دریغ

_ روبرویم می نشیند، زیر تنها درخت بید ساحل و روی صندلی چوبی. خیره ام می شود. دست در جیب گذاشته و دوست مشترک را روی میز می گذارد: وینستون لایت.
همان است.همانی که بود. هنوز هم نمی توانم وسعت غرورش را اندازه بزنم. هنوز هم ، غرورش از حقارتم آینه می سازد ونفسم را به یغما می برد. نگاهش می کنم. گذر زمان، از انبوه موهایش کاسته وبر وسعت پیشانیش افزوده. چه زیباتر! گویی زمان هم به او باخته است.
چشمانش با آن نگاه سوزنی ویخی، در اعماق هستیم نفوذ می کند. نگاهش می تواند همه افکار مغشوش ودرهم وبرهم مرا از پشت دیوار قطور پیشانیم، عریان کند. نگاهی که همیشه مرا از سخن، بی نیاز می کرد.
می هراسم از عریانی . ونگاهم را از چشمانش دریغ می کنم وبر دستانش می بخشم. دستانی که رد نوازشهای ناهمگونش ، هنوز هم بر پشت نازک دستانم ، سنگینی می کند. واکنون ، چه صمیمانه، وینستون را میان دوانگشت می فشارد وبعد میان دولبش! لبهایش را می گشاید، مه غلیظ وآشنا را رو به صورتم پرواز می دهد ومی گوید:« هیچ زنی برای من، مثل تو نشد، نشد، نشد وهیچ وقت نمیشه! »

سرانجام گفت. گفت آنچه را که زمانی، در عطش نجوایش، لبان ترک خورده ام را بر سنگ سنگین احساسش می فشردم. جوششی در چشمانم حس می کنم! به خود می گویم:« نباید! » دیدار نم چشمان را از او دریغ می کنم.
می گوید:« چه میشه کرد؟ زندگی یعنی دریغ. دریغ. دریغ.»
به او می بازم، باز هم ! چه بیهوده تلاش می کنم، او می خواند همه ناگفته هایم را، همه نانوشته هایم را، همه پرسشهایم را...
روزگاری ، در تلاطم امواج سهمگین حضورش، غرقه بودم. اما از آن دور زمان، از آن کوچ نابهنگامش، که خلایی عظیم را بر وجودم، پیشکش کرد، چون پر کاهی ، بی وزن وسبک شدم. چنانکه، اکنون، در حضور او! صدای نفسهایم را می شنوم.
می گوید:« اما من همیشه هواتو داشتم. از دور می دیدمت، مواظبت بودم. حتی میدونم اولین نوشته ات را از من نوشتی! »
از اولین نوشته ام بیزار می شوم. نوشته ایی که با قلم به جا مانده از او، نوشته شد. همان قلمی که نامش را بارها مشق کردم وهویت گرفتم.
نمی دانم، می داند که سالهاست قلمش خون تمام کرده ورنگی ندارد؟ نمی دانم، می داند که سالهاست از همه واژه ها وجمله ها وداستانها و دفترهایم ، ردش را زدوده ام ومحو کرده ام ؟
به هوای لمس دستم، وینستون را واسطه کرده وبه سمتم می لغزاندش. ناجی دستم می شوم وفراریش می دهم.
لب می گزد ، و برمی خیزد. پلکهایش فرو می افتد ومن ، صدای بلند نفسش را می شنوم. می گوید:« فقط خواستم یک بار دیگه ببینمت وبگم که واژه به واژه ، جمله به جمله، داستان به داستان ودفتر به دفتر، دنبالت می کنم.»
پشت به من می رود. شهامتم باز می گردد و رفتنش را تماشا می کنم.
نهانخانه قلبم را زیرو رو می کنم، بالا وپایین می کنم، کند وکاو می کنم، جستجو می کنم... وبه هیچ می رسم. هیچ ضربانی، هیچ تپشی ، به ریتم نام او نیست! ابراهیمی در قلبم ، بت سنگی سنگینش را شکسته است.
یا که نه، گویی ، هجوم سُم های وحشی زمان، هر آنچه که ریشه دارد وندارد، را به تاراج برده و می برد!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,فرزانه بارانی ,ن.م , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,بهروزعامری ,همایون طراح ,زهرابادره ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,اذرمهرصداقت , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,آرش پرتو ,م.فرياد ,ف. سکوت ,سحر ذاکری ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,سارینا معالی ,حسین روحانی ,الف.اندیشه ,مرتضی حاجی اقاجانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروجردی خسرو (2/3/1394),آرمیتا مولوی (2/3/1394),الهه سلیمی (2/3/1394),حسین روحانی (2/3/1394),شهره کبودوندپور (2/3/1394),آرش پرتو (2/3/1394),علیرضا لطف دوست (2/3/1394),سحر ذاکری (2/3/1394),سارینا معالی (2/3/1394), ناصرباران دوست (2/3/1394),محمد علی ناصرالملکی (2/3/1394), ک جعفری (2/3/1394),فرزانه بارانی (2/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),همایون طراح (2/3/1394),فرهاد کوهکن (2/3/1394),فرزانه رازي (2/3/1394),مریم مقدسی (2/3/1394),م.ماندگار (2/3/1394),کیمیا مرادی (2/3/1394),ابوالحسن اکبری (2/3/1394),آریامنتقد (2/3/1394),فرهاد کوهکن (2/3/1394),ف. سکوت (2/3/1394),شیدا محجوب (2/3/1394),آرمیتا مولوی (2/3/1394),فاطمه مددی (2/3/1394),احمد دولت آبادی (2/3/1394),سید علی الحسینی (2/3/1394),عباس پیرمرادی (2/3/1394),هستی مهربان (2/3/1394),شیدا محجوب (2/3/1394),پیام رنجبران(اکنون) (2/3/1394),رضا فرازمند (2/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),شیدا محجوب (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),شهره کبودوندپور (3/3/1394),همایون طراح (3/3/1394),محمد حشمتی فر (3/3/1394), زینب ارونی (3/3/1394),حسین شعیبی (4/3/1394),سحر ذاکری (7/3/1394), ک جعفری (7/3/1394),افسانه پورکریم (7/3/1394),آزاده اسلامی (8/3/1394),م.ارغوان (9/3/1394),شیدا محجوب (9/3/1394),شهره کبودوندپور (23/3/1394),سارینا معالی (2/4/1394),فرزانه رازي (3/4/1394),آرمیتا مولوی (3/4/1394),حسین کاظمی فر (4/4/1394),حسین کاظمی فر (7/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (14/4/1394),شیدا محجوب (15/4/1394),اذرمهرصداقت (18/4/1394),سحر ذاکری (21/4/1394),سارینا معالی (29/4/1394), ک جعفری (18/5/1394),فرزانه رازي (19/5/1394),آرش پرتو (24/5/1394),پیام رنجبران(اکنون) (28/5/1394),زهرابادره (28/5/1394),سید حسین (28/5/1394),اذرمهرصداقت (29/5/1394),شهره کبودوندپور (3/6/1394), ک جعفری (28/6/1394),شیدا محجوب (10/7/1394),سحر ذاکری (21/7/1394), ک جعفری (25/7/1394), ک جعفری (26/7/1394),بهروزعامری (27/7/1394), ک جعفری (27/7/1394),سارینا معالی (8/8/1394), ک جعفری (29/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (3/9/1394),الف.اندیشه (3/9/1394), ک جعفری (3/9/1394),سارینا حدیث (3/9/1394),زهرابادره (3/9/1394),مرتضی حاجی اقاجانی (3/9/1394),همایون به آیین (4/9/1394),سمانه طبري (14/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),سحر ذاکری (4/10/1394),الف.اندیشه (6/10/1394),سحر ذاکری (6/10/1394), ناصرباران دوست (6/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/10/1394), ک جعفری (16/10/1394), ک جعفری (2/11/1394),سحر ذاکری (16/11/1394),همایون طراح (3/12/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/12/1394),سمانه طبري (6/12/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1395), ک جعفری (23/2/1395),سحر ذاکری (24/3/1395),همایون به آیین (24/11/1395),همایون طراح (4/12/1395),توران زارعی قنواتی (24/12/1395),ف. سکوت (19/3/1396),مژده حق دوست (19/10/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 08:15

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خیلی زیبا بود.لذت بردم.منو قشنگ به فکر فرو برد.@};-


@حسین روحانی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:45

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیز

به گمانم،نخستین باریست که صفحه ام را منور می کنید!!
سپاس برای حضور نورانی تان@};-
بسیار خرسندم که نوشته ام را پسندیدید!

امید که هیچگاه مهرتان را از من دریغ نفرمایید.
پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 08:53

سلام

خسته نباشبد

این حال و هوا بیشتر به بهمن سویسی میخوره تا وینستون لایت:D

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:28

سلام خسته نباشید
من اگه بخام سیگاری بشم سیگار برگ می کشم:D


@شهره کبودوندپور توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:52

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فقط تیر;)


@اذرمهرصداقت توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:21

نمایش مشخصات سارینا معالی جی وان ...از همه بهتره:) ;)


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:07

نمایش مشخصات م.فرياد زنده باد چه گوارا:)


@م.فرياد توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:24

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت چی میگی؟
رفقا وضعتون خرابه ها!
متاسفم واقعا...
ما که ورزشکاریمو ...
کمتر از شیشه تو کلاسمون نی..
آآآآآره :D


@اذرمهرصداقت توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:38

نمایش مشخصات سارینا معالی بعضی ها میگن ماری جوانا عالی

ما که تخصص اینونداریم
شوما امتحان کردی به ماهم بگو


@اذرمهرصداقت توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:44

نمایش مشخصات م.فرياد سلام دختر گلم@};-
ارنستو چه گوارا اسم يه انسانه ها!... نه اسم يكي از محصولات شركت دخانيات:)


@م.فرياد توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 15:14

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت اِ؟:-s
خوب نیست ادم حال دخترشو تو جمع بگیره ها
x-(
بعد میگن چرا جوونا معتاد میشن ...
آه سرنگم کو؟

:D
چاکریم


@اذرمهرصداقت توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 15:51

نمایش مشخصات م.فرياد ببخشيد دخترم منظوري نداشتم@};-
آخه ارنستو يكي از اون چارتا انسانيه كه من عاشقشونم و خيلي روشون حساسم:)


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:26

سلام
ممنون @};-


@آرش پرتو توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:51

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب پرتو عزیز

بسیار خوشحال ومسرورم از دیدن دوباره تان...
ولی آقا، ببینید چه کردید؟؟!!:D
نه تنها با تصویرتان که با دیدگاهتان هم ، استعمال دخانیات را تبلیغ کردید!:D :D
الان من باید عکسی از یک ریه، قبل وبعد از مصرف سیگار را بجای پروفایل فعلیم قرار بدهم تا جوانان را دوباره به راه راست هدایت کنم !!!:D
پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 09:04

عشق نفرینی بی پروایی می خاد
نفرین بر عشق که وصالش دردی است و فراقش دردی بزرگتر
به راستی کسی که بکوشد صاحب گلی شود پژمردنش را خواهد دید(بریدا)
سلام بر تو گنجینه اسرار
کاف بانوی عزیزم
عشقنامه ای بود دردناک و در عین حال نوشین و گوارا
بی شک عشق مجازات آدم بود
دست مریزاد نازنینم@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط م.فرياد Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:10

نمایش مشخصات م.فرياد پرنده ها هنوز در شگفتند كه چرا انسان به اسارت مي گويد عشق!@};-


@م.فرياد توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:32

و چه زیبا اسارتیست این عشق برای زندانیش@};-


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:02

نمایش مشخصات ک جعفری کمکم کن، کمکم کن، نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن ، کمکم کن ، نذار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن ، کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخاد
ماهی چشمه کهنه هوای تازه دریایی میخاد
@};-

درود بر شهره بانو، یار ویاور دیرینه وبسیار عزیزم!
پیشکش شما بانو،
هرآنچه که درین نوشتار وگفتار ، موج می زند....

سپاس فراوان برای حضور نورانی و انرژی بخشت!
پیشکشت با عشق، عشق وعشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:04

نمایش مشخصات سارینا معالی هزار بار و سلام و عشق و احساس برای شما:x :x :x @};- @};- @};-
خانم این داستان یه حال و هوای تازه ای داشت
متفاوت بود
خیلی تاثیر گزار و زیبا و به یاد ماندنی
خیلی خوشحالم که اخر داستان بر خلاف بقیه اثارتون شمت پیروز شدید
میدونید که میگم
(خدا)رو شکر:) به خاطر اینکه مینویسید و نوشته هاتون نصیب منم میشه...
دنیاتون شاد و بی دغدغه


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:07

نمایش مشخصات ک جعفری هزار وهزار وهزاران بار درود بر تو سارینا خانم عزیزم:x @};-

خیلی خیلی خوشحالم که اینبار توانستم باب میل تو قلم بزنم!!

ولی، عزیزم ته داستان بردی در کار نبود ها!! حتی باختی هم در کار نبود، اصلا ولش کن ، هیچی به هیچی... هیچی تو این نوشته درکار نبود.!!:D :D :D

عزیزید بانو، عزیز....
امید که همواره مهرت شامل حال من بشود.
وامید که دوباره ببینمت!!:D
پیشکشت با عشق ومهری ویژه:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:11

نمایش مشخصات سارینا معالی :* :* :* :*
حق باشماست

اما نمیدونم چرا من اون حالت رو برد تصور کردم

میبوسمتون
مشتاق دیدار

:x :x :x


@سارینا معالی توسط فاطمه مددی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:48

نمایش مشخصات فاطمه مددی منم اون حالت روبردتصورکرده بودم:D
ینی بردنبود؟
باخت؟
مساوی؟
هیچی هیچی من برم نظرموبزارم


@فاطمه مددی توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 19:47

نمایش مشخصات سارینا معالی ;) ;) ;) ;) ;)

پیش میاد شما دیگه شما غصه نخور


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:22

نوع نوشتن و توصیفات شما را خیلی دوست دارم .موفق و مانا باشید .@};- @};- @};- :x


@محمد علی ناصرالملکی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:28

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیز@};-

بسیار خوشحال ومفتخرم که برای بار سوم شما را می بینم ومهمتر اینکه هر سه بار توانستم نمره قبولی رااز شما بگیرم!!

سپاس فراوان برای همراهیتان ومهرتان!
پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود و عرض ادب و احترام فراوان بر بانو کاف جعفری

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ...

از جانهای درد کشیده جز درد تراوش نمی شود و از دلهای رنج کشیده جز رنج
وقتی زیر سایه ی سیاه غم قلم می زنی خیلی تفاوت ندارد از چه می نویسی ! تک تک واژه هابوی درد می دهد و آنچه منتقل می شود چیزی نیست جز همان غم و رنج.
اگرچه اینبار عاشقانه ای زیبا نوشته اید که تک تک جملات و توصیفهایش شاعرانه و دلنشین و جذاب است اما همچنان درونمایه آن همان سیاهی به پوچی رسیده است که حتی از عشق چیزی جز تیرگی شکست در خاطرش نمانده .

داستانهای شما همیشه ستودنی است
ممنون بانو بخاطر این فضاو توصیفات شاعرانه

برقرار باشید

پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};-
حرف بسیار است اما اهل گفتن نیستم
با دلم درگیرم ..آری با تو دشمن نیستم
ساده می گویم تورا این روزها گم کرده ام
چند روزی می شود در قید بودن نیستم
این که از او می نویسم در غزلهایم تویی !
این که از او می نویسی همچنان من نیستم
روح بی آلایشم را چشمهایت حس نکرد
هیچگاه این را نفهمیدی فقط تن نیستم
حرفهایم را سکوتم می زند این روزها
شاعر این بیت های نیمه جان من نیستم


@ ناصرباران دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:16

نمایش مشخصات ک جعفری درود فراوان بر شما، جناب باران دوست عزیز ومحترم وگرامی وگرانقدر و... و... و هر چه نیکیست از شماست واز آن شماست!

سپاس فراوان برای حضورتان ودرج دیدگاهتان، سپاس وسپاس!

این جمله را از آقای رنجبران کپی و به شما پیشکش می کنم:
« به شما که می رسم، واژه ها گم می شوند! »
و واژه ها تنها در برابر چیزهای عظیم ووصف ناپذیر گم می شوند!!

پیشکشتان با احترام ومهری بسیار والبته با سری فرود آمده:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:52

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام خانم جعفری عزیز
هر چقدر خاستم سکوت کنم ، اما نشد، نشد، نشد....

داستان خیلی زیبایی بود ومن خیلی لذت بردم.
بااینکه از عشق حرف می زد ، اما من فکر می کنم کل پیام داستان را در جمله آخر گفتین و همینطور در این جمله :« زندگی یعنی دریغ.دریغ.دریغ»

من از داستانهای شما خیلی لذت می برم.
ممنون که می نویسین.....
@};-


@سحر ذاکری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:20

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، دوست عزیز ومحترم.

سپاس فراوان برای حضورتان والبته همراهی همیشگیتان!
ممنون برای لطف ومهر بیکرانتان!

زندگی یعنی دریغ!

پیشکشتان بااحترام وعشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:55

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت من عاشق این شعرم
تقدیم باعشق خانوم عاشق پیشه:


@};- پیش از انکه در اشک غرقه شوم..ازعشق چیزی بگو@};-

فوق العاده اید بانو..
ساده نویسی اصل مهمیه..ولی داستانتون با باهمه سختی هاش به دلم نشست@};-


@اذرمهرصداقت توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:25

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر آذر مهر، مهربان دختر نازنین@};-

چه افتخاری!!! امروز نصیبم شد ودیدگاه تو را رویت کردم!
خیلی کم پیش آمده که از نوشته هایم لذتی کوتاه بر تو، ارزانی کنم!( البته تقصیر از من است، بی تردید! )

وآن شعر عاشقانه ایی که عاشقانه دوستش داری، مرا دوباره عاشقت کرد!
پیشکش تو سنبل عشق:

@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:57

نمایش مشخصات زهرابادره قلب ها گاهي
مانند زمستان
سرد می شوند
گویی زمان
يخبندان و
ويراني
آن ها رسيده
سلام بر خانم جعفري عزيز و نازنينم
داستان بسيار عالي و سرشار از احساس بود كه با قلم قدرتمند شما مستقيم در قلب ها فرو نشست
براي تان هميشه موفقيت ها و شادابي آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:34

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانو بادره عزیز ونازنینم@};- :x

سپاس فراوان برای همراهی همیشگیتان!
امید که هیچگاه مهرتان رااز من دریغ نفرمایید!

چه خجسته روزیست امروز که توانستم بااین نوشته بر قلب سرشار از مهرتان جای بگیرم!
درود بر شما، درود بی پایان بر شما..
سرشار از احساسید وآدمی را لبریز وبی نیاز می کنید!

پیشکشتان با عشق واحترامی بسیار:

@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:23

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن درود بر دختر خوانده ی ما و مادر سبک سیاه قلم در گفتار و نوشتار

چه خوب که از 30یا30و اجتماعی زدی به عاشقانه تا جماعت بدانند که دختر خوانده ی ما در سبک عاشقانه هم ید طولایی دارد نیز!! هرچند در سیاه قلم نوشتاری قرار نیست هیچ رنگی روشنتر از خاکستری باشه
زیبا بود اینجانب به احترام این عاشقانه .
.
.
.
عاشق می شوم
دریغ
دریغ
دریغ

نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند .
.....
زیبا بود

همیشه چاااق باشی هر روز بیشتر از دیروز ;) @};- @};-


@فرهاد کوهکن توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:41

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، پدرخوانده عزیز وبزرگوارم@};-

سپاس فراوان برای همراهیتان( که البته ناگفته نماند که یکی از وظایف پدری، پیوسته اندر حال واحوال بودن فرزند است!!! :D :D )

شعری که نوشتید مرا بسیار سر شوق آورد و بعبارتی با این شعر، همه وجود وروح وروان وجانم را غسل تعمید دادم!!
سپاس فراوان!

لطفا، هر روز مرا با شعرهایتان فغسل دهید، هر روز بیشتر از دیروز و همراه با شعری خانمانسوز!!

پیشکشتان با احترام یک فرزند کوچک به پدری بزرگ:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 11:33

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
داستان متفاوتی از شما خواندم! لحن داستان با داستان های قبلی تان کاملن متفاوت بود! انسان اگر واقعن درد کشیده باشد ، عاشقانه هایش هم دردناک می شود! و من با نظر جناب باران دوست موافقم که درد در لایه های این داستان کاملن به چشم می خورد! البته که پایان داستان پایانی جز تنهایی و دلزدگی نداشت! دو جمله ی آخر بسیار مهم بودند! زمان همه چیز را به تاراج برده است! از این جمله دریافت دیگری هم داشتم! و آن هم حاکم شدن نوعی " جبر " در فضای داستان بود! زمانی که متعلق به راوی نبود و نیست و همان زمان است که خارج از اختیار سرنوشتی را رقم می زند!
و اما کلمه آخر : " می برد "
به این جمله توجه می کنم : هجوم سم های وحشی زمان ، هر آنچه که ریشه دارد و ندارد را به تاراج برده و " می برد " ! این کلمه " می برد " نشان می دهد که هنوز چیزی در دل راوی ریشه دارد ، شاید هنوز تپشی و ضربانی باشد! اما فعل در زمان حال گفته شده است : می برد! یعنی راوی تنها تماشاگر بازی زمان است : ریشه کن شدن چیزی در دل! و راوی تنها می تواند بایستد و تماشا کند! و این اوج دردی ست که در این داستان نهفته است...

البته جمله ماقبل آخر حدیث دیگری دارد که از لحاظ فلسفی نقطه مقابل جمله آخر که در بالا ذکر شد قرار می گیرد : ابراهیمی در قلبم بت سنگی سنگینش را شکسته است!

درودی دیگر بر شما خانم جعفری. داستان را بسیار دوست داشتم. لذت بردم. خسته نباشید.

موفق باشید و سبز!


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:52

نمایش مشخصات ک جعفری به دادم برس ای اشک، دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی، نپرس از چی گرفته

منو " دریغ " یک خوب، به ویرونی رسونده
عزیزمه تا وقتی، نفس تو سینه مونده

درودی ویژه بر دوست عزیزم، جناب طراح نازنین!

نمی دانم از اینکه داستانم را پسندیدید ، خوشحال باشم؟!
یا از تفسیر جانانه و عریانی مضمون داستان؟؟!!!

به هر روی سپاس فراوان برای همراهی ارزشمندتان!
بگذارید بااین ترانه دین خود را به شما ادا کنم:

نیمه گمشده من، چه کسی می تونه باشه
واسه روح تشنه من، همیشه دیوونه باشه
کسیکه هر کلامش طلوعی تازه باشه
غم وتنهایی ما به یک اندازه باشه

پیشکشتان با احترام:

@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي واژه به واژه،
بیت به بیت،
غزل به غزل،
ترانه به ترانه از تو میگویم!
تمام ترانه هایم رنگ و بوی تو را دارند!
عظر حضور سبزت،و بودن گرمت،
در تار و پود تمام ترانه هایم جاری ست...
تا تو هستی،
ترانه هایم رنگ عشق دارد و طعم باران...
و من تنها،
برای با تو بودن،
و از تو گفتن...
ترانه میگویم!

درودکاف بانو جان عزیزم.خوبین؟
احساس میکنم این داستان با بقیه ی داستان هاتون یکم بیشتر از یکم فرق میکنه...فضای گرم اما سنگینی داشت که خیلی دوسش داشتم...
فدایی دارین.به طرز وحشتناک عجیبی شاد باشین...

با احترام:

وقتی که قرن ما پر از سیمان و سنگ است
بانو کنــارت زندگــــــی کـــردن قشنگ است

تا آمـــدی انـــــدوه هایــــــم بـر طـــــرف شد
احوال من امروزهــــا شـــور و جفنـــگ است

تـــاریــــکی دنـــــیـــــــای مـــــن را زود بـردی
این روزهــــا دنیـای مـــــن پر نور و رنگ است

ماهم شدی و خیـــــره می مـــانم به رویــت
گویی نگـــاه من همــان چشـــم پلنگ است

با تـــــو تمـــــام لحـــــظه هایــــم عشق دارد
بی تو دلــــم بی وقفه و بسیـــــار تنگ است

با مــــن بمـــان و زندگـــــی کن تـا نــگویــــم
پای تمــــام لحظه هایـــم بـــی تو لنگ است

بــایــد بگــویـــم قلب مــن منزلگــه تــوســت
حالا کـــه بین منطق و احسـاس جنگ است

نیاز هس دوباره بگم چقد دوستتون دارم عایا؟؟؟
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:06

نمایش مشخصات ک جعفری
دلتنگم مثل ماه!
که بدون نیمه اش هر شب،
لاغرتر می شود...
;)

درود بر فرازنه عزیزتر از جوونم@};-

تو که خوب میدونی من شعر بلد نیستم ! از حفظ نیستم! پس در پاسخ شعر زیبا ودلنشین تو فقط می تونم اینا رو بفرستم:
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
و :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
و @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

راستی عزیزم ، من هنوز، نمی دونم تو چقده دوستم داری
!!!!
پس بگو، بگو، باز هم بگو، به تکرار بگو، همه جا بگو، به من بگو، به همه بگو، به هر شکلی که دوست داری بگو، با هر زبونی که بلدی بگو، بگو بگو بگو .....................

پیشکشت با احترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي چه حرکت جالبی زدین بانو!!!طرح از این جیب به اون جیب!!!خخخخخخخخخخ

واقعا نمیدونین؟؟؟واقعا؟؟؟
عرض شود کهههههههه:

باران که میبارد هوا را دوست دارم
سیمای زیبای شما را دوست دارم

وقتی تو را اینگونه زیبا آفریده
باید بگویم که خدا را دوست دارم

این قافیه در بیت اول بود اما
باید بدانی من، شما را دوست دارم

اصلا ولش کن قافیه دیگر مهم نیست
صد بار اگر گفتم شما را دوست دارم

دیدار تو پایان عمر غصه ها بود
تاریخ های انقضا را دوست دارم

گفتی که صحبت کردن از این عشق زودست
این حرف های ناروا را دوست دارم

شما را دوست دارم... :)
الان اشراف پیدا کردین چقد عایا؟؟؟
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 09:28

نمایش مشخصات ک جعفری درودی دوباره بر دوست عزیزتر از جانم


عرض شود که ........ نه! هنوز مقدار، اندازه وسایز دوست داشتنت جا نیافتاد برایم !!! ( خنگیم دیگه! چه میشه کرد! زحمتش می افته به گردن تو که هر روز بیای اینجا وبرام تکرار کنی...:D :D :D )

راستی اون طرح جیب بری رو حال کردی؟ گرچه جیب منو تو یکیست!!:D :D

:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:13

نمایش مشخصات فرزانه رازي من یه پرندم آرزو دارم تو باغم باشی
من یه خونه ی تنگ و تاریکم
کاشکی تو بیای چراغم باشی
هر جا که باشم هر چی که باشم
تو باید باشی تا زنده باشم
می میرم اگه از تو جدا شم
می میرم اگه با تو نباشم
اگه تاریکم اگه روشنم
اگه پاییزم اگه بهارم

تو رو دوست دارم
تو رو دوست دارم مثل هر کسی
که دوست می داره جسم و جونشو
مثل آسمونی که ستاره شو
یا ستاره ای که آسمونشو

اگه تاریکم اگه روشنم
اگه پاییزم اگه بهارم
تو رو دوست دارم تو رو دوست دارم

اگر دم دستتون بود اول با صدای ایرج,بعد با صدای احسان...از طرف من...به گوش جان نیوش بفرمایید...
انشاا... که رستگار شویم کلهم! :D
ترکی:
Seni Seviyorum

انگلیسی:
I ♥ U

فارسی:
دوستت دارم

آفریقایی:
Ek is lief vir jou

آلمانی:
Ich liebe dich

آلبانیایی:
unë të dua

اردو:
مجھے تم سے محبت

ارمنی:
Ես քեզ սիրում եմ

ازبکی:
Men sizni sevaman

اسپانیایی:
Te quiero

اسپرانتو:
mi amas vin

استونیایی:
ma armastan sind

اسلواکی:
milujem ťa

اسلونیایی:
ljubim te

اوکراینی:
Я люблю тебе

اندونزیایی:
aku cinta kamu

ایتالیایی:
ti amo

ارادت از این بیشتر؟؟؟
(اضافه کنم که زبان ایتالیایی ژن جهش یافته ی لهجه ی گیلکی خودمونه...الکی زدن به اسم خودشون...)
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 09:03

نمایش مشخصات ک جعفری آآآآآآآآآآآآآآ هااااااااااااااااااااااا ن


حالا گرفتم منظورتو! خوب شد گفتیاااااااااااا !!!!

خب من الان زبونم بند اومده، پس اینا رو دشته باش:

:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 14:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي غش بُرتونم بانو جاااااااااااااااااااان...
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:39

نمایش مشخصات فرزانه بارانی
وقتی یک نفر از دستت لیز می خورد،اولین پاییز منهای او طعم دیگری دارد.خودت می مانی و خودت و یک چمدان پر از خرت و پرت هایی که می گیری دستت و مثل دیوانه ها راه می افتی به نمی دانم کجاهایی که بشد بلند بلند گریه کرد و داد کشید و زمین و زمان را فحش داد،راه رفتنت مثل قدم های یک اعدامی می شود در کش و قوس مرگ و زندگی،لق میخوری از توهمات دیوانه واری که دوره ات می کنند،هر صبح از خواب بیدار می شوی و خودت را مجبور می کنی به یک عقب گرد اجباری به همان جایی که خودت ماندی،خودت منهای او و رویاهای پاره پوره ای که برای زخم های تنت لباسی از مرهم نخواهد شد و می نویسی و هی می نویسی تا شاید چیزی از این درد را از تنت بکنی و رها شوی، می نویسی با خودکاری که طعم دستان او را می دهد ..زمان می گذرد...فصل ها را یکی بعد از دیگری به سینه دیوار آویزان می کنی و تا آنجا که جا دارد مثل قهرمان های اساطیری ایستاده مردن را تمرین می کنی! ودر تمام این مدت چیزی از درون در تو جان می دهد،چیزی می پوسد و متلاشی می شود
و حالا این اوی گم شده روبه رویت نشسته و سیگار ونستون را بین لبانش می فشارد و نمی داند که در تمامی این روزهای منهای او هزاران خاطره را با تک تک این نخ سیگارها به آتش کشیده ای و او را ذره ذره دود کرده ای تا تمامش در دلت تمام شود.و امروز منهای او نشسته ای و دلت هم ناباورانه درونش را زیرو رو می کند تا شاید چیزی از بی تابی های سابقش را به یاد آورد.اما هیچ ققنوسی از خاکستر های عشقی خاموش شده پرو بالی نخواهد زد. ( ر ض ا)
******
سلام بر بانوی مان ک.جعفری عزیز
نشد!!هر چه کردم نشد!! بلند شدم...نشستم..لیوانی چای تلخم را سرکشیدم اما نشد که بی نوشتن کامنتی از این صفحه بروم و خودت خوب می دانی چرا!!
یک معادله رفت و برگشت است .درد وعشق! فرقی نمی کند این دو در هر حالت به هم تبدیل پذیرند.
ممنون از داستانی که نوشتید.


@فرزانه بارانی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:15

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانو بارانی عزیزم@};-

بانو، نمی شود، هر چه کردم، نشد، هزارن چای تلخ وداغ را یک نفس سرکشیدم ، اما باز هم نشد.... وشما بانو ی مهربانم، چه خوب دانسته ایی که چرا نشد و چرا هرگز نمی شود!

چه می کنید با من؟؟
نوشته تان موی بر تنم سیخ کرده، نفسم را به یغما برده، و قلبم را به تپش واداشته!!!
ستم می کنید! اینهمه ستم است... بگذارید که ققنوس زیر خاکسترش به آرامشی ابدی برسد!!

بانو بارانی عزیز، هر بار که دیدگاهتان را می بینم، شور وشوقی کودکانه همه وجودم را دربر می گیرد!
سپاس فراوان برای همراهی ارزشمندتان!
پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:40

نمایش مشخصات م.فرياد سلام بر غواص اقيانوسهاي بي ساحل@};-
داستان لطيف و دلنشيني بود@};-
تعديل تشبيه و استعاره نسبت به داستاناي قبليتون، بر جذابيت و جلب بيشتر مخاطبين عام افزوده بود
روون و يكدست و خوش بافت بود
فقط اين جمله ي(نمي دانم، مي داند كه سالهاست قلمش خون تمام كرده و رنگي ندارد) از نظر كلاس به بقيه ي متن نميخوره:( مثلا مي شد بنويسيد: رنگ باخته يا خشكيده يا ... به جاي خون تمام كرده(البته مطمئن نيستم، شايد هم همون كه خوتون نوشتين بهتر باشه)@};- راستي! اون(خيره ام مي شود) اول داستان هم همينجور:)
نمي دانم هنوز از خواندن يك شعر پراحساس مي لرزد دلت يانه؟
نمي دانم به جادوي كلامم عشق مي ورزد دلت يا نه؟
نمي دانم پس از اين بي وفائيها
برايم باز مي ارزد دلت يا نه؟...(م.فرياد)


@م.فرياد توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:19

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست نازنین وسرشار از احساسم@};-

آری، هنوز از خواندن یک شعر پر احساس ، دلم می لرزد!
هنوز به جادوی کلامت، دلم عشق می ورزد!
امید که بعد از بی وفاییها !!! دلم بیارزد برایت!!


سپاس فراوان برای حضور شاعرانه وشعرخیزتان!
نقدهایتان را هم به جان ودل می خرم!
پیشکشتان با مهری به لطافت شعر:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 12:58

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام خانم جعفری عزیز
خیلی زیبا بود
خیلی با احساس نوشته بودید
واقعآ ممنون @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:21

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما ، دوست عزیزم.

زیبایی از شما وچشمان زیبای شماست! من هیچم...

سپاس فراوان برای همراهیتان ودرج دیدگاهتان!
امید که همواره مهرتان را بر من روا بدارید!

پیشکشتان با احترام ومهر:
@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 13:39

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خیلی عالی به تصویرکشیده بودید.احسن .@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 14:24

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب اکبری عزیز!

عالی ، تنها در وصف داستانهای کوتاه و پر اعجاز شما، جایز است ، نه بر نوشته های کج ومعوج من!!

از همراهیتان بسیار سپاسگزارم.
مهرتان را قدر می نهم،حتم داشته باشید!
پیشکشتان بااحترام بسیار:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:19

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم جعفری عزیز
شرمنده اگه دیر رسیدم ..حال خوشی ندارم فقط می تونم بگم عالی بود ....@};- @};- @};- @};- @};- :x :x


@آرمیتا مولوی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 09:14

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر تو آرمیتای نازنینم@};-

امیدوارم که امروز حالت بهتر باشد!
عزیزم، دیر و زود ندارد، همین که می آیی ومی خوانی ومی نویسی برایم ، در عین حالیکه حال خوشی هم نداری!! بسیار بسیار ارزشمند است و خیلی ازت ممنونم.
گرچه خودم هم هنوز وقت نکردم که زیر داستانت به خدمت برسم!! اما می آیم حتما ... امروز !

پیشکشت عزیزم با عشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 18:50

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام خانم جعفری
داستانتونو صادقانه دوس داشتم
ازعشق بود ولی قشنگ بود @};-


@فاطمه مددی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 09:16

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست وبانوی بزرگوار@};-

صادقانه بگویم: از دیدارتان بسیار خرسندم.
امید که همواره مهرتان شامل حال من بشود.

سپاس فراوان برای همراهی و درج دیدگاهتان!
پیشکش شما بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 20:03

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
یک جورایی اینقدر قابل لمس بود که انگار واقعی است! :-/
و اگر همه چیز به تاراج رفته بود یا بت شکسته شده بود، دزدیدن نگاه و فراری دادن دستها و نگاه پشت سر چرا؟ @};-
تجربه نشان داده است که واکاوی و بازیابی افراد و عواطف گذشته بیشتر ما را نا امید می کند تا احیا... باید رها کرد... پشت سر نیست فضایی زنده...


@ف. سکوت توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 09:20

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست بسیار بسیار عزیزم
بانو سکوت سرشار از فریاد@};-


آری ، آری بانو ، باید رها کرد ، هر آنچه که در گذشته نمور وخاک گرفته ، اکنون طلایی را به تاراج برده و می برد!
بی تردید، باید رها کرد.....

وقتی ، شما به نوشته ام بگویید : قابل لمس!!
یعنی قلمم کارش را درست انجام داده است!

سپاس فراوان برای حضور ارزشمندتان.
امید که هیچگاه مهرتان را ازمن دریغ نفرمایید.

پیشکش شما با عشق واحترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 20:03

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر کاف جیم. دیر رسیدم امیدوارم ناراحت نشی . فردا نفر اول شمایید که نقد می شید. ببخشید.


@احمد دولت آبادی توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 09:23

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب دولت آبادی عزیز
عزیزی از دیار سربداران، سبزوار!!@};-

از دیر آمدنتان ناراحت نمی شوم، به شرط اینکه بی درنگ برگردید و آن نقدهای جانانه وتند وتیزتان را نثارم کنید!!!

سپاس برای همراهی ارزشمندتان.
پیشکش شما بااحترام فراوان:
@};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 01:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) نمی دانم! جایی برای گفتنم هست؟!
اصلن جایی برای من هست؟!
نه!
یک فاجعه! یک سونامی! یک مز خرف!یک ...
جایی در دفتر قلب هیچ کس ندارد!
که هر چه بر من می رود! خوش می رود! شکایتی نیست!
که دیریست
تراژدی من زبان شِکوه نیست!
شاید، عاشقانه ها را ازاینرو دوستر می دارم،که درمانگرند! درمانهایی که درد آفرینند تا خود را لابلایشان مظنه زنم! حسم را خودم را دلم را...که هر چه بیشتر می خوانم! به عمق تراژیک خویش پی می برم...
فاصله ام با هُرم سیال و گرم شما را!
چیزی معادل چندصدسال نوری!
فقط می توانم
نه!
جان می کنم!
لحظه ای سرم را جای سر تو بگذارم و از دیدگانت به دنیا خیره شوم،سرشار می شوم،اما این فقط برای چندلحظه است..ای کاش بیشتر و بیشتر و بیشتر می شد! لیکن: دریغ و دریغ و دریغا! ...
که هر آنچه از زیبایی است، شما برده اید، و سهم من: هیچ!


**
درود کاف بانو جیم جان.
ده باری داستانتان را خواندم،در چند وعده تناول شد! هربار هم خواستم چیزی بنویسم، نشد که نشد که نشد!...چرا؟! نمیدانم!!
طبق معمول گاهی هنگ می کنم!
یهوویی اینرا نوشتم، ولی حالمان خوب است!
فازی بود! جهت لوس کردن خودمان در حضور جنابتان!
زیبا می نویسی، تلخ و پَلخ هم سرم نمی شود، لذت می برم از خوانشت!!و کلمه به کلمه زیرلب زمزمه می کنم واژه هایت را زیر لب که حاصلش کامی شیرین است!


*
پوزش بابت لحنم بزرگوار/
بانویی و همیشه بانو...
برقرار باشید.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 11:44

نمایش مشخصات ک جعفری
@};-

وقتی داستان را چند باری تناول می کنید! وقتی هنگ می

کنید! وقتی یهویی برایم قلم می زنید! وقتی در جهت ،

خود لوس کردن ، برایم می نویسید! وقتی از تلخیها

و پلخیها ، لذت می برید ! وقتی واژه هایم ، کامتان را

شیرین می کند! وقتی داستانم را؟ نه... نه... مرا، خود مرا ! کلمه به کلمه، زمزمه می کنید!
می دانید حاصلش برای من چیست؟؟ :

اینکه در فاصله ایی به طول چند صد سال نوری ، با هرم اهورایی شما همراه و پژواک نفس بریده تان شوم :
که دریغ ، دریغ و دریغا !!!

درود بر شما، دوست عزیزم جناب رنجبران عزیز!
عزیزید! عزیز وعزیز و بسیار ستودنی....

ارزانی شما ، پیشکش شما ، برای شما، هر آنچه که از درونم تراوش کرد وبر این داستان، ردی گذاشت!
سپاس فراوان برای حضور گرم وعزیزتان...


راستی، از مرد داستان روسپی خبری دارید؟؟
به او بگویید زن داستان، پالتو را پس آورده ، نزد من به امانت است! لطف کنید ونشانی مرا به او برسانید ! چراکه زن بینوا به هوای دیدارش، روزگاریست که در منزل من، اتراق کرده است و ظاهرا تا مرد را نبیند کوچ نخواهد کرد!!!! :D :D :D

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 19:10

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. واژه هاوجمله ها و داستان ها. سه تا ها با هم درست نیست. دو تا جمع هم درست نیست. واژه ؛ جمله و داستانها. ها آخر بین هرسه بسته میشه.نوشته بودی ناجی! ناجی غلطه. ناجی مفعوله و به معنی نجات یافته . منجی یعنی نجات دهنده.
من نفهمیدم این توصیفها راچگونه لابلایچند خط جا دادی.هوشمندانه اما بیشتر یک اعترافنامه زیبا بود تا یک داستانک. داستان مخاطب را باید به تفکر وادارد نه اینکه زانوی غم فرو برد و افسوس بخورد.اما استعاره های زیبایی داشتی. برایت موفقیت آرزومندم بانوی شهر بار فروشان


@احمد دولت آبادی توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 4 خرداد 1394 - 09:13

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما، جناب دولت آبادی عزیز

بسیار سپاسگزارم از بازگشت دوباره تان!!

شما را که میبینم به یاد روزهای خوشی که در سبزوار داشتم می افتم: خیابان کاشفی ، خیابان پرسه های دانشجویی
پارک میدان حکیم وکافی شاپ روبروی پارک: پاتوق شادیها وخنده های دانشجویی
بادهای سهمگین و گاه وبیگاه....
سیل موتور سواران ترسناک که هر غروب خیابانها را قرق می کردند...
زمستان بسیار سرد و پر سوز....
میدان مادر وآن کلانتری دور میدان!!!!
برآبادیها ودولت آبادی ها وکروجیها و ....
... وکویر وکویر وکویر زیبا وسحر آمیزش....


سبزوار شهر قلم است وبیشتر سبزواریها استعداد عجیبی در قلمرو کاغذ وقلم دارند!!!

درود بر شما وحضورتان که یادهای زیبایی را در ذهنم زنده کردید!!
پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 11:35

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام به همشهری زیبا تر گلم@};- @};-

خانم حالتون خوبه؟؟؟؟
کم پیدایید؟
نگران حالتون شدم=((
هر جاهستید خوش و خرم باشید
مارو هم فراموش نکنید که خیلی دوستون داریم:x
دلتون خنک
روزتون نبات


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 22:26

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست عزیزم سارینا بانوی گل

ممنون از اینکه به یادم بودین... سپاس فراوان
@};- @};- @};- @};-

ما هم هستیم... هنوز نفس می کشیم!!!
امید که گرفتاریهای کاری وروزمرگیهای سمج، مجالی برای در کنار تو بودن را هم برایم ، پیش بیاورد.

یقین بدارید که همیشه به یادتان هستم، همیشه وهمه جا...
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 تير 1394 - 17:43

نمایش مشخصات فرزانه رازي نمیخواین بگین که فک کردین ما حواسمون نیس که نیستین؟؟؟ :-/
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
دلتون به نشاط.
دوستتون دارم.


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 22:29

نمایش مشخصات ک جعفری @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

منو این فکرااااااااااااااااااا !!!!!!

یعنی من مثل اسم خودم میدونستم که اگه همه دنیا منو از یاد ببرن، یکی به اسم فرزانه هست که به یادم باشه!!

همچنان ... عاشق وشیدایتان هستیم، فرزانه جان عزیز!
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 تير 1394 - 11:56

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام خانم جعفری
داستان پر کشش و زیبایی است ...
- آرایه های ادبی فاخر و بعضا بکر و تازه ، متناسب با فضای مفهومی داستان ، کمک زیادی به جذابیت داستان شما کرده است و از این بابت شما موفق بوده اید .
- اما چیزی که برای من مبهم است ، غرور مرد قصه ی شماست .
اولا این اوست که به سراغ آن زن می آید و ثانیا از مجموع حرف هایی که به زن می زند ، می توان اشتیاق و نیاز او را احساس کرد و چنین ویژگی هایی با متهم کردن مرد به غرور و نخوت ، نمی تواند سازگار باشد .
- اما در مقابل ، این زن است که تعارف سیگار مرد را نه به دلیل ضرر سیگار ، بلکه به دلیل جلوگیری از اتصال دوباره ی عواطف ، پس می زند و در تمام مدتی که با مرد است و مرد برایش حرف می زند ، او لام تا کام سکوت می کند و حرفی نمی زند و در واقع این زن است که همه ی علائم غرور و یکدندگی را در خود دارد و نه مرد !
شاید بهترین جواب از جانب شما به من این باشد که این داستان هم روایت یک طرفه ی ماجرا از جانب زن است و او مسئله را از زاویه ی دید خود روایت کرده و به قول معروف یک طرفه به قاضی رفتن یعنی همین ! که در این صورت اگر خالق داستان ( یعنی شما ) در پی جانبداری از زن قصه نباشید ، در تفسیر داستان ، مشکلی بین من و شما پیش نمی آید ...
موفق باشید و همچنان دست به قلم ! @};-


@حسین کاظمی فر توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 16 تير 1394 - 22:35

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب کاظمی فر

نخست از اینکه خیلی دیر، البته بسیار دیر پاسخ تان را می دهم، بسیار پوزش می خواهم!
وبعد اینکه بسیار بسیار از حضورتان وخوانش نوشته مان و مهمتر از همه برای زحمت نگارش دیدگاهتان، بسیار سپاسگزارم!
و در مورد نقدتان هم با بند پایانی دیدگاهتان موافقم، یعنی به هرحال این نوشته از دیدگاه زن، نوشته شده وممکن است که راوی یک طرفه به قاضی رفته باشد ، گو اینکه گریزهایی که راوی به گذشته می زند، دلیل برخوردهای سرد و مغرورانه زن را آشکار می کند.

به هر روی، باز هم سپاسگزاری می کنم از حضور ارزشمندتان وبازهم پوزش می طلبم برای تاخیر در پاسخ دهی

پیشکش شما جناب بزرگوار:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 22:11

سلام بر بانو جعفری
سه بار دست نوشته را خواندم ، حس عجیبی داشت ، حس کسی که بخواهد در برابر طوفان زندگی بایستد . در برابر کسی که به گمانش از او قوی تر است .
شاید این حس من باشد ، ولی حس خیلی خوبی بود @};-
دست نوشته را دوست داشتم ، با تمام راز و رمزهایش @};- @};-
موفق و سر بلند باشد@};- @};- @};-


@سید حسین توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 11:24

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب حسین خان

گفتید حس عجیب؟؟!! ایستادگی در برابر طوفان زندگی؟!

دوست عزیز،
حس شما برای من عجیب نبود!
عزیز بود.
آشنا بود.
گرامی بود.....

سپاس فراوانم را برای همراهیتان پذیرا باشید.
نگاه پرمهرتان، افتخاریست برایم....

همواره سرشار از احساسات عجیب باشید! عجیب ولذت بخش..
پیشکشتان بزرگوار:

@};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 مرداد 1394 - 13:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه؟!
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه؟!

دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه؟!

رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه؟!

مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه؟!

من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه؟!

دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه؟!

باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه؟!

من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه؟!

ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه؟!

آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه؟!

دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه؟!

بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه ؟!

( شهـــــــــــــراد دیوانه میشود ! )
و خب طبیعتا دونخته ؟!
غششششششششش ! :D
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
دوشت دالم


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 29 مرداد 1394 - 10:17

نمایش مشخصات ک جعفری
ای جانم , عزیزم ، بهترینم

کاش همیشه شهراد دیوانه شود تا تو درین حوالی ظهور کنی.

@};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :*

صفحه ام و چشمانم را باردیگر نورانی کردی. عزیز دل.


فدای تو عززززززیییییییزززززززززم
@};- @};- @};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 مهر 1394 - 00:49

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام

اول تا یادم نرفته بگم که کیا با داستانت درگیر شدن

اول خان کبود وند

دوم آقای بارون دوست
سوم خانم بادره کمی
چهارم آقای طراح

پنجم آقای م فریاد با کمی رفت و آمد
خانم بارانی
و دوسه نفر دیگه

جمله هات پر و حکیمانست منو یاد سعدی میندازه یکدست زیبا آنقدر که میخواهی بشینی واین جمله های زیبا و پرمعنی رو هی تماشا کنی
هردو طرف تشنه ی هم هستند اما چرا زمانه همه چیز رو پاک کرده شاید دست مرگ اورا از گوینده جدا کرده و درآخر نوشته ، بخاطر نویسنده میاورد که دارد بخاطرات بیهوده ای میاندیشد خاطره ی درد آوری که پاکش کرده چون آزارش میداده اما آنقدر زیبا و قوی بود که آن درخت بید دوباره تمام قد آنرا بخاطرش آورده بظن قوی اینگونست چون نویسنده همچنان مقهور دیدگانشست دیدگان طرف.
اما اگر جدایی این جهانی بوده احتمالا نوستالوژیک بوده ما درین گونه احساسها بدیهارا فراموش میکنیم و فقط حوادث و خاطرات مثبت را بخاطر میاوریم ولی اگر این بود در هنگام جدایی بدیها میامدند وخدا حافظی را تشدید میکردند . احتمالا جدایی از نوع مرگ طرف بوده چون هیچ علتی برای جدایی ذکر نمیشود .

گرامی لذت بردم سعی میکنم ادامه بدم ولی اگر کارم بد بود . بگید کامنت نگذارم

پیروز باشید



@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در دوشنبه 27 مهر 1394 - 11:58

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب عامری محترم

خوشحال و سپاسگزارم از همراهی ارزشمند شما !

ازینکه وقت باارزشتان را صرف نوشته های من می کنید ، بسیار سپاسگزارتان هستم!

و اینکه آخرین اثرتان را خواندم و نظرم را خصوصی نوشتم!!!


@};-


@ ک جعفری توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 28 مهر 1394 - 12:07

نمایش مشخصات بهروزعامری سپاسگزارم میخوانم




@};- @};- @};-


نام: مرتضی حاجی اقاجانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 3 آذر 1394 - 16:08

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی سلام مهربانو ک جعفری عزیز
عرض ادب و احترام
داستان قشنگی بود لذت بردم بانو فرهیخته و خوش ذوق
عذر تاخیر بابت دیر امدنم گفتنی ها را دوستان گفتن و مستفیض شدم
ارزومند ارزوهاتم
ایام به کام
یاحق
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مرتضی حاجی اقاجانی توسط ک جعفری Members  ارسال در چهار شنبه 4 آذر 1394 - 09:23

نمایش مشخصات ک جعفری دوست عزیز، جناب حاجی آقاجانی

درود بر شما
@};-

بسیار سپاسگزار همراهی ارزشمند و نظر لطفتان هستم!
امید که همواره بمانید!
و امید که تا زنده اید ، سرزنده باشید!

پیشکش با احترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.