دوئل درون

می گویمش :« همیشه با او فاصله دارم؛ مثل فراق اسطوره ایی آدم از باغ عدن، مثل قهر کیهانی خورشید و ماه ، مثل لج بازی بی انتهای دو خط موازی .

هیچ نمی دانمش ؛ مثل جهل ابدی آدم از آنسوی مرگ ، مثل بی خبری نابینا از الفبای نور و روشنایی ، مثل ناشناختگی اسرارآمیز حروف مقطعه قرآن .

ولی می خواهمش ؛ مثل شیفتگی درهم تنیده دم و بازدم ، مثل حسرت آفتاب که کز کرده لای پرهای باران خورده گنجشک ، مثل خنکای بلور شبنم بر هرم تب آلود روح.
آن نادانی و این عطش ، لحظاتم را به ترس مسموم می کند؛ مثل دلهره ملتهب دو مرد به هنگام دوئل ، مثل اضطراب زنی بدکاره از رسوایی ، مثل عبور خوفناک روح گنه کار از پل چینوت ! »
نفسی تازه می کنم تا شهامت کنم و سرم را بالا بگیرم . " خود " را برانداز می کنم در تن صیقلی آینه ! نگاهم را سُر می دهم از برهنگیِ سپید شانه ها تا ژولیدگیِ تیره موها و می رسم به آرامش پرشرر چشمها که مرا مهمان نگاه وحشی و تحقرآمیز می کند. صدای شیشه ایی و زلالش را می شنوم که می گوید :« همیشه محکومم تا تو روزه سکوتت را با وراجی های عاشقانه ات بر سر من و فقط من ، آوار کنی ! »
شهامتم همچون گُله برفی در تنور ،تبخیر می شود. نگاهم را از چشمها می دزدم و می دوزم به ناخن هایی که به تاوان ترسِ رفتن او و وحشت نداشتنش ، جویده شده اند . به نجوا می گویم :« و تو هم با سرزنش با من همدردی می کنی.» زیرچشمی او را می پایم که حالا ، بی نیاز از اراده من ، دست هایش را پیچ و تاب می دهد تا خودمختاریش را در قلمرو آینه ، به رخم بکشد و با چشمانی باریک شده بگوید: « مثل تناقض مضحک انسان نهیلیسم که بچه پس می اندازد ، مثل حماقت گوسفند که از شر گرگ به چوپان پناه می برد ، مثل بلاهت پرندگان که از مترسک بی جان می هراسند ؛ تو احمقی! »
احمق ؛ می شود نخستین میخ واژه ایی که بر بازویم می کوبد تا مرا به صلیب بکشاند . از خمیره ی ملامت ، در نگاهم سپری می سازم و می گویم :« نگاه تو با نگاه من در یک کاسه چشم نمی گنجد. نگاه تو سیاه هست و سپید . اما از سیاه تا سپید ، جهانی فاصله انداخته از رنگین کمان. که تو نمی بینی شان ! » درحالیکه با انگشت ، طره ایی از موها را به بازی گرفته تا کلافگی اش را در لحن تمسخرآمیزش پنهان کند ، می گوید :« دهانت که بوی تعفن شعر می دهد ، قلبت که به رقص درآمده ، چشمانت که به انتظار آمدنش منجمد شده . بر پوزه مغزت هم پَدام بسته ایی. به سلامتی تا جنون فاصله ایی نداری ! »
جنون ؛ می شود دومین میخ واژه بر بازوی دیگرم .
به تقلید از ملکه ی آینه ، شاخه ایی از موها را دور انگشت می پیچانم تاعجزم را زیر لوای لجبازی بپوشانم و بگویم :« اگر در پیوند من و او ، بجای "چرا پرسیدن ها " به دنبال " چه چیز " باشی ، تو هم مثل من به جنون می رسی. جنونی آرامش بخش ! »
آرامش سنگین نگاهش که با جلای آینه ، بازتاب نورانی تری گرفته، برای لحظه ایی تنفسم را مختل می کند. و وقتی دستها را طوری بالا می برد که ناخن ها را نشانم دهد، رعشه ایی سرد ، جانم را به آشوب می کشاند. می گوید: « از این ناخن ها که هیچ نمانده . آنقدر جویده ایی که به گوشت و خون رسیده ایی. این همان آرامشی ست که به بهای خواستن او ، از روح و جانت ستانده ایی . »

دهان باز می کنم که چیزی بگویم اما استبداد نگاهش مهلتم نمی دهد . درحالیکه دستها را تکیه گاه چانه کرده ، شمرده و آرام ادامه میدهد :« همیشه آرزومند محال هستی. از آرزوی ترور خدا گرفته تا حسرتِ همآغوشی با خورشید و حالا هم که او ! میدانی که از او هیچ نمی دانی. آیا هرگز او را دیده ایی؟ نه ! شنیده ایی ؟ نه . لمسش کرده ایی یا بوییده ایی ؟ نه . فقط یک حس مبهم که با زنجیری پولادین یک سرش به قلبت قلاب شده و سرِ دیگرش در ناپیداترین ناکجاها ، محو شده ! و فقط کافی ست در یک آن ، رایحه ایی منگ از این حس به مشام دلت برسد ؛ سراسیمه می شوی، غوغا می کنی. به دور خود می چرخی. پای می کوبی . از سرپنجه هایت شعر می پاشد. از قلبت، فوج فوج نفس به رگهایت تراوش می شود. به خلسه می روی. مدهوش و مست و... سکندری می خوری. به خود که می آیی هیچ نمی یابی بجز تن رنجورت ! از آنهمه شور و هیجان هیچ نمانده جز تنهایی و خلا . ترسِ از دست دادنش ، بند بند هستی ات را می لرزاند . به شک می افتی :چه شد؟ چرا رفت؟ چرا نماند؟ آیا هرگز آمده بود ؟هزارها دلیل و علت و برهان را در پی پاسخی زیر و رو می کنی. تردید و دودلی ، قلبت را سلاخی می کند. از پا می افتی . هراسان و بی قرار. و به من پناه می آوری . می خواهی با سرزنش های من آرام بشوی . من هم شلاقت میزنم . به صلیب می کشانمت. شکنجه ات می دهم که بمیری . پودر می شوی و چیزی از تو بجا نمی ماند بجزیک لاشه متحرک، البته با شاخکهایی رویین تن که در جستجوی امواج رایحه اوست !
در این دوئل همیشگی؛ آنکه می کُشد ،تویی و آنکه می میرد،تویی ! و اینهمه برای اینست که هیچی اما خواهان همه ایی . »
سرخورده و بی رمق از روبروی آینه می گریزم. حالم همچون مگسی ست که سماجتش و همه آمال و آرزوهایش، با صاعقه مگس کُش ، له ومتلاشی شده . آینه هرگز دروغ نمی گوید. و هیچ چیز وحشتناک تر از رویارویی با خویشتنِ راستین نیست.
گویی چیزی از وزن روحم کاسته ، لاشه متحرکم را بر تابوت تخت می افکنم و به امید رستاخیزی دیگر ، نفسی تازه می کنم . دستهایم را زیر سینه گره می زنم و چشمها را به سپیدی سقف . زیر لب ، طوریکه آینه نشنود با خود می گویم :« باید فراموشش کنم . این بار فراموشش می کنم . »
درحالیکه امتداد ترک های مویی سقف را دنبال می کنم ، به فردا می اندیشم و به کارهای نیمه تمام ؛ به پروژه خاک خورده . به قرارها و دیدارها . به قول های فراموش شده . به شعرهای ننوشته .به آخرین کتاب خوانده شده . حتی به رنگ لباس فردایم .
تا که عاقبت ، پرده سنگین پلک ها می افتد و تاریکیِ خواب جایگزین سپیدی سقف می شود. اما در واپسین لحظات ، جایی میان مرز خواب و بیداری ، زمزمه ایی مثل نجوای مقدس بدوتولد ، همچون بارقه ایی سوزان، آنسوی هستی ام را به رعشه می آورد که : « کاش امشب به خوابم بیاید. »

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (19/3/1396),رضا فرازمند (19/3/1396),توران زارعی قنواتی (19/3/1396),همایون طراح (19/3/1396),ف. سکوت (19/3/1396),سعید بیک زاده (19/3/1396),آرمیتا مولوی (19/3/1396),تینا قدسی (19/3/1396),هستی مهربان (20/3/1396),همایون به آیین (20/3/1396),شیدا محجوب (20/3/1396),شهره کبودوندپور (20/3/1396),فرزانه بارانی (20/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (20/3/1396),شهره کبودوندپور (20/3/1396),پیام رنجبران(اکنون) (21/3/1396),ابوالحسن اکبری (21/3/1396), ناصرباران دوست (21/3/1396), ک جعفری (21/3/1396),الف . محمدی (21/3/1396),م.ماندگار (21/3/1396), ک جعفری (21/3/1396),محمدبیگلری (22/3/1396),حمیدرضا محدثی (22/3/1396),شهره کبودوندپور (25/3/1396),داوود فرخ زاديان (29/3/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (6/4/1396),حمیدرضا محدثی (13/4/1396),علی عطایی (15/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (20/5/1396),سارینامعالی (18/6/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (29/7/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (10/11/1396),م.فرياد (24/11/1396),رضاقلیخانی (15/12/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (26/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (3/4/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 09:55

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت سرکارخانم جعفری .خیلی عالی بود لذت بردم از داستان زیبایتان .@};- @};- @};- @};- @};-

عوامل بیرونی نه !
آدم ها !
از درون خرد می شوند.


@ابوالحسن اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 11:41

نمایش مشخصات ک جعفری
باور دارم ، چشمانی که زیبایی را می بیند و می سنجد و لذت می برد، خود ، بسی زیباتر است !

جناب اکبری عزیز ،
بسیار سپاس برای همراهی تان !

امید که تا زنده اید ، سرزنده باشید !


@};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 12:05

سلام بانوی عزیز

قلم شما همیشه مرا بسمت سکوت سوق می دهد. اما اگر اینبار هم بخواهم سکوت کنم حتما زنده نمی مانم، من تسلیم :D البته شما بانوی مهربانی هستید و شوخی می کنم.

خب همانطور که از اسم داستانتان پیداست و باتوجه به دل متن، خیلی خودم را دیدم! یعنی انگار همه خودشان را می ببینن چون جنگ میان درون در انسان ها تمامی ندارد...
بخاطر همین است که شاعر با تمام وجودش میگود
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود...
این سوال همه ماست. یا دنبالش میرویم تا به جواب برسیم یا بیخیالش می شویم و به روزمرگی می پردازیم. انقدر به روزمرگی که یادمان میرود فلانی همین دوماه پیش فوت کرد یا خانجون دوسال پیش مرد. یا این هفته یازدهمین سالگرد خاله است.
روزمرگی از یادمان برده که قرار نیست در این جهان جاودانه بمانیم.


بانو لحن زیبا و انتخاب کلمات بسیار زیباست و نمیدانم آیا شما شعر هم می گوید یا نه
اگر نه که پیشنهادم این است حتما شعر را تجربه کنید. بی شک از بهترین ها خواهید بود.
مثل همیشه قلم زیبایتان به دل نشست و موفق باشید
@};-


@متین یحیی زاده توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 12:05

نمایش مشخصات ک جعفری
بیشتر از هر چیزی به انسان نزدیک است. آنقدر نزدیک است که به چشم نمی آید . آنقدر عریان و جاری ست که عادت می آورد و فراموشی و یا همان روزمرگی : مرگ !

تنها یک تلنگر نرم او ، کافیست که خواب کهفی ات ، کابوس بشود. بویژه ، بویژه اگر عزیزترینت را در دو قدمی او ببینی ! بی جان و دردمند. رنجور در مسلخ گاهی بنام بیمارستان. که بیماریِ پیش پاافتاده ایی ، او را روی تخت سرد مسلولش کرده و دارد برای یک نفس ! آخ که یک نفس ! تقلا می کند !
حاضری هر ثانیه صدبار بمیری ، حاضری تا عمق استخوان دردش را به جان بخری ، حاضری اصلا نفس نکشی ،،، ولی او ، عزیزترین ، یک نفس ، ای خدا ، تنها یک نفس آرام بگیرد. اما نمی شود. هیچ کاری از تو برنمیاید. بجز تماشای زجرش. تقلایش. دردش !
چشمت به هر سپید پوشی که می افتد، به دامانش آویزان می شوی ، زانو میزنی، التماسش می کنی تا مگر به این جماعت سنگی حالی کنی که عزیزترینت ، جلوی چشمانت دارد پرپر می زند. درد دارد. ولی فقط این را می شنوی:« دردش در حال بررسی ست ! »
سالهاست که سوی قبله را گم کرده ایی. اما درد او ، تو را به قبله می آورد . به نماز. به نذر و نیاز. به خواهش و دعا . التماس و تمنا. گریه و زاری . که خدایا کاری کن! ولی جوابی نمی آید....
نومید و خسته متوسل می شوی به این و آن. از بقال سرکوچه گرفته تاپسرخاله ، دایی ِ پسرعمه، خواهر شوهر خاله ، تا مگر یکی شان آشنایی ، فامیلی، چیزی در این سلاخستان داشته باشند! و بنابر از اصل مقدس رابطه ،کاری کنند!.... و اصل مقدس جواب می دهد ، خیلی زودتر از خدا و آن بارگاه عریض و طویلش !
وه که پسرخاله - فرشته نجات - با رئیس بیمارستان بده و بستانی دارد ! یک اشارت او کافیست تا بهترین کادر پزشکی متوجه وظیفه خطیرش شود! می آیند ، معاینه می کنند؛ این ورش را ، آن ورش را ، خون برمی دارند، تست می کنند ، عکس برداری می کنند تا درنهایت با ماسک مضحکی از شفقت بگویند :« باید جراحی شود با ابزار فلان و فلان و با سایز 14 که متاسفانه ما نداریمش. باید خودتان تهیه کنید ! »
نسخه را از دستش می قاپی ! تمام درد عزیزت به همین سایز 14 وابسته شده ! همه را بسیج می کنی. تمام شهر را وجب به وجب می گردی ! تمام داروخانه ها و بیمارستانها و فروشگاهها. درهر سوراخی که بوی الکل و دارو بدهد ، سرک می کشی و سراغ سایز 14 را میگیری!


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 12:27

نمایش مشخصات ک جعفری
اما هیچ به هیچ . هیچ کس ندارد. حتی به بازار سیاه پناه می بری . ده برابر قیمتش را هم قبول می کنی . ولی در آخرین لحظه می شنوی:« الان نمیشه. برو ، شنبه بیا. آخه عصر پنج شنبه است و بچه ها رفتن دَدَه !! »
کمرت تا می شود. کم می آوری. میان سرگیجه هایت به یاد اصل مقدس می افتی : « الو پسرخاله؟» ....
و رشته روابط تکان می خورد : از پسرخاله به رئیس بیمارستان، از رئیس به پزشک مخصوص ، از پزشک به دکتر جراح تا که عاقبت جناب جراح بگوید: « یکی دارم. در دفترم ، فلان شهر »
کیلومترها تا فلان شهر میرانی ، پرسان پرسان دفترش را می یابی . و عاقبت به مرادت می رسی. آن ابزار طلایی! با همه قوایت در آغوشش می کشی تا حقیقت بودش ، مسلم شود برایت. جان میگیری. و امید بازمیگردد بر چشم و دل و لبهایت. هنوز خوشحالیت را مزه مزه نکرده ایی که خانم منشی می گوید: « آقای دکتر ( که اهل همان فلان شهر هم هستن !!! ) بعد از افطار می آیند برای جراحی ! »

دیگر حتی رمقی برای التماس نداری. ابزار 14 را محکم می فشاری و یک نفس می تازی تا برسی کنار عزیزترین.
تا تشریف فرمایی جناب جراح ، چشمهایت مثل پاندول از ساعت به چهره عزیزت ،و از چهره او به ساعت ، هی می رود و هی برمی گردد !
و در این لحظات کشنده انتظار ، پس از ستیز جانفرسا با سایه مرگ ، با خود می اندیشی : که چقدر مرگ را دستکم گرفته ام. چقدر او را دور می پنداشتم . چقدر لحطه به لحظه زندگی ارزشمند است. و به خود قول می دهی که پس ازین ، و تا فرصت هست، هرلحظه ، هزاربار ، به هر بهانه یا بی بهانه ، به عزیزترینها بگویم:« دوست شان دارم ! »



مریم بانوی عزیز و محترم !
بسیار سپاس که این بار سکوت نکردی !
خوشحال می شوم از خواندن و شنیدن تو .
و پوزش بابت تراوش ناگهانیِ تجربه تلخم ! از مرگ خاله و خانجون و روزمرگی که گفتی ،،، به یاد تصمیم کبرایی افتادم که همین چند روز پیش گرفتم. متاسفانه روزمرگی ، از یادمان می برد که زندگی و مهمتر از آن بودن در کنار عزیزان چه سعادتی است !
در مورد شعر هم ؛ در جوانی هایم یک چیزایی می نوشتم. الان ولی ، بیشتر هم و غمم و علاقه ام داستان نویسی ست . علاوه براین ایرانمان شاعر خوب زیاد دارد اما متاسفانه داستان سرای خوب ، نه چندان !

تندرست و شاددل باشی !

@};-


@ ک جعفری توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 20:49

درود دوباره به بانوی واژه ها
عالی گفتید. امیدوارم منم این عشق را به اونایی که دوست دارم انتقال بدم. حداقل در این ثانیه های عجیبی که می گذره اگر حتی برای چند دقیقه هم باشه با شادی عزیزانم بگذره
براتون آرزوی شادی در لحظه هاتون دارم

این شعر تقدبم شما، متاسفانه نمی دونم شاعرش کیه ولی بنظرم قشنگه


دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم
توبه کردم از گناه عشق ! عاشق نیستم

شیشه بودم، سنگ ها اما نفهمیدند من
فرق دارم با همه، آیینه ی دق نیستم

صاف و ساده بودنم را هیچ کس باور نکرد
خالیم از هر سیاست ، من "مصدق" نیستم!

دور باید شد از این "خاکِ غریبِ" لعنتی
صبر کن "سهراب"جان، من توی قایق نیستم!

آه دنیا خسته ام از زندگی آنقدر که
با ادامه دادانش دیگر موافق نیستم

بغض دارم، بغض یعنی مرگ! اما گریه نه
شاعری مغرور هستم، اهل هق هق نیستم

می شود فهمید از حال خرابم، ذره ای
دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم

ناشناس


@};-


@متین یحیی زاده توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 23:01

نمایش مشخصات ک جعفری

درود دوباره و ویژه بر مریم ، بانوی شعر !

ممنونم برای شعر زیبا !
بی نهایت سپاس برای حضور دوباره و همدردیت !

شب و شب هایت ، پیوسته خوش و خرم باشد در جوار عزیزانت !

@};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 13:00

سلام

بانوی ادیب

چه رقص قلمی

دل ودیده همه را

یکجا برد-
اوج ادب وفلسفه بود این داستان

همدستی اندیشه وذوق
دربسترسپیدی کاغذ
رودی زلال شد-که اندیشه را تا فراسوها میبرد

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 12:38

نمایش مشخصات ک جعفری

جناب ، همین دیدگاه کوتاه شما، همین اظهار لطف تان که بسی زیباتر و دلنشین تر از نوشته دراز و طویل من است !!!:D


درود بر شما ؛

جناب فرازمند؛
همراه همیشگی و دوست ارجمند و بزرگوار !


تا زنده اید ، با دلی سرزنده ، زندگی کنید !

@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 13:54

نمایش مشخصات همایون طراح اینها نظرات و سلیقه شخصی من هستند:

متن ، متن خوبی ست. نگارش نسبتن بی نقصی دارد. اما تأثیرگذار نیست! دلیلش سبگ نگارش و سنگینی واژه ها در قالب کوتاه داستان است که این موازنه را بر هم زده است. از قضا محتوا هم یک محتوای درونگرایی ست که بر این مسئله تأثیر گذاشته است. به نظرم تجربه ی خوبی برای نویسنده است. اما انتخاب این محتوا با این سبک نگارش کشش و تأثیرگذاری و البته ماندگاری اثر را کاهش می دهد.

سلام و درود بر شما

موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 12:44

نمایش مشخصات ک جعفری

به شما یقین می دهم که :


برای من ؛ نظرات شما ، بسیار ارزشمند ، مهم ، ارجمند و قابل توجه است !

درود بر شما
و
سپاس از شما

@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 14:36

درود بر بانو کتایون عزیز
باید اعتراف کنم که مسحور تسلط تان بر واژگان و خلق اینچنین جملات بدیع و زیبایی که اذهان را به رقص در می آورند،شدم!آنقدر که در این حالت جز مدح و ثنای خالق این اثر، چیزی نمی توانم بنویسم! همان پاراگراف اول« همیشه با او فاصله دارم،مثل فراق اسطوره ای ادم از باغ عدن،مثل قهر کیهانی خورشید و ماه...» بیشتر از هر تعلیق و کششی جاذبه ایجاد می کند، برای خواندن این داستان! البته تعریف من چیزی بر آن نمی افزاید چرا که خود متن، گرانبها بودنش را خود می نمایاند!
معمولن در اینحالت که متنی مرا جادو می کند،همانطور که پیشتر گفتم چیزی جز مدح و ثنا نمی توانم بگویم و شما هم که از تعریف شنیدن خوشنود نمی شوید پس با خود گفتم کمی صبر کنم تا اثر این سحر کمتر شود،پس برخاسته،در این گرما برای خودم یک لیوان چایی تلخ ریخته و با شکلات تلخ خوردم و کمی با چشمان بسته به دیوار روبرو خیره شدم و در همین حال ماندم تا اثر سحر کمتر شود...
کتایون عزیز! عنوان «دوِئل درون» نام بسیار مناسبیه برای داستان تان و کاملن همپوشانی داره با درونمایه داستان. در چهار پاراگراف طلایی اول، بسیار بسیار زیبا، ناشناختگی از خود و آگاهی از ارزش مندی خویش و در نتیجه شیفتگی آگاهانه نسبت به خود، را توصیف کرده و ترس و دلهره ناشی از همجواری و ترکیب این دو حالت یعنی ندانستن و خواستن خویش،مناسب و بهینه به خواننده شناسانده و انتقال داده شد.
با توجه به عنوان داستان و چند پاراگراف ابتدایی داستان،این استنباط پیش می آید که ما شاهد گفتگویی بین «او» و «او»یی دیگر یا همان «درون» خواهیم بود ولی ظاهرن «درون» بخاطر همان مرموزی و ناشناخته ماندن،تن به این گفتگو نمی دهد و بناچار«او» با «آینه» همکلام می شود و در این میان «آینه» زبان به ملامت و سرزنش«او» باز می کند و ماجرا با زبان فاخر و جملات غنی ادامه می یابد...(ادامه دارد)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 14:40

اما، جدا ازین فخر زبان و آراستگی جملات،داستان کاستی هم دارد(مثه اینکه تلخی چای و شکلات،کارش را کرده!) کتایون جان! یه مثالی می زنم و از انجا که شما هم مازنی هستی بهتر متوجه می شوی؛ ترانه های محلی مازنی را حتمن شنیدی، اغلب و شاید بتوان گفت همه این ترانه ها،کلام محور هستند و در یک ترانه ده ها بیت با یک ملودی ثابت و یکنواخت شروع،ادامه و پایان می پذیرند! برای ما مازنی ها که با این موسیقی بزرگ شدیم،شنیدن این ترانه ها جالبه و تمرکز مان روی متن شعرهاست که خوب اغلب عاشقانه هستند و خیلی پرکشش!ولی برای دیگران بعد از دوسه بیت دیگر شنیدن ادامه ترانه خسته کننده خواهد شد! ایم مثال را برای زدم که بگویم داستان شما برای من و امثال من که مفاهیم فلسفی را بیش از حد دوست داریم و شیفته ی ان هستیم،بخاطر ان مفاهیمی که خودمان همیشه درگیرش هستیم، خود یک تعلیق محسوب می شود و با علاقه تا به آخر می خوانیم ولی اگر مخاطب عام را در نظر بگیریم این مفهوم محور و کلام محور بودن؛انهم از نوع فلسفی اش که همانند موسیقی محلی مازنی،ملودی ثابت و یکنواختی داره،کمی ملال اور خواهد بود! من حتی اطناب این داستان را قبول دارم چون همه این حرفها باید گفته می شد ولی در لابلایش همچنان که در یک مسافرت دور و دراز،بین راه زیر سایه درختی توقف می کنند و چیزی می خورند و بعد ادامه راه، نیاز بود که در خلال این جملات یکدست ولی فاخر،توفقگاهی،گریزی،شیرین کاری،ژانگولری ...وجود می داشت تا خواننده ناچار نگردد که از بعضی جملات سرسری بگذرد!
کلام آخر: چه خوب که به اعتراف خویش وفادار ماندی و همانطور که از فاصله و بی خبری خویش از «درون» گفتی و همینطور از عطش و شیفتگی خود به او، بازهم در برابر ملامت های خود راستین، همچنان ان عطش باقیست!
پایان


@همایون به آیین توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 13:32

نمایش مشخصات ک جعفری
به آیین عزیز!

از جمله کسانی هستی که اغلب در کلیات با تو ، توافق دارم اما در جزییات ...... نه !:D و البته چه بهتر ! چون همین جزییات سبب می شود که بیشتر با هم به گفتگو بنشینیم که البته امیدوارم عاقبت حوصله تان سر نرود از سماجتها و لجاجت ها و بی سوادی های من !:D

باری؛ نخست اینکه ، همانطوریکه گفتی از تعریف و تمجید بیزارم. آدمی را دچار نخوت می کند . بخصوص منِ تازه کارِ نابلد را . به نخوت اگر دچار شوی ، آفت ایستایی و استبداد نظری ، قلمت را کند و ذهنت را به مرگی زودرس می کشاند ! من حتی در خوانش رمانها هم همینطورم ! یک جورایی مرض دارم . وقتی لذتم از خوانش اثر فروکش کرد، با دقت و وسواس اثر را چه به لحاظ محتوا و چه فرم ، زیر و رو می کنم ، به دنبال کاستی ها و نواقص اثر !:D حالا هرچقدر نویسنده کاردرست تر باشد ، آنوقت حساسیت من هم بیشتر می شود ! البته خودم میدانم این یکجور بیماریست ! مرض است !!:D
ولی این کارم چند حسن هم دارد : 1- اینطور خود را از به به و چه چه های عامیانه دور می کنم .
2- با توجه و بر اساس ِ شدت کاستی ها و نقص ها ، هنرمندان را برای خود ، طبقه بندی می کنم .
3-اینکار نیاز به تحلیل اثر دارد و از تحلیل چگونه نوشتن را می آموزم ! و این از همه مهمتر است.
4- مرضم کمی بهبود میگیرد !:D
بنابراینهایی که گفتم ، همایون جان ، لطفا و حتما قبل و بعد از مطالعه نوشته هایم ، شکلات و چای تلخ نوش بفرمایین !

دوم اینکه ؛ در مورد یکنواختی و یکدستی جملات گفتی و خطر اینکه خواننده را دچار دلزدگی و خستگی می کند !

با تو موافقم ؛ اما در مورد رمان و نه داستان کوتاه !:D
بنظر من ، برای نوشتن رمان ، نویسنده باید نوع زبان و سبک نوشتارش را کنترل کند ! در رمان باید ، بسته به موقعیت داستانی و در مواقع لزوم ، زبان را به سمت شاعرانگی و یا ساده گویی یا طنز یا ابهام نویسی سوق داد . بنظر من ، در کنار تمام اصول و ابزار داستانی در نوشتن یک رمان موفق و الزام همراهی ِ مخاطب تا انتهای کار ، اصل زبان بسیار مهم است. در رمان ، میتوان و می شود و باید هم که نویسنده گریزها و شیرین کاری و توقفگاهی در اثر بگنجاند تا مخاطب دچار خستگی و دلزدگی نشود.
اما در داستان کوتاه ،بنظر من ، هرچه قالب نوشته کوتاهتر می شود، باید که زبانش هم یکدست تر باشد. چراکه هرگونه تغییر سبک زبانی ، اثر را آشفته و نازیبا می کند.


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 13:38

نمایش مشخصات ک جعفری
ضمن اینکه ، دوئل درون ، شامل محتوایی احساسی و درونی ست و بنظر من احساسات درونی را با جملات فاخر و شاعرانگی بهتر میتوان به مخاطب منتقل کرد. مثلا ؛ فرقی هست میان این دو جمله :
1- دیدنش کوتاه ولی عمیق بود برایم.
2- دیدن او همچون روشنایی صاعقه ایی در دل تاریک شب بود.

مسلما جمله دوم ، حس را بهتر و قوی تر و ملموس تر به خواننده تزریق می کند !

البته اینها نظرات من است. بنظر شما چطور ؟ من ، اشتباه می کنم ؟! :)

@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 18:05

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود خانم جعفری عزیز
دوئل درون زمزمه ای است شعرگونه که از ذهنیتی شاعرانه سرچشمه می گیرد ذهنیتی سرشار از اندیشه های فلسفی گوناگون که برای شناسایی درون و تلاش برای برون رفت از نادانستگی به دوئل با خویشتن خویش دست می یازد : برای درک معمای راز آلوده عشق و مرگ، پیچیدگی جنون آمیز این هستی دیرپا ، از آویختگی دائمی میان نادانی و دانستگی و غوطه ور ماندن بی پایان در غرقاب پوچی و آنگاه رسیدن به کرانه های جنون از فرط بیهودگی در پارادوکس نفس گیر میان بودن و نبودن این معمای شگفت انگیز و ناگشودنی سراسر تاریخ بشری از آغاز تا امروز ... و تمام مسئله به قول شکسپیر در همین جمله کوتاه اما ژرف و اندوهبار خلاصه می شود: بودن یا نبودن، مسئله این است... و نویسنده توانسته است با چیره دستی تمام و در رقص آنگین واژه ها همراه با زبانی شیوا و روان با ریتمی هماهنگ که به لالایی شبانه می ماند نجواهای درونش را در انتهای شب پیش از آنکه در خواب غرقه شود بر زبان آورد. توازن میان واژها بگونه ای است که کمتر نقصانی در آن دیده می شود گویی که بدون برنامه ای از پیش تعیین شده و به صورتی بداهه بر ذهن و زبان جاری می شود و اندیشه را به چالش فرا می خواند چالشی حیرت زا میان ناخودآگاه با ضمیر خودآگاه، میان آینه و خود و ... اما پالایش روح و رسیدن به معنا به این سادگی ها در نمی رسد و ذهن خسته از این رویارویی که پایانی بر آن متصور نیست سرانجام از این دوئل بی نتیجه باز می ماند و تسلیم خواب می شود تا شاید دیگر بار در رویا این معشوق گریز پای را رویت نماید و به آرامشی درونی دست یابد...



نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 خرداد 1396 - 18:21

نمایش مشخصات سیروس جاهد دوئل درون مونولوگی سراسر فلسفی و عمیق است که شخصیت های داستانی خود را نه از بیرون که از درون انسان انتخاب کرده است و این از نقص شخصیت پردازی داستان می کاهد چرا که این داستانی است که با تاکید بر درون ، به روانکاوی روح آدمی می پردازد و اینگونه از بکار بردن عناصر داستانی به شکل معمول بی نیاز می گردد.
با سپاس و درود به شما خانم جعفری با این داستان خوب
موفق باشید


@سیروس جاهد توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 23:04

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شما ، عالی جناب جاهد

خوشحال و خرسندم که اینبار بر نوشته ام ، مهر تایید زدید !

و چقدر زیبا درونمایه داستان را تشریح کردید. لذت بردم.

بسیار سپاس از حضورتان و درج دیدگاه ارزشمندتان !

امید که تا زنده اید، سرزنده باشید .

@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودها بر تو بانوی خسته و اثیری!
بگذار سکوت کنم و زیبایی و رقص واژگان را در ذهنم مزه مزه کنم و نقد و نظر را بگذارم برای اهلش
اینها را از من داشته باش به یادگاری
از منی که در دوئل همیشه بازنده بوده ام

شیشه ها بی رحم ترین بودند،
همه چیز را به وضوح، نِشانمان دادند
مخصوصا آن دم دمای رفتن را
و اما آینه ها !
این متن میلان کوندرا را تقدیمت می کنم



فقط زندگی در جهانی را
تصور کن که در آن آیینه نباشد.
تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی
و تصورت این است که صورتت
بازتاب آن چیزی است که
در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی،
کسی برای اولین بار آیینه ای
در برابرت می گیرد.
وحشت خودت را مجسم کن.! تو صورت یک بیگانه را خواهی دید
و به روشنی به چیزی
پی خواهی برد که
قادر به پذیرفتنش نیستی;
صورتِ تو، خودِ تو نیست

برایمان بنویس بانو
و پیروز دوئل زندگی ات باش@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 23:16

نمایش مشخصات ک جعفری

شهره عزیزم !

خسته را خوب آمدی ! خسته ام ،،،،، خیلی خسته ! ذهن و تن و روحم ، خسته است و کلافه...
تکیه گاهی ِ شانه ایی سترگ می خواهم بی دغدغه و بی هیاهو ، که تا دمی همه خستگیهای این سی و چند سال بودنم را ، بی دریغ و بی هوا ، های های گریه اش کنم !!!
ولی آن شانه سترگ ، همیشه با من فاصله دارد !
مثل فراق اسطوره ایی آدم از باغ عدن، مثل قهر کیهانی خورشید و ماه ، مثل لجبازی بی انتهای دو خط موازی ، آن شانه های مقدس با من فاصله دارند.

یادگاریت را بر دفتر جانم ثبت می کنم .
راستی من هم مثل تو در دوئل زندگیم همیشه بازنده بودم ! اما هرگز از رو نرفته ام :D انگار نه انگار ! خوبی باختن اینست که پوست کلفتم کرده ! دیگر با باد که نه حتی با طوفان و گردباد هم ککم نمی گزد !


دوست دارم که باز هم بگویمت :
عزیز و بسیار محترمی برایم !

@};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 09:37

درود بر شما بانو!

دوئل درون، حکایت آمیختگی با تناقض هاست. و تاوان این تناقض ها را تنها باید *خود * بدهد! این خودِ ضعیف و مبهم که در جدالی نا برابر هر لحظه و ثانیه اش را به فنا پیشکش می کند و به صلیب حماقت و جنون می آویزد!

زیبا نوشته اید. برخی از تعابیر و ترکیب ها هم فوق العاده اند!
تنها یک موضوع و آن این که: درد این پیچیدگی درون و اضطراب آن دوئل همیشگی می توانست اندکی برای خواننده ملموس تر باشد.

سپاس گزارم از شما بابت داستان

برقرار باشید@};-


@شیدا محجوب توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 23:33

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شیدای خانم ؛
با آن نگاه جوان و چهره معصوم !

شگفت زده نشدم از خوانش دریافت تو از مضمون داستان !
چرا که ، پیشترها این شوک لذیذ را از تو داشته ام بارها ، لیک اینبار هم فقط لذت بردم از تو و می برم.

اگر اشتباه نکنم و این حافظه زهوار دررفته ام ، پرت و پلا نبافد،،، به گمانم دومین باریست که بر نوشته ام نقد می زنی !
خانم ؟ اضطراب دوئل برایت ملموس نشد؟:( فکر می کردم حس ترس و اضطراب را در پارگراف های نخستین ، تصویر داده م !!
پس حتما و لابد کافی نبود که شیدا ، تذکرم داد !!

بسیار سپاس برای تذکرت. حتما لحاظ خواهم کرد. حتما.

راستی ، نگاهت بشدت جوان اما مستعد و پویاست.
قدرش را بدان !

@};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 10:01

نمایش مشخصات فرزانه بارانی نمی دانم اولین بار عاشق شعر شدم یا چنار سرکوچه یا او...نمی دانم چندسال پیش بود...سه...پنج...هفت...عقلم به چیزی نمی رسد
سی و خرده ای سال است که نیستم و کافی نیست...می روم و هیچ از تو دور نمی شوم... هر بار با باران قصد جانم را می کنی...اخر یک روز هلاک می شوم...دلت قرص است که هوا گرم است...حالا باید ادای گرمازده ها را دربیاوری...دستت را بادبزن کنی و بگویی وای هلاک شدم...داری راست راست توی خیابان راه می روی که ناگهان ابرها احاطه ات می کنند...تابستان تمام می شود ...یک ریز باران می ریزد روی سرو صورتم...تمام تنم خیس می شود..لرز می کنم...هر بار با باران قصد جانم را می کنی...درد می کند..تمام تنم ...انگار که از زیر آوار بیرون کشیده شده باشی...خس خس میکنی..چیزی روی سینه ات چمبره انداخته و هی بیشتر و بیشتر فشار می آورد...دکترها همیشه احتمال این حال را به ویروس های جدید حواله می کنند...تمام کاسه کوزه ها سر جو و آب و هوا و مهاجران و چرندگان و پرندگان شکسته می شود..تو قصر در می روی...عشق باید شبیه آنفولانزا باشد...نمی کشد اما جانت را به لبت می آورد

.....بالاخره نوشتی...بانو...حرف زدن یادم رفته...باید زبان اشاره یاد بگیرم...چیزی جز این چند خط بی ربط یاری نمی کند حافظه ام...نوشتم که بگویم عاشقانه هایت را دوست دارم


@فرزانه بارانی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 23:47

نمایش مشخصات ک جعفری
:D

آری ، آری ،سرانجام نوشتم !
دیدی فرزانه ؟ من هم عاقبت توانستم که از عشق بنویسم !

ولی نشد که فقط از عشق باشد ! ولی چه باک !
تمرین خوبی بود .
و راستی ،حتما این را هم بگویمت که : قبل از این نوشته ، قصد داشتم داستان دیگری را بگذارم با تم فلسفی ! ولی از آنجاییکه به تو قول داده بودم که عاشقانه بنویسم ، :D خب ، نوشتم دیگر ! گرچه پوستم کنده شد و با کلی ترس و دلهره و دودلی منتشرش کردم ! چرا که در حضور عاشقانه های تو ، نوشته من سیاه مشق هست و بس.

ولی فرزانه ، لطف کن بیا و با خودکار قرمزی ، غلط های عاشقانه سیاه مشقم را تصحیح کن !

درود بر فرزانه ی بارانی !
امیدوارم که این عاشقانه در خور نگاه عاشقت باشد !

بسیار سپاس برای همراهیت .

@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 23:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
حافظ
سلام و هزاران درود
بانو جعفری عزیزم :x
عاقا این داستان خیلی سنگین بود :) باور بفرمایید سنگین بود:) خودتون بیاین نگاه کنین کمرم خم شد ..آخ آخ .. اره همین پایین مهره شماره پنج پیچش شل شده الانه که بیفته تو شکمم :D خب یه ذره هم به فکر سواد نم کشیده ما باشید بانو :"> عی بابا
خارج از شوخی و این حرفا. عاقا من سحرو جادو شدم توی داستان هی میخوندم و میرفتم جلو هی به آخرش نمیرسیدم دوباره و دوباره و دوباره میخوندمش. یه دفعه سر ناخن جویدن وسط داستان یک ساعتی مکث داشتم .. یام افتاده بود به یکی از اقوام که خانواده گی از بزرگ به کوچیک ناخن میجون. دوباره شروع کردم به خوندن رسیدم به آینه رفتم توی عالم خودم. یادم اومد مدرسه میرفتم کیف هامون رو میگشتن که آینه همراهمون نباشه. من هیچ وقت آینه نداشتم ولی همیشه کتاب هام پهن بود روی زمین و لابه لاش وارسی مشد گویا از همه مشکوک تر بودم . بعد خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم الان هم آینه نداریم. یه دونه آینه قدی دم در هست فقط چادرم رو توش نگاه میکنم آخه یه چند بار رفتم بیرون وارونه بود خیلی ضایع شدم. تازه یه جایی از داستان که از پل چینوت گفتید یاد کمدی الهی دانته افتادم خوف کردم یک ساعتی رنگ به رو نداشتم. خلاصه که هر دفعه که یکی از تشبیه های داستان رو خوندم رفتم توی یه داستان دیگه مثلا این یکی ترک دیوار قسمت آخر یاد بنایی افتادم که پارسال خونه مون رو تعمیر میکرد خیلی چاق بود تا از داربست میرفت بالا برسه به ترک های سقف من یه دور کامل قرآن میخوندم تا بیاد پایین .. هیچی دیگه صدای آبجیم زدم گفتم بیا خانم جعفری داستان جدید گذاشتن بخونش. اومد خوند .. کلی هم دری وری بهم گفت. گفت تو شعور داستان خوب خوندن نداری و از این حرفا:( از این به بعد هر وقت خانوم جعفری داستان گذاشتن صدام بزن تا بیام. برای داستانتون مشتری پرو پاقرص پیدا کردم :D :D
تا حالا اینقدر صادقانه اعتراف نکرده بودم :D :D :)
باور کنین تا به حال نظر جدی و درست و حسابی ننوشتم روی داستانی .. نه اینکه نخوام نه :( کلا بلد نیستم [-(
چوب خط پر شد


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 00:43

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این اعترافات رو برای تلطیف فضا گفتم یه ذره بخندین:D
چی میگید؟ وجدانا ؟ :-/
حتی یه لبخند هم نزدیدن ؟ یه کوچولو چی ؟ مثلا لبتون یه ذره کشیده بشه به اطراف ؟ :)
عی بابا :( هیچی پس .. من کاسه کوزه رو جمع کنم برم

تازه براتون نگفتم اسم دوئل که اومد یه سر رفتم فیلم وسترن خوب بد زشت تقریبا آخراش که سر قبر ها وایسادن.. اون قسمت که گفته شد احمق و جنون که به صلیب میکشنش یه سری رفتم توی فیلم بشارت منجی طالب زاده .. ببینیند حالا من به کجا که سرو کارم کشیده نشده .. بعد چه انتظاری دارین که مثل بچه آدم دو تا کلمه حرف درست و حسابی بزنم :D :D
خداییش تقابل آدم با خودش خیلی سخته .. یعنی هرجوری حساب کنی نمی فهمی اون داره به تو گل میزنه یا تو به اون .. به نظرم اسم دوئل واقعا برازنده این تقابل بود . هرچی فکر کردم این خود درون رو به چی تعبیرش کنم به چیزی نرسیدم ..مثلا قبلنا فکر میکردم این خود درون میتونه وجدان باشه. چون معمولا وجدان، آدم رو سرزنش میکنه ملامت میکنه یا راه رو نشون میده . الان که داستان رو خوندم .. نمیدونم ... به قول یه تیکه از خود داستان اگر به جای پرسیدن ها به دنبال چه چیز باشی تو هم مثل من به جنون میرسی، جنونی آرامش بخش
بگذریم
قسمت سخت افزاری و فنی داستان پر بود از تازگی، ترکیب، تشبیه، استعاره و واژه های نو .. کل داستان از یه لحاظ تحت شعاع فراوانی واژه های گزینش شده و بعضا متضاد با هم شده بود که خود به خود باعث جذابیتش شده بود. وقتی یک خط میخوندم مطمئنم بود یه ترکیب فوق العاده یا یه تشبیه بدیع توی خط بعدی منتظرم هست که بخونمش و به شوق بیام :) و این عالی بود .. عالی بدون اغراق میگم که عالی بود
و دیگه اینکه
پرحرفی هام که تمومی نداره ..ولی زشته بیشتر از این وراجی :"> :"> :D
خوشحالم از بودن تون و ممنونم از اینکه مینویسید بینهایت متشکرم @};- @};- @};- :x

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 00:07

نمایش مشخصات ک جعفری
:D

از دوئل درون شروع کردی تا ناخن ها و ممنوعیت آینه و تفتیش مدارس در آن دوران سیاه نکبتی و دانته و چاقی بنا و فیلم های وسترن و طالب زاده ؟؟!!! :D

باور کن ، در تمام عمر داستانکیم ، هیچ کامنتی به اندازه کامنت تو مرا نخنداند !
دل و جانت همیشه شاد و سرحال باشد ، که دلم را شاد کردی !
آخه من از این تخس هایی هستم که اطرافیانم ، خنده م را بندرت دیده اند حتی خودم ! :D حالا ببین با این کامنت تو ، نیشم از بناگوش هایم هم دررفته... !!! :D :D :D :D

درود بر نرجس بانوی عزیز !
کامنتهایت هم مثل داستانهایت ، در طنازی بکر وتازه ست !

بازهم ممنون که در این خستگی بازار ، مهرت را از من دریغ نکردی !

راستی سلام ها و درود ها و ارادت ویژه ام را به خواهر خانم گرامی و بزرگوار هم حتما ابلاغ بفرمایید !

@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 00:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر بانو جعفری
عرض ادب و ارادت و احترام
با افتخار بعرض برسانم داستان زیبای دوئل درون را خواندم و بسیار لذت بردم .
قبل از هر چیز از ادبیات آهنگین که به شعر پهلو می زد بگویم و اینکه ممکن است در داستان مدرن امروزی خیلی ها شاعرانگی را برنتابند و آن را حسن داستان بحساب نیاورند ولی بنظر بنده شاعرانگی در این داستان خوش نشسته و خواننده را متقاعد می کند که نویسنده قبل از آغاز نوشتن فرم نوشته را طراحی کرده(یا کاملا آن را حس کرده ) و سپس آن را به رشته ی تحریر در آورده است .
وبعد پارادوکسهای فراوان موجود در متن چه از نظر ساختار جملات و معانی کلمات چه پارادوکس های موقعیت محوری که در داستانتان به عمد وارد کرده اید نیز کاملا منطبق بر فرم وساختار داستان زیبای شما بود .
فلسفه ی پشت داستانتان نیز که همان خود درگیری های فلسفی همیشگی بود( با سوال همیشگی چرایی خلقت) و اینبار عاشقانه و آنهم با تلاشی کاملا موفق برای زمینی کردن مفاهیمی ماورایی
در تمام مدتی که داستان پر کشش تان را می خواندم این شعر حافظ در ذهنم به صورت موازی با متن تداعی می شد
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
انچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
.........
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا یا می کرد .....
راوی در مقابل اینه به ملامت خودش می پردازد بخاطر عشقی که بی مهابا وجودش را تسخیر کرده اما منشاش برایش نامفهوم و غیر قابل درک است و حتی در مواردی از آن متنفر است . در واقع بخش مادی و معنوی وجود راوی در این داستان با هم درگیر هستند و بر سر مفایهم و احساسات باهمدیگر چانه می زنندو همدیگر را به چالش می کشند .
پارادوکسی که پیشتر عرض کردم برای القای تفاوتهای اساسی بخش مادی ومعنوی و نگاه متفاوتشان به مقوله ی عشق ، خیلی عالی در داستان طرح وتصویر شده بود . به طوری که ساده نمیشد از کنار داستانتان گذشت .
....
پاینده باشید بانو و پرکار در زمینه ی نوشتن برای ما که داستانهای شمارا دوست میداریم .
پیشکش با احترام

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 00:18

نمایش مشخصات ک جعفری

سهم من از کامنت های شما ، ذیل هر داستانی شگفتی هست و لذت !

اینکه هیچگاه مهرتان را از من دریغ نکرده اید، اینکه همواره مشوقم بودید در نوشتن ، اینکه همیشه از کاستی های نوشته هایم چشم پوشی کرده اید، اینکه با خوانش نقدهایتان و تشریح مضامین تا چه حد مرا ذوق زده می کنید ،، و.. و همه اینها یعنی اینکه :

روح بزرگی دارید !

درود های ویژه ام را پذیرا باشید در این شب خستگی هایم ؛ جناب باران دوست !

@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 02:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













به درگه احساسِ تو که خیره می‌مانم، به سرم می‌زند خدا را ترور کنم، اگر بگویم این ساحت، رقیب آن خدا بوده و هست، کفر گفته‌ام؟! مشرکم؟! چه خیالی‌ست! دیری‌ست به گفته‌ی همگان: ملحدترین مومن خدا منم.

***********

ممنون از این‌که خانم جعفری اطلاع دادن که بیام اینجا ! چی؟! کِی خبرم کرد؟! کِی گفت؟! چطوری گفت؟! نمی‌دونم، آخه عادتِ نگفتن دارم! سکوت بودنمه، گفتن: نبودمه! غیابه! وقتی کلمه می‌شم، نیستم، نفی می‌شم- وقتی نیستم، سکوتم، هستم!...چه قاعده‌ی دردناکی، نه؟! مقصر من نیستم، همون خالق که خیال ترورشو دارن، از لحظه‌ی تولد، امر بر مباشم فرمود تا باشم، زایشم از مباشه، من از نفسِ نیستی هست می‌شم، تمنای بودن دارم، و می‌دونم قطعاً یه روز خواهم بود...

-بسه، بسه، پیچیده‌اش نکن، باز هوای فلسفش به سرت زده؟! خسته نشدی از این‌همه دربه‌دری، چرا هر چی رو اینقدر می‌پیچونی مَرد؟! حرفتو بزن...حرف بزن...کلمه شو.

می‌خوام بگم، «پری‌صبح» خواب بودم! خواب دیدم، البته شما می‌گی پریشب! من طبقِ برنامه‌ی زندگیم می‌گم پری‌صبح وقتِ خواب! که همون پریشب شماست، خواب دیدم...

-لعنتی عین آدم حرف بزن، جلسه‌ی حکمت و فلسفه که نیست!

تا جایی که من می‌دونم این ربطی به فلسفه نداره...بحث چیزه دیگه‌ایه!

-بگو

داشتم می‌گفتم، جسارتاً، و با عرض پوزش فراوان از حضورشان، پری‌صبح خوابه خانم جعفری رو دیدم!

-در حضوره یه خانم مودب باش [-( یعنی چی خوابه خانم جعفری رو دیدم؟! وقتی حضار تو رو از نزدیک نمی شناسن، مشکوک حرف نزن!

من اصلاً اساسه خلقتم مشکوکه! حالا بیا منو بخور x-( ... داشتم حرف می زدم ها!

-خب...بگو...فقط گمانه ایجاد نکن، مشکوک نباش...تو خواب هزار اتفاق می‌افته!

الله اکبر...می‌ذاری بگم؟!

-بگو

خب من الان فکرم رفت یه جا دیگه!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 خرداد 1396 - 03:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











-ادامه‌ی حرفتو بزن

آهان...آره..خوابه خانمو دیدم...

-خب چی دیدی؟! واضح و شفاف تعریف کن!

لازم نیست همشو بگم! اما، انگار داشتم «دوئل درون» رو تو خواب می‌خوندم! یه بار دیگه با رمان «جزء از کل» نوشته‌ی «استیو تولتز» این اتفاق برام افتاد...استیوی نشسته بود و رمانشو برام می‌خوند...البته وقتی کتابشو گرفتم و خوندم، یه کلمه از روایت مشابه با چیزایی که برام خونده بود نبود...گفتم شانس ما رو می‌بینی تو رو خدا....استیوی میاد تو خوابمون :-s ... اما پری‌صبح!! :D

-اینارو می‌گی که چی؟! منظورت چیه؟!...یه خط از آخرش بگو

هیچی دیگه...یهوو تا بیدار شدم، جابجا صفحه‌ی داستانک رو باز کردم، دیدم خانم جعفری داستان نوشته! :)

- پایان بازه؟!...فازه فرهادی گرفتی؟!

نه...دلم می‌خواد به اندازه‌ی خانم جعفری زلال باشم، این آدم‌ها کمیابند، نایابند، ببین چی نوشته در آخرین سطرِ واگویه‌ی دراماتیک‌اش-این حجم قدرتمند کلمات- پایانِ گفت‌و‌گویی که جدالِ میان «خود» با «من» است و حرف از «او»ست، اویی غایب- بروز انفجاریِ کلمات- خدآگاه با ناخدآگاه، با سایه...نوشته:«کاش امشب به خوابم بیاید». این جمله فقط از زبان آدم‌های بزرگ شنیده می‌شه! کوچولوها می‌زنن زیرِ همه چی! یا منکر همه چی می‌شن...می‌دونی، باید خیلی دریا باشی تا بگویی:«کاش امشب...(اقرار می‌کنم همین الانم خودمو سا.نسور کردم! :D دلم می‌خواست یه چیزای دیگه‌ای هم بنویسم ، پر از ناگفته‌هام :( )

- حالا چرا اینقدر دیر اومدی؟!...

مودب باش...درسته که پیچ‌و‌مهره‌های جانمو از ازل سفت نبستن...ولی..آخه یهوویی بیام به یه خانم محترم بگم من پری‌صبح خوابه شما رو دیدم!

*




@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 00:42

نمایش مشخصات ک جعفری
اندر مقالات شمس تبریز :

« چون در دریا افتاد ، اگر دست و پا زند ، دریا درهم شکندش ، اگر خود شیر باشد . الا خود را مرده سازد . عادت دریا آنست که تا زنده است ، او را فرو می برد، چندان که غرقه شود و بمیرد .
چون غرقه شد و بمرد، برگیردش و حمال او شود .
اکنون ، از اول ، خود را مرده سازد و خوش بر روی آب می رود . »

پی نوشت من بر این متن : « هستند کسانی که بی آنکه خود را بمیرانند ، و بی آنکه دست و پا بزنند ؛ تنها و تنها به مدد آگاهیِ والا و قلب پاک و رئوف شان ، تا دنیا ، دنیاست ، بر پوست دریا شناور می مانند و دریا حمال شان ... و اینان همان : ملحدترین مومنان خدایند ! »

درود بر تو ملحدترین مومن خدا !

و چه خوش بر من ، که بر آن ساحت درهم تنیده ی الحاد و ایمان ، گذری داشته ام ، حتی در رویا !
ولی چه توفیری می کند ، وقتی میان رویا و واقعیت مرزی نیست !

***

مثل قانون گردش زمین به دور خورشید ، مثل تغییرات صوری هلال ماه در چهارده شب ، مثل قانون تطور موجودات ،،، مخالفت من با شما هم قانون بلاتغییر طبیعت است !

جناب رنجبران؟ پس کو نقدتان ؟ اینطور که نمی شود ؟
حالا من با چه چیز در نوشته شما مخالفت کنم؟!:D

حیف که خسته ام ،، وگرنه ساعتها در کامنتت کنکاش می کردم تا بلکه چیزکی برای مخالفت بیایم !:D

البته درکنارش ، نمی شود که برای حضورتان و درج دیدگاه صمیمی تان ، از شما سپاسگزاری نکنم. پس :
بسیار و بسیار و بسیار سپاس .

راستی آقا ، ممنون که آمدی !

@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 14:37

نمایش مشخصات م.ماندگار درود ها کاف بانوی نازنینم

از قلم و داستان زیبایتان بسیار لذت بردم
جمله ی پایانی داستان را بسیار دوست داشتم به طوری که لبانم چندین بار ای جانم ای جانم را با خود زمزمه کرد!
عالی بود بانو

سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 21 خرداد 1396 - 01:21

نمایش مشخصات ک جعفری

به به ! ماندگار بانو !

درود های نیمه شبانه ام بر تو ماندگارترین !

راستش را بخواهی ، خودم هم از آن جمله پایانی خیلی خوشم می آید ! لامصب تمام این داستان را ، چلانده یک جورایی !!:D

ماندگار عزیز ، خیلی سپاس برای لطفت و البته همراهیت!
و آهان ، یک چیز دیگر ؛
تو برایم همیشه یادآور دوستمان الف بانو بودی و هستی ! کجاهاست و در چه حال ؟
چرا نمی نویسد و چرا تو کم می نویسی ؟
به هر روی ، چه بنویسید و چه ننویسید ، آرزویم برای هر دوی شما ، دوستان عزیز ، تندرستی هست و شادی !

« کاش امشب به خوابم بیاید ! » ;)

@};-


@ ک جعفری توسط م.ماندگار Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 04:56

نمایش مشخصات م.ماندگار درودی میان صبح و شب بر شما بانو!

الف بانو خواهرم سلام میرسونن !
بانو ما همین حوالی هستیم و با یاد دوستان نفس می کشیم.
ممنون که پرسیدید

بانو از خواب گریزانم
نکند امشب هم به خوابم نیاید...!:(


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 01:45

سلام

با مرور کامنت ها شوک نرفتیم ولی دلمان یک مرتبه گرفت و یاد رسم کهنه ی دیروز و امروز همه مکانی مان افتادیم که در هر صنف و هر جمع و هر رسته ، اسباب نئشگی ماست که از هیچ ها ، های ها بسازیم و در بوق ها و کرناها بگذاریم !
ولی جای شکرش باقی ست ! که هر دم ، خاله زنک بازی هایمان مدرن و مدرنتر می شوند تا پیش تر ها رو در رو بود و این روزها پشت صفحه ی مانیتور و روی صفحه ی موبایل !
چه کنیم ؟! ما همان مغزپوسیده های گذشته ایم که لباس دیجیتال پوشیده ایم که باشیم و فریاد داریم : هستیم
و همین ست که سخت است یاد بگیریم تخیلات خویشتن را به واقعیت تحمیل نکنیم !

سخت ست یاد بگیریم اگر نسبت به کسی کینه داریم در آتش کینه و انتقام مان دیگران را نسوزانیم !

سخت ست یاد بگیریم به هوای بالاخواهی ، ترازوی انصاف را دولپی قورت ندهیم یا در پستوی معرفت بیجایمان پنهان نکنیم و بادمجان دورقاب نچینیم !

سخت ست یاد بگیریم اندازه های گیلم خود را !

سخت ست یاد بگیریم که فحش و دشنام پری ست بی اندازه سبک در برابر کوه تهمت و افترا !

ما هم که گشادیسم مزمن گرفتیم و نای یاد گرفتن و پویا شدن در ما کم فروغ ، هر چند به شیخ نشین های عریض و طویل امارات و قطر و ... قاه قاه می خندیم و سوسمار های هزاره های پیشین را پیراهن عثمان و فضولات هخامنشیان را درفش کاویانی مان می پنداریم!

بگذریم که حتی اگر هزاران مانیفست ایرانی و هزاران سند ۲۰۳۰ و هزاران طرح تغیر و تحول بنیادین و هزاران سند بالادستی را یکجا در چشم ما فرو کنند و در حلقوم ما بریزند ما نه چاره پذیریم و نه اصلاح پذیر چرا که از درون کرم خورده ایم و لهیده !

راستی ، آسمون همه جا یه رنگه !


« و خداوند برائت جست

از خمپاره اندازی

که عیسی نام داشت »

موفق باشید


@آرش پرتو توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 03:49

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












«سخت است که یاد بگیریم تخیلات خویشتن را به واقعیت تحمیل نکنیم»


عجب جمله‌ی خفنی نوشتی آرش! پریشب‌ها که یهوو عین کلاه‌سبزای ارتش بی‌خبر فرود آمدی، من محوِ این جمله شده بودم! با اجازه‌‌ات مورد سرقت ادبی قرار گرفت و قطعاً در آینده بارها در متن‌هام ازش استفاده خواهم کرد، جای خیلی از لغات رو برام پر می‌کنه.


بوکوفسکی می‌گه: «من می‌نویسم که آدم نکشم!» من این جمله رو خیلی درک می‌کنم، نه صرفاً درباره‌ی نوشتن و جریاناتی که با کلمه برگزار می‌شه! که کلمات طاقت حملِ بارِ بسیاری از حرف و فحواها رو ندارن! می‌خمند و له می‌شن. به خصوص برای یکی مثل من که شیوه‌ی فکر کردنش هم تصویری‌ست! کلمات حوزه‌ی فعالیتشون می‌شه گفت هیچی نیست! ضعیف، کم‌طاقت و ابتر. می‌خواستم با اون متن، راجع به چیزهایی دیگه‌ای صحبت کنم، پیرامون‌اش بابِ دیگری باز کنیم، بحث‌های دیگه‌ای که تا به حال نه از زبان من شنیده‌اید و به ضرس قاطع می‌گویم در بسیاری از کتب یا جای دیگر هم نخواهید یافت...یه سری حرف تازه، مبحث تازه که شاید برای خیلی ها جالب باشه، و کدهای جالبی بهشون بده...که بماند برای «بعدن»...آره «بعدن»...بماند برای «بعدن»...

ممنونم ازت.


@آرش پرتو توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:41

نمایش مشخصات ک جعفری

درود بر شما ، جناب پرتو !


خیلی خوشحالم از دیدار دوباره شما .

که امیدوارم پس از این ، باز هم سعادت دیدارتان را داشته باشم ؛ این بار ولی، برای داستان من و برای نگارش نقدهای تند و تیزتان بر نوشته من ! گرچه به یاد ندارم که نقدی بر نوشته ام زده باشید . ولی از نقدها و اعتراض های تاریخی و به یادماندنی تان ذیل داستانهای دوستان ، همیشه بهره و البته لذت برده ام !

راستی ، جای خالیِ قلم و داستانهای بشدت معترض و همیشه عصیانگرتان هم در سایت ، بشدت احساس می شود.

به هر روی ؛ باید نوشت !


@};-


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 خرداد 1396 - 02:52

نمایش مشخصات علیرضافنائی با سلام به همه دوستان
و خانم جعفری
داستانتان را خواندم. قبلی ها بهتر بود. به هر حال از اینکه هستید و مینویسید سپاس.

اولین متن پیام رنجبران را هم خواندم. به نظر من حرف بدی نزده بود. نقد و برداشتش را برای نویسنده نوشته بود. این که چرا برخی ناراحت شدند را نمیدانم.

به همایون به آیین هم سلام میکنم.

و به همه اهالی خوب سایت

و تقاضا میکنم
به عنوان یک آشنا
که این بحث تمام شود
خواهشا...


سپاس


@علیرضافنائی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 02:19

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








درود بر فنایی قهرمان.

من هنوز به داستان «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی» و تصاویری که ازش در ذهن‌ام شکل گرفته فکر می‌کنم. البته وقتی داستانی مابین هزار و چندی داستان از فارسی‌زبانان تمام نقاط دنیا برگزیده می‌شه! دیگه جایی برای تعریف و تمجید من نمیذاره!

شاید بهت نگفته باشم، عمیقاً و از تهِ قلبم بهت افتخار می‌کنم علیرضا.


@علیرضافنائی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:50

نمایش مشخصات ک جعفری

درود بر شما ، عالی جناب فنایی !

ممنون از اینکه هستید و می آیید و می خوانید و نقد نمی زنید ولی چکیده نظرتان را صراحتا می نویسید !

امید که بار دگر _ چنانچه انگیزه و رمقی بماند برای نوشتن !_ بتوانم و بشود که پشیمانتان نکنم از خواندنم تا ناراضی ازاین صفحه نروید !

و همچین ، امیدم هست که پس ازین برای نوشته هایم ، بیشتر بنویسید و نقد بزنید !

بسیار سپاس برای حضورتان !

@};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 15:09

نمایش مشخصات سارینامعالی بی تعارف میگویم،همانطور که هردویمان این بی تعارفی را دوست داریم،این داستان سرشار از رقص بود...رقص جمله ها،و سحر کلمات...
روز به روز،قلمتان قدرت مند تر میشود و چه حیف که دوستی،به جای اینکه آنهمه انرژی را صرف "دلواپسی بیهوده"کند...،بیشتر در مفاهیم غرق نشود....

درود بانوی عزیزم
و درود به جناب رنجبران عزیز...

خوشحالم که بعد از مدتی هر دو را در محیط دوست داشتنیِ سابقمان دیدار کردم....و به همان دوستی های خوب سوگند که نمایشهای دیروز،کوچکترین تاثیری بر شان و احترام شما،در ذهن دوستانتان نداشت...

دوستان را دوستان میشناسند و همین کافیست...مگر نه؟...

زنده باد


@سارینامعالی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 02:24

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











سلام سارینا خانم عزیز- نویسنده ی آینده دارِ داستانک- که مدت‌هاست هیچی ازش نخوندم!! امیدوارم هر چه زودتر داستانی ازت بخونم.

ارادت و مخلصم.


@سارینامعالی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 15:12

نمایش مشخصات ک جعفری
هر کدام از ما _داستانکیها _ دستکم بخشی از زندگی مان را در این سایت و در کنار هم گذرانده ایم ! هر یک از ما ، یک شناسنامه داستانکی داریم.

و به درازای عمر داستانکی مان ، نوشتیم و خوانده شدیم . به گفتگو نشستیم. از خوب و بد یکدیگر ، نکته ها آموختیم . به هم نزدیک و نزدیک تر شدیم . خارج از اینجا ، یکدیگر را یافتیم و دوستی کردیم !

بی آنکه دوستی را بدانیم !

دوستی هایمان ، اغلب در سطح می ماند و می پوسد و از هم می پاشد. از بس که درگیر حاشیه و ابتذالیم !
دوستی هایمان ، به عمق جان نمی رسد هرگز ، تا آن زمان که یاد بگیریم که به حریم یکدیگر احترام بگذاریم !
که یاد بگیریم ، حیطه خصوصی هر فردی ، فقط خلاصه به خلوتگاه نیست !
که یاد بگیریم ، چنانچه مرتکب اشتباهی شدیم ، در عمل یا قضاوت یا صحبت ، شهامت اِقرار داشته باشیم .

که تا شهامت اعتراف نباشد ، توبه نتوان !

دوستی هایمان سطحی ست که اغلب پایمال می شود !

ولی ،، ولی،، تو درست گفتی : دوستان ، دوستان را می شناسند !

به سارینای عزیزم ؛ دُرِ گرانبها و نایاب دوستی : @};-

@};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 22:15

نمایش مشخصات هستی مهربان من هم سلام میکنم به خانم جعفری وجناب رنجبران عزیز وبا خانم سارینا معالی کاملا موافقم...جناب رنجبران اینقدر برای ما با ارزشند که این سوتفاهم ها تاثیری نمیذاره بر هیچی...وقتی خود خانم جعفری مشکلی نداره وتوهینی نمیبینه همانطور که منم موافقم با اینکه توهینی وجود نداره… واقعا نمیفهمم بقیه چی میگن؟!؟ استاد رنجبران به گردن همه ما حق دارن...


@هستی مهربان توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 01:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










بنده خدا خانم جعفری، بزرگوار صفحه‌اش شبیه به نیم‌ساعته ابتدای فیلم جنگیِ «نجات سرباز رایان» شده! :D دقیقاً یاده اون نیم ساعت افتادم. :D

سلام هستی خانم. اهل تعارف نیستم، واقعیت اینه که شما هم برای من بسیار ارزشمند هستید، و به والله قسم، حقی که داستانک و همه‌ی دوستان و بچه‌ها به گردن من دارن، اینقدر عظیم و زیادِ که اصلاً توانشو ندارم توصیفش کنم- یک کلام- من اینجا به همه‌ی شما مدیون هستم و این اصلاً تعارف نیست! من اینجا هیچ‌کاری برای هیچ کدومِ شما انجام ندادم، و باور کنید این‌که نتونستم خیلی چیزهایی رو که بهم ارزانی داشتید، براتون جبران کنم، کُشنده‌ است برام، منو خیلی اذیت می‌کنه، اصلاً عادت ندارم در قِبلِ دوستانم اینطوری باشم و لطف‌هاشون رو جبران نکنم. امیدوارم یه روز بتونم یه کوچولو به دردتون بخورم، والا بمیرم بهتره.


داستانک جای عزیزی‌ست، و من اینو متوجه شدم، اگه کسی پیگیر و علاقمندِ جدیِ جریان نوشتن باشه، در داستانک می‌تونه، پنجاه‌ تا شصت‌درصد اون‌چه لازمه رو پیدا کنه، اینو کاملاً جدی می‌گم، دو سه نکته‌ی کلیدیِ خیلی مهم داره این جریان نوشتن که بازم قابل بیان نیست! و باید خودِ نویسنده در همین کش‌و‌قوس‌های داستانک به‌ش پی ببره! نکاتی که می‌تونه یک عمر چراغِ راه‌ش باشه، و باور بفرمایید، این نکات به این سهل و سادگی‌ها نه در هیچ کلاس نویسندگی هست، و نه هیچ‌جای دیگه‌ای، حتا شما در دانشگاه ادبیات نمایشی و هنر و فلان و بهمان هم این نکات زیرپوستی، و بسیار بسیار مهم رو نمی‌تونین گیرش بیارین. هیچ‌جا.



@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 01:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











قصد طعنه و کنایه و هیچی ندارم! پرونده‌ی این جریان برای من بسته شده و دیگه کاری به این ماجرا ندارم، و منظورم چیزِ دیگری ست.

شفاف بگم:

مشکل اصلیِ من با نویسنده‌ها و صنوفِ فرهنگیِ این مملکته! من اصلا با مردم مشکلی ندارم و برام قابلِ درک هستند. اما بنا به چیزهایی که در زندگی‌ام دیدم، هر چه هست و هر چه بر امروزِ ما می‌رود! یکی از محورهای اصلی‌ش و عللش فقط و فقط و فقط به صنف روشنفکر و نویسنده‌هامون برمی‌گرده! و بلایی که به سرمون آوردن! روشنفکرهامون و قشر فرهنگی‌ای که هزاران کیلومتر از مردمِ عادی عقب‌تر هستند! صنفی که اکثریت قریب به اتفاقشون به شدت بیسوادن و ابتدایی ترین اطلاعات و چیزها رو نمی دونن. تجربه ی زندگی ندارن. و همچنین حب و بغض و حسد و زیر و رو کشیدنشون برا هم، و همه‌ی این‌ها فاجعه بزرگی‌ست. در ادیباتِ به شدت بیسوادمون که اوضاع افتضاحه، در سینما بدتر، و حتا در جریانات فلسفی کشور. صادقانه بخوام بگم، دلیلِ عصبانیت من در این ماجرا، فقط بخاطر این بود، که این‌جا هم باز منو یادِ موضوعاتی انداخت که خیلی برام دردناکه! خیلی و الان نمی‌تونم توضیح‌اش بدم. در کل شما اگه نتونی در جمع نویسنده‌هایی که همشون در کنارت دارن زندگی می‌کنن، تورو می‌شناسن، هزاران واژه ازت خوندن، بعد از این همه سال، نتونی حرفتو به لحنِ خودت بزنی فاجعه است!(منظورم متن اولی که نوشتمه) لطفاً اگر هنوز نخوانده‌اید، برید آثارِ میشل فوکو رو بخونید(یا تفاسیر و مقاله‌هایی که درباره‌ی آثارش نوشته شده)، و نکاتش درباره‌ی دولت‌های مدرن و اینکه بعد از یه مدتی آدم‌ها تبدیل به چی میشن! چه اتفاقی توی سرشون میوفته! جای چه چیزی با چه چیزه دیگه‌ای بدون اینکه خودِ طرف متوجه بشه عوض شده رو بخونین. لطفاً. آثارِ فلاسفه‌ی پست‌مدرن رو بخونید. در موردِ رسانه‌ها و چگونگیِ تاثیرات و کارکردشون در جهانِ مدرن رو بخونید. لطفاً.

ممنونم هستی خانم از تو و بقیه بچه‌ها و سایر دوستانی که برام خصوصی نوشتن، یا ایمیل زدن، که یه مقدار دچارِ تعدیل در برداشتم بشم! به هر حال این هم یک ورقِ دیگر بود از درکنار هم بودن که امیدوارم بارِ مثبت و مفید به فایده اش برای همه ی ما بیشتر از منفی اش باشه.




@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 01:52

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)








داستانک یه جزء از کل! اما بسیار مهمه، و روی معیارهای تو نسبت به مردم و جامعه و میزان درک و دریافت‌هاشون و آنچه ازشون در ذهنت شکل می‌گیره، بسیار تاثیرگذاره. خاضعانه و صمیمانه دست شما رو می‌فشارم و می‌بوسم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 15:19

نمایش مشخصات ک جعفری
خیلی شلوغی کردی ، آقا !! :D

همچون پیشترها ، این صفحه و متعلقاتش ، از آنِ شماست !

تا همچون گذشته از محضرتان ، بهره و لذت ببریم !
و باشد که بار دیگر شاهد شلوغی هایی اینچنینی نباشیم !


@هستی مهربان توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 15:16

نمایش مشخصات ک جعفری
... و من هم درود می فرستم بر شما ؛ هستی خانم !

که نخستین باری ست مفتخرم به دیدارتان ذیل داستانم !

امیدوارم پس از این ، بیشتر و محسوس تر شما را در کنار خود داشته باشم و ببینم. و البته تنها برای داستان و شنیدن و خواندن دیدگاه و نقد و نظرتان.

به هرروی بسیار سپاس برای حضورتان .


@};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 21:04

نمایش مشخصات هستی مهربان سلام خانم جعفری عزیز...ببخشید واقعا که من داستان شما رو میخونم ونظری ندارم آخه اینقدر صاحب نظر با سواد زیاده که من با اینکه میخونم ترجیح میدم چیزی نگم والبته در مورد این داستان باید بگم که:خیلی واژه ها سنگین بود وبار زیادی داشت مثل بعضی از شعرها ونثرهای سخت ادبیات که هر یک جملش یه صفحه داستان وتفسیر داشت...به هرحال من از خوانش داستانهای شما لذت میبرم...واگر کمی روان تر باشه حتما نظر م را خواهم گفت...از اشنایی با شما بسیار خوشبختم ومنتظر داستان بعدی شما میمانم...:x


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 21:10

نمایش مشخصات هستی مهربان راستی به طرز عجیبی این داستان به اخرین داستان من شباهت داره...یه خانم جلو اینه که اخرش روی تخت دراز میکشه...هرچند کاملا هم متفاوت بودند از هم این دو داستان ...درعین شباهت...برام جالب بود...


@هستی مهربان توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 29 خرداد 1396 - 13:26

نمایش مشخصات ک جعفری
درود دوباره هستی خانم !

من واقعا شرمنده م برای زحمتی که برای نگارش دیدگاه کشیدید!
بی نهایت سپاس برای حضور دوباره و درج نظر و نقد ارزشمندت!
و البته من هم بسیار خوشحال و خرسندم از آشنایی با شما.
و چه خوب ! که بین دوئل درون و من روانی نیستم ، شباهت دیدید ! این شباهت را به فال نیک می گیرم !

در مورد واژ های سنگین هم...:( به روی چشمم !
حتما در نوشته های آتی ، لحاظ خواهم کرد !


هستی ببخش، هستی خام !

@};-


نام: عباس پیرمرادی   ارسال در شنبه 3 تير 1396 - 15:06

سلام کاف بانو

خوبین؟


خوندم
عالی بود.
دوس داشتم.
نقدم نمی کنم. اصلا جرات نمی کنم. من کی باشم کاف بانوی عزیز رو نقد کنم.
مثل همیشه جذاب و فوق العاده. من کی ام؟ اینجا کجاست؟؟

قلمتان رقصان
@};- آرزوی من این است@};-


@عباس پیرمرادی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 13:42

نمایش مشخصات ک جعفری
به به !:D

به به !! :D

جدن، به به !!!! :D

درودی تاریخی بر دوست دیرینه ام ؛ عباس خان پیرمرادی !

آقا ؛ شما کجا ؟ اینجا کجا ؟ :D

تردید ندارم که معجزه ایی شده که گذارت به این طرف ها افتاده !!!! :D

مرا ببین با دیدنت چطور شده ام : :D
پس بی انصاف نباش آقا !! زود به زود بیا به دیدن ما !

عباس خان ، خیلی خوشحال شدم از حضورت و دیدنت ! چه خوب که هنوز مرا به یاد داری !! ;)
کم کار و کمرنگ شده ایی؟ کجاهایی و در چه حال ؟ نمی آیی ، نمی نویسی ، نمی خوانی ما را ، نقد نمی زنی بر ما ؟ هیچ معلوم هست چه بر حال دوستمان می رود ؟! :(

به هر روی ، امیدوارم هر کجا که هستی و در هر حالی ، دلت ! شاد و سرزنده باشد !

به امید دیدار دوباره ات ، عباس خان !

@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 بهمن 1396 - 13:21

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم جعفری گرامی@};-
ممنون بخاطر متن شاعرانه و فلسفی زیباتون... متنی که علاوه بر زیبایی هنری در گزینش و چینش واژه ها و ایجاد لذت هنری
به اندیشه خاک گرفته هم تلنگر میزد
... و هرچیزی که انسان را به اندیشیدن خارج از پیله ی عادت وادارد به گردن او حق دارد... و نوشته ی شما از این دست بود... باز هم ممنون@};- @};- @};-
اولین اشتباه من تولد بود
آخرین اشتباهم عشق
پاک نمی شود لوح تقدیرم
مگر با مرگ یا جنون...(م.فریاد-مجموعه شعر یک نفر در دل تاریکی ها)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
جام احساستون لبریز
آفتاب اندیشه تون تابان


@م.فرياد توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 12 اسفند 1396 - 14:44

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شما
شاعر گرامی.


خوشحال و خوشوقتم از دیدار دوباره تان.
و بسیار سپاس برای خوانش و ستایش دوئل درون.

باشد که داستانک ، همواره محمل تجدید دیدارها و میثاق ها ، با دوستان فراموش ناشده ، پایدار و باقی بماند.

در وصف شعرتان :@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.