آن مرد ، مرد لعنتی

موج موج مه غلیظی دور برجک نگهبانی را فرا می گرفت و دید سرباز را به هر دو طرف دیوار بلند سیمانی زندان کور می کرد.
اندکی به نیمه شب و پایان پست شبانه اش مانده بود ، چشم در حیاط زندان گرداند ، نور نورافکن های دور تا دور محوطه ، با زور ، مه را می شکست و می شکافت . حیاط زندان خالی خالی بود و پرنده ای پر نمی زد.
نگاهی به خیابان آنسوی دیوار زندان انداخت ، کور سوی نور تیر چراغ برق های حاشیه خیابان را دید و روشنی تک و توک پنجره خانه های آن طرف خیابان.
تا آنجا که چشمهایش سو داشت هیچ جنبنده و تنابنده ای را ندید.
اسلحه را از شانه پایین آورد و به دیوار اطاق تنگ و ترش بالای برجک تکیه داد. دست هایش را به دو طرف باز کرد و نفس عمیقی کشید و بعد مشت های دو دست را چند بار به سینه اش کوباند.
مه سنگین تر می شد ، آب دهانش را جمع کرد و بی نشانه ، تفی بزرگ به میان مه پرت کرد و زیر لب گفت : "حالم را به هم میزنی."
مه که شب روستا را فرا می گرفت ، گرازها می آمدند . پدر لگدی به پهلوی او و برادرش می زد و بیدارشان می کرد ، چوب و چماق بر می داشتند و به شالی زار می رفتند و تا صبح هوار می زدند و هوی می کشیدند تا گرازها سر به شالی زار نگذارند و شالی ها را سم کوب نکنند. هوای نمور و سرد آن شب ها تا مغز استخوانشان فرو می رفت و درد می شد.
دست هایش را تند تند به هم مالید و سابید تا کمی گرم شوند.
این سو و آن سوی دیوار را نگاهی انداخت . این سو خبری نبود ، آن سو، توی حجم سنگین مه ، از انتهای خیابان ، سایه ای از آدمیزاد آرام آرام به سمت ابتدای خیابان حرکت می کرد.
چشم هایش را تنگ کرد ، بیش از سایه ، چیزی ندید.
دست به زیر کلاهش برد ، با سیخ سیخ موهای نیم سانتی سرش کف دستش را خاراند.
سر بالا کرد و چشم به آسمان دوخت ، آسمان مه بود و در همان چند سانتی چشم هایش روی سرش خیمه زده بود، پلک ها را بر هم گذاشت و زیر لب گفت :" یا خدا خودت درستش کن " و بعد آهی عمیق کشید.
در هفته پیش از آن شب مه آلود هفت بار سرکتاب باز کرده بود و با همه چیز و هر اتفاق دور و برش فال گرفته بود .
" اگر تا یک دقیقه دیگر در زندان باز شود و اتومبیلی داخل شود ، پذیرش می شوم " و بعد چشم دوخته بود به ثانیه شمار ساعتش و گوش سپرده بود به صدای در زندان ، یک ثانیه از یک دقیقه گذشته بود که قیژ بلند در زندان گوشش را خراشیده بود ، به دلش بد نیاورده بود ،" یک ثانیه چیزی نیست ،حتما پذیرش می شوم."
"اگر اول نورافکن گوشه راست حیاط زندان را روشن کنند بعد گوشه چپ را ، حتما پذیرش می شوم "، فاصله روشن شدن نورافکن ها آنقدر کم بود که نتوانست تشخیص بدهد کدام یکی اول روشن شده است و توی دلش گفت : " نکند پذیرش نشوم ؟"
پیش نماز مسجد زندان بار آخری که سرکتاب باز کرده بود گفته بود هم خوب است و هم بد ، و او مانده بود چطور می شود کاری هم خوب باشد و هم بد باشد و باز بین زمین و زمان دلش شور می زد که پذیرش می شود و یا نمی شود؟
هر نذری که به نظرش می رسید را با خدا در میان گذاشته بود و تا آنجا که عقلش قد می داد نذرهایش را پر و پیمان کرده بود ، صد و ده شمع برای امام زاده عباس ، چهارده مهر بزرگ هشت گوش برای مسجد ده و یک گونی برنج برای پیرزن کور قرآن خوان گورستان مسگر آباد.
سایه حجم می گرفت ، به نظر مردی می آمد با پالتوی بلند تیره رنگ ، آرام آرام به زیر برجک نزدیک می شد و انگاری قدری می لنگید .
آنی نیت کرد ، " اگر مرد به زیر برجک رسید و بالای برجک را نگاه کرد ، پذیرش می شوم."
هفته پیش درخواست پذیرش را که داد ، افسر بخش جذب نیروی قراردادی ارتش گفته بود : "متقاضی زیاد است ، شاید پذیرش بشوی شاید هم نشوی." از همان روز، دل توی دلش نبود. یک ماه به پایان خدمتش مانده بود و دلش نمی خواست که به ده برگردد.
ده برایش غیر از خر حمالی و نداری و گرسنگی چیزی نداشت. این جا توی ارتش ، اگر پذیرش می شد ، غذا و لباس و حقوقش به راه بود. سربازهای شهری غذای ارتش را دوست نداشتند و اخ و تف می کردند اما او قدر این ناز و نعمت را می دانست.
شهری ها چه می دانستند نان خشک به سق کشیدن یعنی چه ؟ کجا توی شهر گراز دیده بودند و چه می دانستند تن لرز نیمه شب کنار شالیزار کدام صیغه درد است . شهری جماعت چه وقت کفش و لباسش را وصله پینه کرده است و کجا سقف شالی کوب روی سرش خراب شده است تا بداند ارتش و پادگان ، پادشاهی است پیش خانه ده که سقفش به تفی بند است.
آهی کشید و خدا را دوباره صدا کرد و چشم به مرد لنگان توی خیابان دوخت.
" ای خدا پذیرشم کنند وهمین جا بمانم ، نماز هایم را می خوانم ، دیگر هیچ نمازی را قضا نمی کنم ، روزه هایم را می گیرم. به دل این مرد بینداز بالای برجک را نگاه کند . اگر نگاه کند پذیرش می شوم."
مرد سری گرداند و دو طرف خیابان را نگاهی انداخت و از آن سوی خیابان به این سوی خیابان کنار دیوار زندان آمد ، چند قدمی تا زیر برجک فاصله داشت ، نسیم خنکی می وزید ، سرباز ساعتش را نگاه کرد ، تا نیمه شب دقیقه ای بیش نمانده بود ، این پا و آن پا می کرد ، هر لحظه سرباز پست بعد از راه می رسید . زیر لب نجوا کرد :" لعنتی این بالا را نگاه کن ." مرد برگشت و پشتش را نگاهی کرد ، حالا دیگر عدل زیر برجک بود ، رو به دیوار زندان ایستاد ، دست به جلو شلوارش برد ، سرباز چشم هایش را تنگ کرد ، اسلحه را از کنار دیوار برداشت و با دقت حرکات مرد را زیر نظر گرفت ، انعکاس نور کم سوی تیر چراغ برق حاشیه خیابان در ادراری که مرد شرشر به دیوار زندان می پاشید ، چشمش را زد.
اندکی بعد ، مرد ، شلوار خود را روی کمرش میزان کرد و لنگ لنگان به سمت ابتدای خیابان به راه افتاد.
صدای پای سرباز پست بعدی از میان راه پله های برجک نگهبانی به گوش می رسید.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

آرش پرتو ,آرمیتا مولوی ,ابوالحسن اکبری ,آزاده اسلامی , ک جعفری ,شايسته دولتخواه ,مرضيه اسلامي مهر ,فرزانه رازي , ناصرباران دوست ,احمد دولت آبادی ,نعیمه میرزاعلی ,سید حسین ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (2/2/1394),آرش پرتو (2/2/1394),عباس پیرمرادی (3/2/1394),ابوالحسن اکبری (3/2/1394),آرمیتا مولوی (3/2/1394),آزاده اسلامی (3/2/1394),علیرضا لطف دوست (3/2/1394), ک جعفری (3/2/1394),علیرضا لطف دوست (3/2/1394),همایون طراح (3/2/1394),ف. سکوت (3/2/1394),شايسته دولتخواه (3/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (3/2/1394),سحر ذاکری (3/2/1394),زهرابادره (3/2/1394),همایون طراح (3/2/1394),سعید داودی (3/2/1394),فرزانه رازي (3/2/1394),فرزانه رازي (3/2/1394),سید علی الحسینی (3/2/1394), ناصرباران دوست (3/2/1394),احمد دولت آبادی (3/2/1394),ب-اسدی (3/2/1394),اذرمهرصداقت (3/2/1394),رضا فرازمند (3/2/1394),نعیمه میرزاعلی (4/2/1394),شیدا محجوب (4/2/1394), ناصرباران دوست (4/2/1394),سید حسین (4/2/1394),آرمیتا مولوی (4/2/1394),محمود لچی نانی (4/2/1394),شهره کبودوندپور (5/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (10/2/1394),حمیدرضا محدثی (10/2/1394),علی زارع (31/2/1394),ابوالحسن اکبری (31/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),ف. سکوت (4/3/1394),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 23:02

سلام

من هر داستانی میرم خانم کبودوندپور زودتر اونجا بوده...چرا؟؟؟:D :D


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394 - 23:19

سلام

خسته نباشید

من نتونستم با دیوار اطاق برجک کنار بیام..

و معمولا هم میگن برجک نگهبانی...

اطاق نگهبانی هم که یه چیز دیگه ست..

در ضمن تا جایی که من اطلاع دارم نیروها قراردادی نیستند...پیمانی 5ساله ن... به این راحتی هم نیست نصف شب بیان بگن تو هستی..یا نیستی

و من به این معتقدم که اگه قراره اطلاعاتی در مورد شخصیت یه خواننده بدی باید قبل از ورود شخصیت باشه..بعد از ورود دادن این اطلاعات ناخواسته داستانو ضربه دار میکنه حالا شدتش متفاوته ..

در آخر اینکه یه جاهایی میرفت یه نمه شبیه بیانیه بشه ..:D

دیگه نمی گم خسته نباشید;)

موفق باشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 08:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام

خسته نباشی. ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 14:10

نمایش مشخصات محمود لچی نانی از این جواب، آره خوشم اومد


راستی،

سلام

خسته نباشید :D


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 07:42

سلام .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 08:36

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب اقای اکبری ، سلام

سپاس از حضور و گلهای زیبایتان


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 10:25

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، نتوانستم با این داستانتان ارتباط برقرار کنم!:( شاید چون سربازی نرفته ام؟ :) ولی اون اگر و مگرهایش را برای تخمین آینده دوست داشتم. خیلی ها را دیده ام که این کار را می کنند. یک جور وسواس ذهنی به چیزهایی است که هیچ ربطی به هم ندارند.

@};- @};- @};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 10:36

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام
شما دقیقا همان نکته و موضوعی را که دوست داشتم روایت کنم را دوست داشته اید .
سپاس از این که خواندید.


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 10:39

سلام به برادر بزرگوار
خوبيد؟ با تاخيري بلند مدت مجددا در خدمت شما و دوستان هستم.
@};- @};- @};-


@شايسته دولتخواه توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 11:16

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شایسته دولتخواه ، سلام
به قول این خارجی ها ولکام بک !!!
خوشحالم که بازگشته اید و به یقین باز هم از داستان های خوبتان لذت خواهیم برد.
مانا و نویسا و سبز باشید.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 13:08

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود جناب لطف دوست@};-

داستانتان را که خواندم تا پیش از سطرهای پایانی همه چیز جور بود. توصیفات خوب، فضای داستانی، شخصیت پردازی، قرار دادن مخاطب در فضا و .....

تا اینکه به انتهای داستانتان رسیدم. در انتها شما از یک نماد برای پایان استفاده کرده بودید و من اینگونه به نظرم رسید که شما داستان را تا اینجا پیش بینی کرده بودید و از اینجا به بعد ناگهانی به ذهنتان رسیده است و لحظه ای آن را نوشته اید. گویی از یک داستان رئال به سورئال کوچ کرده اید که بنظر من در اینجا اتفاق جالبی نیافتاد و یک انتهای رئال بیشتر می توانست به داستان زیبایتان کمک کند.

البته شاید هم برای من این گونه بوده است و من نتوانسته ام با منظور واقعی شما ارتباط برقرار کنم.

سپاس@};-

شادیتان روز افزون@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 11:28

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آقای عباس پیرمرادی ، سلام
خوشحالم که بار دیگر و پس از مدت های مدید از نقد و نظر شما بهره مند می شوم.
هیچ کاری برایم سخت تر از خواندن داستان های خودم نیست ، اما کامنت شما من را مجبور به خوانش دوباره آن کرد. و نه یک بار بلکه دو بار.
راستش من هیچ اشاره و نشانه ای از سورئال در این داستان نیافتم مگر آنکه تعریف من و شما از سورئال متفاوت باشد.
ممنون خواهم شد تا برایم آن نکته ای که موجب چنین برداشتی شده است را متذکر شوید.
از حضور شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 15:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D درود.خوبین؟؟؟
این شخصیت داستان شما ادم خوبی بوده که پای چیز میزای عاسمونی رو نکشیده وسط!!!والا...
شاد باشین عاقا...
عالی بود...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 11:30

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فرزانه خانم رازی ، سلام
راستش خیلی داشت زیاده روی می کرد ، جلویش را گرفتم وگرنه برای فال گیری و اقناع خودش ، می خواست به خیلی چیزها متوسل شود.
ممنون از حضورت.
موفق باشی


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 18:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام عرض ادب و احترام
بسیار زیبا روایت کردید دلشورها و آنچه در فکر سرباز می گذشت و همه ی ان چیزهایی را که به آن تمسک می جست تا کورسوی امید را در دل خود زنده نگاه دارد افسوس که ان مرد لنگ در پایان داستان به اینده و ارزوهایش ش ا ش ی د و همه چیز را فنا کرد !!
البته آرزو بر جوانان عیب نیست شاید اگر 5سال پیمانی در ارتش ماند برای زن گرفتنش خودش فال حافظ بکیرد و آسان تر مسیر آینده اش را مشخص کند !
برقرار باشید
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 11:44

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای باران دوست ، سلام
برای من که در شرایط و دوران نو آموزی داستان نویسی هستم ، روایت برش هایی از زندگی همراه با بکارگیری تکنیک های داستان ، کاری بس دشوار و جانفرسا است.
خصوصا بسط زمان داستانی در بستر زمان دراماتیک در داستان کوتاه گاه موجب آشفتگی داستان می شود و بنیان روایت را به هم می ریزد.
به هر تقدیر تلاش می کنم که با تجربه های اندکم ، داستان را در بهترین حالت ممکن روایت کنم و البته می دانم که این داستان ها نقائص فراوان دارد و به یقین با راهنمایی و ارشادات شما دوستان عزیز به رفع و رجوع مشکلات قلم خود در داستان های بعدی خواهم پرداخت.
روایت این برش از زندگی هم اگر چه افسوس خود و شما را به همراه داشت اما به درستی فرمودید که " آرزو بر جوانان عیب نیست "
از همه اظهار لطف شما سپاسگزارم.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 19:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام برادر داستانکی مهربان.گرداندن غلط است. باید می گفتی چشم در حیاط زندان چرخاند.مابین چرخاندن و گرداندن فرق فاحشی هست.
موج موج و سیخ سیخ و خالی خالی چندان جذاب نمی نماید. موج خالی.
رد ابتدا که شخص تنهاست و کسی به داستان افزوده نشده نگو نگاهی بگو نگاه.
غیژ بلند.
روزه هایم را می گیرم. یم و رم هردو معنی از من بودن دارد. روزه ها درست است.
دوست نازنین. حالت های فرد در روی برجک بسیار با توصیف زیباتان عجین شده بود و چهار چوب زیبا و نو را بار دیگر از شما شاهد بودم.من از این پس نگاه حرفه ای به شما دارم.موفق و سربلند باشی دوست گرامی


@احمد دولت آبادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 11:50

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست احمد خان دولت آبادی عزیز ، سلام
از ذکر و تذکر نکات دستوری و آیین نگارش شما مثل همیشه استفاده فراوان می برم .
خوشحالم که با نگاه نافذ خود پیکره بندی داستان و روایت را به درستی درک کرده اید .
از همراهی همیشگی شما سپاسگذارم.


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام جناب آقای لطف دوست
آنچه برای من بهشت است شاید برای دیگری از جهنم هم سخت تر باشد.
مرسی @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 11:52

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام
به درستی به این نکته بسیار مهم اشاره کردید ، کاملا موافقم.
از حضور گرمتان سپاسگزارم.


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 12:08

سلام آقای لطف دوست
داستان هیجان زیادی نداشت ، اما خواننده را به خود جذب میکرد ، داستان خیلی خوبی بود لذت بردم @};-
توی سربازی چنین کسانی را دیدم ، که قدر نعمت را میدانستند .
این داستان برخلاف داستان های قبلی هیچ غافلگیری نداشت@};- :)
قلمتان همیشه سبز@};- @};-


@سید حسین توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 12:50

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سید حسین عزیز ، سلام

من دوست داشتم به گونه ای داستان را روایت کنم که اتفاقا در لحظات پایانی ، خواننده هیجان اینکه مرد به بالای برجک نگاه می کند و یا نمی کند را داشته باشد ، اما گویا نتوانسته ام و قلمم قاصر بوده است از انتقال این حس.
اما دقیق می فرمایید ، قرار به غافلگیری نداشتم ، داستان برشی از زندگی بود ، تکه ای از زندگی بدون هیچ اتفاق مهمی ، برشی از زندگی مثل بسیاری از لحظه های زندگی امروز ما.
روزگارتان سبز


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 16:33

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و درود
حالا توفبق پبدا کردم داستانتان را بخوانم. ملال آوری حال سرباز را اجساس کردم. کار چندش آور مرد لنگ در آخر داستان این ملال را به نهایت خود ر ساند.
داستان زیبایی بود هرچند سرد و تلخ. قلمتان را تحسین میکنم.
سربلند و شاد شاد باشید@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در جمعه 4 ارديبهشت 1394 - 16:46

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

وقتی هوا سرد باشد و مه سنگین و کوچه طولانی ، مردها دست به کارهای چندش آور می زنند. در داستان خوابم می آد به این موضوع پر اهمیت در زندگی پرداخته بودم.

حس و حال این روزهای روزگار من ، ناخودآگاه دستم را برای برش از تکه های تلخ زندگی می برد ، برای همین است که نشانه های قلمم سرد است و طعم شیرینی ندارد.

از اظهار لطف شما سپاسگزارم.
روزگارتان سبز همراه با گرمای عشق و حلاوت و شیرینی زندگی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.