ایمان

توی اتاق بیمارستان ، افسر اداره آگاهی کنار تخت زن ایستاده است ، زن چشمانش را باز می کند :
:- سلام مادر، معروفی هستم از اداره آگاهی ، میتونی چند دقیقه صحبت کنی ؟
:- بله
:- دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ چی شد با پسرت درگیر شدی ؟
:- اعدامش کردن ؟
:- نه ، عقب افتاد اعدامش ، برام بگو دقیقا چی شد ؟
:- رفتم تو اتاق ملاقات ، تو همه این یه سال هر وقت می رفتم ملاقات یه کلمه هم باهام صحبت نمی کرد ، بهش گفتم این آخرین ملاقاته ، یه چیزی بگو ، دلم ترکید ، دارم داغون میشم ، داری از پیشم میری ، تو بری من دیگه کسی رو ندارم ، بازم حرف نزد ، گریه کردم ، قسمش دادم یه چیزی بگه ، یهو از اون طرف میز پاشد ، افتاد رو من ، دستاشو گذاشت رو گلوم ، داشت خفم می کرد دیگه چیزی نفهمیدم.
:- مرسی مادر ، ایشالا خوب میشی ، من میرم.
:- کی اعدامش میکنن ؟
:- معلوم نیست ، شما فعلا به اعدام اون فکر نکن ، خدا نگهدار.
توی اتاق ملاقات ، پسر پشت میز نشسته است ، دست و پایش را با دستبند و زنجیر به پایه های میز بسته اند ، آقای وکیل بالای سر پسر ایستاده است :
:- گفتی غیرت داشتی ، مومن بودی ، اون همه آدم کشتی واسه ایمانت ، تو دادگاه برای خودت بیانیه دادی ، دنیا رو میخواستی از وجود فاحشه ها پاک کنی ، حالا برای اینکه دو روز اعدامت عقب بیوفته اینجوری مادرت رو کتک زدی ؟ میخواستی مادرت رو بکشی ؟ مثلا فکر کردی دو ماه بیشتر زنده میمونی ؟ حرمت مادرت رو شکوندی که چی بشه ؟ فردا صبح اعدامت میکنن ، چهارتا تف هم بیشتر روت میندازن که با مادرت این کار رو کردی.
:- سر اون دختر آخریه ، قبل اینکه سر به نیستش کنم ، رفتیم کافی شاپ ، تو کافی شاپ یه کتاب عکس روی میز بود ، مال یه کسی بود اسمش کاوه گلستان ، از محله جمشید عکس انداخته بود ، تو یکی از عکس ها ، مادرم رو دیدم ، همونجا تصمیم گرفتم مادرم رو هم بکشم ، حیف گیر افتادم.

پی نوشت : ایمان یک داستان کارگاهی است ، در این بخش از کلاسهای کارگاه داستان نویسی استاد از هنرجویان خواسته بود تا آخرین دیدار یک مادر با فرزندی که روز پس از دیدار اعدام خواهد شد را حداکثر در 250 کلمه روایت کنند ، من هر آنچه ممکن بود را را از داستان حذف کردم اما نهایتا به 368 کلمه تقلیل پیدا کرد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,سارینا معالی ,مرضيه اسلامي مهر ,سید حسین ,علی زارع ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (25/1/1394),سید حسین (25/1/1394),ف. سکوت (25/1/1394),مرضيه اسلامي مهر (25/1/1394),عباس پیرمرادی (25/1/1394),آرش پرتو (25/1/1394),شهره کبودوندپور (25/1/1394),آزاده اسلامی (25/1/1394),رضا فرازمند (25/1/1394),محمود لچی نانی (25/1/1394), ناصرباران دوست (25/1/1394),اذرمهرصداقت (25/1/1394), زینب ارونی (26/1/1394),علیرضا لطف دوست (26/1/1394),علیرضا لطف دوست (26/1/1394),محمود لچی نانی (26/1/1394),شهره کبودوندپور (26/1/1394),زهرابادره (26/1/1394),همایون طراح (26/1/1394),ف. سکوت (26/1/1394),سحر ذاکری (26/1/1394), زینب ارونی (26/1/1394),زهرا فیروزی (26/1/1394),سارینا معالی (26/1/1394),ب-اسدی (26/1/1394),فاطمه مددی (26/1/1394),ابوالحسن اکبری (26/1/1394),سید علی الحسینی (26/1/1394),ب-اسدی (26/1/1394),شیدا محجوب (26/1/1394),احمد دولت آبادی (26/1/1394), ناصرباران دوست (26/1/1394),عباس پیرمرادی (26/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (27/1/1394),آرمیتا مولوی (27/1/1394),نعیمه میرزاعلی (27/1/1394),سارینا معالی (28/1/1394),محمد میرزاده (28/1/1394),حمیدرضا محدثی (28/1/1394),مینا موتمنی (29/1/1394),سید حسین (30/1/1394),علي طرهاني نژاد (30/1/1394),حمیدرضا محدثی (30/1/1394),ف. سکوت (9/2/1394),حمیدرضا محدثی (11/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (11/2/1394),علی زارع (31/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),حمیدرضا محدثی (2/3/1394),اذرمهرصداقت (13/4/1394),سارینا معالی (15/6/1394),

نقطه نظرات

نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 17:28

سلام و عرض ادب خدمت آقای لطف دوست
به شخصه داستان را دوست داشتم ، ولی متأسفانه خیلی کوتاه بود .@};-
موفق و موید باشید@};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:10

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای سید حسین عزیز ، سلام
با نظر شما و باقی دوستان در رابطه با کوتاه بودن و عدم پردازش کافی به فضا و شخصیت ها موافقم اما همانطوری که در پینوشت آورده ام داستان های کارگاهی ما محدودیت کلمه ای داشت و ما مجاز به بیشتر از 250 کلمه نبودیم .
داستان های کارگاهی را در اینجا منتشر می کنم چرا که یکی از بهترین تجربه های شخصی من در آن کلاس ها همین روایت تمام و کمال یک داستان در 250 کلمه بود و دوست دارم تا دوستان نیز در این تجربه سهیم باشند.
استاد خود می گفت دست و بالتان را می بندم تا در کوتاه ترین شرایط ممکن بتوانید داستانتان را بگویید و این واقعا کار سختی بود اما در عین حال موجب آن می شد که ما کوتاهترین و موجز ترین راه روایت را پیدا کنیم.
پرورش ذهن نویسنده از اولویت های آن کارگاه بود هرچند من هیچ وقت نه ذهنم پرورش یافت و نه شاگرد خوبی بودم و شدم.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در پنجشنبه 27 فروردين 1394 - 00:03

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
اتفاقا خیلی هم عالی بود
عالی چون خوب و پخته بود مثل غذایی که باید در زمان کوتاه اما با کیفیت عالی پخته و آماده شود
من نیز تمرین میکنم تا بتوانم کوتاه اما کامل بنویسم
ممنونم از این کلاس های آموزشی
@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 11:48

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو آرمیتا مولوی ، سلام
از اظهار لطف شما سپاسگزارم و خوشحالم که از ارائه داستان های کارگاهی استقبال می کنید.
برایتان آرزوی موفقیت و خلق بهترین داستان ها را دارم.


نام: مرضيه .مهر   ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 18:36

آقاي لطف دوست سلام!
داستان مثل هميشه عالي و تازه بود!
يك سوال داشتم در خصوص اين كه منظورتون از تمرين كارگاهي خلاصه كردن داستان تا جاي ممكنه؟


@مرضيه .مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام
منظور از داستان های کارگاهی ، داستان هایی است که من در کارگاه داستان نویسی و بر اساس موضوع و اندازه ای که استاد معین می کرد ، نوشته ام.
موضوع این داستان مربوط به کلاسی است که ما میبایستی داستان اخرین ملاقات مادر و پسری که فردایش اعدام میشد را روایت می کردیم در 250 کلمه.
قاعدتا ما میبایستی داستان را می نوشتیم و سپس آنقدر کوتاهش می کردیم که هم رسا و قابل درک باشد و هم عناصر اصلی داستان در آن رعایت شده باشد و هم حداکثر 250 کلمه باشد.
شما هم تلاش کن با این شرایط ، داستانی بنویسی و خودت را در چهارچوب 250 کلمه قرار بدهی تا ببینی ما از دست آن استاد عزیز چه ها که نکشیدیم !!!
از حضورت ممنونم.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 18:56

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
(دیدار آخر)
دستهای لرزانش از عبایش بیرون بود. گفته بودند امروز می تواند پسرش را ببیند. سیاسی بود. ممنوع الملاقات. سربازی به سمتش آمد. هم سن حسن خودش بود. هیجده سال و خرده ای.
- مادر بریم پسرتان را ببینید.
به دنبالش راه افتاد. در اتاق سردی را در زیرزمین باز کرد. جسدی روی تخت بود.
- ببین خودشه مادر؟
لرزان ملحفه را کنار زد. خودش بود: حسن. روی ساعدش سه جای تیر بود. به سرباز نگاه کرد. چشمهای او هم خیس بود.
- می خواست با چشم باز بمیره. دستش را آورد بالا که چشم بندش را در بیاره! باید پول تیر رو بدید تا بتونید ببریدش.
اشک از روی گونه اش به خشت سبزرنگ خالکوبی روی چانه اش رسید. با عبایش پاکش کرد. هر دو میراث خوزستان بودند: عبا و خالکوبی...


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 20:19

نمایش مشخصات ف. سکوت آقای لطف دوست، سلام،
نظرتان راجع به داستانک من چیه؟ شاگرد خوبی بودم؟


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 23:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم سکوت عزیز
از نظر بنده داستانهای بداهه ای که ذیل کارگاههای آموزش آقای لطف دوست می نویسید خیلی خوبه
موفق باشید@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام
جمله آخر داستان عالی است ، دوستش داشتم.
ممنون که همراه با تجربه کلاسهای من ، شما نیز مسیر را تجربه می کنید.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 20:05

سلام جناب لطف دوست

یه ذره بی رمق بود...انگار موضوع یه چیز عادیه نه قتل و کشت و کشتار و اعدام...

آقی لطف دوست ما همیشه اعتراض میکردیم داستانات خیلی بلنده و این یکی کوتاه بود ..خیلی هم کوتاه نسبت به موضوعش...

و چون میدونم شما وقت میذارید بر عکس من اینها رو میگم

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:21

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش عزیز ، سلام
همانطور که در پینوشت و کامنت های بالا ذکر کردم ، این سری از داستان ها مربوط به کارگاه داستان نویسی است و محدودیت طول و عرض دارد.
ما در این سری از داستان ها باید دوربین ، زمان ، دیالوگ ، شخصیت پردازی و کشش را در داستانی 250 کلمه ای رعایت می کردیم.
به یقین داستان اندازه بردار نیست و باید نویسنده همه اصول داستان را بدون کلمه ای اضافی و یا کم روایت کند ، اما تمرین 250 کلمه ای این تجربه را به هنرجویان آموخت که نباید هر آشغالی را وارد داستان کرد ، ما در آن کلاس ها آموختیم که یک مداد هم در داستان مدرن شخصیت دارد و اگر لازمش نداریم وارد داستانش نکنیم ، توصیف بی جا نکنیم و در نهایت آموختیم عمر کوتاه است بنابراین در کوتاهترین زمان ممکن روایت خود را بگوییم.
به هر تقدیر داستان های کارگاهی پر از اشکال است اما تجربه هایی بس سنگین و پربار است.
ممنون از حضورت


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 22:02

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

بهره بردم

یاد سریال خفاش شب افتادم@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:23

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست رضا فرازمند عزیز ، سلام
من وقتی داستان را می نوشتم مصاحبه های خفاش شب را مد نظر داشتم.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 22:36

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
داستانتان را دوست داشتم. لذت بردم. برایم کشش داشت و با همین اندک حجم کامل و رسا بود.
البته شاید هنوز هم می شد شخصیت مادر را واضحتر نشان داد .
قلمتان شکوهمند باد
@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:26

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام
به یقین پیرنگ این موضوع و جنبه های داستانی این روایت می تواند بسیار گسترده تر و جذاب تر باشد و اگر نیست دلیلش را در کامنت های بالا ذکر کرده ام.
در عین حال از این که تمرین و تکلیف کارگاهی من را مورد تشویق قرار داده اید خوشحالم و سپاسگزار.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 22:47

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علیرضا لطف دوست
راست میگه دیگه ، آرش و میگم ، آره راس میگه . ، داستانت ، یه پایان زودرس داشت ! قسمت آخرش ، که مهمترین قسمتش بود ، یهو ماسمال شد :(


@محمود لچی نانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:34

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست محمود جان سلام
هم با نظر تو و هم آرش و هم دیگر دوستان موافقم اما لطفا داستان را با شرایطی که استاد برای هنرجویان گذاشته بود بررسی کن.
هدف من از انتشار این داستان ها ذیل دفتر داستان های کارگاهی نگاهی دوباره به آنچه در آن کلاس ها آموخته ام بوده است و البته فکر می کنم طرح آن موضوعات در فضای داستانک ، هم خودم را و هم برخی دوستان بسیار جوانم را کمک بسیار خواهد کرد تا هر مطلب و روایت الکی را به عنوان داستان در داستانک منتشر نکنیم و داستان های خود را به سمت و سوی مناسبی هدایت کنیم.
من و شما بارها در این زمینه صحبت کرده ایم که ما نیاز به آموزش و سواد داریم و گرنه چند خطی می نویسیم و فراموش میشود و فراموش می شویم.
اگر ما قرار است نویسنده بشویم باید مباحث تکنیکی ، فرمی و محتوایی را در داستان ها به چالش بکشیم و یاد بگیریم که چگونه بنویسیم.
مثل همیشه یار و یاور داستانکی من هستی و از این بابت ممنونم.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 23:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام
داستان زیبایی بود درآن حجم کم بخوبی حق مطلب ادا شده بود و دست و پای داستان سر جایش بود
ممنون کلاس آموزشی خوبی بود برای بنده
حیف که ایمان برایش نام و نانی نیاورده بود

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:48

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام
مبحث ایمان ، ذهن من را همیشه خدا درگیر خود کرده است و هنوز که هنوز است از ابهامات بزرگ زندگی من است.
شاید این جا بد نباشد کمی در این زمینه بحث کنیم و نظرات دوستان را هم جویا شویم.
از یک خاطره شروع می کنم و امیدوارم از راهنمایی و ارشادات شما هم بهره مند گردم.
بسیار بسیار جوان که بودم و سر سودایی داشتم در فضایی ایدئولوژیک قرار گرفته بودم و تحت تاثیر عمیق آن فضا یکی از آموزه هایی که سال ها در ذهن من جاری و ساری بود این بود که ما موظفیم و متعهدیم که تا زنده ایم میبایستی انتقام آن سیلی که بانو فاطمه زهرا (س)خورده بود را از اهل تسنن بگیریم و کشتن هر یک از آن ایادی اهل سنت برابر است با پاداشی بس عظیم در جنت.
و ما جوان های پر شر و شور از طرفی با ایمان الهی و از طرف دیگر با ایمان به مسیر مبارزه برای دستیابی به مدینه فاضله ، قتل اهل سنتی را در سر می پروراندیم.
ایمانمان قوی بود و راهمان صراط مستقیم.
از اظهار لطف و همراهی همیشگی شما سپاسگزارم و دست بوس شما هستم.


@علیرضا لطف دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 11:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
و اما ایمان
بنظرم بحث ساده ای نیست و دستکم خودم را بسیار کوچکتر از آن می دونم که بتونم اظهار نظری در این زمینه کنم
چیزی که به تجربه بر من ثابت شده بحث ایمان و اعتقادات تا موقعی که فردی باشد بسیار زیبا و بسیار تاثیر گذار و بسیار لازم و ضروری است اما هرگاه پا به عرصه ی اجتماع می گذارد نتیجه اش داعش می شود و فی امثالهم
در رابطه با انتقام و آنچه فرمودید اعتقاد شخصی من اینه که اگر انچنان که می فرمایند ما باید پیرو امامان معصوم باشیم پس بهترین شیوه ی برخورد با ان موضوع سیره ی ائمه ی معصومین است ما نباید بیش از شوهر حضرت زهرا(س) داغ این مسئله باشیم و اقدامی فراتر از ایشان بکنیم هرچقدر ایشان سیلی را جبران کردند ما یک گام عقبتر باید باشیم نه جلو تر از امام هرچند ایشان مراسم و نوحه و فاتحه گرفتند و سینه زدند و علامت کشیدند ماهم همانقدر باید عمل کنیم بیشتر از ان دیگر حد اقلش این است که الگویی امامی ندارد این اعتقاد من است و همیشه هم این سوال برایم مطرح است که انتقام عمل یک فرد در 1400سال قبل(فارغ از صحت و صقم ) را از جمعیتی یک میلیاردی در 1400سال بعد گرفتن مطابق کدام عدالت الهی خواهد بود و بعد تر اینکه من اصلن معتقد نیستم که ما تنها مومنین و تنها معتقدین واقعی و تنها پرستندگان موحد خدا و تنها رستگاران و تنها هدایت شدگانیم اینگونه دایره ی سیطره ی الهی را محدود به یک یک میلیونیوم مردم زمین (فارغ از سایر کرات و کهکشانها و سایر موجودات زنده ) نمی کنم
اما این روزها ایمانهایی که برای صاحبانشان نام ونان می آورند را بسیار شاهدیم
و ایمانهایی که از شراب نجس تر است آنجا که ایمان عقل را از انسان بگیرد و انسان برای کشتن دویست دانش آموز خردسال کمربند انفجاری بخود ببندد و خود را پرتاب در بهشت کند تف بر آن ایمان و آن بهشت
بعد تر اینکه ما اینجا آنقدرها مومن نیستیم که آب باریکه ی خود را فدای ایمانمان کنیم


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 11:59

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره
به نکته بسیار مهمی اشاره کردید : ایمان نجس تر از شراب.
یکی از مسائلی که ذهنم را بسیار درگیر می کند همین موضوع است که آیا ایمان بالفطره مثبت است ؟ و ایمان بد و خوب نداریم ؟ و یا ایمان هم نسبی است ؟
و به عبارتی آنچه به ما در آن شرایط خاص ایدئولوژیکی می آموختند ایمان به راهی منتهی به بهشت بود ؟ و یا آیا داعشیان مومنان مذمومی هستند ؟ و یا اصالتا نه مومن هستند و نه ایمان دارند بلکه وحوشی هستند با اندیشه های بدوی ؟
فاصله ایمان و اعتقاد و مرز میان این دو در کجاست ؟
خفاش شب می خواست زمین را از وجود ********** ها پاک کند ، آیا ********** ها باید از روی زمین محو شوند ؟
من را ببخشید که هزار سوال می پرسم ، اما گاهی مرز ها گم می شوند.
طرح این موضوع را دوست دارم چرا که ما وقتی می نویسیم و وقتی داستان روایت می کنیم باید همین اصول انسانی را در داستان هایمان به چالش بکشیم.
جنایت و مکافات را داستایوفسکی بر اساس همین چالش ها نوشت و این رمان تاریخ مصرف ندارد چرا که تا ابد ، هم جنایت و هم مکافات و مرز میان این دو ، موضوعی اساسی در زندگی بشر خواهد بود.
راسکولنیکف در جایت و مکافات یک شخصیت داستانی نیست ، او مثل همه ما در این دنیا زندگی می کند ، آدم می کشد ، مکافات می کشد و ما را با خود همراه می کند.
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 12:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور این شعر رو حتما شنیدید
مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
سلام اقای لطف دوست
ببخشید پابرهنه اومدم وسط بحث
به نظر من در عرض چند ثانیه می شود ایمان را فروخت و در کمتر از آن می توان از ملحدی به درآیی و در معبود حل گردی
ایمان یک امر قلبی است و به اعتقاد من با دین در ارتباط است اما با مذهب نه!!
من خودم در این سالهای زندگی و تجارب اندکی که کسب کردم معتقدم ایمان به شیعه، سنی، مسیحی، زردشت و بودایی بودن ربطی ندارد
ایمان یعنی احساس امنیت کردن در کنار خداوند.. طوریکه دیگران هم از همنشین بودن در کنار شما ایمن بمانند
ایمان یعنی عشق بر مبنای عقل و شعور


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 12:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور


@علیرضا لطف دوست توسط نعیمه میرزاعلی Members  ارسال در پنجشنبه 27 فروردين 1394 - 22:39

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی جناب لطف دوست متاسفم برای چرندیاتی که به خوردتان دادند ومتاسف تر برای آنان که این آموزه های شیطانی را باورکردند . لعنت ابدی برای تفرقه اندازان .


@نعیمه میرزاعلی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 11:43

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست نعیمه خانم میرزا علی ، سلام
در طول تاریخ متاسفانه تفکرات و اندیشه های مسموم در جایگاه فرهنگی این مرز و بوم جاری و ساری بوده البته هنوز هم هست.
من را هنر نجات داد ، و هنوز هم اعتقاد دارم و به بسیاری از جوانانی که در مسیر کار و زندگیم قرار می گیرند همیشه توصیه می کنم که هنر و ادبیات ، راه هموار را برای زندگی فراهم می کند.
ممنون از حضورت


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 فروردين 1394 - 23:35

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ای قلب ما اینجا امانت تاصب بخونم داستانو
:x


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 09:49

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ،

و ما تا صبح در انتظار ظهورت بیدار خواهیم ماند.


@علیرضا لطف دوست توسط زینب ارونی Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 11:16

نمایش مشخصات زینب ارونی :D :D :D :D :D :D :D :D
ببخشید نتونستم جلوی خندمو بگیرم .یاد دعای ندبه افتادم البته به غیر سه کلمه اول :D :D :D :D


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 10:51

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای لطف دوست گرامی
اقای لطف دوست خیلی طرح خوبی رو در پیش گرفتید و اینکار شما باعث میشه نویسنده خلاقیت ذهنی خودشو به تصویر بکشه
در مورد داستان شما بر خلاف نظر دوستان من اگر بودم از این کوتاهتر میکردم
دیالوگها کمی کش دار شده بود و داستانک این لازم نیست
راوی تک گویی بیرونی داشت یعنی تو ذهن شخصیت اصلی نفوذ داشت اگر من جای شما بودم صحنه اخر رو با دیالوگ تموم نمیکردم
چرا ؟
در مورد این ادمها باید بگم اگر بمیرند هم اعتراف نمیکنند مادرم جزو اون دسته از زنها بوده پس شما میتونی تو ذهن شخصیت اول بری و شخصیت اول رو برای من پر رنگ تر کنی
مثلا بعد از اخرین دیالوگ وکیل
نمیخوای حرف بزنی ؟
پسر سرش را پایین انداخت و به عکسی فکر میکرد که مادرش کنار اخرین قربانی خود صمیمانه ایستاده بود ..
تمام
ایده خوبی بود اما:
بنا به قلم شما خیلی وارد جزییات میشید و تو این داستان باید خلاصه تر میشد .و این طرز دید در بین دوستان به وجود نمیومد که داستان رو قیچی کردید
داستانک خودمو بعدا اگر فرصتی شد براتون مینویسم
سپاس از شما بابت این اموزش همگانی @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 11:42

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو زینب ارونی ، سلام
خوشحالم که میبینم نظر شما نسبت به این داستان تا حدود زیادی به نظری که استادم بر روی این داستان دادند نزدیک است.
من وقتی این داستان را می نوشتم و پسر لب به سخن نگشود بود ، فکر می کردم که وقتی وکیل موضوع ایمان او را به چالش می کشد و می گوید که حتی اگر برای ایمانت برخی تو را تشویق می کرده اند و حالا همه تو را تف و لعنت می کنند ، زبان می گشاید و حرکت خودش را با مادر توجیه می کند ، اما با نظر شما صد در صد موافقم که میتوانستم به ذهن پسر وارد شوم و داستان را جذاب تر روایت کنم.
از شما بسیار سپاسگزارم که با این سرفصل ، جدی برخورد می کنید و موضوع را خوب به چالش می کشید.
مانا و نویسا ، روزگارتان همیشه سبز


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 11:55

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام و عرض ادب خدمت جناب لطف دوست بزرگوار
البته خلق داستانهایی که برای نوشتنشان محدودیت وجود دارند یا به طور صرف باید به موضوع واحدی پرداخته شوند کار مشکلی است.شاید همین داستان با توصیفات و بسط دادن ها کشش بیشتری برای خواننده ایجاد می کرد
من الله توفیق


@زهرا فیروزی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 12:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زهرا فیروزی ، سلام
از اظهار لطف شما سپاسگزارم ، خداوند توفیق دهد تا بتوانیم بهترین ها را بنویسیم.
جمله و من الله التوفیق را در بسیاری از مکتوبات اداری روزگار ما استفاده می کنند.
و من نیز در داستان زخم از آن بهره فراوان بردم.
لطفا زخم را بخوانید.
روزگارتان در پرتو عنایات پروردگار منان سبز و شاداب


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 12:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور مادر روی صندلی ارج بخش ملاقات منتظر نشسته بود و گوشه چادرش را به دندان گرفته بود. کمی طول کشید تا پسرش آمد.
گوشی را برداشت و قبل از سلام و احوالپرسی نگاهی به صورت پسرش انداخت...غم و وحشت از چشمهای هر دو فوران می کرد.
_ پسرم چه حبر؟ نگو که اعدامت می کنند وگرنه دق می کنم.
_ نه مادر جان!نگران نباش اعدامم نمی کنند ولی شاید دیگه اجازه ملاقات بهت ندن. شاید تبعیدم کنند شاید هم حبس ابد ..خدا بزرگه ناراحت نباش
مادر کمی لبخند زد.
پس از خداحافظی با مادر به فکر وصیتش افتاد که برای رضا، همبندی سابقش نوشته بود:
رضا !!مادرم ضعیفتر از آن است که بتواند مرگ مرا بپذیرد. این نامه ها را هرچندوقت یکبار برایش ارسال کن تا از زنده بودن من خاطرش جمع شود..شاید زمان بتواند از غمش بکاهد. با رئیس زندان صحبت کردم و با تصمیمم موافقت کرده است...


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 13:52

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو ، سلام
ممنون از داستان ، عالی بود و سپاس از کامنت بالا در مبحث ایمان.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 15:40

نمایش مشخصات زینب ارونی قیافه مهربانی داشت . دستهای پینه بسته اش روی عصا میلرزید .و قوزکمرش زیر چادر گلدارش توی ذوق میزد .
-نمیاد ؟
الان دیگه پیداش میشه .
سرش را تکان داد .
- نمیاد؟
الان میارنش .
در مدتی که به عنوان نگهبان توی اتاق ملاقات بودم این از اتفاقات نادری بود که میدیدم .پسرش را میخواستند اعدام کنند و امده بود تا او را ببیند
-مادر از شهرستان اومدی ؟
-نمیاد ؟
و هر دفعه که این جمله را میگفت سرش را میبرد جلو
بالاخره در باز شد و وکیل وارد شد
اروم گفت :
-علی ؟اومد ؟علی اومد ؟
تکیه داد به صندلی و بلند شد
وکیل دستی به موهایش کشید و گفت :
ببخشید مادر اجازه ندادند وقت شما هم تموم شده باید برگردید آسایشگاه ..
-من میخام یه بار صدای پسرم رو بشنوم. خیلی وقته منتظرم بیاد.خودتون گفتید اینجاست دستش را روی میز کشیدوبا چشمهای بیفروغش به اطاف نگاهی انداخت
مگه اینجا کجاست ؟پسرم کجاست ؟میخام صداشو بشنوم ..
و با اشاره وکیل .مامور زن زیر بغل پیرزن را گرفت و رفت بیرون .اما صدای رنجورش توی سالن پیچیده بود
-خودتون گفتید اینجاست .بچم اینجاست من میدونم علی علی ..
صدای گریه پسری که پشت در زانو زده بود قلبم را به درد اورد ...
اقای لطف دوست ایمان یعنی اعتقاد و درک این جمله :
"و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم "
هر اتفاقی که برای ما انسانها میوفته اینه که از او دور هستیم در حالیکه خودش میگه من به شما نزدیکم






@ زینب ارونی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:08

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو زینب ارونی ، سلام
از این که ملاقاتی اتفاق نیافتاد لذت بردم ، من نیز در داستان ایمان هیچ تصوری از یک ملاقات معمولی در شرایطی که فردا روز اعدام بود نمی توانستم داشته باشم جز آنکه در داستان آوردم. سپاس از داستان زیبایتان.
با تعریف زیبایتان از ایمان هم موافقم .
روزگارتان سبز و روشن و سبز روشن


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 16:08

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام آقای لطف دوست
داستانو بااشتیاق میخوندم وخیلیم برام جالب بود که بد ونم آخرش چی میشه که یکدفعه رسیدم به پی نوشت!
دوباره نگاکردم به داستان!دیدم نه واقعاتموم شده!
ینی به نظرم یهویی تموم شد!
خسته نباشید


@فاطمه مددی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:10

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم مددی سلام
آری خیلی زود تمام شد.
امیدوارم در کامنت های بالا دلیل این پایان زود هنگام را خوانده باشید.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 16:29

سلام جناب لطف دوست پردازش داستان خیلی خوب بود اما اگر آخرداستان رها می شد که مخاطب نتیجه بگیرد بهتر بود.ببخشبد.
فاجعه است
اگرافرادی ایمان را
اردیدگاه خودمعناکنند.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای اکبری ، سلام
قدم رنجه فرمودید و پا بر روی تخم چشمان سبز من گذاشتید و بسیار خوشحالم که نقد و نظر شما را ذیل داستانم می بینم.
دوست دارم برایم بگویید که از دیدگاه چه کسی ایمان را معنا کنیم ؟
راستش با جمله شما در این باب نمیتوانم کنار بیایم.
از حضورتان سپاسگزارم.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:28

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی پشت میز نشسته است. آخر فعل باید نقطه گذاشت.
سلام بر تو نازنین و بامعرفت سایت.دوست عزیز داستانک شما بسیار زیبا بود. هم می توان گفت زیاد بود هم کم و هم به قاعده. نمیتوان آن را ایراد پنداشت. تفاوت و تمایز را باید با این نوع خلاقیت سنجید.با این همه من اگر می بودم شاید کمتر از این هم می توانستم. ولی این ایرادی نیست که 360 کلمه باشد. هر کس می تواند نظری بدهد و آن دیگری خلاف آت را بگوید. هردو در جای خود محترم و مورد قبولند. از دید و نظر بنده درست همان 360 گلمه علیرضا درست است. سپاسگزارم. عالی بود


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:41

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام
تشویق های شما من را به گذشته هنرجویی و آینده داستان نویسی ام امیدوار می کند و از این بابت ممنونم.
این سری از داستان های کارگاهی و مرور انها و نظرات خوب دوستانم در داستانک ذیل داستان ها ، من را کمک می کند تا توان خود را در مسیر درست روایت کردن به کار بگیرم و شاید من هم نویسنده شدم ، خدا را چه دیدی ؟
از حضور گرمت سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 18:56

سلام...

آقای لطف دوست اگه نشدید هم ناراحت نباشید لااقل ژستشو که دارید...باور نمیکنید؟؟ یه نگاه به عکستون بندازین;) ;)

من و عمو حتی ژستشو هم نداریم


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 19:07

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام
با این مطلبی که نوشتی ، به خود آمدم و به عکس پروفایل نگاهی دیگر انداختم ، دیدم راست میگویی عجب ژستی گرفته ام من !!! بعد فکر کردم که کی و چه زمانی اینقدر توی ژست بودم و این عکس را انداخته ام ؟
یادم آمد که آن روز که این عکس را انداختم چک داشتم ، حواله ای هم نیامده بود از مشتری ها ، از زور غصه برگشت چک مرتب از خودم عکس می انداختم ، بنابراین این ژست که میبینی ژست بدهکاری است نه ژست هنری !!!
قربانت


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 19:39

ب جان خودم از آن ژستاست که نشون میده این صاحب عکس هنرمندی ست که چک برگشتی هم دارد بعضی مواقع;) ;)


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 20:59

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و درود آقای لطف دوست عزیز
من ضمن خواندن داستان ایمان از نظرات جالب دیگر دوستان نیز استفاده کردم و از هرکدام چیزی یاد گرفتم
اول ازهمه بحث داستان شما که داستانی بود که از قلم قوی شما بعید می نمود شاید علت آن این است که در محاصره تعداد لغات قرار گرفته بودید
خوشبختانه من هم توفیق پیدا كرده ام كه در كارگاه داستان حضور پيدا كنم ولي در اين كارگاه برخلاف كلاس شما تاكيد مي شود كه نويسنده نبايد خود را اسير و محدود بكند و تا مي تواند آزادانه بنويسد و سپس در ويرايش قسمت هاي اضافي را حذف بكند
و اما موضوع داستاني كه انتخاب كرده ايد خشك و عاري از احساس است پسري به خاطر داشتن ايمان تحجري منتقم مي شود و حتي كار به جايي مي رسد كه مادر خود را نيز مي خواهد بكشد
و مادران نيز كه در همه جا اسوه مهر و محبت هستند عجله دارد كه جگرگوشه اش زودتر اعدام شود
داستا ن به نحو وحشتناكي بيعاطفه و سنگدلانه است و شايد شما خواستيد تبعات ايمان تحجري را نشان بدهيد كه به هيچكس رحم نمي كند
پيامبر (ص) فرمودندقتل پدر و مادر عمر اولاد را قطع مي كند حتي اگر به حق باشد
اما ايماني كه در آن عاطفه ها قرباني شود ايمان نيست
و فرمايشات جناب باران دوست خيلي عالي بود كه ما نمي توانيم از بزرگان دين خود جلو بزنيم
در يك جمع بندي عرض مي كنم ايمان يعني عشق به خدايي كه زيباست و همه را زيبا مي بيند
با تشكر فراوان
@};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 21:59

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو زهرا بادره ، سلام
ممنون که نقد و نظری را بر ایمان جاری کرده اید ، یک نکته مهم که در کامنت شما نظرم را جلب کرد و من را مجبور کرد که داستان را دوباره بخوانم این بود که مادر عجله برای اعدام پسر دارد ، راستش من با خوانش دوباره داستان هم نتوانستم این مطلب را از میان آن کشف کنم.
و اما نکته مهم تر این که داستان در اوج سنگدلی دست پسر را به گلوی مادر می کشاند و قصد کشتن مادر در بیرحمانه ترین شرایط روایت میشود و این دقیقا مقصود من بوده است .
آنچه برخی آن را ایمان می نامند و به آن مومن هستند موجب بیرحمانه ترین اتفاقات امروز دنیای ما می شود خواه داخل مرزهای کشور ، خواه خارج از مرزها که با عنوان داعش و طالبان و حوثی و غیره نام گرفته اند.
به یقین از انجاییکه دوره کارگاه داستان نویسی را می گذرانید ، کیفیت و یا کمیت داستان های کارگاهی را می دانید و ایمان نیز از نواقص و اشکالات این نوع از تمرین داستان نویسی برخوردار است و البته روش های آموزشی اساتید ادبیات داستانی به کلی با یکدیگر متفاوت است.
استاد گرانقدر من تمامی داستان های کارگاه را در قد و قواره 250 کلمه ای طلب می کرد و دلیل آن را هم تسلط به موجز گویی و جلوگیری از ورود شخصیت ها ، توصیف ها ، صفت ها و قیدهای بی مصرف می دانست.
من خود در این کلاس ها از این نکته درس های فراوان گرفتم ، چرا که وقتی به یک موضوع و ایده می پرداختم در مرحله اول برایم غیر ممکن بود که کل داستان را در این قالب بیاورم اما پس از ممارست فراوان توانستم به شیوه های مختلفی دست پیدا کنم که از پس آن برآیم.
از جمله در این موجز گویی ها به نکته مهمی دست پیدا کردم که گاهی دیده ام خانم ارونی در نقد ها به آن اشاره می کنند و اتفاقا مطلب بسیار مهمی است و آن تعریف نکردن موقعیت بلکه ساختن موقعیت است.
و کوتاه و فشرده روایت کردن موجب ساختن موقعیت می شود و نه تعریف آن.
مطلب را با نکته ای که در کلاس ها آموختم و همیشه به خود یادآوریش می کنم به پایان برسانم :

در داستان معمولا صفت کلمه قبل از خودش را بی صفت می کند.

روزگارتان سبز




@علیرضا لطف دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 22:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام مجدد
از اینکه در کارگاه هایی شرکت می کنید که موجب پیشرفت و ارتقا داستان هاي شما شده است بسيار خوشحالم و اميدوارم شاهد قدرت قلم شما بشوم
اما در داستان چيزي كه من آن را ديدم در بين كلماتي بود كه مادر از دهانش در مي آورد
مادري كه هر لحظه مي پرسد آيا اعدام شد؟ بدون تاسف و يا قطره اي اشك و يا ناراحتي كه حتي در وجناتش پيدا نشد و با قساوت مرتب مي پرسد كه آيا اعدام شد يا نه ؟
گويي از اعدام كسي صحبت مي كند كه نه تنها فرزندش نيست و هيچ احساسي به او ندارد بلكه اعدام كسي است كه دشمن خوني او مي باشد
خلاصه كلام من از نظر احساسي داستان را اينطور خواندم
اگر اشتباهي صورت گرفته مرا ببخشيد
با احترام و تشكر فراوان @};- @};-


@زهرابادره توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 22:14

نمایش مشخصات زهرابادره و شايد گويي مادر هم به او همان احساس را دارد كه فرزند به او دارد (مرگ متقابل همديگر ) مادر فرزند را مزاحم زندگي بي بند و بار خود مي داند و مرگ او را مي خواهد
آقاي لطف دوست زيبايي داستان در همين است كه هركس داستان را به روش خود استنباط كند
متشكرم باز هم


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 22:27

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره
پرسش مادر از بازجو را بیشتر از نگرانی مادر و از اینکه پسرش اعدام شده است یا نه اورده ام ، اما شاید توصیف بیشتری میخواست که این حس و حال بیشتر منتقل گردد.
و البته کلاس ها متعلق به این دوران نیست ، بلکه به مدت ها پیش بر می گردد ، متعلق به دورانی که جوان بودیم و اهل درس و بحث ، حالا دیگر جوان نیستیم و گرفتار دنیا شده ایم و حسرت آن روزها را می خوریم.
شما از اوضاع و احوال کلاس هایتان برایمان بگویید .
با کدام استاد کار می کنید و کیفیت کلاس ها چگونه است ؟
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 23:09

نمایش مشخصات زهرابادره جالب است بدانيدآقاي لطفي دوست عزيز
هركس بر حسب نوع جنسيت و سن و سال خودش و ميزان سواد خود از داستان بهره برداري مي كند و اين اصل مهمي در داستان نويسي است
اما من چون منزلم در كرج مي باشد كارگاه هايي كه
مي روم در همان حول و حوش منزل خودمان است
جهت اطلاع دوستان آدرس را مي نويسم و براي هركس كه مقدور شد اشكالي ندارد كه تشريف بياورد
روزهاي چهار شنبه شهريار ميدان فرمانداري فرهنگسراي
فرمانداري ساعت چهار تا هفت به سرپرستي خانم سادات
روزهاي پنجشنبه فازسه انديشه فرهنگسراي امام علي(ع)
به سرپرستي خانم اميني راد
كيفيت كلا سها خوب مي باشد و در كل از نقدهايي كه حضورا مي شود بيشتر بهره مي گيريم و به نواقص خود آشنا مي شويم
حضور در مجامع و آشنايي با ديگر نويسندگان نيز از امتيازات مثبت اين كارگاه ها مي باشد
بازهم اگر سئوالي باشد در خدمت دوستان هستم
متشكرم @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 26 فروردين 1394 - 23:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره
از اطلاعات ارزشمند شما سپاسگزارم و ای کاش من هم آنجا بودم و در کنار شما می آموختم و می آموختم و می آموختم.
سپاس


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در پنجشنبه 27 فروردين 1394 - 21:29

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست
آقا دلداری می دهید؟!
ماشاالله در توپ ترین جای دنیا هستید. کاشکی ما هم آنجا بودیم ....
خوش به حالتون.......


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 11:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام
این جا که هستیم خوب است ، خیلی هم خوب است اما آن جا که شما هستید به قول حضرت مولانا چیز دیگری است. من از آن چیز دگر می خواهم.
خوش به حال پرستوها


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 12:41

نمایش مشخصات آزاده اسلامی حق با شماست.
دل کندن از اینجا خیلی سخت است. پس اینجا آن چیز دگر دارد.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 13:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم


گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 13:58

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی عرض سلام خدمت نویسنده گرامی جناب آقای لطف دوست.
با احترام و ادب لازم می دانم پیرو مطلبی از جنابعالی ذیل یکی از نظرات ، چند نکته را به عرض برسانم . البته قبلا باید بگویم معمولا اگر توفیق داشته باشم از داستانهای متین و محکم آن عزیز ، بهره می برم .
در هیچ یک از آموزه های مستند شیعی ، کشتن یک مسلمان ، به جبران مصیبت های وارده بر حضرت زهرا (س) مجاز شمرده نشده ، آن هم قرنها بعد و آن هم دیگرانی که هیچ نقشی در آن حادثه نداشته اند ! نه تنها نمی توان یک مسلمان غیر شیعی را کشت بلکه حتی نمی توان او را آزرد. گوینده شهادتین فارغ از هر مذهب و مرامی ایمن است ؛ نه تنها گوینده ی شهادتین ، بلکه همین قاعده برای هر انسان غیر مسلمانی نیزجاری است . هیچ مرجع شیعی حکمی که شما گفته اید صادر نکرده است بلکه برعکس در مقابل قتل عام شیعیان که هم اکنون در بحرین و سوریه و عراق و مصر... ، یک تکلیف شرعی از سوی تکفیری ها قلمداد شده ، همه ی مراجع متفقا تلافی به شکل آنها را نهی کرده و برای همین نهی مرجعیت است که مثلا در عراق وقتی شیعیان مظلوم از این همه قتل عام درمانده شده و از مرجعیت می خواهند که آنها نیز به سبک تکفیری ها جواب آنها را بدهند ، آقای سیستانی به شدت آنها را از مقابله به مثل نهی می کند و این جمله معروف را می گوید : «اگر همه ی شما را به قتل برسانند ، مجاز نیستید به تلافی اقدام آنها کوچکترین آزاری به برادران اهل سنت خود برسانید . »
ادامه دارد...


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 فروردين 1394 - 14:00

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی ( ادامه از ص قبل )
... در طول تاریخ هیچ مرجع شیعی فتوای قتل اهل سنت و یا حتی آزار رسانیدن بدانها را صادر نکرده ، برعکس این شیعیان هستند که مرتب مساجد و مجالسشان و کوچک و بزرگشان توسط فتوای علمای تکفیری وهابی ، منفجر و قطعه قطعه می شود. شما هرگز شیعه ای را نمی توانید بیابید که برود خود را بین برادران و خواهران بیگناه اهل سنت منفجر کند ! لابد اخیرا شنیده اید که آن دو مامور خبیث سعودی در اعترافاتشان گفته اند تحت تاثیر سخنان امام جمعه جده مبنی بر ثواب آزار شیعیان ، این اقدام کثیف را مرتکب شده اند ! و حتما خاطرتان هست که ریگی معدوم در حالی که سر بیگناهان را فقط به جرم شیعه بودن می برید ، قرآن قرائت می کرد و ثواب رفتن به بهشت را فراهم می آورد ! شیعیان نه تنها این اعمال شنیع را در حق مسلمانان غیر شیعی انجام نمی دهند بلکه اگر لازم باشد به یاری آنها نیز می شتابند و تبعات این دفاع را به جان می خرند ؛ نمونه اش دفاع از مسلمانان فلسطین ، که البته آنها شیعه هم نیستند! و صد البته می بینید که برای این دفاع ، چه هزینه های سنگینی را هم می پردازند !
البته ممکن است گاهی روحانی نمای احمقی مطالب سخیفی بر زبان آورد ، اما شیعه در اعمال مذهبی خود متکی به آرای فقهی مجتهدینش می باشد و اراجیف چنین کسانی ، که حتی ممکن است مامور بیگانه در تخریب روابط میان مسلمانان باشند ، به حساب اعتقادات شیعه گذاشته نمی شود.
زنده و سربلند باشید.


@حمیدرضا محدثی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 10:13

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای محدثی عزیز ، سلام

با فرمایشات شما کاملا موافقم و آنچه در کامنتهایم از آموزش های غلط ذکر کرده بودم دقیقا مطابق نظرات شما آموزه هایی بود که متاسفانه برخی از آموزگاران دینی کم سواد و یا حتی بی سواد بر اساس دگماتیسم مذهبی به خورد جوانان می دهند.
از این که قدم رنجه فرمودید و نقد و نظری بر داستانم به یادگار گذاشتید ممنون و سپاسگذارم.


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 18:28

نمایش مشخصات ب-اسدی با سلام خدمت آقای لطف دوست
از داستان های مرقومی جنابعالی استفاده آموزشی می برم واز بابت نوشته هاتون ممنونم.
اما در خصوص ایمان به ایده مذهبی یا آرمانی با کسب اجازه از محضرتون، به نظر بنده حتی مومنین به یک عقیده دارای فرهنگ لغت مشترکی نیستند. در گفتمان کلی به نظر می آید همه راجع به یک مطلب صحبت می کنند و گوینده تصور می کند که ذهنیت خود را به درستی انتقال داده در صورتیکه سخنان گوینده از ********** های مختلف اذهان شنونده عبور می کند و موضوع مطروحه ی ورودی، دارای خروجی های رنگارنگ بعضا" متضاد می شود که اگر به این مقوله ، فرصت طلبی منفعت طلبان(بفرموده جناب باران دوست آنان که به دنبال نام ونان هستند) را بیافزاییم حاصلش وضعیتی ایست که شاهد آن هستیم.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
مانا و بلند آواره بمانید.


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 5 ارديبهشت 1394 - 10:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام
با نظر شما نیز کاملا موافقم.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.
موفق باشید.


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 فروردين 1394 - 18:31

نمایش مشخصات ب-اسدی منظورم آوازه بود.


نام: علی زارع   ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:29

این از اون داستان هایی بود که نمی دونم باید چی راجع بهش بگم.
فقط می دونم که خوشم اومد


@علی زارع توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:31

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب اقای زارع عزیز ، سلام

از اظهار لطف شما سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.