ع باس

" شخصیت عباس در این داستان هیچگونه ارتباطی به عباس معروفی ، عباس میلانی ، عباس عبدی و عباس پیرمرادی ندارد . عباس در این داستان "ع باسی" است که فقط من میشناسمش و در این داستان می خواهم او را به شما معرفیش کنم . "

ع باس

از ساختمان پزشکان که پا به پیاده رو گذاشت نفس عمیقی کشید ، نم لطیف باران روی صورتش نشست ، لحظه ای چشمهایش را بست و خیسی روی پوست را تا اعماق وجود لمس کرد. بارانی که آدم را یک نمه نمور کند را دوست داشت.
"انگاری آسمان یک لایه نازک خیلی غلیظ از مه را روی پوستت می کشد و روحت را شاد می کند."
از عرض خیابان عبور کرد و داخل اتومبیل نشست . نوت بوکش را روشن کرد، برنامه نویسا را باز کرد ، میکروفن را روی گره روسری تنظیم کرد ، فیش میکروفن را به نت بوک وصل کرد ، دکمه ضبط و تایپ نویسا را فشار داد و اتومبیل را روشن کرد.
اتومبیل راه افتاد ، او لب به سخن گشود و نویسا تایپ کرد :

" باسی سلام ، موبایلت را از دیروز خاموش کرده ای ، مثلا رفته ای مسافرت کاری ، مثلا من هم باور کرده ام ، می دانم ایمیل هایت را هر دقیقه چک می کنی ، پس برایت ایمیل می زنم. در این سال ها چند بار مسافرت کاری رفته ای و من باور کرده ام ؟ آن روز بارانی را یادت می آید که از درد به خود می پیچیدم و بخش آخر پایان نامه ام هنوز تمام نشده بود و دو روز بیشتر وقت نداشتم تا تحویلش بدم ؟ تو نماندی ، رفتی ، رفتی مسافرت کاری ، وقتی برگشتی درد مچاله ام کرده بود ، تحویل پایان نامه ام را موکول کرده بودند برای شش ماه بعدش و من داخل ساک مسافرتی تو آن کوفتی ها را پیدا کردم ، گفتم این ها را از کجا آورده ای و گفتی این جا جای پول خرد آدامس می دهند و آن طرف ها ، کاندوم می دهند و من باور کردم ، باورت کردم . من همه این سالها باورت کردم ، همه نبودن هایت را ، همه مسافرت های کاریت را.
می دانم که الان روی تخت اطاق صد و چهار هتل آرزو دراز کشیده ای ، آن دختری که تا دو ساعت پیش توی بغلت بود رفیق من است ، آن میز روبروی تخت را نگاه کن ، از دیروز تا همین دو ساعت پیش ،یک دوربین روی آن میز از تخت و تو، فیلم می گرفت ، می دانم که تو ، عکس انداختن و فیلم گرفتن و فیلم ساختن و فیلم بازی کردن و فیلم دیدن را چه قدر دوست داری ، چقدر با هم فیلم دیده ایم ؟ چقدر برایم فیلم هایی را که دیدیم نقد و تحلیل کردی ؟ چقدر از مفاهیم عمیق عشق و زندگی توی فیلم ها تعریف کردی ؟ چقدر تلاش کردی من را خر فهم کنی تا تاراکوفسکی را بفهمم ؟ آن تابلو فرش انار را برای یادآوری پاراجانف و فیلمهایش روی دیوار پذیرایی نصب کردی و برایم زفافی مثل رنگ انار او ساختی ، همه این ها را یادت هست ؟
باسی ، تو من را کارگردان کردی. این چند روزی که در مسافرت کاری هستی را فیلم کرده ام ، فیلم پورن ساخته ام ، مثل سینماگرهای مولف همه چیزش را خودم نظارت کرده ام و ساخته امش . حالا من یک فیلم بلند سوپر از تو دارم ، میتوانم مثل جنگ ستارگان چند قسمتی اش کنم یا مثل حریم سلطان ، سریال از توش دربیاورم . یک برگ کاغذ هم دارم ، کاغذ را هم همین نیم ساعت پیش گرفتم توی دستم تا برایت داستان بنویسم .
باسی ، فکر کرده ای فقط خودت داستان نویسی ؟ چهار تا داستان و رمان نوشته ای و دو تا جایزه برده ای و فکر کرده ای هر غلطی دلت می خواهد می توانی توی این مملکت بکنی ؟
چقدر من را با اولین نسخه کتاب هایت که از انتشاراتی می آوردی خر کردی ؟ یادت می آید رمان اولت را به من تقدیم کردی ؟ اسم من را به اختصار نوشته بودی و من خر حالا بعد از این همه سال باید بفهمم که اول اسم و فامیل من ، مثل اول اسم و فامیل زنت است. حتما یک نسخه هم به او داده بودی و گفته بودی نسخه اول متعلق به اواست.
باسی ، حالا از روی آن تخت اطاق صد و چهار هتل آرزو بلند شو ، دوش بگیر ، موبایلت را روشن کن ، برای فردا یک قرار با دفترخانه بگذار ، به زنت هم زنگ بزن و همه داستان من و خودت را در این چند سال برایش تعریف کن . من فردا سند خانه جردن و این ماشین و سند عقد رسمی ام را از تو می خواهم . الان توی ماشین هستم و نویسا برایم تایپ می کند ، یک باران لطیفی می بارد که نگو ، برف پاک کن روی کند ترین سرعت است ، خیابان از خیسی باران جان گرفته است و می درخشد ، بارانی که می بارد مثل همان باران های لطیف اردیبهشت های شمال است ، مثل همان روزهایی که زیر باران شمال قدم می زدیم ، خیس می شدیم و تو برایم شاملو می خواندی . خیس و کیفور که می شدیم ، می رفتیم رستوران خزر ماسال ، هر چی توی منو بود سفارش می دادی و تا ناقمان غذای رشتی می خوردیم ، بعد سیگار پشت سیگار ، هوای رطوبتی جان می دهد برای سیگار کشیدن ، الان پشت چراغ قرمز جهان کودک هستم ، دارم سیگارم را روشن می کنم ، یک پک زدم ، انداختمش بیرون ، حواسم نبود، دیگرنباید سیگار بکشم.
ببین ، تا آخر شب خبرکار هایی را که خواستم را به من بده ، اگر ندادی فیلم را روی اینترنت آپلود می کنم و این کاغذ را برای زنت پست می کنم.
خیلی قدیم ترها گفته بودی وقتی بچه بودی ، آنقدر بچه ها با اسمت شوخی کرده بودند و برایت حرف درآورده بودند و اذیتت کرده بودند که نهایتا بابا و مامانت باسی صدات کرده بودند و اسم باسی ماند روی تو ، اما من از همین امروزمی خواهم عباس صدایت کنم و تو را به همین نام واقعیت بخوانم.
آه عباس تو حواس برای آدم نمی گذاری ، نیم ساعت پیش دکتر بودم ، کاغذ آزمایش و سونو گرافی را به دستم داد و گفت مبارک باشد. پسر است.
حالا یک پسر دیگر هم داری ، خوشحال باش .
میدانی عباس ، من در این هوای لطیف و بارانی اردیبهشت ماه هوس کرده ام مثل همبازی های زمان بچه گیت بهت بگویم :
عباس
انم برات مرباس"
پشت چراغ قرمز ، زن دکمه ایمیل نویسا را فشار داد ، آدرس را تایپ کرد ، دکمه ارسال را کلیک کرد و نت بوک را خاموش کرد.
چراغ سبز شد ، اتومبیل زن میان باران لطیف اردیبهشت ماه به خیابان جردن پیچید.


نویسا : نخستین سامانه تایپ گفتاری فارسی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

سید حسین ,مریم مقدسی ,آزاده اسلامی ,عباس پیرمرادی ,شیدا محجوب ,آرش پرتو ,فرزانه بارانی ,اذرمهرصداقت , ک جعفری ,مرضيه اسلامي مهر ,ف. سکوت ,همایون طراح ,حمیدرضا محدثی ,فرزانه رازي ,زهرابادره ,علیرضا لطف دوست , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (16/2/1394),آزاده اسلامی (16/2/1394),فرزانه رازي (16/2/1394),احمد دولت آبادی (16/2/1394),ف. سکوت (16/2/1394),شهره کبودوندپور (16/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (16/2/1394),آرش پرتو (16/2/1394),علیرضا لطف دوست (16/2/1394),کیمیا مرادی (17/2/1394),ابوالحسن اکبری (17/2/1394), ناصرباران دوست (17/2/1394),زهرابادره (17/2/1394),حسین روحانی (17/2/1394), ک جعفری (17/2/1394),همایون طراح (17/2/1394),فرزانه بارانی (17/2/1394),سحر ذاکری (17/2/1394),سید علی الحسینی (17/2/1394),حمیدرضا محدثی (17/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (17/2/1394),رضا فرازمند (17/2/1394),مریم مقدسی (17/2/1394),شیدا محجوب (17/2/1394),سحر ذاکری (17/2/1394),عباس پیرمرادی (18/2/1394),سپیده رضوی (18/2/1394),حامد قزلباش (18/2/1394),سحر ذاکری (18/2/1394),اذرمهرصداقت (18/2/1394),حسین روحانی (18/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (18/2/1394),شیدا محجوب (18/2/1394),شهره کبودوندپور (19/2/1394),م.ماندگار (19/2/1394),عبدالله عمیدی (19/2/1394),عباس پیرمرادی (19/2/1394),محمد اکبری هشترودی (19/2/1394),مینا موتمنی (19/2/1394),همایون طراح (19/2/1394),عماد ممقانی (19/2/1394),فرشید طریقی (20/2/1394),سید حسین (20/2/1394),سید حسین (26/2/1394),اعظم رحمتی (27/2/1394),زهرابادره (28/2/1394),علیرضا لطف دوست (28/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),ف. سکوت (4/3/1394),سارینا معالی (5/3/1394),اذرمهرصداقت (23/5/1394),سارینا معالی (15/6/1394),سارینا معالی (19/7/1394),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:06

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
یاد فیلم نقاب افتادم. قلمتان خیلی قویست. نمیدانم چرا بااینکه خیلی از باسی گفته بودید اما من نتوانستم حسش کنم. با نویسنده نامه خیلی خوب ارتباط گرفتم اما با باسی نه. هیچ تصویری از او در ذهنم شکل نگرفت. اما روانی و یکدستی داستان عالی بود. فقط اینکه تصاویر زیادی از باسی ندیدم. البته قسمتهای مربوط به باران تصاویری عالی داشت. آن بخش را خیلی دوست داشتم. دست توانمندتان درد نکند.
درکل خیلی خوب بود.
قلمتان ماندگار باد
@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:48

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

خواستم بنویسم این از فطرت پاک شما است که با شخصیت های پس فطرت ارتباط برقرار نمی کنید بعد پشیمان شدم چرا که آن زن هم خیلی با مرام نیست و شما توانسته اید با او ارتباط برقرار کنید !!!، لذا دیدم که این فرضیه درست نیست و به یقین شخصیت پردازی عباس در داستان اشکال دارد و شما نتوانسته اید تا با او ارتباط برقرار کنید بنابراین بیشتر به این عباس نامرد فکر خواهم کرد !!!
راستش خودم هر وقت این داستان را می خوانم ، لبخند بر لبهایم می نشیند ، بنابراین کامنت های این داستان با مزاح همراه خواهد بود و شما هم این کامنت مرا خیلی جدی نگیرید و از آن جملات بالا دلخور نشوید ، از راهنمایی های شما ممنونم و از اظهار لطفتان سپاسگزار.


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:48

نمایش مشخصات آزاده اسلامی با عرض سلام دوباره
ممنونم از مزاح شیرین و لطیفتون.
ببخشید جسارتا عرض میکنم. خب اگه اینکارو بکنه و فیلمو بده بیرون که آبروی دوست خودش هم میره. یعنی دوستش خبر نداره؟ پس چرا دوربین رو کار گذاشته؟ اگر هم خبرداره اون دیگه چه جونوری بوده که زیر بار رفته؟
فکر کنم ذهنم داره درگیر واکنش زنه میشه. شاید منطقی ترین حالتش این باشه که
1-دوربینو خودش گذاشته باشه
2-دوستش خبر نداشته باشه
3- زن خیلی *************** باشه که با دوست خودش این کا ر را میکنه


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی *************= پ س ت ف ط ر ت


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:55

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلامی دوباره
و من دقیقا خواسته ام به دنیای این پس فطرت ها بپردازم !!!


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:18

نمایش مشخصات ف. سکوت خب، شاید دوست اون خانم هم بهش خیانت می کرده. در این صورت پ س ت ف ط ر ت ی حساب نمیشه که فیلمش پخش بشه!
ببینید آقای لطف دوست! حسابی ذهنمون را درگیر کردید!!!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:03

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست شاید هم همه این ها زیر سر زن اول عباس باشد می خواهد سر همه این ها را زیر آب بکند


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي قرار بود دونخته اول بشم...ولی خو خاعنوم اسلامی زرنگ تر تشریف دارن! :D
درود.خوبین؟؟؟
داستان باحالی بود...
یادم میاد یه بار اینو زیر یکی از داستانام یه کوچولو بهش اشاره کرده بودین!!! منتها بدون ذکر نام! =))
فقط جسارتا...میون این همه عباس , "عباس قادری" , "عباس غزالی" , "عباس کیارستمی" , "عباس برزگر" , "عباس هنرمند" , "عباس کمندی" , "عباس حاج کناری" و "عباس امیری" رو یادتون رف!!!
(نیس یه مدتی بود خیلی ساکت بودم...گفتم یکم شولوق کنم!ببخشین واقعا... :D )
عاقا فدایی...عاقا شااااااااااااد...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور فرزانه خوجملم سلام
چشممون روشن از زیارت جمال فریبا
عارضم به خدمتت اون عباسهای آقای لطف دوست نویسنده هستند
ولی اینایی که شما اسم بردی بازیگر و کارگردان و خواننده و ....هستند
به جان خودم صندل پامه پا برهنه نیستم:D


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.خوبین؟
شما لطف دارین...
کشتی گیر و کارعافرین یادتون رف! :D
بله...به این موضوع که نام بردگان همه نویسنده هستن و باسی خان داستان عاقای لطف دوست هم نویسنده هستن,اشراف دارم!اما خو,عباس عباسه!مگه نه؟؟؟ ;)

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:51

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فرزانه خانوم رازی ، سلام
خوب حرفهای بد من به یادت مانده است !!! ای کاش حرف های خوبم هم به یادت می ماند.
دقیق و متین فرموده اید ، هزار تا عباس دیگر هم هست اما ع باس من کجا و آن عباس های دیگر کجا ؟
این ع باس نوبرش را آورده و آبروی هرچی عباس نویسنده است را برده است.
خدا به زمین گرمش بزند.
آرزوی من این است ( عباس پیر مرادی )


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:38

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
ظاهرا من سوم شدم
جناب آقای لطف دوست از این داستان اخیرتان خوشمان آمد بسی
یه جورایی آدم دلش خنک میشه به عنوان فرد سوم یعنی همسر واقعی و از رو دست خوردن آن زن زرنگ و ع باسی لذت می بره
خوب دیگه آدمی که خونش تو جردن باشه و نویسنده معروفی هم باشه امر برش مشتبه خواهد شد که توپ تکونش نمی ده
یاد اون مجری مومن ماه رمضان افتادم که سحرها همه می خواستند با اون نفس پاکش براشون دعا کنه
خیلی زیبا و بی نقص بود
و مکرو مکرالله الله خیرالماکرین


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 19:56

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوندپور ، سلام

عزیزی به من می گفت این داستان را بانوان محترم بسیار دوست خواهند داشت و گر و گر برایت کامنت خواهند نوشت و هزار تا لایک و گل نثارت خواهند کرد.
حالا دارم حرفهایش را باور می کنم .
ممنون که خواندی ، خوشحالم که دلت خنک شده است و سپاس بابت اظهار لطف شما.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:05

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
1. داستان را دوست داشتم. از ساختار سر در نمی آورم. فکر می کنم همین که داستانی به دل بنشیند و پیام داشته باشد، کافی است. @};-
2. با شما مخالفم که خانم داستان بامرام نیست! به نظرم کاملا منطقی است که این طور رفتار کند. حتی یک کم بدتر و خشن ترش شایسته تر بود. مثلا همه اون چیزها را بگیرد و بعد فیلم را آپلود کند! خیلی خوش می گذرد! :D آه راستی، بچه را هم سقط کند! آدم مگه احمق است بچه یک متقلب دروغگو را با اون ژنهای روانی معیوب بزرگ کند؟
3. داستان واقعی است، نه؟ (چون دیدم آقای دولت آبادی یک اشاره ای کرده بودند که پیامشان ناپدید شد!:D )


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 20:20

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

با شما موافقم ، اصالتا من در این داستان با تمامی نظرات بانوان عزیز موافقم ، این داستان را باید تقدیم کنم به همه خانم های نویسنده داستانک !!!
در عین حال همین الان با خواندن کامنت شما به این فکر افتادم که داستان ادامه دار بنویسم ، مثلا عباس زیر بار نرود ، ای داد که چه میشود ؟ !!! راستی شما چه ذهن خشنی دارید ، اصلا ذهنتان به داستان هایتان نمی آید !!!
به دنیا کمی زیباتر نگاه کنید.
اطلاعیه : هموندان محترم ، به یک نویسنده همکار جهت نوشتن ادامه ع باس نیازمندیم .
کامنت آقای دولت آبادی خصوصی بود و در رابطه با موضوعی دیگر و به اشتباه منتشر شده بود اما در عین حال این داستان واقعی است و من عباس را می شناسم . دوست داشتید آدرس و تلفنش را مینویسم.
ممنون از حضورتان


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:14

نمایش مشخصات ف. سکوت شماره تلفن چیه؟ کت بسته بیاوریدش داستانک تا ببیند خانمهای نویسنده چه ذهن و عمل خلاقانه ای دارند و چطور داستانش را تمام می کنند!x-( x-( x-(


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 21:25

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر آقاي لطف دوست
سلام و خسته نباشيد!
داستان به شدت عاااااااااااااالي بود!
در حقيقت خواننده وقتي داستان هاي شما رو مي خواند انگار روبروي پرده سينما نشسته و فيلم نگاه مي كند!!!!
و همچنين همه ي جملات به جا هستند و هيچ جمله اضافه اي وجود ندارد!@};-


@مرضيه اسلامي مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:08

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام

خدا این آرش پرتو را نیامرزد که این خسته نباشید را سر زبان ها انداخت ، مگر ادم داستان می نویسد خسته می شود ؟
ممنون که خواندی و عباس را دوست داری!!!


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:41

نمایش مشخصات ف. سکوت راستی آذر خانم کجاست؟! :-/
امروز تولدش است. حتماً حسابی سرش گرم است. :)


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 08:36

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
رفته گل..
رفته گلاب..
رفته...
بچینه
بیاره
شمعارا فوت کنه


@ ناصرباران دوست توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 21:44

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافوت
:D
هورا


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 08:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و ارادت خدمت جناب لطف دوست عزیز

نمی دانم چه نمکی در نوشته های شما هست که آدم را نمک گیر می کند و دل آدم می خواهد که هی نوشته های شما ادامه داشته باشد تا هی از آنها لذت ببرد .
فضای زیبایی ساخته اید در هنگامه ی تولد یک ایمیل با یک نرم افزار زحمت کم کن ، و به شیوایی شخصیت های اصلی را زیر تیغ تشریح جلوی بیننده عریان فرموده اید و ما قند کنج دلمان آب کرده اند از این همه شیوایی رسایی و طنز کمرنگی که در بک گراند (نه ببخشید جناب فرهنگستان) پس زمینه ی داستانتان روح توازی می کند ! و به رسم ادب از این فاصله ی مکانی بعید فقط می توانیم این چند شاخه گل زیبارا تقدیم قلمتان کنیم و عرض کنیم که ما از این مکتب هیچگاه دست خالی بیرون نرفته ایم و افتخار می کنیم که شما سمت استادی بر بنده دارید چون هر بار با خوانش داستانهایتان و همچنین با مطالعه ی اموزش های ارسالیتان بهره و حظ وافر برده ایم
خداوند سایه ی شمارا از سر ما و داستانک کم نفرماید
آمین
این گلها که عرض کرده بودیم@};- @};- @};- @};- @};-

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:43

سلام

خسته نباشید:D


@آرش پرتو توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 12:20

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
مانده نباشید


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام

من را با کامنت های خود شرمنده و خجل زده می کنید ، من و ع باس تا نویسنده و داستان شدن راه طولانی در پیش داریم اما به یقین حمایت ها و تشویق شما هموندان بهتر از جان ، مسئولیت من و قلمم را برای نوشتن ، بیشتر و بیشتر می نماید.
برایتان بهترین ها را آرزو دارم.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:31

من الان یابد چی بگم؟؟!!!:-/ :-/ :-/ :-/ :-/

بی خیال..هیچی نمیگم و به یه خسته نباشید و سلام اکتفا میکنم

سلام

خسته نباشید:-s :-s


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 09:45

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام

عزیزم شما چیزی نگو ، همین فرمون برو جلو !!!

قربانت


@آرش پرتو توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 16:10

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خسته نباشید...


@محمد اکبری هشترودی توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 11:43

ای خدااااااااااااااا......


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 12:47

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
من بارها این را گفته ام: طنز کمرنگی که پشت داستانی می نشیند به آن اثر ویژگی منحصر به فردی می دهد. میشود : اصل تراژدی! و من این گونه کارها را بسیار دوست می دارم. درست مثل همین داستان...

خسته نباشید

سبز باشید


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 12:57

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای همایون طراح ، سلام

لطف و مرحمت شما بر سر ما مستدام باد.

روزگارتان سبز همراه با باران های پر لطافت اردیبهشت


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 16:45

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

جالب ودر نوع خود متنوع بود .لازمه ی فرهنگ پویا هم متنوع نوشتن و متنوع گفتن است .افراد متفاوتند پس باید گفته هایشان هم متفاوت باشد.لذت بردم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:10

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای رضا فرازمند ، سلام

از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 18:41

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام دوست گرامی. امیدوارم هرچه زودتر در سلامتی برگردی و جمعه آینده با دوستان سایت در نمایشگاه کتاب شرکت کنی. علیرضای عزیز ضمن اینکه داستان را خوب نوشته ای مقداری ایراد هم داشت. یک معضل را پیش گرفته ای و مستقیم روی آن مالش می دهی. چرا؟
کاش این خاطره ها گاهی کنایه های نفرت بار می بود . شما همه اش یک جانبه قضاوت کردی. فرصت را باید به طرف مقابل می دادی از زبان راوی.شما همه سیاه و با نفرت داستان را پیش بردی.اما ناگفته بجاست که شروع و پایان زیبایی را با نثری روان به مخاطب ارایه دادی. بدرود نازنین من.


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:15

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام

من در داستان هایم تلاش می کنم که هیچ قضاوتی نداشته باشم و قضاوت به یقین با خواننده داستان است.
هر چند در بسط و گسترش این داستان می توان با زاویه دید دیگر و دوربین دیگری نیز وارد ماجرا شد ، و با داستان به گونه ای متفاوت برخورد کرد .
از اینکه خواندی و من و ع باس را مورد مرحمت قرار دادی ممنونم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 19:12

آها خب شیفت دیلیتش کرد:D
سلام استاد
اصلا عالی بود در حد سیاره مشتری:D .
موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:50

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مریم مقدسی عزیز ، سلام

غیر از شیفت و دلیت ، دکمه کنترل را هم فشار داده بودم !!!
ممنون که خواندی و دوستش داشتی و از اظهار لطفت سپاسگزارم


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 21:58

سلام.
لذت بردم بسی. بعد از مدت ها داستانتان حسابی چسبید.
ممنون که نوشتید.
**********************
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
قیصر امین پور
@};-


@شیدا محجوب توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:20

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شیدا محجوب ، سلام

از شعری که ضمیمه داستان کردی ممنونم ، روحمان شاد شد.
خوشحالم که داستان را دوست داشتی .
برایت بهترین ها را آرزو دارم.
روزگارت سبز


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 01:34

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

"ناگهان صدای جنب‌وجوشی از ته دره برخاست. آنچه را که می‌دیدم نمی‌توانستم باور کنم. چندین مار کوچک و بزرگ در رنگ‌های مختلف از پیچ دره به‌شتاب وارد شدند. همگی همزمان و باهم حرکت می‌کردند. دو مار زنگی که دورتر نسبت به کف دره حرکت می‌کردند و در ارتفاع بالاتری قرار داشتند هرچند متر می‌ایستادند و پشت سرشان را می‌نگریستند. گویی منتظر رسیدن وجودی مقدس بودند. با زیادشدن سروصدا به‌یک‌باره دیدمش. دو خرگوشی هم که با ورود من خود را درجایی مخفی کرده بودند در چند قدمی به تماشا ایستاده بودند. پروانه‌ها حرکت خود را متوقف کرده بودند. دیگر حتی صدای زنبورها نیز به گوش نمی‌رسید. پر طمأنینه و باشکوه می‌خزید و پیش می‌آمد. سری بزرگ که بر روی آن دوشاخ زیبا قرار داشت به‌طوری‌که به عقب موج خورده بودند، سوراخ‌های بینی و چشمان زمرد مانندش به چهره‌اش اقتداری بی‌مانند می‌داد که گذشت سال‌ها از آن چیزی نکاسته بود. یک سری خار که از کفلش شروع می‌شد و رفته‌رفته کوچک می‌شد تا در کمرش ناپدید می‌شد. ظاهرش نه ترسناک بود و نه دودی از سوراخ‌های بینی‌اش بیرون می‌آمد. وجود مقدسی بود که راه می‌پیمود تا مقصدش برسد."


درود@};-

سپاس از اینکه به یادم بودید@};-

پروانه تخیل بر درخت اندیشه تان ماندگار @};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آنها که به من می آموزند را دوست دارم .
چندی پیش به ناگهان دریافتم سه تن از آنانی را که به من می آموزند و دوستشان دارم عباس نام دارند و قصد کردم که تک به تک داستانی را به محضرشان تقدیم کنم ، داستان های نوشته شده و نوشته نشده ای را که مقبول حضورشان باشد را نیافتم پس تصمیم گرفتم که نامشان را به یادگار در مطلع داستانی داشته باشم و ع باس متولد شد.
افتخار شاگردی هر سه را داشته ام ، برای عباس معروفی شاگرد خوبی نبودم ، چه ، آنچه او میخواست از من بسازد ، نشد که نشد ، داستان نویس فطرت داستان گویی می خواهد که من ان را به کمال ندارم ، از عباس عبدی بسیار آموختم ، دنیای سیاست را با مسیری که او برایم نور انداخته بود درنوردیدم و شناخت سیاسی ام را مدیون اویم . و اما در گوشه ای از دنیای مجازی عباس دیگری را یافتم که آموزه هایش برایم ارزشمند بود ، عباس پیرمرادی ، رفیقی که همراه قلمی هایم بود و هست در داستانک ، بنابراین در داستان ع باس از هر سه تن با طنز ظریفی نامشان را آوردم تا در مکتوباتم نامشان ثبت شود همانگونه که در قلبم تا می تپد نامشان ثبت خواهد بود.
عباس آقای پیر مرادی عزیز ، سلام
دوستت دارم.


@علیرضا لطف دوست توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:47

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

ارادت ویژه ای به شما دارم جناب لطف دوست@};-

و آشنایی با شما برایم افتخاری بالاتر@};-

و از اظهار لطف شما بسی مسرورم.

سپاس فراوان دوست عزیز@};-


نام: سپیده رضوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 - 03:43

شیطنت ظریفی بود که برای نوشتن لحن محاوره و استفاده ی حرفه ای مونولوگ نویسا را وارد داستانتان کردید
احسنت

@};-


@سپیده رضوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:42

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو سپیده رضوی ، سلام

به نکته بسیار مهمی اشاره کردید ، "مونولوگ"
اصل داستان عباس که بسیار کوتاه بود و نامش هم عباس نبود و روایتی متفاوت بود یک داستان کارگاهی بود و موضوع درسی آن جلسه مونولوگ بود ، داستان را نوشتم و از آن درس هم نمره نیاوردم !!! و استاد زیر بار نرفت که نرفت که آنچه نوشته ام مونولوگ است بلکه نامه است.
من هنوز هم معتقدم این روش از نامه نویسی مونولوگ است ، چرا که با نوشتن نامه به صورت عامی که همه ما میشناسیم متفاوت است و حتی حس نوشتن و گفتن برای مخاطبش متفاوت است و به مونولوگ بیشتر نزدیک است تا نامه نویسی.
شاید این موضوع را روزی توانستم به صورت علمی و ادبی ثابت کنم .
ممنون که خواندی و از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 13:40

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت حیف از این اسم فوق العاده...عباس
...
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامی پت وپهن خدمت آقای قلم
بسی خوشحالم از خوندنتون
دیگه داشت باورم میشد،،اینکه ازداستانا خوشم نمیاد,عیب منه
ممنون که بی نقصید

@};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:47

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آذر مهر با صداقت ، سلام
آن بالا خانم سکوت و آقای باران دوست می خواستند برایت تولد بگیرند ، اما تولد بدون خودت مگر می شد ؟
اما حالا که هستی از طرف خودم ، هموندان داستانکی و عباس های که می شناسم و نمی شناسم تولدت را تبریک می گویم و برات عمری سبز ، سبز و سبز ، طولانی و پر از عشق آرزو می کنم و دوباره برایت می سرایم:

خدا اگر بودم تو را برای خود بر میداشتم و از کائنات می زدم بیرون.

ممنون که داستان را خواندی و عباس را دوست داری.


@اذرمهرصداقت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 17:58

تولدت مبارک دوستم ایشالا صد و بیست ساله شی همراه با شادی. موفق باشی همیشه :x :x :x :* :* @};-


@اذرمهرصداقت توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 18:39

تولدت مبارک عزیزم

میدانم که میدانی آرامش و غرور تنها سهم توست!:*

@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شیدا محجوب توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 21:49

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مرسی دخترا
کلی بوس وذوق وخوشحالی
:D


@اذرمهرصداقت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 22:12


@اذرمهرصداقت توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 16:19

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی من نیز این حادثه، اتفاق، رخداد و یا هرچیز دیگه که دوست دارید بنامید را مبارک و شاد باش گفته و عمری دراز و پر مبارزه برای آذر خانم می طلبم...
تولدت مبارک دیگه...


@محمد اکبری هشترودی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 11:00

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دس شما درنکنه:D


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 14:34

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر آقای لطف دوست عزیز
داستان ع باس شما را با دقت خواندم
داستان است
داستان
اما خوشم نیامد
...
شاد و سلامت باشید
@};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 15:08

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای عبدالله عمیدی ، سلام

ممنون که خواندید و اوقات ارزشمند خود را صرف ع باس کردید ، متاسفم که عباس شما را جذب نکرد و به یقین این از ناتوانی قلم من است.
روزگارتان سبز


@علیرضا لطف دوست توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 10:50

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام دوست عزیز و بزرگوار
یقین دارم قلم شما نه تنها ناتوان که ممتاز و در توانمندی کم هماورد است
اما دل و ذائقه ما....
سلامت و سبز باشید@};-


نام: نشریه معاصر   ارسال در شنبه 19 ارديبهشت 1394 - 20:32

با سلام و خسته نباشید؛
پس از بررسی های متعدد آثار شما توسط هیئت تحریریه مجله معاصر، شما دعوت به همکاری با این مجله شده‌اید. ( به عنوان نویسنده )
درباره مجله مـعـاصـر: مجله معاصر، مجله‌ای با اهداف متمرکز بر توسعه فرهنگ ادبیاتی و البته اطلاع‌رسانی اخبار ادبیات ایران و جهان از 25 خرداد سال 94 شروع به فعالیت خواهد کرد. این مجله در پی جمع‌آوری برخی از نویسندگان با تجربه و البته خوش قلم است تا با گنجاندن آثار آن‌ها در این سری مجلات ( هفته‌نامه ) بتواند به اهداف خود برسد.
چنانچه مایل به همکاری با مجله هستید، بر روی بخش وب سایت ( بخش نخست پیام کلیک کنید. )


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 16:39

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام عباس عزیز... ببخشید علیرضای عزیز...
داستان را خواندم... کار خوبی کردم به نظرم خواندم تا نظر شما چی باشه.... حالا درسته که خوبی یه چیز نسبی هستش... ولی خوندن یه چیز مثل داستان تا به این زمان که من خبر دارم جزو کارهای خوب محسوب میشه...

من هم در کنار علیرضای عزیز از جنابان عباس معروفی و عباس عبدی و عباس پیرمرادی معذرت خواهی میکنم که این داستان راجع به اونها نوشته نشده... خوب کلا آدم نباید انتظار داشته باشه که در موردش داستان بنویسند... گاهی هم اینجوریا بیشتر آدم نمیخواد که در موردش چیزی بنویسن... عباس خان داستان که انقد سفرهای کاری میره... خوب سفر کاری با این همه مشغله و بی تربیتی در ذهن هر عباسی نمی گنجه... عباس آقای خودشو لازم داره... بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...

دیگه ببخشید دیگه... نویسنده که شوخیش بگیره خواننده هم دهانش باز می شود به گفتن شوخی های پراکنده...
لذت بردیم... دوستتان داریم...
زنده باشی


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 17:03

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی در ضمن راستشو بگو... از این نرم افزار نویسا چی به شما میرسه؟؟
اگه ما رو هم شریک میکنی من هم یکی دوتا داستان با محوریت نویسا بنویسم... ارزون حساب میکنیم:D


@محمد اکبری هشترودی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 11:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای هشترودی عزیز ، سلام

شوخی های پراکنده ات را هم دوست داریم !
با نویسا قرارداد انحصاری بسته ام ! از همان زمانی که ع باس منتشر شد می گویند فروش نرم افزار بالا رفته است و اکثر مشتریان از بانوان محترم هستند ، یک گزارش غیر موثق هم از طرف نیروی انتظامی شنیده ام که طی روزهای گذشته بسیاری از بانوان راننده پشت فرمان با خودشان صحبت می کنند.
خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند.
ممنون که امدی و خواندی و من و ع باس را دوست داری.


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 21:50

سلام بزرگوار
دست مریزاد ، عالی بود @};- @};-
داستان را دوست داشتم ، از داستان هایتان خوشم میاید ، سعی میکنم یاد بگیرم @};-
درود بر شما@};- @};- @};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 11:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سید حسین آقای عزیز ، سلام

خوشحالم که دوست فرهیخته ای چون شما داستان هایم را دوست دارد هر چند میدانم نکات ارزشمندی در داستان هایم یافت نمی شود و شما دوستان و عزیزان من را بیش از انچه هستم مورد تشویق قرار می دهید.
برایتان بهترین ها را آرزو دارم.


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 ارديبهشت 1394 - 10:58

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.روز خوش.اینجا پیجیه که نویسنده اش با نگارش داستانهای زیباش ذهن دوستان فرهیخته اش رو به چالش می کشونه.
مرسی.
موفق باشید.@};- @};- @};-


@اعظم رحمتی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 27 ارديبهشت 1394 - 12:17

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم رحمتی ، سلام

مثل همیشه لطف شما شامل حال من است و از این بابت ممنون و سپاسگزار شما هستم.
روزگارتان سبز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.