بازگشت جاودانه

اسیر جنگی بود.5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. اما او را نکُشتند. بچه ها و شوهر را کُشتند. او را نکشتند. زیرا زیبا بود. در سرزمین های نفرین شده ، آنجای که تفنگ سلطان است، همه چیز نفرینی می شود؛ حتی زیبایی!
مگرنه اینکه تمام خوشی های کودکانه اش ، به تاوان زیبایی و با ازدواج زودهنگام به یغما رفته بود؟ مگر نه اینکه حسادت شوهر همیشه بدگمان ، بر تن بلورینش داغ ها نهاده بود؟ تن نحیفی که از شهوت خستگی ناپذیر شوهر ، 4 فرزند در دامان 20 ساله اش نهاده بود! و پس از 5 سال بردگی جنسی ، از آن همه زیبایی جز طرحی مبهم از اسکلت انسانی باقی نمانده .
و حالا که مردان رهایش کرده اند؛ در اردوگاه و در سکوت بیابان. مردان گریخته اند و او می داند. جنگ تمام شده و او می داند. بیرون از خیمه ، تلالو زندگیِ دوباره، فریادش می زند. اما او نمی خواهد بشنود. برای او، همه چیز پایان گرفته. همه امیدها و همه آرزوها. به زندگی پشت پا می زند. پس می زند . با زندگی بیگانه شده ، دیگر زندگی نمی خواهد! حتی زندگی آن دنیا را هم نمی خواهد.
در تمام لحظات سخت، حتی در لحظه مرگ فرزندان ، به خدا و به عظمت او و به صدق سعادت آن دنیایی ایمان داشت. اما حالا دیگر رحمت خداوندی مفهومی برایش ندارد. دیگر چیزی برایش باقی نمانده. انگار که طوفانی سهمگین تمامِ آویزه های زندگی را در وجود او منقرض کرده . طوفان ویرانگر، از زمانی آغازیدن گرفت که شیره توحش با خون او درآمیخته شد : حامله شده بود! بی آنکه بداند از کدام شان! تنِ خسته از تاخت و تاز بی وقفه ی مردان، چنان ضعیف شده بود که تاب پذیرای مهمان ناخوانده را نداشت و سرانجام پس از سه ماه ، او را از خویش راند: مهمان از تن مادر جدا شد و بر کاسه مستراح سقوط کرد؛ تکه ایی خونین به شکل یک قلب کوچک که می تپید. که می جنبید. که زنده بود هنوز و زن نشان زندگی را در آن تکه خونین نظاره می کرد. تکه ایی که نیم اش از وجود او بود؛ فرزند! و زندگی ، عزیزتر از فرزند چه می تواند ارزانی کند به زنی؟ تقلای توده تپنده بر کف مستراح ، دست و پا زدن 4 فرزند را به یاد می آورد در لحظه سر بریدن...
در این لحظات پر تنش ؛ بر آن قلب چاک چاک ، بر آن جانی که از کثرت درد و مصیبت کرخت شده بود ، صاعقه ایی فرود آمد و من بر او متجلی شدم ! چنان باشکوه، چنان پرصلابت ، چنان روشن و خیره کننده که زن ، ناگهانی از جای جهید و بدون کمترین تردید، سیفون را کشید تا گردش سیلاب توده خونین را به قعر نیستی فرو ببرد. زن که از مستراح بیرون می رفت ، آگاه بود که عصاره زندگی از میان پاهایش بیرون می زند. قطره به قطره بر زمین می چکد. زندگی دور می شد ، دور و دورتر، و او می دانست. زیرا او گیج صلابت من بود. او مرا کشف کرده بود!
و حالا که جنگ تمام شده و زندگی ایی تازه ، او را به انتظار نشسته،،، زن اما ، تمام وجودش را به پیشگاه من پیشکش کرده است.
اینک بیایید زن را با ایمان تازه اش تنها بگذاریم و برویم به آنسوی زمین.
آنجا که خرد سلطان است . زیر چترِ یک قرن صلح و آرامش و رفاه ، فیلسوفی پشت میز تحریر نشسته . با نگاه خیره و قلمی بی حرکت و ذهنی در تکاپو برای تکمیل جمله ایی ناتمام : « زندگی زیباست . زیرا زندگی...» ولی نمی داند جمله را چگونه ادامه دهد ؟! انگار که طلسمی مانع از تراوش ذهنی و حرکت آزادانه قلم اش شده. چندین ماه است که به ادامه جمله ناتمام فکر می کند اما دریغ از گشایشی. فیلسوف، بیمار است و وقت زیادی برای نوشتن ندارد. پزشکان ، مرگ را بسیار نزدیک، پیش بینی کرده اند و او سرسختانه می خواهد قبل از مرگ نگارش کتاب را تمام کند. انگار که رسالتی نیمه تمام بر وجدانش سنگینی می کند؛ چرا که اصلی ترین وظیفه هر فیلسوف ، ارائه پاسخی محکم به مهم ترین پرسش عصر شان است:«رشد جمعیت کشور بشدت کم شده و آمار خودکشی بالا رفته ! چرا کسی زندگی نمی خواهد؟ »
و او قصد دارد که در آخرین کتاب ، پاسخ خود را بنگارد. ولی نتوانسته بیش از یک جمله بنویسد.ماه هاست که به همه ابعاد زندگی می اندیشد. زندگی خود را بارها مرور کرده. طعم یک به یک لذت هایی که تجربه کرده را دوباره ، ارزیابی می کند تا شاید پاسخ گمشده را در زندگی شخصی خود بیابد:
کودکی شادی را گذرانده با پدر و مادری مهربان. باهوش بوده و تحصیلات را راحت ادامه داده و حالا جزو فیلسوفان درجه یک کشوری است ؛ مشاور دولت . کتاب هایش پرفروش اند. سفرهای زیادی رفته. هیچ وقت هم ازدواج نکرده زیرا بشدت دوستدار تنهایی بوده ! همیشه به هر چه که خواسته ، رسیده ! زیباترین زن ها را تصرف کرده. چهار بار هم عاشق شده و حالا در 60 سالگی ، هیچ شرری از آنهمه احساسات پور شور عاشقانه در خود نمی یابد. آن احساسات زیبا حالا کجایند؟ حتی چهره زن ها را به درستی بخاطر ندارد. هیچ حسرتی از آنها بر دل ندارد. هیچ ردی از هیچکدام شان بر وجود او باقی نمانده! چه خلاء هولناکی! از عشق افسانه های بسیار گفته اند، مردم با شنیدن قصه های عاشقانه مخمور می شوند. عشق می توانست دلیل خوبی برای زیستن باشد. ولی اگر ثمره عشق همین خلاء عظیم است، پس بیش از آنچه که سزاوار است، در موردش اغراق کرده اند.
ولی بجزعشق، لذت های مهمتری هم در زندگی هست. مثلا آفرینندگی؟ مگر خود او از نوشتن کتاب ، لذت نمی بُرد؟ لذتی که مایه مسرت و افتخار اوست. آفرینندگی پاسخی است به مهمترین غریزه آدمی یعنی جاه طلبی وچون جاه طلبیِ آدمی، پایان ناپذیر است پس می تواند دلیل خوبی برای زندگی باشد. مگر نه اینکه ؛ انگیزه اصلیِ خود او، برای نگارش آخرین کتاب، جاه طلبی سیری ناپذیرش است ! آه ، کاش مرگ مهلتش دهد! و اگر مهلت ندهد؟! شاید هرگز نسخه چاپ شده کتابش را نبیند. شاید ،هرگز نقد ِمنتقدان بر کتابش را نخواند. شاید هرگز تاثیر کتاب را میان مردم نبیند! شاید هرگز کتاب را پشت ویترین مغازه ها نبیند و اگر نباشد که ببیند ، واقعا دیگر چه فرقی می کند که چه اتفاقی در انتظار کتابش هست؟ وقتی خودش نیست که تا از ستایش ها لذت ببرد و به نکوهش ها پاسخ کوبنده بدهد،،، دیگر چه اهمیتی دارد؟ راستی، در نبود او، جهانِ آفتابی یا بارانی ، چه فرقی دارد؟ آه که چقدر مرگ ارزش همه چیز را بطور زننده ایی عریان می کند!
از این که بگذریم ؛ واقعیت آزاردهنده تر اینست که ، فقط درصد کمی از مردم می توانند بیافرینند! لذتِ آفرینش ، نمی تواند همگانی باشد. درحالیکه ، فیلسوف در پی پاسخی برای همه مردم است. باید پاسخ دیگری جست. پاسخی ساده اما همگانی!
مثلا هنر؟ هنرکه زیبایی محض است وهمه مردم آن را دوست دارند. آیا هنر قادر به تحریک قوه زیستن نیست؟ متاسفانه نه ! مگر همین هفته پیش نبود که یک نوازنده پیانو خودکشی کرده بود. باید صادقانه اعتراف کرد که کار هنر بزک دوزک کردن زشتی های زندگی ست. هنر همواره، مرهم درد و تسلای روح رنجور بشری بوده است! هنر نمی تواند پاسخ محکمی باشد. باید از هنر نیز عبور کرد. و به چیز دیگری اندیشید... برای لحظه ایی کوتاه واژگانِ کمال ، معراج انسانی، ابرانسان ، از ذهن فیلسوف عبور می کنند. اما فیلسوف به طمطراق پرطنین چنین واژگانی پوزخند می زند. شاید هم به نادانی خودش! زیرا برای او، همه این مفاهیم چیزی جز کلمه نبوده اند. ازین کلمات تجربه ایی نداشت و به درکی نرسیده بود. مفاهیمی که در طول تاریخِ بشری، بندرت درک شده اند و او، یک فیلسوف از نحله ی تجربه گرایان، چطور می تواند از چیزی که هرگز تجربه نکرده ، سخن بگوید؟ مردم را که نمیتوان فریب داد. برای حفظ آبرو هم که شده باید آرام و پاورچین ازین مفاهیم عبور کرد!
دراینصورت، دیگر چه می ماند؟ برای اثبات زیبایی زندگی چه دلیلی ، چه برهانی، چه بهانه ایی، چه آویزه ایی؟ آیا واقعا هیچ لذت یا زیبایی اصیلی در نفسِ زندگی وجود ندارد؟ آیا این بن بست فکری، بدلیل نزدیکی مرگ است؟...
اکنون، هر چه بیشتر می اندیشد، حضور مرا بیشتر درک می کند. هر پرسشی که شکل می گیرد و هر پاسخی که خط می خورد ، هجوم من به ذهن او شدیدترمی شود. فیلسوف سماجت می کند . مرانادیده می گیرد. بازهم تفکر می کند اما من با تمام جلال و جبروت ام ، اندک اندک به گرد او حلقه می زنم. حالا دیگر، در دایره جاذبه من گرفتار می شود. می خواهد بگریزد .عقب گرد می کند. دوباره فکر می کند.دوباره همه چیز را از اول مرور می کند. دوباره و دوباره... اما من از همه سو او را دربر گرفته ام. سعی می کند مرا از خود بتاراند. اما بیشتر و بیشتر در من فرو می غلتد. آرام آرام در ذهنش ته نشین می شوم ، در جوهر قلم نفوذ می کنم و بر ادامه جمله ی ناتمام رسوب می کنم،... بااینحال، فیلسوف همچنان مقاومت می کند!
ولی بیایید فیلسوف را با ستیز درونی تنها بگذاریم و به جایی دیگر برویم.

آنجا که پول سلطان است . در گوشه ایی از قلمرو پول، یک نقاش خودسوزی هنری کرده ؛ یعنی تمام تابلوهایش را آتش زده. بجز یک تابلو که آن را محکم در آغوش گرفته. چشمان نقاش ، به شراره های آتش خیره مانده و لبانش چسبیده به تابلو ، کلماتی را نجوا می کند؛ همچون مادری که برای نوزاد لالایی می خواند. یا مثل مخلوقی که خاضعانه خالق را ستایش می کند. و یا مانند شاعری که مقدس ترین شعر را زمزمه می کند. همه این تشبیهات برای اینست که خواننده درک کند ؛ آن یکدانه تابلو تا چه اندازه برای نقاش مهم و عزیز است. زیرا تابلو نقطه عطف زندگی نقاش بود. مسبب ِ حادثه مهمی که زندگی او را دگرگون کرد:

نقاش، حرام زاده ایی بود که در اوان نوجوانی از تحقیرها و سختی های پرورشگاه گریخت و به خیابان ها پناهنده شد. برای فرار از گرسنگی تن به هر کاری داد ؛ عملگی، دزدی، گدایی. تااینکه دست سرنوشت او را با نقاشی ساختمان آشنا کرد؛ بدینسان، رنگ را کشف کرد. با رنگها بازی می کرد. آنها را با هم در می آمیخت و نقش های رنگارنگ بر در و دیوار ابداع می کرد . ازین شغل ، لذت می برد و راضی بود. ولی وقتی دست سرنوشت بازیگوشی کرد و چهارپایه را از زیر پاهای او لغزاند ، یک پایش فلج شد و دیگر نتوانست دیوار ها را رنگی کند اما بجای دیوار، با بوم آشنا شد. وقتی بوم و قلم مو را شناخت ، دستِ سرنوشت را بوسید. چرا که حس می کرد ، پس از سالها ، گمشده واقعی خود را یافته است.
در اوج اشتیاق و نبوغ ، تابلو به تابلو نقش می زد. پیوسته و بی خستگی خلق می کرد. اما خیلی زود متوجه شد که نبوغش نان نمی شود. مردم تابلوهای او را دوست نداشتند و از دست سرنوشت هم کاری برنمی آمد. خوشبختانه آنقدر باهوش بود که بفهمد برای بقا، باید جنس تابلوها را عامیانه کند و وقتی گرسنگی و آوارگی فشار می آورد، تابلوهایش عامیانه ترمی شد. در قلمرو پول، مردم از هرآنچه که مبهم باشد و ناشناخته ، گریزانند. هر اثرهنری باید خارش غرایز بدوی را برطرف کند! جز این، نه ارزش توجه دارد و نه پرداخت پول را توجیه می کند. بااین حال ، ذهن خلاق او به سکوت قناعت نمی کرد و تابلوهایی را در خلوت و تنهایی می کشید که جز خودش تماشاگری نداشت.
به لطف آثار مردم پسند ، خیلی زود مشهور شد و به یاری دستِ سرنوشت ، در کافه ایی بزرگ استخدام شد. در آنجا می بایست فضای کافه را هنری و عاشقانه کند و همینطور به سفارش و سلیقه مشتریان نقاشی کند. درعوض مستمری ثابت داشت و اتاقی برای خواب. بدینسان برای نخستین بار از آوارگی و گرسنگی رها شد. اما چیزی که هرگز تمامی نداشت ، تنهایی اش بود. تنهاییِ وسیع، بی کرانه ، قدرتمند! چیزی در وجودش بود که او را از آدمها گریزان می کرد. چیزی که آدمها را کسالت بار می کرد و کوچک. همان چیزی که فقط در دقایق تنهایی و در تابلوها خود را نمایان می کرد. بااینکه خیلی زود از آدمها کلافه می شد ولی بزرگترین آرزوی اش ، یافتن نگاهی آشنا بود! آشنایی که با یک نگاه تمام زهرِ تنهایی را از تار و پود جانش بزداید.
حتی یکی از تابلوهای لحظات تنهایی را به دیوار کافه آویخت به امید یافتن آن آشنای گمشده ! مضمون تابلو که حدیث نفس نقاش بود، حاوی رنگها و اشکالی بود که هیچ کس را مجذوب نمی کرد. سماجت مردم در بی توجهی، امید نقاش را به یاس تبدیل کرد. اما دست سرنوشت، تابلو را از یاد نبرده بود .آنقدر منتظر ماند تا که سرانجام روزی، زنی، فرشته ایی، معجزه ایی ، وارد کافه شد. زن، به محض ورود با اشاره ی دست سرنوشت، بسوی تابلو رفت و خیره خیره ، مبهوت ماند و وقتی نقاش را کنار خود حس کرد گفت:«آقا، اینهمه تنهایی را چگونه تاب می آورید؟ »
و نقاش که گریست، که گریست، که گریست. که دست زن را گرفت و به اتاقش برد. که آنجا یک به یک تابلوهای تنهایی را به او نشان داد. و بدینسان آشنایی آغاز شد و گفتگوهای بی پایان و نگاه های خیره و شادی های ناب تا رویش عشق! در شب های عاشقی ، نبوغش از خواب زمستانی بیدار شده بود. بی وقفه نقش می زد. فقط و فقط به اشتیاق نوازش تابلوها با نگاه زن. زن که تابلوها را می ستود ، نقاش در پهنای آسمان وسعت می گرفت. از برکت عطر زن، دیگر نه تنهایی مانده بود و نه اندوه. زندگی زیبا شده بود وهمه زیبایی ها در زن متجلی. زن آینه ایی شد که نقاش در او ، با او و از او ، خود را می شناخت...
حالا لازم است که برگردیم به سرآغاز روایت؛ جایی که نقاش همه آثارش را آتش زده بود بجز همان تابلویی که زن را به او بخشیده بود. همانطور که همگان می دانند؛ همیشه باید نسبت به نوازش های دستان سرنوشت مشکوک بود! دقیقا زمانی که روحِ زن و نقاش درهم تنیده شد، دستان حیله گر سرنوشت ، زن را دزدید : زن مُرد! هیچ میل ندارم احوالات نقاش را در غم مرگ زن ، تشریح کنم . توصیفات چنین احساساتی بماند برای داستان های عاشقانه. من فقط می خواهم بگویم مرگ زن ، سبب شده بود که نقاش برای نخستین بار مرا درک کند. مرگ زن، نخستین تلنگر من بود بر ذهن حساس او. نقاش بی درنگ ، معنای تلنگر مرا دریافت. مسحور وسعت و عظمت من شد. در ذهن او ، چنان درخشان و چنان بدیهی بودم که خیلی زود به زانو درآمد و با تمام وجود در برابر ژرفای من تعظیم کرد و تمام آثارش را به آتش کشید بجز یک تابلو!
و حالا ، برای یکدانه تابلو به نجوا ، از من می گوید:« ...از من ناراحت نشو که اینها را سوزاندم. راستش اگر اینهمه ترسو نبودم خودم را هم در این آتش می افکندم. دیگر هرگز نقاشی نخواهم کرد. برای چه کسی نقاشی کنم وقتی دیگر کسی نیست که درکم کند . وقتی عزیزترینم را برای همیشه از دست داده ام چرا،چرا،چرا باید نقاشی کنم؟ سالها ، قرنها ،هزاره ها طول کشید تا او آمد. حرف هایم با او هنوز تمام نشده بود. هنوز دردهایم تسلی نگرفته بود. هنوز طعم زندگی را مزه مزه نکرده بودم که او رفته... تنهایم گذاشته... پس ازین زندگی چه معنایی دارد؟ هیچکس برایم مثل او نمی شود. بی همتا بود. بی مانند . و حالا که رفته ، حالا که نیست... حالا که غم نبودن اش، تنهایی ام را هزار برابر کرده ...حالا که او نیست که تابلو ها را ببیند . که مرا ببیند ...دیگر چه دلیلی برای زیستن دارم ، چه بهانه ایی برای نقاشی... هیچ.. هیچ.. هیچ!...»

اینک بیایید ؛ نقاش را با مویه هایش تنها بگذاریم. تا برای تان بگویم غرض از روایت این سه قصه ، رونمایی از اصالت وجودی من بود. حضور جاودانه من . بااینکه آدمیان همواره سعی دارند که از من بگریزند یا مرا انکار کنند ، اما من همواره بازمی گردم؛ در زندگی های بیشمار و در اذهان بسیار.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (21/8/1399), ک جعفری (21/8/1399), ک جعفری (21/8/1399),طراوت چراغی (22/8/1399),شیدا محجوب (22/8/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1399),زهرابادره (آنا) (23/8/1399),ابوالفضل ابطحی (25/8/1399),مجتبی زمانی نیشابور (1/9/1399),پیام رنجبران(اکنون) (2/9/1399),حمید جعفری (4/9/1399),رضا فرازمند (5/9/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 13:55

نمایش مشخصات بهروزعامری
سلام گرامی
نمی توان بگویم لذت بردم هر چند این جمله حق ناب نویسنده را بظاهر ضایع می کند اما نه نویسنده تمام درد را بمن می خوراند آنطور که من هم مانند قربانی درد می کشم
دستمریزاد
اما فیلسوف
آنکه طابان آفرید و به او یورش برد اما نکشت و بعد دوباره افغانستان را به او بخشید و القاعده را و داعش را آفرید
همان فیلسوف راهم آفرید
اما فیلسوف تر او نیافرید تو آفریدی آن زن هم فیلسوف دارد
که تو هستی اما بوق و سینما و تلوزین و فیس بوک نداری
برای همین او و طالبان و آن فیلسوف تند می روند در مقابل چشم میلیونها مردم ولی من و توی فیلسوف باید آرام درین جنگل راه پیدا کنیم تا خار بچشمانمان نرود
درودها گرامی و درودها
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 15:41

نمایش مشخصات ک جعفری

جناب عامری بزرگوار
دوست محترم
درود بر شما

بسیار سپاسگزارم از حضورتان.
لطف کردید و منت نهادید که نوشته ام را خواندید و نقد و نظرتان را درج فرمودید.

... و چنانچه ، نوشته ام مایه لذت و مسرت جنابعالی نشد ؛ شرمنده ام و پوزش خواه...


شاد و تندرست باشید.
@};-


@ ک جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 19:58

نمایش مشخصات بهروزعامری

سلام مجدد گرامی
شاید مطلب رو نرسوندم
رنج درد رسیده از داستان آنچنان قوی و واقعیست که نمی توان لذت برده شده از داستان را حس کرد
البته نوشته های شما لذتبخش است
من همیشه در خواندن شعر ها هم که معمولا شاعر با مهارت کامل رنج خود را می سراید
برایم دشوارست در حای که او در نهایت دردست من بگویم آفرین زیبا بود
در واقع زیباست اما خجالت می کشم بیانش کنم
با درود مجدد
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 12:46

نمایش مشخصات ک جعفری


برشی از نوشتار میلان کوندرا از کتاب عهد شکسته:

« ...بیشتر از وحشت، شاعرانه کردن ِ وحشت برایم دردناک بود! برای همیشه در برابر همه ی وسوسه های شاعرانه مقاوم شدم. آنوقت یگانه چیزی که عمیقا و حریصانه در آرزوی اش بودم، نگاهی روشن بین و عاری از اشتباه بود.
این نگاه پرداختن به « یک نوع ادبی » بود ! ..... »


به پارادوکس جالبی اشاره فرمودید : شاعرانه کردن درد ، زیبا نوشتن از مصیبت ، و لذت بردن از هنرِ اندوه !!


حضور دوباره تان را سپاسگزارم.
جناب عامری محترم


.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 15:38

نمایش مشخصات ک جعفری


شروع داستان قبل از سا.نسور:

«برده جن.سی بود. 5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. فراتر از آسمان، خدای را .... »



.


@ ک جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 20:01

نمایش مشخصات بهروزعامری بله حدس زدم در واقع ************ باعث می شود هنرمند از هنر دوم خود سود جوید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 20:02

نمایش مشخصات بهروزعامری س.ا.ن وسور باعث می شود....


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:02

نمایش مشخصات ک جعفری

دقت کرده اید که جنگ جهانی دوم ، دستمایه هزارها ایده داستانی و سینمایی و هنری شده است برای اروپایی ها ؟!
و هنوز هم پایان ندارد و همچنان از جنگ جهانی دوم می گویند و می سازند ؟!

همیشه برایم جای سوال بود که چرا سرگذشت ایران ما ، با وجود چنین تاریخ پرالتهاب و پر حادثه ایی ، بسیار بسیار ناچیز قصه شده است ؟!
آیا ذهن قصه پرداز نداشتیم؟ نویسنده آگاه به تاریخ نداریم ؟ ادبیات مان از ادبیات جهانی عقب تر است ؟ چنین آثاری مخاطب ندارد؟
احتمالا پاسخ همه این پرشس ها را می دانید ! ولی نکته بسیار مهم تر ، وجود قدرتمند و همیشگی سا.نسور بود و هست و هست و هست ! حتی اینجا...

واقعیت اینست که جملات آغازین داستان را پیشاپیش خودم سا.نسور کرده بودم . اما و بااینحال ، داستان سه هزار کلمه ایی ِ من ، فقط و فقط بخاطر دو واژه « برده جن.سی » در این سایت مجوز انتشار نمی گرفت!!!!
برای سا.نسور ، محتوای سخیف و فرم نادرست و غلط املایی و هزار اشتباه فاحش اصلا مهم نیست،،، می توان به وفور چرندیات نوشت ، بی سر و ته و مزخرف !
اما نباید میکرونی از معیارهای عجیب و غریب جناب سا.نسور منحرف شد !



.


@ ک جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 21:00

نمایش مشخصات بهروزعامری دوباره سلام
بگمانم در غرب نویسنده بازتاب و پزواک را می بینند و پیوسته فریاد بالندو زیبایشان را با پژواکی زیاتر باز پس میگیرند درین کنش ووامنش هردوطرف زنده اند
اما اینجا کویرست باید صدا را به امید خدا رها کنی چیزی نیست که آنرا باز تابد تا تو دلت گرم شود که تنها نیستی
اما این صدای رها شده ی هدایت می رود بکوههای بلند غرب برخورد می و جواب می دهد وقتی که او نیست
اینجا هنر مند باید صدایش طوری باشد که وقتی مانعی نیست پژواک داشته باشد نمی دانم چطوری اما هدایت با سایه اش صحبت کرد انگار سایه ووجود مجازی بهتر از مردم
حقیقی جواب می داد متاسفانه این گل خشکیده مخاطب دردی را دوا نمی کرد امابسبزه ی کروناهم دچار شد مقوله قیچی آن موقع هاهم کمک کرد که زبان مخصوصی نصیب بزرگان هنر شود واکنون هم دارد با شدت و حدت بکار خنده دار خود ادامه می دهد خنده دار برای ایرادهای کودکانه ایست که از زور خنده گاهی گریه ام می گیرد
سخن بسیارست و ناگفته ها بیشتر
من هم از حضور دوستان قدیمی و استخواندار خوشحالم
موفق باشید و بازهم با نوشتن
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 27 آبان 1399 - 13:09

نمایش مشخصات ک جعفری

اینجا کویر است !
و صدا پژواکی ندارد....


درودها.






نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 آبان 1399 - 18:43

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم جعفری . آفرین که درد های تنهایی را به رشته ی مرواریدی در آورید که از دور می توان برق آن را استشمام کرد
مادرم نه اعتقادی به فیلسوف ها داشت نه نقاش ها ! او می گفت : آنها نمی دانند که زن ها چه می کشند از دست این ها که کلماتی را بلغور می کنند یا تصویر زنی را بر بوم ها می کشند.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:05

نمایش مشخصات ک جعفری


دوست محترم و همراه همیشگی
جناب اکبری

همراهی تان را ارج می نهم.
و خوشحالم که نوشته ام پسند شما شد!

درود بر شما
و درود بر مادر محترم تان.


.


نام: علی اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 آبان 1399 - 19:11

نمایش مشخصات علی اکبری سلام و احسنت داستانی تلخ را به زیبائی نوشتید
قلم شما مانا@};-


@علی اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:15

نمایش مشخصات ک جعفری
جناب اکبری محترم

درود بر شما

باعث افتخار هست حضور شما و دیدگاه شما.

سپاسگزارتان هستم.

شاداب و سرزنده بمانید.

.


نام: ابوالفضل ابطحی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 آبان 1399 - 00:07

زیباست


@ابوالفضل ابطحی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:16

نمایش مشخصات ک جعفری


زیبا خوانده اید!

سپاسگزار حضورتان هستم.

درود بر شما

.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 آبان 1399 - 09:05

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها بانو جعفری عزیزم
کاش جنگ نبود ،کاش هیچ امیالی دل ها را به آتش نمی کشید ،بااین انسان باز هم تاب می آورد و سرسختانه زندگی می کند . زندگی کردن و نفس کشیدن خود را می آراید و زنان و مردان را جذب خود می کند ،بعضی دیو صفت و بعضی فرشته صفت میشوند،چرایش را نمیدانم شاید باید پیدا کرد .
ازتون ممنونم به خاطر این داستان فلسفی ، بی اغراق دلم برای داستانهای فلسفی شما تنگ شده بود و امروز خوشحالم که اولین روز ورودم به داستانک ،از شما خواندم .دست مریزاد بانو جان
قلم تان مانا ????????????????????????


@زهرابادره (آنا) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:49

نمایش مشخصات ک جعفری

بانو، بانو ، بانو جانم ،،،
درودها بر روی ماه شما ! بانوی نازنین .

چقدر خوشحالم از دیدن شما. منت نهادید و لطف کردید که به صفحه ام آمدید ونوشته ام را خواندید و زحمت نگارش نظر را متقبل شدید.

لحظه ایی که دیدگاه شما را دیدم ، متوجه شدم که چقدر دلتنگ تان بودم ! دلتنگ مهربانی و صفای شما !
حتی وقتی نام خانم محجوب و نرجس بانو را هم ذیل داستان دیدم ، بسیار خوشحال شدم! و چقدر اندکی خوشحالی برایم ضروری و حیاتی بود !

حکایت این روزهای من ، مثل حکایت نقاش ِ نوشته ام شده ! وقتی قلم بدست می شوم که چیزی بنویسم ، بازجوی درونی ام فورا می پرسد: چرا می نویسی ؟! با آن قبلی ها که نوشته ایی چه کرده ایی مگر؟ وقتی کسی نیست ، جایی نیست که خوانده شوی ،،، وای که چه بیهوده می نویسی !
دو رمان نیمه تمام، و طرح یک رمان سمج و ایده ده ها داستان کوتاه که در ذهنم وول می خورند و تمنای نوشتن دارند اما همه را پس می زنم ... چون پاسخی به بازجوی درونم ندارم !

اعلی حضرت صادق هدایت در اواخر عمرش ، تمام دستنوشته هایش را نابود کرد و در پاسخ به اعتراض دوستش گفته بود :« برای چه کسی بنویسم ؟ وقتی کسی نیست که نوشته هایم را بخواند . بفهمد...»

و صد حیف از داستانک ! که بهترین فضاست برای دیده شدن، خوانده شدن و رشد کردن ،،، این چنین سوت و کور رهایش کرده ایم !

شاید در این روزهای سیاه که ایران گرسنه است و همیشه عزادار ، ناله های من ، لوس بازی باشد!
پس شما ، بانوی نازنین ، وقعی نگذارید بر حرف های من !


یک دنیا سپاسگزارت هستم برای حضورت و درج دیدگاهت
و از مهمتر حس خوبی که از حضورتان گرفته ام.


شاد و تندرست بمانید. همیشه و هرکجا.



@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 15:06

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها بانو مهربانی ها
تا وقتی دستی برای نوشتن و قلمی برای حک کردن هست باید نوشت ،کاش صادق هدایت این روزها را میدید و نوشته هایش را ماره نمیکرد .نگران نباشید عزیزم ، آن روز دور نیست که دختران و پسران سرزمینم ،اندیشه های ناب شما و دیگر عزیزانم را دست به دست خواهند کرد ، افسوس که بعضی افکار در عصر و زمان خویش درک نمیشوند و روزی دگرگونی ها صورت خواهد گرفت که ماوای صاحب افکار نه در میان آنها بلکه درون قلوب شان خواهد بود .
با جان و دل خواندم تان و مشتاقم که باز هم بخوانم .
برای قلم سرشارتان آرزوی ماندگاری دارم عزیزدل داستانکی ها


@زهرابادره (آنا) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 27 آبان 1399 - 13:11

نمایش مشخصات ک جعفری

عزیزی بانو و بسیار محترم.


مهربانیِ بی اندازه شما ، حیرت برانگیز است!



نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 آبان 1399 - 09:09

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) شرمنده عزیزم من تصویر گل زده بودم چرا علامت سوال اومده باز هم نمیدانم ؟باید در پی علت باشم


@زهرابادره (آنا) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 13:49

نمایش مشخصات ک جعفری
پیشکش شما:

@};-


@ ک جعفری توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 24 آبان 1399 - 15:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) یک باغ گل تقدیم وجود نازنین تان عزیزم


@زهرابادره (آنا) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 27 آبان 1399 - 13:12

نمایش مشخصات ک جعفری

@};-



نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 آبان 1399 - 23:13

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما

زیبا بود

سبز باشید


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 2 آذر 1399 - 13:02

نمایش مشخصات ک جعفری

شما زیبا خوانده اید!

درواقع، زیبا نبود. سطحی است و مبتدی.


درود بر شما

و سپاس فراوان برای همراهی تان.

تندرست و شاد باشید.




نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آذر 1399 - 01:48

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








درود و عرض ادب خانم جعفری گرامی.
سپاس بابت داستان. بهره‌ بردم.
سلامت و برقرار باشید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 2 آذر 1399 - 13:12

نمایش مشخصات ک جعفری

آقای رنجبران، درود بر شما.


یک دنیا سپاس از حضورتان.
بزرگواری فرمودید که وقت با ارزش تان را صرف نوشته بی مایه من کردید.
قدردان لطف تان هستم و حضورتان را ارج می نهم.

شاد و تندرست باشید.




نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 آذر 1399 - 11:51

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.