد و یا هزار جلد مانده است ؟
ما علاوه بر س ان س ور خود س ا ن س و ری هم داریم ، ما علاوه بر مشکلات نشر مشکلات پرورش ذهن هم داریم.
سخن کوتاه ، آنچه در داستان های کارگاهی تلاش کرده ام که برای دوستان بگویم ، بیشتر به مقوله پرورش ذهن و تبدیل اخبار و واقعیت ها به داستان کوتاه است.
ذیل داستان های دوست خوبمان خانم سکوت چند باری در همین مقوله بحث کرده ایم که داستان نویس ، میبایستی خاطره و خبر را در دا لان ذهن دستکاری کند و تبدیل به حافظه جمعی نماید.
در این صورت است که داستان و رمان برای سال های بی انتها ماندگار خواهد ماند.
ما برای رسیدن به وضعیت موعود باید به شرایط موجود معترض باشیم و باید آنقدر دروغ بگوییم و داستان های خود را به مردم بباورانیم تا به شرایط مطلوب دست بیابیم.
دکتروف در مقدمه رگتایم در باب دروغگویی های ما نویسندگان محترم گفته است :
این جهانی است که برای ما دروغگویان ساخته شده است و ما نویسندگان دروغگویان مادرزادیم اما مردم باید ما را باور کنند زیرا این فقط ماییم که اعلام میکنیم حرفه امان دروغ گویی است پس این ماییم که صادقیم.
پوزش من را از طولانی شدن این کامنت بپذیرید.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 22:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

وپرده برداشتن از واقعیت در جامعه

یک هنر است ورسالت قلم یک هنرمند

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 23:14

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای رضا فرازمند عزیز ، سلام
از اظهار لطف شما بسیار سپاسگزارم.


@رضا فرازمند توسط ناشناس   ارسال در سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 - 23:17

سلام بر شما
بله از همه چی و همه کس می شه پرده برداشت جز قشر باکلاس پزشکان مجرب و متعهد
در جریان هستید که ان شا الله
تاریخ این ملت را فاتحان خواهند نوشت و برخلاف آقای لطف دوست معتقدم ما هرگز نمیتوانیم داستایوفسکی چخوف و زولا داشته باشیم
از همین سایت می شه فهمید که چطور میشه به فکر یک نفر تزریق کرد که تو خوبی و بقیه بد
متاسفم برای طرفداران پورنوگرافی


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 06:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست روز کانون مبارک!
امروز اول اردیبهشت روز کانون نویسندگان ایران است. روز تشکلی که 47 سال پیش سازمان داده شد تا
کانون مدافع حقوق نویسندگان،
کانون اعتراض نویسندگان مخالف س ان س و ر،
کانون نویسندگان خواستار آزادی بیان بی‌هیچ حصر و استثنا برای همگان
باشد.
این روز بر موسسان کانون و همه‌ی کسانی که در نیم قرن تاریخ پر افت‌وخیز کانون آن را از زیر تیغ سیاست‌های سرکوبگرانه‌ی انواع دولت‌ها به سلامت گذرانده‌اند، بر اعضا ، دوستداران و نویسندگان مستقل گرامی باد.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 22:43

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علیرضا لطف دوست
می گم پاراگراف اول، خودش یه داستان کامل بود ها،!!!
راستی،
خسته نباشید


@محمود لچی نانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 11:19

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست محمود لچی نانی عزیز ، سلام
چرا اینقدر کم پیدایی؟
راست میگویی ، آن پارگراف خودش یک رمان ده جلدی به اندازه کلیدر است.
خوشحالم که دوباره هستی.
قربانت
مانده نباشی.


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 11:05

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر آقاي لطف دوست !
سلام ...
قالب و فضا سازي داستان بسيار عالي و تاثير گذار بود


@مرضيه اسلامي مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 11:21

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام
قول داده بودی بیشتر بنویسی ، و به یقین می دانم که بیشتر میخوانی.
بنویس و بیشتر اینجا باش.
ممنون که اعتراف را خواندی و دوستش داری.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.