یک پروژه به‌دردنخور!

اینجا خیلی تاریکه، تاریک و ساکت و نمناک! البته اگر کمی کش‌وقوس بیام و خودم را اینطرف و اونطرف بکشم می تونم کمی از نور خورشید را ببینم. فقط یه کم و من اصلاً این مقدار کم را دوست ندارم. دلم می خواد کاملاً زیر نور خورشید باشم. اصلاً دلم می خواد یه جای دیگه باشم، یه جای شلوغ و پر سروصدا و پرنور. نمی تونم بفهمم بقیه چه جوری این فضا را تحمل می کنن؟ من که واقعاً حوصله‌ام سر رفته. چند روز پیش خیلی خوب بود. این‌قدر شلوغ بود که نگو! کلی آدم ریخته بود اینجا، می‌گفتند، می‌خندیدند، چادر زده بودند، کباب درست کردن، وای که چقدر بوی دود را دوست داشتم. آن روز خیلی خوب بود، ولی حالا دوباره همه‌جا ساکت و بی‌روح شده. درست نفهمیدم چی شد که یه دفعه کلی آدم ریخت اینجا بعد همه باهم غیب شدند! درخت پیری که کنارم هست گفت: آدم‌ها عادت دارن، تعطیلات میان تو دل طبیعت!
ظاهراً دل طبیعت همین‌جایی هست که ما هستیم!
داشتم با خودم فکر می‌کردم که بقیه روزها کجا هستند که همان درخت پیر گفت: آدم‌ها اکثراً در شهر زندگی می کنن!
بعد شروع کرد راجع به شهر تعریف کردن! راستش را بخواین من اصلاً از این درخت پیر خوشم نمی یاد! چون او با آن تنه قطور و شاخه‌های بلندش بیشتر از همه مانع می شه که نور خورشید به من برسه! ولی آن روز باعلاقه به حرفاش گوش کردم. این شهر که می‌گفت باید جای خیلی خوبی باشه! آخ چی می‌شد من به‌جای اینکه اینجا وسط این جنگل دربیام، تو شهر متولد می‌شدم؟
وقتی این حرف را گفتم همه درخت‌های دوروبرم سرو صداشون درآمد که تو اشتباه می‌کنی و شهر اصلاً جای خوبی نیست و از این حرف‌ها.
برای همینه که تصمیم گرفتم دیگه ساکت باشم و حرف نزنم. ولی اصلاً از زندگی‌ام راضی نیستم. دلم می خواد برم شهر، یه جای شلوغ، پیش آدم‌ها که میان و می گن و می خندن و کباب درست می کنن و تند وتند با ژست‌های جورواجور عکس می گیرن. دلم می خواد برم جایی که نور خورشید پهن بشه روی شاخه‌های ظریف و نازکم شاید زودتر جون بگیرم و بزرگ بشم! آخ اگه یه دستی از غیب می اومد و من را می رسوند به یه شهر بزرگ چی می‌شد! یعنی می شه...
... وااای دارم می‌میرم از هیجان! اینجا چقدر تکون داره! مدام می رم بالا و پایین! یه کم شاخه هام درد گرفته ولی اصلاً مهم نیست. این مهمه که از آن زندگی کسالت‌بار نجات پیدا کردم. خودم هم نفهمیدم چی شد! دوباره یکی از همون روزهایی بود که آدم‌ها ریخته بودن تو دل طبیعت. منم با خوشحالی داشتم آن‌ها را نگاه می‌کردم که یه دفعه یکی شون کنار من زانو زد. آرام برگ‌ها مو نوازش کرد، روی شاخه هام دست کشید. بعد از توی کیفش یه کتاب درآورد. یه جایی توی کتاب یه عکسی از من بود. هی به‌عکس نگاه کرد و به من! بعد با هیجان دو سه نفر دیگه را صدا کرد و همه دورم جمع شدند! از حرف‌های آن‌ها فهمیدم که من یه درخت معمولی نیستم، بلکه یه چیز خاصی هستم که خیلی کم تو دنیا پیدا می شم. بعد همون آدم‌ها آمدند و خیلی آرام خاک دوروبر ریشه‌هایم را کندند و ریشه‌ها را بااحتیاط توی پارچه پیچیدند و من را گذاشتند توی ماشین. الآن توی ماشینم و نمی دونم دارم کجا می رم ولی خیلی خوشحالم، چون از اون محیط ساکت و کسالت‌آور نجات پیدا کردم...
...خسته‌ام، تشنه‌ام، حوصله ندارم، کلافه شدم، اصلاً نمی‌فهمم چه خبره! نمی دونم چندروزه اینجام! فقط می دونم خیلی گذشته، خیلی زیاد. تمام شادی من فقط یکی دو روز طول کشید. وقتی به شهر رسیدیم، همون آدم‌ها بااحتیاط من را در یک باغ کوچک کاشتند، بهم آب دادند و حسابی مواظبم بودند. دوروبرم پر بود از درخت‌های جورواجور، دلم می‌خواست باهاشون حرف بزنم، از شهر و رفتار آدم‌ها بپرسم ولی نمی‌شد، چون دور هر کدومشون یه حصار فلزی کشیده شده بود و فاصله درخت‌ها خیلی از هم زیاد بود. چند بار با صدای بلند، درخت‌های نزدیکم را صدا کردم، ولی نشنیدند. سرم را بالا گرفتم، دلم می‌خواست آسمان و خورشید را از نزدیک ببینم ولی بالای سرمون شیشه بود. فکر کردم، مهم نیست. حتماً بعضی روزها شیشه کنار می ره و می تونم راحت نور خورشید را حس کنم. شب که شد کلی چراغ دور و برمون روشن شد. اصلاً نفهمیدم این چراغ‌ها برای چی هست؟ چراغ‌ها به‌تدریج کم‌نور شدند تا کاملاً اطرافمان تاریک شد تا اومدم بخوایم خورشید طلوع کرد و روز شد! مثل‌اینکه درخت پیر حق داشت که می‌گفت: آدم‌ها موجودات عجیب‌وغریبی هستند! چند روزی اوضاع همین‌طوری بود. از همه بدتر اون مایع قرمزرنگی بود که روزی یک‌بار پای ریشه هامون می‌ریختن، خیلی بدمزه بود. بعد از چند روز یک آقای مسن اومد. همون آدمی که وسط جنگل من را پیداکرده بود همراهش بود. آقای مسن با دقت من را نگاه کرد، یه چیزهایی گفت که درست نفهمیدم، نوک برگ هامو به همان پسر جوان نشان داد. روی برآمدگی شاخه هام دست کشید و یه چیز دیگه گفت. پسر جوان کمی ناراحت شد. مثل‌اینکه من اون درختی که او فکر می‌کرد نیستم. خوب نباشم، درخت که هستم، سبز و زیبا که هستم. اولش خیلی برام مهم نبود، راستش را بخواین یه کمی هم خوشحال شدم. چون درست از اون روز از شر مایع قرمز بدمزه راحت شدم. دلم می‌خواست با درخت‌های دوروبرم دوست بشم ولی اونها خیلی بی‌حوصله بودن. مثل روزهایی که خودم تو جنگل بودم. البته حق داشتن. این آدم‌های جوان گروه‌گروه با آدم‌های پیر می‌آمدن و دوروبر درخت‌ها می‌چرخیدند. چیزهای مختلف روی برگ‌ها و خاکشون می‌ریختن، از برگ هاشون می‌چیدند، پوست تنه شون را می‌کندند، صبح و شب هم نداشت. البته اینجا که نمی‌شد درست‌وحسابی خوابید. یک‌بار وسط روز یه پارچه کشیدند رو سقف شیشه‌ای و همه‌جا تاریک شد. خلاصه ماجرایی داشتیم. یکی دو روز کسی به من کاری نداشت. بعد از چند روز یکی اومد با خشونت تمام من را از خاک درآورد و یه درخت دیگه را با احتیاط جای من گذاشتن. من را کاشتند یه جای دور، خیلی با بقیه درخت‌ها فاصله‌دارم. حالا چند وقته که اینجام. بعضی روزها یکی آبی به من می ده ولی تقریباً همه من را فراموش کردن. برگ هام بی‌حال شدن، شاخه هام جون ندارن. دلم گرفته، دلم یه زندگی راحت می خواد. از دست همه آدم‌ها عصبانی‌ام. خیلی موجودات مغروری هستند!
... فکر کنم دارم می‌میرم! گریه‌ام گرفته! اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر زندگی‌ام کوتاه باشه، دلم می‌خواست به‌اندازه درخت پیر، نه اصلاً خیلی بیشتر از درخت پیر عمر می‌کردم و صدها و صدها و بهار و پاییز و زمستان را می‌دیدم. ولی این‌طوری نشد. الآن چندروزه کسی سراغم نیامده، واقعاً جون ندارم. ولی انگار یه دفعه معجزه شد! احساس می‌کنم کسی آب پای ساقه‌ام می ریزه. کمی آب هم روی برگ‌هایم پاشید. با بی‌حالی چشمم را باز می کنم. مردی کنارم نشسته، با آدم‌هایی که این مدت دیدم فرق داره، کتاب و کوله‌پشتی نداره، یه لباس ساده تنشه، لبخند زد و گفت: چرا این‌قدر بی‌حالی خوشگل خانم؟ صداش به دلم نشست. حرف‌هایش را می‌فهمم. لغت‌های عجیب‌وغریب نمی گه! چند دقیقه بعد همان مرد مسن که همه بهش می گن استاد از راه رسید. مرد مهربان با احترام ایستاد و گفت: جناب استاد، این درخت را چه‌کار کنیم؟
استاد نگاهی به من کرد و گفت: این‌گونه مهمی نیست! به درد پروژه ما نمی خوره!
این دفعه دیگه اشک هام سرازیر شد؛ یعنی چی؟ چرا مهم نیستم! من یک درختم!
مرد مهربان سری تکان داد و زیرچشمی نگاهی به من کرد و خندید. نمی دونم چرا خنده‌اش من را به یاد درخت پیر جنگل انداخت.
... چندروزه که خورشید راندیدم! همه‌جا سفیده! داره برف میاد و من از خوشی نمی دونم چکار کنم! این اولین باره که برف روی شاخه هام می نشینه و خیلی حس خوبیه! برای همینه که از نبودن خورشید ناراحت نیستم. الآن چند ماهی می شه که تو حیاط خونه کوچک مرد مهربان هستم. بعدازآن روز مرد من را آورد و در حیاط خانه‌اش کاشت. این مرد و زنی که اینجا هستند از آدم‌های آن باغ خیلی مهربان‌ترند. اینجا خیلی راحتم. البته طفلکی‌ها کلی زحمت کشیدند تا من حالم خوب شد. حالا تنه‌ام محکم شده و ساقه هام رشد کردند. چند روز پیش مرد مهربان به زنش می‌گفت: امسال بهار این درخت حسابی جوانه می زنه! اینجا خیلی حالم خوبه و از همه مهم‌تر راحت آسمان و خورشید و برف و باران را می‌بینم! تازه چند روز پیش گنجشکی که زیر بارون خیس شده بود، اومد روی ساقه‌ام نشست، یه کم تاب خورد و خودش را تکون داد و وقتی حالش بهتر شد، بوسه‌ای به تنه من زد و پر کشید و رفت. در اون لحظه کاملاً مطمئن شدم که آقای استاد اشتباه کرده و من اصلاً درخت به‌دردنخوری نیستم! این فکر آن‌قدر خوشحالم کرد که بی‌اراده همه شاخه‌هایم را به دست باد سپردم و از او خواستم تا عطر خانه مرد مهربان را همراه با داستان خوشبختی من به گوش درخت پیر جنگل که خیلی دلم براش تنگ‌شده برسونه!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,هستی مهربان ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (24/3/1396),سعید بیک زاده (25/3/1396),م.ماندگار (26/3/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/3/1396),پروين خواجه دهي (29/3/1396),سید رسول بهشتی (31/3/1396),نصرالدین بهاروند (17/4/1396),روح انگیز ثبوتی (20/4/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 12:20

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
درخت بودن هم سخته ها :D

سلام
یه سلام گرم البته به گرمی هوا نه به گرمی مهرو محبت و دوستی ها که تمامی نداره :)
قبلنا بهتون گفته بودم داستان هاتون مهربونن؟
اشکال نداره خب الان دوباره هم میگم .. کلا از کلمه کلمه اش بوی مهربونی میاد :)
این که راوی درخت باشه سخته یا مثلا از زبان یه درخت حرف زدن ..من اگه جای شما میخواستم از زبان یه درخت حرف بزنم اینقدر غُر غُر میکردم که حد و حساب نداشت :D :D ولی شما یه کوچولو از زبان درخت غُر زدین اونم وقتی که حسابی کلافه شده بود و کارد به استخونش رسیده بود.. خوشحالم که درخت به ارزوش رسید :)
خدا کنه همه اتفاقات ریزو درشت زندگی ما آدم ها هم مثل سیر زندگی این درخت به جاهای خوبی ختم بشه .. یه همزاد پنداری داشتم با درخت آخر داستان اونم وقتی که میگه برف رو دوست داره :)
زیر داستانم از انتقال احساس به زبان ساده گفتید .. الان مطمئن شدم که این فن فقط و فقط مختص قلم خودتون هست :)
و دیگه اینکه
من از خوندن داستان های شما سیر نمیشم :"> :) و خیلی خوشحالم از اینکه هستید و مینویسید

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:42

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام به دوست خوبم. واقعا درخت بودن خیلی سخته. من همیشه به این مسئله فکر می کنم. درخت بودن، کوه بودن، جزیره بودن. خلاصه خدا را شکر که آدم هستیم:) :) :) :)
ممنون که آمدی و یک دنیا انرژی مثبت به من هدیه کردی. سپاس فراوان:x :x :x :x


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 13:17

سلام
داستان خیلی دوست داشتم. خیلی خیلی
نکه خودم دختری از تبار گیلانم، بایدم از این داستان های سبز، سبز خوشم بیاد. بانو شاید باور نکید ولی هر وقت از بزرگراه های رشت عبور می کنم، حسابی عصبانی میشم. همیشه میگم آخه اینجا گیلانه چرا هیچ درختی اینجا نیست!!!
این جمله من به دوستامم سرایت کرده
امیدوارم به گوش شهردار هم برسه یه فکری کنه
روایتو خیلی دوست داشتم. دید متفاوتی از زندگی یک درخت به نمایش در آوردید. این جان بخشی جالب و خوندنی بود.
جالبی دیگر اینکه تفکر یک نویسنده چقدر راحت می تونه به طبیعت شعور تزریق کنه و از این شعور در داستانتان که به زبان درخت بود لذت بردم .
قلمتون نویسا و موفق باشید @};-


@متین یحیی زاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:43

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. ممنون از این همه نظر خوب و مثبت. واقعا باید بیشتر از این ها هوای طبیعت را داشته باشیم. با کارهای درست و معقول نه پروژه هایی که فقط و فقط برای اسم در کردم و پر کردن جیب است@};- @};- @};- @};-


نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 14:00

نمایش مشخصات هستی مهربان قشنگ بود به یاد داستانهای کتاب فارسی دوران مدرسه افتادم


@هستی مهربان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون دوست خوبم. چقدر از این نظر خوشم آمد. من با تمام وجود اعتقاد دارم که نوشتن برای کودکان کار خیلی سهتی است. برای همین نظر شما خیلی به دلم نشست.پایدار باشید


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 خرداد 1396 - 13:01

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، خیلی زیبا و روان
موفق باشید و شاد@};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 14:47

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس از حضور پر مهرتان و ممنون که نوشته من را خواندید@};- @};- @};-


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 20:13

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند سلام
شروع ناامیدکننده داشت
و اینکه زبان معیار رو رعایت نکردین
و همین باعث شد که من از ادامه داستان باز بمونم
اونطرف اشتباه و آن طرف درست است
دلم می خواد اشتباه و دلم می خواهد درست است
موفق باشین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.