گمشدگان

ما گم‌شده‌ایم! باور کردن این موضوع خیلی سخت است ولی باید واقع‌بین بود. هیچ شکی نیست که ما همه باهم گم‌شده‌ایم و امیدی نیست که کسی ما را پیدا کند. اینجا، در این فضای غریبی که نمی‌دانیم کجاست غرق در تاریکی و سکوت و سکون چه کسی می‌تواند ما را پیدا کند! یک روز و دو روز نیست، اگر اشتباه نکنم دقیقاً شصت‌وچهار روز است که ما در این دنیای ناشناخته سرگردانیم!
اوایل فکر می‌کردم مشکلی پیش‌آمده و دوباره همه‌چیز مثل روز اول می‌شود، ولی هرچقدر زمان بیشتری سپری شد امیدها کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر شد تا امروز که به این نتیجه رسیدم باید با حقیقت کنار بیایم و این سرنوشت تلخ را بپذیرم. نمی‌دانم زندگی ما که مسن‌تر هستیم تلخ‌تر است یا جوانان گروه. ما که مدت‌زمان بیشتری در ناز و نعمت زندگی کردیم الآن بیشتر عذاب می‌کشیم یا جوانان گروه که هنوز چیزی از زندگی نفهمیده به این فلاکت افتاده‌اند. حالا در این سکوت و تاریکی محض تمام لحظاتم را به یاد آن روزهای خوب و زیبا می‌گذرانم. روزهایی که سرشار از نور و موسیقی و رنگ بود. چه برو و بیایی داشتیم. از صبح اول وقت تا نیمه‌های شب، مردم می‌آمدند و می‌رفتند. مهندس مرتب به ما سر می‌زد. همه حواسش پیش ما بود. هرروز با ایده‌ای تازه می‌آمد و تغییری به وجود می‌آورد و همین نوآوری‌ها و تغییرات باعث جذب بیشتر مردم می‌شد. هرلحظه و هر ساعت دوست جدیدی به جمع ما اضافه می‌شد و دور برمان همیشه شلوغ بود. چقدر لذت می‌بردم وقتی مردم از دیدن ما خوشحال می‌شدند و به هیجان می‌آمدند. اصلاً نفهمیدم چه شد که یک‌دفعه همه‌چیز به هم‌ریخت. کی باور می‌کرد سایتی باآن‌همه عظمت و آن‌همه مطلب نابود شود. نفهمیدم چرا مهندس رفت و نیامد، نفهمیدم چرا سایت تعطیل شد. اوایل اوضاع بهتر بود، مهندس و دوستانش نبودند، ولی ما بودیم، چیز جدیدی به سایت اضافه نمی‌شد ولی ما که دیده می‌شدیم. از همان موقع حس بدی داشتم. احساس می‌کردم فاجعه‌ای درراه است ولی نمی‌دانستم اوضاع این‌قدر بد می‌شود. کم‌کم بازدیدکنندگان سایت کم و کمتر شدند. طبیعی است، مردم می‌خواهند مطالب جدید ببینند. فقط یک نفر بود که هرروز به ما سر می‌زد. دختر جوانی که داستان‌های قشنگی می‌نوشت. یک‌بار خودم شنیدم که مهندس به یکی از دوستانش گفت: کسی که نمی‌شناسمش داستان‌های قشنگی به ایمیل شرکت فرستاده، خوب است بخش داستان هم به سایت اضافه کنیم.
همین شد که یک بخش داستان هم ایجاد شد و روزهای بعد دخترک مرتب می‌آمد و سایت را زیرورو می‌کرد و با دیدن داستان‌هایش خوشحال می‌شد. آن دو چشم زیبا که سرشار از زندگی بود با دیدن داستان‌ها در سایت آن‌چنان برقی می‌زد که همه ما جان می‌گرفتیم. در تمام‌روزهایی که سایت تعطیل‌شده بود، دخترک هرروز می‌آمد. اوایل فقط نگاه می‌کرد و می‌رفت ولی بعد از چند روز ناامیدی در چشمانش موج می‌زد. او هم مثل ما نمی‌خواست این حقیقت تلخ را بپذیرد که سایت تعطیل‌شده است. بعد ناگهان فاجعه اصلی رخ داد. سایت نابود شد. دیگر در هیچ جای این فضای مجازی پهناور نبودیم. معلق و سرگردان در این دنیای لایتناهی رها شدیم و الآن شصت‌وچهار روز از فاجعه می‌گذرد و من به‌عنوان یکی از قدیمی‌ترین مطالب سایت همه امیدم را ازدست‌داده‌ام.
در تمام این مدت تلاش کردم دوستانم به‌خصوص جوان‌ترها را امیدوار کنم ولی حالا خودم هم خسته و ناامیدم. دلم برای آن روزهای زیبا تنگ‌شده، برای دیده شدن، برای به‌روز شدن، برای خوانده شدن، برای آن‌همه رنگ و نور و برای چشمان مشتاق دختر جوانی که سایت ما تنها راه انتشار داستان‌های زیبایش بود. دلم برای همه‌چیز تنگ‌شده، کاش کسی بود و ما را نجات می‌داد. کاش معجزه‌ای همه‌چیز را به حال عادی برمی‌گرداند. کاش قبل از مرگ یک‌بار دیگر تمرکز آن دو چشم زیبا و مشتاق را روی تک‌تک کلماتم احساس می‌کردم. کاش ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

مریم صیاد آموز ,کوثر علیزاده ,حسین شعیبی ,سبحان بامداد ,حمید جعفری (مسافر شب) , ک جعفری ,همایون طراح ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (31/6/1396),الف . محمدی (31/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (1/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/7/1396),کوثر علیزاده (1/7/1396),فروغ قاری دزفولی (1/7/1396),م.ماندگار (2/7/1396),رها تمیمی (2/7/1396),سبحان بامداد (5/7/1396),پروين خواجه دهي (6/7/1396),مریم صیاد آموز (10/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),حسین شعیبی (14/7/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (17/7/1396), زینب ارونی (1/8/1396),

نقطه نظرات

نام: فروغ قاری دزفولی   ارسال در شنبه 1 مهر 1396 - 17:06

بسیار عالی


@فروغ قاری دزفولی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر از حضور پرمهر شما


@فروغ قاری دزفولی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر از حضور پرمهر شما


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 مهر 1396 - 13:49

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:04

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر فراوان از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید


نام: سارا یاسمینی   ارسال در شنبه 8 مهر 1396 - 07:39

زیبا بود و موضوع جالبی داشت
شاد باشید . سارا


@سارا یاسمینی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:05

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر و ممنون از حضورتان


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1396 - 09:11

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز درود بانو دنیای وهم انگیزی را تصویر سازی کردید دخترکی که دقیقا دخترک درون شما بود این خیلی زجر آور است که بنویسی و کسی نباشد تا بخواند این واقعیتی است نویسنده با خواننده نویسنده است


@مریم صیاد آموز توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:07

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر از حضور تان . دقیقا این دخترک درون من اصلا خیال ندارد بزرگ شود و در همه زندگی من سرک می کشد:) :) :) :) :) راستش را بخواهید منم از حضورش خیلی راضی ام. اگر هیچ کس نباشد داستان هایم را بخواند مطمئنم اومی خواند;) ;) ;) ;)
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 14:12

نمایش مشخصات حسین شعیبی با سلام
داستان عالی بود. تکنیک بسیار خوبی داشت. از اینکه خواننده را منتظر می‌گذارید و معماگونه داستان را پیش میبرید لذت بردم و آموختم.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 14:07

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس از حضور تان جناب شعیبی و ممنون از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.