وحشی

مادر گفت : "گاهی کاسه‌ی صبرم را لبریز می‌کنی." و رویش را برگرداند.
پسر خودش را بیشتر به مادر نزدیک کرد ، مادر چندشش شد و زانوهاش را توی شکم جمع کرد ، از پسر فاصله گرفت و گفت : " دست از سرم بردار." و پتو را محکم دور خود پیچید. پسر به پتو چسبید.
مادر احساس خفگی کرد ، انگاری سقف اطاق تا روی سرش پایین آمده بود ، لب به راز و نیاز و دعا برد و از خدا و پیغمبر و هر امام و معصومی که می شناخت کمک خواست.
صبح زود پسر را دیده بود که گوشه طویله ، کره الاغ را گیر انداخته بود و خودش را توی کره الاغ خلاص می کرد . پسر را از روی کره الاغ پایین کشیده بود و تا آنجا که می خورد کتکش زده بود ، اما مگر پسرحالی اش می شد ؟ بعد از ظهر دوباره بالای خرپشتک دیده بودش که صابون مراغه در دست داشت و با خودش ور می رفت و بار دیگر به باد کتک گرفته بودش ، اما پسر لحظه به لحظه و ساعت به ساعت حریص تر می شد و مادر مانده بود که پسر با عقل شیرینش این حرکت جدید را از کجا یاد گرفته است ؟
دست پسر خزید زیر پتو ، مادر به خود لرزید و با آرنج کوباند توی صورت پسر ، خون از بینی پسرجاری شد.
مادر از رختخواب بیرون آمد ، دستمالی از زیر میز سماور نفتی برداشت و به دست پسر داد و گفت : " گم شو آن گوشه ، به خدای احد و واحد اگر تکان بخوری من می دانم و تو." و بعد به رختخواب برگشت و پتو را محکم به دورخود پیچید.
پسر خودش را جمع کرد ، به گوشه اطاق خزید ، با یک دست بر بینی و دست دیگر که با تنبانش ور می رفت ، خاموش به پشت شیشه پنجره چوبی اطاق خیره ماند.
ماه شب چهارده در میان آسمان فراخ روستا می درخشید . گربه ای بالای بام مرنو می کشید ، انگاری گربه ای دیگر گوشه پشت بام راه پس و پیشش را بسته بود.
" دختر مکانیک شکل تو است ، همین دیروز زن همسایه می گفت :" دختر مکانیک مثل ماه می ماند" ، از بالای خرپشتک وقتی توی حوض حیاط خانه اشان آبتنی می کرد نگاهش کردم ، کفلش را دیدم ، کفلش مثل رنگ تو بود. کفل کره الاغ رنگ تو نبود ، داغ بود ، تو داغ نیستی ، شب ها سرد است ، توهم حتما سردی . خورشید خوب است ، داغ است ، توی خرپشتک ، خورشید تنم را داغ می کند ، صابون مراغه را داغ می کند ، دست هایم را داغ می کند. مکانیک به زنش می گفت :" مثل موتور ماشین ، داغی " ، خودم از بالا پشت بام خانه اشان شنیدم ، از همان بالا دیدم که مکانیک با زنش داغ بازی می کرد ، من هم داغ بازی دوست دارم ، دختر مکانیک هم لابد داغ است ، مادر هم داغ است ، مادر داغ بازی دوست ندارد ، کتکم که می زند داغ می شوم ، دست که می کشم رو جای سیلی مادر روی صورتم ، داغ داغ است."
پسر سربرگرداند و از روی شانه نگاهی به مادر انداخت .
گوشه پتو قدری بالا آمده بود و برق چشمی پیدا بود ، گویی مادر با چشم های نگرانش پسر را می پایید .
پسر نگاه از نگاه مادر دزدید ، دوباره زل زد به ماه ، دست از بینی خون آلودش برداشت ، توی ماه ، چشم و ابرویی زیبا و لب و دهانی شیرین پیدا کرد ، حالا با دو دست ، با خودش ور می رفت .
" نه ، تو هم داغی ، تو هم پر نوری ، مثل چراغ گرد سوزی ، مثل والوری، داغی ، تو هم خوبی ، تو هم داغی ، تو ماهی ، ماهی ، ماهی ، تو ماهی "
پسر کرخت شد ، همان جا گوشه اطاق ، کنار پنجره چوبی ، زیر نور ماه به خواب رفت.
قطره ای اشک از گوشه چشم مادر لغزید ، لبهاش می لرزید ، نجوا کرد :" وحشی شدی ، وحشی . " و پلک هاش به هم رفت .
در و دیوار روستا را گل و سبزه پوشانده بود ، زن ها کل می کشیدند ، توی کوچه ، پسر افسار مادیان را در دست داشت ، روی مادیان ، عروسی نشسته بود با لباس سرخ ، مردها چوب بازی می کردند ، گله گوسفند پیچید توی کوچه ، گوسفندان میان مردم پخش و پلا شدند ، سر گوسفندان مثل سر آدمیزاد بود و آواز می خواندند ، صدای دهل و سرنا بلند بود . مرد و زن ، دور پسر و عروسش دستمال می چرخاندند و می رقصیدند ، گوسفندان جفتک می پراندند ، خنده ای پهن صورت پسر را پوشانده بود ، مادیان عروس هم می خندید ، پسر لبهاش را روی لب های مادیان گذاشت ، نفس های پسر ، مادیان و مادر تند شده بود ، هوا دم کرده بود و داغ داغ بود ، آواز گوسفندان با نوای دهل و سرنا قاطی شده بود ، اهالی ده جامه می دریند ، مادر، لختی ها را که می دید شرم می کرد ، پسر هنوز لب بر لب مادیان داشت ، مادر گر گرفته بود ، بدنش یک پارچه آتش شده بود ، دستی روی سینه اش رفت تا لباسش را بدرد .
با صدای جیغ و فریاد از خواب پرید ، صدا از کوچه بود ، چادر بر سر کشید و از خانه بیرون رفت ، اهل محل در انتهای کوچه جمع شده بودند ، داخل جمعیت شد . پسر ، خونین زیر دیوار کاهگلی خانه ای متروک افتاده بود ، شیون کنان خود را روی پسر انداخت .
بقال محل داخل جمع شد ، رو کرد به زن همسایه و پرسید : " چه خبر شده ؟" همسایه گفت : " پسر اول صبحی در انتهای کوچه ، دختر مکانیک را خفت کرده و کشانده اش داخل خرابه ، دختر مکانیک با هر بدبختی که بوده فرار کرده و خبر را به پدر و برادرهاش داده است ، آنها هم آمده اند و پسر را تا می خورده کتک زده اند و خونین و مالیش کرده اند و رفته اند. "
بقال گفت : " ای بابا ، این بچه که عقل درست و حسابی ندارد. "
مادرمویه کرد و دست نوازش به صورت خونی پسر کشید ، صورتش سرد سرد بود.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

سید حسین ,علیرضا لطف دوست ,محمد حشمتی فر ,فرزانه بارانی ,آرش پرتو ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,مرضيه اسلامي مهر ,عباس پیرمرادی ,فرزانه رازي ,رضا صادق ,احمد دولت آبادی ,اذرمهرصداقت ,سوگند طباطبایی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (6/2/1394),علیرضا لطف دوست (6/2/1394),آزاده اسلامی (6/2/1394),محمود لچی نانی (6/2/1394),ف. سکوت (6/2/1394),آرمیتا مولوی (6/2/1394), ناصرباران دوست (6/2/1394),عباس پیرمرادی (6/2/1394),آرش پرتو (6/2/1394),ف. سکوت (6/2/1394),علیرضا لطف دوست (7/2/1394), ناصرباران دوست (7/2/1394),شهره کبودوندپور (7/2/1394), ک جعفری (7/2/1394),فاطمه مددی (7/2/1394),لیلا حسن زاده (7/2/1394),ب-اسدی (7/2/1394),فرزانه بارانی (7/2/1394), ک جعفری (7/2/1394),سید حسین (7/2/1394),اذرمهرصداقت (7/2/1394),ب-اسدی (7/2/1394),احمد دولت آبادی (7/2/1394),انسیه زمانی (7/2/1394),شهره کبودوندپور (7/2/1394),م.ماندگار (7/2/1394),شهره کبودوندپور (8/2/1394),میثم رسولی زاده (8/2/1394),رضا فرازمند (8/2/1394),مینا موتمنی (8/2/1394),سوگند طباطبایی (8/2/1394),همایون طراح (9/2/1394),شهره کبودوندپور (9/2/1394),منا مطلبیان (9/2/1394),آرمیتا مولوی (9/2/1394),نعیمه میرزاعلی (10/2/1394),حسین روحانی (10/2/1394),حمیدرضا محدثی (11/2/1394),محمد حشمتی فر (14/2/1394),علی زارع (31/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),ف. سکوت (4/3/1394),سارینا معالی (5/3/1394),سید حسین (9/3/1394),آزاده اسلامی (14/3/1394),سارینا معالی (19/7/1394),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 16:49

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب و احترام فراوان
برایم بسیار محترمید که هم هنرمندید و هم دلسوز و متعهد.
قلمتان بسیار تواناست و از سیمای مثبتتان می شود فهمید که چقدر عوالم درونتان زیباست و راه به روشنایی دارد. فقط جسارتا عرضی داشتم و آن اینکه با اینهمه ذوق و توانمندی و استعداد خداداد، چرا پرده از حقایق و جهانی زیباتر برنمی دارید و چرا از نقاب از رخ پری رویِ معانی زیبا و لطیف نمیکشید؟
جسارتم را ببخشید اما قلم خوب و مهارت استادانه شما و نیز منش متین و مهربانتان توقعم را از محتوای داستانهای شما بیش از این بالا برده است.@};-
دوست دارم همانطور که زیبا قلم زدن را از شما استاد بزرگوار می آموزم، زیبا دیدن را هم به من بیاموزید@};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 22:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

همانند کامنت شما ، موضوع مشابهی را مهربانو شهره کبودوندپور ذیل داستان اعتراف مطرح نموده بودند که به تفضیل در باب نگاه خود در داستان هایم توضیح دادم ، اگر نخوانده اید لطفا نگاهی بر آن کامنت و پاسخ داشته باشید.
اما در تکمیل آن پاسخ به استحضار آن بانوی فرهیخته می رسانم ، من مخالفتی با نوشتن از جهان زیبایی که اشاره کرده اید ندارم ، اما هستند نویسندگان عزیزی تواناتر از من که از آن مدینه فاضله بسیار می نویسند ، دنیایی را که به تصویر می کشند ، پر از رنگ است و شادی و زیبایی ، خوانندگان پر و پا قرصی هم دارند ، پیشخوان کتاب فروشی ها پر است از داستان ها و رمان هایی با همین مضامین.
دنیایی را که من می شناسم ، خیلی رنگ و وارنگ نیست ، و اگر دنیای تک رنگم را بخواهم رنگارنگ کنم ، هم به خودم و هم به خواننده داستان هایم خیانت کرده ام.
من می نویسم چون معترضم و اگر معترض نبودم هیچگاه دست به قلم نمی بردم . برای آن دنیای خوبی که می گویید چه اعتراضی می توانم داشته باشم ؟
دنیایی که امروز در آن "زنده گی" می کنم بیش از آن که می شود تصور کرد زیبا است ، بیش از این هم گفته ام که به لطف پرورگار منان همه چیز آنقدر خوب است که پس از خداوند متعال ، مرتب از حاکمان و حکومت این دیار کمال تشکر و امتنان را دارم.
اما دنیایی را که در آن "زندگی" کرده ام و بخش عمده ای از بهترین سال های عمرم را در ان گذرانده ام ، همانی است که در داستان هایم می بینید.
راستش آن دنیایی را که شما گفته اید را در اینجا می بینم ولی در آنجا ندیده ام ، اگر شما دیده اید و می بینید برایم بنویسید.
در باب وحشی ذیل کامنت خانم سکوت خواهم نوشت تا پاسخ کامنت ها تکراری نباشد.
از اظهار لطف و مودتی که نسبت به من دارید سپاسگزارم.


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 01:37

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره
منظورم از زیبایی رنگها و شادیها و زرق و برق نبود.کجا رمانها و کتابفروشیهای ما ازین مضامین پر است؟ شما خودتان در بهشت روی زمین زندگی میکنید و معترضید که چرا سالهایی را در این جهنم گذرانده اید.بیایید با خودمان صادق باشیم. پس شما این اعتراضات را برای حقی که از شما در گذشته خورده شده مینویسید نه برای آنانکه در جهنم دارند دست و پا میزنند. انصافا این داستانها جز داغ کردن دل یک عده آدم که دستشان بجایی بند نیست چکار میکند؟ آیا راهکاری ارائن میدهد؟آیا مشکلی را حل میکند؟ ما هم سر پر قو بزرگ نشده ایم و کمتر از شما رنج ندیده ایم.بلکه با همه این داستانها و دردها آشناییم.
درباره همین داستان اولین نقد به اسم خود داستانتان است"وحشی" چه کسی گفته اینان وحشی اند؟ انقدر عواطفشان پاک و بهتر از من و امثال منست که گاهی از خودم شرمم می آید. این نکته هم گفتید مگرفقط خاص این گروه است.این یک بیماری جنسی است که هر دکتر و مهندس و ...هم ممکنست به آن مبتلا شود. اما شما با قلم توانا و هنرمندتان از این افراد تصویری از یک حیوان وحشی ساختید.آیا واقعا معضل جامعه ما، ج م ا عِ یک شرین عقل با خر است؟ آیا نشر این مطالب در سایتی که کلی خواننده نوجوان دارد، لازم است؟ کودک و جوان و پیر ما همه دارند در افسردگی می پوسند. فسادبیداد میکند.همه به هم دروغ میگویند.خلا عاطفی، احساس یای و سرخوردگی و ..همسرم پزشک است. شبی نیست که مورد خودکشی و قرص خورده نداشته باشند.افراد متمول هم در افسردگی وناامیدی غوطه ورند تا چه رسد به اقشار آسیب پذیر. انصافا اگر فرزند دلبندتان در ایران باشد و بدانید داستانهای این سایت را میخواند، دوست دارید که چنین داستانهایی را بخواند؟ و آیا باز اینگونه خواهید نوشت؟چرا از خودمان شروع نکنیم؟بله داستان "رقابت" جناب باران دوست هم تلخ بود. اما تلخی اش لطیف بود و روح را نمیخراشید.آدم را بفکر می انداخت. شاید کسی با خواندن این داستان سهمش را با درمانده ای تقسیم کند. اما خودتان منصفانه قضاوت کنید داستانی را در نهایت مهارت نوشته اید، با روح آدم چه میکند؟داستان "نویسنده" یک جورایی واقعی بود. حکایت خودم بود. روزی پسرم بهم گفت مامان داستان بهار را در داستانک خواندم خیلی قشنگ بود.لرزیدم که وای برمن پسرک کوچکم که باید عشق را بیاموزد،نکندسیاهی ها را هم بخواند.


@آزاده اسلامی توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 01:44

نمایش مشخصات آزاده اسلامی ازخودخواهی خودم بیزار شدم که چرا باجگرگوشه های مردم آن کنم که برای فرزند خودم نمیپسندم.
برخی از داستانهای شما روح را آزرده میکند بی آنکه آن را تعالی دهد و داستان فوق چنین بود.
اگر چه داستانتان را از نظر محتوا نمیپسندم اما حتی به اندازه سرسوزنی از احترام بالا و شان عظیمتان در ذهنم چیزی کم نشده است.


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:22

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

از پاسخ پر شور و هیجان شما سپاسگزارم ، از میان یازده پرسشی که در پاسخ شما دیدم ، یکی من را به یاد مردی انداخت که حالا چند سالی است رفته است . او رفته است اما به یقین آن سخن معروف او از یادها نرفته است که گفت : "مگر مشكل كشور ما تار موي جوانان است؟" و ما مردمان برای این گفتار حکیمانه چه کف ها که برای او نزدیم و چه شادمانی ها که نکردیم ؟ چه می دانستیم که سامان و دودمانمان را بر باد خواهد داد.
پرسیده اید "کجا رمانها و کتابفروشیهای ما ازاین مضامین پر است؟"
خبرگزاري کتاب ايران وابسته به خانه کتاب ، نتايج يک تحقيق آماري را منتشر کرد که طي يک جدول ، آمار شمارگان کتاب را از سال 57 تا 92 به تفکيک سال بررسي کرده بود. براساس اين آمار بالاترين آمار شمارگان کتاب در سال 58 درست يک سال بعد از پيروزي انقلاب به طور متوسط 11 هزارو363 نسخه کتاب بوده است و درست در مقابل اين آمار کمترين ميزان تيراژ مربوط به آخرين سال يعني 92 بود که به دوهزارو75 رسيد و گویا این آمار در سال 93 به کمتر از دو هزار نسخه رسیده است.
عوامل متعددی از جمله مسائل اقتصادی مردم در افول نشر کتاب موثر است ، اما فراموش نکنیم که اگر کتاب خوب روی پیشخوان باشد ، کتاب خوان جماعت از نان شب خواهد زد و کتاب را خواهد خرید و چه بسا در طول این سال ها رمان های خوب در تیراژهای وسیع به فروش رفته اند ، تنها ، سمفونی مردگان عباس معروفی در شمارگان یک میلیون نسخه طی سالهای پس از انتشار نخستین ، به فروش رفته است .
بنابراین اگر پیشخوان کتاب فروشی ها از رمان های خوب پر بود اوضاع نشر ما اینگونه نبود. اگر به همین ترتیب سینمای ما نیز از فیلمهای خوب بهره می برد امروز این صنعت در حین ورشکستگی نبود ، و اگر در همین سینمای ورشکسته " هیس دخترها ..." به فروش بالایی دست پیدا کرده است باید به همان دلیلی باشد که سمفونی مردگان به فروش بالایی رسیده است.


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:24

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست
آمار رمان های منتشره طراز اول کشور در طول سال از تعداد انگشتان یک دست بالاتر نمی رود ، هیچگاه پرسیده اید چرا ؟
گفته اید : " پس شما این اعتراضات را برای حقی که از شما در گذشته خورده شده مینویسید"
من پیش از این نیز گفته ام ، من به شرایط موجود معترضم برای رسیدن به شرایط مطلوب ، و رسالتی غیر این برای نویسنده امروز نمی بینیم. این اعتراض به یقین از بابت حقی است که خورده اند ، می خورند و خواهند خورد.
پرسیده اید : "انصافا این داستانها جز داغ کردن دل یک عده آدم که دستشان بجایی بند نیست چکار میکند؟ آیا راهکاری ارائن میدهد؟آیا مشکلی را حل میکند؟"
در طول تاریخ هیچ حکومتی تاکنون به واسطه رمان و داستان نویسنده ای از قدرت برکنار نشده است و هیچ انقلابی بر اساس یک رمان شکل نگرفته است اما امروز در بسیاری از خانه های مردمان غرب روباه زندگی می کند ، روباه به سمت اهلی شدن می رود ، اما چرا روباه و نه گرگ و شغال ؟ استاد بزرگوارم این واقعه را فقط و فقط به دلیل داستان شازده کوچولو می دانست ، این کتاب آنچنان در دل مردم جایی برای روباهی که می خواست اهلی شود باز کرد که امروز مردم روباه را به خانه های خود اورده اند.
من با داستان هایم تلاش کرده ام تا اگر خواننده ام در زندگی عادی خود شخصیت های مشابه داستان هایم را دید ، نگاهشان کند ، و برای من همین کافی است.
یکی از خواننده های داستان فری کثیف برایم نوشته بود : "خدا لعنتت کند هر وقت می رویم فری کثیف ساندویچ بخوریم این بچه های دور بر ساندویچی را که می بینیم یاد داستان تو می افتیم و غذا از گلویمان پایین نمی رود "، و مگر وقتی من آن داستان را نوشتم قصدی غیر از این داشتم ؟


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:25

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست
پرسیده اید : "اولین نقد به اسم خود داستانتان است"وحشی" چه کسی گفته اینان وحشی اند؟"
به یقین داستان را به دقت خوانده اید ، وحشی را اول بار مادر نا آگاه و نا بردبار به زبان آورد ، اما من وحشی را نه به واسطه دیالوگ مادر بلکه به واسطه برخوردی که مکانیک نا آگاه و نابردبار انجام داد بر داستان نامیدم. وحشی اویی نبود که به ماه و چهار پا و مادر و دختر و حتی خودش نظر سوء داشت ، وحشی اویی بود که او را نمی فهمید و کتکش می زد در نهایت به قتل رساندش.
یقین دارم شخص شما از حالا به بعد هرگاه پسرکی با این خصوصیات ذهنی و سنی ببینید ، وحشی لطف دوست را به خاطر خواهید آورد ، و مگر من غیر از این را می خواهم ؟
پرسیده اید : "آیا واقعا معضل جامعه ما، ج م ا عِ یک شرین عقل با خر است؟"
این سوال غیر از این که من را به یاد آن مرد انداخت ، دقایقی نیز من را به فکر فرو برد ، و بعد مصمم شدم که بنویسم : آری به زعم من یکی از معضلات بزرگ جامعه ما همین است ، می دانید چرا ؟ چون جامعه ما پر شده است از این شیرین عقلانی که برای ج م ا ع با خر ها در خیابان آفریقا و اندرزگو و شهرک غرب دور دور می کنند ، گو اینکه فاعلان عاقل اند و مفعولان انسان. و البته این نظر خود داستان دیگری است و به وحشی ارتباطی مستقیم ندارد.
پرسیده اید : "آیا نشر این مطالب در سایتی که کلی خواننده نوجوان دارد، لازم است؟"
روزی روزگاری وقتی ما و پدرانمان نوجوان بودیم ، هدایت برایمان علویه خانم را نوشت و چوبک پیراهن زرشکی را ، امروز هم اگر بخواهیم تحقیقی و نظری به خصوصیات رفتاری و گفتاری ف و ا ح ش آن روزگار بیاندازیم قطعا از کتاب های تاریخ چیزی دستگیرمان نخواهد شد غیر از این که داستان های چوبک و هدایت را بخوانیم .
نوجوانی که به اینترنت و این سایت دسترسی دارد به یقین به خزعبلاتی که ثانیه به ثانیه در وایبر و واتس آپ منتشر می شود نیز دسترسی دارد ، این جا با این داستان ها به آگاهی از جامعه ای که در آن زندگی می کند خواهد رسید ، آنجا را خود شما قضاوت کنید.


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:26

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست پرسیده اید : "انصافا اگر فرزند دلبندتان در ایران باشد و بدانید داستانهای این سایت را میخواند، دوست دارید که چنین داستانهایی را بخواند؟ و آیا باز اینگونه خواهید نوشت؟"
فرزندان من در ایران زندگی می کنند ، شاید وقتی دیگر برایتان بگویم که چرا من اینجا و آنها آنجا ؟ جوان و نوجوان هم هستند و پیش از انتشار داستان هایم ابتدا آنها می خوانند و نظرشان را می گویند و سپس داستان هایم را منتشر می کنم . پسرم برای وحشی برایم نوشت : " شوکه شدم ، پس از این که می روم بچه های آسمان نگاهی دیگر به آنان خواهم داشت " و من مگر غیر این می خواهم ؟
گفته اید : "داستان "رقابت" جناب باران دوست هم تلخ بود. اما تلخی اش لطیف بود و روح را نمیخراشید"
نمی دانم تنالیته تلخی چگونه است ، برای من تلخی لطیف و خشن ندارد و البته پرسیده اید :
"داستانی را در نهایت مهارت نوشته اید، با روح آدم چه میکند؟"
آری ، من به قصد خراش روح خواننده "وحشی " را نوشته ام ، این خراش روح به جهت آزار خواننده نیست بلکه برای تکانه شدیدی است هشت ریشتری ، که ببیند در همین همسایگی اش انسانی می میرد ، مادری فرزند از دست می دهد و فردی ناخواسته قاتل می شود برای هیچ ، و این هیچ چیزی نیست جز نبود آموزش و پیش از این نیز بارها گفته ام که جامعه ما از بیسوادی و نبود اموزش رنج می برد.
گفته اید : "لرزیدم که وای برمن پسرک کوچکم که باید عشق را بیاموزد، نکندسیاهی ها را هم بخواند."
این جمله را خواندم و من نیز لرزیدم ، وقتی بانوی فرهیخته و اهل فرهنگ و کتاب و قلم ، فرزند خود را از دیدن واقعیت ها ی جامعه امروز دور می کند ، از دیگر مردمان این جامعه چه انتظاری باید داشت ؟
و در پایان گفته اید : "برخی از داستانهای شما روح را آزرده میکند بی آنکه آن را تعالی دهد و داستان فوق چنین بود."
من تلاش کرده ام که اندیشه ای را در ذهن خواننده جاری سازم ، به زعم خود موفق شده ام که اگر اینگونه نبود خواننده داستانم اینگونه بر نمی آشفت ، و مگر من غیر این می خواهم ؟


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:32

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست ما اینجاییم برای همین بحث های جدی و گاهی بسیار مهم ، از میانه همین گفتگو ها و چالش ها است که قلم هایمان به مسیری بهتر رهنمون خواهند شد ، و البته با توجه به سوابق دانشگاهی شما ، به یقین شما به تندی هایی که گاهی در طول بحث مطرح می شود اشراف کاملتری نسبت به من دارید.
بنابراین تندی و تیزی های مباحث را به حساب همان چالش ها بگذارید و من را اگر گاهی از خط قرمزی گذشته ام را به بزرگواری خود ببخشایید و عفو بفرمایید.
روزگارتان سبز و پر امید


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 18:19

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ببخشید ولی اصلا و اصلا دوستش نداشتم. بلد نیستم مثل خانم اسلامی با کلمات زیبا این را بگویم. من ساده و رک گو هستم و موضوع و محتوای داستان برایم خیلی خیلی بیشتر مهم است تا تکنیک و فنون داستان نویسی.
و دلم می خواهد وقتی داستان می خوانم حس خوبی به من دست بدهد و چیزی یاد بگیرم.
باز هم ببخشید.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 23:22

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

به یقین از این که وحشی را دوست ندارید ، خشنود نیستم ، و البته هیچگاه علاقه مند به دفاع از داستان هایم نیز نیستم ، اما از آنجاییکه شما سومین نفر از هموندان داستانکی هستید که داستان هایم موجب جریحه دار شدن احساساتشان شده است خود را موظف دیدم تا نکاتی را در این باب تشریح کنم.
وحشی را با دو نگاه نوشتم .
نگاه اول به موضوع بردباری است ،
بردباری روش تحمل و چشم پوشی است ، وقتی چیزی وجود دارد که آن را دوست نداریم یا پسندیده نمی دانیم. متاسفانه در جامعه ای زندگی می کنیم که این خصوصیت بسیار مهم ؛ اعم از بردباری مذهبی ، س ی ا س ی ، فرهنگی و اجتماعی ، توسط مردمان و حاکمان رعایت نمی شود ، سخن اینجا از حاکمان نیست اما مردمان دیار ما به دلایل فرهنگی و آموزشی بردباری پیشه نمی کنند و بسیاری از جنایات امروز به همین دلیل است ، پسر در وحشی قربانی عدم بردباری مادر و اهالی روستا شد.
امروز بردباری در جامعه جهانی به قدری اهمیت دارد که کنوانسیون های متعددی را در سازمان ملل و سازمان های حقوق بشری بین المللی به خود اختصاص داده است .
و اما نگاه دوم ، یادی و نگاهی به معلولین ذهنی و جسمی بود ، گروهی از انسان هایی که یا ما نمی بینیمشان و یا اگر می بینیمشان ، وحشی اند و نه انسان.
من تلاش کردم تا گوشه ای از رنجی که می برند را برای خوانندگان روایت کنم ، هر چند می دانم این روایت حس خوبی را در برخی از خوانندگان ایجاد نخواهد کرد.
گاهی ما نمی خواهیم با زشتی ها و پلشتی ها روبرو شویم ، اما گریزی نیست بانو .
موفق باشید.


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:58

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
بله من متوجه بودم که شما چه چیز را می خواهید نشان دهید. نگفتن از پلیدی ها، بودن آنها را کتمان نمی کند. واقعیتی است...
نوشتن از معلولان هم بسیار ارزشمند است. خاطرم هست راهنمایی که بودم با معلمم به مدارس آنها می رفتم. داوطلبانه به آنها درس می داد. از نزدیک با آنها آشنا هستم.
من مهارت نوشتن شما را دوست دارم. ولی چه کنم که آزرده شدم. این قدر هر روزه پلیدی می بینیم که تا این حد عریان کردنشان قلبمان را از این هم که هست تیره تر و شکسته تر می کند.
اگر شما هم ننویسید، باز هم این چیزها هست. باز هم وقتی ما از توی خیابان آنها را می بینیم، مسیرمان را عوض می کنیم. توی تاکسی می ترسیم کنارشان بنشینیم و ... و ...
خود من هم همه اش در مورد نکات منفی زندگی می نویسم. نکات منفی جامعه. هر چه پوریا به آن فکر کرده و گفته یا من نوشته ام، منفی است. ولی نرم تر نوشته ام تا روح کسی را آزرده تر از این که هست نکرده باشم.
خاطرم هست وقتی ژرمینال امیل زولا را خواندم، مدتها مریض روحی بودم. این همه پلیدی برای یک تکه زمین؟ یا وقتی فیلم سنگسار ثریا را دیدم...
ما واقعا هیچ شادی در جامعه نداریم. هیچ چیز... تنها تفریح مجاز برای ما رستوران و فست فود است. شما آنجا همه چیز دارید. شنا، پارتی، دانسینگ، دریا، زیبایی، ... مهمتر از همه آزادی عشق ورزیدن...
ما همه در همان بازی Don't Starve که در داستان جنگل نوشته ام، گیر کرده ایم. فقط ادامه می دهیم تا به فردا برسیم. و فردا دوباره ادامه می دهیم تا به فردای دیگر برسیم...
دلم برای جوانان سالم خودمان می سوزد. فکر کردن به جوانان معلول ذهنی که دیگر آرزو و تجمل است! ما هیچ کاری برای هیچکدام نمی توانیم بکنیم...
***
فقط خواستم بگویم عریان کردن همه چیز را دوست ندارم. با حفاظ و ماسک و لباس مبدل هم به اندازه کافی بیچاره هستیم.
اما قلم تان و شخصیت خوب و خودساخته شما را می ستایم. :x @};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:17

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سپاس بانو@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و احترام خدمت جناب لطف دوست عزیز


زیبایی اثر و تکنیک عالی بکار گرفته شده در آن بر تمام زشتی هایی از جامعه که حسب نیاز داستان به تصویر کشیده اید سایه انداخته و بخوبی ان را پوشانده است هرچند چنین داستانهایی ممکن است به لحاظ محتوا منتقدان زیادی داشته باشد اما این درد هم دردی است از ذل مادران روستایی که دارای فرزندان عقب مانده اند و نیازهای جسمی و غرایضی که کتمان کردنش به معنی نبودنش نیست . شاید در جامعه ی شهری به راحتی با سپردن این افراد به آسایشگاه ها و اخته کردنشان مشکل بر طرف شود اما در مناطق روستایی این معضل ریشه دار خواهد بود و آزارنده

برقرار باشید @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 23:38

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام

می دانم که همه ما در این دیار خسته ایم و مانده ایم از اخبار و اتفاقات و وقایع سیاه و پر از رنج اطراف و اکنافمان، لذا اعتراضات دوستان را ذیل داستان هایم به خوبی درک می کنم ، اما اگر ما ننویسیم پس چه کسی بنویسد ؟
نویسنده کیست ؟ و تعهد و وظیفه نویسنده چیست ؟
اگر دولت آبادی از وقایع کلیدر و ابراهیمی از ترکمن صحرا و چوبک از بوشهر و درویشیان از کرمانشاه برایمان ننوشته بودند امروز ما چه می دانستیم چه رنجی بر مردمان این سرزمین رفته است ؟
انتظار ایندگان این کشور از ما قلم به دستان امروز چیست ؟
از حمایت ، نظرا ت اثباتی و اظهار لطف شما بسیار سپاسگزارم.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 22:21

سلام

خسته نباشید...

نترسید خسته نباشیدم مشقیه..

جناب لطف دوست

اول بریم سراغ لحن داستان شما..
قبول دارید خیلی وقتا تنه ی کاراتون خورده به تنه ی آثار قبل از دهه ی شصت ؟؟!!

و اما در مورد سوژه..خب شاید کسانی باشند که اصلا از این داستان خوششون نیاد و یه نمره منفی هم میذاشتند کنار براتون اگه امکانشو داشتن..;)

اما باید بگم که من دوست داشتم. چرا؟ چون یک سری از مسایل تا گفته نشه به صورت مداوم کاری انجام نمیشه..و این گفتن که کم و بیش باعث پیشبرد و پیشرفت در حوزه ی خاصی میشود...هر چند بعضیا انقدر گفتن که جهکشون پاره شده و باز راه به جایی نبردن ولی از سکوت خیلی بهتره..

موفق باشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 23:45

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش پرتو عزیز ، سلام

من تفاوت تنه آثار پیش از دهه شصت و پس از آن را نمی دانم ، لطفا برایم بنویس که چه خصوصیاتی را مخصوص این دو برهه از زمان می دانی که موجب تفاوت آثارشان می شود ؟
خوشحالم که وحشی را دوست داری ، و البته دلایلی که ذکر کرده ای دقیق و صحیح است ، باید نوشت و نوشت و نوشت که غیر از این راهی نیست.
این جهک که نوشته ای یعنی چه ؟
ممنون که خواندی و برایم نوشتی.


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 00:33

مگه نوسنده باید از خواننده ش انقدر سوال بپرسه؟؟!!! خب یه خواننده ی خسته فراری میشه:D

اولا ببخشید از اینکه تن رو نوشتم تنه....تناشون خوردن بهم...یعنی اثر گرفتن...خصوصیاتشونو شما بهتر از من میدونید...

آهان..گفتی جهک...یا شاید جحک یا شاید جعک.... !!!!...و اینکه کلا کلمه ی خوشدستیه...خوشم میاد....دنبال معنیش نگرد...گشتم نبوده:-/ زمان دانشجویی از تات زبونایی که بین خودشون استفاده میکردن یاد گرفتم.....ولی در کل میشه نوعی جر خوردن گلو!!:D

آقای لطف دوست...قبلا مهربونتر جواب میذاشتید...امشب احساس کردم اعصابتون به هم ریخته ست ;) ;)


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:47

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش عزیز ، سلام ، صبح به خیر و شادی

بحث هایی را که در کامنت های بالا کرده ایم نه از روی عصبانیت بلکه به واسطه جدی بون بحث کمی خشک و خشن است.
و البته خوشحالم که با دوستان با جدیت فراوان به اینگونه مباحث می پردازیم.
راستش باز هم متوجه نشدم که تن این داستان ها چگونه با تن آن داستان ها به هم میخورد و اینکه می گویی ، خوب است یا بد است ؟و اینکه می گویی ، به جهت فرم است یا محتوا و یا هر دو ؟
ممنون از حضورت و چالش رابطه داستان هایم با ادبیات دهه شصت و پیش از دهه شصت.


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:41

سلام جناب لطف دوست...

اول از همه معذرت بابت اینکه هر جا بحثی ست جفت پا می پرم وسط:D

رک بگم بحث نبود کتاب خوب اینکه کلا ما تنبل و کمی منگل تشریف داریم..با عذر معذرت از همه..حال به رابطه ی هنر و ایرانیان بیشتر فکر کنیم..

دوما بحث فروش نرفتن کتاب به حجم عظیم رسانه های مختلف بیشتر بستگی داره..تا قیمت و از این جور چیزا...

خب سری داد و هوار راه میندازن که سرانهی مطلالعه دو دیقه ست و الباقی و غیره ذالک...اما به این نکته نگاه نمی کنند که یه زن خانه دار شاید حداقل در سال بیشتر از 200قسمت سریال فقط از صدا سیما ببینه..حالا جدایی از سریال ترکیه ای و کره ای و فرا کره ای!!
به نظرتون دیدن سریال یا فیلم ورای کتاب خوندنه؟؟

بچه ی امروز شیرجه زده تو انیمیشن و بازی....اتفاقی باید به بچه ای تبریک گفت که میاد تو داستانک داستان بخونه حتی وحشی رو...
سوال....دنیای وحشی تلختره یا انمیشن و بازی که فقط باعث یکنواختی و بی معنایی میشه؟؟

من جدیدا چقدر کم حافظه شدم...کلی از حرفام یادم رفت

;) ;)

اهان در مورد دهه ی شصت و قبل و بعدش..

دقیقا نمیتونم مشخص کنیم چه سالی ولی حدودا همین حدود میشه..

خوبی و بدیشو کار ندارم...
معنظورم اینکه یک ذره لحن داستانتون با لحن امروز جامعه یک ذره فرق داره...
چه جوری بگم...مثلا همین قسم خوردنا...نحوه ی قسم خوردن امروز با قسم خوردن دیروزیا تغییر کرده....باور نمیکنید...دقت کنید...
البته تو این داستان نه...ولی تو قبلیا بود...


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:43

1- مخوصا باید به جای حنما مینوشتم...پس بخونید مخوصا وحشی رو..

2-خسته نباشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:14

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش عزیز ، سلامی دوباره

اگر فیلم چهارصد ضربه تروفو را ندیده ای حتما ببین .
برای بار نمیدانم چهل و چندم خودم هم امشب دوباره تماشایش خواهم کرد.
همین و مرسی


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:28

من چند شب پیش یه نمیچه فیلمی دیدم .......فعلا واسه این هفته م کافیه....:D


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر آقای لطف دوست گرامی و فرهیخته
دیشب داستانتون رو خوندم
جسارتا من با این نوع داستانها زیاد ارتباط برقرا نمی کنم هرچند آن را با مهارتی ستودنی نگاشته بودید و موضوع و پایان بندی آن عالی بود.
یعنی در انتها که متوجه معلولیت نوجوان می شوی کمی از اون حالت شرمگینی که از خواندن آن به تو دست داده خارج می شوی (از نگاه خواننده)
[معتقدم چشم و گوش حیا دارند..و هرچیزی را نباید دید یا شنید]
پاسخهایتان در ذیل کامنتهای خانم اسلامی تا حدودی درسته ولی معرفی سیاهی جامعه به یک نوجوان به چه قیمتی؟
آمار تجاوز و خیانت و قتل نسبت به گذشته بسیار فزونی یافته و کاملا در جریان هستید که کارشناسان آن را در ارتباط مستقیم با رسانه ها دانسته اند
کتاب هم یک رسانه است ...تاثیر می گذارد ...نوجوانی که بین دنیای کودکی و نوجوانی دست و پا می زند تا خود را پیدا کند وقتی یک داستان می خواند و می بیند بزرگترها آن را لایک کرده و به به و چه چه کرده اند چگونه می تواند درست و نادرست را تشخیص دهد؟
فیلمی در مورد نوجوانان بزهکار بازبینی می کردم که اکثرا تحت تاثیر شخصیتهای فیلمها و داستانها دست به جنایت زده بودند
در دنیای داستان و فیلم قانون مدنی جامعه نشان داده نمی شود...کیفرها و مجازاتها نشان داده نمی شود و یک نوجوان فقط یک ناهنجاری را می بیند که به نظرش هیجان انگیز است
جسارتا من معتقدم قرار نیست همه سیاهی ها را به نوجوان نشان داد
(البته و صدالبته این پرحرفیها فقط نظر شخصی بنده است و معتقدم کسانی که در این سایت چه می خوانند چه می نویسند سطح فکر والایی دارند)
پیشکش شما @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:56

سلام...

از همون ابتدا هم حس میشد معلوله:D

حالا چون شمایید از وسطاش...دیگه راه نداره...باور کنید;) ;)

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور x-( x-(
واقعا که
همه که مثل شما باهوش نیستند که:D


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:27

من و هوش؟؟!!! شوخی میکنید........=)) =))

دوباره سلام;) ;)


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور نه اتفاقا بعضی از کارهاش به عقل جن هم نمی رسیده
همچین معلول با هوشی دیده بودی:D


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:35

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام

اگر فیلم سینما پاردایزو را ندیده اید حتما ببینید و البته نسخه کامل را ، فرداشب من نیز برای بار چندم تماشایش خواهم کرد ، امشب را به ارش قول دادم چهارصد ضربه را ببینم.

یک موضوعی که در مباحث ما خلط شده است ، خوانش داستان های من توسط نوجوانان است.
اصالتا این داستان ها برای نوجوانان نوشته نشده است که حال بنشینیم و تاثیر آنها را بر نوجوانان بررسی کنیم.
به یقین مخاطب داستان هایم بزرگسالان هستند ، اما این که نوجوانی در این سایت و یا مثلا در پیشخوان کتابفروشی و یا در کتابخانه ای ممکن است داستانی فرای تحلیل و شعور انتخابی خود بخواند و والدینش به قدر کفایت از او مراقبت نکنند تا دست به این کارهای ناپسند نزد ، موضوعی دیگر است.
همه دغدغه من در داستان هایم نبود آموزش است بنابراین به آموزش و سطح سواد جامعه و خصوصا کودکان و نوجوانان اعتقاد راسخ دارم .
قصدم از آنچه در کامنت های بالا ذکر کردم ، اشکال اساسی در قرنطینه نمودن نوجوانان و کتمان و محو نمودن همه زشتی ها و پلشتی ها از دیدرس آنها است.
اگر نوجوانی را کاملا از اتفاقات و جریانات جاری در جامعه امروزمان دور نگاه داریم شک نکنید بلافاصله وقتی پا به درون این جامعه تارعنکبوتی بگذارد ، اسیر خواهد شد و البته بسیارند جوانان پاک و معصومی که این بلا بر سرشان نازل می شود.
بنابراین به نظر من ما باید متقارن با رشد کودک و در مراحل مختلف سنی او را با واقعیت زشتی ها و پلشتی ها اشنا کنیم.
من سالهای متمادی به مجموعه بچه های آسمان سر می زدم و اکنون که این توفیق را ندارم ، خانواده ام این رسم را ادامه می دهند ، از پسر داستان وحشی باهوش تر هم در آنجا خواهید یافت ، اگر قلمم جاری شد برایتان بیشتر خواهم نوشت و روحتان را بیشتر خراش خواهم داد . این جمله آخری مزاح صبحگاهی بود
ممنون از حضور و همراهی و مشارکت در بحث.


@علیرضا لطف دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 22:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر جناب آقای لطف دوست گرامی
البته میشه هر چیزی نوشت و در دفاع گفت که منظورم آموزش بود
البته جسارت به شما نباشه این توجیه اغلب فیلمسازان امروز است برای فرار از نقد و ایراد
اونقدر سوژه هست برای آموزش که این مورد در برابر آنها بسیار ناچیز است
و اما فیلم سینمایی پارادایزو
فیلمی ایتالیایی با درونمایه هندی
فیلمی که اشک هر آدمی را در می آورد
موسیقی فیلم بسیار زیباست
تا جاییکه امکانش باشد فیلم اصلی نگاه می کنم هرچند جدای از ************ دوبله ایرانی بر زیبایی فیلم خیلی تاثیر دارد
شما یادتون نمیاد قبل از انقلاب:D
آنتونی کویین به بخش دوبله رادیو تلویزیون دعوت شد و اظهار داشت هرگز فکر نمی کردم به این زیبایی فارسی صحبت می کنم...این حرف رو بازیگر نقش جومونگ هم گفته بود..
و اما موضوع خود************ی و اعتراض به ************ در فیلم پارادایزو که مسلما تنها هدف شما از معرفی آن به بنده بوده است
البته هرگز در برابر استاد داستان نویسی چون شما جسارت نمی کنم که باید ************ می کردید چرا که من از داستانی که به علی چراغی تقدیم کردید بسیار بسیار لذت بردم و حتی اشکم درآمد در حالیکه فضای داستان بی شباهت به وحشی نبود
ولی برای وحشی دلم نسوخت چون ملموس نبود
می دونید چرا؟
چون موضوع و دغدغه جامعه امروز من نیست
اونقدر دردهای بی درمان روی زمین مانده است که هیچکس جرات نمی کند حتی در لفافه در داستانهایش بیاورد
باری به هر حال همیشه به احترام قلمی که درد را می فهمد و ذهنها را تلنگر می زند بر می خیزم
همیشه نویسا باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 22:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ستاره ها س ا ن س و ر است


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 08:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام ، صبح به خیر

قصد من از پیشنهاد تماشای سینما پرادایزو و چهارصد ضربه ، نگاهی دیگر به دنیای نوجوانان بود.
در باب هر دو فیلم حتما در جایی دیگر مفصل خواهم نوشت.
ممنون از همراهی شما و دوستان در یکی از بهترین چالشهای داستانکی ذیل داستان وحشی.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 10:56

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامی دوباره
هر کسی آنچه را که ندارد دوست دارد بنویسد، شما زشتی در وجودتان نیست و من زیبایی.
قلمتان مانا و روشنگر
@};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:05

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید خانم دکتر و دوست خوبم،
این بیانیه شما خیلی درست نیست. هر کس از هر چه بخواهد می تواند بنویسد. کس دیگری هم این کامنت را زیر داستان من گذاشته بود که شما و اندیشه هایت پشت نوشته های خودت پنهانی!
ولی یک نویسنده ممکن است از تجارب اطرافیان، حوادث روزنامه ها و چیزهای دیگر بنویسد. حتماً که نباید خلا خودش را بنویسد.

هم شما صاحب اندیشه زیبا و قلم زیباتر هستید و هم آقای لطف دوست. در واقع، پلیدی و زشتی نبود زیبایی است. پس عدم است و ماهیت عدم، نبودن و وجود نداشتن است.
زیبایی ها را از ما و دنیای ما می گیرند، آن وقت ما دچار پلیدی و زشتی می شویم. اما باید اصالت خود را حفظ کنیم. ما هستیم. وجود داریم. پس فکر و اندیشه و روحمان را زیبا حفظ می کنیم...@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:30

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب خانم سکوت
اما من اصلا طعنه نزدم. یعنی از طعنه زدن بیزارم. لذا کمی صبر میکنم تا اگر خاطرم ناراحت است آرام شود و وقتی که هیچ چیز جز احساسی صادقانه در خودم نیافتم آنوقت میروم و جواب میدهم. این کامنت هم اصلا طعنه به جناب لطف دوست نبود.
منظورم هم از نوشتن زشتبیها، نوشتن از زشتیهاسن نه خدای نکرده"زشت نوشتن"در کامنت قبلییم هم فقط نظر خودم را دادم.بنظرم برای تشخیص زشتی و زیبایی و داشتن روانی سالم، باید روح فرزندانمان در لطافت پرورده شود، آنجاست که وقتی بزرگ میشوند دیگر ظلم و سیاهی را برنخواهند تافت چون با زیبایی و لطافت مانوسند. این تصاویر تلخ و سنگین برای من که زیاد میخوانم ومینویسم قابل درک و تحمل و تامل است اما برای یک نوجوان با آنهمه هیجان و احساسات لطیف ممکن است به روانش لطمه بزند آنوقت همین فرد فردا خودش میشود معضلی که باید درباره اش حرف زد و نوشت.
پایان نامه ارشدم درباره رمان نوجوان بود. باورکنید وقتی رمانها رامیخواندم حالم بد میشد. یکی از یکی سیاهتر و تلختر و گزنده تر و نه تنها کمکی به رشد مخاطبش نمیکرد که مخرب هم بود. این است وضعیت فرزندان ما. البته این را هم قبول دارم که جناب لطف دوست برای نوجوان داستان ننوشته. مساله دیگر اینکه اگر ایشان نویسنده متبحر و توانمندی نبود شاید انقدر آشفته نمیشدم(البته فقط برای زمانی کوتاه) اما ایشان حکم استاد بنده را دارند و بسیار توانا هستند، خب، طبیعی بود که از ایشان توقع داشته باشم که انقدر از سیاهیها و تلخیها که روح را میخراشد و خودشان هم قبول دارند که روح را میخراشد ننویسند و قلمشان را برای خلق و رسم جهانی متعالیتر و زیباتر برقصانند.
من که خودم بارها شده با خواندن داستانهایی از این قبیل که بنده فقط آرزو وحسرت نوشتنش را دارم، و تا بحال توفیقش را نداشته ام،حال و روحیه ام عوض شده است، دنیا برایم زیبا شده است.انرژی گرفته ام.از تنفرفاصله گرفته ام و قلبم را برای محبت بدیگران بیقرار دیده ام. عرض من فقط همین بود وگرنه شان و مرتبۀ ایشان چه از کدرترین مسائل بنویسند و چه جز از عشق و امید و مهربانی و ..نگویند به یک اندازه و البته بسیار بسیار در ذهنم عظیم و ارزشمند و محترم است.
سپاس ازینکه نکته سنج هستید@};- @};- @};- @};- :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:16

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم

چو غنچه‌های دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم

درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم

@};-


@علیرضا لطف دوست توسط آزاده اسلامی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 12:50

نمایش مشخصات آزاده اسلامی و بازهم سلام
دوتا داستانک خیلی کوتاه دوسه خطی با یک مضمون و موضوع مشترک اما با دو دیدگاه میگذارم روی سایت .لطفا وقت کردید و بخوانید ودرباره تاثیرگذاری آنها نظر ارزشمندتان را بفرمایید.
سپاس@};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:01

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست عرض ادب و احترام

به روی چشم ، من که همیشه از داستان های شما لذت وافر را می برم به یقین این دو داستانک هم ما را کیفور خواهد کرد.


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 11:20

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر سلام !
آقاي لطف دوست
داستان به طرز عجيبي گويا و تاثير گذار بود!
جالبه كه هميشه موضوع وسوژه داستان هاتون از انواع موضوعاتي ست كه اغلب نويسنده ها از پرداختن به ان ها فراري اند !
و باز هم مثل هميشه عااااااااااااااااااااااااااااااالي بود@};-


@مرضيه اسلامي مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:07

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام

ما بیش از اینکه فراری باشیم دچار خود س ا ن س و ر ی هستیم.
از این که داستان را دوست داشتی خوشحالم ، شنیده ام که قدری کسالت داری ، برایت آرزوی سلامتی دارم و حالا که استراحت می کنی حتما در اوقات فراقت برایمان داستان بنویس.
ضمنا در بخش آموزش ، مطالبی را از نویسنده بزرگوار عباسی معروفی منتشر می کنم ، حتما بخوانشان.
ممنون که آمدی و خواندی و برایم نوشتی.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:02

نمایش مشخصات ف. سکوت دوباره سلام،
همه کامنت ها را خواندم. داستان را نیز.
فهمیدم که خیلی داستان خوبی است!!!
مثل وقتی که از یک کاراکتر منفی در یک فیلم یا سریال بدم می آید و همسرم به من متذکر می شوند: معلوم است که نقشش را خیلی خوب بازی کرده که این تأثیر را روی شما گذاشته!

پس داستان شما، کاراکترهای آن و نویسنده اش، نقش خودش را خوب بازی کرده است.


@ف. سکوت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:09

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام خواهر عزیزم خانم سکوت
به قول دوستان من موندم چرا اسم مستعارتون سکوته=)) =)) =))
دوستدار شما;) @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 17:21

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتم


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:20

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

این روزها را با نوشته های عباس معروفی سر می کنم ، انتشار بخش هایی از این سو و انسوی متن در بخش اموزش هم به همین دلیل است . حتما کتاب هایش را خوانده اید و اگر برخی را نخوانده اید حتما بخوانید ، موج موج تلخی را به کامتان می ریزد .
مهم‌ترین جنبه در نفس داستان‌های معروفی، تلخیِ سرشار است. تلخی‌ای که جزء جدایی‌ناپذیر قلم عباس معروفی است و انگار او را بی این تلخی‌ها نمی‌توان در تصور آورد. بی‌حرف و حاشیه! تلخ‌تر از سرنوشت آیدین؟ تلخ‌تر از پایانِ اورهان؟ تلخ‌تر از فروریختنِ آیدا؟ تلخ‌تر از سرنوشت پرتکرار مجیدِ امانی؟ تلخ‌تر از روزهای سرد و برفی عباسِ تماماً مخصوص؟ تلخ‌تر از تصویر نوشا در لباسی مردانه و صورتی که زخم‌هایش از کوبش موزر است، نه از ابتلای جذام؟ تلخ‌تر از سرنوشت سیاووشان که چون مسیح مصلوب شد بر درختی نزدیکِ دار؟ تلخ‌تر از غصه‌خوردن‌های مدام سرهنگ نیلوفری که اطاعت امر کرده بود و آمده بود به سنگسر تا بلکه لطف ملوکانه شامل حال‌اش شود و به نان‌و‌نوایی برسد، که هیچوقت هم نرسید؟ تلخ‌تر از مرضِ ناامنی عالیه خان که از اتاق‌های با درِ بسته می‌ترسید؟ تلخ‌تر از روزهای حسینا که بوی خاک می‌داد و نوشا هم بوی خاک می‌داد و کوزه‌های خانه‌ی نوشا همه ممهور به مهر حسینا بود؟ بی‌حرف و حاشیه! عباس معروفی می‌نویسد که تلخی‌هایش را رها کند، نه که فراموش کند که فراموش شدنی نیستند، که رها کند و باز برگردد سراغشان و روی کاغذ بیاوردشان و بگذارد پیش چشم مخاطب و بگوید: " تابحال این همه تلخی دیده بودی؟ خوانده بودی؟"
ختم کلام اینکه، کتاب‌های معروفی از آن دست کتاب‌هایی هستند که در آن‌ها به جمله‌هایی برمی‌خوری که بادلیل با بی‌دلیل، با مابه‌ازایی در زندگی خودت یا بی مابه‌ازا، برایت فرق دارند با بقیه‌ی کتاب، با همه‌ی جمله‌های این‌چنینی که تابحال خوانده‌ای، انگار که جنسی دیگر دارند و تلخی‌شان با همه‌ی تلخی‌های دیگر فرق دارد. و حالا برای این خاتمه، فقط چند خطی از همان جمله‌ها:


@علیرضا لطف دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:21

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست "خیلی دلم می‌خواست تو روبروی من می‌نشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف می‌شوند؟ چرا فکر نمی‌کنند؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد می‌گوید؟ نگاه کن چقدر حقیرند، مثل بچه‌های لجباز روح آدم را می‌جَوَند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش می‌جوشد و سر می‌رود. نه به عشق فکر می‌کنند، نه گذشته‌ها یادشان می‌آید، و یادشان نیست که روزی گفته‌اند:"دوستت دارم"!"

ممنون از نظرات اثباتی شما بر روی وحشی


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:08

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام
حسب الامر تحمل پیشه می کنم وگرنه با خانم های محترم سایت هم عقیده هستم.البته این به آن معنی نیست که نظرات جنابعالی را نقض کنم بلکه خواندنش روحم را خراش می دهد.=(( @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 13:27

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام

نظرات خانم های در حال تغییر است ، شما هم تجدید نظر کنید !!! این قطعه مزاح بود و به دل نگیرید.
از اینکه وحشی روحتان را خراش می دهد متاسفم ، ولی خوشحالم که این داستان ما را به این بحث و گفتگو در باب موضوعی سترگ و عمیق کشانده است .
سپاس که خواندید و نقد و نظری بر آن جاری کردید.
روزگارتان سبز و مملو از بردباری


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 14:26

سلام و عرض ادب بر آقای لطف دوست
داستان تکاپوی زیادی داشت و شما توانستید واقعیت یک زندگی را بیان کنید ، واقعیتی که حقیقت تلخی دارد .
وقتی داستان را خواندم ، ابتدا گفتم عجب پسر بی شرمی ، ولی باز بنده را غافلگیر کردید و نشان دادید که آن شخص شرین عقل بوده .
از داستان لذت زیادی بردم ، برخی کلمات برای بنده تازگی داشتند .
مثل همیشه داستانتان زیبا و دوست داشتنی بود
@};- @};- @};- @};-
موفق و سربلند باشید@};- @};- @};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 14:33

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای سید حسین عزیز ، سلام

خوشحالم که وحشی را دوست داشتید.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 14:39

نمایش مشخصات ف. سکوت من از معروفی "سمفونی مردگان" و "سال بلوا" را خوانده ام و دومی را بیشتر دوست دارم. خیلی بیشتر.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 14:45

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فریدون سه پسر داشت و تماما مخصوص را از دست ندهید ، تا آنجا که از روند کتاب های که می خوانید فهمیده ام از این دو کتاب لذت وافر خواهید برد ، در عین حال گل سر سبد رمان هایش سمفونی مردگان است.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 17:34

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلامی... به قول عمو اینا،دگرگونه
من ، آزر،ته نوجوونای سایت،ازخوندن این داستان بسیار خوشحالم
روحم خراشیده نشد،چون وقتی پنجم ابتدایی میخوندم ،اَره وکشتار بااره برقی و هزارتا فیلم داغون دیگه دیدم...
بازی های موردعلاقم اساسینز (سری 1تاشیشش)واِویل بوده
...(نمیگم درسته،ولی خب،بوده)...
ای بالایی هاروگفتم که بگم نسل جدید فرق فوکولیده
من درعین ظرافت دخترانه م،سختم وآماده برای دیدن واقعیت
...
قراربود کنفرانسی روارائه بدم راجب مهدویت،قبلش خواستم تصویر واقعی دنیارو به دوستام معرفی کنم:قربانیای فلسطین ومیانمار وسوریه وبحرین وداعش..گرسنه های افریقا...سقط جنین وفروش وخوردن انسان..مغازه های رسمی ِزن برای فروش تواسراعیل،خیابونای مارک دار فحشا توایران،بچه بازی(اون روی سکه)کودک آزاری.....
که نشون بدم چرادنیا به پدر احتیاج داره
اما نزاشتن
چون جاهلند،نه عامل
ما حقه مونه که حقایقو بدونیم،وقت واسه توجه به روحیه لطیف نیست...
اسباب بازی بچه های فلسطینی تفنگه اونوقت بچه های ما!

اقای لطف دوست،باز هم ترکوندین@};-


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 22:08

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آذر خانم با صداقت سلام

و این بار رسما این شعر زیبا را به نامت ثبت می کنم :

خدا اگر بودم تو را برای خود بر می داشتم و از کائنات می زدم بیرون.
عباس معروفی

ممنون از همراهیت


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 19:19

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام داستانی که خوب باشه و جای نقد نداشته باشه مزخرف ترین استان محسوب میشه. علیرضای عزیز تقصیر شماست که خوب نوشتید و ددرهای نقادی را به رویم بستی.
سپاس استاد.احسن به این قلم.


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 22:11

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی ، سلام

یادداشت هایت اگر نقد نداشته باشد همیشه قند را دارد ، بی خود نیست که آن شاعر ذلیل مرده گفته است : تو خودت قند و نباتی ، شکلاتی شکلاتی.
ممنون از حضور و اظهار لطف شما


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 23:00

نمایش مشخصات ف. سکوت دوباره سلام،
دلم می خواهد فرصت را غنیمت بشمارم و دو نکته دبگر را بنویسم:
1. معرفی یک کتاب در مورد نوجوانان معلول: حادثه ای عجیب برای سگی در نیمه شب/ نوشته مارک هادون
این کتاب در مورد یک نوجوان اوتیسمی است. خواندن این کتاب زیبا را به همه توصیه می کنم.

2. در مورد خطر خواندن داستان وحشی توسط نوجوانان در کامنتها صحبت شده بود. به نظر من تربیت کودکان و نوجوانان بایستی در مرز سایه روشن زندگی باشد. یعنی بلید هم خوبی ها و هم بدی ها را به آنها نشان دهیم تا شناخت کافی داشته باشند. اما در کنارش هدایت نامحسوس والدین هم لازم است.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 08:40

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

ممنون از معرفی کتاب و با نظر شما کاملا موافقم. ذیل داستانک های سرکار خانم دکتر اسلامی ، دیداری دوباره خواهیم داشت .
روز و روزگارتان خوش


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 10:37

داستان وحشی شما یکی از قویترین داستانهایتان بود اما کاش در عنوان داستانتان ذکر می کردید +16
عنوان وحشی بسیار عالیست برای این داستان و خوی انسانی که باعث وحشی شدن بعضی ها می شود بسیار خوب به تصویر کشید.
قلم قدرتمندی دارید
موفق باشید استاد عزیز.


@مریم مقدسی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 13:04

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مریم مقدسی عزیز ، سلام

از اینکه خوب و دقیق بر روی اسامی داستان ها در سایت نظر می دهی لذت می برم.
اسامی شخصیت های داستان و نام داستان از آن مباحث مهمی است که باید درباره آن با دوستان داستانکی در یک چالش اساسی و در فرصت مقتضی گفتگو کنیم.
از اظهار لطفی که داری سپاسگزارم.


نام: میثم رسولی زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 13:27

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده سلام آقای لطف دوست...
داستان شما را خواندم و باید بگم عالی بود...
قلم خوبی دارید و محتوای داستان هم جالب بود...
موفق و پیروز باشید...


@میثم رسولی زاده توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 13:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای میثم رسولی زاده عزیز ، سلام
ممنون که خواندید و نظری بر وحشی جاری کردید.
از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 18:24

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود هم داستان را خواندم هم کامنت دوستان را.

هر کس یک دیدگاهی برای خودش داره .ولی کم کم در جامعه ما هم بچه های معلول مورد توجه قرار می گیرند

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 18:52

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای رضا فرازمند عزیز ، سلام

از اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 21:52

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر آقای لطف دوست گرامی
ذیل داستان خانم مولوی درباره عباس معروفی فرموده بودید
باورتون نمی شه همین امروز می خواستم بررسی و نقد داستان "پیکر فرهاد" را رو سایت بذارم پشیمون شدم
خوب تلنگری از جانب شما خوردم
پس با اجازه شما بررسی داستان پیکر فرهاد با من


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 - 22:48

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوندپور ، سلام

در همین کامنت های بالا هم نظری را نسبت به ایشان و داستان هایش برای خانم سکوت نوشته ام.
این روزها را من با نظریات و درس ها و رمان های این بزرگوار سر می کنم.
بخش هایی از این سو و آن سوی متن را هم در بخش آموزش داستانک منتشر کرده ام و تا انجا که مقدور باشد ادامه خواهم داد
و شما چه کار نیکویی با این کار خواهید کرد ،
اگر من را به عنوان دستیار قبول کنید ، پا به پایتان در آن پست همراه خواهم بود.
ممنون


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 - 00:05

نمایش مشخصات حسین روحانی داستانی سیاه با قلمی سپید . میدونی یه ایراد داشت داستانت . من وقتی خوندمش احساس کردم خوب تصویر نشده . ادبیاتش دلنشین بود ولی توصیفاتش ضعیف . خواب مادر خوب پرداخت نشده بود .


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:02

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
هر چند داستان تلخ بود اما قشنگ بود. به تصویر کشیدن یک جامعه وحشی با اول شخصی دیوانه.
:) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.