برای فردا

با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود. خم شد تا وسایل را جمع کند که خشکش زد. در یک لحظه همه چیز را فراموش کرد. پسرش، سند خانه، وامی که پسرش می خواست بگیرد همه را از یاد برد. روی زمین نشست و کاغذهای قدیمی را برداشت و با عشق به آنها نگاه کرد. روی یکی ازکاغذها تاریخ نوشته شده بود. آذر ماه 1360! زیر لب تکرار کرد. هزار و سیصد و شصت! باورش نمی شد که از آن زمان سی و شش شال گذشته. صدای زنگ موبایل او را به زمان حال برگرداند.
پسرش بود. با عجله گفت: بابا کجایی؟ باید امروز پرونده وام را کامل کنم.
- الان میام پسرم! یه کم منتظر باش!
دلش نمی آمد از کاغذها جدا شود. خودش آنجا بود ولی فکرش به سی و شش سال قبل برگشت. با احتیاط کاغذهای قدیمی را جمع کرد و در جعبه گذاشت. کاغذها طرح هایی بود که آن زمان می کشید. همان سال هایی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و قرار بود با یک موسسه هنری که نوار کاست داستان گویا تهیه می کرد همکاری کند. یکی از استادان دانشگاه وقتی چند تا از طرح های او را دید این پیشنهاد را به او داد. او عاشق تصویر گری بود و دوست داشت به عنوان تصویرگر کتاب کودک کار کند. خوب یادش بود که به آن موسسه رفت، چند نمونه کار هم کشید و تحویل داد، مسئولین موسسه طرح هایش را پسندیدند و با او تماس گرفتند ولی درست همان زمان بود که کاری در یک شرکت دولتی برایش پیدا شد...
بالاخره موفق شد سند خانه را پیدا کند. سند و شناسنامه و کارت ملی را برداشت و درحالی که با حسرت به نقاشی هایش نگاه می کرد از خانه خارج شد. پسرش در بانک منتظرش بود.
در حالی که رانندگی می کرد فکرش دوباره پر کشید به سال ها قبل. آن زمان فکر می کرد باید سخت کار کند و پول جمع کند، همان زمانی که فکر می کرد باید زودتر ازدواج کند چون نباید اختلاف سنش با فرزندانش زیاد باشد، همان زمانی که همه فکر و ذکرش خریدن خانه و ماشین بود و فکر می کرد همیشه برای نقاشی کردن وقت هست. آن زمان که فکر می کرد همه کس و همه چیز مهم تر از علایقش هست.
به بانک رسید. با پسرش روبوسی کرد و مدارک را تحویل داد. کارمند بانک سریع مشغول به کار شد. فرم ها را کامل کردند و تحویل دادند. کارمند هر چند دقیقه یکبار به ساعتش نگاه می کرد. کاملا مشخص بود عجله دارد. ولی وقتی خودکار به دست گرفت و مشغول نوشتن شد، آرام شد و با طمانینه فرم را کامل کرد! گردن کشید تا فرم را ببیند، دیدن خط خوش کارمند برایش بسیار عجیب بود. او آنقدرزیبا نوشته بود که فرم درخواست وام به یک تابلوی خوش نویسی تبدیل شده بود. طاقت نیاورد و گفت: چه خط زیبایی!
کارمند لبخند زد و گفت: کلاس خوش نویسی می رم! چقدر خوشحالم که زود آمدید پدر جان، باید مرخصی ساعتی بگیرم تا به کلاسم برسم! اگر دیر می آمدید کارتان برای فردا می ماند!
برای فردا! برای فردا! یادش آمد که سال هاست همه کارهایی را که دوست دارد برای فردا گذاشته است.
کارمند سریع کارهایش را انجام داد و توضیح داد که تا ده روز آینده پول به حساب واریز خواهد شد. همراه پسرش از بانک خارج شد. پسرش دستی به شانه اش زد و از او تشکر کرد و به سرعت سمت ماشینش رفت ولی او هیچ عجله ای نداشت. خودش را بوستان آن طرف خیابان رساند و روی نیمکت نشست. کارمند جوان بانک را دید که به سرعت از بانک خارج شد و خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند. یادش آمد وقتی بازنشسته شد، نزدیک به پانصد روز ذخیره مرخصی داشت چون همیشه سرکار بود و مرخصی نمی گرفت. کارمند روی صندلی ایستگاه نشست و در کیفش را باز کرد و کاغذ و خودکاری در آورد مشغول نوشتن شد. دوباره همان آرامش به چهره اش برگشت. آرامش چهره آن جوان و لبخندی که بر لب داشت، سینه اش را سوزاند و بی اختیار آه کشید. به یاد تمام لحظاتی افتاد که هیچ کاری نکرده بود و بی توجه از کنار همه ساعتها و ثانیه ها گذشته بود.
اتوبوس آمد و جوان کارمند سوار شد. با نگاه تعقیبش کرد. شوق زندگی از چشمانش جاری بود. این بار آه نکشید. مصمم و با اراده از جا برخاست و به سمت ماشینش رفت. می خواست تاوان همه فرداهایی که از دست داده بود را از امروز بگیرد. می خواست دینش را به خودش ادا کند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

الف . محمدی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,حسین شعیبی ,ترنم سرخسی ,آرمیتا مولوی ,م.ماندگار ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (26/7/1396),پریناز.ک (26/7/1396),تینا قدسی (26/7/1396),حسین شعیبی (26/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/7/1396),ترنم سرخسی (28/7/1396),آرمیتا مولوی (28/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (29/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),پروين خواجه دهي (1/8/1396),پریناز.ک (3/8/1396),کوثر علیزاده (4/8/1396),مجتبی صمدیار (5/8/1396),حمیدرضا محدثی (10/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 مهر 1396 - 22:33

نمایش مشخصات حسین شعیبی با سلام
داستان زیبایی بود.
موفق باشید.


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 مهر 1396 - 01:08

سلام،
عالی قلم رانده اید،
تازنده ایم ،زندگی کن.
وچقدر زود دیر می شود
موفق باشید وپاینده


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 مهر 1396 - 19:29

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی درود
خوب بود بانو@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.