زندگی در سایه

احساس می‌کنم رفته! نه اینکه کامل رفته باشد ولی حداقل حضورش کمرنگ‌تر شده! مدتی بود که بدجوری سایه‌اش افتاده بود روی زندگی ما و دلم می‌خواست هر طوری شده از خودمان دورش کنم ولی موفق نشدم و فقط وقتی خودش خواست و اراده کرد کمی از ما دور شد. شاید هم همین نزدیکی‌ها باشد و دوباره بیاید و سایه‌اش را روی زندگی ما بیندازد.
اولین بار دقیقاً پنج ماه و بیست‌وسه روز پیش بود که حضورش را احساس کردم! همان روزی که بابا با یک پاکت بزرگ به خانه آمد و بدون اینکه حرفی بزند نشست روی مبل و روزنامه را باز کرد که بخواند. نیم ساعت بابا روزنامه به دست نشست و فقط به صفحه اولش خیره شد. نه‌حرفی، نه ورق زدنی، حتی چای هم نخورد و اصلاً متوجه نشد که مامان سه بار تکرار کرد: چایی‌ات سرد شد!
آن شب احساس کردم چیزی دارد آرام وارد زندگی ما می‌شود!
فردا صبح وقتی شنیدم که مامان گریه‌کنان با خانم جون صحبت می‌کند، وقتی بعدازظهر خانم جون با یک ساک بزرگ از شهرستان آمد، وقتی دایی زنگ زد و به خانم جون گفت فردا می‌آید دنبالش تا چند روزی خونه آن‌ها باشه و خانم جون با قاطعیت گفت: این دفعه فقط می خوام خونه دخترم باشم و هیچ جا نمی‌رم، فهمیدم قضیه خیلی جدی‌تر از آن چیزی که من فکر می‌کنم و او نه‌تنها آمده بلکه خیال ندارد برود!
روزهای بعد روزهای عجیبی بود، یک روز حال همه خوب بود و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و فکر می‌کردیم همه‌چیزتمام شده و روز بعد همه امیدها از بین می‌رفت و دوباره خانه ساکت می‌شد. بابا روزنامه به دست می‌نشست روی مبل، مامان دستمال دستش می‌گرفت و همه خانه را گردگیری می‌کرد، خانم جون از پای سجاده بلند نمی‌شد و مرتب نماز می‌خواند و من هم با موبایل خودم را سرگرم می‌کردم. این وسط فقط عباس بود که همیشه حالش یک‌جور بود. می‌نشست یک‌گوشه و به حال‌وروز ما می‌خندید. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم چطور این‌قدر خونسرد و آرامه! البته وقتی حضور این لعنتی پررنگ‌تر شد، حال عباس هم کمی عوض شد یا نمی‌دانم شاید چون حال عباس عوض شد و احساس کردیم او به ما نزدیک‌تر شده! حالا همه‌جا بود. سر سفره وقتی می‌خواستیم غذا بخوریم. وقتی همه فامیل می‌آمدند و می‌رفتند تا ما را ببینند یا شاید می‌آمدند تا برای لحظاتی زندگی با او را تجربه کنند! در سکوت پدر که روزبه‌روز طولانی‌تر می‌شد، در چشم‌های قرمز و متورم مادر، در من بی‌حوصله که فقط می‌رفتم شرکت و می‌آمدم و در اعماق چشم‌های خانم جون که دیگر برق نمی‌زد. خلاصه همه‌جا بود و باعث می‌شد یک بغض لعنتی عین چنگک بیفتد دور گلویم و نگذارد راحت نفس بکشم. فقط وقتی پیش عباس بودم آرام می‌شدم. عباس با آن چهره کبود، با سرفه‌های مداوم، با دست و پای ورم‌کرده و شکمی که هرروز بزرگ‌تر می‌شد، هنوز آرام بود و لبخند می‌زد. برادرم هنوز هم به من امید می‌داد و مرتب تکرار می‌کرد دوست دارد عروسی من را ببیند و من نمی‌توانستم بفهمم او چطور می‌تواند این‌قدر آرام باشد.
بعد ناگهان آمد و کاملاً خیمه زد روزی زندگی ما و رسماً اعلام کرد که نمی‌رود. همان روزی که بابا با همان پاکت بزرگ که همه عکس‌ها و آزمایش‌های عباس را در آن نگه می‌داشت آمد و گفت: پنجمین پزشک هم گفته به خاطر ناراحتی مادرزادی ریه عباس، امکان جراحی قلبش نیست و باید یک‌جوری با آن سر کند!
من نمی‌فهمیدم یک‌جوری یعنی چی؟ برادر من نمی‌توانست نفس بکشد، رنگش کبود بود، نفسش بالا نمی‌آمد، کافی بود دو تا قاشق بیشتر غذا بخورد آن قلبش که بزرگ‌شده بود به معده‌اش فشار می‌آورد و نیم ساعت استفراغ می‌کرد.
آن روز فهمیدم مرگ آمده و تا برادرم را نبرد دست از سر ما برنمی‌دارد ولی عباس هنوز هم آرام بود و با لبخند به من امید می‌داد. نفهمیدم او چطور این‌قدر امیدوار بود. چطور می‌شود در بیست‌وهفت‌سالگی مرگ سراغ آدم بیاید و آدمی خونسرد و آرام باشد حتی در آخرین روزی که باهم حرف زدیم، لبخند زد، دستم را گرفت و به من قول داد حتماً من را شیراز خواهد برد. این آخرین جمله‌ای بود که بین من و عباس ردوبدل شد و روز بعد برادر عزیزم به کما رفت و چهار روز بعد عباس دست من را رها کرد و دست در دست مرگ از پیش ما پر کشید. البته فقط عباس نرفت. برادرم که رفت حس کردم فضای خانه خالی‌تر شده دیگر سایه مرگ را همه‌جا نمی‌دیدم. نمی‌دانم شاید هم مرگ نرفته، شاید ما فکر می‌کنیم از او فاصله گرفته‌ایم. شاید مرگ همه‌جا با ماست و فقط گاهی به طریقی حضورش را بیشتر به رخ ما می‌کشد! در چهره‌ای کبود، در یک آزمایش خون، در یک تصادف، در زلزله و سیل و طوفان و حتی در یک داستان!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,همایون طراح ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (5/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/5/1396),همایون طراح (6/5/1396),ابوالحسن اکبری (6/5/1396),شايسته دولتخواه (7/5/1396),روح انگیز ثبوتی (9/5/1396),مهشید سلیمی نبی (12/5/1396),کوثر علیزاده (16/5/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/5/1397),

نقطه نظرات

نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 6 مرداد 1396 - 15:51

سلام و درودها
به بانو پهلوان
داستانهایتان از سبک خاصی پیروی می کنند و این به زیبایی داستان کمک زیادی می کند .
سبز باشید .@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 08:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب خوش صفت. سپاس از حضور پر مهرتان. مستدام باشید


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 10:58

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو شریفی عزیزم.درود برشما .داستانتون بسیار زیبا بود.در پناه حق موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x


@کوثر علیزاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 10:37

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی سپاس فراوان از حضورتان@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.