سنگ و شیشه

بوی پیاز و املت و نان سنگک تازه توی فضای غداخوری پیچیده بود ، علی آقا املتی بشقاب رویی املت را روی میز گذاشت و پرسید :
:- کِی آزاد شدی ؟
مرد سر بالا آورد و گفت :
:- دیشو .
:- خانه رفتی ؟
:- نِه.
علی آقا املتی برگشت پشت دخل ، مرد تکه ای نان پاره کرد و توی بشقاب املت گرداند و لقمه ای گرفت و به دهان برد.
علی آقا املتی از پشت دخل گفت :
:- توُ تَرکی ؟
:- ها ، سه مانِه لب نزدم ، تو کمپ یه نخودم دوا پیدا نمی شد.
مرد لقمه ای دیگر به دهان برد و با دهان پر پرسید :
:- از ئِی علی سیبیل خبرداری؟
:- ها ، میا و میره ، سی چی می پرسی ؟
:- نامردهِ ها ، سر مُو کلا هَشته تا ایجا.
مرد رو به علی آقا املتی زیر گلوش را نشان داد ، علی آقا املتی پوزخندی زد و چشم از مرد گرفت ، مرد لقمه ای دیگر گرفت و زیر لب گفت :
:- اَ حلقومش میکِشم بیرون .
مرد با آخرین تکه کوچک نان ، کف بشقاب رویی را پاک کرد ، بلند شد و رفت جلوی دخل ، از جیب اسکناس مچاله ای را بیرون آورد و گذاشت روی دخل و گفت :
:- سر پاتوق جانبازان خِفتش میکُنم.
علی آقا املتی اسکناس را برداشت و گفت :
:- با ئِی علی سیبیل درنیوف ، ناکارت میکنه ها.
:- مُو حقمو میخوام ، ئیقَده پاچَم کرده .
مرد دستهاش را با فاصله از هم باز کرد و اندازه را نشان داد ، علی آقا املتی رو کرد به شاگردش و گفت : " خوت میدونی ، بچه میزو دسمال بکش "
مرد از قهوه خانه بیرون رفت. آسمان قرنبید و ترکید.
خنکای صبح روی صورت مرد نشست ، ساک برزنتی را روی شانه انداخت و به سمت انتهای خیابان رفت ، خیابان خلوت بود ، به خط راه آهن رسید ، سوزنبان میله بلند فلزی حفاظ خط را پایین می کشید ، قطاری نزدیک می شد ، قطار به تقاطع نرسیده سوتی کشید ، مرد پشت میله ایستاد. قطار از تقاطع می گذشت ، آنطرف خط راه آهن چند کودک به قطار سنگ پرتاب می کردند.
گاهی خماریش با جیغ و فریاد بچه ها می شکست بعد زور می زد و داد می کشید :
:- تخم سگا خفه شید.
لیلا می گفت :
:- بُوا ، ئِی ممد بی شرف سنگُم زد.
محمد عربده می کشید و می گفت :
:- خو بِکش ئُو طرف جنده سنگ بِت نخوره.
و بعد محمد با لباس گلی و چرک مُرد دنبال لیلا می کرد و لیلا پابرهنه فرار می کرد بیرون خانه ، می دوید تا کنار خط راه آهن و از نفس می افتاد و محمد که می رسید ، موهاش را می کشید و لیلا گریه می کرد و فحش می داد ، محمد هم فحش می داد و آنقدر به هم فحش می دادند تا صداشان می گرفت و همان جا می نشستند تا قطاری برسد و به شیشه هاش سنگ بزنند.
سوزنبان میله حفاظ خط را بالا کشید و رو به بچه های آن طرف خط راه آهن فریاد زد :
:- مادر به خطا ها گم شین.
بچه ها برای سوزنبان شکلک درآوردند ، مرد از روی خط راه آهن گذشت و پیچید به خیابان اصلی.
باران، تند و شلاقی شروع شد ، مرد قدم تند کرد ، زیر آفتاب گیر مغازه ای خزید و چشم دوخت به رفت و آمد اتومبیل ها ومردم ، باران قطع شد ، راه افتاد ، انتهای خیابان چشمش افتاد به تابلو مسیرها ، سمت راست اُمت آباد بود و سمت چپ جانبازان . روی تابلو ، سیاهی انفجار نارنجک دستی شتک زده بود ، زیر لب گفت :
:- هِی ، جانبازان !!!
با هزار بدبختی و قرض از دوست و آشنا یک کامیون بلوک سیمانی خریده بود و در محله جانبازان یک خانه ساخته بود. خانه یک مربع با چهار دیوار و یک اطاق دومتر در دومتر در میان آن بود . گوشه چهار دیواری یک چاهک سه متری کنده بود و کاسه توالت شکسته ای را روی چاهک کار گذاشته بود . چهار ستون چوبی ، شده بود مکعبی که گونی های پاره آویزان از چهار طرف آن شده بود دیوار و این اطاقک روی کاسه توالت شده بود سرویس بهداشتی خانه که سقفش آسمان بود .
همه خانه های محله جانبازان کمی کوچکتر و بزرگتر از خانه او بدون قاعده کنار هم نشسته بودند . بی خانمان های شهر، شبانه زمین را غصب می کردند و همان شبانه چهار دیوار را بالا می بردند و می شد خانه.
سودابه که رفته بود کمپ برای ملاقات ، به مرد گفته بود : "شهرداری با بلدوزر محله را صاف کرده و حالا آنها رفته اند اُمت آباد اطاقی کرایه کرده اند . اطاقی که نه آب دارد و نه برق و صاحبخانه ای دارد که برای اجاره عقب افتاده اطاق به سودابه فشار می آورد."
مرد سودابه را دلداری داده بود که صبور باشد تا از کمپ خلاص شود. برای بعد از آزادی نقشه داشت ، داخل کمپ فوت و فن آشپزخانه را یاد گرفته بود و می خواست آشپزخانه ای علم کند اما اول باید حقش را از علی سبیل می گرفت تا پولی ته جیبش باشد برای خرید وسایل.
پیچید به خیابان اصلی جانبازان ، یک طرف خیابان تا چشم کار می کرد شده بود بیابان ، انگار نه انگار که سه ماه پیش وقتی توی همین خیابان بازداشتش کردند و فرستادنش کمپ صدها خانه بلوک سیمانی مثل قوطی کبریت کنار هم چیده شده بود.
مرد بالای سر دستفروش کنار پیاده رو رفت .
:- یه نخ بهمن دولی بده مو حاجی.
پیرمرد سر بالا کرد و گفت :
:- دولی ندارم ، آبی مُوخوای ؟
:- بده.
سودابه بهمن آبی دوست داشت. سودابه لاغر اندام بود و سبزه رو ، یک دندان جلو نداشت ، سیزده ساله بود که با مرد ازدواج کرد ، شش بار حامله شد ، دو بارش را سقط کرد . بار دوم که رفته بود کمپ ملاقات ، لچک آبی نخ نمایی به سر و یک دامن بلند پاره به تن داشت ، ناخن های سیاه انگشت های بی رمقش از زیر دامن پیدا بود. به مرد گفت : " صاحب خانه برای کرایه عقب افتاده فشار می آورد و می گوید اگر نمیتوانی کرایه بدهی یک جوری یک حالی بده . " و مرد دلداریش داده بود : " صبور باش ، آزاد می شوم وحقم را از علی سبیل می گیرم و آشپزخانه می زنیم ."
مرد پک عمیقی به سیگار زد و دود را آنقدر داخل سینه نگاه داشت که چشمهاش سرخ شد ، دود را بیرون داد و زیر لب گفت :
:- حتمی تا حالا سودابه رو کشیده زیر خودش.
شب پیش که از کمپ آزاد شد ، خانه نرفت ، می ترسید وقتی برسد یا سودابه توی اطاق صاحب خانه باشد یا صاحب خانه توی اطاق سودابه. رفت ترمینال و گوشه سالن انتظار مسافرین تا صبح چرت زد و خوابید و بیدار شد و دوباره خوابید.
تُفی به پای درخت خشکیده کنار خیابان انداخت ، تابلو قهوه خانه جانبازان را دید ، پاتوق علی سبیل.
یکی از نوچه های علی سبیل را دید که رفت داخل قهوه خانه. زیر لب گفت :
:- په حتمی اینجانِه دیوث.
علی سبیل گفته بود " هیچ کس بیشتر از این پای این بچه های ریقو پول نمی دهد ." برای شکوفه پانصد هزار تومان داده بود و برای شهباز چهار صد هزار تومان.
علی سبیل بچه ها را از بغل سودابه کشیده بود و برده بود ، سودابه دلش رضا بود و رضا نبود ، قرض و قوله انباشته ، امانشان را بریده بود و نان چهار بچه را نداشتند که بدهند و تعداد شب های بی شام بچه ها افزونی می گرفت. بعد از آن روز دیگراز شکوفه و شهباز خبری نداشتند.
مرد وارد قهوه خانه شد. فضا پر بود از دود و قل قل قلیان .
چشم گرداند ، علی سبیل انتهای قهوه خانه نشسته بود و قلیان می کشید. از میان میز ها رفت به سمت انتهای قهوه خانه ، علی سبیل دیدش و گفت :
:- ها مشتی اُقر بِخیر ، کی آزاد شدی.
مرد کنار میزاو رسید و گفت :
:- دیشو
:- ها بفرما ، بشین.
مرد نشست ، علی سبیل رو به شاگرد قهوه خانه با صدای بلند گفت :
:- ها بچه یه دیشلمه سی مشتیِ ما بزار.
سر مرد پایین بود و انگاری به جایی دور فکر می کرد و انجا نبود ، علی سبیل گفت :
:- ها مشتی تو چه فکری ؟ سی چی غمداری ؟
مرد سر بلند کرد و به چشمهای علی سبیل خیره شد و گفت :
:- داش علی میخوام آشپزخونه شیشه بزنم.
:- ها دستت دُرس مشتی ، راشِ میدونی مگه؟
:- ها بلدم ، تو کمپ یادم دادن.
:- بزن ، همه جنسشم بده خودم.
:- دَسَم خالیه علی آقا.
:- خو قرضِت میدم.
:- قرض نمی خوام.
:- ها په چی؟
:- والا کمپ که بودم ، برام گفتن قیمت بچه چیه و چنده ، حساب کردم دیدم قیمت بچه هانِه کم داده بودی ، ئُو موقع قیمت دسم نبود علی آقا ، برام گفتن که بالا این حرفا رو بچه ها خوردی.
:- ها مشتی زِپِلشک ، اَولندش هر کی گفته گه علی آقا رِ خورده دومندش ئُو مامِله شیش ما پیش بوده پولشِ خوردن و ریدن و تموم شده.
علی سبیل رو کرد به نوچه هاش دور میز و گفت :
:- ها مشتی رو نیگا کنین چی چی میگه ، اِهِککی بابا.
خون به صورت مرد دوید و صورتش سرخ شد ، دو دستش را روی میز زد و نیم خیز شد و بلند فریاد زد :
:- ئِی طوریا هم که میگی نیس علی آقا ، مِ پول بچه هانَمو میخوام ، کلاه چِپاندی سرم تا ایجا.
مرد زیر گلویش را نشان داد ، علی سبیل دست روی شانه مرد گذاشت و گفت :
:- ها بشین مشتی ، جوش نخور سنگ کوب میکنی آ ، یِه حرفت میزنم به گوش بگیر ، نیگا کن ، آشپزخونه میخوای بزنی پاتَم ،جنسانم خودم ور میدارم ، قرض میخوای، میدم . نَه ، برو باز بچه بساز، همون یه روزَشو خریدارم ، ئِی دفه واسَت بیشتر می دم.
مرد دست علی سبیل را از روی شانه اش کنار زد ، بلند شد ، با لگد زد زیر میز و عربده کشید :
:- مُو پول بچه هانَمو میخوام نامسلمون ، پاچم کردی ئیقد.
مرد دستهاش را با فاصله از هم گشود ، علی سبیل به نوچه هاش اشاره کرد ، نوچه های علی سبیل دور مرد را گرفتند و با هُل و تَشر کشاندنش بیرون قهوه خانه . مرد فریاد می زد و مشت و لگد می پراند برا نوچه ها.
بیرون قهوه خانه کنار خیابان ، نوچه ها تا توانستند کتکش زدند و بعد بلندش کردند و داخل باربند یک وانت مهارش کردند ، یک نوچه داخل باربند نشست و یکی پشت فرمان ، وانت از قهوه خانه دور شد.
قطار سوت کشید ، مرد چشم باز کرد ، انگاری قطار از روی بدنش رد می شد ، زیر پل آبروی خط راه آهن بود، بدنش کوفته بود و درد تا مغز استخوانش رسیده بود ، خواست بلند شود ، بدنش تیر کشید و نتوانست ، تلق و تلوق قطار تمام شد. بیرون زیرپل تاریک بود ، صدای زوزه و ناله چند سگ از همان نزدیکی به گوش می رسید.
مرد آه بلند کشید و همه درد را به جان کشید و بلند شد ، افتاد ، دوباره بلند شد و از زیر پل بیرون آمد ، رفت بالای خط راه آهن ، لنگان لنگان روی خط راه می رفت ، نمی دانست کدام طرف به سمت اُمت آباد می رود ، با خود اندیشید " حتما همین طرف است " راهش را ادامه داد ، صدای سیرسیرک ها بلند بود. زیر لب گفت :
:- علی نامردی . نامردی علی ، مو پول قرض نمیگیرم زیر بارِت بمونم ، مو آشپزخونه رِ میزنم ، همِهِ شهرِ شیشه میدم ، اگرم پول قرض بگیرم همی نُه ماه ده ماههِ پَسِت میدم زیر بارِت نمونم ، همی سودابه بزاد بچنِ میفروشم قرضمو میدم ، اما علی آقا مو آشپزخانَنِ میزنم ، جنسانو میفروشم ، دَسَم وا میشه ، قرضانو میدم ، زورمِه زیاد میکنم ، پول ئُو دو تا بَچَنِ از حلقومت میکشم بیرون "
صدای صوت قطار آمد ، مرد از روی خط راه آهن کنار رفت ، قطار از مقابل مرد می گذشت ، مرد سنگی از روی زمین برداشت و به شیشه قطار پرتاب کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

24

سید حسین ,م.فرياد ,فرزانه بارانی ,حسین روحانی ,شیدا محجوب ,نعیمه میرزاعلی ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,ب-اسدی ,ف. سکوت ,اذرمهرصداقت , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,فرزانه رازي ,آرمیتا مولوی ,سارینا معالی ,علیرضا لطف دوست ,آرش پرتو ,آزاده اسلامی , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,مریم مقدسی ,سیدصالح علوی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (2/3/1394),ابوالحسن اکبری (2/3/1394),علیرضا لطف دوست (2/3/1394),شهره کبودوندپور (2/3/1394),آرمیتا مولوی (2/3/1394),آزاده اسلامی (2/3/1394),الهه سلیمی (2/3/1394),حسین روحانی (2/3/1394),علیرضا لطف دوست (2/3/1394), ک جعفری (2/3/1394),هستی مهربان (2/3/1394),سارینا معالی (2/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),همایون طراح (2/3/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),سحر ذاکری (2/3/1394),فرهاد کوهکن (2/3/1394),آرش خسروي (2/3/1394),فرزانه رازي (2/3/1394),مریم مقدسی (2/3/1394),م.ماندگار (2/3/1394),فرزانه بارانی (2/3/1394),ب-اسدی (2/3/1394),فرهاد کوهکن (2/3/1394),عباس پیرمرادی (2/3/1394),حسین خسروجردی خسرو (2/3/1394),مینا موتمنی (2/3/1394),آرمیتا مولوی (2/3/1394),احمد دولت آبادی (2/3/1394),سید علی الحسینی (2/3/1394),عباس پیرمرادی (2/3/1394),فاطمه مددی (2/3/1394),حمیدرضا محدثی (2/3/1394),رضا فرازمند (2/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),شیدا محجوب (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),محمد حشمتی فر (3/3/1394), زینب ارونی (3/3/1394),مرضيه اسلامي مهر (3/3/1394),نعیمه میرزاعلی (4/3/1394),شیدا محجوب (4/3/1394),سیدصالح علوی (4/3/1394),ب-اسدی (4/3/1394),حسین روحانی (4/3/1394),م.فرياد (4/3/1394),ف. سکوت (4/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (6/3/1394),افسانه پورکریم (7/3/1394),شهره کبودوندپور (10/4/1394),اذرمهرصداقت (12/4/1394),سید حسین (18/4/1394),ف. سکوت (23/4/1394),ف. سکوت (19/5/1394),اذرمهرصداقت (23/5/1394),احمد دولت آبادی (27/7/1394), ک جعفری (25/8/1394),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 02:32

سلام


فعلا خسته نباشی تا صبح :D


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 09:56

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
فکر کنم دیگه صبح شده
خسته نباشی


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:50

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش عزیز ، سلام

سلامت باشی ، هرچند این دیر خوابیدن ها و دیر از خواب بیدار شدن ها برای آدمی سلامتی به ارمغان نخواهد آورد.

خواب بر عاشقان حرام است برادر ، حرام.

قربانت


@آرش پرتو توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:12

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت نخونی ا کفت رفته
سلام


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 07:20

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلااااام
خسته نباشید
ما که از نفس افتادیم استاد گرامی تا تهش رو خوندیم
عالی بود
دست مریزاد
می گن شصت درصد زندانیهای ایران معتاد هستند حالا بماند که توی کمپ یا زندان چه هنرهایی یاد می گیرند برای بعد آزادی
راستی اونهایی که آشپزخانه دارند سود سالیانه شون از میلیارد هم بالاتره و متاسفانه ایران مهمترین خاستگاه تولید شیشه است
نویسا باشید


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام

مانده نباشید ، فیلم از نفس افتاده گدار را اگر ندیده اید حتما ببینید .
از اظهار لطف همیشگی شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 08:37

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
تبریک میگم.عالی بود.عالی
یه داستان واقعا همه چی تموم رو من الان خوندم.تمام چاشنی ها رو داشت از کشش داستان تا عمق و تصویر و تم عالی فضا سازی.عالی@};- @};- @};- @};-


@حسین روحانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:56

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای حسین روحانی عزیز ، سلام

خوشحالم که دوست فرهیخته ای چون شما در داستانک دارم که به عناصر داستان و داستان نویسی توجه ویژه دارد.
برایت بهترین ها را آرزو دارم.
روزگارت سبز


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 09:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام خدمت شما جناب لطف دوست.
از زوج فقر وجهل در زایمانهای متوالی و در سالیان متمادی جز فرزندان کور و کر فقر و جهل مرکب، متولد نمی شود و هیچ کمپ و زندان و بازداشتگاه و دار التادیب و ندامتگاه و پرورشگاهی با هیچ شیوه ی تربیتی کهنه و مدرنی و هیچ متخصص و قاضی و پلیسی بدون درمان فقر و جهل قادر به جلو گیری از بازتولید فقر و جهل و جرم و جنایت نخواهد بود .
چه زیبا به تصویر کشیده بودید این چرخه ی نا موزون نامیمون را !

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:04

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام

خوشحالم که این روایت را دوست دارید و ممنونم که مثل همیشه من را مورد حمایت و تشویق قرار می دهید.
ای کاش روزی برسد که قلب هیچ پدر و مادری در این سرزمین سنگی نباشد.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:40

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای لطف دوست عزیز
حکایت شما حکایت همیشگی درد اجتماع ست با قلمی موزون و شیوه ای دلنشین
حکایت معتاد و اعتیاد حکایتی که انگار هیچ وقت تمامی ندارد
س‍پاس از اين قلم رسا
برايتان پايندگي و موفقيت آرزومندم
شاد شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زهرا بادره ، سلام

آری حکایت همچنان باقی است .
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:12

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
معرکه بود..
دلم نمیخواست تموم شه.
سنگ تموم گذاشتید
فقط جــــــــــــــان ما این کلمه رو ویرایش کنید(ج ن د ه)

بازم تاکید میکنم ترکوندید الان اساسی حالم خرابه

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:20

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آذر مهر با صداقت من ، سلام

دختر نازنینم ، کجایش را ویرایش کنم ؟ بچه های پشت خطی را که من انتخاب کردم برای این داستان باتربیت ترین هایش بودند ، اما جانت عزیز است ، من چهار حرفی نوشته ام تو دو حرفی بخوانش.
خوشحالم که داستان را دوست داری ، غمگینم که حالت خراب است.
خدا اگر بودم میدانی که چه می کردم.
شاد باش ، شاد شاد


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:36

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام جناب لطف دوست
یه جورایی عاااشق اون ته لهجه ی جنوبی ام کا!!
و اینکه هیشکی تو داستانات الکی وارد نمیشه
یعنی اینجا جنوبی ترین نخطه ی جنوب یه شهرهه پس اگه کار درس حسابی گیر نمیاد بچه پس بنداز و بفروش بلاخره اینم یه راه مقرون به صرفه اس .در ضمن ********ی هم شغل بدی نیس اگه بدشو میگن منظور اینه که دس زیاد نشه !
شما که اوسای داستان نویسی هستید و ما نبایس زیره به کرمون ببریم !!
فقط دوکلوم گفتیم که تشکری کرده باشیم و شومام بفهمید ما م دوستون داریم .

ام سلمه ،حرف دوکلمه :
عالی بود

چاق باشی


@فرهاد کوهکن توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:53

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای فرهاد کوهکن عزیز ، سلام

امیدوارم که توانسته باشم لهجه جنوبی شخصیت ها را خوب پیاده کرده باشم ، در این باب همه تلاش خود را کردم تا با مراجعه به منابع مختلف ، دیالوگ ها را آنگونه که باید باشد بنویسم .
محبت شما بر سر من مستدام باد و از اظهار لطف شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز همانند نخل های همیشه سبز جنوب


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:23

سلام
من هنوز داستانو تا آخر نخوندم ولی اومدم بگم ابتدای خوشمزه ای نوشتید گشنم شد. آخه این چکاریه با دل من می کنید ?!من برم داستانو بخونم بیام


@مریم مقدسی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:40

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام

اول املت با پیاز و نون سنگک بزنی بعد داستان بخونی بهتر ها !


@علیرضا لطف دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:23

سلام مجدد برخلاف اون ابتدای خوشمزه انتهای تلخی داشت:D

از شوخی بگذریم در مورد داستان باید گفت. داستان خوبی بود اما
ببیند آقای لطف دوست در داستان شخصیت های زیادی آورده بودید که خیلی جالب همشون اسم داشتن جز شخصیت اصلی!!! بنظر اصلا شاید اون شخصیت ها که آوردید و اسم هم داشتن زیاد هم مهم نبودن مثل علی آقا املتی! چه نیازی بود برای این آقا اسم بذارید و پسوندی هم داشته باشه اونم املتی! همچنین زیاد مهم نبود که در داستان مشهورش کردید تا خواننده بهش فکر کنه. اما شخصیت اصلی را بدون اسم وارد داستان می کنید و در سایه نگهش می دارید چرا?! اتفاقا خواننده دوس داره این شخصیت رو بهتر بشناسه نه شخصیت های فرعی.
چند جمله در داستان بود که فکرمو مشغول کرد
" آن طرف خط راه آهن چند کودک به قطار سنگ پرتاب می کردند
گاهی خماریش با جیغ و فریاد بچه ها می شکست بعد زور می زد و داد می کشید"
این کی بود که یهو وارد قصه شد?! حالا چرتشم پاره شده ??
بعد پایین ترش نوشتید.
" بچه ها برای سوزنبان شکلک در می آوردند. مرد از روی خط راه آهن گذشت و پیچید به خیابان اصلی"
خب من فکر می کنم اون مرد که خماریش با جیغ بچه ها شکسته همین مرد قصه است ?! اگر همینه و شما قصد داشتید فلاش بکی به گذشته داشته باشید اصلا خوب نبود. یهویی بود اون پاراگراف. خواننده اصلا آماده نبود. و اگر هم نه فلاش بک نبوده پ اون مرد کی بود ? و چه کمکی به روند داستان می کرد ?!
در مورد زمان های استفاده شده در داستان باید بگم یکدست نیس و بهم نمیان. اگر فلاش بک به قدیم بوده مثل زمان حال نوشتینش و اگر زمان حال بوده مثل گذشته نوشتین. یکبار دیگر داستان را بخونید متوجه می شید.
دیالوگ ها با لهجه نوشتید که داستان رو قشنگ می کرد اما در دیالوگ های ابتدایی یخورده لهجه از جنوبی اگه مد نظرتون بوده به کردی رفته بود البته من اینو احساس کردم و ممکنه درس نباشه.
می دونید انگار شما نویسنده عزیز منتظر انتهای داستان بودی چون انتها بهتر و قابل درک تر از اوایل داستان بود.
ببخشید زیاد حرف زدم. داستان خوبی بود. و موفق باشید. @};-


@مریم مقدسی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:03

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو مریم مقدسی ، سلام

بسیار خوشحالم که با دقت کافی به تمامی نقاط داستان ها سر می کشی و نقد و نظر مناسبی را بر آنها جاری می کنی.
همانطوری که گاهی برای دوستان گفته ام بهینه است که در مقابل نقد ها به شرح و تفسیر و تعبیر داستان نپردازیم ، خود تلاش می کنم اینگونه رفتار کنم بنابراین در باب علی آقا املتی نقد و نظرت را به جان می خرم و در باب نام نداشتن شخصیت اصلی داستان نیز پیش از این در ذیل داستان هایم توضیح داده ام که چرا این شخصیت ها نام ندارند.
اما در زمینه به کارگیری زمان شکسته در داستان و رمان ، خوانندگان نظرات مختلفی دارند.
برخی از خوانندگان عادت به خواندن داستان های خطی دارند و بلافاصله که با زمان شکسته مواجه می شوند آن را گیج کننده می خوانند . برخی نیز بکارگیری زمان شکسته را می پسندند چرا که رفت و برگشت های داستان در طول زمان دراماتیک موجب تزریق قطره ای اطلاعات مختلف و شناخت بیشتر شخصیت ها و کشف عمیق ماجرا ها در داستان می گردد. و البته شاید نیاز به توضیح نباشد که زمان شکسته با فلاش بک ها دو مقوله کاملا جدا است.
در بالا توضیح دادم که زبان جنوبی در این داستان را با منابع معتبری که در ادبیات داستانی از آن استفاده کرده اند تا حد امکان مطابقت داده ام و خود اشکالی نیافتم اما به یقین دوستانی که به این زبان اشراف دارند بر من منت گذارند و اشکالات احتمالی را به من یاداوری کنند.
مجددا از تلاشی که در نقد و نظر داستان ها داری کمال تشکر را دارم.
برایت بهترین ها را آرزو دارم
روزگارت سبز


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:19

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقاي لطف دوست@};-
شروع و ميانه و پايان، همه عالي بود@};-
حال و هوا و فضا و ديالوگها و گويش محلي در داستانتون منو ياد داستاناي ابراهيم گلستان انداخت@};-
جسارتا بعضي از واژه ها در گويش محلي(اگه مربوط به آبادان باشه) با اون چيزي كه شما نوشتيد فرق داره مثلا: سي چي مي پرسي؟... گفته ميشه: سي چه مي پرسي؟... مادرم اينجوري مي گفت;)


@م.فرياد توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:14

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای فریاد عزیز ، سلام

من و داستان هایم کجا و ابراهیم گلستان نامدار عرصه داستان و سینما کجا ؟ پروردگار رب العالمین حافظ و نگهدارش باشد.
درود بر آن مادر عزیز که فرزند فرهیخته ای چون شما دارد ، راستش همانطوری که در بالا به دوستان گفته ام دیالوگ ها را با منبع معتبری که حالا در این جا نامش را می برم مطابقت داده ام ، نگارش و املا کلمات را با دیالوگ های مدار صفر درجه زنده یاد احمد محمود مطابقت دادم و تلاش کردم که به جهت نگارشی اشتباهی نداشته باشم.
در عین حال مثالی را که در کامنت آورده اید کاملا مشابه همانی است که من آورده ام و تفاوت را نیافتم اما به یقین پذیرای اصلاحات دیالوگ ها هستم.
از اطهار لطف شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز آبی ، آبیش مثل رنگ کارون


@علیرضا لطف دوست توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:28

نمایش مشخصات م.فرياد شما نوشتين: سي (چي) مي پرسي؟
محليا ميگن: سي (چه) مي پرسي؟
********
شما نوشتين: تخم سگا خفه (شيد)
محليا ميگن: تخم سگا خفه (شين)
البته در جاي ديگه درست نوشتين:
مادر به خطاها گم (شين)
@};-


@م.فرياد توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:39

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فریاد عزیز ، سلامی دوباره

بسیار بسیار سپاسگزارم ، اصلاحات دوم خردادی را به کار خواهم بست !


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 15:31

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من اول نخودی بشوم و بگویم که کارونی که بنده 13 سال هر روز دیدم، هرگز آبی نبود! بلکه رنگ شیرکاکائو بود. بعضی وقتها سبز مایل به خاکستری!
یادم است تا اتوبوس ما رسید به کارون و من رنگش را دیدم، زدم زیر گریه و به همسرم گفتم چرا رودخانه شما این رنگیه؟ :( و خیلی نا امید شدم...


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:44

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب استادلطف دوست خیلی عالی بود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:18

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست استاد بزرگوار جناب آقای اکبری ، سلام

من را شرمنده می کنید و به یقین آنقدر ها هم این داستان عالی نیست ، خود می دانم .
حمایت و تشویق شما اساتید عرصه ادبیات داستانی بار مسئولیت قلمم را بیشتر می کند .
امیدوارم بتوانم خوب داستان بنویسم و داستان خوب بنویسم .
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:41

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام استاد لطف دوست
فقط می تونم بگم عالی بود
واقعآ عالی بود @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:57

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم ماندگار ، سلام

بسیار ممنونم و از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 15:54

سلام و درود بر استاد عزیز ، آقای لطف دوست
داستان پر التهابی بود . خیلی لذت بردم @};- @};- @};- @};- @};-
حرف ها را دوستان زدند و جوابم را از شما گرفتم . اما همیشه با داستان های رفت و برگشتی مشکل داشتم و باید ذهنم را تقویت کنم .
باید در رابطه با نوشتن داستان به لهجه ی محلی جنوبی از شما تشکر کرد و به شما خسته نباشید گفت .
اما باید دوستان بدانند که جنوب مختص به خوزستنان نیست ، یعنی از شرق تا غرب . و این لهجه میتونه بندری یا بوشهری هم باشه .
با آرزوی موفقیت ، در پناه خدا باشید .@};- @};- @};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 16:07

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای سید حسین عزیز ، سلام

به یقین ذهن خوبی دارید منتها مطالعه رمان و داستان های مدرن شما را با کاربرد زمان شکسته و خوانش جریان سیال ذهن بیشتر مانوس خواهد کرد.
در این باب رمان سمفونی مردگان عباس معروفی و شازده احتجاب هوشنگ گلشیری را پیشنهاد می کنم.
موفق باشید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 16:03

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، کلی طول کشید تا به ته داستان رسیدم. خواندن با لهجه برایم سخت بود. :(
اجازه آقا معلم، دو تا غلط املایی هم یافتم: آسمان غرنبید نه قرنبید. مثل آسمان غرنبه.
چرک مرده نه چرک مرد.
در بیشتر قسمت های متن به جای نقطه، کاما گذاشته بودید. نمی دانم چرا؟ مثلا در پایان جمله!
در کل، داستان را دوست نداشتم. مرا یاد برادر دوستم انداخت که پدر معتادش توی تهران فروخته بودش. خوشبختانه نجاتش دادند...
چقدر پلیدی؟ خسته شدیم... رحم کنید...


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 16:17

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

شما که وابستگی به جنوب دارید چرا ؟
فکر کنم با این ترتیب مدار صفر درجه را در شش ماه خوانده اید !!!
من در این داستان به حرکت نیاز داشتم ، همانطوری که شخصیت داستان در حرکت بود . بنابراین کاما در خوانش به این امر کمک می کرد. نقطه در این داستان حرکتی را که دوست داشتم در متن باشد را از من می گرفت.
متاسفم که داستان را دوست نداشتید ، و در باب این تاسف پیش از این ذیل داستان وحشی دلایلم را برایتان گفته بودم.
موفق باشید


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 16:39

نمایش مشخصات ف. سکوت این که طول کشید واسه یک اشتباه خنده دار بود! اول داستان "تو ترکی" را خواندم تو ترکی! تا آخر داستان فکر می کردم این که لهجه جنوبیه چه ربطی به ترکها داره !!! =)) خلاصه گمراه شده بودم و هی سعی می کردم همکار ترکم را در حین گفتن این حرفها تصور کنم! که البته نمی شد!
راجع به کاما قانع نشدم. اصول نگارش این را نمیگه. @};- رفرنس می خوام.
زیر کامنت فریاد، یک کامنت توضیحی گذاشتم.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 17:10

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره
روی کلمات اعراب گذاشته ام ، چطور با دقتی که دارید آنها را ندیده اید ؟
کتاب «راهنمای ویراستاری و درست‌نویسی» نوشته دکتر حسن ذوالفقاری، عضو هیات علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس می تواند برایتان کار ساز باشد.
ممنون


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:28

سلام

بالاخره یه پنج دیقه ای وقت گیر آوردم بخونم..

اولا خسته نباشید

دوما با یه جاش مشکل داشتم...همون فحشه(مادر به...)..
بومی نیست :D یعنی ایرانی نیست;)

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 19:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
فک کنم حق با شما باشه
هر چی باشه لغتنامه فحشیتون حرف نداره=)) =))


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 23:29

سلام


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:29

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام ، ساعت خواب

من هم با خانم کبودوندپور موافقم .
داستان که نمی نویسی حداقل یک کتاب مرجع فحش و فضیحت منتشر کن استفاده کنیم ، صفحه اول هم بنویس خوش آمدید ، صفحه آخر هم بنویس خسته نباشید.
ممنون که آمدی و خواندی
قربانت


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 12:09


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 19:40

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو برادر. متاسفانه در زندان خلاف کار حرفه ای می شوند. در کمپ اعتیادشان بیشتر می شود. به سرباز ی می روند سرپا**********ن یاد می گیرند. این است دیگر!
علیرضا جان داستان زیبایی بود.مایل بودم علت بدبختی ها را چه در گفتگو و یا در اندیشه بخوانم. گذشته و آینده همه در زمان حال باید حل شود و معجونی زیبارا خلق کند. تا پایان داستان شخصیت اضافه می کردی.خیلی برای یک داستان کوتاه زیاد بود اما اگر بتوان هوشمندانه بر صفحه بریزی ایرادی ندارد.شخصیت هایی که به دایتان در لابلا اضافه می شدند به نوعی سرد بودن و ارتباط برقرار نمی کردند. ورود شخصیت یا باید بر شخصیت اصلی تاثیر بگذارد یا اینکه از شخصیت اصلی تاثیر بگیرد. اما شخصیت فرعی می تواند یخ باشد و داستان را یدک بکشد. نسبت به گذشته بسیار کارت زیباتر و حرفه ای تر شده. من به خودم می بالم و به خودم تبریک می گویم که دوستانی مانند شما دارم.
در ضمن داستان با زبان فولک مرا یاد {زائری زیر باران} زنده یاد احمد محمود انداخت.سپاس از شما علیرضا


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:32

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام

من خود تصور می کنم داستان ظرفیت بلند تر شدن و کنکاش در زندگی شخصیت ها را دارد و از این بابت با شما موافقم.
ممنون که خواندی و خوشحالم که دوستش داشتی .
لطف شما بر سر من مستدام باد.


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 21:29

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام آقای لطف دوست
داستانتون عالی بودوپرازحرف.
واقعیتی تلخ...
به امیدروزی که آشغال ها تقاص آشغال بودنشان راپس بدهند.


@فاطمه مددی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو فاطمه مددی ، سلام

مسرورم که سنگ و شیشه توانسته است رابطه ای عمیق با شما برقرار کند .
از همراهی همیشگی شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 22:23

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام@};- @};- @};-

جناب خسته نباشی

راستش دو سه بار اومدم بخونم اما دیدم خیلی بلنده یعنی خیلیه

اما حالا که خوندم واقعا عالی بود.جوری رفتم تو حال و هواش که انگار خودمم ازقهوه خونه علی املتی کلی خاطره دارم.

البته هنر شما رو تو داستان خوابم میاد دیده بودم ولی این واقعا معرکه بود.

روزتون خوش و شاد


@سارینا معالی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:38

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو سارینا معالی ، سلام

از خاطره های شخصی خودم در سال های زندگی در ایران همان علی آقا املتی در تهران است.
املت هاش آنقدر به جانمان چسبیده بود که آوردمش در داستان تا تشکری از املت هاش داشته باشم.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم و بهترین ها را برایتان ارزو دارم.
ممنون


نام: آزاده اسلامی   ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 23:50

سلام جناب لطف دوست
جدن داستان عالی و زیبایی بود. مثل همیشه تلخ. اما آنقدر قوی بود که شیرینی قلم جای تلخی آن را گرفت. معتادها را کاملا حس کردم. انگار اصلن همین جا بودند.
ممنون از داستان قوی و هنرمندانه تان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 23:51

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست
جدن داستان عالی و زیبایی بود. مثل همیشه تلخ. اما آنقدر قوی بود که شیرینی قلم جای تلخی آن را گرفت. معتادها را کاملا حس کردم. انگار اصلن همین جا بودند.
ممنون از داستان قوی و هنرمندانه تان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:41

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

تا روزگار من و مردمانم اینگونه باشد در داستان های من طعم شیرینی نخواهید یافت.
بسیار سپاسگزارم از حضور گرمتان و ممنون از نقد و نظری که بر سنگ و شیشه روان کردید.
روزگارتان سبز


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 06:58

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی با سلام
باور کنید بهترین داستانی بود که از شما خواندم ..می گم بهترین چون بقیه نیز خوب و خواندنی بودند ولی این یکی عالی...
بهتون خسته نباشید می گم ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 10:45

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو آرمیتا مولوی ، سلام

در این داستان تلاش کرده ام که برخی توصیه های اساتید را بهتر به کار بگیرم ، تلفیق زمان شکسته با فلاش بک و البته دیالوگ های محلی در حد ایجاز کامل.
به یقین بهترین را ننوشته ام اما امیدوارم که مقبول هموندان داستانکی و استادان داستان نویسی ام قرار گیرد.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 11:18

نمایش مشخصات الهه سلیمی فکر میکنم توصیه اساتید عالی بوده
ولی هنر شماهم نقش داشته
لهجه هارو عالی روی کاغذ اوردید


@الهه سلیمی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 11:34

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم الهه سلیمی ، سلام

از حضور شما سپاسگزارم ، شما و دوستان در حق من بیش از آن چه لایق آن هستم لطف دارید.

هر بار که عکس پروفایل شما را در سایت می بینم به یاد فیلم خشت و آینه گلستان می افتم و هر بار نمی دانم چرا ؟ یک بار دیگر و به زودی باید خشت و آینه را ببینم.


روزگارتان سبز


@علیرضا لطف دوست توسط الهه سلیمی Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 07:56

نمایش مشخصات الهه سلیمی سلام یعنی من به زیبایی اون خانوم هستم :D


@الهه سلیمی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 12:49

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره

زیبایی زیبنده شما است .

ممنون


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 20:54

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای لطف دوست گرامی
داستان خوبی بود و من از خوندن ان لذت بردم .
سپاس از شما


@ زینب ارونی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 21:14

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زینب ارونی ، سلام

لطف و محبت شما بر سر من مستدام باد .
ظریفی می گفت وقتی داستانی خوب است ، نگو خوب است ، تعریف کن و نشان بده که چرا خوب است.

از حضور شما سپاسگزارم.


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 08:42

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام بر آقای لطف دوست، دوست بزرگوار وبلند نظرم
ببخشید که قبلا نظر ندادم نه که داستان قشنگ نبود نه بلکه آنقدر خوب به درد جامعه پرداخته بودید که پر از احساس شدم و واقعا نمی تونستم نظر بدم ناخوداگاه سرنوشت بچه ها شد دلمشغولیم وهمه روزم در پس زمینه ذهنم تصاویر مرور میشد و تا شب با داستان شما زندگی کردم. عالی نوشتید مرسی@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 12:22

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام

احساسات والای شما را ستایش می کنم و خوشحال و مسرورم که سنگ و شیشه توانسته است موجب رضایت شما بانوی فرهیخته گردد.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم و برایتان بهترین ها را آرزو دارم.
روزگارتان سبز


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 12:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست این دفتر را مثل دفتری دیگر با انتشار یک پیام خصوصی می بندم ، در آن دفتر دیگر هم گفته بودم برخی پیام ها خیلی هم خصوصی نیستند و از آنجاییکه ممکن است حذف شوند بهینه است تا ذیل داستان منتشر شوند و به یادگار بمانند.
پیام را که خواندم به داستان سرکار خانم دکتر اسلامی مراجعه کردم تا ببینم چه جنجالی بوده است و چه اتفاقی آنجا افتاده است که نهایتا به این پیام منجر شده است اما متاسفانه پیام من و کامنت های احتمالی حواشی آن همگی حذف شده بود و کماکان من نمیدانم که آنجا چه اتفاقی افتاده است ، روزگار است دیگر چه میتوان کرد !!!

بستن اين نظر


نام: حسین خسروجردی خسرو Members عنوان مطلب:سنگ و شیشه پیام خصوصی
تاريخ: یکشنبه 3 خرداد 1394 -زمان:00:00
سلام.من پیامی به شما دادم اما قبل از اتفاق هایی بود که افتاد.اما الان شرایط متفاوته.
فعلا شما از خوانش داستانهای من محرومین.
یعنی اینکه حقیر هیچ رضایتی از الان ندارم شما تا اطلاع بعدی هیچ یک از داستان ها و نوشته هامو بخونی.
شما میتونستی برام پیام بفرستی نه اینکه باعث اون مسایل و جنجال هدایت شده بشی.(شاید هم شما مثل بعضیا نیتی نداشتی ولی مهم نیست )مثلا آزاده واست توضیح داد و شما ول نکردی تا مسایل پیش اومد. حالا من با نیتت کار ندارم هرچی بود.
البته اگه اهل خدایی. فکر کنم بفهمی دین چیه.شما مدیونی هر چی از منو تا وقتی خودم بگم بخونی.
البته اگه اهل خدا باشی و این چیزا واست مهم باشه وگرنه هر کار دوس داری بکن.
و چنانچه اسمتو پای داستانم ببینم طوری دیگه وارد خواهم شد.

[حذف نظر] [ارسال جواب]


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 22:01

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست عزیز و بزرگوار
من تا جائیکه توانستم سعی کردم دل دوستان عزیزم را از رنجشی که به آنها رسیده بود پاک کنم. چون واقعا از مکدر شدن آنها رنجیدم و زجر کشیدم. برادر محترمم چاره ای نداشتم و شاید اگر شما هم جای من بودید همین کار را میکردید چطور میتوانستم قائله را فیصله دهم؟!!
یکی از دوستان عزیز(آقای روحانی) در کامنت عمومی تمایلشان را به پاک کردن کامنتها اعلام کردند. و دوست دیگری نیز در دو سه کامنت خصوصی بسیار اصزار به پاک شدن آنها داشت.
تا جائیکه توانستم به دوستانی که مکدر شده بودند پیام خصوی دادند و ضمن اطلاع رسانی و به نوعی کسب اجازه از آنها بابت پاک کردن کامنتها که البته مجبور شده بودم و چاره ای دیگر نداشتم، عذرخواهی کردم. شاید به دلیل مشغلۀ بسیار و آشفته شدن بر سر همین ماجرا دوستان عزیزی را از قلم انداخته باشم که از این بابت از آن عزیزان عذر میخواهم. به آقایان روحانی، دولت آبادی، خانمها بادره، سکوت، کبودوندپور و فکر کنم خانم مولوی کامنت خصوصی دادم.
امیدوارم برادرانه بتوانید شرایطم را درک بفرمایید زیرا چاره ای جز حذف آنها و کمرنگ کردن رنجشها نداشتم. وگرنه برای خودم هم سخت بود که فرمایشات دوستان را پاک کنم.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 10:31

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

من در همان کامنت های اولیه خدمت شما بانوی فرهیخته عرض کرده بودم که من شخصا دغدغه ای از بابت اظهار نظر ایشان ندارم چرا که به یقین دوستان داستانکی خود به قضاوت می نشستند و گویا همینگونه بوده است و نظرات اثباتی اظهار شده است.
در همان ابتدای راه من برای آقای خسرو جردی در جواب به یک کامنت خصوصی اشان نوشتم که برخی کامنت های حساسیت برانگیز مطلوب این جمع کوچک ما نیست و بهینه است سر و ته ماجرا را به گونه جمع کنید . البته در مقابل آن کامنت ، کامنت بالا را دریافت کردم.
به هر تقدیر دشمن شما شرمنده باشد و شما هیچ تقصیر و گناهی ندارید . از کامنت دانی شما سوء استفاده شده است.
شما کماکان دوست دانشمند و استاد داستان نویسی من هستید ، من کماکان علاقه مندم از نظرات شما استفاده کنم و از مرام و مسلک و تکنیک و فنون داستان نویسی شما بهره بگیرم ، بنابراین فارغ از این که شما در این ماجرا هیچ دخالتی نداشته اید بابت آن کامنت هایی کذایی همانگونه که در جریان بسیاری از اتفاقات خود را به آن راه می زنیم تا فراموش بکنیم ، اینجا هم فکر می کنیم نه خانی آمده است و نه خانی رفته است ، رو سیاهی هم همیشه از برای زغال است.
ممنون


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 17:42

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر آقاي لطف دوست
سلام وهزاران درورد بر شما و قلم پويا وشيوايتان!
بسيااااااااااااااااااار عالي بود و استفاده از لهجه محلي به خصوص جنوبي در داستان عالي ترش كرده بود !
بي صبرانه منتظر داستان هاي ديگرتون از همين جنس هستم!
واااقعا ممنون
@};-


@مرضيه اسلامي مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 5 خرداد 1394 - 18:00

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام

از اظهار لطف صمیمانه ات سپاسگزارم.

بهترین ها را برایت آرزو دارم.


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 21:37

سلام . زیبا و تلخ و و بیانی برای بعضی از واقعیتها . موفق باشید@};- @};- @};- :(


@محمد علی ناصرالملکی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 7 خرداد 1394 - 10:38

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای محمد علی ناصر الملکی ، سلام

از حضور صمیمانه شما سپاسگزارم .
قلمتان بر بوم و کاغذ رقصان و مانا باشد در همیشه روزگار.

و روزگارتان سبز


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 تير 1394 - 15:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام و عرض ادب خدمت شما آقای لطف دوست گرامی

مدت مدیدی است کم پیدا هستید و ما را از داستانها و آموزشهای خوبتان محروم کرده اید
امیدوارم هرجاهستید شاد و سلامت باشید @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 تير 1394 - 23:58

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هی مرد!



داستان بنویس!






@};- دونخته دلتنگی


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 تير 1394 - 10:46

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای لطف دوست،
کجایید؟ :-/
امیدوارم حالتان خوب باشد. مشکلی نداشته باشید و رمان خود را به اتمام رسانده باشید.
ما منتظریم. اگر جواب کامنت ها را ندهید از دستتان ناراحت می شویم ها!=((


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 13:50

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.