ردپا

_ اولی را ، جلوی در ورودی خانه ام دیدم. به فاصله کمی از اولی، دومی وبعد سومی وهمین طور تا چشم کار می کرد، تا ته کوچه ، پشت هم ، قطار شده بودند، فرورفتگیهایی به شکل عدد پنج و با دو شاخک برگ مانند ، در دو طرفش. بیشتر شبیه به ردپا بود. ردی عجیب که نظیرش را ندیده بودم . نه شبیه ردپای انسان بود و نه هیچ جانور دیگری . فرورفتگیهایی بزرگ وعمیق که بی هیچ نظم خاصی ، گاه مستقیم و گاه زیکزاک وگاهی هم منحنی وار، به دنبال هم، ادامه داشتند. ولی اندازه همه شان یکی بود که نشان می داد متعلق به یک موجود است، موجودی شاید ناشناس.
بعید بنظر نمی آمد که موجودی فرا زمینی باشد. درمورد زندگی در کرات دیگر مقالات بسیاری خوانده بودم، از کجا معلوم یکی از آنها، گذارش به اینجا نخورده باشد؟
شاید یکی از آنها در کوچه ما ودر مقابل خانه من ، فرود آمده وبعد هم از اینجا رفته است! در هر صورت، هر چه که بود، اولین قدمش را از در خانه من برداشته بود، اما آخرین قدمش کجا می توانست باشد؟ مطمئنا آخرین ردپا می توانست مرا به آن موجود برساند . موجودی که پاسخ پرسشهای من بود. پس باید، قبل از هرچیزی ، ردپاها را دنبال می کردم ...
براه افتادم و همانطوریکه ، یک به یک ردپاها را جستجو می کردم، احتمالات زیادی را در ذهنم سبک وسنگین می کردم وبا خود می گفتم :
« ... همان موجودی که قدم اول را برداشته، قدم دوم و سوم وآخر را هم برداشته است. هر ردپایی از یکطرف می تواندعلت ردپای قبلی واز طرف دیگر، معلول ردپای بعدی باشد.بنابراین ردپای آخر، علت رد قبلی ومعلول ردپاییست که برداشته نشده است. همچنین ردپای نخست، معلول ردپای دوم است وعلت ردپای پیشینی که عملا وجود ندارد. پس بعبارتی ، ردپای آخر ، فقط می تواند علت باشد بدون اینکه خودش معلول شود. وردپای نخست فقط می تواند معلول باشد بدون اینکه خودش علت ، بشود. پس اگر همه ردهای میانی را حذف کنم ، تنها رد ابتدا وانتها باقی می ماند، ابتدایی با معلول وانتهایی بی معلول!
گویی همه ردپاها برای رد آخر برداشته شده است، ردی بی معلول که علت همه ردپاهای پیشین است. ردی که در آنجا، صاحب ردپا قرار دارد. از طرفی هم، می توان گفت بخاطر قدمی که برداشته نشد و ردی که ساخته نشد، وبخاطر معلولی که وجود ندارد میتوان نتیجه گرفت که ردپاها بی صاحبند ! اما آیا این گمان درست است؟ شاید نه!...
... اصلا، اگر ردپاها مرا به ناکجاآباد برسانند، چه کنم؟خوب در آن صورت ، راه رفته را برمی گردم. اگر موفق بشوم و به صاحب ردپا برسم، درآنصورت به کشف بزرگی می رسم! اگر موجودی فرازمینی باشد، بخاطراین کشف بزرگ، حتما در تمام دنیا معروف می شوم وشاید نامم برای همیشه در تاریخ جاودانه بماند. ولی اگر صاحب ردپا چیز مهمی نباشد ، چه؟ خب، در آنصورت چیزی را از دست نمی دهم، دست کم ، کنجکاویم برطرف می شود.اما اگر ردپا همینطور بی مقصد وبی انتها ادامه داشته باشد،چه؟ ولی مگر می شود، موجودی بی هدف و بی اندازه ، فقط قدم بردارد وردپا بسازد؟! بی تردید، درنهایت ، جایی به او خواهم رسید... »

_سرم پایین بود و با چشمانی خیره ، مثل کسیکه چیزی را گم کرده، همه تمرکزم به دنباله ردپاها بود. مسیری که طی می کردم یکدست و هموار نبود، که گاه سبب می شد رد فرورفتگیها را براحتی پیدا نکنم. در طول مسیرم از علفزارها، راههای خاکی وسنگلاخ، جاده های سربالایی با شیب تند عبو رکردم وحتی یکبار ، تی پا خوردم و درون چاله ایی افتادم. اما به هر مشقتی که بود، آنها را یکی پس از دیگری پیدا می کردم وبه راهم ادامه می دادم . سختیها ودشواریهای مسیر، هیچگاه سبب نشد که لحظه ایی از ادامه راه باز بمانم. امیدی که به پایان وشوق یافتن پاسخ پرشسهایم، داشتم آنقدر قوی بود که سبب می شد حتی از راه رفتن لذت ببرم. انگار که همه گذشته ام هیچ شده و زندگیم از لحظه دیدن ردپا ، دوباره شروع شده بود . حس می کردم ،اگر به پایان راه برسم، زندگیم دگرگون می شود.گویی که سرنوشت من با پیدا کردن صاحب ردپا، گره خورده بود. ردپاها هم که خیال نداشتند تمام شوند، یکی پس از دیگری، با سماجتی خستگی ناپذیر، پدیدار می شدند و مرا حریص تر می کردند.

مدت درازی با سری به زیر و چشمهایی خیره ، رد فرورفتگیها را دنبال می کردم که به ناگاه صدای مردانه ایی شنیدم که گفت:« آهای، دنبال چیزی می گردی؟ » به سختی سرم را بالا گرفتم وبه مرد نگاه کردم. شانه هایم را بالا انداختم وباانگشتم ردپاها را نشانش دادم. مرد، به دنبال انگشت من به زمین نگاه کرد وبعد، گوشه لبهایش را پایین کشید و بدون اینکه حرفی بزند، رفت. یعنی او متوجه ردپا نشده بود؟ یااینکه شده بود ولی برایش اهمیتی نداشت؟ ویا شاید هم آنها را می شناخت وبرایش عادی ومعمولی بودند؟ بهرحال هرچه که بود، رفت وبا رفتنش خوشحالم کرده بود. بعد از رفتن مرد، نگاهی به خودم انداختم ومتوجه لباسهای پاره و کثیف و پاهای زخمی و بدتر از همه درد گرفتگی عضلات گردنم شدم. دستی به گردنم کشیدم و بی توجه به اطرافم ، بدون فکر و با عجله ، به راهم ادامه دادم ،
تا اینکه در اواسط یک کوچه نسبتا وسیع ، متوجه شدم که ردپای بعدی را نمیتوانم پیدا کنم، یعنی به آخرین رد رسیده بودم؟! با ناباوری ، به جلو نگاه کردم ، و به عقب، وبعد به چپ و به راست ! اما نه ، خبری از ادامه نبود. ردپا تمام شده بود . سرم را بالا گرفتم و با چشمانی تشنه، اطرافم را جستجو کردم تا شاید صاحب ردپا را ببینم و تازه در آن زمان بود که متوجه شدم در کوچه خودمان ، و در مقابل دربِ خانه ام ایستاده ام !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (12/7/1394),حسین روحانی (12/7/1394),فرزانه رازي (12/7/1394),عبدالله عمیدی (13/7/1394),همایون به آیین (13/7/1394),الف.اندیشه (13/7/1394),شهره کبودوندپور (13/7/1394),عباس پیرمرادی (13/7/1394),سبحان بامداد (13/7/1394),سحر ذاکری (13/7/1394),اذرمهرصداقت (13/7/1394),م.آنزان (13/7/1394), ک جعفری (13/7/1394),كوروش جعفري زاده (13/7/1394),سید علی الحسینی (13/7/1394),آزاده اسلامی (13/7/1394),م.ماندگار (13/7/1394),محمد حشمتی فر (13/7/1394), ک جعفری (13/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/7/1394),عباس پیرمرادی (13/7/1394),رضا فرازمند (13/7/1394), ناصرباران دوست (13/7/1394),همایون طراح (13/7/1394),احمد دولت آبادی (14/7/1394),آرمیتا مولوی (14/7/1394),حامد نوذری (14/7/1394), ناصرباران دوست (14/7/1394),ابوالحسن اکبری (14/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (14/7/1394),کیمیا مرادی (15/7/1394),سارینا معالی (15/7/1394),آزاده اسلامی (15/7/1394),فرزانه بارانی (15/7/1394),محمد اکبری هشترودی (16/7/1394),م.فرياد (17/7/1394),محمد اکبری هشترودی (17/7/1394),حمید جعفری (19/7/1394),حسن ایمانی (19/7/1394),نریمان محرابی (19/7/1394),حمید جعفری (19/7/1394),عطیه پوررضا (19/7/1394),آرمیتا مولوی (20/7/1394),ف. سکوت (21/7/1394),سارینا معالی (22/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (24/7/1394),بهروزعامری (25/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),زهرا بانو (26/7/1394),م.فرياد (27/7/1394),م.فرياد (28/7/1394),م.فرياد (3/8/1394),همایون به آیین (3/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (6/8/1394), ک جعفری (6/8/1394),ح شریفی (7/8/1394),سارینا معالی (8/8/1394), ک جعفری (23/8/1394),سحر ذاکری (24/8/1394),شهره کبودوندپور (26/8/1394), ک جعفری (29/8/1394),حمیدرضا محدثی (1/9/1394),سارینا حدیث (13/9/1394),بهروزعامری (13/9/1394),هانی نجف پور (13/9/1394),سمانه طبري (14/9/1394),اهورا جاوید (18/9/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/9/1394),سحر ذاکری (22/9/1394),سحر ذاکری (27/9/1394),فرزانه رازي (2/10/1394),سارینا معالی (6/10/1394),همایون به آیین (7/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (14/10/1394),سحر ذاکری (16/10/1394),رضا فرازمند (16/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (19/10/1394), ک جعفری (22/10/1394),مهشید سلیمی نبی (23/10/1394),سحر ذاکری (29/10/1394),حمیدرضا محدثی (2/11/1394), ک جعفری (20/11/1394),فهیمه زندیه (29/11/1394),سحر ذاکری (13/12/1394),افشین عکاشه (19/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1395), ک جعفری (24/2/1395),سحر ذاکری (23/3/1395),همایون به آیین (24/11/1395),همایون طراح (4/12/1395), ک جعفری (4/2/1396),سیروس جاهد (1/3/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 21:47

نمایش مشخصات زهرابادره درود بر خانم جغفري عزيزو نازنينم
انسان موجود عجيبي ست با اينكه در گردش دنياي كروي جزء كوچكي است و لي در حركت خود ردپاهايي بزرگ از خود مي گذارد (تعبير اول)
و همچنين در شناخت وجود خودش است كه به شناخت خدا مي رسد (تعبير دوم)
ووو...
داستان فلسفي بسيار عاليست كه معاني زيادي مي توان از آن استخراج كرد و من منتظر خواهم بود كه از ديدگاه هاي ديگر دوستان نيز استفاده بكنم
خواهر گلم خسته نباشيد من لذت فراوان از خلق اين اثر زيبا بردم :* :x :* :x @};-
براي قلم زيبا و متخيل شما آرزوي پايندگي دارم @};- @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:12

نمایش مشخصات ک جعفری درود بانو بادره عزیزم!

نازنین ! چون همیشه ، مفتخرم به دیدار دست خط زرین شما!

همچنان که برای حضور نخستم در این سایت، شما نخستین دوست و همراه من بودید!
ولی آیا مرا توانی هست که پاسخ مهر بیکرانتان را در میان واژه های ابتر، پیدا کنم؟!

بدانید که همواره سپاسگزارتان هستم!
و امید که همواره چتر مهربانیهایتان بر سر من! سایه بیندازد...

نازنینید بانو...
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 23:04

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام و عرض ادب
داستانتان محتوا زیبایی داشت. من هم به این چرخش ها اعتقاد دارم.
اما از اینها که بگذریم باید خدمتتون عرض کنم که فضا سازی خوبی نشده بود.
ما در رشته زبان یه چی میگیم که اسمش setting هست. اختصاص میدیم به مکان و زمان. داستان شما از لحاظ مکان که از یک کوچه آغاز شد و به جاهای مبهمی مثل دشت و بیابان که خوب مشخص نشد ادامه پیدا کرد و نهایت به کوچه رفت. نظر من اینه که اگه پرداخت بهتری به محیطی که داستان درش رخ میداد میشد قطععن با داستان بکر تر و قویتری روبرو میشدم
البته من فقط یه خواننده ام و باید بگم که تعلیق داستان حرف نداشت و من رو ته تهش به سادگی برد. و اصلن مثل خیلی از داستانا که هی باید تگاه کنی چقدر دیگه تا تهش مونده نبود. تعلیقتون حرف نداشت.
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:21

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب روحانی

بسیار خوشحالم از دیدار دوباره شما!
و اینکه در کنارم هستید ، خود سعادت ژرفیست...
ازین روی سپاسگزارتان هستم...

با شما موافقم!
شاید بتوان با پرداخت بیشتر، قوه داستان را افزایش داد. البته ناگفته نماند، بیشتر نوشته هایم قربانی تنبلی و کاهلی من! هم می شوند...باشد که مددی شود تا از کرختی درآیم روزی وروز گاری....

همچنین من، از کسانی هستم که علاقه مندم، ژرفترین پیامها را در کوتاهترین قالب ممکن ، داستان کنم!
می دانی جناب، گاهی می اندیشم که شاید با توجه به شرایط کنونی زندگی، نوشتن ده جلدی یک رمان، کمی دور از انصاف باشد! حتی گاهی از خودم شگفت زده می شوم که چطور توانستم روزی، رمان کلیدر را بخوانم!!! چون اکنون به هیچ وجه چنین توانی را در خود نمی بینم....:D

به هر روی، سپاس فراوان برای حضور ارزشمندتان!
امید که همواره شما را در کنار نوشته هایم، داشته باشم!


@};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 12 مهر 1394 - 23:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي عاخه چراااااا ؟؟؟
دونخته زنبیل


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:24

نمایش مشخصات ک جعفری فرزانه؟؟؟؟؟

چی آخه چراااااااااااااااا؟؟

میشه بیای و بیشتر توضیح بدی؟!
من که متوجه نشدم چی چی آخه چرا؟!


@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
کاف بانوی عزیزم ، زیبای قلبم ، درود بر شما .
" عاخه چرااااا ؟؟؟ " صرفا بخاطر این بود که من داستان رو به موقع ندیده بودم که اول بشم ! =((
تخصیر همه تونه دیگه ! مثلا اینجا آنام جان قبل اینکه کامنت بدن چی میشد اول مینوشتن دونخته زنبیل نوه جان بعد خودشون کامنت میدادن ؟؟؟ هوم ؟؟؟ :D
توضیحم کامل بود ؟؟؟؟ :D

فرو رفتگی های روی زمین ( که اساسا خرابی به بار اورده ) ...
دنبال کردن رد پا ...
" ابتدایی با معلول و انتهایی بی معلول ... "
" همه گذشته ام هیچ شده و زندگیم از لحظه دیدن رد پا اغاز شده ..."
سکوت در برخورد با اون مرد ...
تموم شدن رد پاها ...
کوچه خودشون ...
هوم ؟؟؟ :-/ ینی اصن حرکت نکرده بود ؟؟؟ :-/
زمین گرده ؟!:-/
نمیتونم بفهمم ! باید تقلب کنم .
:D
خلاصه اینکه دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
خعلی دوستتون دارم .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 09:22

نمایش مشخصات ک جعفری درودی دوباره بر فرزانه عزیزم


خب، با توجه به توضیحات کاملی که دادی.........
معنای آن پرسش اندوه بار را متوجه شدم....

عزیزم، آمدن که اول و آخر ندارد...
تو فقط بیا... که دل ما به آمدنت خوش است!

در مورد داستان هم ، تو درواقع، جمله های کلیدیش را گلچین کردی و این خود یعنی قدمی بزرگ....

باز هم سپاس فراوان برای آمدنها و مهربانیهایت...

پیشکش تونازنین:

@};- @};- @};- @};-

:*
:x


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 06:55

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام
حیف دست نوشتن ندارم
جالب بود
@};-


@عبدالله عمیدی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:27

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب عمیدی بزرگوار

سپاسگزار حضورتان هستم!

گاه دستها ، نای نوشتن ندارند...
پس، لطفا بر دستتان سخت نگیرید!

امید که تا زنده اید، سرزنده باشید!


@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 08:35


جنگل
رد پای باران است
ویرانه
رد پای توفان

من
رد پای توام
همیشه پشت در خانه ات
تمام می شوم
*******************
سلام بانوی سورئال و بسیار عزیزم
داستان فلسفی جالبی بود
اون پاراگراف سوم هم خیلی سخت بود
علتهای بی معلول!! رد پاهایی که روی زمین (جهان هستی) باقی می گذاریم ردپای اول ...تولد
و ردپای آخر شاید مرگ
به تولد ایمان دارم اما مرگ را هنوز نشناخته ام
شاید مثل داستان شما ردپای آخر همان رسیدن به منزل اول باشد ..البته شاید
کسی چه می داند ؟ شاید هم رفتن به بعدی دیگر..در یک جسمی دیگر که ردپاهایش متفاوت باشد !!
به هر حال با سواد اندک ما و تفکر والای شما بیشتر از این نتونستم رمزگشایی کنم نازنینم

فقط از طرف خیام می تونم بگم
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
با آرزوی بهترینها
جام احساست لبریز@};- @};- @};- :x :x


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:35

نمایش مشخصات ک جعفری شهره بانوی نازنینم ، درود بر تو!

تو که خوب می دانی، دیریست نای نوشتن ندارم... :(

تنها بهانه ام برای انتشار این نوشته، دیدار و گفتگو با دوستان خوبی چون توست!
( واینکه دوستان از یادم نبرند!!:D )

واگر نوشته ام گنگ و پیچیده و نامفهوم است... پوزشم را بپذیر!

شعر زیبایت، برداشت فوق العاده ات و مهمتر از همه حضور سرشارت، مرا به شوق می آورد!
شوقی برای بودن!

شهره بمان! با من بمان!
و این شوق را از من دریغ نکن... لطفا !

@};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی   ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 08:38

سلام مهربانو جعفری عزیز
عرض ادب و احترام
جالب بود داستان ردپا
من تازه واردم تو این سایت ولی بنظر این حقیر داستان قبلی شما قوی تر از این داستان بود.
موضوع بسیار تامل برانگیزی را انتخاب کردی
کلا موضوع چالش برانگیز رو خیلی دوست دارم
براتون بهترین ارزوها رو دارم بانوی فرهیخته
قلمتان مانا و افکارتان ایستا
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:19

نمایش مشخصات ک جعفری می گویند در زمان ایران باستان، بانوان را مهربانو و آقایان را مهربان ، خطاب می کردند، ازین رو ، می گویم:

درود بر شما ، مهربان حاجی آقا جانی بزرگوار!

سپاسگزار و قدر دان حضور ارزشمندتان هستم!

خوش آمدید! هم به صفحه من و هم به این سایت!
باور داشته باشید که این سایت ، زمین گیرتان خواهد کرد!
چناچه با ما چنین کرده!! البته زمین گیری بسیار لذت بخشی است...

جناب بزرگوار، از اظهار لطفتان ممنونم!
امیدوارم در داستانهای آینده بتوانم ، رضایت شما دوست عزیز را بیشتر ، جلب کنم!!

امید که تا زنده اید، سرزنده باشید!

@};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 08:53

نمایش مشخصات سبحان بامداد

عبور مي كني آسوده و رها در برف

و بي خيال رها مي كني مرا در برف



عبور مي كني و سوگوار مي خوانند

پس از تو مرثيه ام را كلاغ ها در برف



هراس رفتن و جا ماندن بي انجاميست

تمام معني اين چند رد پا در برف



كه زير بارش يكريز برف خواهد ماند

جهان برفي بي تو، عبور ما در برف.....

****************************

سلام و عرض ادب

خوب بود ...

شاد و سلامت و موفق باشید

قلمتان نویسا باد


@سبحان بامداد توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:54

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب بامداد عزیز

سپاسگزار حضور ارزشمندتان هستم!

و یک دنیا سپاس برای شعر زیبا...


شادی و تندرستی و پیروزی را برایتان آرزومندم!

حضورتان پرشراره باد!

@};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 09:35

سلام!

داستان رد پا داستان نمادین و سمبولیکی است که منظورش را در لفافه ای ظریف بیان میکند.
مایلم به منظور مرور برداشت های شخصی خودم نگاهی دوباره به داستان رد پا داشته باشم که با نثر و روایتی دل پذیر نوشته شده.

"فرو رفتگی هایی به شکل عدد 5 و با دوشاخک برگ مانند در دو طرفش!"

شکل توصیفی خیلی آشناست. اما بنا بر محتوا اینگونه تعبیر می شود که خود رد پاها به نوعی نماد جهان خاکی و هر آنچه که درون آن وجود دارد می باشد از جمله انسانها! خالق رد پاها به گفته ی راوی خیلی ناشناخته و عجیب است. و در طول متن می بینیم که راوی اشاره می کند:
"فرورفتگی هایی بزرگ و عمیق که بی هیچ نظم خاصی...."
یعنی حاصل کارهای این خالق مانند خودش خیلی عجیب است. گاهی مسقیم می رود و گاهی در مسیر خلقتش زیگزاگ می زند!
اینکه راوی متن تمایل پیدا می کند، ماهیت این خالق عجیب را کشف کند نخست به این علت است که آغازش از او و در خانه ی او بوده پس برای کشف ماهیت این موجود مشتاق می شود و آن را موجودی فرازمینی تصور می کندو البته به نوعی به دنبال رابطه ی بین خودش و آن موجود هم می گردد!
این خالق رد پاها در مسیرش مدام از خودش رد پا باقی میگذارد، هر طور که دلش بخواهد. راوی نخست می اندیشد که هر رد پایی هم علت است هم معلول! به جز اولی و آخری ! و ذکر می کند که همه ی رد پاها به گونه ای برای رد آخر برداشته شده. و البته در این پاراگراف علت و معلولی نویسنده به زیبایی نوعی گیجی را به خواننده اش القا می کند که شاید اصلا هدفی از اینهمه رد پا گذاری وجود نداشته باشد! که همان جا هم راوی اصلا به وجود این خالق رد پاها شک می کند!
در هر حال راوی بنا بر علل خاصی به مسیر ادامه می دهد.و در راه به مسیر های سنگلاخی و خاکی بر میخورد. به نوعی راه رسیدن به صاحب این رد پاها اصلا کار ساده ای نیست. و برای راوی در راه کشف و شناختش رنج به همراه می آورد. اما در همین شرایط هم باز راوی ذوق و شوق خود را حفظ می کند.
در انتها ی داستان در واقع رد پای اول و آخر یکی می شود! انگار راوی تا کنون به حالتی گیج تنها دور خودش می چرخیده! پس علت و معلول هر دو یک چیزند یا به عبارت دیگر اصلا وجود ندارند! طی یک مسیر که دوباره راوی را به نقطه اول رسانده!!

بر ما ببخشید بانو. تعابیری شخصی بود. نحوه ی شروع و پیشبرد و پایان داستانتان را دوست داشتم.@};-


@شیدا محجوب توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات ک جعفری @};-

درود شیدا جان !

کم می نویسی برایم!

کمتر می نویسی برایمان !

اما وقتی می نویسی، مرا در وادی بهت و شگفتی، حیران و سرگردان، رها می کنی!!!
تا باد چنین سرگردانیهایی بادا....

چه زیبا تعبیر و تفسیری!!

بدان،
اگر ، زمانی دیگر و در جایی دیگر، سخنی از بزرگی تو بشنوم! به خود افتخار خواهم کرد که می شناسمت!
هرچند نامحسوس! اما نامت آشناست برایم!
و همین ، مرا بس!

سپاس فراوان دوست عزیز برای حضور ارزشمندت...

@};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 09:38

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام دوست خیلی خیلی عزیزم
گفته بودم دوستون دارم؟
دارم زیییییییاد
توی همه ی داستان هاتون چیزی هست که همیشه باهاش همزادپنداری میکنم
شمابه وضوح توی داستان هاتون وجودارید
میپسندمتون@};- @};- @};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:03

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر آذرمهر عزیزم
@};-
مهربان دختری هستی کمیاب و نازنین!

آیا تو را گفته بودم که در همه داستانهایم به دنبال ردی از تو هستم؟!
و چه خوش بر من که اینبار دیدمت! تو را و عطر حضور مخصوص به خودت را !!

زنده باشی آذر مهر!
نام زیبا و برازنده ایی داری...

آذر مهر...
آذرمهر...
آذرمهر...



@};-


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:04

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام و عرض ادب بر خانم جعفری
پاراگراف سوم را سه بار خواندم تا کمی متوجه شدم ماجرا از چه قرار است ، بگمانم کم هوشی من باشد .
در جمله ی اول داستان نوشته بودید " اولی را ، جلوی در ورودی خانه ام دیدم . با فاصله ی کمی از اولی ... " به گمان در اینجا یک اشتباه تایپی شده است ، چون به جای " اولی " دوم باید می نوشتید " با فاصله ی کمی از دومی " ، یعنی " اولی را ، جلوی در ورودی خانه ام دیدم . با فاصله ی کمی از دومی ... "
کشش داستان خیلی خوب بود و داستان مرا به انتها می کشاند ولی هیچ وقت نتوانستم محیط اطراف را تصور کنم . شاید بیشتر به تعلیق داستان پرداختید .
اما ردپا ها ، حرف های زیادی متوانند داشته باشند و انسان های زیادی را متوانند به تصویر بکشند ، شاید انسان های که از خود غافل شده باشند و به انتظار کسی ایستاده اند . نمیدانم شاید اینگونه نباشد .
در کل این را بگویم داستان شما را دوست داشتم و از خواند آن پشیمان نیستم ، ذهن انسان را نسبت به خود باز میکند و کاری میکند که انسان به خود بیشتر فکر کند .
شاد و همیشه سر بلند باشید بانو @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:36

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست بزرگوارم
@};-

بسیار خوشحالم که بار دیگر شما را اینجا می بینم!
سپاس فراوان

در مورد جمله اول، که خوب، فکر نمی کنم اشتباه کرده باشم! ولی اگر شما چنین می گویید، شاید باید بازنگری کنم ...

و در مورد محیط اطراف، هم با شما موافقم. می شد که بهتر و بیشتر به داستان پرداخت... سپاس برای پیشنهادهای ارزشمندتان!

دوست عزیز، برداشت زیبای شما مرا شگفت زده کرد!
باور کنید برای یک نویسنده ، هیچ شوقی ، بیشتر از یافتن یک مخاطب اندیشمند نیست!
و من مفتخرم که شما و ذهن پرسشگر شما ، مخاطب داستان من شده است...

امید که هیچگاه مهرتان را از من دریغ نفرمایید!

@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:09

دررود بر بانو کتایون گرامی
زندگی جز کنجکاوی نیست و هدفی جز شناخت حقیقت نباید وجود داشته باشد تا از اینطریق کنجکاوی آدمی برطرف گردد. نقطه آغاز کنجکاوی از خود آدم شروع میشود و اولین رد پا از جلوی خانه هرکسی آغاز میگردد و پایان این کنجکاوی هم شناخت خویشتن است. ارزشمندی زندگی جستجو برای کشف حقیقت است نه تقلید و اطاعت از عقاید سروسامان داده شده گذشتگانمان که در همه آنها بنوعی اراده جستجوی کشف حقایق را از پیروانش گرفته و فقط در شعار به آن پرداخته شده است.
من به داستانهای فلسفی بسیار علاقمندم و از اینکه داستان فلسفی شما را خواندم بسیار خوشحالم و بهره بردم ، موضوع داستانتان جالب بود و تعلیق هم به اندازه در آن وجود داشت ولی داستانتان تقریباً پر شده بود از استدلال فلسفی که ان را بیشتر شبیه متن فلسفی نموده بود تا داستان . اگر چه دلم نمی وامد به داستان فلسفی و با کیفیت شما ایرادی(البته از نظر خودم) وارد نمایم.
از آنموقع که عضو داستانک شدم ، منتظر داستان شما بودم ، چون میدانستم که اهل فلسفه هستیدو باز هم اقرار میکنم که خوشحالم از اینکه داستانتان را خواندم.


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 12:13

ببخشید ، نمیدونم چرا نوشتم بانو کتایون ، خودم هم متعجب شدم،گفتم که کنجکاو و متعجب نشوید


@همایون به آیین توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 14:03

نمایش مشخصات ک جعفری راستی، دوستان ، اینجا مرا کاف بانو می خوانند!

اما چون شمایید، پس با هر نامی که می پسندید مرا خطاب کنید...
کتایون هم نام زیباییست....


@همایون به آیین توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 14:00

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب همایون عزیز
@};-

از اینکه دوست همایون دیگری، به جمع دوستانم افزوده شده، بسیار خوشحالم!
گویی همه همایونها، به نوعی ذاتا همایونند! باشد که از الطاف وجود همایونی شان، ما هم بهره ایی ببریم!

بی پرده بگویم:
شرح وبرداشت شما را بسیار پسندیدم! که البته از شما جز این انتظاری نمی رفت!
دوست همایونی،
خواهش می کنم هر ایرادی که به چشم تان می آید را بی پرده با من در میان بگذارید، لطفا به دلتان بگویید که دلش بیاید تا نقدهای تیزتری را بر داستانهای من بزنید! مگر جز اینست که اینجا گرد هم آمده ایم تا از وجود یکدیگر بهره ببریم؟ پس لطفا دریغ نفرمایید!!

دوست دارم دوباره بگویم:
خرسندم که نسیم همایونی تان، از جایی در نزدیکیهای دیارم ، به سمتم می وزد!

امید که هیچگاه مهرتان را ازمن دریغ نفرمایید!

@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:30

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) کاف بانوی نازنین

همین ما را بس که یکی از بهترین کارهای سایت را خواندم ! این قلم و این فکر , نمی پوسد ! حتی اگر باد خزان , بی رحم باشد ! من بر می گردم !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 14:05

نمایش مشخصات ک جعفری درود مارتین عزیز

... و همین مرا بس که چون تویی! مرا همراهی می کند!

به یقین ، همراهی توست که مرا از باد خزان دور نگه می دارد....

آمدن دوباره ات را دل دل می کنم...

@};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:39

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم جعفری عزیزم:x :*
کار بسیار زیبایی بود.البته با کامنتهای دوستان کمی نقاط مبهمش آشکار شد.
بسیار پرکشش و عمیق نوشتید.
لذت بردم.
شاد باشید بانو.@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 09:26

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما الف بانوی عزیز

سپاسگزار همراهی و مهر همیشگیتان هستم!!
امید که همواره شما را در کنار خود داشته باشم.


پیشکش شما نازنین بانو:

@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 13:45

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بر کاف بانوی نازنین
بسیار زیبا بود
برداشت شهره بانو رو دوست داشتم
و از نظرات دیگر دوستان بهره بردم
همیشه بنویس بانو که نوشته هاتون رو دوست دارم
سبز باشید@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 09:29

نمایش مشخصات ک جعفری بانو ماندگارم @};-

درود بر تو نازنینم


امید که دوستیت برایم ماندگار و همیشگی باشد!@};-

سپاس فراوانم را برای مهر بیکرانت پذیرا باش!

امید که تا زنده ای، سرزنده باشی!



@};-


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 14:13

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام

باید بگم که به احترام بعضی از کارها باید ایستاد!

خانم جعفری عزیز به احترام قلم شما می ایستم.................................................

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 09:31

نمایش مشخصات ک جعفری @};-

... و من به احترام حضور ارزشمند شما، می ایستم!


دوست عزیز، سپاسگزار حضور ارزشمندتان هستم!

درود بر شما

@};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 19:15

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی "هیییی ......چ"

این عنوانی است که می توانم به این داستان شما بدهم.

متنی که می شد روایتی کالیگولا گونه از آن برداشت نمود. چندی پیش نیز به همت دوستی فرشته خو تماشای تآتر آن با بازی تحسین برانگیز "صابر ابر" در نقش کالیگولا نصیبمان شد که لذتی وافر در بر داشت.

کالیگولا به نوشته ی آلبرکامو البته با نقبی به تاریخ داستان واقعی امپراتور جوانی است که با مرگ پدرش به قدرت می رسد. او در پی آن است که به مردمش لذت واقعی را بچشاند. در واقع مرگ خواهرش که معشوقه ی او نیز است او را به این نقطه می رساند. او سعی می کند پوچی زندگی را به مردمش نشان دهد. کالیگولا تصمیم می گیرد به یک عمل منطقی دست زند : حال که مردم به معنی سرنوشت بی توجهند او سرنوشت آنها می شود. او معتقد است وقتی کاملا آزاد شویم هر کاری ممکن است. وقتی که جهان و اعمال ما بی ارزش و پوچ است، پس هرکاری مجاز است.سکس را آزاد می شمارد . ارتش مجزش دستور می دهد در ساحل برایش صدف جمع کنند. سپس که در میابد اطرافیانش این پوچی را در نمیابند سعی می کند با کشت و کشتار و اثبات این که سرنوشت آنان بدست اوست این پوچی را نشان دهد که سرانجام خود نیز بدین راه جان می بازد. و زیباتر از همه جمله هی....چ است که مدام در نمایشنامه تکرار می شود .

این همان هیچ نیست که شما در نوشته تان فریاد می کشید؟ حرکتی که از در خانه آغاز می شود و پس از طی مشقت و رنج ها، خسته و خونین سپس به همانجا تمام می شود. بی هیچ علت و معلولی....

رد پایی خودم هم برای خودم ناشناخته است. نمی دانم از کجا شروع کرده ام و به کجا باز می گردم. این همان فلسفه ی زندگی نیست که هربار درگیر یافتن جوابی برای آن می شویم هر بار دست خالی تر به همان نقطه ی اول می رسیم.

درود بر کاف بانوی عزیز وگرامی@};-

خوشحالم که می نویسید کاف بانو.@};-

بوی جوهر قلمتان صفحه صفحه ی داستانک را کاوید و از پس خیابان گذشت و در پستویی محقر پر از تنهایی به مشاممان رسید. گفتیم برایت بنویسیم هرچند خام و جاهلانه که میدانیم آن را نیز بزرگوارانه نادیده خواهید گرفت.

خیام:

از آمدنم نبود گردون را ســـــــود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

سپاس@};-


@عباس پیرمرادی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 09:49

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست ارزشمندم عباس آقای عزیز

@};-

خوبین جناب؟؟
با دست پر آمدید!!!

حقیقتا از کنکاشت در جمله جمله داستان و همچنین از یادآوری اثر زیبای کالیگولا، بسیار بسیار لذت بردم! سپاس فراوان دوست عزیز....

می دانی؟؟ همه لذتی که از شرح و کنکاش داستان بر من روا داشتی و بی تردید برآمده از ذهن پویایت بود ... اینهمه جز به لطف پستوهای محقری که سرشار از تنهاییست، ممکن نخواهد بود!!!

جناب، پستو محقر وتنهاییتان را قدر بدانید!
این تنهایی ارزشمند است و صدالبته سزاوار ستایش!


خیام:

ای بس که نباشیم و جهان نخواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

@};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 22:38

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر کاف بانو جعفری بزرگوار

تمام برداشت بنده از داستان زیبا و فلسفی شما البته با عقل ناقصم در غزل زیبای زیر از مولانا خلاصه شده که تقدیم قلمتون می کنم

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید


از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

پاینده باشید بانو و نویسا
پیشکش با احترام

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 10:14

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر استاد و پدر بزرگوار سایت

جناب باران دوست عزیز، چون همیشه سپاسگزار مهرو لطف بیکرانتان هستم!

این شعر خیام را پیشکش ذهن پویایتان میکنم، همانی که با بی انصافی ، ناقص خطابش کردید:

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

من می نگرم از مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد

خوش دارم که این شعر را هم پی نوشت شعر مولانا کنم ، امید که بپذیرید:

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمی داند گفت



امید که تا زنده اید، سرزنده باشید!


@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 مهر 1394 - 23:35

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) نویسنده , در آغاز از رد پایی غریب می نویسد که هرگز نمونه ی آن را پیش تر ها , ندیده است ! و حتی در این سرگیجه , رد پا را فرا زمینی می خواند !
در پایان داستان , نویسنده چنین القا می کند که رد پا از آن خود راوی بوده است ! رد پای یک انسان ! و نه موجودی فرا زمینی !
یک تناقض راز گونه که نویسنده از سر زیرکی آن را در آغاز و پایان داستان , به کار برده است !
حال سوال این جاست معنی این تناقض و تضاد چیست ؟!

" انسان داستان شما , در آغاز راه , برای یافتن حقیقتی مبهم , رهسپار کوچه ها می شود . رد پا ها , برایش تازگی دارند و چنان کنجکاو است که سختی و مشقت راه را به جان می خرد تا به مقصود برسد اما در نهایت به ابتدا باز می گردد ! ابتدایی که انتها است ! و شاید هم انتهایی که از نو یک ابتدا است ! و قطعا دوباره این قصه تکرار خواهد شد !
به واقع گمان می کنم , زندگی سراسر رنج و مشقتی است برای یافتن جوهره ی حیات که در نهایت نیز چیزی در آن عاید انسان نمی گردد ! "

در نگاهی دیگر , نویسنده , به نوعی تلاش انسان برای خودشناسی را به تصویر می کشد ! خودشناسی را از این جهت می گویم که نهایتا به رد پایی می رسد که از آن خودش هست !
در واقع به زعم نویسنده , انسان در سراسر زندگی , با چیز غریبی به نام " خود " همراه است که هر چند در آغاز با " خود " بیگانه است اما رفته رفته , آن را می پذیرد ولی باز هم در انتها گمان نمی کنم " خود " اش را باور داشته باشد چرا که رد پایی را دنبال کرده است که نه تنها شبیه رد پای خودش نبوده است , بلکه به رد پای انسان شبیه نبوده است !

نکته ی زیبا و بسیار هوشمندانه ی کاف بانوی عزیز که باعث می شود علاقه ی من به فکرش دو چندان شود , بی هیچ تردیدی :

" اولین رد پا , معلول داستان است ! رد پای آخر , همان علت نهایی است !
نویسنده در پایان داستان چنین می نویسد که رد پای آخر , همان رد پای اول است ! یعنی علت و معلول یکی هستند !
علت و معلول زمانی یکی می شوند که رسیده باشیم به :


پوچی مطلق !


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 10:35

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر تو مارتین عزیز

خوشحالم از حضور دوباره ات...

شگفتا از ذهن تو!
حقیقتا ذهنت بر اوج بلندی تکیه داده، و مرا به سکوت و ستایش واداشته!!!

چه می توانم بگویم، جز هیچ!!
سر تعظیم فرود می آورم در برابرت !

وجودت ، حضورت و دوستی ات برای من ، نهایت است! نهایت بودن!

مارتین، باشد که نسل امثال تو ، منقرض نشود!
باشد که همواره بمانی!
در اینجا و در نزدیکی من!

سپاس فراوان دوست عزیز برای حس خوبی که به من دادی!


@};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 05:52

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بانو. ذهن قصه پرداز شما در این داستان بسیار باور پذیرش نموده بود. این متن که توصیف و تشبیه خوب هم داشت از بار ادبی و معنایی در خور ستایش هم برخوردار بود. چند نکته کلیدی که در نخست داستان به آن اشاره شده بود و رد پاهایی که دوباره هم بدان اشاره شد از شخص مالیخولیایی و ژنده پوش شما مرا یاد چرم ساغری بالزاک انداخت. البته دوستان زودتر از من به خوبی و بجا نقد کرده اند و جایی برای گفتن من نیست. اما باز این داستان مرا یاد جمله ای از رمان چرم ساغری انداخت که می گوید.
{در دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی}
پیروز و سربلند باشید


@احمد دولت آبادی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 10:40

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر جناب دولت آبادی عزیز

جناب بسیار خرسند و مسرورم که چون همیشه مهرتان را از من دریغ ننمودید!

سپاس فراوان...

و همچنین ، خوشحالم که مهر تایید دولت آبادی بر نوشته ام، زده شد. بسی مایه افتخار و سربلندیست!
و چه جمله زیبا و پرمغزی را یادآوری کردید:

در دنیا هیچ چیز کامل نیست مگر بدبختی!!
این جمله به تنهایی به اندازه یک دنیا حرف دارد!

دوست ارزشمندم، سپاس ویژه ام را برای همراهیتان پذیرا باشید!


@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 18:27

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم جعفری .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 11:27

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب اکبری


سپاسگزار حضور و همراهی ارزشمندتان هستم....




@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 19:40

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

با تلمیحی از فلسفه و دور تسلسل

بهره بردم@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 11:35

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب فرازمند

@};-

بسیار خوشحال و خوشوقتم که شما را در کنار خود دارم!


امید که تا زنده اید، سرزنده باشید!


@};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 مهر 1394 - 21:38

نمایش مشخصات همایون طراح " ردپا " از آن جنس داستان هایی ست که نوشتنشان برای یک نوسنده صاحب فکر و سبک بسیار بسیار مشکل است!
اینطور توضیح دهم که رسیدن به مضمون این داستان ، به معنی واقعی کلمه و آن طور که بیان شده است ، بسیار کار سختی ست! چرا که رسیدن به یک پوچی مطلق حقیقتن سخت است!
" ردپا " انسان و آدم را زیر سوال می برد! مورد تمسخر قرار می دهد و شک ندارم که نویسنده به آنها هم میخندد! تمام امیدواری هایش را پوچ می پندارد و نشان می دهد که آدم دائم در این مسیر برای خود امید خلق می کند و این امید چیزی نیست جز امید به پیروزی و رستگاری در پایان! با یافتن صاحب ردپا که به نوعی " حقیقت " معنا می شود! از این رو " ردپا " را می توان داستانی لقب داد که مذهب را پس می زند! راوی ردپاهایی را مقابل خود دارد که این ردپاها زنجیروار او را به سمت پایان می کشانند. ردپاها یک پایان را در ناخودآگاه راوی به تصویر می کشند! راوی به این تصویر معتقد می شود و چون معتقد می شود ، امیدوار می شود ، سنگلاخ ها را پس می زند ، از چاله ها بیرون می آید تا تنها به پایان برسد و به آن تصویری که به خوردش داده اند برسد! و بعد در پایان یک چیز می بیند : هیچ!
به نوعی نویسنده راوی را بازیچه ای نشان می دهد که فریب ردپاها را خورده است ! اما سوال بزرگتر این است که چه کسی این رد را از خود به جا گذاشته و چرا؟!
از لحاظ فلسفی بازی جبر و اختیار هم در اینجا دیده می شود.
به نظر من آوردن کلمات " علت " و " معلول " به شکل مستقیم در این داستان اشتباه بود و یک ضربه بزرگ به داستان زد! از آنجایی که داستان سمبلیک است بهتر بود که واژگان " علت " و " معلول " مستقیمن وارد نمیشدند. این کار جذابیت داستان را هم بیشتر می کرد.
نکته دیگر اینکه به نظر من آن قسمت که به عبور از سنگلاخ ها و تی پا خوردن و افتادن در چاله و غیره اشاره می کند کمی کلیشه است!
اما نکته بسیار جالب و قدرتمندی که من در این داستان دیدم پایان داستان بود! ردپاها در یک کوچه ی " وسیع " به پایان می رسند! به نوعی راوی که نماینده ی نوع بشر است در پایان به رهایی می رسد! و این همان پوچی مطلقی ست که نویسنده عزیز خانم ک جعفری با ظرافت تمام به آن اشاره می کند...

درود بر شما خانم جعفری.

سپاسگزارم بابت این داستان زیبا

سبز باشید


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 12:00

نمایش مشخصات ک جعفری
کسانی هستند که حتی از فاصله هایی بطول چند صد سال نوری و حتی در فضای ناملموس مجازی، می توان از عظمت هستی و عطر اندیشه های ناب شان، سرمست و سرخوش شوی!!
و بی تردید، جناب همایون، شما از این دسته افراد هستید!
و من از عطر اندیشه شما، دائم الخمرم!

درود بر شما ، جناب همایون عزیز

سپاس فراوان برای نقد پربارتان...

با شما در مورد واژگان علت ومعلول، موافقم. چرا که در ابتدا از واژه های دیگری بهره برده بودم. اما دیدم که در اینصورت درک داستان برای مخاطب بسیار گنگ و دور از دسترس خواهد شد و از آنجایی که دوست ندارم ذهن مخاطبم به ناکجاآباد پرتاب شود، لیک کوتاه آمدم!

اما در مورد قسمت« عبور از سنگلاخها و تی پا خوردن ها» من کمی مرددم!!
یعنی واقعا کلیشه ایی بودند؟! بنظرت کلیشه ایی بودند؟! به گمان من زیاد نبودها !!
ولی خب، اگر شما اینطور می گویی، حتما چنین است دیگر....

جناب همایون، امیدوارم که این داستان سزاوار باشد که آن را پیشکش شما کنم !!!


@};-


@ ک جعفری توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 16 مهر 1394 - 12:53

نمایش مشخصات همایون طراح بسیار بسیار سپاسکزارم خانم جعفری

@};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 مهر 1394 - 10:28

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی چــــطور مــیتوان به تـاول های پا گفت ...
که تـــمام مسیر طـی شده !!!
اشــــتباه بــــود ... !!!

سلام علیک
امید که خوب باشی و دلشاد
ممنون برای این داستان

قصد نقد نیس... درونمایه به نظرم زیاد پیچیده نیست. موضوع جالب بود برای گیردان به علت و معلول. ولی به نظر میرسد کمی این صغری کبری ایراد دارد. علت ردپاها به نظر باید کسی باشد که از آنجا عبور کرده نه قبلی بعدی علت و معلول هم باشند. و از طرفی به این سادگی نمیتوان این ردپاها و کلا هستی را یک دور باطل و بیهوده تصور کرد.
باز هم ممنون
خوشحالی که خواندمتان
هرچند تاثیر بوف دیگه نیست:)


@محمد اکبری هشترودی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 16 مهر 1394 - 11:20

نمایش مشخصات ک جعفری :)
بله... بسیار خوشحالم که خواندیدید مرا.... و خوشحالتر که از آن پیله دلمردگی بیرون زدید و خوشحالترتر که نهایتا ردی از بوف در ما ندیدید...
ازین روی سپاسگزار تمامی خدایان و بتان و الهه ها از ابتدای تاریخ تا به کنون ، هستیم!!

چه بی انصافید جناب اکبری !!:D
ما کلی زور زدیم و عرق ریختیم و فلسفه بازی کردیم.... و بعد شما به یکباره از گرد راه رسیدید و همه تلاش ما را صغری و کبری خواندید! :( :D

عرض به خدمت که رابطه علت و معلولی، تنها در ارتباط ردها به یکدیگر آورده شد، گواینکه اشاره به صاحب ردپا نیز بعنوان علت نهایی، چندین بار قید شده است....

و اینکه از کجا معلوم؟؟!! شاید بهمین سادگی ! بتوان این ردپاها و کل هستی را باطل وبیهوده تصور کرد؟؟؟!!! کسی چه می داند ؟!

درود بر شما جناب اکبری

بسیار خوشحالم که پس از مدتها می بینمتان....
امید که همواره بمانید!

@};-


@ ک جعفری توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 17 مهر 1394 - 13:04

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام دوباره بانو
یک غلط املایی باعث سوءتفاهم شد...

من منظورم این بود که خوشحال شدم که خواندمت... ولی شده خوشحالی...

پوزش مرا پذیرا باش...

باز هم خوشحالم...
همیشه نویسا و بر سر قرار باشی


@محمد اکبری هشترودی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 09:37

نمایش مشخصات ک جعفری

@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 11:24

همیشه چیزهایی که نداشته ام را
دوست داشته ام
همچون تو!
که بسیار دوری
که بسیار ندارمت ...
(همینجوری یهویی) @};- @};- @};-
من به یاد بهترینها! به صبح سلام می دهم ورنه بار زندگی از پا درخواهدم آورد


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 14:18

نمایش مشخصات ک جعفری
@};-

ای راهزن دل

صیاد بیرحم

دلی را که ذره ذره به یغما می بریش

بهترین ضربان مهر را به یاد تو می نوازد

هنوز هم !
.
.
.
.
.
.
شهره بانوی عزیزم!

@};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 01:37

نمایش مشخصات حمید جعفری عالی بود.
همیشه موفق باشید.


@حمید جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 09:39

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب جعفری بزرگوار

سپاسگزار حضور ارزشمند و مهر بیکرانتان هستم!

پیروزی و خرسندی را برایتان آرزومندم!

@};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 11:19

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام خانم جعفری عزیز.
عالی بود.
اگر تلگرام دارید به گروه بنده که "اهل قلم ایران" است هم ملحق شوید.
سپاس
09365395473
حسن ایمانی


@حسن ایمانی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 13:26

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب ایمانی گرامی

و سپاس برای حضور ارزشمندتان...

امید که تا زنده اید، سرزنده باشید!


@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 11:06

نمایش مشخصات سارینا معالی دیدید قلم شما حتی فلسفهکه سهله اگه پای ریاضی رو هم بکشه وسط کسی خسته نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟


من قبلا ذوق خودم رو بابت این داستان لو دادم نه؟؟؟



سلام همشهری عزیزم ....فاز و نولتون به راهه یا بیااام هااان؟؟؟
:*


:x
:*

راستی...شما هیچ امانتی برای من ندارید؟؟؟؟:-/

و اینکه دوستتون دارم ...خودتونم میدونید:*


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 09:48

نمایش مشخصات ک جعفری درود سارینا
@};-
خیلی خوشحالم که تورا اینجا در کنارم دارم.
عزیزم، ممنون برای اظهار لطفت! تو همیشه به من لطف داشتی! سپاس عزیز....

راستش من منظورتو از امانتی متوجه نشدم؟؟
احتمالا کتابی یا نوشته ایی از تو پیشم جا مونده...؟؟!!:-/

و ... و... اینکه : تو بهترینی!



@};-


@ ک جعفری توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 20:56

نمایش مشخصات سارینا معالی :"> :">

اولا بهترین شمایی:*

دوما نه کتاب و اینا نه...ما که شانس دیدنتون رو نداریم کتاب رد و بدل کنیم:(

ولی یه پیغامی بود که انگار رسوندینش (البته خلی ممنون)و یه جوابی داشت...که جوابش دست من نرسید:">


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 09:59

نمایش مشخصات ک جعفری سارینای عزیزم!
درود بر تو!
و امیدوارم که خوب باشی....

راستش پیامت را رساندم، ولی خوب صاحب پیام، پاسخی به من نداد!!! و فکر می کنم که اگر قرارست پاسخی هم بدهد، بهتر است که مستقیمن به خودت بدهد!!
تو اینطوری فکر نمیکنی؟؟!!

خوشحال میشم که دوباره ببینمت! یه کارایی هست که باید سروسامان بگیرند، قراره تو بابل اتفاق خوبی بیافته که به موقعش حتما خبرت می کنم!!

ضمنا یادت باشه : تو بهترین ترتری!

@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 04:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) خیلی زیبا نوشتی!...خیلی زیبا نوشتی!...حسِ بخردانه ای دارید مخصوص به خودتان که ردپایتان هویداست! و ماندنی که در یک کلمه چکیده اش می شود : هنر!!

درود بر شما،کاف بانو جیم جانِ عزیز.
و همچنین سپاسگزارم، انرژی نابی گرفتم از مطالعه ی اثرتان .


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 10:03

نمایش مشخصات ک جعفری باور کنید:

من از حضور سایه وار اما رنگین و نورانیتان، که گاه گاه ، از ورای تنش های جانفرسا ، بر من و بر قلمم، می تابانید،

انرژی ژرفی می گیرم!

آمدنتان غنیمتی است!
فرصتی است،
گنجی است،
لذتی است...
همچون نفس، روح پرور و زندگی بخش...

درود بر شما جناب رنجبران عزیز و بزرگوار
@};-

بدانید، به هر کجا که ردپایی از شما ببینم، بی پروا و بی تردید، راهی خواهم شد!

و اینکه ، چقدر خوشحالم از اینکه می آیید و هستید... همچنان... در اینجا و در کنار من وقلمم!

سپاس فراوان دوست عزیز برای احضور عزیزتان !

@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 17:58

نمایش مشخصات بهروزعامری خوب اول سلام

یکبار نوشتتون رو خونده بودم
یکی از وجوه بارز نویسنده باید همین باشد که فلسفی فکر کند نه مثل شاعری که پرسیدم فلسفه میدونی گفت: آره نیچه ، هگل بعد پرسیدم کدوم؟ گفت هردوش !


شما فلسفه رو خوب فهمیدید
دوم استدلال قوی ای دارید حذف میانجی های بدرد نخور را ما در دنباله ها و سری های ریاضی انجام میدیم
و نتیجه گیری و استدلال در خصوص دور باطل جالبست که دوباره میرسید بدر منزل البته منظورتون کروی بودن فضا نبوده
و قدرت تخیلتون در نوشتن اینگونه داستانها ستودنیست سعی میکنم داستانهای دیگتونرو هم بخونم
من از نقد لذت میبرم
اما نقد با هنر فرق دارد
نقد شناختست ، شناخت علمست و با کمیت سروکار دارد .
اما هنر کیفیت دارد . وشناختیست که در پرده ی ایهام و ابهام درونیات ما پیچیده میشود
نقد مانند عکس رادیو گرافی تنها برخی نقاط را روشن میکند نه همه ی هنر را هنری که براحتی نقد شود ارزش هنری ندارد
کتاب جامعه شناسی هنر نوشته ی دکتر امیر حسین آریانپور کاشانی کتاب خوبی درینخصوصست.
موفق باشید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:06

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب عامری محترم
@};-

بسیار خوشحال و سپاسگزارم از آشنایی و همراهی ارزشمندتان!

بله، نقد و منتقد تنها می توانند قسمتی از هنر را بشناسانند، گو اینکه به تعداد مخاطبان یک اثر هنری، منتقد وجود دارد، حتی مخاطبی که از اثر روی برمیگرداند!

جناب ، سپاس برای معرفی کتاب، سرفرصت حتما مطالعه خواهد شد!

و از اینکه برای نوشته های من وقت می گذارید، بی نهایت سپاسگزارتان هستم!
امید که نوشته هایم شایستگی همراهی بزرگواری چون شما را داشته باشد!

@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 01:57

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

عصیان رو هم خوندم و کامنت گذاشتم لطفا ببینید سعی میکنم بقیه داستاناتونم بخونم لطف کنید ببینید.

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 10:10

نمایش مشخصات ک جعفری
@};-


نام: زهرا بانو   ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 11:33


مى دانى خبر بد هر چقدر هم بد باشد بهتر از بى خبريست !
يک خبر بد دارم
براى تو که هميشه خودت را از من دريغ مى دارى
ردت را زده ام !
تو اينجايى
لابه لاى جان من !!

سلام دوست فرهيخته زيبا سخن
لذت بردم .
زنبيل ته صف !!


@زهرا بانو توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 09:26

نمایش مشخصات ک جعفری زهرا بانوی عزیز

درود بر شما
@};-

بسیار خوشحالم از آشنایی و همراهی شما !!
واینکه لذتی بر شما روا داشته ام... مایه افتخار من است!

به گفته دوست عزیزی: خبرهای بد را عشق است!
چه چیزی بهتر از شنیدن خبر حلول دوستی در جان و رو ح آدمی ؟؟!!

بانوی عزیز، باور کنید هرآنچه که از زیبایی، دراین صفحه دیده اید، بی تردید برآمده از چشمان و نگاه زیبابین شماست!

آرزو می کنم ،زنبیل تان ، همواره پر از مهر و زیبایی باشد!




@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 12:20

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-


@م.فرياد توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 10:14

نمایش مشخصات ک جعفری
حضورت نشان از دوستی تو ست!

سلامت نشان از آشنایی توست!

گلت نشان از مهر توست!

و سکوتت که هزاران حرف و سخن را پنهان کرده ، شاید نشان از فاصله طولانی بین اندیشه هایمان باشد!

اما مرا چه باک ؟!
چون تو آمدی با سلام و با گل....
اگر تاوان این دوستی ، سکوت است:
بگذار همه حرفها بپوسد و کپک بزند!!


درود بر شما جناب فریاد عزیز

چقدر خوشحالم که می بینمتان!
امید که همواره بمانید!

@};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 13:42

نمایش مشخصات م.فرياد باز هم سلام بر كاف بانوي عزيز@};-
قبلاً(يعني همون روز اول)، داستانت رو خوندم. عقلم ميگفت كامنتي بنويسم، ولي دلم ميگفت نه!... آخرشم دلم طبق معمول پيروز شد و چيزي ننوشتم:-/
ميدونم كه خودتون هم ميدونيد، پيام داستان رو گرفتم، سكوت من نشان احترام به نويسنده اي حقيقت جو بود، نه نشان فاصله ي انديشه ها، مگر انديشه ها فاصله دارند؟! شايد لحظه اي ديگر من به چيزي بيانديشم كه شما انديشيده ايد، و يا برعكس!
من قلباً براي كسي كه قصدش يافتن حقيقت باشد، در هر پله اي از انديشه كه باشد احترام قائلم، شايد روزي پله هايي را كه شما طي كرده ايد من هم طي كنم، و شايد هم روزي پله هايي را كه من طي كرده ام شما طي كنيد:-/
داستان اگر از جنبه ي فلسفي صرف، يعني علم فلسفه نگريسته شود، ايرادي دارد و آن اين است كه در اين داستان، ما با چند معلول سر و كار داريم و دنبال علتش مي گرديم، يك علت و چند معلول، نه سلسله اي از علتها و معلولها(معلولها:رد پاها و علت: صاحب رد پاها)، به عبارت ديگر جستجوگر داستان شما با تعدادي معلول همسان و همسطح(رد پاها كه در عرض هم هستند) سر و كار دارد و دنبال علت آنها مي گردد، ولي به جاي اينكه در طول حركت كند و به سمت علت برود، در عرض حركت مي كند و از معلولي به معلول ديگري همسان و همسطح با معلول قبلي مي رسد يعني او در عرض حركت ميكند و انتظار دارد در طول به هدف برسد! و منطقاً اين روند نابخردانه است، و به حصول نتيجه نمي انجامد... حتماً گرفتيد كه چي گفتم!
اما اگه فلسفه ي غيركلاسيك داستان شما رو با سمبليسم و نمادگرايي با هم بياميزيم، اونوقت ديگه همه چي فرق مي كنه و شما در القاي پيامتون موفق بوده ايد...
اين رباعي تقديم به شما دوست انديشمند:
دل در تپش نگاه تو نيست كه هست
لب تشنه ي بوسه خواه تو نيست كه هست
هرجا نگرم جز تو كسي نيست كه نيست
عالم همه جلوه گاه تو نيست كه هست...(م.فرياد)
راستي! ولش كن! بي خيال! يه فرصت ديگه;)


@م.فرياد توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 10:52

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب فریاد عزیز!
بسیار خوشحالم از دیدار دوباره شما!
باید بگویم آنچه که در دیدگاه پیشین گفتیم،تنها برای عرض ارادت بود نه گلایه از سکوت شما! پس جناب، تا می توانید به حرف دلتان گوش بسپارید! کار خوبیست! عالمی دارد!
و اینکه بله، میان اندیشه ها فاصله ایی هست!مسلما پله نخستین با پله آخر یا پله میانی فاصله ایی دارد!

و در مورد داستان، قصد دفاع یا بسط مضمون را ندارم. آنچه که خواهم گفت دیدگاه و دریافت شخصی است در مورد حرکت عرضی یا طولی که اشاره کردید:
ردپاها و ارتباط علت و معلولی میان آنها، نمادیست! که طعنه ایی دارد به برهان علیت! که نخستین ابزار فلاسفه در درک و مشاهده جهان هستی است و همچنین مهمترین و اصلی ترین برهان خداباوران!
از دید من، هر آنچه که در جهان هستی است که با عقل و خرد درک و سنجیده شود، درواقع پیمایش مسیری عرضیست نه طولی! با خرد نمی توان در طول حرکت کرد! چرا که خرد را یارای پرواز نیست! پای عقل در منطق و چرایی روابط، زنجیر شده است!
آنچه که قدرت پروازش هست، تنها دل است و بس! و هرآنچه که از دل برآید: احساس،خیال و رویا ! که پایبند هیچ زنجیری نیست! شاید تنها دل است که می تواند در مسیر طولی یا حتی زیکزاکی یا منحنی، پرواز کند...
اما اینکه تا کجا می توان به ندای دل و دستاوردهایش، اعتماد کرد ؟؟ خود نیازمند کنکاش و جستجو و پژوهش بسیاریست ، یعنی همان که شما گفتید: طی طریق!
ناگفته نماند ، شخصا هیچگاه از خرد چشم پوشی نکرده و نخواهم کرد ! بلکه از دید من خرد و دل ، هر دو ابزاری هستند برای یافتن ردپای بعدی!
و اینکه چرا در این داستان رد ابتدا و انتها ، یکی شد ؟ بر می گردد به مضمون داستان که تردید ندارم شما آن را دریافته اید!!!


پیشکش شما:

کیست که مرا می خوامد
با تنی نرم ولوند
صدایی دور اما نزدیک
له شده زیر پاشنه کفش من
رسوایی بودنم را وحشیانه می خندد!


@};-


@ ک جعفری توسط م.فرياد Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 12:27

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
ممنون كه حوصله به خرج داديد و كامنت ملال آورم رو خونديد و با بزرگ منشي پاسخ داديد، و خوشحالم از اين كه براي "دل" به عنوان يكي از ابزار و مجاري معرفت و شناخت، قائل به اعتبار هستيد@};-
آفتاب انديشه تون تابان@};-


@م.فرياد توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 23:33

نمایش مشخصات ک جعفری

@};-


نام: فهیمه زندیه   ارسال در سه شنبه 19 آبان 1394 - 21:20

سلام عزیزم.........
من تا همین الان اینقدر رد پای داستان دنبال کردم تا رسیدم به کامنت اول جوابم از همون گرفتم
عاااااااااااااااااااااااااالی بوووووووووووووود
یه آسمون ستاره بوس


@فهیمه زندیه توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 24 آبان 1394 - 09:45

نمایش مشخصات ک جعفری درود فهیمه جان
@};-

خوشحالم که اینجا می بینمت! و خوشحالتر که رد مرادر اینجا هم ، می زنی....

امیدوارم که تو را همواره در کنارم داشته باشم!!

نازنین ، عالی نگاه و چشمان خوش رنگ توست!

@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 10:52

گاهی خلــوتِ دوستت را بهم بــریـــز!
تا بداند که تنها نیست، آرزوی ماست که در وجــودِ
دوست خانه ای داشته باشیم حتی به مساحت یک یاد .
"زنــدگی "کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد ،
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند !!
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی مــانـــد
و آنچه از دست برود با گریه جبـــران نمی شـــود،
فــردا خورشید "طلوع "خواهد کرد حتی اگر "ما" نباشیـم ...!
سلام و عرض ارادت بانوی من
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 09:27

نمایش مشخصات ک جعفری

همیشه خلوت مرا را بهم بریز!
تا بدانم تنها نیستم!!!

شهره بانوی نازنین

در ذهن و قلب من ثبت شده ایی

تا همیشه....

بهترین:

@};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 دي 1394 - 18:44

نمایش مشخصات سارینا معالی هنوزم دوستتون داریم;)


:* :x


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 7 دي 1394 - 13:13

نمایش مشخصات ک جعفری
@};-

سارینا ؟؟؟‍!!!!

کجایی دختر ؟؟؟!!!!

خوشحالم که می بینمت!
امیدوارم که خوش و تندرست باشی!

واینکه:

بهترین، بهترینی!

بی تردید از بهترین دوستان منی!

زنده باشی، واقعا خوشحال شدم از دیدنت!

ممنون که به یادم هستی،
که تو همواره در یادم ماندگاری،
چرا که دختر خاص، بی تکرار ، نایاب و بشدت دوست داشتنی هستی!!!

@};-


نام: افشین عکاشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 - 14:51

نمایش مشخصات افشین عکاشه با سلام خدمت و عرض ادب و احترام خدمت شما هنرمند ونویسنده
شما قوه تخیل خوبی دارید و با کلمات خوب Correlationبر قرار میکنید اگر به همین ترتیب ادامه دهید قطعنا داستانهای زیباتری خواهید نوشت .
شاد وپیروز و سربلند باشید


نام: افشین عکاشه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 ارديبهشت 1395 - 14:53

نمایش مشخصات افشین عکاشه با سلام وعرض ادب و احترام خدمت شما هنرمند ونویسنده گرامی
شما قوه تخیل خوبی دارید و با کلمات خوب Correlationبر قرار میکنید اگر به همین ترتیب ادامه دهید قطعنا داستانهای زیباتری خواهید نوشت .
شاد وپیروز و سربلند باشید


@افشین عکاشه توسط ک جعفری Members  ارسال در جمعه 24 ارديبهشت 1395 - 23:13

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیز!

بسیار بسیار سپاس برای همراهی تان!

و همچنین سپاسگزارم برای راهنمایی و راهگشایی ارزشمندتان!

و پوزش برای پاسخ دیرهنگامم!

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.