هشت سالگی

تولد هشت‌سالگی‌ام بود. آن زمان برگزاری جشن تولد این‌قدر متداول نبود ولی پدر من عادت داشت برای ما تولد می‌گرفت. مهمان هم دعوت نمی‌کرد، می‌گفت مردم دچار معذوریت می‌شوند که حتماً کادو بیاورند. روز تولد پدرم کیک می‌گرفت و یک دسته‌گل و هدیه. این قسمت هدیه خیلی جذاب بود، یک بسته کادوپیچ شده که هیجان باز کردن و دیدنش ارزش یک سال انتظار را داشت. گاهی به عکاسی می‌رفتیم و عکس می‌گرفتیم بعضی وقت‌ها هم بابا با دوربین خودش عکس می‌گرفت. یک دوربین پولاروید که خیلی بامزه بود. عکس می‌گرفتیم و بعد فیلم آن بیرون می‌آمد و باید یک‌چند دقیقه‌ای فیلم را ماساژ می‌دادیم بعد کاغذ روی آن را می‌کندیم و عکس ظاهر می‌شد. پدیده جالبی بود و عکس گرفتن با آن خیلی هیجان‌انگیزتر از رفتن به عکاسی و گرفتن ژست‌های مختلف بود.
آن روز هم تولد هشت‌سالگی من بود. از صبح خوشحال بودم. حس خوبی بود احساس می‌کردی در این روز همه‌چیز مال توست. مادر مهربان‌تر بود و اگر شیطنتی هم می‌کردم حرفی نمی‌زد. خوب یادم هست آن روز پدر زودتر آمد یک کیک بزرگ قشنگ هم خریده بود. مادر لباس قشنگی تنم کرده بود یک بلوز زرد که گل خیلی زیبایی به یقه آن سنجاق کرده بود. پدر آمد کیک را روی میز گذاشتیم شمع‌ها روشن شد.
شمع‌ها را فوت کردم، عکس گرفته شد، بابا با خنده عکس‌ها را ظاهر کرد، مادر کیک برید و من جعبه کادوپیچ را باز کردم. نفسم بندآمده بود. یک کالسکه بلوری کوچک درست مثل کالسکه سیندرلا که عکسش را در کتاب‌ها دیده بودم. خیلی خوشحال شدم. مامان قول داد برای یکی از عروسک‌های کوچکم لباس می‌دوزد و آن را مثل سیندرلا درست می‌کند. می‌دانستم مادر این کار را می‌کند، بچه بودم ولی خیلی خوب می‌فهمیدم که مادرم هنرمند است.
آن روز زیبا گذشت. قرار بود فردا به خانه پدربزرگ برویم. پدربزرگ عشق من بود. آن پیرمرد مهربان با آن قدبلند و انگشت‌های کشیده و زیبا همه دنیای من بود. دوستش داشتم خیلی زیاد حتی از پدر و مادر هم بیشتر و خیلی راحت این موضوع را می‌گفتم. فردا صبح با خوشحالی کالسکه برداشتم و به خانه پدربزرگ رفتیم.
به خانه پدربزرگ که رسیدیم درباز بود با خوشحالی سمت اتاق دویدم تا کالسکه بلوری را به پدربزرگ نشان دهم. به اتاق که رسیدم همه بودند، مادربزرگ، خاله، شوهرخاله ولی پدربزرگ نبود! خشکم زد. حاضران وقتی ما را دیدند، اول سکوت کردند بعد همه باهم مشغول صحبت شدند، لبخند می‌زدند، گریه می‌کردند و حرف می‌زدند. کاملاً معلوم بود اتفاق بدی افتاده و آن‌ها سعی می‌کنند موضوع را به‌آرامی به ما بگویند. بعد از پنج دقیقه فهمیدیم که دیشب حال بابابزرگ بد شده و بعد از مراجعه به درمانگاه محل پزشک دستور داده او را سریع به بیمارستان برسانند و حالا پدربزرگ در بیمارستان بستری است. درست نمی‌فهمیدم جریان چیست. فقط می‌دیدم همه ناراحت هستند، مادربزرگ گریه می‌کرد، بابا و دایی و شوهرخاله کنار حیاط پچ‌پچ می‌کنند، سفره ناهار پهن شد ولی کسی چیزی نخورد و بعد بزرگ‌ترها به بیمارستان رفتند تا پدربزرگ را ببینند و ما بچه‌ها ماندیم پیش زن‌دایی.
دلم می‌خواست من هم می‌رفتم ولی همه گفتند بچه‌ها را به بیمارستان راه نمی‌دهند. زن‌دایی برایمان میوه آورد و پوست کند تا بخوریم. قصه تعریف کرد، بازی کرد و خلاصه بنده خدا با تمام ناراحتی‌هایی که داشت سعی کرد ما بچه‌ها را سرگرم کند. یکی دوساعتی گذشت که دایی آمد. چهره‌اش گرفته بود. هیچ پاسخی به سؤال‌های زن‌دایی نداد و فقط وارد اتاق شد و رادیو را خاموش کرد، نفهمیدم چه شد که زن‌دایی زد زیر گریه، چند دقیقه بعد همه از راه رسیدند، گریان و نالان، در میان گریه‌ها همه می‌گفتند که حاج‌آقا رفت!
از گریه مادر من هم گریه‌ام گرفت. چنددقیقه‌ای گذشت تا فهمیدم این بلوا به خاطر مرگ پدربزرگ برپاشده، واژه مرگ برایم غریب بود، ذهن هشت‌ساله من نمی‌توانست بپذیر که پدربزرگ مهربانم رفته و دیگر نمی‌آید. گوشه‌ای نشستم و فکر کردم همین‌الان بابابزرگ می‌آید، لبخند می‌زند و به تمام غم‌ها پایان می‌دهد. ولی او نیامد. روزهای بعد روزهای بدی بود، سیاهی، اشک، گریه، غم و حسرت یک کالسکه بلوری که پدربزرگ هرگز آن را ندیده بود، تنها چیزهایی است که از آن روزها به یاد دارم.
بالاخره آن روزها گذشت. حالا عادت کرده بودیم جمعه صبح‌ها به بهشت‌زهرا برویم، مادر می‌نشست، گریه می‌کرد و من گل‌هایی را که بابا خریده بود روی سنگ می‌چیدم. تمام هفته فکر می‌کردم گل‌ها را چطوری بچینم که سنگ قشنگ‌تر شود. آن تابستان این‌طوری گذشت و فصل مدرسه رسید. کلاس سوم ابتدایی بودم. من خیلی مدرسه را دوست داشتم. با شروع سال تحصیلی اوضاع خانه هم بهتر شد. مادر کمی خوشحال‌تر بود و کمتر گریه می‌کرد. نیمه‌های مهرماه بود. یک روز سر کلاس حالم بد شد، نشسته بودم که یک‌دفعه دیدم همه‌جا سیاه شد به خودم که آمدم دیدم روی یک نیمکت درازکش شدم و معلم و ناظم و مربی بهداشت کنارم هستند و با مهربانی با من حرف می‌زنند. آن زمان تلفن یک وسیله همگانی نبود و خانه ما هم تلفن نداشت، ناظم و مربی بهداشت به‌آرامی من را به دفتر بردند، چایی شیرین و کیک به من دادند و مراقبم بودند تا حالم بهتر شد. دوست داشتم زودتر به کلاس بروم ولی خانم مدیر هم آمد و گفت: بهتره استراحت کنم. ظهر که شد مادر دنبالم آمد. عادت هر روز او بود، پدر و مادر من خیلی مراقبم بودند. صبح‌ها پدر مرا به مدرسه می‌رساند و ظهرها مادر دنبالم می‌آمد. مدیر ماجرا را برای مادر توضیح داد ولی من فقط نگران درس‌هایم بودم. تکالیفم را از معلمم پرسیدم و به خانه رفتیم. می‌خواستم مثل هرروز ناهار بخورم و بروم سراغ درس‌ومشقم. ولی حالم خوب نبود. کنار دفترمشق خوابم برد، وقتی بیدار شدم اصلاً حس نداشتم و نقطه‌ای روی شکمم به خارش افتاده بود. مادر با نگرانی پیراهنم را بالا زد و دیدم یک جوش کوچک قرمز روی شکمم هست. مادر سراغ همسایه پیر و باتجربه که خانه‌اش دیواربه‌دیوار خانه بود رفت و او وقتی آمد درست مثل یک پزشک من را معاینه کرد. جوش را دید، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و دقیق چشم‌هایم را نگاه کرد و بعد گفت: آبله‌مرغان گرفته‌ام. پیرزن مهربان به مادرم گفت نگران نباشد و دستورات دیگری داد و رفت. مادر گفت: فردا نباید به مدرسه بروی. این موضوع برای من فاجعه بود. با گریه سراغ کتاب‌هایم رفتم و گفتم تا فردا خوب می‌شوم ولی دوباره سرم گیج رفت و این دفعه رسماً بستری شدم. فردا صبح مامان و بابا من را پیش پزشک مخصوص خودم بردند. من از دوران نوزادی تحت نظر یک متخصص اطفال بودم. دکتر نظر همسایه را تائید کرد و مشخص شد من آبله‌مرغان گرفته‌ام. پزشک گفت: بیماری‌ام شدید است و به دلیل تب بالا مراقبت بیشتری نیاز است.
روزهای بعد روزهای بدی بود. جوش‌ها به‌سرعت زیاد شد، بدنم می‌خارید، بی‌حال بودم، اصلاً اشتها نداشتم و حتی نمی‌توانستم بنشینم. در تصورات کودکانه خود فکر می‌کردم کم‌کم می‌میرم و این موضوع خوشحالم می‌کرد! مرگ یعنی رفتن پیش پدربزرگ و این موضوع عالی بود! ولی مامان و بابا خیلی نگران بودند، مادر همیشه و در همه ساعات حتی نیمه‌های شب کنارم بود، جوش‌ها را آرام ماساژ می‌داد تا خارشش کمتر شود،
داروهایم را می‌داد و آرام‌آرام غذا دردهانم می‌گذاشت و مداوم قربان صدقه دختر خوشگلش می‌رفت! یک هفته گذشت تا توانستم از جایم بلند شوم ولی هنوز دکتر اجازه مدرسه رفتن را نمی‌داد. حالم کمی بهتر بود. روز هشتم توانستم خودم به‌تنهایی دست و صورتم را بشویم. وقتی چهره‌ام را در آینه دیدم وحشت کردم. همه صورتم پرجوش بود، بعضی‌ها قرمز و تازه بعضی‌ها در حال خشک شدن! مادرم از بهبود نسبی من خیلی خوشحال بود. با هیجان گفت: دختر خوشگلم بیا صبحانه بخور! خنده‌ام گرفت! کجای من خوشگل بود! مادر با مهربانی مرا بوسید. بعد از چندین روز احساس گرسنگی می‌کردم. بااشتها صبحانه خوردم. دلم برای مدرسه تنگ‌شده بود ولی باید استراحت می‌کردم. کتاب‌هایم را برداشتم و شروع به درس خواندن کردم. هفت هشت روز بعد حالم خوب شد و به مدرسه رفتم. شادی رفتن به مدرسه آن‌قدر زیاد بود که سر از پا نمی‌شناختم. همه‌چیز داشت عادی می‌شد که یک روز درراه بازگشت از مدرسه با مادر به مطب یک پزشک رفتیم. مادر من را در سالن انتظار گذاشت و خودش تنها به اتاق دکتر رفت. گریه‌ام گرفت. فکر کردم مادر مریض شده و دارد می‌میرد. فکر اینکه مادر را هم مثل پدربزرگ از دست بدهم، وحشتناک بود. به خانه آمدیم. مادر خیلی راحت غذا خورد و به کارهایش رسید. به‌دقت مادرم را زیر نظر داشتم. نه صورتش جوش زد، نه بی‌حال شد نه بی‌اشتها! حتی حس می‌کردم شادتر از روزهای قبل است. نمی‌فهمیدم پس چرا به دکتر رفته بود؟ شب شنیدم که مامان به بابا می‌گفت: دکتر گفته برای اطمینان بیشتر باید آزمایش بدهم!
کاملاً گیج شده بودم. نمی‌فهمیدم این چه جور بیماری است که مادر کاملاً خوب و سرو حال است و از همه عجیب‌تر اینکه پدر هم اصلاً ناراحت نبود! چند روز بعد دوباره از مدرسه به مطب دکتر رفتیم و مادر این بار خیلی خوشحال از اتاق خانم دکتر بیرون آمد. با خودم فکر کردم حتماً بیماری مادر خوب شده! خوشحال بودم که مامان نمی‌میرد و آن روز بعد از نمازم تمام سوره‌های کوچک قرآن را که حفظ بودم خواندم تا از خدا تشکر کنم.
داشتم جریان دکتر رفتن مادر را فراموش می‌کردم که یک‌شب بابا من را صدا کرد و گفت: می‌خواهم موضوع مهمی را به تو بگویم.
همیشه مسائل مهم را بابا در خانه مطرح می‌کرد. کنار بابا نشستم و او آرام توضیح داد که یک بچه کوچک دارد به خانواده ما اضافه می‌شود! باورم نمی‌شد. من کوچک‌ترین نوه خانواده بودم و هیچ تصوری از نوزاد نداشتم. بابا گفت: مامان به دکتر رفته و شش هفت ماه دیگر نی‌نی کوچولو می‌آید. حالا می‌فهمیدم علت دکتر رفتن مادر چه بوده است. خوشحال بودم بیشتر از این موضوع خوشحال بودم که فهمیدم مادرم سالم است و نمی‌میرد!
ماه‌های بعد خیلی جالب بود. شکم مامان روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد، مادربزرگ لباس‌های کوچک می‌بافت. مادر پارچه‌های سفید می‌خرید و لباس‌های کوچک می‌دوخت و گلدوزی می‌کرد، پدر خوشحال بود و من فکر می‌کردم که یک همبازی پیدا می‌کنم. یک دوجین اسم پیداکرده بودم. اسم دختر، اسم پسر و مداوم به مامان و بابا پیشنهاد می‌دادم که چه اسمی برای بچه بگذاریم.
نوروز که گذشت شکم مامان خیلی بزرگ شد و دوباره بابا برایم توضیح داد که من دختر بزرگی شده‌ام و باید وقتی مامان برای به دنیا آوردن بچه به بیمارستان می‌رود چند روزی پیش مادربزرگ بمانم. قلبم فروریخت. اسم بیمارستان دوباره خاطره مرگ پدربزرگ را برایم زنده کرد. پدر خیلی باهوش بود و سریع حال من را متوجه شد. با مهربانی برایم توضیح داد که همه برای به دنیا آوردن بچه به بیمارستان می‌روند و بیمارستان رفتن دلیل مردن نیست و باید برای مادر و بچه دعا کنیم.
خلاصه مامان به بیمارستان رفت و من هم پیش مادربزرگ رفتم. راستش را بخواهید آن چند روز خیلی به هم خوش گذشت. مامان‌بزرگ خیلی با من مهربانی کرد. باهم به مسجد رفتیم و نماز خواندیم، سوار اتوبوس دوطبقه شدیم و مامان‌بزرگ اجازه داد صندلی جلو طبقه بالا بنشینم، نوشابه را با شیشه خوردم! روی لبه پله‌ها لیز خوردم! خلاصه کلی کارهایی که طبق قوانین مامان و بابا هیچ‌وقت اجازه‌اش را نداشتم، انجام دادم.
از همه مهم‌تر مامان‌بزرگ یک ساک کوچک قدیمی را از صندوقش درآورد و به من هدیه داد. آن ساک خیلی قشنگ بود درست مثل ساکی بود که مامان‌بزرگ با خودش به مسجد می‌برد.
بعد از پنج شش روز به خانه برگشتیم و همه‌جا را تمییز کردیم تا وقتی مامان و بچه که حالا فهمیده بودم یک برادر کوچک است به خانه برمی‌گردند، همه‌جا تمییز باشد. یادش به خیر چقدر کشیدن آب حوض و شستن حیاط با آن پیرزن مهربان لذت‌بخش بود. همه لباسم خیس شده بود ولی مامان‌بزرگ اصلاً عصبانی نشد. درواقع من آب‌بازی می‌کردم و حالا که بزرگ‌شده‌ام می‌فهمم چقدر کار آن بنده خدا را زیاد کردم ولی او هیچ نگفت.
بالاخره مامان آمد. با خوشحالی بغلم کرد. شکمش کوچک‌شده بود. پدر یک پتو را در آغوش داشت. پتو را بااحتیاط روی تخت گذاشت و بازش کرد و به من گفت: بیا برادرت را ببین!
آرام جلو رفتم. یک نوزاد کوچک باپوست قرمز و موهای یک دست سیاه روی پتو خوابیده بود. با ترس دستش را گرفتم. آن‌قدر کوچک و نحیف بود که فکر می‌کردم اگر کمی فشارش بدهم می‌شکند. مادر گفت: چرا بغلش نمی‌کنی؟
بعد بچه را بلند کرد و روی دست‌هایم گذاشت. حس عجیبی از دست‌هایم شروع شد و تا قلبم دوید. فکر اینکه این موجود کوچولوی زشت برادر من است و در تمام این مدت در شکم مادر بوده برایم بسیار عجیب بود. پدر گفت: می‌دانی اسمش چیست؟
گفتم: نه!
پدر زیر گوشم زمزمه کرد: احمد!
دلم از خوشحالی لرزید. احمد اسم پدربزرگ بود. بی‌اراده لپ نوزاد را بوسیدم و او را به سینه‌ام فشردم.
چند ماه بعد تولد نه‌سالگی‌ام بود. دوباره ماجرای کیک و گل و هدیه و لباس خوشگل تکرار شد. وقتی پدر خواست عکس بگیرد، قاب عکس پدربزرگ را کنار کیک گذاشتم. به اصرار من مادربزرگ هم بود. ساک قدیمی را روی دستم انداختم و احمد کوچولو را بغل کردم تا بابا عکس بگیرد. در عکس می‌خندیدم. احمد هم می‌خندید. احساس می‌کردم در این‌یک سال خیلی بزرگ‌شده‌ام، تجربه مرگ یکی از عزیزترین افراد زندگی‌ام، یک بیماری سخت، چند روز زندگی دور از مادر و از همه مهم‌تر تولد یک برادر باعث شده بود بفهمم غیر از مدرسه و بازی و عروسک چیزهای دیگری هم در این دنیا وجود دارد.
تجربه‌های هشت‌سالگی از من انسان دیگری ساخت. تجربه‌های هشت‌سالگی باعث شد که حس بزرگ شدن در من به وجود بیاید. حس می‌کردم خیلی بزرگ‌شده‌ام و دیگر بچه نیستم. واقعاً هم همین‌طور بود بعد از هشت‌سالگی من دیگر بچگی نکردم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (15/6/1396),سید رسول بهشتی (16/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (17/6/1396),ترنم سرخسی (17/6/1396),الف . محمدی (18/6/1396),رها تمیمی (19/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (26/6/1396),مهشید سلیمی نبی (31/6/1396),

نقطه نظرات

نام: سارا یاسمینی   ارسال در پنجشنبه 16 شهريور 1396 - 01:58

سلام. داستان جالبی بود که منو یاد افکار بچگانه خودم انداخت.
شاد باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.