بازجویی

_ سکوت اتاق تاریک،با باز شدن درب ، شکسته می شود. زنی که دستها وپاهایش، زنجیر شده وبا چشم بندی برروی چشمانش، به داخل اتاق هل داده می شود. به دنبال زن،2 مرد تنومند وارد می شوند که هیکل درشت شان را در لباس سیاهی پوشانده اند، طوریکه در تاریکی اتاق حل می شوند. یکی از آنها بازوی زن را می گیرد وروی صندلی پلاستیکی وسط اتاق ، می نشاند. مقابل زن، میز فلزی قرار دارد وبه فاصله کمی از میز ، لامپی در چیزی مثل بشقاب وارونه از سقف آویزان شده است.مرد دیگر کلید برق را می زند و نور زرد رنگی، روی صورت زن می پاشد. دیگری، چشم بند را باز می کندو سپس هر دویشان از اتاق بیرون می روند.
زن سرش را پایین میگیرد تا چشمانش را از آزار نور بدزدد. پس از چند بار پلک زدن، متوجه حضور مرد چاقی در آنسوی میز می شود. مرد چاق روی صندلی گردانی ولو شده،پاهایش را روی میز ، رویهم انداخته ودر حالیکه آرنج دستانش را بر دسته صندلی تکیه داده، انگشتان چاق وکوتاهش را روی شکم برآمده اش درهم فرو برده ودو انگشت شصتش را به دور هم می چرخاند.او نگاه کوتاهی به زن می اندازد وآرام می گوید :«به من گفتن یک دنده ایی، سرسختی، سمجی! واسه همینم آوردنت اینجا. اینجا ایستگاه آدمای لجوجه! ببین، بذار راحتت کنم: من اصلا حال وحوصله قرتی بازی رو ندارم.اینجا آخر خطه. یا به جرمت اعتراف می کنی ویااینکه همینجا تیکه تیکه ات می کنیم.» وبعد، دستهایش رااز هم جدا میکند .انگشت اشاره اش را به سمت زن بالا می بردو ادامه می دهد:« ضمنا من اصلا آدم صبوری نیستم » سپس پاهایش را از روی میز برمی دارد و برزمین می گذارد . کمی روی صندلی جابجا می شود . دو دستش را روی میز می گذارد وبه سمت زن نیم خیز می شود ومی گوید:« خب!تعریف کن! دارم گوش میدم.»
زن با کلافگی به مرد نگاه می کند ومرد متوجه چشمان سرخ وپف کرده و جای چند زخم وبخیه در صورت او می شود. زن با صدایی خفه وگنگ می گوید:«آقا،من باید به چی اعتراف کنم؟من هنوز نمیدونم جرمم چیه؟ اینو به همکاراتونم گفتم ولی...» مرد، انگشت اشاره را روی بینی اش می گذارد وهیس کشداری می گوید. سپس از جایش بلند می شود،میز را دور می زند وپشت سر زن می ایستد. با یک دست موهای بلندش را می گیرد وسرش را به عقب می کشد،طوریکه صورت زن رو به سقف می شود ودست دیگرش را روی گلوی او می گذارد و می فشارد و فریاد می زند:« اینجا فقط منم که سوال می پرسم! تو فقط باید جوابمو بدی! شیرفهم شد؟ ها؟...ها؟...جواب بده ،شیرفهم شدی؟» قفسه سینه زن به تندی بالا وپایین می رود وبرای تنفس تقلا می کند. زن پلکهایش را فرو می برد وبا صدایی خفه می گوید:« بله، بله» مرد گلویش را رها می کند وبا دستی که موها را گرفته، سرش را پیاپی و محکم به میز می کوبد. زن با ضجه والتماس فریاد می زند:« شما رو به خدا.... بس کنین...بس کنین...» مرد رهایش می کند و دستهایش را روی شانه های زن می گذارد ومی گوید:«آهان ،حالا شد» وبعد ،از دو طرف شانه ها،کتفها وتا نزدیکی پستانهای زن را لمس می کند. سرش را نزدیک گوش او می برد وزمزمه کنان می گوید:« وقتی داشتم گلوتو فشار می دادم،عمدا سینه هاتو بالا وپایین می بردی،مگه نه؟ من که می دونم! میبینم که سینه بند هم نبستی ! میدونستی که من روانی زنهایی هستم که بتونم حرکت سینه هاشونو از زیر لباس دید بزنم؟! به کسی چیزی نگی ها! من اهل معامله ام،جون تو راست میگم!» و با نوک زبانش گوش زن را تر می کند وبلند می خندد.زن با درماندگی ، سرش را از دهان او، دور می کند وبیصدا به گریه می افتد.
مرد قهقه زنان به سمت صندلیش می رود ومی نشیند. قلم و کاغذهای سفیدی رااز کشوی میز بیرون می آورد وآنها را به سمت زن سر می دهد وبا تحکم می گوید:«حالا مثل یه دختر خوب، پای این کاغذها رو امضا کن. متن شو هم میدم به بچه ها، که بنویسنش »
زخم پیشانی ،صورت زن را با شیارهای سرخی پوشانده است. خون از پیشانی روی چشمها واز چشمها تا به زیر چانه چکه می کند. او ، نگاه مرده اش را به مرد میدوزد و مرد که طنین هزاران پرسش را در چشمانش زنده و جاندار می بیند، نفس عمیقی می کشد . چشمانش را باریک می کند و با لحن ترحم آمیزی می گوید:« بنظر دختر خوبی میای! آخه چرا کارت به اینجاها کشیده؟ به من گفتن که خیلی وقته اینجایی! میدونی؟ خیلی کم پیش میاد کسی پاش به اتاق من برسه ولی وقتی رسید دیگه تمومه! آخه، دختر خوب، اینهمه ایستگاه رو گذروندی که به اینجا برسی که چی بشه آخه؟ فکر کردی اگه تا تهش بری یکی هست که جواب سوالاتتو بده؟! نه جونم، اشتباه بزرگی کردی. اینجا کسی بلد نیس جواب بده ! بالفرضم که یکی جوابتو داد، که چی؟! آخرشم که باید به جرمت اعتراف می کردی، اعتراف دیگه ردخور نداره، اصلا همه رو اینجا میارن که اعتراف کنن! نا سلامتی، ما هم مثلا واسه همین اینجاییم دیگه. تو ،آخه چرا همون ایستگاه اول اعتراف نکردی؟ خیلی ها اونجا اعتراف می کنن و فوری آزاد می شن! مگه ندیدیشون؟تو که تحملت تا این حده ، آخه چرا سرسختی نشون دادی؟!»
زن تماشای مرد را تاب نمی آورد ،سرش راپایین می اندازد وبه دستبندهایش خیره می شود. مرد، دوباره کشوی میز را باز می کند،ناخن گیری را بیرون می آورد و همانطور که مشغول چیدن ناخنهایش می شود، ادامه می دهد:«راستش من از تو خوشم اومده،اینکه گفتم اهل معامله ام ،دروغ نگفتم. اگه با من راه بیای ومنو راضی کنی، بهت قول میدم که از اینجا خلاصت کنم! ها؟ چی میگی؟»
و بدون اینکه منتظر پاسخی شود،میله باریک ،بلند ونوک تیزی را از کشو بیرون می آورد وروی میز می گذارد. و دوباره باناخن گیر مشغول می شود وادامه می دهد:«ببین منو، این آخرین شانس توئه! اینجا اول وآخرش مرگه! حتی اگه کاغذها رو امضا نکنی، وقتی که کشتنت، بچه ها با انگشتت روی کاغذهارو مهر می زنن! ولی...ولی اگه پیشنهاد منو قبول کنی،حداقل میتونی واسه همیشه از اینجا خلاص بشی، اما بهرحال باید قبل از همه چی، کاغذهارو امضا کنی! راستی من فقط یک بار پیشنهادمو تکرار میکنم!فقط یکبار! ضمنا یک دقیقه هم بهت زمان میدم که فکراتو بکنی! یک دقیقه ات هم ، از همین حالا شروع شده!»
مرد نگاهی به ساعتش می اندازد ، سیخ فلزی را از روی میز برمی دارد و مشغول وارسیش می شود وادامه می دهد :« میدونی اینجا چه جوری می کشنت؟ اول چشاتو در میارن،بعد گوشاتو می برن و بعدشم میرن سراغ دماغ و...، خلاصه تکه تکه ات می کنن وآخرشم این سیخ رو یه جورایی مثل تیر خلاص در آلتت فرو می کنن تا به قلبت برسه و... تمام!»
مرد از جایش برمی خیزد ،سیخ را برمیدارد وبه سمت زن می رود. روی میز ومقابل زن می نشیند. دو پایش رااز هم باز می کند تا زن در بین پاهایش قرار بگیرد. سیخ فلزی را روی پاهایش می گذارد. سپس با بی حوصلگی نگاهی گذرا به ساعتش می اندازد و می گوید:« وقتت تموم شد ! »
زن نفس بلندی می کشد. سرش را آرام بالا می آورد ونگاهش را از کاغذهای سفید و سیخ فلزی تا زیپ شلوار مرد می گذراند و متوجه برجستگی غیرعادیی ، در میان پاهای مرد، می شود....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

26

کیمیا مرادی ,پیام رنجبران(اکنون) ,ف. سکوت ,آرمیتا مولوی ,زهرابادره ,شهره کبودوندپور ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,همایون طراح ,مریم مقدسی ,سحر ذاکری ,علیرضا لطف دوست ,اذرمهرصداقت ,فرزانه رازي ,محمد علی ناصرالملکی ,سارا باقری ,عباس پیرمرادی , ناصرباران دوست ,محمد حشمتی فر ,فرزانه بارانی ,اردوان فرج پور ,آرش شهنواز ,الف.اندیشه ,علی غفاری دوست (مارتین) ,ابوالحسن اکبری ,مختار محمدیان ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پیام رنجبران(اکنون) (19/1/1394),ف. سکوت (19/1/1394), زینب ارونی (19/1/1394),زهرابادره (19/1/1394),آرمیتا مولوی (19/1/1394),شهره کبودوندپور (19/1/1394),آزاده اسلامی (19/1/1394),آرش پرتو (19/1/1394),همایون طراح (19/1/1394),ن.م (19/1/1394),ب-اسدی (19/1/1394),همایون طراح (19/1/1394),شیدا محجوب (19/1/1394),علیرضا لطف دوست (19/1/1394),محمد علی ناصرالملکی (19/1/1394), زینب ارونی (19/1/1394),فرزانه رازي (19/1/1394),اذرمهرصداقت (19/1/1394),محمد علی ناصرالملکی (19/1/1394),مهرداد ادیب (19/1/1394),رضا فرازمند (19/1/1394),اردوان فرج پور (19/1/1394),مهرداد ادیب (19/1/1394),سارا باقری (19/1/1394),عباس پیرمرادی (19/1/1394),محمد حشمتی فر (19/1/1394), ناصرباران دوست (19/1/1394),انسیه زمانی (19/1/1394),شهره کبودوندپور (19/1/1394),لعیا زارعی (19/1/1394),میرزای اصفهانی (19/1/1394),ابوالحسن اکبری (19/1/1394),فرزانه بارانی (19/1/1394), ناصرباران دوست (19/1/1394),آرش شهنواز (20/1/1394), ک جعفری (20/1/1394),شهره کبودوندپور (20/1/1394),سارینا معالی (20/1/1394),عماد ممقانی (20/1/1394),محمد علی ناصرالملکی (20/1/1394),محمود لچی نانی (20/1/1394), زینب ارونی (20/1/1394),محمود لچی نانی (21/1/1394),فاطمه مددی (21/1/1394),میثم زارع (22/1/1394),فاطمه مددی (22/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (22/1/1394),ف. سکوت (23/1/1394),پیام رنجبران(اکنون) (23/1/1394),فهیمه محمدی (24/1/1394),عباس پیرمرادی (25/1/1394),شیدا محجوب (27/1/1394),سحر ذاکری (27/1/1394),سحر ذاکری (27/1/1394),سید علی الحسینی (28/1/1394), ک جعفری (29/1/1394),سحر ذاکری (30/1/1394),سید حسین (30/1/1394),سحر ذاکری (1/2/1394),محسن عظیمی (7/2/1394),شیدا پژمان (9/2/1394),سحر ذاکری (14/2/1394),سحر ذاکری (18/2/1394),اذرمهرصداقت (2/3/1394),حسین شعیبی (4/3/1394),شیدا محجوب (7/3/1394),سحر ذاکری (9/3/1394),سحر ذاکری (30/3/1394),آرین مسعود رضازاده (9/4/1394),سحر ذاکری (14/4/1394), ک جعفری (16/4/1394),سارینا معالی (11/5/1394),فرزانه رازي (19/5/1394),الف.اندیشه (25/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (25/6/1394), ناصرباران دوست (25/6/1394),ابوالحسن اکبری (25/6/1394),زهرابادره (26/6/1394),مختار محمدیان (26/6/1394), ک جعفری (28/6/1394),سحر ذاکری (12/7/1394), ک جعفری (25/7/1394),بهروزعامری (30/7/1394), ک جعفری (30/8/1394),سحر ذاکری (30/8/1394),همایون به آیین (4/9/1394),سمانه طبري (14/9/1394), ک جعفری (21/9/1394),سحر ذاکری (22/9/1394),سحر ذاکری (4/10/1394),سحر ذاکری (16/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1395), ک جعفری (23/2/1395),سحر ذاکری (24/3/1395),همایون به آیین (24/11/1395),محمد علی ناصرالملکی (2/12/1395),ف. سکوت (19/3/1396),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 02:59

درود سرکار خانم جعفری عزیز

داستان هولناکی بود؛ تلخ و واقعی!
فضاسازی داستانتان به قدری عالی بود که تمامی خطوط داستان به شکل تصویر در آمدند

سپاس بابت نگارش این حقیقت تلخ

لحظه‌هایتان سراسر شادی
@};-


@کیمیا مرادی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:21

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما خانم مرادی عزیز@};-

بسیار خوشحال ومفتخرم که نوشته ام را پسندیدید.
خاطره « لی لی » شما هنوز در ذهن من ، نفس می کشد....

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 فروردين 1394 - 03:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) تراژدی فلسفی وحشتناکی نوشتی! قوی.تکان دهنده. درود کاف بانو جیم جان.

منظور من از آشنازدایی از مضامین، دقیقن همچین چیزی است.البته یه صحنه هایی به کلیشه نزدیک شده بودی،
حرکات مرد بازجو! فضای اتاق(البته می تونه عمدی باشه)
چرا که همین ها رو اینقدر خوب تصویر کرده بودی که دیدمش! نویسنده ای که می تونه تا این حد فضا بسازه، ذهنش توانایی فکر کردن به نقدی که در این قسمت وارد میشه رو هم داره، قبلش میتونه یه لوکیشن دیگه بسازه!
ابهام اثر در تعادل است با فرم داستان کوتاه.
جا برای برداشتهای متفاوتی رو باز گذاشتین!!
این یعنی اندیشه خودتون رو در مغز خواننده به زور فرو نکردید.نویسنده یه روح شده در کار! نه هست و نه نیست!
این یعنی تراز نرمال! برای اثری که قرار حرفی درش زده بشه، در همین حد قابل تحسین و ناگریزه.
نثرت در یک قسمتهایی فوق العاده حرفه ای و نو بود.

الکی هم ازت تعریف نکردم، اتفاقن اومده بودم داستانتو منفجر کنم. ولی بجاش لذت بردم.سپاس
در ضمن دیالوگ های خیلی خوبی داشت.
قلمت از سخت فهمی داستانهای اولت رها شده.
هر مخاطبی می تونه یه برداشت از اینکار داشته باشه.

ممنونم بابت این داستان
میگن: بجای خسته نباشید، یه چیز دیگه بگین.
ولی
همون خسته نباشی رو از من بپذیر.
سپاس

اون پالتو مرد داستان روسپی رو اینقدر بهش ندادینش سینه پهلو کرد تو سیاه زمستون.

در ضمن الان ذهنم خسته است، ولی چون داستانو خوندم، و قوی بود،خواستم حالا بنویسم،ببخشید پراکنده است و شاید بعدن یه چیزای دیگه اضافه کنم.


@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)
کیفیت کار بالاست.

اتاق بازجویی یک استعاره است، یک زیر متن که باعث جذابیت این اثر شده،چیزی که خواننده خود شکاف را پر کند
منظور از پرکردن شکاف:فاصله ای است که میان معنای ظاهری حرف یا عمل یا مکان با معنای باطنی و پنهانی ان است.و این از عناصر قدرتمند جذابیت داستانی است.
کنایه ای دارد به بسیاری مضامین که بیشتر همان طور که "پیشتر" گفتم فلسفی است. ولی راه برای سایر برداشتها بسته نیست...که این عالیست.
بار نخست ننوشتم! که از برداشتهای دوستان لذت ببرم و از زاویه نگاهشان بیاموزم.جز یکی که توهم دانستنش محکوممان کرد به مضحک بودن.اندکی آزادی بیان مجازی هم بیان برای بعضی ها فقط به شکل توهین به دیگران تعریف می شود ، بعد برای واقعیش زور می زنند.
از بقیه نظرها را لذت بردم.

برداشتم از مضمون:

عصیان زدگی یک روح است.
با باوری تناسخی.
جرمی که واقع نشده، مجازاتی که اتفاق میافتد.
جرم همان بودن است خارج از کنترل زن: به دنیا آمدن(ایستگاه های متعددی که گذرانده)،مرگ و به همین روال...سیکل ادامه پیدا می کند و این چرخه ادامه دارد...
ایستگاه بازجویی!
"جایی است که اول و آخرش است مرگ است، یعنی بازگشت مجدد در چرخه...
بازجو میگوید: اول باید امضاء کنی تا از اینجا خلاص بشی!
این خلاص شدن، یهجوری بود!! بهتر بود از دیالوگ دیگر یا کلمه ی دیگری استفاده می کردی.یا طور دیگر نوشته می شد، ولی به هر حال نویسنده می خواهد زن را فقط به سه انتخاب برساند
1 - امضای جرم ناکرده
2-سیخ
3- برجستگی
هیچ انتخاب دیگری نیست، پس باخت،باخت،باخت است در کل و پیرو اندیشه ی پوچ گرایانه ی همین داستان.

اجرای تلخ ترین ذهنیت، با فرم اصولی زیباست.
همین برای لذت بردن از این داستان کافیست.
سپاس
کاف بانو
@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:41

دقیقا موافق توهم بعضی ها هستم. اصلا مضحک می دونن پ چرا خودشون هم کامنت گذاشتن تو این طومار بلند کامنت گذاری شرکت کردن.
واقعا چرا ?!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 20:19

به دنیا امدن از دیدگاه شما خارج از کنترل است جناب رنجبران؟؟؟؟


@شیدا محجوب توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 03:18

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) درود بر آستان شما، سرکارخانم شیدا.
*
۱-خارج از کنترل کی؟؟ یا چی؟؟ منظور شماست.
اشاره ی بنده بر پرسونای زن(انسان) اثر است. و نقدی است بر این اثر نه دیدگاه نویسنده.
و تفاوتی ندارد،بزرگوار از دیدگاه بنده پرسیده اید، این نقد برون متنی است بر من! البته ایرادی ندارد، ولی پاسخش خارج از این مقال،امید بر اولین فرصت!!
لیک در کل:
هر آنچه نوشته و گفته شود:واقعیت است و در تعارض با حقیقت! جنس حقیقت درک است،قابل توصیف یا بسط نیست،آن هم شخصی، خودشناسی از اینرو قابل معنا و ارزش است(مجزا است از گذشته و آینده)، والا که پای تلقین وسط است و تعصب، و تعصب که فاسد، چون باعث کوری. در حالت کلی افسانه ها به شکل ایدئولوژی و مکتب فراوانند و هر کسی به فراخور اجبار یا تحمیل یا طبع حال یکی را قبله می کند.
"خواندن،تامل،آتش زدن و سپس گذشتن از هر نوشته ای"...
خودمان کجای کاریم.
2- @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:36

نمایش مشخصات ک جعفری ............ واما نقدتان...........

نگران نباشید ، اینبار ترکشی بهمراه ندارم تا بخاطر آن جزییات سمج وپایدار و آزار دهنده ..... منفجرتان کنم!!!!
برای من همین بس که پای منبرتان بنشینم واز سخنرانیتان بهره ببرم، گرچه گاهی چرت می زنم!!!:D :D ولی به دل نگیرید لطفا...
( وحالا جدی...:
من ذهن پویا ( والبته حرافتان...:D :D ) را می بوسم، هرچند که هنوز ،بازهم آن جزییات آزار دهنده ایی که گویی راه خلاصی از آنها نداریم، در میان بیانات شما وجود دارد.... !!!!

پیشکشتان:
@};- @};- @};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:29

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست عزیز ، جناب رنجبران@};-

عرضم به خدمت شما، که دیدن دیدگاه شما در ذیل نوشته ام مرا به فکر فرو برده که علت چیست؟؟
و در نهایت علل زیر به ذهنم هجوم آورده:
1-راه را گم کرده اید.
2-خواستید با حضور غافلگیرانه تان ، مرا از سر شوق وشعف تا مرز ذوق مرگی برسانید.
3-ناگهانی وخیلی خیلی خیلی اتفاقی چشمتان به پروفایل بنده خورد ودر ذذهنتان جرقه ایی زده شد که :« آهان... شخصی به نام کاف بانو هم وجود دارد آیا هنووووووووووز............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!»
4- ... و یا اینکه سرنوشت مرد داستان روسپی ، برایتان درس عبرتی شد!!
....والبته ، شخصا فکر می کنم که عمده دلیل حضور دوباره تان سرنوشت شوم آن مرد بوده است!!!
به هرروی .... خوش آمدید!!!!!!!!!!!


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 07:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
@};- @};- @};- =((
داستان شما و آقای لطف دوست...


@ف. سکوت توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:38

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانو سکوت سرشار از فریاد@};-

آن دل شکسته تان را ........... چه بگویم؟؟؟

مرا ببخشید!!
پیشکشتان با عشق:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:11

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم جعفری عزیزم
این گونه داستان ها مرا از زندگی کردن و نفس کشیدن بیزار می کند ولی باید بخوانیم خواندن و فهمیدن جزیی از زندگی ما شده است
و من مطمئنم كه شما هم همان عذاب را در موقع نوشتن داستان كشيديد چون نوشتن هم جزيي از زندگي ما شده است
خيلي عالي بود و تصاوير روشن و واضح بودند و همذات پنداري
عجيبي در داستان وجود داشت همذات پنداري با يك زن در شرايط بحراني
براي قلم روانتان آرزوي موفقيت و پيروزي را دارم
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:40

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانو بادره عزیز@};-

بانو مرا ببخشید.... از قلب رئوف ومهربان شما بسیار پوزش می خواهم اگر با نوشته ام شما را از زندگی ونفس کشیدن بیزار کرده ام.......

بانو از همراهی همیشگیتان بسیار سپاسگزارم.
پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:16

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام خانم جعفری عزیز@};-
داستان تلخی بود با فضا سازی قوی که دوستان هم اشاره کردند گرچه اسم داستان موضوع داستان را لو میداد اما با قلم توانای شما خوب پیش رفت و کشش لازم را داشت
موفق باشید
@};- @};- @};- @};- :x :x :x


@آرمیتا مولوی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:42

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر آرمیتای نازنین@};-

سپاس وسپاس وسپاس که اینبار هم مرا تنها نگذاشتید.....
@};- @};- @};-

ودر مورد نام داستان هم به روی چشم... اصلا شما بگویید ؟؟ چه نامی بگذارم؟؟

پیشکشتان باعشق واحترام:
@};- @};- @};-


@ ک جعفری توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:21

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی خواهش می کنم نویسنده شمایید
پیشنهاد من {سکوت تلخ }سکوت دربرار ظلم...سکوت در مقابل این پیشنهاد شرم آور...سکوت
فقط یه پیشنهاد......@};- @};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:28

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت خانم جعفری عزیز
من به این میگم داستان ،شخصیت پردازی عالی جسارت نویسنده تو اوردن جمله هایی که شاید بقیه نتونن اما جزیی از واقعیتهای زندگیه عالی ،و اخر داستان بسیار خوب تمام شده نگاه راوی داستان از کاغذ ها به سیخ و از اونجا به زیپ شلوار مرد بسیار ماهرانه بود
من اینجا با راوی داستان مواجه بودم نه با خانم جعفری و کلمات زیبا که منو از محوریت اصلی داستان جدا میکرد
اشکال داستان توصیف از محیط کم بود ،مطمنم شما میتونید اتاق محاکمه رو خیلی خوب توصیف کنید
سپاس ،


@ زینب ارونی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:47

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما
اینکه شما را دوباره اینجا میبینم ، بسیار شادمانم... که البته نشان از روح بزرگ و قلب مهربان شما دارد و مرا به سپاسگزاری وامیدارد.... درود بر مهر زیبایتان@};- @};-

باتو بسیار خوشحال وخرسندم که اینبار توانستم نمره قبولی را از شما بگیرم!
حالا دیدید که من شاگرد زرنگ کلاستان هستم !!!!!
:D :D :D :D :D

پیشکشتان با احترام بسیار:
@};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:29

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور

صدای بمب گذاری ذهن می آید

گرفته اند دهان مرا که لب نزنم

کشیدن ِ ناخن هام روی سیلی هاش

صدای جیغ کشیدن از آدمی که منم



به «قاف» می چسبی روی «قبر» گمنامم

در این دیار که بازار مرگ، سکّه شده

به «قاف» می چسبم مثل آن «قناری» که

به دست عاشق سلّاخ! تکّه تکّه شده
(بخشی از شعر مهدی موسوی)

در برابر قلم زیبایت، ایستاده می میرم


@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:35

خوب بود بانو موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:51

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر بانوی مقدس سایت@};-

میبینم که اینبار هم خود سا نسوری فرمودید!!!
لطفا نهراسید و بگویید!!!
اینبار به شروع، پایان و بدنه نوشته ام چه نمره ایی می دهید؟؟
آیا توانستم شما را به جمع هواداران بسیار بسیار زیاد خود بیفزایم؟؟؟؟ !!! ( توهم زدگی از نوع کاف بانو!!!:D :D :D :D )

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 08:40

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلامی دیگر
از لحاظ معنایی من این داستان را آغاز فصلی از زندگی یک زن می دانم که بی آنکه خواسته باشد اسیر شده است در میان دیوارهای خانه با مردی که دوستش ندارد


@شهره کبودوندپور توسط زهرابادره Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 22:31

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم شهره عزیز
دیدگاه بسیار جالبی ارائه فرموديد بله هرزني ممكن است در زندگي خانوادگي خود اسير اين پيچيدگي ها شده باشد
سپاس @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 11:55

نمایش مشخصات ک جعفری
... ومن ، در برابر مهر زیبا ومنحصر بفردتان ، تا به ابد، نفسم را در سینه محبوس می کنم!!

درود بر شهره عزیز ودوست داشتنی@};-
وجود خوانندگانی چون شما که در بطن نوشته فرو می روند ومهمتر اینکه به نتیجه هم می رسند ، بزرگترین انگیزه برای من نوعیست برای نوشتن ونوشتن ونوشتن....

سپاس برای همراهی همیشگیتان
پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 09:35

با سلام خدمت خانم جعفری عزیز و بزرگوار....خیلی خیلی لذت بردم از داستانتون.آفرین...جز بهترین داستان هایی بود که تو این سایت خوندم.تاجمله آخرش منو کشوند خیلی زیبا بود.ممنون


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:54

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیزم@};-
از اظهار لطفت بی نهایت ممنونم....

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 10:22

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما خانم جعفری
واقعیت تلخی را به تصویر کشیدید. داستان ها و مضمون های ستاره دار ، دقت زیادی را برای نوشتن و پرداخته شدن می طلبند. از این رو این داستان را تا حدی دقیق و خوب می بینم. در این داستان " توصیفات " نقش مهمی را ایفا می کنند. به طوریکه اگر نویسنده توانسته باشد فضای خوبی را برای مخاطب بسازد ، بیشتر راه را پیموده است. فضاسازی داستان ملموس ، قوی و قابل قبول بود. هر چند که در قسمت اول فضا و تصاویر کلیشه ای و تکراری را شاهد بودیم. فضای و اتاقی که زیاد در داستان ها و فیلم ها دیده ایم. از این رو بهتر بود بیشتر روی این قسمت کار می شد تا مانند دیگر جاهای داستان فضا و تصاویر تقزیبن نو به مخاطب القا می شد.
من خیلی دوست دارم از لحظ روانشناسی این داستان رو بهش بپردازم. یعنی وضعیت روانی بازجو و زن متهم! اما اجازه بدهید به این مقوله نپردازم و رد شوم! تنها این را بگویم که سخن در این باب بسیار زیاد و جالب است.
پایان داستان خوب و قابل قبول بود. برداشت های مختلفی می توان از آن کرد. برداشت من این است : زن نگاهش ابتدا به کاغذ سفید و بعد سیخ و بعد برجستگی غیرعادی میان پای مرد بازجو می افتد. زن هنوز تصمیم خود را نگرفته است. شاید یک نوع ترس و تردید در فضای تصمیمات او غالب شده است. اما چیزی که روشن است این است که کاغذ روی میز سفید باقی نخواهد ماند!

در کل از خواندن این اثر لذت بردم. خسته نباشید
موفق باشید و سبز...


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 16:39

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای طراح،
ببخشید نخودی شدم! :D
ولی من فکر می کنم خانمی که این همه تاب آورده، حالا هم زیر بار کسی نمی رود و تسلیم نمی شود. پس سیخ را برمی دارد و کار هولناکی می کند... به هر حال ورق سفید و بی امضا خواهد ماند. شاید هم با خون کسی رنگی شود...


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 17:19

نمایش مشخصات همایون طراح سلام بر شما
اما من اینطور گمان نمی کنم! شاید یک ضعف داستان همین باشد! این که به شکل غیرمنطقی ای اینجا ، این اتاق و این آقای بازجو را آخر خط نشان می دهد! ( البته اگر داستان اینطور باشد ) من اگر قرار باشد داستان را ببندم بدون شک زن را تسلیم و مجبور به پر کردن کاغذ سفید می کنم! این همان تراژدی هولناک و " واقعیت تلخی " ست که به آن اشاره کردم. منظورم از تسلیم ، مشخصن تسلیم در برابر خواست مرد نیست! خیر... تسلیم در برابر پر کردن کاغذ سفید. حالا چه به زور سیخ و چه به زور چیز دیگری! تکمیل کنم : اصلن دوست ندارم شخصیت زن داستان که شجاع هم است ( حضورش در همین اتاق این را نشان می دهد ) بتواند جان سالم از این اتاق به در ببرد! و فکر هم نمی کنم این طور شود.

سپاس از شما خانم ف سکوت


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:56

نمایش مشخصات ف. سکوت برای همین نوشتم کار هولناکی می کند. معلوم است که از اتاق نجات پیدا نمی کند. ولی 4 راه دارد: 1. امضای برگه و تسلیم به برجستگی! 2. عدم امضای برگه و تسلیم سیخ شدن. 3. بازجو را با سیخ کشتن. 4. خودش را با سیخ کشتن.
به نظرم با توجه به سرکش بودنش یکی از 3 مورد آخر را انتخاب می کند.
در 3 مورد آخر منتقل میشود به داستان آقای لطف دوست و تیر خلاص! و همان طور که شما گفتید از اتاق نجات پیدا نمی کند.

پی نوشت: من مضامین فلسفی آقای رنجبران را در آن نیافتم. به نظرم واقعی بود. چون شبیه چیزهایی بود که همه از شخصیت های واقعی چنین شرایطی شنیده ایم. به احتمال زیاد توان درک و دریافت من خیلی کم بوده که متوجه نشده ام.


@ف. سکوت توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 03:58

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) پوزش از نویسنده ی بازجویی کاف بانو جیم جان که رفته ام بر سر منبر صفحه اش...حمل بر جسارت و اظهار فضل نشود
*
بانو سکوت
اختیار دارید، دریافت شما موردی ندارد.من اینگونه برداشت کردم، والا جناب باران دوست هم برداشتی عالی کرده اند...
تفاوت در برداشتها کاملن طبیعی است، به یک گل سرخ هم که بنگریم، آنچه ما می بینیم با دیگری در تفاوت.
این که کلمات است و شناور در اشاره به موجودیت و ذهنیت
زیبایی
از دل تفاوت زاییده می شود.
والا که دنیا جای کسل کننده ای میشد. برخی می گویند: بیشتر از این...
*
همین کاف بانوی محترم که از روز نخست که اینجا نوشت، ما نقدشان کردیم، هربار هم آمد، زد و منفجرمان کرد که با شما در این و در آن مخالفم...اکثر اوقات با کلیاتمان موافق است و با جزییاتمان خیر.
می گویید نه!! حال نمی دانم کجاست که نیامده برای پاسخ دادن،ببینید، وقتی که بیاید ابتدای امر ترکشش مرا می گیرد...(مزاح می کنم ولی کاملن جدی است حرفم)

ما رفتیم. با اجازه


@ف. سکوت توسط همایون طراح Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 10:45

نمایش مشخصات همایون طراح اما به نظر تنها یک انتخاب ( ! ) دارد : امضای برگه ی سفید ، تسلیم شدن و کشته شدن!


@همایون طراح توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:04

نمایش مشخصات ک جعفری « چیزی که روشن است، اینست که کاغذ سپید باقی نمی ماند »
آیا از این بن بست گریزی هست؟؟؟!!!


درود بر جناب طراح،
درود بر ذهن توانا وموشکافانه ات،
درود بر مهرتان که همچنان مرا سزاوارش می دانید....

پیشکشتان بااحترام ، باسری فرود آمده:
@};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:21

سلام بر بانوی دوست داشتنی(شما با واژه ی درود بیشتر حال میکنید ولی ما این بار سلام کردیم:D )

دوست عزیز. نحوه ی نگرش و سطح دیدت خیلی خیلی برام جذابه. به زبان خودمونی تر این که با انتخاب بعضی جملات و مضامین خاص به وضوح میتونی تفاوت نگاهتو به رخ بکشی. (از این رو خوش حالیم افتخار نوشتن برای شما نصیبمان شده)
اما در اغلب داستان های شما نوعی تلخی پنهان وجود داره انگار فاجعه ای در پس ارامش ظاهری در حال وقوعه. بی دلیل حس فروپاشی به خواننده تزریق میشه.
داستان بازجویی داستان خوبیه اما داستان قصه ی چی رو تعریف میکنه؟؟؟ از کی میگه؟؟؟ پایان جالب داستان شما که برداشت های متفاوتی رو داره اصلا برای چی نوشته شده؟؟؟؟
الان کمتر کسی پیدا میشه که با خوندن یک داستان بخواد به جایی برسه یا نتیجه ای بگیره، اما داستانی که در اون دیالوگ هست فضا سازی هست و انتقال حس، باید مسیری رو طی کنه که مشخص باشه. با عرض پوزش میگم که دیالوگ ها ضعیف نوشته شدن به خصوص از طرف شخصیت زن داستان. اسیری که اینهمه لجبازه و دووم میاره انقدر ضعیف حرف میزنه؟؟ و نکته ی جالب اینکه شخصیت زن شما مظلوم هم نیس یک شخصیت معلق. مجرم هم به نظر نمیاد.
این داستان درباره ی چیز به خصوصی حرف نمیزنه نه واقعیتی میبینم نه تلخی ازار دهنده ای. نه حتی هیجان تصمیم گیری در یک دقیقه!( البته عملاً تصمیم گیری هم در کار نیس !)
البته میتونیم خودمون شخصیت زن را هر جور خواستیم در نظر بگیریم و در نهایت شاهد تردیدش باشیم و به افتخار پایان هوشمندانه ی داستان شما کف بزنیم. اما شیرینی یک داستان کامل با رعایت اصول(چون رعایت کردی میگم) به اینه که حداقل چیزی برای روایت کردن داشته باشه.

به هر حال بانو ممنون بابت اینکه با فکر و دید وسیعتان برایمان قلم میزنید
@};- @};- @};- @};-
@};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


@شیدا محجوب توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:12

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما خانم محجوب عزیز@};-
همانطور که گفتید من با درود بیشتر حال می کنم اما شما با هرچه می پسندید، آغاز کنید!!!

نخست اینکه بسیار بسیار بسیار ( بیشتر از حد تصورتان ) از حضورتان شادمان شدم. شما کاری کرده اید با من .... که شاید خودتان هم خبر نداشته باشید!! بانو در ذهن من، هنوز هم یکی دارد « تق... تق.. تق...» می کوبد!!!
پس گامهایتان بر صفحه من گل باران....
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

همه آنچه که نقد فرمودید و پرسیدید، دقیقا همان چیزی بود که می خواستم خواننده، به آن برسد ویا از خود بپرسد!!

ودر مورد شخصیت زن هم دقیقا خواستم که آن را معلق نشان دهم. زن می تواند از دیدگاه بازجو سرسخت وسمج باشد اما از دیدگاه خواننده نه!!!
حال انتخاب نهایی باکیست؟؟یا که درست می گوید؟؟
.... فکر می کنم پرسش خنده داریست!!!

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-


نام: ن.م کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:28

خیلی لذت بردم. بدون تعارف فوق العاده بود. فضاسازی و تصویرپردازی داستان عالی بود. همین روایت را به هر فضایی می توان تعمیم داد، از کلان اجتماع جهانی گرفته تا روح سرگردان و البته جنسی سوژه های لوس قرن بیست و یکمی. انگار یک زبان، تجربه زیسته روحی سرگردان را روایت می کرد.
مرسی. البته خارج از کارناوال مضحک کامنت ها


@ن.م توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:17

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست گرامی والبته هم نفس!!!

حضورتان را به فال نیک میگیرم!!!
@};- @};- @};- @};-

باور بفرمایید دیدگاهتان مرا تا مرز خدایی ، رسانده است!! لطفا ترویج شرک نفرمایید :D :D :D وگرنه من وداستانم سنگ سار می شویم !!:D :D :D

دوست عزیز، من بعنوان یک نیمچه خدا:D :D باید بگویم که : دنیا، زندگی، کهکشان... ووو همه ما ، بدون استثنا، همه ما، بطرز وحشتناکی، مضحک هستیم!!!

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 14:30

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت نمیدونم چرا،چیزی نمیتونم بگم
فقط ایینکه من یه فیلم تماشا کردم که کارگردان جسوری داشت
@};-
درود


@اذرمهرصداقت توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 16:36

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی از تنوع عکسهای پروفایلت لذت می برم
خیلی جالبن....@};- @};- @};-


@اذرمهرصداقت توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:18

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر آذر نازنین@};-

...... امیدوارم از تماشای فیلم لذت برده باشی.....


پیشکشت با احترام:
@};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 15:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي
x-( x-( x-( x-( x-( x-( x-(


@فرزانه رازي توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:21

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر فرزانه عزیز ودوست داشتنی@};-

ای وای بر من چی شدی تو؟؟؟؟؟!!!!!!!! چرا این شکلی شدی آخه ؟؟؟؟!!!!



ولی منو داشته باش:
:D :D :D :D :D :D :D

واینا رو که فقط برای تو می فرستمشون:
1-:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
2-:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
3-@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 15:51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی واقعی و دلهره اور- بسیار زیبا@};- @};- @};- :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:22

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما

سپاس برای حضورتان.
پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: علیرضا لطف دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 16:32

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم جعفری ، سلام
داستان را دوست دارم , عالی است .
روز اول را که می نوشتم در خود پیچیده بودم و اشک از چشمانم جاری بود.
بازجویی را که می خواندم همان حس و حال را داشتم.
موفق باشید و روزگارتان سبز


@علیرضا لطف دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:23

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست گرامیم، جناب لطف دوست عزیز@};-

...... وابته صد درود بر حس وحال مشترک ما....!!!!!

پیشکشتان با احترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 17:29

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا وغم بار والبته اسف بار.علی الخصوص جایی که گفت من اهل معامله هستم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:24

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما

سپاسگزارم برای حضور ارزشمندتان
مرا وصفحه مرا مفتخر وسرافراز نمودید!

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:26

نمایش مشخصات مهرداد ادیب سلام سرکار خانم جعفری
داستان خوبی رو خوندم. فضا سازی و توصیفات عالی شما انسان رو به وجد میاره. بی تعارف بگم که از خوندن داستان شما خیلی لذت بردم. جسورانه نوشته شده بود بدون اینکه بخوای خودت رو محدود و پابند بکار بردن و نبردن یک سری واژه ها و توصیفات بکنی. من هم با نظری که بعضی دوستان داند موافقم. زن در این داستان شخصیت ضعیفی داره. اگر کسی تونسته تا این حد همه چیز رو تحمل کنه وبه این مرحله برسه ، نباید در مقابل بازجو اینقدر حقیر جلوه داده بشه.


نام: مهرداد ادیب کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:28

نمایش مشخصات مهرداد ادیب راستی اگه تونستی این عکس پروفایلتو عوض کن.آخه یه جوریه....;)


@مهرداد ادیب توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 20:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، جالبه. من هم اولین باری که برای خانم جعفری کامنت گذاشتم، از ایشون تمنا کردم عکسشان را عوض کنند! ایشون هم پاسخ زیبایی دادند در خصوص نسبی بودن زیبایی و تفاوت سلیقه و وحشی بودن نگاه زیبای این دختر...


@ف. سکوت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 21:42

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت این عکس واقعا جذابه
اگه مال خانوم کاف نبود،میزاشتمش:">
..



























بزرگ کردمش تو دید باشه
شب ارزوها مبارک


@اذرمهرصداقت توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 07:53

نمایش مشخصات ف. سکوت یک وقت به عکس من چشم طمع نداشته باشیدها! که نگاهم از نگاه عکس کاف. بانو وحشی ترمیشه! :D


@مهرداد ادیب توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:27

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما@};-

خوشحالم از آشنایی با شما....
اگر شخصیت زن ، ضعیف پرداخته شده است ، نشان از ضعف کار من است و البته نشان از ذکاوت مخاطبی چون شما ، که ضعفم را گوشزد می کند...

سپاس وسپاس وسپاس
@};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 19:51

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
داستانی بود که دم از واقعیت تلخی می زد. صحنه ها هم قشنگ و ریز توصیف شدند.


@محمد حشمتی فر توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:28

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر دوست بسیار عزیزم@};-

خوشحالم که دوباره می بینمتان.
از همراهی همیشیتان سپاسگزار م وامیدوارم که شایسته مهر زیبایتان باشم.

پیشکشتا با احترام:
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 20:01

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر کاف بانوی گرامی
بی پرده و پر گویی داستان در سطح عالی است و به راحتی مخاطب را به عمق صحنه می کشاند و با شخصیتها همراه می کند و رنجی که زن می برد طوری به تصویر می کشد که مخاطب آن را با تمام وجود حس می کند .
داستان حد اقل در دوسطح قابل تفسیر است
در سطح اول نگاه به ظاهر داستان
زنی به جرمی نامعلوم گرفتار سیستمی مخوف شده و شکنجه می شود تا به گناهی که خودش از ان بی خبر است اعتراف کند
در سطح نمادین داستان می تواند اشاره به سرنوشت محتوم زن بطور کلی در جوامعی که خود "زن بودن "را گناه می دانند و تمامی گناهان عالم و آدم را از چشم زنان جامعه می دانند (از اخراج آدم از بهشت تا خشک شدن زاینده رود ) و اینکه در پایان مجبور است به یکی از دو ذلت تن دهد و...
هرچند تلخ و سیاه اما جاذب و جالب می نویسید
برقرار باشید
پیشکش با احترام
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:33

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر جناب باران دوست عزیز@};-
دوستی که در استادی پیر ودر زیبایی درون، جوان جوان!!

بی تعارف، دیدگاه شما مرا به وجد می آورد!
همراهی همیشگیتان مرا شرمنده می کند!

می دانید جناب، چیزی که مرا امروز بسیار خوشحال کرد اینست که دیدم ، توانستم اثری را خلق کنم که هر خواننده ایی بتواند برداشت متفاوتی داشته باشد!( میخواستم کمی ادای آقای طراح را دربیاورم، البته با پوزش از محضر ایشان! :D :D :D )

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 20:50

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی درود کاف بانوی گرامی@};-

برخلاف عادت معمول ابتدا نظرات دوستان را خواندم.

در داستان شما کاملاً مشخص است که زنی به دلیل عقاید و افکارش چنین دربند شده است. من با نظر دوستان مبنی بر این‌که شخصیت زن ضعیف به تصویر کشیده شده است مخالفم و اتفاقاً برعکس فکر می‌کنم.

زنی که از این‌همه ایستگاه گذشته است و قطعاً انگیزه هاو بازجوهای مشابه را بدون این به تن‌فروشی تن بدهد از سرگذارنده است و هیچ‌کدام از بازجوهایی قبلی موفق نشده‌اند از او اعتراف بگیرند، کاملاً ما را به پایان باز این داستان و انتهایی که برای آن متصور خواهیم شد سوق می‌دهند. این‌که بگوییم زن بایستی جواب دندان‌شکنی به بازجو می‌داد کاملاً آرمان‌گرایانه و به‌دوراز واقع‌بینی خواهد بود. مگر ما در تاریخی که آن را می‌شناسیم جز عده‌ی معدودی مانند منصور حلاج که اناالحق گویان به‌پای چوبه دار رفت و آن‌چنان فجیع بر سر اندیشه‌اش جان داد، چند مورد می‌توانیم مثال بزنیم. بزرگان، دانشمندان، بنیان‌گذاران احزاب را چنین دستگاه‌هایی چنان درهم‌فشرده‌اند که به‌راحتی از عقیده خود برگشته‌اند اما تفکرشان منتشر گردیده است و مهم این است.

ما نباید در این داستان و پاسخ‌های زن به بازجو به دنبال ایده آل‌ها و قهرمان پنداری خود باشیم. با توجه خاطرات واقعی که ما از نویسندگان و افرادی که چنین به مخمصه می‌افتند، خوانده‌ایم می‌توان نتیجه‌گیری کرد که داستان کاملاً سیر واقعی را دنبال می‌کند. بازی‌های روانی، شکنجه‌های جسمانی، تهدید، ناسزا همه و همه رفته‌رفته بر هر جسمی اثرگذار است و ما با این شخص طرف هستیم.او هر جوابی به بازجو بدهد مهم نیست. مهم این است که روحش جاودانه خواهد ماند.

گرچه نام داستان کاملاً از خود داستان متأثر شده است و ضعیف به نظر می‌رسد اما قرار دادن خواننده در این فضا کار مشکلی بود که شما بامهارت از عهده‌ی آن برآمده‌اید.

نکته دیگر این است که شما به زیبایی جاخالی داده‌اید و خواننده و داستان را باهم گوشه‌ای رها کرده‌اید بی‌آنکه ردپایی از خود به‌جا بگذارید.

به‌هرحال داستان تأثیرگذاری بود.
سپاس از شما که چنین جذاب نوشته‌اید.

قلمتان روان@};-
*آرزوی من این است*


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 21:13

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی و البته با نظر شیدا خانم هم موافقم.

تلخی پایدار در نوشته های شما زدودنی نیست.@};-


@عباس پیرمرادی توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:37

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر جناب پیر مرادی عزیز وبسیار ارزشمند@};-
همراه همیشی وبسیار گرانقدرم!!

جناب ، مرا به خاطر تلخیهای پایدار که زدودنی هم نیستند، ببخشید!!!!:( :(

از دیدگاهتان بسیار بهره بردم!!
فقط اینکه برای من نوعی چنین است: که اندیشه ها واحساساتم را در قالب و فضایی که خودم هم تجربه کرده ام، قرار می دهم و مینویسم!

پیشکشتان با احترامی زایدالوصف:
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: اردوان فرج پور   ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 23:45

داستانتون حس و فضای اتاق بازجویی رو کاملا" به خواننده منتقل میکنه.قسمت آغازین و پایانی داستان هر دو هیجان و اضطراب را به همراه دارند.مکالمه هایی که بین دو شخصیت رد و بدل میشه فوق العاده است.موفق باشید


@اردوان فرج پور توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:56

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما
از آشنایی با شما بسیار خوشحالم.
سپاسگزارم برای اظهار اطفتان، امید که شایسته تاریف شما باشم.

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در چهار شنبه 19 فروردين 1394 - 00:09

سلام سرکارخانم جعفری خیلی عالی به داستان پرداخته بودید .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ک جعفری Members  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 12:57

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما


سپاسگزارم برای همراهیتان...
سرافرازم نمودید .

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 16:40

نمایش مشخصات سارینا معالی با سلام
امان از این ادم های زالو صفت که رو کرسی قدرت نشستند هر طور که بخوان معامله میکنند!!
خانم جعفری مثل همیشه قلمتون عالی بود.اما اگه اجازه بدید فقط یه ایراد کوچیک...اونم این که توصیف شما از بازجو خیلی کلیشه ای بود .حرف های تازه شما نباید به هیچ وجه به کلیشه نزدیک بشید.ممنون از داستان شما
:* :* :*


@سارینا معالی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 09:27

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر سارینا خانم عزیز@};-

خوش آمدید بانو....
@};- @};- @};-

برای نکته ایی که متذکر شدید، بسیار سپاسگزارم. امید که بتوانم در آینده از پس این مهم هم برآیم.....

پیشکشتان :
@};- @};- @};-
@};- @};- @};-


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 23:50

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شما،
می خواستم بگم یه نوشته معمولی خوندم، ولی، بی خیال، می خاستم بگم دلیل این به به و چه چه بی حد و اندازه دیگران رو نفهمیدم، ولی، بی خیال، می خواستم اصلا کامنت نزارم، ولی، بی خیال،
،
،
،
بی خیال بزار همه چی همینجوری باشه که هست،


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 فروردين 1394 - 01:04

نمایش مشخصات محمود لچی نانی پی نوشت:
این داستان سیاسی نبود . هیچ جرمی هم درکار نبود!...
فقط برداشتی مقرضانه بود از برخورد نوع " مرد "با نوع " زن" .
و من ، از نوشته های مرد ستیز ، آره ، بدم میاد. همونطور که از نوشته های زن ستیز .
نمیدونم چرا بعضی آدم ها میخان نشون بدن که فقط مردها ، از زن ها خاسته هایی دارن ؟؟!!


@محمود لچی نانی توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 22 فروردين 1394 - 09:35

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیز@};-

بسیار خوشحالم که دوباره می بینمتان جناب لچی نانی!!

دوست عزیز، برداشت شما مرا بسیار متاسف کرده !! کاش با تامل بیشتری نوشته ام را مطالعه می کردید. اطمینان دارم اگر چنین کنید، حتما نوع برداشتتان تغییر خواهد کرد.
فقط اینکه انگیزه نگارش من ازین داستان ، به هیچ وجه ، ستیزه جویی با جنسیت خاصی نبوده است. در واقع ، شخصا ، بین مرد وزن ، هیچ تفاوتی نمیبینم! هیچ تفاوتی!!
ولی به قول شما... بی خیال... بی خیال همه چیز.... بی خیال این داستان وبی خیال مضمون داستان....

پیشکشتان بااحترام:
@};- @};- @};-


نام: یک دوست   ارسال در شنبه 29 فروردين 1394 - 14:49

سلام.

داستانهایتان مثل شخصیتتان جذاب وگیراست.....

موفق باشید!!!
@};- @};- @};-


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 شهريور 1394 - 10:41

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام استاد عزیز
به نظر من تصویر سازی در ذهن مخاطب ، یکی از ویژگیهای بارز داستانهای جذاب است که این اثر زیبای شما از آن بی بهره نبود . هدایت چشمان خواننده تا آخرین خط از مهارت های یک نویسنده موفق است ، مطلب دیگری که شاید خیلی از ما به آن توجه نمی کنیم این است که در داستان ، نویسنده باید احساسات شخصیتی را که ساخته و پرداخته ، به مخاطب منتقل کند ، خواه آن شخصیت جنسیتی از یک انسان باشد خواه حیوان و یا شاید هم دیوار ، یا تکه چوبی که در جنگل بین درختان دیگر قرار گرفته و از اینکه روزی درختی تنومند بوده برای آنها خاطره ها ، بازگو میکند .
شما احساس و تفکر جنس مرد و جنس زن را با به بکارگیری توصیفات زیرکانه ، به خوبی منتقل نمودید .

به امید پیروزیهای پیاپی شما در این عرصه
سلامت و سربلند باشید@};-


@مختار محمدیان توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 11:17

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما دوست عزیز

سپاسگزارتان هستم برای همراهی ارزشمند و اظهار لطفتان!

امید که همواره شما را در کنار قلمم داشته باشم!

والبته تا یادم نرفته : مرا با استادی فاصله بسیار است!
اینگونه که شما خطابم کردید، چهار ستون ذهنم ، لرزیده است!:D

بازهم سپاس فراوان
والبته به امید پیروزیهای پی در پی برای شما هم...
@};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 22:23

نمایش مشخصات بهروزعامری خب خسته نباشید

چرا وقتی داستان بلحاظ بیان جزئا وکلان کامل و موجز هستش چیز دیگری بگم.

بلحاظ مضمون پاره ای از یک تاریخ بلند مرد سالاریه البته سازمان یافتست و با نقشه پایانش لازم نیست بیان بشه همه جورش همه جای دنیا اتفاق میفته
قهرمان این داستانها نویسندگانی هستند که روز بروز دارن زیاد میشن ودارن رو دنیا اثر میگذارند و اونهایی ان که دارن تربیت میشن علیه این رفتارهای نا هنجار جوامع بشری
چیز دیگری عمدا نمیگم درود بر شما درود من برای شما با تعظیم هستش بپذیزید

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 3 آبان 1394 - 12:04

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر شما جناب عامری

بزرگوار، بسیار سپاسگزارتان هستم!

ممنون برای وقت باارزشتان که صرف نوشته های من می کنید!
امید که شایستگی همراهی شما را داشته باشم!!!


@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.