بتِ چوبین

اتوبوس که ایستاد، او که سوار شد و چنگ انداخت بر تکیه گاهیِ میله اتوبوس تا تلوتلو خوران، در جوار من و بر تنها صندلی خالی قرار بگیرد ، همه هوش و حواسم در تسخیرِ سنگین واژه های نیچه بود در اراده معطوف به قدرت! در بند هجای افکار نیچه دست و پا می زدم که بوی او مرا تکاند؛ بوی تند پشکل و پِهِن تلنبار شده و آمیخته با بوی ترشیدگی عرق تن. بویی چنان تند و توانا که مرا از جاذبه نیچه رهانید تا تخیلم مختصات مکانی را بهم بریزد و برای لحظه ایی گمان ببرم که نه در اتوبوس که در طویله ایی فرود آمده ام!
سر که برگرداندم بسویش ، لبانش تکانی خورد تا پوست ترک خورده گونه ها را کناری بزند و سخاوتمندانه بخندد برایم . نه برای پوزش و نه از شرم ، که به رسم مردمان روستا ، داغیِ سلامی را پیشکشم کند. به جز بویش که تمامیت اتوبوس را خط خطی می کرد، همه اش خواستنی شد برایم: چهارقد رنگین، شلیته پرچین ، خستگی چشمهای میشی با خط نازکی که بر فرازشان هلالی افکنده و حتی مخاط خشک شده بر گونه طفل خفته بر دوشش که با سری خمیده و دستان نحیف و خس خس نفس ها می گفت که طفل بیمار است.
چشمان من خیره افسون او شد و چشمان او خیره حروف طلایی جلد کتاب با گره ی کمرنگ کمانک ابروان. تقلایش را که برای هیجی نام کامل نیچه دریافتم ، بلند خواندم برایش :« فریدریش ویلهلم نیچه .» به تکرار درآمد. بار اول به درماندگی. نوبه دو، به لکنت . و باز آرام و شمرده . دگربار سنجیده و با طمانینه تا که سرانجام تکرار کرد با لبخند و رضایت.
اتوبوس که تکان می خورد ، گردن آویزان طفل را تاب می داد . اما مادر فارغ از تکانه های اتوبوس و سنگینی بار آویخته بر دوش و البته نگاه تیغ دار و آواهای پیف و پوف مسافران ، همچنان مجذوب و شیفته نوشتار جلد کتاب بود ، این بار برای هیجی عنوان کتاب. هر دو دچار نیچه شدیم ؛ من در رصد افکار و او در رَسَن نامش.
به عنوان بسنده نکرد و طمعش را پر داد سوی محتوای کتاب. اما من که خارخار آغوش نیچه ذهنم را بازی می داد ، خاستم محتوا را با یک جمله تصویر بدهم تا سدی باشد در برابر سیل پرسش های آتی :« به سراغ زن اگر می روی ، تازیانه را فراموش نکن. » در خود که مچاله شد ، فروشکسته و از تاافتاده ، دانستم پاسخم تبرگون بود بر نازک تنِ نهالی.
قصه اش را که آغازید ، دانستم چه ناجوانمردانه تلنگری زدم برای فروپاشی کوهی از درد و رنج : 12 سال از 17سالگیش می گذشت ، سالِ رفتن به خانه ی بخت . که 4 دختر زایید و آخرینش همین طفل بیمار. خانه بخت و سرگذشت کلیشه ایی تسلط مادرشوهر و حسادت خواهران شوهر. گفته نیچه تداعی شلاق های شوهر شد برای زایش دختران ؛ که مردان چه خودخواهان ترند نسبت به مردان در گزینش.
و تازیانه های روحی مادرشوهر ، بخاطر اشتیاق او به آموختن و خواندن و کاهلی اش در کار منزل ؛ که زنان چه بی رحم ترند نسبت به زنان در بخشایش. و سوزش حسادتهای خواهران شوهر به تاوان تاهل او و تجرد ایشان ؛ که زنان چه ناحق ترند نسبت به زنان در قضاوت. و این بو ، تنها دستاوردش از سالها کار و کار وکار در آن بخت خانه . تو گویی قصه بینوایان عینیت یافته و کوزت تناسخ.
شرح اشتیاقش را که شنیدم از آموختن الفبا از دخترک 8ساله اش، چیزی در درونم ذوب شد. آنچه که از "من " در من پرورانده و بالیده بودمش، در برابر یک پرسش فلسفی ساده او، همچون بت چوبینِ گرفتار شبیخون موریانه ، به یکباره فرو ریخت و پودر شد. :« اگر من هم مثل شما در شهر بودم ، حالا می توانستم بخوانم و بنویسم . مگرنه؟»
به زانو که افتادم ، سکوت کرد و سکوت کردم تا ذهنم فروتنانه تمام زنان را ، یک به یک بر کفه ترازو بنشاند: از آن نخست بانوی ایرانیِ رفته به آسمان ، و آن زیبا بانوی بازیگر و فلان بانوی پزشک تا زنان دیارم ؛ مازندران و روستایمان که زمانی در میانشان ، تا گِل در زانو، شالیکار بودم و در دل به تحقیرشان که چرا اینقدر ساده و کوچکند؟ بزرگ می پنداشتم خود را . تافته ایی جدا از بافته اش. بزرگی که سرگردان شده اکنون در حصار جذبه ی این زن به پاسخ این پرسش : « اگر در شرایط او بودم ، آیا اشتیاقی داشتم به آموختن؟»
پدر که از جبر شغل ، به چهارسوق ایران ،خانه بر دوش می برد کشان کشان و از حُسن این جبر ، گشایش افق های تازه به تازه بود بر من . در محافل شبانه ، میان دود و شراب ، چشمهای خمار و عقول ورزیده تا از گفتمان های معترض شان ، این جمله بر کتیبه ذهنم مزه به مزه شود :« خدا مرده است » و رویشِ یک " من " تا به امروز که موهبت نیچه، مهمان دست هایم بشود.
پرسش او گیجم کرد که آیا این "من" زاییده آن محافل بود یا برخاسته از بطن من ؟!

اتوبوس که در نزدیکی درمانگاهی لنگر انداخت تا او از میان تیغه های خاردار نگاهها راهی باز کند ، من همچنان گیج و منگ بودم و خیره به صندلی تهی از او . نیچه را در کیفم خواباندم تا ذهنم پرسه بزند میان علتها و معلولها . تفاسیر و تحلیل ها برای پاسخ این پرسش که چه چیز زنی را میان طویله به اسارت می برد و زنی دیگر را به ضیافت ماه و ستاره ؟ تا آن را به تحقیر و این را به تحسین بنگرند.
ذهنم که خیز برمی داشت از این گفته:«آن شو که هستی.» ،تا آن گفته :« هرگز فراتر از اراده ات طلب نکن» و دگر گفته:« هرآنچه که نابودم نکند،نیرومندترم می کند.» ندایی چون پتک در درونم غلیان گرفت : که هر چه هست ، زشت و زیبا ، از طبیعت است . اراده ! هیچ کس در خور ستایش نیست و هیچ کس سزاوار تحقیر . تنها طبیعت را باید ستود یا که سرزنش کرد.

چرخ های اتوبوس که جیغ کشید ، ترمز که سرفه ایی کرد تا به تکانی شدید ، سرم کوبانده شود بر شیشه پنجره و گسسته شود تارو پود افکارم . دانستم ، وقتِ رفتن است.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

پیام رنجبران(اکنون) (18/2/1396),م.ماندگار (18/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (18/2/1396),فرزانه بارانی (18/2/1396), ناصرباران دوست (18/2/1396),شهره کبودوندپور (18/2/1396),سارینامعالی (18/2/1396),الف . محمدی (18/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1396), ک جعفری (18/2/1396),هستی مهربان (18/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (19/2/1396), ک جعفری (19/2/1396),همایون طراح (19/2/1396),فرزین مرزوقی (19/2/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (19/2/1396),شیدا محجوب (20/2/1396),داوود فرخ زاديان (20/2/1396), ツفریماه آرام فر ツ (20/2/1396),رضا فرازمند (21/2/1396),سعید بیک زاده (22/2/1396),همایون به آیین (23/2/1396),محمدبیگلری (24/2/1396),حسین شعیبی (25/2/1396),سیروس جاهد (1/3/1396),سبحان بامداد (3/3/1396),ف. سکوت (17/3/1396),"صابرخوشبین صفت" (17/3/1396),مژده حق دوست (19/10/1396),رضاقلیخانی (15/12/1396), ک جعفری (8/12/1397),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 01:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










زیبا نگاشته‌اید...نکاتی به نظرم می‌رسد، در اسرع وقت به عرضه خواهم رساند.




@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 20:19

نمایش مشخصات ک جعفری

... که انتظار ، وحشی ست ! :)


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 11:17

درودها بر تو کاف بانوی نازنین!
بت چوبین موریانه زده ات را خواندم و مست شدم
می خواهم بدمستی کنم! به قول خودت حوصله هم ندارم!!
دوست عزیزی کتابی به دستم داد از اروین د. یالوم به نام جهان فانی! همان نویسنده ی معروف( وقتی نیچه گریست!!!)نیچه!!همان فیلسوفی که خود نیاز به روانکاوی شدید و تازیانه داشت تا خودکشی نکند!
اروین به قول خودش مرا "ارو"صدا کنید روانکاو هستی گرا معتقد به درمان با سخن گفتن است! یعنی تمام بیمارانش از زن و مرد نزد او می نشینند و می گویند و او فقط گوش می سپارد و از میان حرفها و سخنهای بیمار به آنها کمک می کند تخلیه شوند و تازیانه زنند عقده های فروخفته را!
شاید به همین دلیل است که من در مجازی بسیار پرحرفم؟!!
حالا اینها را نگفتم که بگم نیچه یا ارو را می شناسم! نه متاسفانه من نیچه را نمی شناسم و به تازگی با ارو آشنا شده ام فقط می خواهم بگویم زن در جامعه خاورمیانه یا لااقل ایران! دشمن بزرگتری از خودش ندارد:
به قولی : زنان علیه زنان !!!
ظلمی که زنان به خودشان می کنند هیچ مردی همو که تاریخ و قانون را نوشته روا نداشته بر این جنس لطیف!
زنی که دم بر نمی آورد تا او را کوه صبر و گذشت خطاب کنند! زنی که از بدو تولد طبق خواسته برادر! پدر! شوهر و ...پوشش را انتخاب می کند! زنی که پزشک مرد، وکیل مرد و خیاط مرد را قبول دارد و معتقد است زنهای همجنسش چیزی بارشان نیست! زنی که با دیدن همجنس زیباتر از خود! به هم می ریزد و سعی می کند عیبی در او بجوید و حلوا حلوا کند و با دیدن زنی زشت تر از خود فخر بفروشد و اعتماد به نفس نداشته اش را تقویت کند! زنان ما ار فرهیخته تا بوی پشکل گرفته با دیدن عکس یک زوج به تنها چیزی که توجه می کنند زیبایی! لباس! ثروت و ...است و خود همین زنان اگر زنی نازیبا را کنار مردی خوش تیپ ببینند دندان بر لب می گزند که کور شوی با این انتخابت مگر قحطی زن بود؟!
می خواهم بگویم دشمن اصلی زن خودش است! باید نسلی تربیت کنیم متفاوت! متفاوت با تربیت مادرانمان! چرا باید هنوز که هنوز است و کشاورزی از زندگی شهرنشینی رخت بسته همه برای داشتن فرزند پسر نذرو نیاز کنند!
ادامه دارد



@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 11:37

چرا باید در جایی که زنان با همه محدودیتها در صحنه های ابتکار، خلاقیت، و هنر و ورزش و ...می درخشند داشتن فرزند ذکور آرزویمان باشد؟! خیلی از ماها سراغ داریم خانواده هایی که دخترشان! همان ضعیفه و نی قلیان! پدر و مادر و همان برادر یکی یک دانه و عقیقه شده شان را اداره می کند و همسرداری و بچه داری اش بی نظیر است و در محیط بیرون خانه کارمند یا کارگری نمونه است!
ما هنوز در نقش مادرشوهر یا خواهرشوهر قرار می گیریم گمان می کنیم به میدان جنگ با زنی غریبه دعوت شده ایم که نازدانه پسر و برادرمان را تسخیر کرده ! کزتی دیگر!! که باید بروبد و بشورد و بپزد!! برای ازدواجش! بیرون رفتنش و ..اجازه بگیرد البته شاید یه عده بیایند و بگویند زنها و دخترهای الان آزادند و رها! اما من کاری با آن چند درصد داخل پایتخت و شهرهای بزرگ ندارم! زنی مثل همسفر راوی که هنوز اصلی ترین نیازش که سواد است برآورده نشده!!! در اوج جوانی پیر و فرتوت شده و آینده ای برای خود متصور نیست!
نظر زنان در محیطهای واقعی و مجازی را خوانده ایم :
درمورد اینکه عروس حامله است، داماد چه پیر است، مادر عروس قشنگ تر است، موهای عروس کلاه گیس است را بخوانیم! بعد به جمله ی" قرن هاست یه مثابه آینه ی درشت نمای این فرصت را فراهم آورده اند که مردها خود را دوبرابر آنچه هستند ببینند" پی می برید!
و در پایان می خواهم بگویم :
از ماست که بر ماست!
ما زنها حتی وقتی کسی به شدت عاشقمان است ما را کالا می بیند و مدام می پرسد: بگو مال منی! بگو! بگو! بگو مال منی!!
و چقدر دلمان غنج می رود برای این جمله ها!!
و اینگونه شد که معشوقه کالا شد!!!و دار و ندار مرد!
من مدعی!! خودم چند درصد از حقوق اولیه خود آگاهم! چه در خانه پدر چه همسرم؟!! تقریبا هیچ!!
حالا زنی روستایی که هنوز به تکامل بدنی نرسیده راهی خانه بخت شده و زایمان کرده آیا می داند یکی از حقوق اولیه اش این است که مدرسه برود؟!!
تازیانه محکمی زدی بر پیکر چوبی ام بانو!
خوش خواندمت !
التماس شعور و تفکر
این شعرم رو خیلی دوست دارم همینجا آپ می کنم ;)


@شهره کبودوندپور توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 11:38


سپاس یزدان را
همان مذکَرِمتذکر!
که درعوض روح مسیحایی خویش،
تُف بر صورت زن انداخت و در زمین سفلی رهایش کرد...
و پیامبرانی از جنس خود مبعوث کرد،
شکارچیان ماهر جنس لطیف!
تا دستیار شیطان خطابش کنند،
و فریبنده و فریبا پندارنش...
سپاس مر ایزد ِنرینگی را
که کفتارها بر زمین پدیدار کرد
باشد که عق زنند نرینگی شان را ،
بر دامان دخترکان
و حقش را پامال کنند به نام نامیِ نیرنگ دین
و ناقص العقل به پستو فراخوانندش،
و بر اسارتش
نام عشق گذارند!
و به ازای معشوقی دیگر
سنگ حقه ! زنندش
تا آلت سرگردانی را سیراب گردانند از گنداب شعور خدادادی شان
یا خدا؟! راستی؟! دشمنی ات با زن چه بود؟
سیب ارزانی خودت
ما را به اصل خویش بازگردان! #شین کاف


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 20:44

نمایش مشخصات ک جعفری
نیچه در کتاب حکمت شادان :

" مردجوانی را به نزد حکیم خردمندی بردند و گفتند : "ببین زنان دارند این پسر را خراب و فاسد می‌کنند". مرد خردمند سری تکان داد، لبخندی زد و فریاد برآورد که : "این مردان هستند که زنان را خراب و فاسد می‌کنند ! هر نقصی در زنان باشد ، مردان باید تاوانش را بپردازند و آن نقص را در وجود خود اصلاح کنند – زیرا این مرد است که تصویر زن را برای خود می آفریند و زن تنها خود را با آن تصویر منطبق می سازد"
یکی از آن میان گفت: " به زنان بسی خوشبینی، تو آنها را خوب نمی‌شناسی!" مرد خردمند حواب داد: " خصلت مرد اراده و خصلت زن فرمان‌پذیری است در حقیقت این قانون جنس‌هاست. آری قانون سختی است برای زن. همه انسان‌ها در مورد زندگی خود بی‌تقصیر و بی‌گناهند، اما بی‌گناهی زن درجه‌ای بالاتر است: "چه کسی کمی نسبت به زن لطف و ملایمت روا می‌دارد؟" کسی در جمع گفت: " لطف و ملایمت لازم نیست! باید زنان را بهتر تربیت کرد!" خردمند جواب داد: "باید مردان را بهتر تربیت کرد" و به مرد جوان اشاره کرد که به دنبالش برود.... اما مرد جوان هرگز به دنبالش نرفت!! "


با نیچه مخالفم چون به خود زحمت نداد که نگاهی به تاریخ ملل بیاندازد تا متوجه شود که هر کجا که زن به قدرتی رسید ؛ سیاسی یا اقتصادی ؛ چه دماری از روزگار زیردستانش درآورد. غریزه جاه طلبی در زن کمتر از مرد نیست ، فقط زنان کمتر در موقعیت قرار گرفته اند ! فرمانبری در ذات زن نیست بلکه اکتسابی ست.

و با نیچه موافقم چرا که می بینم آنچه که از زن تعریف و شناسانده شده ، مردانه است چه در جوامع غربی و چه شرقی ! آنچه که در غرب با انقلاب صنعتی و موج فمینیسم آغاز شد ، درواقع فقط توانست ظواهر را متعادل کند ولی همچنان مفاهیم و ارزش های بنیادین سنتی و دست نخورده باقی مانده است. مثلا در فرانسه ؛ کشور فرهنگ و هنر ، از فرح پهلوی بعنوان نجیب ترین ملکه بیوه تقدیر کرده و تندیس اهدا می کنند ! چرا ؟ چون پس از مرگ همسر ، بقول آنوریها بوی فرند !! نداشته است !!

و در ایران ، موج حرکت زنان با جریان کشف حجاب و حضور اجتماعی شان بویژه در زمان پهلوی دوم آغاز شد که این هم نخ نما بود !
معیارهای یک زن خوب و موفق ، همچنان همانست که قرنها پیش مردان تعیین کرده اند !

ولی چرا و چگونه ؟



@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 21:19

نمایش مشخصات ک جعفری
پس از گذار از دوران مادرسالاری ، که همزمان شد با آگاهی مرد از نقشش در تولید مثل و همچنین یکجا نشینی بیشتر اقوام، زن به خاطر شرایط فیزیولوژی و شاید هم ضعف جسمانی ، زیر یوغ و حمایت مرد قرار گرفت. که بعد ها با گسترش شهر نشینی و پدیداری نظام سرمایه داری و اندکی بورژوازی ، زن تبدیل به اموال مرد شد. و بالطبع معیارهای مطلوب زنانگی هم توسط جنس برتر و در راستای منافع ایشان خط کشی شد.
و این معیارها به دلیل خمودگی و تنبلی زنان و یا شاید هزاران دلایل دیگر ، قرنهاست که عمر کرده تا که امروز به ما رسیده است.
خاطرم هست دوست عزیزمان جناب به آیین ، در یکی از داستانهایش به یکی از این معیارها اعتراض کرده بود ، بعد یکی از بانوان در مقام حمایت از همان معیار سنتی برآمد ، پاسخی که همایون عزیز داد را هرگز فراموش نکرده ام : قوانینی که مردان برای زنان وضع کرده اند ، آنقدر قدمت کرده که اکنون مدافع اصلی آنها خود زنانند !

با تو موافقم شهره جان ! میتوان خدا، طبیعت ، دین، عرف ، احکام و شرعیات ، فیلسوفان ، علما و مردان را بخاطر ستمی که بر زنان رفته سرزنش کرد اما درد دارد ، درد دارد وقتی خود زن هم بر خود ستم می کند !!
و زنان چه بی رحم ترند نسبت به زنان در قضاوت ، در بخشایش ، در .. و در.. و در.. !

راستش من چندان آدم پرحرفی نیستم ولی آن شعر سوزانت کاری کرد با من که دوست ندارم صحبتم را با تو تمام کنم . برای من خیلی کم و بسیار کم پیش آمده با زنی روشن و آگاه به گفتگو بنشینم . بنابراین از تو سپاسگزارم برای این موهبت شهره عزیز !

و راستی این را بگویم تا یادم نرفته ؛ چندی پیش کتابی خواندم با عنوان معایت الرجال از خانم بی بی خانم استرآبادی ! که این کتاب را در پاسخ رساله تادیب النسوان ( که ظاهرا در مفهوم و مضمون برابری می کرد با اندرزهای نیچه در مورد زنان ) نوشته است.
این بی بی خانم ، در دوره قجر و ناصرالدین شا ه می زیسته ! ولی چنان با قدرت و دانش و اگاهی بالا ، تاریخ و دین و ادبیات زن ستیز را به نقد برده که شخصا به وجد و سماع درآمدم و خوشحال از اینکه ایرانمان تهی از زنِ معترض نبوده ! در روزگاری که از سوی زنان غربی صدای معترضی رو به فلاسفه شنیده نمی شد ، این زن ایرانی از مطبخ و حرم سرا کوبنده اعتراض و عصیان می کند.
توصیه می کنم ، بخوانش !

عزیز و بسیار محترمی برایم شهره جانم !


@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 18:23

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر مهربانو کاف جعفری
عرض ارادت و ادب و احترام
داستان بت چوبین را خواندم
اگر قرار باشد حرف از تناسب قالب و محتوا بزنیم همینجا جای آن است جایی که قالب، شیوه ی بیان ، زبان و ادبیات داستان کاملا منطبق همسو و رساتر کننده ی محتوا و درون مایه ی داستان ا ست . آنهم خیلی دلنشین .
نوشتن داستان فلسفی برای مخاطبانی که خیلی فلسفی نیستند و به فلسفیدن علاقه ای ندارند کار ساده ای نیست اما شما به راحتی این مهم را به سرانجام رسانده اید به طوری که بنده که هیچ از فلسفه نمی دانم و هنوز هنوز هچ نوشته ی مستقلی از نیچه و امثالهم نخوانده ام و چیزی جز شنیده ها از ایشان در ذهنم نیست هم به راحتی به هدف نهایی سرکار از نوشتن داستان رسیدم .
مدتهاست که درک کرده ام شما شاخ و برگ و فرعیات را رها کرده اید و مستقیما دست به گریبان با خود اصل ماجرا شده اید دیگر حنای جبر و اختیارو... برای شما رنگی ندارد و آنچه این روزها ذهن شمارا مشغول کرده اصل ماجراست که جبر یا اختیار یا....اصلن چراااااااااااا؟
مشهود است که روزی هزار بار سرش فریاد می زنید و این سوال را می پرسید که زکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟! و هیچکدام از پاسخ های کلیشه ای مرسوم هم ذهنتان را اقناع نکرده است .
این داستان هم دنباله ی همان داستان های قبلی و همان پرسشهای مشهود در کامنتهایتان تاثیر زن روستایی بر سرنوشت محتومش مورد پرسش است و جبر محیط و تاثیرات جامعه بر گذشته و حال و آینده ی آدمی و اینکه چرا اصولن ما به آنچه هستیم می بالیم و فخر می فروشیم و می نازیم ؟! وقتی فقط اگر چند کیلومتر آنطرف تر دنیا آمده و بزرگ شده بودیم اصولن کس دیگری بودیم نه انچه اکنون هستیم و بالاتر از آن چرا قرار است از منی که هیچ حق انتخابی در شروع راه زندگی ام و ادامه ی آن نداشته ام باید در آینده ای مبهم پاسخگوی کاستی هایم باشم اگر اصولن بشود در این فلسفه کاستی و فزونی ای برای کسی در نظر گرفت .
کم می نویسید بانو اما فکورانه و تفکر برانگیز
دست و قلمتان پر توان
پاینده باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:06

نمایش مشخصات ک جعفری

جناب باران دوست !

یکی از خوش اقبالی های نادر من ، همین آشنایی با شماست.
برداشت و شرح شما ، خیلی خوب و جامع و کامل بود، حتی بیشتر از آنچه که من در ذهن داشتم !

و پیرو این گفته تان که : در این داستان، فرم و محتوا، در یک راستا هستند ؛ امیدوارم که همینطور باشد. راستش یکی از اهداف نیز، من همین بود از نوشتن این داستان .که فقط با بازخورد و نقد و شرح دوستان می توانم شاخصی برای موفقیتم تعیین کنم.

البته که کار دشواریست. بسیار دشوار . اینکه بخواهی اندیشه ایی را با جریان هنر به اثبات و یا حتی به عَرضه بنشانی! آنهم هنر اصیل ، هنری که باید از ناخودآگاه نشات بگیرد. که بقول کاندینسکی: نوع شور درونی ، فرم و سبک اثر را تعیین می کند. یعنی نخست فرم باید از غریزه و ناخودآگاه الهام شود و سپس به توسط خوداگاه به آن شاخ و برگ داد تا بتوان در کنار آفرینش قالبی زیبا و متناسب ، وزن معنایی را هم در ماورای اثر گنجاند.

به شخصه از هنری لذت می برم که ورای فرم زیبا ، حاوی بار معنایی نیز باشد. حال هرچه عمق معنا ژرف تر ، کشف آن و درک آن نیز لذت بخش تر می شود برایم و البته ماندگارتر . هنر زیبای صرفا فرماتیک ، لذتش برایم لحظه ایست و آن دگری همیشگی !

البته این دیدگاه و سلیقه شخصی من است از هنر که تا اکنون همه سعیم بر این بود که همین دیدگاهم را الگو کنم برای نوشتن .
که امیدوارم روزی و روزگاری ، موفق بشوم در این پروسه !:D

و آرزویم برای شما :
ماندگاری تان در کنار قلمم !

( خیلی خودخواهم؛ پوزش ):D


@};-



نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 19:14

درود بر کتایون عزیز
...و چقدر من موافقم با سطر سوم داستان،آنجا که راوی می گوید:«من همه هوش و حواسم در تسخیر سنگین واژ ه های نیچه بود.» و یا «...در تسخیر واژه های سنگین نیچه» من نمی دانم مشکل از ترجمه است! گوینده است و یا خواننده! فهمیدن نیچه کار آسانی نیست! اگر او می گوید:«به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش نکن.» آیا مردی زن ستیز بود؟ اما وقتی زندگی اش را کمی مطالعه کنیم آنگاه می فهمیم که او هر چند در ارتباط با زنان ناموفق بود اما زن ستیز نبوده است. و یا پرسشی دیگر که آیا نیچه، پوچ گرا بوده است؟ شاید منزوی اما با مطالعه آثارش نمی توان او را پوچ گرا دانست! مهمترین تیوری زندگی اش«ابرانسان» بود که اساس ان خوش بینی و امیدواریست! من در موردش قضاوت نمی کنم! خواندن آثارش، حداقل فایده ای که برای من دارد اینست که آنگاه می فهمم که چقدر باید بخوانم و بخوانم و بخوانم! ایده می گیرم و این برای من بسیار مهم است!
در داستان زیبای شما بانوی عزیز،کتایون جان! راوی یک نیچه خوان است. کتاب «اراده معطوف به قدرت»را در دست مطالعه دارد و «فراسوی نیک و بد» را خوانده است.وقتی می گوید:« در بند هجاهای افکار نیچه دست و پا می زنم» حکایت ازین دارد که یا هنوز افکارش را نپذیرفته و یا اینکه نظریات نیچه برایش ثقیل است! با این شروع، انتظار این است که در ادامه شاهد روندی باشیم که در ان نظریات نیچه رد یا قبول و یا اینکه با تحلیل و تفسیر بدون قضاوت به پایان برسد! که یکی از انها اتفاق می افتد.
وقتی ان زن با آن بوی زننده و وارد ماشین می شود و در کنارش می نشیند،راوی نیچه خوان که ظاهرن از خواندن نظریات نیچه به منیتی رسیده که دیگران را ناچیز می پندارد،چرا بیکباره با دیدن چارقد رنگین،شلیته پرچین و ... ان زن برایش خواستنی می شود؟ حتی اگر از روی ترحم باشد این ترحم در دیگاه نیچه جایی ندارد و به کینه توزی خواهد انجامید که در این داستان اتفاق نیفتاد! پس قضیه چیست؟! در ادامه قضیه را می فهمیم...(ادامه دارد)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 19:15

در مورد جمله ای که راوی از نیچه برای ان زن می گوید تا از سیل پرسش هایش جلوگیری کند یعنی همان جمله معروف:« به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش نکن» حرفی ندارم چون همانطور که در بالا اشاره کردم بعید می دانم نیچه زن ستیز بوده باشد ولی بهره ای که نویسنده از ان در داستان برد بجا و مناسب بود در روند ماجرا با در نظر گرفتن اینکه این جمله تنها می توان یک ترفند محسوب کرد!
در ادامه وقتی راوی در مقابل پرسش ساده فلسفی ان زن، آنچه از «من» در راوی پرورانده و بالیده شده بود،همچون بت چوبین گرفتار شبیخون موریانه می شود، یعنی اینکه همه افکار نیچه در نظر راوی رنگ می بازد! خاطراتش را مرور می کند. وقتی که زنان روستایی شالیکار تا گل در زانو را تحقیر می کرد که چرا ینقدر ساده و کوچکند! و خود را تافته ای جدابافته می دانست و اکنون پرسشی دیگر که آیا این «من» زاییده آن محافلی بود که به حکم شرایط طبیعت در ان بزرگ شده بود؟ و یا برخاسته از بطنش بود؟ او را به نتیجه ای رهنمون می کند که هرچه هست از طبیعت است! هیچکس درخور ستایش و یا تحقیر نیست چرا که هرکسی در موقعیتی که در ان بسر میبرد،رشد می کند و این طبیعت است که سزاوار ستایش و یا سرزنش است! با این پایان نویسنده، نیچه را در کیفش می خواباند و دنبال علتها و معلول ها می رود! و اینطور که می گوید:« هر چه هست از طبیعت است.» آیا او انسان را موجودی اسیر در چنگال غریزه های خود و وراثت و قانون های طبیعی می شناسد یعنی چیزی مثل ناتورالیسم؟! انگار چیزی شبیه اینست!
کتایون عزیز! مثل همیشه داستانی فلسفی و ژرف و اینبار با قصه ای زیبا از شما خواندم! روایتی جالب با مضمونی زیبا وعمیق که خاص شماست! خوشحالم که ایده هایم را در کنار رودخانه ای می گیرم که در بالادست ان شما زندگی می کنید!
پایان


@همایون به آیین توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:22

نمایش مشخصات ک جعفری
به گمان من ؛ نیچه پوچ گرا نبود به هیچ وجه ! که اگر بود با وجود همه ارادتش به شوپنهاور ، او را بخاطر تایید بوداییسم و نفی هستی، ملامت نمی کرد. همین مفهوم ابر انسان ، کافیست تا او را تبرئه کند ازین گمانه !

من بخاطر نوع جنسیتم ، تا به امروز و تا جایی که مقدور بود و هست برایم ، همه دیدگاهها و نظریاتی که در مورد زنان ارائه شده از دین و اسطوره و فلسفه ، خوانده و اندیشیده ام.
و به این نتیجه رسیده ام که هر نظریه ایی که زن ستیز است ، یعنی نظریه پردازش تشنه زن است. و هرچه این تشنگی بیشتر باشد، شدت زن ستیزی نیز بیشتر می شود !

از نیچه بگذریم !
تا به داستان برسیم :

یکی از بزرگترین خوبی های نگاه تیزبین شما، همایون جان، اینست که در سطر به سطر و واژه به واژه داستان فوکوس می کنید و تناقض ها را کشف و واکاوی می کنید؛ بقول معروف مو را از ماست بیرون می کشید . بنابراین : زنده باد !
این داستان از معدود تلاش هایم هست برای نگارش در سبک رئالیسم. و در مورد داستانهای رئال ، اصل منطق در روابط علّی داستان ، بسیار مهم و ضروریست؛ ازین رو سپاسگزارتان هستم برای یادآوری و گوشزد سکسکه های غیرمنطقی داستان.
اما همایون خان ، یادت هست حکایت آن ظرف مجنون و لیلی که برایت گفتم پیشتر؟! خیلی دوست دارم که شما نیز با داستانم مثل ظرف مجنون رفتار کنی !:D
بزنی اش، بشکنی، تکه تکه کنی، هزارپاره کنی، آنقدر که پودر شود و کار ما به گیس و گیس کشی برسد نهایتا !:D

ولی وقتی شما می گویی : مثل همیشه !! این " مثل همیشه " مرا دلسرد می کند ! یعنی چه مثل همیشه ؟
یعنی من هیچ تغییری نکرده ام؟ یعنی درجا می زنم ؟ یعنی نتوانستم متفاوت بنویسم؟ یعنی باید جاروپلاسم را جمع کنم و بروم پی کارم ؟! :(




آن قایقی کاغذی که حامل درودهایم بود ، به دستتان رسید؟ نرسید ؟!

پس : درود ها بر پیشگاه همایونی همایون خان به آیین !

@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 - 23:40

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) بهانه ای کجا ؟! تا دوباره چشممان به این عشق خانه , از نو گشوده شود !

داستانت را دوست داشتم کاف ! خوب نوشته ای ! که جز این هم انتظاری از تو ندارم ...
شاید اگر صحنه ها را بسط می دادی , به زیبایی اثر می افزود . تا در تنگنای فلسفه ی نیچه و دو صندلی اتوبوس , اسیر نشود .

با این حال , در باب حق کلام بگویم که به لطافت آن را ادا کرده ای !

ما به جبری خودساخته دچاریم و لحظه به لحظه آن را دامن می زنیم .


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:37

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر علی آقا ، مارتین خان ، جناب غفاری دوست !

بسیار خوشحالم که داستانم بهانه ایی شد برایت تا به این عشق خانه ( داستانک ) قدم بگذاری ؛ علی آقا !

و البته مایه افتخار و شادکامیم که داستانم را دوست داشتید ؛ مارتین خان !
نظر لطفتان مستدام باشد بر من !

و در مورد پیشنهادتان جناب غفاری دوست :

با تو موافقم. پیشنهاد بدی نیست بنظرم. میشد و می توانستم جو و محیط داستان و فضاسازیم را ملموس تر کنم . اما نکردم ! می پرسی چرا ؟ چون :

1- تنبلم.
2- فکر می کردم فضاسازی در همین حد و اندازه ، کفایت کند نوشته ام را !


بی نهایت سپاسگزارت هستم دوست عزیز بابت وقتی که برای داستانم گذاشتی !

@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 04:38

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یه روز کتابی میخوندم وسطاش بلند گفتم آه ای فلسفه .. بنده خدایی کنار دستم نشسته بود گفت آه ای فلسفه و چه؟ فلسفه خدا لعنتت کنه؟ یا فلسفه دمت گرم؟ یه چن لحظه مکث کردم .. گفتم بگم لعنتش کنه.. که نامردیه .. ادم به چیزی که دوست داره و واقعا بهش علاقه داره این حرفو نمیزنه .. اگه بگم دمش گرم.. که باز هم نمیشه.. آخه هر دفعه منو توی یه دو راهی میذاره پیدا کردن راه درست خیلی سخت میشه.. گفتم هیچی.. فقط آه ای فلسفه ..
سلام و هزاران درود
بانو جعفری عزیزم :x
از اون جایی که من هر وقت یه مطلب فلسفی میخونم بعدش به شکل یه علامت سئوال کج و کوله ای ام که هرکی میپرسه چی بوده و چی شده .. به قیافه ادم های خلو چلی در میام که دارن مدام کلمه ی هااا رو با تعجب تکرار میکنن ودر واقع مغزم داره این مطالب رو دسته بندی میکنه توی یه پوشه تا انتقالش بده ته انبار
کاری به قسمت نرم افزاری داستان ندارم.. ولی باید بگم که سخت افزار داستان بی نظیر بود :)
زبان داستان رو خیلی دوست داشتم .. و استفاده از برخی لغت ها ی زیبا و خاص که خوندنشون برام شیرین بود
و شروع داستان که با جمله بلند به هم پیوسته اش یه سکانس طلایی رو توصیف کرد .. یعنی استارت داستان که عالی زده بشه.. خود به خود خواننده سوار ماشین دنده اتومات و فرمون هیدرولیک میشه و نرم میخونه تا برسه به مقصدش .. مخصوصا وقتی که روی جاده یک دست زبان هم حرکت کنه .. به نقطه اوج و فرود داستان هم که رسید فقط هیجان خواننده بالا رفت و نیازی به دنده عوض کردن نداشت
کلا همیشه توی ذهنم هست داستانی که اعتراض نداشته باشه به درد نمیخوره؟ یه اعتراض کلی دیدم توی داستان و در کنارش اعتراض های ریز ریز که به نظرم شاید اعتراض های کوچک حل شدنی باشن ولی اعتراض اصلی داستان با تغییر کل جهان حل میشه ..
حالا کی حال داره کل جهان رو تغییر بده :D :D
به قول آقای خیام
در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش
فقط یکی از کوزه ها صداش بیرون اومده وگرنه بقیه کوزه ها ساکت نشسته بودن :D
خوشحالم از اینکه داستانی خوندم که نویسنده اش دنبال کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش میگشت همی گرد شهر ....
به پاس همه ی خوبی ها @};- @};- @};- @};- :x
برقرار باشید بانو :)
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 23:32

نمایش مشخصات ک جعفری
خیام :
صانع به جهان کهنه همچون ظرفی ست.
آبیست بمعنی و بظاهر برفی ست.

بازیچه کفر و دین به طفلان بسپار
بگذر ز مقامی که خدا هم حرفی ست!

خیام :

گر آمدنم به من بُدی، نامدمی
ور نیز شدن به من بُدی ، کی شدمی؟

به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی ، نه بدمی

و باز هم خیام:

من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم

با اینهمه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبه ای ورای مستی دانم


همه خیام ها پیشکش وجود نازنین تو ، نرجس جان !

بسیار سپاس برای آمدن و خواندنت و نگاشتنت و از همه مهمتر برای همراهی کردنت!

آنجا که از اعتراض کلی و اعتراض های ریز ریز گفتی ! خیلی لذت بردم. دمت داغ و تنوری و ممتد !

و اینکه ...... آه ای فلسفه !

و هدیه ام برای تو ؛ یک خیام دیگر:

دنیا دیدی و هرچه دیدی هیچ است
و آن نیز که گفتی و شنیدی ، هیچ است

سرتاسر آفاق دویدی ، هیچ است
و آن نیز که در خانه خزیدی ، هیچ است.

@};-


نام: کیمیا کاظمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 10:38

سلام بسیار زیبا و پر معنا نگاشتید
آن جا که رسیم به نگرش ما از زیستن آب می خورد
و انسان فقط همت اوست


@کیمیا کاظمی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 23:35

نمایش مشخصات ک جعفری

درود بر شما کیمیا خانم !

زیبا ، نگاه شماست !

بسیار سپاس برای همراهیت و درج دیدگاهت !

و انسان فقط همت اوست ؟
و انسان ، فقط همت اوست!
و انسان همه همت اوست.

@};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:15

نمایش مشخصات فرزانه بارانی یک جمله از نیچه در خاطرم مانده
"فقط دو راه بـرای رهـایی از هـر رنجی هست،هــر کـدام را می خــواهی انتخـاب کــن:
مــــــــــرگ ســریــــع
یـــــا
عشـق طـولانـــــــی"
**********
نظر در مورد پیوند داستانتان با نیچه و تعارضات قهرمان داستان را باید سپرد به نیچه خواننان حرفه ای که به طبع عقاید نیچه یا به مذاقشان خوش می آید و یا می توانند بدون موضع گیری با نظرات برخورد کنند.عقاید نیچه در مورد زن که واضح است و خواندنش برای گسستگی ایگوی وجود و راهی کردن به سمت و سوی روان نزندی یحتمل باید بی تاثیر نباشد.باری به هر جهت جنس زنانه را درک می کنم. خزانه زنتیکی هر انسانی را که بتکانی به این میل اولیه بشر می رسی که میل به پیشرفت است حالا آن زن روستایی هم در میان همه روزمرگی ها و در میان مطبخ سیاه و بع بع رمه ها باز به پیشرفت از دید خودش خواهد اندیشید و راوی نیچه خوان نیز با شیوه خودش به پیشرفت خواهد اندیشید.اما شخصیت داستان گویا در پیچیدگی تعارضات زیادی دست و پا می زند . و در این اتوبوس زندگی که گاه تند و گاه آرام در جاده میتازد راوی به همراه زنی روستایی با تمایت کلیشه های زنانه همسفر شده است و هر دو در پی رهایی اند گویی در پی دست آویزی که خودشان را بدان بیاویزد تا آرام بگیرد و آما آرامش نه نوشدارویی خوردنیست و نه در چنته مشت هیچ رمال و فالگیر و نه در لابه لای کتابی که دست راویست ...آرامش تنها یک احساس است که سرگردانی راوی داستان در تعارض با این آرامش است..کجا آمده؟ کجا می رود؟ چرا می رود؟ چرا هست؟ و کتاب نیچه که می گوید"خدا مرده است..ما با ریاکاری هایمان خدا را کشته ایم و..." گویی با تفکرات ذخیره در "سوپر ایگوی" راوی از تعاملاتش در مجالس گوناگون دوران کودکی و نوجوانی و گفت و گوی سایرین نوعی هماهنگی دارد اما تعارضاتی هم دارد . ....


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:16

نمایش مشخصات فرزانه بارانی ...زن ها گویی همیشه تحسین شده اند اما این تحسین نه برای توانایی بوده ،که سر منشا آن بر می گردد به زنانگیشان، ومردهایی لبریز و اسیر کلیشه های مردانه که آن را در ژنوم خود به دنبال می کشند و گویی راه رهایی از آن سخت می نماید و این ها همه چیزیست نهادیته شده در غرایز و بر ان اعتراض بی فایده می نماید.هر چند دعوا بر سر قدرت در بین جنسیت ها را و مظلوم بودن مطلق یک جنس و ستمکار بودن همیشگی جنسی دیگر که در تعریف این جنسیت ها رایج شده را جدی نمی گیرم و به "نظریه انتخاب" گلاسر مبنی بر اینکه ما خودمان درد یا شادی را برای خودمان انتخاب می کنیم و تنها اگر دست از تغییر دادن جهان و آدم هایش بر داریم و به تغییر خود بپردازیم اتفاقات شگرفی می افتد را راهکاری برای پایان گلایه های آدمی ورای هر جنسیتی می دانم
راوی در پی چرایی های تبعیض هاییست که نه تنها بین جنسیت زن و مرد که در بین همجنسان خود است و جبری را در زندگی و طبیعت در جریان می بیند که گویی باید خودش را به ان بسپرد و نهایتا نیچه را میخواباند چرا ؟شاید شلاق نیچه را ناشی از همان کلیشه های مردانه می داند و نا کارآمد و شاید زن روستایی شلیته پوش حساب و کتاب فکرهایش را در هم شکسته و شاید فعلا ان را برای روح طوفان زده اش مرهم نمی داند.و نهایتا ترمزی که کشیده می شود.سری که به شیشه میخورد و افکاری که گسسته می شود..


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:18

نمایش مشخصات فرزانه بارانی بانو مجال بدهید که هر کس در آنچه بدان راغب تر است در نقد را به داستانتان باز کند.اتوبوس شما هر چند بی ربط اما مرا به یاد یکی از استعاره های معروف رویکرد "اکت یا تعهد و پذیرش" انداخت .اتوبوسی از افکار که شما راننده ان هستید و به طبع مسافرانی که افکار شما هستند همیشه خوب و ستودنی نبوده و مسافران آزاردهنده یا خطرناک یا منزوی هم همواره در این اتوبوس سوار خواهند شد. اینکه بعد راننده با این مسافران چه باید بکند ،مسیر حرکتش کجاست و چگونه می تواند به رهایی از این افکار برسد مقوله ایست درمانی که گفتار خودش را می طلبد.اما چنانچه این اتوبوس یک جای خالی در کنار راوی به ما میداد...در گوشی و ارام بی انکه نیچه از داخل کیف راوی بشنود و بیدار شود برایش از مایندفولنس می گفتم از فراشناخت از پذیرش هایی که در پسش آرامش هست.از اینکه کودک شادی راوی کجاست؟ گم شده یا هنوز به دنیا نیامده و این همه سوال را چگونه اینقدر بی رحمانه بر جای جای روحش فرو می برد و زخم می زند ...نیچه هم باید خواند... اما یونگ هم خوب است کارن هورنای ..اریک فروم و...هم خوب است.. چرخی هم بزنیم در عواطف و خودانگاره ها و سوقشان دهیم به شادکامی ها و یا مخلوطی روان درمانی های اگزیستانسیال... بعد از زن روستایی میخواستم برایم از ************انشان بگوید اینکه آیا اسمی برای آنها گذاشته و یا چگونه برای کودکانش لالایی می خواند و پیاپی می گفتم چقدر خوشبخت است...چقدر خوشبخت است...خوشبختی..خوشنودی...آرامش چیزیست در درون و باید ساختش ...یادم باشد این هفته که رفتم جمعه بازار توی پارکینگ طالقانی کتاب های نیچه را هم بخرم...آنجا می شود خیلی کتاب ها را زیر قیمت خرید و شانس خواندن دست نوشته های صاحب کتاب را هم داشت...و پچ پچ فروشنده ها و دادن شماره یواشکی وقتی که کتابی را طلب می کنی که ممنوع است اینکه زنگ بزن تا جورش کنم برایت ...و بعد می روی در کوهی از کتاب ها که بالایش نوشته 5 عدد ،ده هزارتومن یکساعتی چرخ میزنی و چشمت به کتاب هایی می افتد که نمونه اش را در هیچ کتاب فروشی نخواهی دید...


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 13:20

نمایش مشخصات فرزانه بارانی بانو ک.جعفری عزیز ممنونم از داستان زیبایتان.داستان در جای خود خوب نشسته است و توصیف و شرح موقعیت از لایه سطحی ان دلنشین است.و اگر بخواهیم عمیق تر به لایه های زیرین داستان و نمادسازی هایی که میشود از داستان به زعم خود استخراج کرد باید بگوییم به پرباری مفهومی داستان هم از سرگشتگی هایی بی پایان می توان اشاره کرد.جسارت مرا در نوشتن پراکنده گویی هایم بر داستانتان را ببخشید.آنچه که از شما می شناسم بلندی طبع و انعطاف روحتان در پذیرش دیگران است ....به هر رو خوانش داستان در این هوای باران زده دلچسب است...باز هم بنویسید و این بار از عشق
ببخشید از پرحرفی ما...این هم از علایم هیپومانیای دیوانگی ماست
لذت بردم...سبز بمانید
;)


@فرزانه بارانی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 23:48

نمایش مشخصات ک جعفری

درود بر بانوی بارانیم ؛ فرزانه جان !

بی تعارف حظ وافری بردم از خوانش نقد، برداشت و توصیه هایت !
باشد که هماره فرصتهایی این چنینی دست دهد برای گفتمان و تبادل دیدگاه بیشتر !
برایم از نظریه انتخاب گلاسر و مایندفولنس گفتی ، به گونه ایی که نیچه ی خفته در کیف بشنود، باید بگویم که این نظریه ها نه تازگی دارند و نه منافاتی با فلسفه نیچه !

وباز گفتی که دفعه آتی از عشق بنویسم ؟!

چشم بانو ، به روی چشم ! :D

اگر معشوق مان رخصت دهد و دلمان با قلممان یکی بشود ، چرا که نه ؟!

و آرزویم برایم تو :

باران!

@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 19:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










«خود را بُکش، خود را بدُزد»

1- زیبا نگاشته‌اید. داستان خوبی‌ست. نثر شبیه به ترجمه نیست! نویسنده‌ای ایرانی نوشته‌؛ این خوب است؛ اما یه مقدار برای متنِ داستانی سنگین شده. درست است که مضمون‌مان فلسفی‌ست، اما لطافت داستان کمی تحت شعاعِ گزاره‌های سنگین قرار گرفته. کلاً کمی فیتیله را پایین بیاورید درست می‌شود؛ و این به معنای ساده‌نویسی‌ِ نیست.

2- تصویر زنِ روستایی با طفل‌ش بی‌نظیر بود. گرم و زنده و کاملاً ملموس. مجذوب این نقاشی شدم. زنده‌باد.

3-(جسارتاً) دیدگاه نویسنده در مطلق‌گرایی و یک سونگری بهبود یافته. به خاکستری نزدیک‌تر شده، مثلاً اینجا، در پرداختن به مسائل زنان. کلاً زندگی خاکستری‌ست نه کاملاً سیاه و نه مطلقاً سفید.

4- خشنود می‌شوم وقتی زن‌ها درباره‌ی مسائل زن‌ها می‌نویسند.

5- وقتی ازم می‌پرسند، این پیشنهاد را همیشه به دوستانِ قصه‌نویس‌ام ارائه می‌دهم. به شوخی‌ می‌گویم اما کاملاً جدی‌ست: لطفاً فقط قصه‌تان را بنویسید و تلاش نکنید حرف‌های مهم بزنید. چون قصه‌تان را دچار اغتشاش می‌نماید. مثلاً از شاخ‌به‌شاخ شدن با فلاسفه به زبان فلسفی بپرهیزید. داستان‌نویس هر چه دلش بخواهد می‌تواند بگوید یا بنویسد اما این امر در حوزه‌ی اختیارات قصه‌نویس نیست. داستان‌گو با زبانِ داستان، و مولفه‌های‌اش بسادگی می‌تواند فلسفه را به چالش بکشاند، اما اگر بخواهد با زبان مستقیم به مواجهه و تقابل بپردازد، به انهدام و نابودی‌اش می‌انجامد، چه قصه‌اش و چه افکارِ نویسنده‌اش.

۶- یوهاااا هااااا هاااا :D

۷ از این‌که نویسنده‌ داستان چنین بی‌مهابا، به جریانِ اندیشه‌های ناب و صاحبانش می‌تازد، مملو از ستایش و تقدیر می‌شوم، و آفرین می‌گویم به این شهامت. اما انتظار نداشته باشید در پایان بندی داستان بگویم: باریک‌الله...عاقبت یکی جوابی دندان‌شکن به این مردک سبیلو داد. از قضا این دلاورِ سبیلوی عرصه‌ی تفکر ناب، حساب و کتابِ همه‌جای کار را تا چندصدسالِ آینده پرداخته است. احتمالاً می‌دانید چه پاسخی برای‌تان دارد!؟ یوهاااا هااااا هاااا :D


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 23:55

نمایش مشخصات ک جعفری
1- کاش برای گزاره های سنگین مصداق هم می آوردید !

2- زنده تر باشید شما نیز هم !

3- برخلاف گمان شما ، متاسفانه یا خوشبختانه ؛ حال ما اینست که نه در بند سفیدیم و نه سیاه و نه خاکستری !

4- البته من نیز هم !

5- بی نهایت سپاسگزارم برای پیشنهادتان . و همه سعی من نیز در این راستا می باشد . امید که به سرانجامی برسم ، روزی و روزگاری !

و باقی پاسخها در ادامه ...:)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 20:03

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










8- خیلی سعی کردم با وجنات و تشخص یک منتقدِ مودب و فهمیده بنویسم...اما نمی‌شود لامصب...برای این پایان‌بندی داستان دلم غنج می‌رود... :D

9- - تقدیرگراها و جبرگراها بی‌سوادهای‌شان خیلی کسل‌کننده‌اند...اما باسواد‌های‌شان بسیاربسیار جذاب‌اند...آن غُبن و فسردگی و خستگی‌هاشان بی‌نظیر است، جذاب و بی‌نظیر...می‌شود سالها در جوارشان خوش بود و هیچ سعی‌ای برای تغییر افکارشان انجام نداد و فقط لذت برد. مگر آدمی مرض دارد چنین تلاشی کند؟! به خصوص برای من‌هایی که وجود و اخلاق و رفتارشان در زندگی بسیاری، طاقت آوردنش فقط با عنصر جبر! توجیه و امکان‌پذیر است. :D

10 - کمی هم درباره‌ی نیچه!

فلسفه‌ی نیچه، فلسفه رقص وشادی و طرب و موسیقی‌ست. بدان «خدایی ایمان دارد که رقص بداند!». فلسفه‌ی نیچه، فلسفه‌ی زندگی‌ست و برای زندگی. فلسفه‌ای‌ست زمینی، لکن از اوجِ آسمان، تیغِ آسمانِ اندیشه‌ای که تنها عقابان پرشان نمی‌سوزد، بر جان و دلِ این پاک‌ترین مردِ عرصه‌ی خلوصِ نابِ تنهاییِ حلول کرده. کلماتِ انرژیکِ نیچه! ضربات کوبنده‌ی فلسفه به مثابه‌ی پتک است بر سنگِ هر چه که بوده و هست...می‌تراشد، خرد می‌نماید، تلاشی می‌نماید، به آتش می‌کشد تا از بطنِ خاکسترش ققنوسِ «ابرانسان» سربرآورد.

می‌بایست پیش زمینه‌ی قوی‌ِ فلسفی داشت، زندگی را با جان و رگ و پی و وجودت زندگی‌ کرده باشی، وحدت‌وجود، شهود، نقطه‌ی علیا، عرفان، سکون و سکوت و طرب و شادی را فهمیده‌ باشی! فاصله‌ی میان قلب و ذهن را دانسته باشی، هستی‌ِ ساکن مابینِ دَم و بازدم را لمس کرده باشی، «هم هست و هم نیستِ» ابن عربی را جویده باشی، نمودهای‌اش را در زندگی یافته باشی، آنگاه شاید بتوانی در تناقضات و تضادهایی که هیچ تناقض و تضاد نیستند، و اقیانوس عمیق و یکپارچه‌ای‌ست شنا کنی، والا غرق می‌شوی-غرق!...فلسفه‌ی نیچه همانطور که خودش بدان تأکید می‌ورزید، فلسفه‌ی آیندگان است...آینده‌ای که امروز تا حدی در فلسفه‌ی پسامدرن شاهدش هستیم و فلاسفه‌اش که نیچه منبع و تکیه‌گاهشان است، و این مسیر همچنان ادامه دارد و میوه‌های اندیشه‌اش هر روز بیش از دیروز به بار می‌نشیند...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 00:17

نمایش مشخصات ک جعفری
7و8و9و10 : مثلی در میان بومیان امریکای لاتین هست :« انسان آنقدر کوچک است که هرگز نمی میرد ! »

این مثل ، اخیتار انسان را تا به بی نهایت بسط داده است!
لیکن ، من نه این گفته را رد می کنم و نه تایید . چرا که پرسش ذهن من ورای جبر و اختیار است !

من از رنج و اندوه و دردهای زندگی نمی نالم تا که بخواهم به فرمان نیچه گوش بسپارم و خود را بکشم یا بدزدم !
و یا آنقدر شیفته و آرزومند شادیهای متعالی و افسونهای زندگی و یا خدای رقاص نیستم که بخواهم خود را در آتش بزنم تا از بطن خاکسترم ، ققنوسی طلوع کند !

پایان بندی داستان هم که دلتان را به غنج می برد ، پاسخی به آن سیبیلوی تنها نبوده است ،آقا ! دلیل این گفته ام هم در متن آمده است !

باری ، مسئله من ، خود نفس زندگی ست !

می گویید می بایست مردان بی زمان را دریافت ، باید زندگی را دریافت ، وحدت وجود ، شهود ، عرفان، سکون و سکوت را ؟! می باید فاصله قلب و ذهن را دریافت تا تضادها و تناقض های شناور در اقیانوس یکپارچه را درک کرد ؟!
بسیار خب ، پرسش من اینست؛

گیرم که تمام این مسیر را طی کردم ، خود را از خود تهی کردم با درد و رنج ، و سرشار شدم از معرفت و چشم دلم بینا شد و توانستم حقیقت زندگی را از پس تو در توی حجاب عقل و سر و امثالهم ، درک کنم و در نهایت بشوم ققنوس یا ابرانسان !
در امریکای لاتین ، تمثیل عقاب را بجای لفظ خدا یا نورالانوار یا حق ، بکار می برند و می گویند غایت خودشناسی و خودسازی فرو رفتن در دهان عقاب است . یا به تعبیری دیگر حل شدن و یکی شدن در منشا هستی .
و این تعبیر همانست که پیاپی از ابرانسانهای بی زمانی چون سهروردی ، غزالی ، مولوی و ... به امثال و استعارات و طرق مختلف گفته شده است. چنانچه این آقایان را به سبب رسیدن به چنین مقامی بیشتر ستوده اند !

بنابراین ، ابرانسان در غایت کمال و رشد معنویش ، چیزی جز جلوه ایی از ان منشا و اصل بی کران نیست !
وقتی چشمی خیره نقاشی می شود ، از نقاشی لذت می برد و نقاش را تحسین می کند ! ولی آیا این نقاشیِ مسخ کننده و آن نقاشِ زبردست ، چیزی جز تلالو و محل تجلی آن اصل نامحدود است ؟ و آیا تحسین نقاش و نقاشی ، چیزی جز ستایش و تحسین اوست ؟!
و آیا ابرانسانهای تحسین برانگیز شما ، که غایتشان یگانگی با منشا است ، چیزی جز تجسد اویند ؟!

ادامه دارد


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 00:43

نمایش مشخصات ک جعفری

بنابراین ، انسان چه مختار و چه بی اختیار ، چه زشت و چه زیبا ، چه فرومایه و چه ابرانسان ، همه اش اوست ! حال او می تواند عقاب سرخ پوستان تعبیر شود ، یا نورالانوار سهروردی یا حق جناب شمس و یا اراده آقای سیبیلو !

در جهانی که هرچه هست و نیست ، هموست ! و راهی را که شما توصیه می کنی نیز راهیست برای یگانگی و وصال او ،،، پس چیزی جز او قابل ستایش و سرزنش نیست !
باز هممی گویم مسئله من ، خود نفس زندگیست فارغ از ماهیت و چگونگی و غایتش !

A- و در مورد زن ستیزی نیچه : خیالتان راحت نیازی به خبر کردن آژان نیست زیرا من از نیچه عبور کرده ام !

و نوشتن از نیچه و فلسفه بازگشت ابدیش ، بماند برا ی نیچه دوستان !
خاطرم هست عزیزترینی دارم که چنین قصدی داشت. و چون صد در صد ، پاسخم را خواهد خواند در جهت یاری و پیشنهاد می خواهم بگویمش :

در آیین زرتشتی ، حادثه و مفهومی با عنوان پایان جهان که در اکثر اسطوره ها و ادیان آمده ، مفهومی ندارد . بلکه در مقابلش مفهوم بازسازی جهان را باور دارند ! که از برخی منظرها به فلسفه بازگشت ابدی نیچه نزدیک و از مناظر دیگر دور است!

B- تا به حال کسی بهتان گفته که نوع و صدای خنده یتان جذاب و بشدت دوست داشتنی است ؟!:D

C- و البته بد نیست برای حسن ختام ، متنی ر ا از شمس تبریزی بیاورم:

اگر از جسم بگذری و به جان رسی،به حادثی رسیده باشی. حق قدیم است . از کجا یابد حادث قدیم را ؟ نزذ تو آن چه به آن بجهی و برهی جاناست و آن گه ، اگر جان بر کف نهی ، چه کرده باشی؟ زیره به کرمان بری، چه قیمت و چه نرخ و چه آب روی آرد؟ چون چنین بارگاهی ست ، اکنون او بی نیاز است ، تو نیاز ببر که بی نیاز ، نیاز دوست دارد. به واسطه ی آن نیاز ، از میان این حوادث ناگاه بجهی . به چه بجهی؟ از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است. از آن قدیم قدیم را ببینی!
این است تمامی این سخن که تمامش نیست !

و پی نوشت من بر این متن : لعنت بر نیاز و نیازمند و نیاز دوست ! این است تمام سخن من که تمامش نیست !


ضمنا آقا شما چه با ژست یک منتقد خوب و مودب بنویسی و چه ننویسی ، من نه در برابرتان موضع می گیرم و نه گفته هایتان را از سر لج بازی تعبیر می کنم و نه حتی ناراحت می شوم ،، بلکه حریصانه از شما لذت و بهره می برم !




نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 20:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










///«زندگی رنج است و بس!» گروهی دیگر چنین می گویند و دروغ نمی‌گویند. پس کاری کن که کارِ تو پایان گیرد! کاری کن که پایان گیرد این زندگانی که رنج است و بس!
و آموزه‌یِ فضیلت‌تان این باد:«خود را بُکش، خود را بدُزد!»///

نظر شخصی‌: درد اگر درد باشد تغییر می‌آورد!...والا نقابی‌ست که از مواجهه با خویش می‌گریزیم، از خود می‌ترسیم و از تغییر، و گناه‌اش را به گردن دیگران می‌اندازیم! چه دیواری از خدا و طبیعت کوتاه‌تر و بهتر و قوی تر...

آدمی در یک ساختار و سیستم بسیار وسیع و گسترده‌یِ جبری! آنقدر کوچک است که صاحبِ اختیار محسوب می‌شود...این همان هست و نیست‌‌هاست که گفتم... خیالتان راحت آنقدر مختار هست که قادر به تغییر خویش باشد. حظ ببریم از این زندگیِ کوتاه، بنا به میلِ خودمان...باقی‌اش دیگر زیاد مهم نیست.

حرف بسیار است، نمی‌دانم چرا در محافل ایرانی، فقط درباره‌ی زن ستیزیِ نیچه بحث می‌شود! چرا آموزه‌ی «بازگشت جاودانه‌اش»اش نه؟! عادت داریم همه را تحریف کنیم! بگذارید آبِ پاکی را روی دستتان بریزم. نیچه کاملاً و صددرصد ضدِ زن است! اگر کسی جز این گفت، می‌خواهد نیچه را مصادره کند به نفعِ آرای خودش. خب حالا این اشکالش چیست؟! بروید آژان خبر کنید. طرف ضد زن است، همین. به این مناسبت نیچه را از دست ندهید.. و البته کم ننوشته در تقدیر و ستایش زنان...

نیچه، سهروردی، جنابِ صدرای شیرازی، شمس تبریزی، حضرت مولانا را دریابیم...این‌ها مردانِ بی‌زمان‌اند..

سپاس از بانوی فهمیم، فرهیخته و پردانش و باسوادمان، مخلصیم و ارادت.

می‌دانم باهام مخالفت می‌ورزی، لکن ارجاعتان می‌دهم به بند 9-قسمت باسوادهاش...یوهااا...هاااااا :D

پوزش از اظهار فضل زیادی در ساحت شما و حضراتِ دوستان و محاوره و مزاح.

در ضمن تصدق‌تان و دردِ همه‌تان به جانم، نیچه از این حرف‌های چکشیِ«خود را فلان و بهمان کن» زیاد دارد. تأثیر منفی روی این جمع که چون برگ گل نازکند، نگذارد...مزاح است، مکدرتان نکند، به دل نگیرید یه وقت.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 20:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










این جا ماند از کامنت قبلی :D


این قطعه از « درباره‌ی واعظان مرگ»/ «کتابی برای همه وهیچ کس: چنین گفت زرتشت!» که آنقدر به جاست و آرام بخش که شب‌های زیادی روده‌برم می‌کند ازخنده، برایتان می‌آورم....لامصب اعصابش را نداشته دلیل بیاورد، البته واقعاً نیاز نیست و همین فتوا کفایت می‌کند: :D


///«زندگی رنج است و بس!» گروهی دیگر چنین می گویند و دروغ نمی‌گویند. پس کاری کن که کارِ تو پایان گیرد! کاری کن که پایان گیرد این زندگانی که رنج است و بس!
و آموزه‌یِ فضیلت‌تان این باد:«خود را بُکش، خود را بدُزد!»///

.
.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 20:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











تقاطع اندیشه، تصادم روان!


شاید اگر فرجام آشنایی «لو سالومه» با «فردریش نیچه» ختم به خیر می‌شد! و به سبک و سیاق سریال‌های تلویزیون ملی؟ همه چیز با ترانه‌ «یار مبارک بادا» به عروسی منتهی می‌شد! جهان فلسفه و ادبیات یکی از خشمگین‌ترین مردان بنیان‌برکن خود را با پیشیِ ملوسی که پیش‌بند آشپزخانه می‌بست، تاخت می‌زد. شاید باید سپاسگزار زن مرموزی بود که با نپذیرفتن پیشنهاد ازدواج نویسنده«چنین گفت زرتشت»و داغی که بر دلش نهاد، نقش خود در باروری روح‌های حاصل‌خیز، برای انجام کارهای بزرگ را به نحوی شایسته بازی نمود و شاید آنقدر سنگ‌دلانه تا «نیچه» بگوید:« به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش نکن!». گویا «لو سالومه» بعدها با پدر و نابغه روانکاوی یعنی«زیگموند فروید» هم چاق‌سلامتی می‌نماید و این بزرگوار را نیز ناکار رهسپار دیار افسردگی می‌کند. باری، می‌خواستم از رمان« و نیچه گریه کرد» بنویسم، لکن شخصیت واقعی کارکترهای اصلی این اثر، چون «نیچه» قلم را با خود به مصادره می‌کشاند؛ مردی که با شمشیر آخته فلسفه انتقادی‌اش به هستی و زمین و زمان و آسمان و هر چه که بوده و هست، رحم نکرده از جمله غول‌های وادی فلسفه چون:افلاطون، کانت، اسپینوزا، شلینگ، و بسیاری دیگر...حتی «مربی» محبوبش یعنی «شوپنهاور» را از دم تیغ نقد گذرانده،«دکارت» را فردی کودن و سطحی خوانده، و به حال موسیقیدان نابغه‌ای چون «واگنر» تأسف می‌خورد! بر شریان‌های بطنی و ریشه‌ای جریان‌های فرهنگی، اخلاقی، هنری، مسیحیت، علم، متافیزیک، رواقیون، رومانتیسم به شیوه هولناکی می‌زند و سوسیالیسم را نیز، گرایشی بیمارگونه دانسته است. می‌خواستم بگویم وقتی چنین اندیشمند دراماتیکی، پای به یک رمان ادبی، روانشناختی و فلسفی با قلم شیوای «اروین یالوم» می‌گذارد، تا چه حد خواننده می‌تواند از گفت‌وگوها و لحظات جذاب و سرشار از اطلاعات مفید و کاربردی و پربار این رمان بهره‌ ببرد، و سپس این تنهاترین مرد را به خداوند بسپارم، یکباره خاطرم آمد که«نیچه» می‌گوید:« خدا مرده است! خدا مرده باقی خواهد ماند! و ما او را کشته‌ایم،چگونه خود را تسلی خواهیم داد،جنایتکاران تمام جنایتکاران را؟...چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد؟!»بدین‌سان،این فیلسوف عاصی را علی‌الحساب به حال خود می‌نهیم و به سراغ نویسنده اثر می‌رویم..

پیشترها
پ.اکنون


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 14:09

داستان را همان اوایل انتشارش خوانده بودم. یعنی در چند نوبت خواندم. اولش که شروع کردم و تا اواسطش خواندم، به رگبار کلی ذهنیات بی ربط و با ربط بسته شدم. با خودم گفتم خسته ای! بگذارش سر فرصت! بر گشتم اینبار اوضاع آرام تر شده بود و افکارم کمی سامان یافته بود تا در پی آن یک تصویر واحدی در ذهنم نقش ببندد. طبیعی است که از ذوق زیر و رو کردن افکار دوستان چشم نپوشیدم و همان وقت نگاهی گذرا داشتم بر آنچه بر داستان نگاشته بودند. دوباره چیزی درونم ، ( می گویم درونم، چون دقیق نمی دانم منشا اش از کجا بود. کلا بطن پرورش دهنده ی بسیاری از ابزار ها و آپشن های آدم ها را نمی دانم!) شروع به چرخیدن کرد. باز هم گفتم بگذارش. باید با فاصله بخوانی تا نگاه خودت شکل بگیرد و درست ببینی.

و اکنون دوباره اینجایم که تا از دست و یادم نرفته هر آنچه که در لحظه مهمانم شده بنویسمشان.
همان ابتدای داستان چیزی را که پر رنگ می بینم این است: حس کردم نویسنده می خواهد سریع از نیچه و ما یتعلق به بگذرد! نیچه را همان اول تکلیفش را مشخص می کند و به کارکردش در داستان پایان می دهد. شاید بهتر باشد منظورم را این جوری بگویم: ( اصولن ضعیفم در انتقال آنچه می خواهم برسانم. خرده نگیرید بر ما.) مثل زمانی که در یک اتاق تاریک هستی و نور ماشینی که از خیابان عبور می کند، روی سقف اتاق می افتد و چیزی شبیه سایه ای شکل می دهد که اتاق را نسبتا روشن می کند و در عین حال سریع مساحت سقف را طی می کند و با دور شدن ماشین غیبش می زند و مجدد تاریکی! می شود گفت یک اثر تکرار شونده اما سطحی یا با نگاهی دیگر چیزی عمیق اما زود گذر و پایان یافته!
و دیگر چیزی که برایم جذاب آمد ، این نیم جمله است:

چشمان من خیره افسون او شد!
این جمله را به لحاظ حسش و چیزی که در لحظه به آدم پیشکش می کند دوست دارم. و به نظرم بخش مهمی است این جمله از داستان. این اواخر که یک سری از نصفه نیمه نوشته های چند وقت پیشم را جایی پبدا کردم و نگاهی انداختم بهشان متوجه وجود جمله هایی مشابه همین جمله شدم. که ناخوداگاه نوشته شده بودند اما در چندین جای مختلف. و بعد که بیشتر فکر کردم دیدم جمله های این شکلی آشنا تر از این حرف ها هستند گویی چند جای دیگر هم (که البته یادم نمانده کجا و از کی ) جملاتی با این انتقال حس خوانده ام و نا خوداگاه تحت تاثیر قرار گرفته ام.


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 14:10

حال باید گفت این جمله چه دارد؟
راوی چیزی که من نوشته بودم زن بود:
* نمی دانستم چرا آنقدر آن زن دراز و آفتاب سوخته برایم با ارزش به نظر می رسید. مثل این چیز های زیر خاکی ،قدیمی اما میلیاردی بود....*
احترامی که از ته وجود و نا خواسته شکل می گیرد و همه اش سهم یک زن می شود! زنی که می خواهی بگویی ظاهرش سطحی ترین و اولین چیزی است که توی ذوقت می زند اما خودت هم نمیدانی چه چیزش را تحسین می کنی. حتی پیش از آنکه بدانی در زندگی اش چه می گذرد. این نیم جمله خوب که نه! بلکه عالی است برای آنچه نویسنده پایین تر قصد به تصویر کشیدنش را دارد. و بعد آن جمله :

* به سراغ زن اگر می روی. تازیانه را فراموش نکن!*
سریع ذهنم رفت سمت آن عکس معروف لوسالومه با تازیانه ای در دست و حضور بی حس نیچه در کنار او و دوست دیگرشان. حالا که به اینجا رسیدم دوست دارم برگردم به خودم و سری بزنم به آن تک تصویر بی شاخ و برگی که از نیچه دارم و آنقدری مرا کفایت کرده که دیگر دنبال زیر و بمش نرفته ام تا بیشتر از او و درباره اش بخوانم چون به گمانم این تصویر جذاب تر است:
در پس آنهمه سختی ظاهری و سبیل های نچسب. چیزی می خواهد جاری شود که مورد پسند خود صاحبش هم نیست. چیزی که در پی آن،تحسین آنانی وجو دارد که به گمانش شایسته ی خیلی چیز ها نیستند چه بر سد به تحسین. عصبانیت از خود در پی این احترام قائل شده برای آن عده ی قلیل که قطعا می تواند شامل شخصتی قوی مثل یک لوسالومه ای هم بشود.. یک تلاش برای زادن چیزی که نه ناقض به تمام معنی باشد و نه تایید کننده. و در آخر: نیاز. نیاز برای باروری آن و زایشش. پس قطعا چیزی هست! اما شاید حاملش بتواند در عین آن همه صلابت آنقدر احمق باشد که نداند چگونه باید دوران بارداری اش را طی کند.
و اما بت چوبین: چیزی که به یک باره از آدمی فرو بریزد. بتی از آنچه پرورش یافته. به گمانم مشکل راوی این بوده که زیادی شکل گرفته بود. اینکه چیزی با بنیان و اساس در ادم شکل بگیرد خطرناک است. چون فروپاشی اش خسارات بیشتری بر آدمی وارد می کند. و این شامل بسیاری از فرضیات هم می شود که آدمی با پرسش های مختلف به آن می رسد و اینجاست که گویی دوباره آدم ذهنش می پرد سمت : آنچه که هست و رخ می دهد. خیلی دم دستی تر از اینهمه تکا پوست!


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 14:12

یک بار از کسی پرسیدم: که چیزی که در نهایت رخ دمی دهد و یا رخ داده برای همه ی نسل بشر یکسان است. به هر روی همه در نهایت به چیزی پی می برند یا اگر پی بردنی هم در کار نباشد پایانی که بر هر کسی می رود تفاوتی بر دیگری نخواهد داشت. حال می شود پرسید بوی پشکل و طویله و یا فردریش ویلهلم نیچه؟؟ اگر قرار باشد همه یک چیزی عایدشان شود دیگر این همه شور و عصیان و درک برای چیست ؟؟؟
و پاسخی که گرفتم: فهمش یک آدم آگاه رو با فهمش بقال سر کوچه ات مقایسه می کنی ؟؟ و من دیدم که به گمانم فرقی ندارند. و دیگر نگفتم برایش که آری. چون به گمانم رفت که مسیر رسیدن ها را می گوید و آن لحظاتی که بر ادم های غنی می گذرد. و چه بسا خوش هم می گذرد.چیزی در یک چرخه گرفتار شده که از هزاران فراز و نشیب می گذرد تا باز برسد به همان پشکل و بوی طویله! به گمانم البته .نمی دانم. انگار چیزی ثباتی دارد غیر قابل تغییر که در برابرش رد بی ارزشی می نشیند بر تمام فرایند هایی که بر آدم ها می گذرد.
هر چند برای عده ای نازک و لطیف و برای دیگری درد آور و کشنده و عاری از عدالت.و این همان زمانی است که آدم به خودش بر می گردد که دلش یک چیز قوی تر می خواهد که بیاید خودش را به نمایش در آورد و آدمی بگوید: تو به نظر ارزش این را داری که درگیرت شویم!
و البته سایر مواردی که از بطن داستان می آید و کم هم نیست و دوستان هر کدام از جانبی به آن پرداخته اند. و اگر چیز هایی که نوشتم گاهی تناقضاتی دارد برای این است که ذهنم منظم و دسته بندی و قوام یافته نیست که البته ما بر آنیم تا همیشه همینطور بماند. بدون ساختاری محکم.

راستی چشم هایتان بانو! این روز ها بیشتر از قبل برق می زند. یک جور خاصی آرامید. و به گمانم تنها همان طبیعت می داند افکارتان این روز ها تا کجا ها رفته. گناه دارد بانو جان. ظرفیت این همه ذوق و خواستن را ندارد. و بعد که چیزی ندارد پیشکش کند، از اینکه شما تا همیشه چیزهایی را بی پاسخ و تنها برای خودتان نگه می دارید خجالت می کشد... و می خواهم بدانید که به هر شکل و صورتی و جدا از هر آنچه شده و می شود و در کمال سادگی و خیلی هم لطیف:

شما بسی دوست داشتنی هستید!

وجودتان برقرار
و روزهایتان آرام...


@شیدا محجوب توسط شیدا محجوب Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 14:46

راستی یک پوزش دیگر جاماند:

اگر می بینید که زیاد از واژه ی *چیز* استفاده می کنم. برای این است که واقعا و به طرز عجیبی، در ذهنم هیچ واژه ی دیگری غیر از *چیز* پیدا نمی کنم. لغت دیگری در بساط ندارم که انرژی آنچه می خواهم بگویم را منعکس کند، غیر از همان: چیز! :D

پس سپاس که همان چیز را می پذیرید هر چند که به گمانم خیلی هم واژه ی بی قید و آزاد و البته جامعی است!

سپاس.


@شیدا محجوب توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 02:24

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

ببخشید خانم محجوب. از نوشته ی شما نقل کردم. حواسم نبود، تیکِ پاسخ را بزنم.

بی احترامی قلمداد نشود.


:)


@شیدا محجوب توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 15:36

نمایش مشخصات ک جعفری
دیدگاهت را بارها خواندم، و هر بار بیش و بیش تر لذت بردم. و هربار خواستم چیزی بگویمت ، اما نمی دانستم در پاسخ این نگاه پخته چه بگویم و چه بنویسم ! لال می شدم، هربار بیش و بیش تر . اینکه بخواهم بع واژه های کلیشه ایی سپاسگزارم و ممنونم ، قناعتت دهم ، هم کم لطفیست و هم بی انصافی! و اگر بخواهم چیزی بر نوشتارت اضافه کنم ، رسوایی کوته بینی ام ، نهیبم می زند!
چه خوش بر من که نگاهت مهمان نوشته ام شد !
و خوشتر که این نوشته ، بانوان کم حرف اما فهیم را به نغمه آورد : تو، فرزانه ، شهره !
درود بر شمایان !

_ از عبور سریع از نیچه گفتی ! درست گفتی. که مقصود ازین نوشته هیچگاه ستیز یا آشتی با نیچه نبود. ولی ظاهرا چندان موفق نبودم .زیرا دوستان بیشتر از اندیشه داستان ، به اندیشه نیچه پرداخته اند. و این، بی شک از کاستی های من و این نوشته است.
از تصویر نیچه گفتی ! بین خودمان بماند ! این مرد با آن نگاه نافذ و وحشی و آن خشونت سبیل های پرپشت ، بشدت برایم جذاب است. مردی که تماشای شلاق خوردن اسبی را تاب نمی آورد ، چگونه تازیانه بر زن تواند زد ؟!
حس من اینست ؛ پشت آن نگاه خرد کننده ، آن غرور آهنین و آن جذبه سنگی دست نیافتنی ، قلبی بشدت رئوف و لطیف نفس می کشید . و نیچه این قلب رئوف را آگاهانه قربانیِ صلابت سنگین اندیشه اش می کند. قلبی که برای تولد ابرانسان ، تکه تکه شد. حال از حماقتش بود یا عشق ؟ بماند !
اگر در آن عکس کذایی و ژست نیچه دقت کنی این پارادوکس را حس می کنی! در عکس، نیچه سرش را رو به بالا و نگاهش را به آسمان دوخته ! انگار از قفایش و از تازیانه سالومه ، بی خبر است یا که برایش پشیزی نمی ارزد !

_ از افسون زن گفتی و بیش تر افسونم کردی ! این جمله را که دوستمانهمایون خان غیرمنطقی دانست ، تو دریافتی ش! به همایون نگفتم اما اینجا می گویم : احساس که منطق پذیر نیست ! تلنگری به یک حس مشترک، یک خاطره ملموس اما تاریخی ، دفن شده و فراموش شده اما زنده و داغ ، آنقدر که خیره اش می شوی یا بقول تو مثل حس لمس یک شی باستانی !

_ و بت چوبین ! این را هم درست دریافتی. بتی است چوبین ! چیزی بیشتر از یک بت چوبین نبود.
در مورد آمدنها و شدنها هم که جناب رنجبران مفصل و غنی و پربار گفته است . چیزی اضافه نمی کنم بر غنای گفتارش که گستاخی است!


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 15:40

نمایش مشخصات ک جعفری

و اما چشمهایم ؟! و آرامش چشمهایم و برقش ؟! :)

از کجا دانستی این را ؟!

تو از پشت این صفحه نقره ایی چه می بینی که این گفته ات را در چند روز اخیر به تکرار شنیده ام از کسانم :« خدا کند ، این آرامش چشمهایت ،آرامش قبل از طوفان نباشد ! » :D

و آرزویم برای تو ، شیدا جان :

پرواز !

@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 01:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










پوزش خانم محجوب، چشمم به نوشته‌تان افتاد، همین‌طوری خواستم حاشیه‌ای بر نوشته‌ی زیبایتان بنویسم. کلمات همیشه ابتر بوده‌اند برای‌ام. ولی به هرحال:
آدم‌ها از مرگ می‌هراسند! همه‌‌شان خواه ناخواه تحت‌تاثیر قدرت و دهشتِ مرگ‌اند. یعنی در واقع ترس از فنا و نابودی‌ است، زیرا انسان عمیقاً میل به جاودانگی دارد و از این‌که شبیه به همان پشگلی شود که شما فرموده‌اید که در نهایت همه به آنجا ختم می‌شوند! می‌ترسند. از اینرو برای فرار از این پستی( البته به زعم خودشان پستی) انسان‌ها شدیداً میل به معنا و مفهوم سازی دارند. یعنی مدام در حال یافتن معنا و همچنین تعریف معنا و مفهوم برای زندگی‌شان هستند و تاکید می‌کنم این به دلیل مرگ‌هراسی‌ست و فنا. می‌خواهند بگویند:« نه! قرار نیست تمام شود، ما جاودانیم»- جهان آخرت می‌سازند، زندگی‌یِ آن دنیا، بهشت و دوزخ، فلسفه می‌بافند، عرفان، شهود، معناهای آن‌چنانی، نویسندگان و کاتبان و فیلسوفان و شاعران می‌نویسند و فلان و بهمان والخ و بقول شما تکاپو...و هر کدام به زعمشان زندگی را تعریف، یا به نحو و طریقی بدان معنا می‌دهند! باز هم از هراس فنا و نابودی‌ست. در این مجال، نه رد می‌کنم و نه تایید و اصلاً کاری به این حرف‌ها ندارم که هیچ‌کس بعد از مرگ بازنگشته! تجاربی داریم این‌ها شخصی‌ست که البته آن هم مرگ نبوده، اما در کل نمی‌توانیم چیزی را رد یا تکذیب کنیم. اما نکاتی هست: عمیقاً معتقدم بسیاری چیزها را نمی‌شود، و نباید بیان کرد! یعنی کاره کلمات نیست. از خاموشی و سکوت برمی‌آید و فهمِ مصاحبان. بسیاری چیزها را نباید گفت: 1- به دردِ شنونده‌اش نمی‌خورد( چون نمی‌تواند در آن لحظه بفهمدش! شما نمی‌توانید انتگرال را برای بچه‌ی کلاس اول ابتدایی بگویی و انتظار داشته باشی درکش کند. بخواهد هم نمی‌تواند. همچنین بشر آنقدر محتوا و تفکر تولید کرده که تا هزارسال دیگر هم اگر چیزی نگوید کفایت می‌کند. آیا به درده بسیاری خورده است؟! نه..حتا ممکن است آن مطلب(پاسخش) را بشنود یا بخواند اما درکی برایش حاصل نشود ) 2- آشفتگی می‌آورد! چون در آن لحظه نمی‌تواند مطلب را بگیرد و از آن بدتر مسئله را چپکی متوجه می‌شود، و ممکن است محصولش بر کیفیت زندگی شنونده به مثابه قتلش باشد. پس می‌بایست سکوت کرد، خساست ورزید یا حتا گاهی اوقات آدرس اشتباه داد.

باقیش در پایین صفحه


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 01:21

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










تا همین‌جا شاهدِ یک طبقه‌بندی هستیم. حالا: انسان‌ها در طبقه‌ها و سطوحِ درکی‌یِ متفاوت، از کلمات مفاهیم و تصوراتِ متمایزی در ذهنشان تولید می‌شود. یعنی مدلول‌های متفاوت! مثلاً وقتی شما به یک نفر می‌گوید: «لذت!» او ممکن است ذهنش سمتی برود که به هیچ‌وجه مد نظر تو نبوده است. یعنی درکِ سنخ و جنسِ آن کلمه یا مفهوم در ذهنیت آدم‌ها فرق دارد. برخی «جانِ» کلمه را می‌فهمند و بسیاری نه! این موکداً از تجربه می‌آید و برگرفته از زندگی به سر رفته آدمی و البته تکاپوهای‌اش از جمله همین علم و دانش و فلان و بیسار و چیزهای دیگر که اینجا مطول می‌شود بگویم.
همه‌ی این ماجرای معناسازی‌های آدمی: فلسفه و عرفان و درام و تراژدی و مذهب ...کلاً همه محتواها به اینجا می‌خواهند برسند: «لذت!». یعنی شرحی‌ست بر لذایذه به سر رفته‌ی گوینده‌اش. هر کدام از لذایذی که جسته‌اند شرح می‌دهند! اینجا نقطه‌ای‌ست که مجدداً آدم‌ها از هم جدا می‌شوند، یعنی در نوع آن لذتی که آن‌ها برده‌اند یا می‌برند. لذتی که از کیفیت زندگی‌شان برمی‌خیزد. پس این لذایذ که برخاسته از کیفیت زندگی امروز ماست که همان فاصله‌ی میان تولد تا پشگل شدن است مهم می‌شود، یعنی «کیفیت لذت بردن!». پس کیفیت زندگی امروزمان در امر «لذت بردن» مهم می‌شود. من اینجا کاری به مرگ ندارم گوره بابا‌ی‌اش. به خاتمه کاری ندارم. درباره‌ی فرآیند زندگی می‌گویم.
به شدت معتقدم آدم‌ها جنسِ لذت را نمی‌شناسند. یعنی وقتی می‌گویی «لذت» ذهنیتی برای‌شان ایجاد می‌شود که آن نیست منظورم. فرآیند لذت بردن مداوم است و صعودی! (گاهاً نزولی که آن‌هم باز لذت دارد) بسیاری از لذایذ اگر تازه درست حادث شده باشد، خیلی سریع تمام می‌شوند! یعنی روزی فرا می‌رسد که اگر حرفه‌ای لذت برده باشی، دیگر چیزی برای لذت بردن به مفهوم عام باقی نمی‌ماند. اینجا فلسفه وآگاهی شروع به کار می‌کند. چرا که بسیاری در لذایذ ابتدایی باقی می‌مانند و تا لحظه‌ی مرگ همان‌جا می‌گذارنند. خوردن ، پوشیدن، مسکرات، مخدرات و دیگر نمی‌خواهم بیشتر بگویم چون برای بسیاری افسردگی می‌آورد، یک کلام هر آنچه در ذهنیت خیلی‌هاست از لذت، عمقش کم است...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 01:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










...ته‌اش خیلی زود درمی‌آید! آن‌ها که می مانند ابلهانی بیش نیستند چرا که جنسِ لذت و فرآیندش را نمی‌شناسند. آدم سراغ دارم هفتاد سال است از الکل لذت می‌برد، ای تُف بر آن ابتذالت. و جالب اینجاست لعنتی هنوز مست می‌شود!! باز هم نه رد می‌کنم و نه تکذیب؛ آدم‌ها در شیوه‌ی لذت بردنشان فرق دارند. پس فرآیند لذت بردن درست حسابی نیاز به آگاهی دارد. به یکی گفتم اگر همین امروز فکر می‌کنی، لذت بردنت مستلزمِ این است که کارت را رها کنی و بروی در بیابان زندگی کنی، آیا حاضری؟ فقط اینکه آیا مطمئن هستی این لذتت جنسش اورجینال است؟! اگر مطمئنی معطل نکن! می‌بینید: دیگر از اینجا به بعد فازِ آگاهی‌ست و سایر مولفه‌ها وارد کارزار می‌شود از قبیلِ دانستن...پس لذت در گروی کیفیت زندگی و فهم آن لذت است! فهم لذت نیاز به آگاهی دارد. با طبع برخی که دیگر تهِ لذت‌های عوامانه را لوله کرده‌اند، دیگر بهشان لذت‌های دَم دستی جواب نمی‌دهد( ناگفته نماند خیلی‌ها پیِ این لذت‌های دم دستی یا می‌میرند یا فاسد می‌شوند یا گا.و می‌شوند یا منهدم می‌شوند، می‌خواهم بگویم خ.ر می‌آیند و گا.و می‌روند و جنسِ لذت را نمی‌یابند). آنگاه تو از لذتی می‌گویی که توضیح‌اش حتا اگر به اندازه‌ی همه‌ی کتاب‌های عالم باشد، آن گروه ایستایی که گفتم نمی‌یابندش و نمی‌فهمندش، همانطور که هست و نمی‌یابندش).
پس لذت مداوم و ارتقای‌اش و یا حتا گاهاً تنزل دادنش که آن هم حظ وکیفِ به خصوصِ خودش را دارد، نیاز به تکاپو دارد. تکاپو هم قاعدتاً نیاز به دانستن دارد و دانستن به منبع آگاهی متصل است و....
از اینجا به بعد بسیاری از امور دیگر پیش می‌آید که هرکدام جذابیت‌های خودشان را دارد. از جمله مصاحبت و مجاورت! یعنی کیفیت و کمیت لذت بردن فرد در وجودِ او تاثیر می‌گذارد و برش عیان است.
ممکن است باز این سوأل پیش بیاید که آخرش قرار است پشگل شویم، پس دیگر چه فرقی دارد کیفیات؟! این دروغ ظریفی‌ست که آدمی به خودش می‌گوید. کیفیت وجود دارد، همانطور که مثلاً دختری که برای‌اش دوتا خواستگار می‌رود(کاری به نوع انتخابش ندارم که به شعور آن دختر مربوط است، اما قطعاً کیفیت آنها را بررسی می‌کند!).


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 01:31

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










پس کیفیت و کمیت در آدم‌ها وجود دارد. که این سلیقه باز به شعور و فهم و درک فردی که ارتباط مستقیم با شیوه‌ی لذت بردنش دارد نمایان می‌شود و بر زندگی‌اش تاثیر مستقیم می‌گذارد.
می‌گویم: آلوچه! گوجه سبز نمک زده! زرشک! ترشی...اگر به تصویرش بیندیشی بزاقِ زبان ترشح می‌کند، یعنی یک تصویر بر فیزیک تأثیر می‌گذارد. این شاید مثال مضحکی به نظر برسد، اما بسیاری از درونیات و مفاهیم و انتزاعات شیوه‌ی تاثیرگذاری‌شان بدین روال است. یعنی چیزی از درون فرد بر فیزیک و محیط اطرافش تاثیر می‌گذارد و الخ...اینجا باز مجاورت و مصاحبت با چه کسی‌ها(؟!) مهم می‌شود! اینجا نقطه‌ای‌ست که صاحب درونیات که من اصلاً به چه و چون و چگونه‌اش کاری ندارم، بر فضای اطرافش تاثیر می‌گذارد. اینجا درونیات فردی، انتزاعاتی که می‌داند، مفاهیمی که بر وجودش جا گرفته، نهادینه شده، بر فضای اطرافش تاثیر می‌گذارد. می‌خواهم بگویم بر جنس لذت بردن!! باز اینجا تکاپو معنا می‌یابد و الخ...یعنی چیزی هست که بر لذت موثر است.
حالا دیگر کاری به این ندارم که تو از طبقه‌ای لذت می‌گوید و آن یکی نمی‌یابدش، حتا اگر در به روی‌اش بگشایی. به اول بحث برمی‌گردیم: چنانچه از انتگرال بر بچه‌ی کلاس اول ابتدایی بگویی، فایده‌ای ندارد چون نمی‌یابدش. استثنائاً اینجا کوتاه می‌آیم، باز هم مصاحبت مطلوب بی‌تاثیر نیست. تاثیر جان بر آن دیگری... تجربه‌هایی هست که توضیح‌اش مفاهیم دیگر می‌طلبد که در این مجال نمی‌گنجد...
ناگفته نماند! شیوه‌ی لذت بردن بسیار مهم است، در دنیای دوقطبی( مثبت منفی) عوامانه، لذایذ همیشه با آسیب‌ها همراه هستند. اینجا شیوه‌ی زندگی و چگونه زیستن و چگونگیِ درک لذایذ مهم می‌شود که باز توضیحات دیگر دارد...می‌خواهم بگویم گذشته‌ در زندگی امروزمان بسیار تاثیر دارد...اینکه می‌گویند در لحظه باش و فلان و بهمان و گذشته را رها کن، چرندی بیش نیست. امروز ما بی‌تاثیر از دیروز نیست به خصوص در آسیب‌هایی که بهمان وارد شده...پس می‌بایست مراقب هم باشیم.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 01:34

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










اینک درباره‌ی پشگل! و مرگ و خاتمه‌ی ماجرا.
حتماً خودتان می‌توانید حدس بزنید. دیگر اینجا بحث فنا و نابودی و پشگل شدن مطرح نیست. ما از زندگی گفتیم و اینجاست که روی جذابِ مرگ رخ می‌نماید و هیجانات به شدتِ جذابش به شکل انتظاری لحظه‌به‌لحظه. عاشقانه. یعنی به واقع وقتی فرآیند لذت را در زندگی طی کرده باشی، زیباترین جلوه‌ی زندگی!(اصلاً اگر مرگ نباشد زندگی چه مزخرفی‌ست) آن نقطه‌ای که تمام این ماجراها در اوجِ لذت خاتمه می‌یابد جلوه‌گر می‌شود و آن مرگ است. باهاش حرف می زنند، عاشقش می‌شوند، براش زیر و رو می‌کشند، می‌رقصند برایش...می‌خواهم بگویم منتظرش هستی. تا که بیاید...آن اوجِ مکاشفه. یعنی آن لحظه‌ نیز جزوی از زندگی‌ست و لذت بری! توجه فرمودید: یک فرآیند است و همش دَم دستمان. حالا وارد این ماجرا نمی‌شوم که اگر درست تکاپو کرده باشی...در واقع دوسر بُرد محسوب می‌شوی...یعنی اگر آنور هم خبری باشد، قطعاً آن‌که لذت آگاهانه برده با یک قُزمیت متفاوت است و بسیاری در این باره‌ها نوشته‌اند که آنش دیگر به من ربطی ندارد...انتخابش به سلیقه‌ی خودتان.

برخی‌ها هم می‌گویند ما نمی‌خواهیم لذت ببریم! و هزارجور دلیل و برهان و فلان و بهمان. چون قرار است پشگل شویم. خب! قطعاً چرند می‌بافند، مگر می‌شود آدمی از لذتِ امروز در زندگی‌اش بیزار باشد؟ دروغ بزرگی‌ست. مگر اینکه روانی باشد یا دچار نارسایی‌های دیگر. این‌ها استثنا هستند و آنش به من ربطی ندارد، یا باید درستش کنند یا باید بهشان گفت: فدای سرم! :D

پوزش از خانم محجوب که نوشته‌ی بسیار زیبای‌شان به حسِ نوشتنم آورد. و عذر که ذیلِ نوشتارشان نوشتم. همچنین خوانش‌شان از عکس نیچه، برایم بسیار جالب بود.
پوزش از خانم جعفری که صفحه‌شان را شلوغ نمودم.
خوانشی بود به شدت سریع و نگاهی صرفاً از وجه لذت! ما انسان‌ها خیلی چیزها را نمی‌دانیم. در وجوه زندگی خیلی‌ چیزها می‌توان گفت، از ابعاد دیگری دیده‌اند و گفته‌اند..باری..گفته‌اند...بسیار گفته‌اند...


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 16:12

نمایش مشخصات ک جعفری
فکر کنم این سخن از شیخ سنایی باشد : « نیست در سخن معنی و در معنی سخن »
معنا، آنقدر فراخ و گسترده است که وقتی در قالب تنگ سخن بیاید ، نا خواسته خیانتی می شود بر معنا و ظلمی بر مخاطب. شاید از همین روست که بزرگان برای بازگویی حقایق به تمثیل و استعاره متوسل می شوند تا هم بار امانت صحیح به منزل برسانند و هم آزادی بیاورند برای هر مخاطب در فهم و برداشت ، به نسبت قوه ادارک:

معنا را همچون اقیانوسی می بینم و ما آدمیان زورق سوارانش و مشغول به صید ماکیانِ معنایی ! ابعاد هر زورق ، شاخصی ست بر میزان صید. و خوشا به حال آنکه مشرف و آگاهست بر ابعاد زورقش.

گروهی به سرشاری ِ زورق از صید معنا قناعت می کنند ، و بر ساحل لنگر میاندازند و به لذت می رسند.

گروهی دیگر قناعت نمی کنند به ابعاد زورق شان و لذائذ ساحلی . بلکه لذتشان همین کشف و واکاوی رنگین ماهیان معنایی ست ، و آنقدر انبارِش می کنند زورق را از معنا که عاقبت خود را بهمراه زورق در ژرفنای اقیانوس غرقه می کنند.
و گروهی دیگر که هم آگاهند بر ظرفیت محدود زورق خویش و هم بر لذائذ ساحل نشینی ، لذا قناعت نمی کنند . سرشار که می شوند ، خود را به اقیانوس می سپارند ، باشد که لذتی بیکران نصیب ببرند.

ولی ،، ولی،، بدا و دردا به حال کسی که آگاه نیست به زورقش . که هرچه ماهی می کِشد از اقیانوس ، بازهم زورق را تهی می بیند. گویی زورق مغاکی دارد ژرف و بی انتها یا که ابعادش تابه مرزهای بیکرانگی نزدیک است. که سیراب نمی شود، سرشار نمی شود، انباشت نمی شود. و این ، آنقدر عاشق زورق خویش است که تاب ندارد به ابتذال ساحل رهایش کند و آنقدر خودخواهانه خواستار زورق نشینی ست که حاضر نیست تا به ابد بر بیکرانگی اقیانوس ، بتازد ؛ لیک حالش و حاصلش می شود : سرگردانی و نه لذت !

آیا شده ، زیر سایه سار شاخه های پرپشت و گره خورده درختان ، دل به سکوت جنگل بسپاری تا صدای بال زدنهای پروانه و نوای آسمانی بلبلی ، با نوازش تلالو تنبل پرتو خورشید و زلالیت هوای بهاری را جرعه به جرعه در ذره ذره هستی ات نفوذ دهی ،،، اما در همین لحظه ، همین آن که روحت خیز بر می دارد تا حل شود در بی کرانگیِ لذت ِ جنگلی شدن ، چیزی مثل پتک ، مثل شوک ، مهیب و رعد اسا ، بالهای روحت را می سوزاند. که آن ، سایه است. سایه ایی که هماره با توست.


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 16:25

نمایش مشخصات ک جعفری
سایه ایی که از تو توضیح می خواهد ، برای هر قدمت، هر نفست ، هر لقمه ایی که به دهان می بری، هر جرعه ایی که می نوشی ، می نشیند بر گلوگاه هستی ات و برای کوچکترین لذائذ بازخواستت می کند ! این سایه ، مغاک وجود است. مغاک زورق . که هر چه به خوردش می دهی ، باز می خواهد . بیش و بیش تر می خواهد. سیر نمی شود هرگز. دست بر نمی دارد. خواب ندارد. هماره و هماره هوشیار و بیدار است. و لحظه به لحظه زندگیت را به شماره ، می داند .

و این حال دختری است که میان سیل خواستگارانش ، هیچ یک اقناعش نمی کند. آنقدر که به جایی می رسد که دیگر خواستگاری نمی ماند برایش تا انتخاب کند.

و اینست حال من . آنقدر عاشق و خواهان زندگیم که حیفم می آید که در قاب خرده معناها ، قابش بگیرم.
مسئله من ، زندگی است، آنقدر که از دل و جان ، خواهان مرگ می شوم .
بگذارید تا از شما سخنی را وام بگیرم برای ادای حق گفته ام :
« برایت پیش آمده با همه ی سلول‌های احساست محبوبی را بخواهی و با تمام توان از او بگریزی؟ منتظر بشماری ثانیه‌های هرشب را که مبادا بیاید! غرق تمنای گفتگوی تنت با تنش باشی ولی سکوت کنی. خودت مانع باشی برای وصال از هراس آوار گذشته‌ات که فرو می‌ریزد در لحظه های امروزت. این حدیث مکرر هرشب من است. »



کوتاه می کنم سخنم را که صفحه و چشمان خیره این صفحه ، حرمت دارد و نشاید که بیش ازین عریان کنم آشفتگی و نابسامانی های روحی خود را .



@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 16:32

نمایش مشخصات ک جعفری

بسیار سپاس آقای رنجبران برای نوشتار پرمغز تان .

این صفحه و متعلقاتش پیشکش شما و دوستان ، تا با نوشتارهایتان حظ ببرم .

و ضمنا یک پوزش ویژه برای آرزویی که در کامنت پیشینم برایتان نگاشتم. خشم است دیگر. گاهی افسار می رباید از منطق و حس آدمی.
شما که بزرگید به غایت . پس بر ماببخشایید.
آرزوی من برای شما ، همان آرزوهای شماست. نه بیش تر و نه کم تر. لیک سیلی اش را بگذارید برای من و نه بر من !

و باز هم : پوزش

و باز هم : سپاس برای حضور دوباره تان.

@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 20:44

درود ها بر شما جناب رنجبران.

سلامت باشید.
سپاس گزارم بابت آنچه نگاشتید و بسیار هم عالی...

فقط چیزی که بگویم این است که پشکل شدن صرف:D مقصودم نبود. بیشتر منظورم با توجه به همان اصطلاحی که کاف بانو در داستانشان استفاده کردند صرفا تداعی کسی بود که بوی پشکل بدهد . می خواستم بگویم در نهایت یک آگاهی برای هرکسی رقم می خورد . چه بوی پشگل بدهد چه از تبار نیچه و نیچه خوانان باشد. حال این آگاهی می تواند این باشد: که هیچ آگاهی نیست!
و خب چیزی که در نهایت عرضه خواهد شد بر آدم هایی با تبار ها و ذهنیات گوناگون یکسان خواهد بود.

دیگر بگویم که تمام آنچه که گفتید قابل تامل بود و این مسیری که بر آدم ها می گذرد چه بخواهند و چه نخواهند می گذرد و البته که هیچ کس منکر لحظات نابی که بر آدم های غنی می رود نخواهد بود.

سپاس مجدد از کاف بانوی عزیز که امکان خواندن و دیدن این دیدگاه ها را فراهم می کند.

لذت می برم از وجود امثال شما و کاف بانو و دیگر دوستان.

@};-


@شیدا محجوب توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 14:03

نمایش مشخصات ک جعفری

@};-


نام: سارینامعالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 21:11

نمایش مشخصات سارینامعالی چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد
خدا میرفت یک مادر پرستار زمین میشد...

سلام کاف بانوی عزیزم...

خودتون میدونید که زودتر از اینها خوندم داستان زیباتون رو،اما حقیقتا اعتراف کنم که در این مورد جز همدردی های تعصبانه و گزارش حال خرابی هایی که میدونید از یاد آوری این حرفها نصیبم میشود ،چیزی برای گفتن ندارم...

زنها برای زنها دشمن سر سختی هستند،اما درست گفتید،مردها برای مردها چقدر یاور!
باید از خودمون شروع کنیم...ما زنها به یک تلنگر تاریخی نیاز داریم...تلنگر بزرگ...خیلی بزرگ..

زیبا بود بانو جان....خیلی زیبا

پوزش که اینهمه دیر اومدم...


@سارینامعالی توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 14:11

نمایش مشخصات ک جعفری

گم شده ام !

انگار سالهاست که گم شده ام !
راهی نیست . هوایی نیست . رمقی نیست . صدایی نیست . چشمی نیست. نوری نیست...
تو مرا می بینی ؟
ببین به کجا رسیده ام ؟
جایی که ، دکارت وار می گویم : « من تایپ می کنم ، پس هستم »
تماشا کن ؛ نهایت قهقهرا یم را ! اوج بلندای بودنم را !
چیزی می بینی ؟ چیزی هست سارینا ؟
تو به من بگو . تو . به من بگو : من اینجا چه می کنم ؟!

سارینا ،گم شده ام !
گم و گنگ و کور !
تو بر گم شدگی ام ببخش. ببخش که انقدر گمم که اینقدر دیر آمده ام برا ی پاسخ تو !



@};-



نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 24 ارديبهشت 1396 - 00:24

سلام

بانوی ادیب

فلسفی وزیبا

تا وقتی نگاه مابه زن یامرد -نگاه جنسیتی باشد-

نه نگاه به عنوان -انسان- این مشکلات هست

چشم ها را باید شست

طور دیگر باید دید

از داستان فلسفی شما لذت بردم@};- @};- :x


@رضا فرازمند توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 14:16

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شما جناب فرازمند !

بسیار پوزش برای پاسخ دیرهنگامم.
و بسیار سپاس برای همراهی تان .

و اما چشمها.......

@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 19:37

نمایش مشخصات سیروس جاهد با درود خانم ک جعفری عزیز
داستان شما را خواندم. گذشته از محتوا و ساختار، وقوع ماجرا در منطقه ای بود ( مازندران. بابل) که من در آن سامان به دنیا آمده ام و متاسفانه نویسندگان ما خیلی کم سوژه هایشان را از این منطقه انتخاب کرده اند، یکی از دلائلش شاید این باشد که بیشتر نویسنده های ما یا تهرانی هستند و یا جنوبی و مازنی ها بیشتر از اینکه به سیاست و ورزش پرداحته اند به نویسندگی از نوع ادبیات داستانی کمتر بها داده اند گر چه ما نیما بزرگ را بر تارک شعر نو داریم و به او می بالیم اما پس از او نه در شعر و نه در داستان، شاعر و نویسنده ای همطراز یا حتی نزدیک به او نداشته ایم. امید که با وجود دوستان خلاقی چون شما این کاستی پایان پذیرد و ما شاهد بالندگی ادبیات در سرزمین سبز باشیم...
داستان شما این حسن را داشت که دوستان گرامی سایت را به چالش بکشاند تا به نقد اندیشه ای که در بطن درون مایه داستان است بپردازند و چه بحث های خوبی درگرفت از سوی دوستان زن و مرد همراه با پاسخ های تامل برانگیز شما که واقعا جای تقدیر و سپاس دارد. بنابر این من دیگر به محتوا نمی پردازم و خیلی کوتاه به ساختار می پردازم که ظاهرا هیچیک از دوستان به آن توجهی نداشته اند و یا بوده و من دقت نکرده ام.
این اولین داستانی است که از شما می خوانم و باید بگویم از خواندن آن لذت برده ام بیشتر بخاطر نثر و محتوای آن. اما باید بگویم که این نوشته با اینکه زیباست اما داستان نیست ( با معیارهایی که داستان دارد)بلکه خطابه ای است آتشین با لحنی شاعرانه و با مضمونی فلسفی اجتماعی تاریخی در باب حقوق پایمال شده زن ایرانی و در اینجا زنی روستایی که سراسر نوشته را به جز مقاطعی کوتاه در بر گرفته است. شما زبان شاعرانه ای را برای این داستان به کار گرفته اید که گر چه زیباست اما می توانست هم شاعرانه نباشد و به شکلی ساده نوشته شود چون در هر دو حالت به کلیت داستان لطمه ای وارد نمی کرد. اصولا زبان شاعرانه جایگاه و شرایط خاص خود را می طلبد و فی نفسه ایرادی محسوب نمی شود و نویسندگان زیادی از آن استفاده می کنند اما مشکل اینجاست که این زبان شاعرانه کمکی به نوشته شما نمی کند تا مفهوم داستان به خود بگیرد. گذشته از آن نثر شما نیز در پاره ای از پاراگراف ها به لحاظ دستوری دچار مشکل می شود که نیاز به ویرایش دوباره دارد.


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 20:00

نمایش مشخصات سیروس جاهد اما یک داستان کوتاه اگر چه با سبک ها و شیوه های متفاوتی نوشته می شود و با توجه به خلاقیت نویسنده شکل های گوناگونی به خود می گیرد و گاه تمامی متد ها و ساختارهای کلاسیک را در هم می شکند اما به صورتی اصولی داستان کوتاه معمولا با پیرنگی قوی شروع می شود که در داستان بت چوبین این پیرنگ یا وجود ندارد و یا آنقدر کمرنگ است که به سختی دیده می شود و این بزرگترین مشکل نوشته شما است. هر پیرنگ بستگی به نوع فرم داستان( کلاسیک ، مدرن و پست مدرن) بگونه ای درخور به گره گشایی می رسد و یا با پایانی باز خاتمه می یابد.
داستان کوتاه خوب در اوج بزنگاه شروع می شود و با سود بردن از حس تعلیقی مناسب و بدون حاشیه پردازی و مقدمه چینی به سرعت و چون تیری که از کمان رها شده به قلب ماجرا می زند و خواننده را مجذوب خود می سازد. داستان کوتاه واقعی با تمرکز بر روی شخصیت اصلی ماجرا که اغلب به یک پرسوناژ محدود می شود قدرت و توانایی قلم نویسنده را به رخ می کشد و تا آنجا که مقدور است به این سخن استاد نازنین و بی بدیل داستان کوتاه آنتوان پائولوویچ چخوف وفادار می ماند که هیچ شیی یا سخن اضافه ای نباید در داستان باشد مگر که به پیشبرد داستان کمک شایانی کند: اگر تفنگی در صحنه ای از داستان بر دیوار آویخته است آن تفنگ حتما باید در صحنه بعد شلیک کند.
با درود دوباره به شما.


@سیروس جاهد توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 14:30

نمایش مشخصات ک جعفری

درود ویژه ام را پذیرا باشید ؛ عالیجناب سیروس جاهد !

بسیار خرسندم از آشنایی با شما !
و بسیار خوشحال و شادمان از خوانش نقد سودمندتان !

با شما موافقم .

در همه چیز .

بدون چون و چرا .

بدون پرچانگی و یا چانه زنی :

از نبود نویسنده های بومی مازنی گرفته تا اشکالات ساختاری این نوشته ام .

تماما و تمام قد ، نقد شما را با احترام می پذیرم.

امید که پس از این همواره شما را درکنار خود و قلمم داشته باشم. که البته باید گوشزدتان کنم که بسیار لجوج و خودخواه هم هستم برای ماندنتان !:D
باید از شما واز امثال شما بیاموزم تا بتوانم داستان بلندم را که اتفاقا بومی و کاملا مازنی هم هست به اتمام برسانم !

لطف تان و سایه تان همواره بر من و قلمم مستدام باشد !

و راستی یک پوزش ویژه مرا نیز پذیرا باشید لطفا ، بخاطر پاسخ دیرهنگامم.

خدایان شما را ، حامی باشند.



@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 00:33

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوست گرامی خانم جعفری عزیز
سپاس از پاسخ پر مهرتان. بدون اینکه قصد فروتنی ریاکارانه داشته باشم باید بگویم کار خاصی نکرده ام و آنچه که نوشته شما درخور آن بود در آن نقد کوتاه نوشتم خوشحالی ام از آن رو است که شما نقد مرا با صبوری و متانت پذیرفته اید بدون اینکه واکنش تندی نشان دهید در حالی که من بر خلاف دوستان دیگر نوشته شما را حتی در حد داستان ندانسته ام و این همان چیزی است که احترام مضاعف مرا به شما بر می انگیزد آن هم در حامعه ای که روشنفکرانش تاب تحمل کوچکترین انتقاد را ندارند چه برسد به عوام. از یاد نبریم انتقاد فرج سرکوهی را بر کتاب رازهای سرزمین من براهنی در مجله آدینه و جوابیه سراسر فحش و ناسزا اکبر رادی به سرکوهی که چرا از رمان براهنی انتقاد کرده ای !!!!!!! که معلوم نیست اگر سرکوهی از خود رادی انتقاد می کرد چه بلایی بر سر آن بینوا می آمد!!!!! از این نوع برخوردها در تاریخ معاصر ایران بسیار داریم که کافی است شما شماره های مجله فردوسی و نگین و سپید وسیاه سالهای پنجاه تا پنجاه و پنج را ورق بزنید تا ببینید که داعیه داران فرهنگ روشنفکری چگونه با یکدیگر برخورد می کرده اند.... و البته این برخوردها همچنان ادامه دارد و حتی بیشتر از قبل و نقدها آغشته شده است به دوستی ها ، تان قرض دادن ها و در حلقه مرید و مرادی بودن ها و اضافه کنید شرکت مستمر چند ساله در کارگاه های پرورش نویسنده و شاعر که اساتید گرانقدر لطف کرده اند و دایر کرده اند تا از این راه به جامعه ادبی و هنری خدمت رسانی کنتد به شرطی که هزینه کلاسها در موعد مقرر و یا در ایتدای هر دوره بی کم و کاست پرداخت شود... و شما در نظر بگیرید نویسنده هایی را که از این کلاس ها خارج می شوند تا اثر ادبی ماندگار خلق کنتد آن هم با احرای تمام و کمال تئوری های اساتید محترم.........


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 خرداد 1396 - 01:10

نمایش مشخصات سیروس جاهد من مدتها در مجله ها و روزنامه ها نقد می نوشتم از تقد فیلم تا نقد رمان و تجسمی، اما مدتهاست که کنار کشیده ام و بیشتر وقتم را به نقاشی و تدریس آن و نیز داستان نویسی و شعر اختصاص داده ام چرا که خلوت گزینی را به شرکت در مجامع کسانی که تیشه بر ریشه هنر و ادبیات واقعی می زنند ترجیح می دهم. متاسفانه در غیاب منتقدان خوبی که در گذشته داشتیم که اکنون یا پیر شده اند و حوصله نوشتن ندارند و یا از تنگ نظری ها و ... کنج عزلت گزیده اند و یا هجر وطن اختیار کرده اند ، افرادی خود را سکاندار ادبیات و هنر جا زده اند که از این هر دو چیز ارزشمتدی در چنته ندارند و اینگونه است که ادبیات ما هر روز با چاپ انبوه آثار خلق شده مواجهه می شود که متاسفانه از میان اینهمه چیز دندان گیری عایدمان نمی شود ....
خیلی دلم می خواهد که فرصت آن را داشتم تا می توانستم تک تک داستان های دوستان عزیزم در سایت داستانک را بخوانم و نقدی بر آنها بنویسم، کاش می توانستم اما با این فرصت های گاه به گاه چنین کاری غیر ممکن است به ناجار تنها سعی خواهم کرد از میان داستانها آنهایی را بخوانم و کوتاه در موردشان بنویسم که به لحاظ ارزش ادبی در سطح بالاتری قرار دارند گر چه هر نوشته ای از دوستان و سروران گرامی اگر با عرقریزان روح و رعایت نسبی عناصر داستانی نوشته شده باشد واجد ارزش خواهد بود و نظر من تنها به عنوان نظر یک فرد است و کاملا در معرض رد و قبول است...
اما من از شما و قلم شما انتطار خلق آثار عمیق تر و تاثیرگذار تر را دارم چرا که خلاقانه می نویسید و از اینکه در حال نوشتن داستان بلندی که ماحرای آن در مازندران می گذرد ، هستید بسیار خوشحالم با این امید که با خلق آثار ارزشمند بار دیگر همچون وادی شعر،در نویسندگی هم استان سبز ما شاهد ظهور نخبگان ادبیات باشد.من حتما داستان های شما را تا آنجا که مقدور باشد و فرصت اجازه دهد خواهم خواند ... باز هم از متانت و صبوری شما بابت نقد داستان تان تشکر می کنم.


@سیروس جاهد توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1396 - 13:31

نمایش مشخصات ک جعفری
عالیجناب جاهد عزیز !

بی نهایت سپاس برای حضور دوباره تان !

متاسفانه یکی از گرفتاری های فرهنگی ما ایرانیان ، تظاهر و دورویی و ریاکاریست ! و از پیامدهای این گرفتاری ، باندبازی و بده و بستان های مزورانه است که فقط در جهت منافع فردی ست.
و این گرفتاری فقط منوط به هنر نیست ! نگاهی اجمالی که بیندازید به ورزش، به صنعت ، اقتصاد ، بازرگانی و حتی در روابط دوستانه و شخصی مان ، بوی تعفن تظاهر را حس خواهید کرد.

که البته این گرفتاری همانطوریکه شما بدرستی اشاره کردید ، فقط مخصوص عصر حاضر نیست!
به خاطر دارم کتابی خوانده ام از سفیر کبیر فرانسه " گوبینو" بنام سه سال در دربار ایران که در عصر ناصرالدین شاه نگاشته شده است. نویسنده در این کتاب ، بدون پیش داوری و از موقعیت یک ناظر خارجی ، آداب و رسوم و فرهنگ و اخلاق ایرانیان را بسیار با ریزبینی و موشکافانه تقریر کرده است ، بنحویکه این کتاب آیینه تمام قد خوی ایرانی ست.
و بسیار جای افسوس دارد بر من و بر تمام ایرانیان که با مطالعه این کتاب متوجه این واقعیت تلخ می شویم که هنوز بعد از چندصد سال ، تغییری در فرهنگ بیمارِ ایرانی ، صورت نگرفته است.
از جمله ؛ یکی از نکاتی که جناب گوبینو به آن اشاره داشته ؛ همین عدم وجود نقد و عدم وجود روحیه نقدپذیری در مردم ایران است. گوبینو از اینکهدر ایران ،کتابی پس از چاپ ، نقد نمی شود دچار بهت و شگفت زدگی می شود. وی ، دلیل عدم روحیه نقدپذیری را ، وجود خصائل تظاهر و چاپلوسی میداند که البته بنظر من این دو خصلت جدا از حفظ منافع شخصی نیستند !

جناب جاهد عزیز ، بسیار خوشحالم از آشنایی با شما . و امیدوارم پس از این از حضورتان و تجربه تان بیشتر و بیشتر بهره مند شوم و شویم !

@};-


نام: مازیارملکوتی نیا کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1396 - 16:16

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا سلام فقط میتونم بگم عالی بود ،ببخشید علم من همین قدره


@مازیارملکوتی نیا توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 9 خرداد 1396 - 14:45

نمایش مشخصات ک جعفری
علم من هم در این گفته سقراط خلاصه می شود :

« تنها این را می دانم که هیچ نمی دانم ! »


درود بر شما
و سپاس از شما .

@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1396 - 00:16

نمایش مشخصات سیروس جاهد سلام دوست فرهیخته خانم جعفری عزیز
آفرین به شما که به چه کتاب خوب و لرزشمتدی اشاره کردید ،کتابی که کمتر از آن اسم برده می شود حتی در میان روشنفکران چرا که گوبینو در سفرنامه اش روی یک خصلت فراگیر در میان مردم ایران انگشت می نهد تظاهر و چاپلوسی و ریاکاری. خصلتی بسیار خطرناک که گریبانگیر جامعه ایران است و اینطور که معلوم است هیچگاه دست از گریبان ما بر نخواهد داشت چون امروز هم این اپیدمی فراگیر با همان قدرت و شاید هم با شدتی بیشتر در میان مردم ما از توده عوام گرفته تا روشنفکر جماعت ادامه دارد. سه سال در ایران گوبینو را دهه هفتاد خواندم و بی نهایت از آن لذت بردم چون آینه تمام نمای خودم به عنوان یک ایرانی متظاهر و چاپلوس بود و هر از گاهی که این چاپلوسی شدت می گیرد برای کاهش آن سری به این کتاب می زنم و دوباره می خوانمش و به روان پاک این مرد بزرگ درود می فرستم.
کاش همه ایرانیان این امکان را داشتند که کتاب گوبینو را بخوانند البته بدون تعصب کور و تفکری دگم تا دریابند که گوبینو یک دوست واقعی بود که بدون حب و بغض، شنیع ترین اخلاق ما را بی پرده به ما نمایاند همان اخلاقی که سالیان دراز تیشه به ریشه ما زد و از گردونه ترقی و پیشرفت بیرونمان انداخت ، همان خصلتی که نخبگان بررگ و دلسوز ما چون امیر کبیر و قائم مقام را که آغازگر رنسانس ایرانی بودند از ما ستاند و بدینسان واپس گرایی رو به زوال را دوباره به ما ارزانی داشت درست در زمانی که میجی امپراطور ژاپن بر اریکه قدرت تکیه زد و جامعه عقب مانده و ارتجاعی ژاپن را تحولی چشمگیر بخشید آنچنانکه این کشور در جنگ اول و دوم جهانی برای جهان غرب قدرتی شگفت انگیز محسوب شده بود در حالی که کشور ما ... اما چه فایده از خواندن این کتاب وقتی که ما غرق در غروری کاذب ،خود را برترین ملت به لحاط تمدن و فرهنگ می دانیم : هنر نزد ایرانیان است و بس... و تاب تحمل هیچگونه انتقادی را نداریم بویژه آنکه آن انتقاد از سوی یک زندیق فرنگی باشد ...
در این سایت من تا حالا دو هم ولایتی پیدا کرده ام شما گرامی بانو و دوست دیگرمان جناب به آیین عزیز. و این مایه مباهات است که هر دو دوست من از نویسندگان خوب سایت محسوب می شوند...


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 خرداد 1396 - 00:20

نمایش مشخصات سیروس جاهد خوب خانم جعفری عزیز بی صبرانه منتظرم تا وقتی رمان شما تمام شد آن را برایم ایمیل کنید حتی اگر شده بخشی از آن را.
تا درودی دیگر بدرود


@سیروس جاهد توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 9 خرداد 1396 - 14:53

نمایش مشخصات ک جعفری
درود ها بر شما ، عالیجناب جاهد عزیز

خوشحالم که با شما به گفتگو می نشینم . مایه افتخار و مسرت . بسیار سپاس.

این سایت محفل گرمی است و دوستان باارزش و باسواد و توانمندی را میتوان یافت !
جناب به آیین که ارادت ویزه ایی دارم خدمتشان.

و شما هم که به تازگی مفتخر هستم به آشنایی با شما .

در مورد رمان هم !:D حتما ! چرا که نه؟!:D
یقین بدارید که حتما مزاحمتان خواهم شد. پس از همین حالا وقتتان را تنظیم کنید برای مزاحمت های گاه و بیگاه من !:D

@};-


نام: سیروس جاهد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 خرداد 1396 - 22:56

نمایش مشخصات سیروس جاهد درود و سپاس خانم جعفری عزیز. از لطف شما ممنوتم که به من اعتماد دارید و رمان تان را برایم می فرستید. بسیار خوشحال می شوم که نتیجه زحمت و عرقریزان روح شما حاصلی عالی داشته باشد که یقینا همینطور خواهد بود.
با ارادت خاص


@سیروس جاهد توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 17 خرداد 1396 - 12:03

نمایش مشخصات ک جعفری
:D

اختیار دارید عالی جناب !
این من هستم که باید سپاسگزارتان باشم برای وقت ارزشمندتان که قرارست قربانی نوشته های کج و معوج من بشود!
من باید از شما ممنون باشم ! نه یکبار ، نه ده بار ! بلکه روزی هزاربار !!

ارادتمندیم جناب جاهد
و
درودها بر شما و روان شما .:)



@};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 14 خرداد 1396 - 01:05

درود بانوی عزیز
داستان را خواندم و لذت بردم
گفتنی ها گفته شد
با سکوت این شب همراه می شوم و به داستانتان می اندیشم
موفق باشید
@};-


@متین یحیی زاده توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 17 خرداد 1396 - 12:08

نمایش مشخصات ک جعفری
خیر !

نمی شود !
نمی گذارم !
نباید داستانم را همینطور بی نصیب ولش کنی به امان خدا !

چرا سهم من از تو همیشه سکوت باید باشد ؟!

امیدوارم ، با نوشته بعدی بتوانم به سخنت آورم !:D


درود بر تو ، مریم بانو جان !
سپاسگزارم که مرا همراهی می کنی !

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.