دمکراسی ِ داستانی

رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی صحنه پرید و با حالتی پرخاشگرانه و عصبی رو به بازیگر نقش قاضی گفت:« شما حق ندارین این بدبخت رو اعدام کنین. اون بی گناهه و...»
غلیان احساسات دانش آموز، نظم سالن را با انفجار خنده برهم زد و نمایش را ناتمام باقی گذاشت. خیلی ها ، از نویسندگان و منتقدان، این نوع حوادث را موفقیت بزرگی می دانند. معتقدند که بهترین اثر، آنی است که مرز دنیای هنر و جهان واقعیت را در ذهن و احساس مخاطب از هم بِدَرَد. اما برای من که در آستانه نگارش فصل پایانی رمانم هستم، یادآوری آن خاطره ، همچون پرسشی فلسفی ، معترضانه و گستاخانه ، جوهر قلمم را مکیده که چرا و به چه دلیل نویسندگان باید سرنوشت قهرمانان را رقم بزنند؟ این حق انحصاری را از کجا آورده اند؟ عالی جنابانی که در نوشته ها شان از جبر سرنوشت می نالند و خدا، زندگی یا طبیعت را متهم به استبداد می کنند، چطور می شود که خود هم با استبدادی همیشگی ، فقط خواسته های خود را بر سرنوشت شخصیت های داستان ، تحمیل می کنند؟
من ، در همه داستان هایم ، هولناک ترین شکنجه های روحی و گاها جسمی و نیز دردناکترین فرجام ها را قلم زده ام و حالا از خود می پرسم به چه حقی؟ آیا چون خالق داستان هستم؟ آیا این دلیل موجه ایی است برای نادیده گرفتن حق خواننده ؟ پس تفاوت من با مستبدان در چیست؟ آنها ، آنقدر با شهامتند که خواسته خود را بر دنیای واقعی تحمیل می کنند و من ، آنقدر بزدلم که عقده هایم را در دنیای داستانی تخلیه می کنم! همزمانیِ یادآوری خاطره با نگارش فصل پایانی ، مرا به فکر فرو برده که باید و به هر نحوی که شده ، برای پایان بندی رمان جدیدم، خواستِ خوانندگانم را بدانم و آنها را به گونه ایی در داستان بگنجانم که بقول سیاسیون، دمکرات ترین پایان بندی بشود! برای چنین پایانی ، باید همه احتمالات ممکن را در نظر بگیرم. همه حالاتی که ممکن است برای قهرمانان ، پایان متفاوتی را رقم بزند. تا هر خواننده ایی بر اساس معیارهای شخصی ، یکی از حالات را برگزیند! شاید بتوان با این سبک نوشتاری ، عدالت میان نویسنده و خواننده را برقرار کرد. ولی چنین پایانی را چگونه بنویسم؟ شاید بهتر باشد قبل از هر چیزی، ابتدا ، یک بار دیگر طرح رمانم را مرور کنم:

رمانم با جمله ایی از هیتلر آغاز می شود که علی( از شخصیت های اصلی داستان) آن را برای دوستش سعید( همکار علی نیز هست) بازگو می کند:« دیکتاتور، دیکتاتور به دنیا می آید! » تفسیر این جمله ، آغازگر بحث میان آن دو می شود. سعید با هیتلر موافق است که آدمی همانی می شود که در سرشت اش نهادینه شده است. آدمها تغییرناپذیرند. اما علی بر تغییرپذیری آدمی اصرار دارد. تغییر ممکن است ولی با درد یا تاوان یا قربانی. انتهای بحث آنها با شرط بندی برهمین اختلاف نظر، خاتمه می گیرد و برای اثبات به مصداق عینی متوسل می شوند؛ فردی را از محل کارشان انتخاب می کنند: دختری با چهره ایی معمولی. از آن نوع چهره هایی که زود فراموش می شوند. شلختگی و آشفتگی در ظاهر و پوشش ، کلیت دختر را به سوی زشتی سوق می دهد. مجرد و از خانواده ایی متوسط. گوشه گیر و بسیار کم می خندد. حرکاتش با چنان رخوت و سستی همراه است که انگار هزار سال است که نخوابیده. بی میلی و کسالتی همیشگی که در چشم سرکارگر نشانه تنبلی است و او را سالها در سطح کارگر ساده باقی گزارده است : یک نمونه عالی از ثبات پرتکرار در ذات و شخصیت!
علی که هوادار تغییرپذیری ذات آدمی است، مدتها دختر را زیر نظر می گیرد. اطلاعات کاملی از خانه ، شرایط خانواده و روحیات او بدست می آورد. و سپس ، اولین گام را برمی دارد: هر روز صبح زود، یک نامه عاشقانه در حیاط خانه، دختر را انتظار می کشد. نامه هایی بی نام و نشان اما سرشار از ستایش های عاشقانه. دختر ناباورانه، هر صبح به استقبال نامه می رود. بعد از یک ماه ، نشانه های باورِ نامه در او ظهور می کند: آشتی با آینه، لباسهای زیبا و مرتب، آشنایی لبها با رنگ و چشمها با سرمه... معشوق باید در نگاه عاشق زیبا بماند!
آرام آرام، محتوای نامه ها تغییر می کند؛ کمتر عاشقانه و بیشتر درددل! عاشقِ ناشناس گلایه دارد، از کمبودهای اجتماعی، از بی رحمی مردمان، از بی عدالتی در زمین و زمان. بدینسان، دختر برای نخستین بار گلایه ها را دراطرافش می بیند. به رنجها و دردها توجه می کند. از پیله خود بیرون می آید. دل می سوزاند برای این و برای آن. و کمک می کند به آن و به این. در کارگاه، در خانه ، در خیابان ... معشوق باید در نگاه عاشق مظهر لطافت باشد!
مضامین نامه ها باز هم تغییر میکند. عاشقانه از گلایه ها تا فلسفه و عرفان پل می زند. و دختر لنگ لنگان روی پل گام برمی دارد. حالا دنیای غریب اندیشه را می آموزد. با ولع می خواند و می خواند. در اتوبوس، در ساعات استراحت کارگاه، در هر زمان خالی، خط به خط ِ کتابها را می بلعد... معشوق باید در نگاه عاشق مظهر کمال بشود. به آنسوی پل که می رسد، شاعر می شود و عاشق ناشناس را شعر میکند. عشق، او را به مقام آفرینندگی می رساند!
و اینجاست که علی، سعید را به تماشای اثبات نظریه اش دعوت می کند. آیا هیتلر اشتباه می کرد؟ سعید ، اما، همه تغییرات دختر را با تیغ تردید پاره پاره کرد: پیشوا که اشتباه نمی کند. تغییراتِ دختر موقتی است. باید به او شوک وارد کرد : مثلا جدایی! ساطور جدایی ناگهانی و بی رحمانه ، تنها رشته پیوند دختر و عاشق ناشناس را می دَرَد. برای مدت چند ماه ، دختر هیچ نامه ایی در حیاط نمی بیند. در حرکات و رفتار او ، بجای شادی و جست و خیز لطیف عاشقانه، سرگشتگی و بی قراریِ پرالتهابی دیده می شود. اما هرگز همچون گذشته ، پررخوت و سست نیست و اشعارش، پرسوز وگدازتر سروده می شود .
با این حال، سعید هنوز باور داشت که پیشوا هرگز اشتباه نمی کند . چراکه ذات زن، اساسا تهی است. مثل موم بی حالت. و تابش عشق، موم زنانگی را در قالب مخصوصِ عاشق حالت می دهد. آنچه را که علی تغییر می داند، درواقع بیدار کردن بخشی از وجود خفته آدمی است. علی فقط توانست با ابزار عشق ، احساسات مخمور دختر را هوشیار کند! تغییرات دختر از جنس احساسات است. ناگزیر باید عقلانیت را نیز سنجید . پس شوک دوم وارد شد : نامه آخر؛ علت جدایی موقت را شرح می دهد : درگیری های سیاسی که می تواند جدایی آنها را جاودانه کند ، چنانچه دختر راس ساعت سه صبح در پارک شهر حاضر نشود و با هم کشور را ترک نکنند!
و اینجا، آستانه فصل پایانی رمان است؛ دختر در زمان و مکان موعود حاضر می شود و چشم براه عاشق. درحالیکه علی و سعید، آنسوتر در خفا و پنهانی او را می پایند و نظریه تغییرات ذاتی انسان را از وجوه مختلف بررسی می کنند. سعید ، آمدن دختر را دال بر صحت گفته پیشوا می داند . تغییرات دختر ، از نوع احساسات است ؛ احساسات کشف ناشده یا سرکوب شده. احساسات با محرک های بیرونی تغییر می کند و نه با تغییرات ذاتی! اما علی ، تغییررا مختص به زن و احساسات نمی داند و متوسل می شود به تغییرات عقلانی در مردان با مثال زدن نمونه هایی از شخصیت های تاریخی .
سعید اندکی عقب نشینی می کند اما دلایل او را اصلاح می کند ؛ با اضافه کردن یک تبصره: زن و مرد هرگز تغییر نمی کنند ، بلکه فقط بیدار می شوند . بیداری زن با عشق و بیداری مرد با شهوت و جاه طلبی ! و تاکید می کند: تبصره ام را با عینک ارزش های اخلاقی داوری نکن. چرا که عشق نیز شهوت و جاه طلبی را یکجا در بردارد.
اینها ، خلاصه گفتگوی سعید و علی است در حالیکه چشمان دخترک بینوا، این سو و آن سوی پارک را با بی قراری جستجو می کند.
و من حالا ، و دقیقا در همین جا، باید اصول دمکراسی را در پایان بندی رمان به اجرا درآورم. یعنی باید فصل آخر را در چند حالت ممکن بنویسم تا خواننده بتواند بنا بر طبع و سلیقه ، یکی از بخش ها را بعنوان پایان داستان ، انتخاب کند:
1-پایان خوش: گفتگوی علی و سعید با محوریت اخلاقیات از مسیر اصلی خارج می شود. که نهایتا ، سبب تحریک وجدان علی می شود تا که سرانجام علی به نزد دختر می رود و بادا بادا مبارک بادا !
2-سرانجام ناخوشایند: گفتگوی علی و سعید به بحث و جدل و دعوا و قهر می انجامد. آنها دخترک را به حال خود رها می کنند و پارک را ترک می کنند. دختر ، سرافکنده و مایوس به خانه برمی گردد و به افسردگی شدید مبتلا می شود.
3-فرجام مبهم: گفتمان علی و سعید، درگیر نکات پیچیده و مبهم و بی پاسخ فلسفی می شود. علی به هلال ماه خیره می شود و سعید شعری را زمزمه می کند که واژه ماه نیز در آن وجود دارد. از آنسو، دخترک با لبخندی بر لب و چشمانی پرامید و مشتاق به ماه چشم می دوزد.
4-پایان باز: گفتمان علی و سعید ، بدون نتیجه ادامه می یابد و دخترک نیز همچنان چشم براه ، بی قراری می کند.
5-پایان غیرمنتظره: گفتمان علی و سعید به مباحث جانبی و بی ارتباط کشانده می شود ، درحالیکه دختر روی نیمکت خوابش برده است ولی ناگهان ، گروهی از مردان مست از راه می رسند . مزاحم دختر می شوند. علی و سعید برای دفاع، از مخفیگاه بیرون می آیند. درگیری شدید می شود و در نهایت مردان مست هر سه نفر آنها را با ضربات چاقو می کُشند.
6-پایان سفید: در اینجا چند صفحه خالی می گذارم تا اگر خواننده ایی هیچ یک از بخش ها را نپسندید، با خلاقیت خودش پایان داستان را بنگارد.
واقعا دمکرات تر از این نمی شد که پایان داستانی را قلم زد. علاوه بر اینها، من با چنین ترفندی ، می توانم عقیده شخصی خودم را پنهان کنم. تا دیگر هیچ منتقد یا خواننده گستاخی نتواند با توسل به متن، عقاید عجیب و غریبی را به من نسبت بدهد ؛ آفرین به خودم ! انگار باری از روی دوشم برداشته شده .حالا دیگر باید خوابید. یک خواب کهفی! از فردا بازنویسی رمان را آغاز می کنم...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (25/3/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1399),حمید جعفری (25/3/1399),بهروزعامری (25/3/1399),منوچهر فتیان پور (26/3/1399), ک جعفری (26/3/1399),شهروز براری صیقلانی (26/3/1399),علی غفاری دوست (مارتین) (26/3/1399),طراوت چراغی (30/3/1399),نوریه هاشمی (30/3/1399),بهروزعامری (11/4/1399),همایون طراح (23/4/1399),طراوت چراغی (4/5/1399),رضا فرازمند (31/5/1399),بهروزعامری (17/8/1399),ابوالحسن اکبری (21/8/1399),طراوت چراغی (22/8/1399),

نقطه نظرات

نام: منوچهر فتیان پور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 خرداد 1399 - 04:29

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور سلام بانوی زیبا اندیش خوش نگار
می توانم بگویم از تک تک پراگراف های رمان لذت بردم وسعی براین است که همه رمان های شمارا دنبال کنم از ته قلب براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
موفق باشید


@منوچهر فتیان پور توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 14:48

نمایش مشخصات ک جعفری

درود برشما

یک دنیا سپاس برای اظهار لطف تان.

همواره شاد و زنده دل بمانید.


نام: شهروز براری صیقلانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 خرداد 1399 - 17:35

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی @};- درود و احترام اضطراب شما برای پایان رمان قابل درک است و نشان دهنده ی احترامی ست که برای خود و مخاطب خود قایلید. فرجام های زیبایی را در نظر گرفتید. از اینکه ورق خالی برای پایان بگذارید تا مخاطب به میل خودش پایان دهد، خوشم امد چون نمونه ی شهامت در ساختار شکنی ست. شجاعانه بود. احسنت.


@شهروز براری صیقلانی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 29 خرداد 1399 - 16:35

نمایش مشخصات ک جعفری

درود بر شما دوست محترم.


از اظهار لطف تان سپاسگزارم.
و همچنین خوشحال و خرسند که نوشته ام مقبول نظرتان شد.


آرزومندم که همواره شاد و سرزنده بمانید.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 خرداد 1399 - 17:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









داستان‌های خیلی خوبی از شما خوانده‌ام، اما این اثر جزو بهترین‌‌های آن‌هاست. با وجود اینکه به راستی کوتاه‌ست اما حرکت خود را انجام می‌دهد و ذهن را به چالش می‌کشاند و به مفاهیمی ژرفی کنایه می‌زند و تکنیک‌های مختلفی را به کار می‌برد که هر یک به تنهایی جالب توجه هستند و قابل پرداخت؛ نیز کلا به این حالت سیالیت در داستان علاقه دارم و اینکه در ذهن شروع به چرخش می‌کند و آدمی را وا می‌دارد از زوایای مختلفی بدان بنگرد که این داستان هم از آن مستثنی نیست؛ بی آنکه دچار پراکنده‌گویی شده باشد و آشفتگی؛ می‌توان با دیدگاه‌های مطرح شده در آن موافق بود یا سرسختانه مخالف که این‌ها جزو امتیازهای داستان محسوب می‌شود چرا که نویسنده در وهله‌ی نخست یک داستان تعریف کرده است، یا به دیگر سخن با توجه به سایر داستان‌های نویسنده، که اغلب وجه اندیشه‌گرانه‌اش اگزجره می‌شود یا دیدگاه‌ و نظرات‌اش بر سایر عناصر حیاتی داستان غالب می‌گردد، بر خلاف‌ آن‌ها این داستان چنین نیست و آنچه در نخستین نگاه به دیده می‌آید داستان است، و آن است که درگیر می‌کند و به دنبال خود می‌کشاند.

همان‌طور که گفته شد داستان این قابلیت را دارد که از زوایای متفاوتی بدان پرداخت اما آنچه برای من بیش از همه جالب بود، دریافتن نسبت این داستان با نظریه‌ی چند صدایی «باختین» در داستان‌گویی بود که در کل در کنار سایر نظریات از این دست یک وجه مشترک را اعلان می‌دارد:«صدای همه‌ی آدم‌ها با هر تفکر و عقیده‌ای می‌بایست شنیده شود!» مختصر، این نظریه مخالف است با این‌که یک دانای کل خودکامه، یک خداوندگار بالای روایت جلوس نماید و هر چه او تشخیص و مصلحت می‌داند همان شود و ختم‌کلام‌اش از زبان کارکترهای داستان به دیگر شخصیت‌های روایت و خواننده تحمیل شود؛ در چنین آثار «تک‌صدا»یی اغلب تمامی تصمیم‌ها از پیش گرفته و خواننده بدون فکر کردن و بی‌آنکه ترغیب به اندیشیدن شود فقط یک مشاهده‌گر منفعل است. که به زعم من این داستان در عین حالیکه چنین مفهومی را بیان می‌کند در همان حال و در کلیت و نهایت‌ به هجوش می‌کشاند و با آن دست به یک بازی می‌زند که به دیده‌ی من جالب آمد و چرایش شرح و تفصیل فراوان دارد که در این مقال نمی‌گنجد. می‌ماند داستان و لذت از آن که حاصل شد و بابتش سپاس.

*
برقرار بمانید خانم جعفری گرامی.
درود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 31 خرداد 1399 - 13:26

نمایش مشخصات ک جعفری

متشکرم!


حدود ده سال یا شاید هم بیشتر از آن زمان هایی که نام نوشته هایم را ، اشتباها داستان می گذاشتم، گذشته است !
ولی فقط امروز ، می توانم مدعی شوم که : بله، من هم داستانی نوشته ام!
زیرا، نوشته ام را شما پسندیده اید.

و باید گفت که در این مدت چند ساله ، هرگز ، هیچ آموزگاری نداشتم ؛ بجز شما.
نقد ها ، نظرات و نوشته های شما ذیل نوشته های من،ذیل نوشته های دیگر دوستان، برای آثار نویسندگان معروف و گمنام ایران و جهان... بهترین رهنمون برای من بودند و هستند!

و کاش فرصتی دست میداد تا می توانستم الطاف شما را جبران کنم. نه صرفا برای آنکه دِینی را ادا کرده باشم. بلکه بیشتر از آن رو که بدانید تا کجا و تا چه اندازه تاثیرگذارید!

لکن ، نه فرصتی هست و نه راهی برای قدردانی ،،، جز نگاشتن همین تک واژه :

متشکرم.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 6 تير 1399 - 00:45

نمایش مشخصات همایون طراح درود
به نظرم بجا نیست که‌ پروردگار بنده هاش رو کور و شل و کر و پولدار و فقیر و فیلسوف و نادان و غیره و غیره خلق کند و دست آخر بگه حالا خودت نقطه پایان سرنوشت خودت رو بذار! « دموکراسیِ نیستی »

داستان زیبایی بود. و کنایه های خوبی هم داشت.

سبز باشید


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 15:03

نمایش مشخصات ک جعفری
پیرو اعتراض شما:

اصلا بجا نیست که پروردگاری ، در مخلوقات کور و شل و فلان و بهمان اش، عنصری غیرمنطقی بنام « دل » هم بگنجاند تا بندگان درب و داغانش ، عمری را در پی تمناهای دل بدوند و پیوسته هم به بن بست های بی عبور و محال برسند ، بی آنکه مگس دل ، لحظه ایی خفقان بگیرد.

هدف از گماشتن دل همین است ؛ برهم زدن آرامش ! دیکتاتوری دل !!


شاید از همین روست که علم ژنتیک ، با هدف خلق انسانی نو ، در پی آنست که همه پروردگاران را یکبار و برای همیشه از تخت پادشاهی خلقت سرنگون کند !
و کسی چه می داند شاید انسان ، خدای بهتری بشود. البته اگر پیشگویی های آلدوس هاکسلی را در رمان « دنیای قشنگ نو » جدی بگیرد.

اما بدون شک ، تا زمان خدایی انسان ، ما دیگر نیستیم. ناگزیر باید هم سوخت و هم ساخت.


درود بر شما

سپاسگزار حضورتان هستم.
و همچنین پوزش برای پاسخ دیرهنگام.


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 16:51

نمایش مشخصات همایون طراح بهتر است انسان ماسکش را بزند و روزی چند مرتبه دستانش را بشوید تا اینکه به فکر خدایی باشد!

:)


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 11 تير 1399 - 14:35

نمایش مشخصات ک جعفری

جسارتا؛ اینبار اعتراض شما وارد نیست! :)


چرا که همواره ، رویاها و آرزوهای انسان ، بسیار جلوتر از اکنونِ او بودند و هستند و باید هم که باشند!
در آینده ایی نه چندان دور ، انسان ، خدا هم می شود!

لکن خطر هولناک آنجاست که ؛ انسان به شعور خدایی نرسد !


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 20:18

نمایش مشخصات متین یحیی زاده سلام و عرض ارادت بانوی عزیز،
البته بهتر است بعد از این همه سال بگویم دوست بزرگوار و خوش قلم داستانکیم.
خیلی خوشحالم سعادت پیدا کردم و دوباره از شما خواندم. واقعا خوشحالم.
قبل از هرچیز اون هیتلری که نوشتید رو نمیخوام از دست بدم. یه کتاب خوندم با این عنوان " سهمِ ديگري" از اريک امانوئل اشميت ترجمه : سيامند زندی
که در شروع کتاب اینطور نوشته :

"لحظه يي که مسير تاريخِ جهان را تغيير داد
ــ آدولف هيتلر، مردود.
اعلام نتيجه همان اثر را داشت که ضربه ي خط کش فلزي روي دست کودک.
ــ آدولف هيتلر، مردود.
پرده ي آهنين. تمام شد. ديگر راه عبوري نيست، برو بگذار باد بياد. بيرون
هيتلر نظري به اطراف افکند. ده ها نوجوان، گوش ها به رنگ خون، چانه ها منقبض،
تنها کشيده و روي نوک انگشتان پا، زيربغل ها خيس از اضطراب، به نگهباني گوش ميدادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه يي بيرون مي کشيد. هيچکس توجهي به او
نداشت. هيچکسي متوجه عظمت کلامِ اعلام شده نبود؛ نزول فاجعه در سالن مدرسه ي عالي هنرهاي زيبا، ترکشي که کائنات را لرزاند: آدولف هيتلر مردود شده.
در مقابل بي تفاوتي اين جمع، هيتلر به شک افتاد که آيا درست شنيده است. من عذاب مي کشم. شمشيري سرد به سينه ام فرو رفته، درونم را ميدرد، خون از پيکر من
جاريست و حتا يک نفر هم متوجه اين امر نيست؟ هيچکس بدبختي آوارشده در وجود من را نمي بيند؟ با اين همه فشار، آيا روي اين کره ي خاکي من تنهاترينم؟ آيا همه ساکنان يک جهانيم؟
نگهبان خواندن نتايج را به پايان برده بود. برگه اش را تا کرد و لبخندي در خلاء به لب آورد. قدبلندِ زردنبو، درست مثل يک قلمبر خشک، پاها و دست هايي سيخ و کشيده،
دراز و بي خاصيت، تقريباً مستقل از تن و به حالتي نه چندان مطمئن آويزان به تنه. محوطه را ترک کرد و به همکارانش پيوست. کار انجام شد. اصلاً ريخت و قيافه ي
جلادها را نداشت، ولي روحيه همان بود. مطمئن به اين که حقيقت ناب را اعلام کرده است. کودني از آن دسته که از يک موش مي ترسد، ولي حتا لحظه يي هم به خود
ترديد راه نداده بود که با آرامش و در عين خونسردي، بدون لرزشي در بدن اعلام کند..."


ادامه دارد...


@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 20:33

نمایش مشخصات متین یحیی زاده در این کتاب یه اتفاق جالبی که نویسنده رقم زده دو دیدگاه برای زندگی هیتلر نوشته. یک نگاه که مردودی اش رو اعلام میکنه و دیدگاه بعدی رو اینطور در نظر گرفته اگر هیتلر مردود نمی شد چه می شد. یک جور خداگونه عمل کرده.
و اتفاقا انقدر خوب پردازش شده به این ماجرا که هر دو دیدگاه خوندنی هست و توی ذوق نمی زنه. نمی دونم این کتابو خوندید یا نه ولی اگر خوندید در رمان شما هم می تونه از این روش کتاب برای قسمت پایانی که در نظر دارید استفاده کنید.
در مورد چیزی که از شما در این صفحه خوندم باید بگم خلاصه جذابی نوشتید. و اگر همچین رمانی از شما چاپ بشه من که مشتری این کتابم تا بخونمش.
در مورد پایان بندی داستان نظرمو که گفتم می تونید همه این پایان هایی که نوشتید رو در رمانتون داشته باشید. شما خدای نوشتتون هستید و خلق این رمان به عهده شماست پس از همه این پایان ها سر بلند بیرون میایید. که مخاطب رو راضی نگه میداره. اصلا چرا باید دنیای داستان مثل دنیای واقعی برای یک عمر زندگی یک پایان داشته باشه ؟ نه این دنیای داستان هاست و پایان عمر داستان می تونه چندین پایان باشه.
فقط مهم اینکه مخاطب تجربه ای رو کسب کنه. تجربه ای که در دنیای واقعی مجبور نباشه شخصا تجربه کنه. در دنیای داستان متوجه اش بشه و ازش بهره ببره. یکجور سرمایه گذاری برای هدر ندادن وقت های طلایی زندگیش.
مثل یه زرگر عمل که عیار وقت های طلاییشو می سنجه.
از خلاصه ای که نوشتید لذت بردم و براتون آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم رمان زودتر به دست چاپ برسه.
شاد باشید.


@متین یحیی زاده توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 11 تير 1399 - 14:46

نمایش مشخصات ک جعفری
متین بانوجان ، درودها

خیلی خوشحالم که دوباره تو را و دستخط تو را ذیل نوشته ام ، می بینم.
لطف کردی که آمدی و خواندی مرا و نوشتی برایم. قدردان محبتت هستم ، دوست عزیز!

در دیدگاه تو ،

همان ابتدا ،

چند کلمه ات ،

برای مدت مدیدی مرا خیره کرد و به فکر برد ....

نوشته ایی : بعد از این همه سال ...


بعد از این همه سال ؟

بعد از این همه سال !

بعد از این همه سال .


راستش دلم گرفت .



@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 آبان 1399 - 15:09

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
اگر بگویم دوباره خواندم و لذت بردم بهترست
تا اینکه مانند همگان به ظن خود یار داستانتان شوم و از درون ....
درودتان باد گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 17 آبان 1399 - 09:39

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شما ، جناب عامری بزرگوار

سپاسگزار مهرتان هستم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.