کنسرو

باز امشب وقتی در کنسرو باز شد، همه ی لوبیاها با هم بحث میکردند.

یکی گفت: آقایون و لوبن های محترم. رای می گیریم!
دومی گفت: برای چی رای می گیریم؟
سومی: برای خورده شدن یا خورده نشدن !
چهارمی شاعر بود، بیچاره: خورده نمی شویم !
پنجمی: ما ماهیت این موجود را نمی دانیم.
ششمی: او خورنده است.هم او که کاشته !
هفتمی: مضحک است،چه رای بگیریم، چه نه! خورده میشویم و او خورنده است.
...
صدای هشتمی را نخواستم بشنوم.
گفتم: آقایون و لوبین های محترم، سکوت لطفا...!

تمام قوطی سکوت شد.

_من این دفعه فقط برای قارچها، این کنسروو خریده ام.

لرزه به اندام پر طراوت قارچ ها افتاد، دیگر سکوت نکردند!

یکی گفت: قارچهای عزیز... کودتا می کنیم!
دومی : بر علیه چه کسی؟
سومی: هم او که خورنده است.
چهارمی: مضحک است، او تصمیم گرفته! و او خورنده است!
پنجمی: او با ما سخن گفت، با وی می توان سخن گفت! ... هی....موجود.... آهای موجود خورنده... با ما به سخن آی.

_ چی میگی تو؟

گفت: اگر تو ما را نخوری چه می شود؟

_ باز شروع نکنید...

ششمی: اگر باز شروع کنیم ، چه می شود؟

_ اینقدر سین،جیمم نکنید لطفا....شما خوراک باکتری ها می شید...چه تو معده ی من چه تو سطل آشغال....

همان لوبیا اول: گفتم که رای می گیریم!
قارچ هفتم: ما نمیخواهیم خورده شویم.
و همچنین همه قارچها....

رای گرفتند و از من، که یک رای داشتم با اختلاف زیادی، برنده شدند. بعد قانون درست کردن و مجلس تشکیل دادند و بعد منو محکوم به خوردن لوبیا کردند.

لوبین ها جیغ می کشیدند.
لوبیا ها زانوی غم بغل گرفته بودن و تسلیم شده بودن. قارچها جشن گرفته بودند و پای کوبی می کردند.

_ ببینید، من هیچ کدوم از شمارو نمیخام بخورم....

لوبین شاعر گفت: پس با ما چه میکنی؟

_ باز شروع نکنید....

قاشقم و فرو کردم تو اون قوطی حلبی و سعی کردم جز ملچ و مولوچ کردن خودم صدایی نشنوم ... همشونو خوردم، جز اون لوبین زیبا و شاعر ،. بین دو انگشتم گرفتمش و از توی گودی قاشم درش آوردم.

گفت: میدانستیم که خورده نمیشویم....

_ خورده شدید، فقط تو موندی! تو ... مفرده، جمع بسته نمیشه.
تو خورده نمیشی... باید بگی، میدانستم که من خورده نمی شوم!

گفت: من دیگر چست؟

_ تازه شدی مث من...

بردمش و گذاشتمش توی قوطی لوبیاهای شاعر...
و بهش گفتم: اینجا مدتی زندگی کن، بعد مث بقیه دوستات شروع به کپک زدن می کنی و خوراک باکتری ها میشی...

گفت: عوضش وقت دارم شعر بگم.

گفتم: شانستو امتحان کن.و بعد در قوطی لوبیاهای شاعرو بستم و قلش دادم زیر تختم و سعی کردم بخوابم...


اولین شب تابستون
1395








شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,محسن نيرومند ,فرزانه رازي ,عباس پیرمرادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید پرمشکانی زاده (3/4/1395),الف.اندیشه (3/4/1395),لیلا حسن زاده (3/4/1395), ناصرباران دوست (3/4/1395),امید رضا خدادادی (3/4/1395),ح شریفی (3/4/1395),رضا فرازمند (3/4/1395),محسن نيرومند (4/4/1395),فرزانه رازي (4/4/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/4/1395),عباس پیرمرادی (4/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (5/4/1395), ک جعفری (22/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (26/4/1395),سعید پرمشکانی زاده (28/5/1395),

نقطه نظرات

نام: لیلا حسن زاده   ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 07:57

سلام؛ جالب بود؛ دنیای تخیلی خوراکیها!! نویسا باشید
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 12:29

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
طرحی نو بود .
دوستش داشتم
خداکند همه ی شاعران زیر تختها کپک نزنند !

برقرار باشید @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعید پرمشکانی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 14:14

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده درود مجدد.
خدا کنه....
پاینده باشید.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 15:26

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما
داستان را دوست داشتم ، به شما خسته نباشید عرض می کنم
نمی دانم چرا کاراکتر را در زندان می دیدم ، کاراکتری که از مفرد بودن چیزی نمی دانست و تمام دغدغه اش " ما " بود . و جرمش هم جمع بودن است
خوش باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط سعید پرمشکانی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 3 تير 1395 - 16:09

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده پایسدار و مانا باشید@};-


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 تير 1395 - 13:04

نمایش مشخصات محسن نيرومند توصیف قشنگی بود. شخصیت دادن به لوبیا ها و قارچها.
احتمالا خورک قارچ و لوبیای یک و یک بوده که یک یک آنها اینقدر مودب برای هرکاری رای گیری می کردند. ههه خوش بحال لوبین ها و کشورشان.
یاد یک جوک افتادم که طرف در یخچال خونه اش رو باز میکنه ژله توی یخچال میلرزه. طرف میگه نترس نمی خوام تورو بخورم میخوام یه لیوان آب بخورم.
راستی یکی دو جا غلط املایی داشتی از بس حواسم رفت به حال و روز قارچها و لوبیاها ندونستم کجا بود و چه شد خودت پیداش کن.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.