این یک داستان نیست

دلم می‌خواهد فریاد بزنم. دلم می‌خواهد تمام شهر را بدوم و هرکس سر راهم قرار گرفت دستش را بگیرم و بگویم که موفق شدم. ولی می‌دانم که نمی‌شود! پس خیلی متین و موقر لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم و بعد مثل همیشه که خیلی ناراحت هستم یا خیلی خوشحال هستم، جلوی کامپیوتر می‌نشینم تا همه انرژی که در بدنم جمع شده را از راه انگشتانم به کیبورد منتقل کنم و بنویسم.
نمی‌دانم این چیزی که می‌نویسم در چه قالبی قرار می‌گیرد! داستان، خاطره، نثر معمولی؟ ولی راستش را بخواهید اصلاً برایم مهم نیست چون احساس می‌کنم باید بنویسم. به‌هرحال وصف حال راهی است که آمده‌ام تا به این شادی بزرگ برسم.
ماجرا از سال گذشته شروع شد. زمانی که تصمیم گرفتم مجموعه داستانی چاپ کنم. آرزویی که از نوجوانی در سر داشتم. کارها را شروع کردم و به لطف خدا کتابم در زمستان چاپ شد. روزی که کتاب به دستم رسید یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بود. خبر چاپ کتابم را به دوستان و آشنایان دادم و در گروه‌های مجازی نویسندگی هم نوشتم. واکنش‌ها خیلی متفاوت و جالب بود. دوستانم خوشحال بودند و تبریک می‌گفتند. کتابم را می‌گرفتند و می‌خواندند و نظر می‌دادند، ولی عجیب‌ترین واکنش را از طرف گروهی که در فضای مجازی بود، دریافت کردند. تبریک‌های خشک و رسمی، سؤال‌های پشت سر هم در مورد رزومه من و دوره‌هایی که گذراندم و پند و نصیحت که مراقب باشم که راه را اشتباه نروم. راستش را بخواهید خیلی جا خوردم. چون از یک گروه هنری انتظارات دیگری داشتم. فکر می‌کردم آن‌ها می‌خواهند کتاب را برایشان پست کنم تا داستان‌هایم را بخوانند. اینکه من چه‌کار کرده‌ام و چه می‌کنم و چه خواهم کرد، مشکلی را حل نمی کرد و نمی توانست بیانگر احساسات من باشد. در همین حال و احوال بدترین واکنش را شخصی داشت که همه در گروه به او استادمی گفتند. او وقتی فهمید من در هیچ دوره داستان‌نویسی شرکت نکرده‌ام خیلی راحت گفت: با این روش به ورطه زرد نویسی می‌افتم و نباید زیاد احساساتی بود و باید با منطق نوشت ...و این حرف را درست درزمانی گفت که با چند محل پخش کتاب صحبت کرده بودم و آن‌ها بدون دیدن کتاب و فقط به دلیل که کتاب اول یک نویسنده است، کتابم را قبول نکرده بودند. درحالی‌که من نمی‌خواستم وجهی دریافت کنم و فقط می‌خواستم آن‌ها کتابم را پخش کنند.
سرتان را درد نیاورم در عرض دو هفته همه شادی‌ام از بین رفت. دلم گرفت. می‌دانستم چاپ کتاب و تلاش برای محقق کردن آرزویم اشتباه نیست ولی خیلی دلم گرفته بود. دوستی دارم که مشوق اصلی من در نوشتن بوده و هست. همان روزها ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: چرا ناراحت شدی؟ حتماً خودش کلاس نویسندگی داره می خواد شاگرد پیدا کنه!
خشکم زد. چرا خودم به این فکر نیفتاده بودم. با یک بررسی ساده متوجه شدم که بله حدس دوستم درست بوده، شوکه شدم. راستش را بخواهید باور نمی‌کردم که یک هنرمند حاضر باشد برای جذب هنرجو و کسب درآمد به‌راحتی همه شوق‌وذوق یک تازه‌کار را نابود کند و هیچ توجهی نداشته باشد که خیلی‌ها مثل من فقط به خاطر دلشان می‌نویسند و دوست دارند دیگران دل نوشته هایشان را بخوانند.
کمی حالم بهتر شد. آن مدت آن‌قدر حالم بد بود که نمی‌توانستم بنویسم. همه‌چیز را از اول شروع کردم. کم‌کم متوجه مناسبات بازار کتاب شده بودم و فهمیدم باید خودم دست‌به‌کار شوم. به نمایشگاه‌های کوچکی که در اداره‌ها برگزار می‌شد رفتم و موفق شدم کتابم را در اختیار آنان بگذارم. سود مادی نمی‌خواستم فقط دوست داشتم دیگران کتابم را بخوانند. کتاب را به دوستانم می‌دادم. در محل کارم پخش می‌کردم و درست در همین زمان بزرگ‌ترین کمک را به من همان دوستم کرد که توانست یک‌سوم کتاب‌هایم را بفروشد. باورم نمی‌شد. دو ماه از چاپ کتاب نگذشته بود که تقریباً نصف کتاب‌ها پخش‌شده بود و اصل پول که برگشته بود هیچ، سود هم کرده بودم. همه این‌ها به من امید داد و متوجه شدم هنوز هستند مهربانانی که احساس و عشق را درک می‌کنند.
روزی یکی از همکارانم در اداره کنارم بود و یک جلد از کتابم خواست. همان موقع خانم مهندسی که نماینده یکی از شرکت‌های پیمان‌کاری اداره ما هست هم حضور داشت. فکر کردم خلاف ادب است و یک جلد از کتابم را به او دادم. او نیز با مهربانی قبول کرد. همه این ماجراها مربوط به قبل از نوروز 96 بود تا امروز؛ یعنی اردیبهشت 96 که همان خانم مهندس دوباره به اداره ما آمد. مثل همیشه مهربان صمیمی سلام و حال و احوال کرد و گفت: کتابتان را خواندم. تشکر کردم.
گفت: داستان‌ها خیلی قشنگ بود. بازهم تشکر کردم و تعریفش را گذاشتم به‌پای لطف و مهربانی‌اش.
ولی او به صحبت ادامه داد و چیزی گفت که من را تا عرش برد! او خیلی ساده و راحت گفت: راستش من اهل کتاب خواندن نیستم. فیلم زیاد می‌بینم ولی سال‌هاست کتاب نخوانده‌ام! کتاب شمارا ورق می‌زدم که یکی از داستان‌ها نظرم را جلب کردم. شروع کردم به خواندن و وقتی به خودم آمدم دیدم همه کتاب را خوانده‌ام! عالی بود. خیلی لذت بردم!
او این حرف‌ها را گفت و رفت و من حالا از خوشحالی نمی‌دانم چه کنم! حس خیلی خوبی دارم. خیلی خوب. احساس می‌کنم اگر در همه این چهل و چند سال عمرم کاری نکرده باشم و پس‌ازاین هم کاری نکنم، همین‌که توانسته‌ام کسی را با کتاب و کتاب‌خوانی آشتی دهم، زندگی‌ام بی‌فایده نبوده است، حتی اگر آن شخص دیگر کتابی نخواند. فکر می‌کنم شاید بهتر باشد گاهی برخلاف جریانات عادی و عرف جامعه حرکت کرد تا بتوان نتیجه‌ای متفاوت به دست آورد. فکر می‌کنم پدرم عزیزم که عاشق مطالعه بود و همیشه همه را به این کار ترغیب می‌کرد در این لحظه از آسمان‌ها به من لبخند می‌زند و خوشحال است که دخترش توانسته با خزعبلاتی که می‌نویسد برای لحظاتی یک نفر را به خواندن کتابی دعوت کند. احساس می‌کنم امروز بهترین روز زندگی من است و من موفق‌ترین و شادترین انسان روی زمینم. خدایا خیلی خیلی سپاسگزارم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ک جعفری ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (27/2/1396),سید رسول بهشتی (27/2/1396),م.فرياد (27/2/1396),روح انگیز ثبوتی (27/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (27/2/1396),کیمیا کاظمی (27/2/1396),الف . محمدی (28/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (28/2/1396),محمدبیگلری (29/2/1396),حسین شعیبی (29/2/1396),سعید بیک زاده (31/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (31/2/1396),رضا فرازمند (1/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (2/3/1396), ک جعفری (3/3/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/3/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (22/3/1396),کوثر علیزاده (21/5/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),

نقطه نظرات

نام: روح انگیز ثبوتی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1396 - 16:27

با اجازه، اسم کوچکت را می نویسم.

از خواندن دلنوشته ساده و روان ت لذت بردم . خوشحالم که از نتیجه تلاشت خوشحالی و ذوق زده.
دلنوشته ات مرا به سال 89 برد که اولین مجموعه داستان(حبانه) به چاپ رسید. منهم همین حس و حال را داشتم. اماکارم نتیجه خوشحال کننده ایی نداشت. منهم دلم می خواست پدرم از آسمان لبخند بزند و من احساسش کنم، ولی نشد. شرمنده شدم.
برایت آرزوی خوشحالی روز به روز را دارم.


@روح انگیز ثبوتی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 31 ارديبهشت 1396 - 10:01

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی سپاس از حضور سبزتان. مطمئن باشید پدرارجمندتان به شما لبخند می زند. پدران همیشه از پیشرفت فرزندانشان خشنود می شوند و همواره در کنار آنان هستند حتی اگر ما متوجه نشویم. روحشان شاد. یک نکته دیگر دوستی دارم که همیشه می گوید حرکت کردن مهم است هرقدر کوچک باشد. هرگز از چاپ کردن کتابتان شرمنده نباشید. شما حرکتی را در سال 89 انجام دادید که من آن موقع اصلا جراتش را نداشتم. پس شما خیلی خیلی جلو هستید. مستدام باشید


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1396 - 19:21

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام بر بانوی سعیده عزیز.
راستش رو بخواین اول فکر کردم قراره یه داستان از شما بخونم. یه داستان ساده و در عین حال تأثیرگذار، اما هرچی بیشتر پیش رفتم دیدم نه! انگاری حدسم اشتباه بوده.
خیلی خوشحالم از خوشحالیتون و از اینکه بالاخره موفق شدین اولین کتابتون رو به چاپ برسونید. امیدوارم کتابتون با چندین بار تجدیدچاپ، باعث خوشحالی بیشتر شما و دلگرمی تون بشه...
به امید چاپ بیشتر کتابهای شما دوست عزیز...
:) :) @};- @};- @};-


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 31 ارديبهشت 1396 - 10:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. من شرمنده. ولی واقعا اعتقاد دارم که همه ما تجربه های داریم که اگر بنویسیم سبک می شویم شاید برای دیگران مفید باشد. هروقت این کار را می کنم راحت و سبک می شوم. سپاس که آمدید و نوشته من را خواندید.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 ارديبهشت 1396 - 11:12

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
عنوان جالب بود.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 11:02

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضورتان


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 خرداد 1396 - 00:14

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی من الان اینجوری ام :"> :"> :"> :"> خیلی زیاد :"> :"> :"> :">
سلام و هزاران درود به بانوی نویسنده :x

خانم شریفی عزیزم:)
منم توی شادیتون شریک .. چیه خب دلم میخواد شرک باشم :D
ببخشید که این همه تاخیر داشتم برای عرض تبریک .. زندگی بدو بدو هست دیگه ..مگه میشه یه دقه بشینی اصلا مگه میذارن؟ داستان این یک داستان نیست رو خوندم داغ داغ .. ولی وقت نشد که تبریک بگم و بگم چقدر خوشحالم .. از اینکه شما خوشحالین :)
اگر چه از نظر من این متن بالایی داستان بوده و هست ولی این دفعه میگم دلنوشته تون واقعا دلنشین بود خوشحالیتون رو دوست داشتم :) و باز هم صمیمانه تبریک میگم :)
امید وارم نه تنها این کتاب به چاپ دو رقمی برسه بلکه باز هم کتاب جدید به قلم شما منتشر بشه. به امید خدا
کلی ذوق داره آدم با نویسنده های موفق دوست باشه.. افتخارش که بماند به جای خود
به امید موفقیت های بیشمار ... توی همه زمینه ها
به سنگ ها و سنگ ریزه های پیش پا زیاد اهمیت ندید .. برای رسیدن به قله باید از همین سنگ ریزه ها استفاده کرد و استوار تر قدم برداشت .. جبهه مخالف همیشه باعث پیشرفت میشه .. مثبت بهش نگاه کنین:)
ممنونم که ما رو هم توی خوشحالیتون شریک کردید
@};- @};- @};- @};- :x

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 6 خرداد 1396 - 11:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم. شما همیشه مهمان دلم من هستید. ببخشید که من هم دیر جواب دادم. همه حسابی گرفتاریم. چقدر دلگرم شدم از نظر همیشه مثبت شماو چقدر خوشحالم که دوستی مثل شما دارم. پاینده باشید:x :x :x :x :x


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 12 خرداد 1396 - 12:45

سلام

بانوی ادیب

زیبابود

ترویج فرهنگ مطالعه والبته کتابخوانی

درود@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 10:18

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام
خیلی متشکرم از نظر خوب و انرژی مثبتی که با حضورتان به من می دهید. پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.