رییس

قبل از انقلاب راننده تریلی بودم ، یواش یواش خیابان ها داشت شلوغ می شد ، وسط معرکه بگیر و ببند و بکش بکش مردم ، چشم باز کردم توی یک هیئت بودم که تظاهرات نصف تهران را سر و سامان می داد ، هیئت خرج داشت ، پول نداشتیم ، من توی همان هیر و ویر تریلی را فروختم و پولش را دادم هیئت.
بعد از انقلاب ، من هم شدم رئیس .
رئیس بودم اما کارمندی نداشتم ، فقط یک رئیس داشتم . رئیس همه زندگی اش را وقف انقلاب کرده بود ، همیشه توی اداره بود ، درهمه آن سالها پایش را از اداره بیرون نگذاشت که نگذاشت ، هیچ وقت نگفت کسی را دارد یا ندارد اما عدل مثل روز معلوم بود که توی دنیا هیچ کس را غیر انقلاب ندارد ، خواب و خوراک و کارش فقط توی اداره بود.
اوایل که آدمها را می آوردند ، در اطاقم را می بستم ، خوشم نبود قیافه هایشان را ببینم .
اما این آخری ها دیگر در اطاق را نمی بستم ، سر صبحانه بودم ، ناهار می خوردم و یا ناخن کوتاه می کردم که آدمها را می آوردند ، از جلوی اطاق که رد می شدند ، نگاهی به من می کردند . نمی دانم نگاه که می کردند توی فکرشان چه می گذشت ، اگر هم می دانستم برایم مهم نبود ، مسئله مهم برای من این بود که آنها توی این مملکت هیچ وقت حرف حساب حالیشان نمی شد .
صدای رگبار که می خوابید ، می رفتم سروقتشان ، نگاهشان بی روح بود ، نگاه با روح و بی روحشان فرقی نمی کرد ، من کاری به نگاهشان نداشتم ، تک به تک خلاصشان می کردم و بر می گشتم توی اطاق .
چند سالی می شد که نه مرخصی رفته بودم و نه زن و بچه را جایی و مسافرتی برده بودم ، رفتم اطاق رئیس ، همیشه می گفت:
:- خدمتی که تو قبل و بعد انقلاب به این مملکت کرده ای را هیچ کس نکرده است.
خودش هم کم به انقلاب خدمت نکرده بود ، اما این آخری ها عنق شده بود و اخلاقش مثل سگ شده بود ، توی اداره شایع شده بود که می خواهند کس دیگری را رئیس کنند ، هیچ معلوم نبود پایش را که از اداره بیرون بگذارد کجا باید برود و کجا باید بخوابد ؟
سرش پایین بود و لای یک پرونده چیزی می خواند.
گفتم : مرخصی می خوام.
گفت : نمیشه ، کار داریم ، کسی نیست جات بزارم.
گفتم : من باید برم مرخصی .
گفت : مثل اینکه نمی فهمی ، میگم نمیشه .
گفتم : من خودم میرم .
گفت : تو گه میخوری که میری دیوث.
یادم نمی آمد که تا آن موقع کسی فحشم داده باشد ، یک لحظه فکر کردم رئیس هم مثل همان آدمها شده است ، انگاری حرف حساب حالیش نمی شود ، حالا که می خواهند جایش را به دیگری بدهند همه زحمت ها و خدمت های من را فراموش کرده است ، سرش را بالا آورد و به چشمهایم زل زد ، نگاهش نفرت انگیز بود مثل نگاه همان آدمهای زبان نفهم.
گفت : گم میشی بیرون یا نه قرمساق ؟
کلت را درآورم و یک تیر توی سرش خالی کردم.

****

پینوشت : رییس یک تمرین کارگاهی است ، در این بخش از کارگاه داستان نویسی استاد از هنرجون خواسته بود تا شغلی را روایت کنند بدون آنکه در داستان از ان شغل نامی برده شود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

13

ف. سکوت ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,شهره کبودوندپور ,آزاده اسلامی ,احمد دولت آبادی , ناصرباران دوست ,نعیمه میرزاعلی ,مرضيه اسلامي مهر ,سیدصالح علوی ,سید حسین ,علی زارع ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (18/1/1394),علیرضا لطف دوست (18/1/1394),آرش پرتو (18/1/1394),کیمیا مرادی (18/1/1394),فرزانه رازي (19/1/1394),آزاده اسلامی (19/1/1394),زهرابادره (19/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/1/1394),آرمیتا مولوی (19/1/1394),شهره کبودوندپور (19/1/1394),همایون طراح (19/1/1394),ن.م (19/1/1394),ب-اسدی (19/1/1394),شیدا محجوب (19/1/1394),اذرمهرصداقت (19/1/1394),رضا فرازمند (19/1/1394),علیرضا لطف دوست (19/1/1394),احمد دولت آبادی (19/1/1394),عباس پیرمرادی (19/1/1394),شهره کبودوندپور (19/1/1394),لعیا زارعی (19/1/1394),مرضيه اسلا مي مهر (19/1/1394),محمود لچی نانی (19/1/1394),ابوالحسن اکبری (19/1/1394), ناصرباران دوست (19/1/1394),اردوان فرج پور (19/1/1394), ناصرباران دوست (19/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (20/1/1394),میثم زارع (20/1/1394),شهره کبودوندپور (20/1/1394),نعیمه میرزاعلی (21/1/1394),محمود لچی نانی (21/1/1394),فاطمه مددی (21/1/1394),مینا موتمنی (21/1/1394),حامد قزلباش (21/1/1394),سیدصالح علوی (23/1/1394),ف. سکوت (23/1/1394),سید حسین (23/1/1394),شهره کبودوندپور (24/1/1394),محمد میرزاده (28/1/1394),سید حسین (30/1/1394),مرضيه اسلامي مهر (11/2/1394),علی زارع (31/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (10/3/1394),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 20:53

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،

@};- @};- @};- =((


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 21:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام خانم
چرا دلتون شکسته ؟


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 22:00

نمایش مشخصات ف. سکوت چون یاد اون آدم ها می افتم.
یاد خیلی ها... =(( :-s :( =((


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 22:03

نمایش مشخصات ف. سکوت چه خوب که تمرین کارگاه داستان نویسی را اینجا می گذارید. کلاس دسترس پذیر. برای من مبتدی خوبه. مرسی.
اما اگر من بخواهم یک شغل را شرح دهم، شغل به این ترسناکی را انتخاب نمی کنم. :-s


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 22:23

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره

مطلبی را که فراموش کردم در بالا بنویسم این بود که هنرجویان آن شغل را دوست نداشته باشند.
حالا شما هم با این شرایط برایمان یک داستان بنویسید حداکثر در 500 کلمه .
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 23:35

نمایش مشخصات ف. سکوت آهان! خب، حالا قضیه فرق کرد! چشم. سعی ام را می کنم.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 01:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای لطف دوست عزیز
همه چیزهایی که در داستان ها باید باشد در این داستان جمع شده است و چیزی برای گفتن ندارد
برای قلم تان موفقیت ها آرزومندم
شاداب باشید @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 04:58

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم بادره ، سلام
از حضور گرم و صمیمانه شما سپاسگزارم.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 02:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) از هزار سال گذشته تا بحال تا هزار سال آینده.
مقتولین آرمانهای پوک و پوشالی
کشنده و کشته شده ها هر دو مقتولند
مقتول باورهای ساختگی ذهن
و
ما
همیشه مرثیه خوان
ذهنیت آنان
بودیم
هستیم
و
خواهیم ماند
تا ابد
این ماییم
فرزندان مرثیه
بر سر قبرهایی که مرده ندارد...
*
درود
به عنوان تمرین خوب است.
جناب لطف دوست
اتفاق های داستانهای شما: زیاد! یکباره! و بی منطق می افتد.و از مضامین و ایده های کلیشه ای آشنا زدایی بفرمایید.
آسیب می زند بکار.
سپاس




@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 02:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) آن چند خط هم که نوشتم، بداهه بود:D تقدیم به اثرتان.
راستی از داستانکهای یک خطی لذت بردم
ممنون


@پیام رنجبران(اکنون) توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 05:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پیام رنجبران عزیز ، سلام
قدم رنجه فرمودید و سپاس فراوان برای شعر زیبایی که برای رییس و من به یادگار گذاشتید.
در تمرین های کارگاهی هنرجو میبایستی داستان را در 250 کلمه به سرانجام برساند و البته من از آن هنرجوهایی بودم که هیچ وقت نتوانستم زیر 600 کلمه داستان هایم را جمع کنم و به همین دلیل همیشه شاگرد سوم می شدم ، لذا شاید محدودیت حجم و طول داستان موجب حس اتفاقات یهویی شده است . ولی از باب مزاح ، فکر می کردم که شاید در داستان های دیگر هم به همین گونه است و خواننده حس مشابهی دارد و چرا در داستان های من این اتفاقات یهویی زیاد است ، در همین بامدادن پس از مکاشفه فراوان دریافتم تنها دلیل این یهویی ها این است که روزی روزگاری در طهران قدیم من خیلی یهویی دنیا آمدم و احتمالا این یهویی دنیا آمدن من بر اساس یک اتفاق کاملا غیر منطقی بوده است که اگر اینگونه نبود روزگارمان روزگار سبزی بود.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:17

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور انقلاب فرزندان خود را می خورد!!!
این جمله را دوست دارم
انقلاب که نامش گرفته شده از قلب است یعنی یک تپش و دگرگونی بدون فکر و منطق عاقبتش یعنی سرنوشت رئیس
فیلمهای زیادی را بازبینی کردم
همه مستند!! از دادگاههای سیاسی اوان انقلاب!!!
فاجعه است فاجعه فقط همین
راستی سلام آقای لطف دوست
مرا با داستانتان منقلب کردید


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوندپور ، سلام
نباید از منقلب شدن شما خوشحال باشم ، اما از اینکه رییس توانسته است تاثیری اینگونه بر خواننده بگذارد خوشحالم.
روزگارتان سبز


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 12:05

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با سلام
تمرین خوبی برای داستان نویسی...ممنون
خیلی خوب بود
@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:12

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم آرمیتا مولوی ، سلام
از اظهار لطف شما ممنون و سپاسگزارم.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 12:17

وای آقای لطف دوست نگارش داستانتان چه بلایی سرش اومده ?:-s
ایده خوبی ها برای پرورش قلم دوستان چرا دست بکار نمی شن ? :D


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 12:19

الان یکجور دیگه می خونن:D جملمو اصلاح می کنم
ایده خوبی ها برای پر ورش قلم ، ( یه ویرگول)
دوستان چرا دست بکار نمی شن ? :D


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 12:52

چشمانش را آرام باز کرد و به سقف اتاق برای مدت کوتاهی خیره شد . دستانش را به هوا برد و کش و قوسی به تن خسته اش داد. در این میان احساس درد شدیدی در دست چپش کرد اما با بی اعتنایی به آن از جایش بلند شد. اول سراغ موسیقی محبوبش رفت و هماهنگ با او شروع به خواندن کرد
_ دوست دارم زندگی رو ... دوست دارم زندگی رو ...
وارد آشپزخانه که شد، محتوایات تخم مرغی را وارد ماهیتابه کرده و دست و پایش را همراه با موسیقی تکان می داد.
در و دیوار خانه کوچکش پر بود از پوسترهای ماشین های رنگارنگ و فول آپشن.
لباس کارش را از داخل ماشین لباس شویی بیرون کشید و گوشه صندلی آویزانش کرد.
میز صبحانه را که چید، روی یکی از صندلی ها نشست. لقمه اول را که بالا آورد ، صدای تقه خوردن در شیشه ای خانه شنیده شد. میثم پشت در بود که وحید را صدا میزد و بلند می گفت :
__ وحید زود بیا مغازه کلی ماشین اومده ... اوستا دست تنهاست... باخودت مواد شوینده رو هم بیار... دستگاه به ته رسیده دیگه چیزی توش نیست.
با لبخند لقمه را در دهانش گذاشت. لباس کارش را پوشید و هندزفری را در گوشش جاسازی کرد. کنار در باک مواد شوینده را برداشت و از خانه کوچکش بیرون رفت. شلنگ فشار قوی آب را در دستش گرفت و همراه با موسیقی می خواند
_ دوست دارم زندگی رو ... خوب یا بد ... اگه آسون یا سخت... ناامید نمی شم ...



دیگه ویرایشش نکردم بابت نگارشش و تصویرهاش عذر می خوام
اسم داستان " هر روز زندگی کن "


@مریم مقدسی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مریم مقدسی عزیز ، سلام
ببسیار عالی بود ، از ماشین شوری خوشت نمی آد ؟
ممنون از همراهی هم در این جا و هم در پای داستان مرضیه اسلامی مهر.


@علیرضا لطف دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 16:51

اون آخر داستان گفته بودید شغلی رو روایت کنید. نگفته شده بود از شغلی که بدتون میاد. اما مثل اینکه درست همون شغلی که بدم میومد رو نوشتم. آره از کارواش بدم میاد :-s
شما لطف داری من خودم راضی نیستم چون یکبار خوندمش و ویرایشش نکردم افتضاح مشکل نگارشی داره.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت گیجم یخته
جبهمو گم کردم....
نمیدونم
سلام
اسم پایانشو هرچی میزارین...
توپ بود
ترکوند
هوم


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 16:29

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آذر خانم سلام
سال هاست نسل ما و نسل شما هر دو جبهه هایمان را گم کرده ایم.
آنقدر باید روایت کنیم تا شاید آن پرتغال فروش ذلیل مرده را روزی پیدا کنیم.
روزگارت سبز


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 17:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

از نظر محتوا گیرا بود .واقعا چند موارد این طوری که برای خودم اتفاق افتاده یا از دوستان شنیدم من را به زمانهای خیلی دیر ومکانهای دور برد. دست مریزاد که خاطره تلخ مان را زنده کردید@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:20

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای فرازمند عزیز ، سلام
از اظهار لطف شما سپاسگزارم


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 17:45

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
فکر کنم وقتی نوشتن این تمرین فایده داشته باشه که نواقص و ایرادهای آن را به ما بگویید تا تکرار نشود. این کار را می کنید؟ وقت دارید؟ (ببخشید. جسارت کردم).


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:27

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام
تا آنجا که یادم می آید برای این داستان یک ایراد گرفتند و آن هم بیشتر از 250 کلمه ای آن بود.
البته خود استاد گفته بود که آنقدر دست هایتان را میبندم با این قضیه 250 کلمه ای تا بتوانید هر آنچه در داستان اضافه است را حذف کنید.
من مباحث کلاسها و نمونه داستان خودم را می گذارم تا دوستان هم نقد و نظرشان را اعلام کنند.
به یقین ما با بحث و نظر بر سر انها میتوانیم به نتایج مهمی برسیم.
لطفا در چند کامنت بعدی ، کامنت خانم کبودوند را هم مطالعه کنید
ممنون


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 18:38

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی بذار درسته.
سلام دوست گرام.من در مورد داستان و ادبیات از تو توقع زیادی دارم.خوب نبود.خودت می گویی تمرین کلاس بوده. پس باید در همان کلاس قایله ختم می یافت


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:32

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام
جمله اول کامنت شما ذهن آدم های منحرف را به سویی دیگر می کشاند !!!
کار در کارگاه قائله یافت ، من شاگرد سوم شدم اما شما هم استادانه نظری بر یک کار کارگاهی بنویسید تا رهنمون کارهای با ثبات تر گردد.
دفتر داستان های کارگاهی را باز کردم تا با نمونه کارهای آن بتوانیم بر سر بسیاری از مسائل اساسی که در داستان ها رعایت نمی کنیم بحث کنیم و به نتایج مطلوبی برسیم.
از حضور مفید و ارزشمند شما سپاسگزارم.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 21:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور خانوم جلویی فقط نوک دماغش بیرون بود ...
پشتی که ظاهرا دختر خانواده بود کمی چادرش عقبتر بود
صدای نوحه مردی آشنا از اتومبیل شاسی بلند شنیده می شد
"سین ح سین ح سسسسسین"
مرد شروع کرد به خواندن همراه نوحه!!
صدای گرم اما نچسبی داشت
بزرگراه خلوت بود...دوست داشت لایی بکشد. به فاصله یک میلیمتری از کنار خودروی بغلی رد شد.. راننده خودروی بغلی عصبی شد ...پاشو گذاشت روی گاز ...رفت دنده پنج از کنارش رد شد
حواسش به ریشهای بلند نبود فریاد زد:
"چه خبرته مرتیکه !!!چی زدی!!"
راننده صدای نوحه رو خفه کرد سریع وسط اتوبان ایستاد از توی داشبورد اسلحه را بیرون آورد
بنگ ...بنگ...بنگ...
****
داستانی از یک شغل
صرفا در ایران
بسیار پردرآمد


@شهره کبودوندپور توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 23:04

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما، و، آره یه کمی بیشتر از عالی نوشتی،


@محمود لچی نانی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 13:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور از نگاه سخاوتمندانه شما ممنونم@};-


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم شهره کبودوندپور ، سلام
یکی از درسهای کارگاه ، تبدیل یک خبر از روزنامه به یک داستان بود.
در آن کلاس من روز اول را نوشتم البته نه به شکلی که در داستانک و مرد روز منتشر شد ، بلکه یک داستان 300 400 کلمه ای بود.
در اصل خبر یک دستفروش به دست شهرداری کشته می شد اما در روز اول ، دستفروش به صورت شهردار اسید می پاشید و دستگیر می شد.
این مثال را آوردم تا بگویم اصل خبر نوحه سرای معروف را خبرنگاران همانگونه که شما روایت کرده ید را گفته اند و شما فقط کمی فضا سازی اضافه کرده اید به آن خبر.
در حالیکه آن خبر میتواند دستمایه داستانی پر کشش و پر حادثه و جذاب و ماندنی باشد.
من آن خبر را قطعا به گونه دیگر در دالان ذهن دستکاری می کنم و روایتش میکنم و اصالتا کار و هدف داستان نویس همین است.
خبر ها را در روزنامه می نویسند ، داستان ها را در کتاب.
روزنامه را باد می برد ، سبک است ، مطالبش در ذهن نمی ماند اما کتاب سنگین است ، باد زورش نمی رسد که بردارد و ببردش و داستان های خوب همیشه در ذهن می مانند.
مثل همیشه در این مباحث همراه من هستید و من از این بابت سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 13:50

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای لطف دوست گرامی
ممنون از پیشنهادهایی که بابت داستان نویسی می دهید
داستان که نه این نوشته پر از ایراد کاملا بداهه بود. بله قبول دارم می شد شاخ و برگ بهش داد
خواستم از مشاغلی که دوست ندارم یه چند خط صحبت کنم


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 07:08

نمایش مشخصات ف. سکوت از دو خط مانده به آخر خیلی خوشم آمد! @};-


نام: مرضيه .مهر   ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 22:08

آقاي لطف دوست سلام !
مثل هميشه تحسين برانگيز !
به اميد روزي كه بتونم واقعا عالي نوشتن رو ياد بگيرم@};-


@مرضيه .مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:57

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز سلام
تو دختر داستانکی من هستی ، و این را از اعماق وجودم می گویم که تو به یقین خوب و ماندگار خواهی نوشت.
من این را در تک تک نوشته هایت و داستانهایت می بینم و البته فراموش نکن که پیش از این هم برایت گفته ام و باز هم خواهم گفت که بخوان و بخوان و بخوان.
روزگارت سبز


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 23:09

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر علیرضا لطف دوست،
یه داستان تو روزهای آخر نود و سه نوشته بودی، میخاستم یه کامنت خوب براش بزارم، دوست نداشتم مثل بقیه کامنت هام، حرفای صدتا یه غاز توش باشه، هی تو مغزم اتود زدم و اتود زدم که راستش دیگه دیدم دیر شده، ولی حالا، ساده بگویم: خیلی عالی بود، درست مثل این یکی.


@محمود لچی نانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست محمود عزیز سلام
دلم برایت تنگ شده بود و چه خوبه که برگشتی.
این فیلم چه خوبه که برگشتی را حتما نبین ، مهرجویی ********** زده است به این فیلم ، در طول فیلم دوست داشتم کلا بالا بیاورم.
داستان های کارگاهی هزار تا ایراد دارد اما انتشار دوباره آنها در اینجا کمک میکند تا همراه با دوستان عزیزی چون تو بر روی مباحث اصولی داستان نویسی بحث های جدی داشته باشیم.
ای کاش قبل از عید فرصت داشتی و روی آن بحث داستان پشت داستانک ها بیشتر بحث می کردیم
قرار بود داستان پس ذهن داستانک همینگوی را برای هم بگوییم که نشد و ایام شلوغی بود برای همه ، شاید وقتی دیگر.
فیلم شاید وقتی دیگر از آن فیلمهایی است که آدم باید سالی یک بار تماشایش کند ، بیضایی بزرگترین استاد سینمای ایران است و در همیشه تاریخ نامش خواهد ماند.
از اظهار لطفی که به آینه و رییس کردی سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 19:10

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، چه جالب که شما هم این فیلم را دوست دارید. من هم بارها آن را دیده ام و بازی قدرتمند سوسن تسلیمی را هم خیلی در آن تاثیرگذار می دانم.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 19:25

نمایش مشخصات ف. سکوت هر موقع ناچار می شد برود به شهر دیگری، استرس تمام وجودش را فرا می گرفت. به همسرش می گفت: "من مطمئن هستم این ها از این کار لذت جنسی می برند. آخه کدوم آدم سالمی این شغل را انتخاب میکنه؟".
با احساس نفرت و تحقیر دستهای زن را تحمل می کرد. از زیر بغل تا روی سینه ها و لای آنها. وقتی از ساق پایش تا بالا رفت و دستهایش را لای پاهایش کشید، نگاهشان با هم تلاقی کرد. اشتباه نمی کرد. برق شهوت و سرخوشی را در چشمانش دید.
صدای بلندگو به گوش رسید:"پرواز شماره 268...". با عجله کیف دستی لب تاپش را برداشت و متواری شد...


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 10:22

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام
این داستان عالی است ، بار اول که خواندم یک شغل به ذهنم متبادر شد و بار دوم شغلی دیگر که به یقین مد نظر شما بوده است.
آنچه مد نظر شما بوده است به کفایت روایت شده است و به نظرم آن چند لحظه و چند دقیقه خوب توصیف شده است و یک داستانک کامل است .
آن شغلی که در خوانش اول به نظر من رسید ، مآساژ در فرودگاه های اینور آب است ، مخصوصا در فرودگاه های آسیای جنوب شرقی ، و من هرگاه تن به ماساژ بین دو پرواز داده ام همین حس و حال روایت شما را داشته ام با همین جزئیات.
ممنون از همراهی شما


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 21 فروردين 1394 - 11:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
اما منظور من بازرسی بدنی خانم ها در فرودگاههای اینور آب !!!!!!! بود. :D :-s


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 12:34

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خانم سکوت
خیلی خوشم اومد
هم نوع نوشتنتون به داستان نزدیک شده بود و هم اینکه نوع نگاهتون به شغل بازرسی بدنی جالب بود
واقعا شغل نفرت انگیزی است هرچند به گمانم خودشان هم دوست ندارند
نویسا باشید


@شهره کبودوندپور توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 17:18

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ولی فکر کنم بعضی هاشون دوست دارند! مثل اونی که تو داستان منه! :D


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 فروردين 1394 - 14:57

سلام آقای لطف دوست
خیلی لذت بردم ،
عالی بود
قلمتان پایدار و همیشه در جریان باشد@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 07:47

سلام ، از اینکه اولین نفر بازدید کننده برای قسمت آخر دنیای دیگر هستید متشکرم . .امیدوارم برایتان جالب بوده باشد . @};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 10:43

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای ناصرالملکی عزیز ، سلام

برایتان آرزوی بهترین ها را دارم.
منتظر داستان های خوب شما می مانیم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.