هنوز شعر می خوانم!

سرم درد می‌کند. همیشه وقتی گریه می‌کنم، بی‌حوصله می‌شوم. ولی امروز با همیشه فرق دارد. گریه امروز، زندگی دوباره به من داده است!
ماجرا از سه روز پیش شروع شد. یک روز خیلی معمولی برای انجام کار اداری مجبور بودم تا آن سر شهر بروم. کارم را انجام دادم موقع برگشتن میوه‌فروشی نظرم را جلب کرد که خرمالوهای درشت و خوبی داشت. مثل همیشه مغزم سریع شروع به تجزیه تحلیل کرد که امروز دوشنبه است، شب پسر و عروسم برای شام می‌آیند، پسرم خرمالو خیلی دوست دارد، پس باید ماشین را پارک کنم و برای پسرم خرمالو بخرم. همین کار را هم کردم. مشغول جدا کردن خرمالو بودم که دستی آرام روی شانه‌ام قرار گرفت و صدای محجوبانه‌ای گفت: سلام خانم اصلانی!
وقتی معلم باشی و سی سال تدریس کرده باشی، به این جریان عادت داری که در گوشه گوشه شهر که چه عرض کنم حتی دورترین نقاط جهان هم ناگهان کسی تو را ببیند و بشناسد. کسانی که اصلاً در خاطرت نمانده ولی آن‌ها فراموشت نکرده‌اند. راستش را بخواهید زندگی واقعی با فیلم‌ها خیلی متفاوت است. در فیلم‌ها معلم و شاگردها حتماً در کتاب‌فروشی در حالی معلم کتابی در دست دارد و شاگرد که حالا بزرگ‌شده در حال خریدن کتاب است همدیگر را ملاقات می‌کنند و معلم نه‌تنها شاگرد را می‌شناسد بلکه اسم مدرسه و ردیف نیمکتی را هم که او می‌نشسته در خاطر دارد! حداقل من یکی که این‌طور نیستم. اکثر مواقع شاگردانم را نمی‌شناسم ولی سلام و حال و احوال گرمی می‌کنم و محبتشان را بی‌پاسخ نمی‌گذارم. این اتفاق در آن روز خاص در میوه‌فروشی و در حین جدا کردن خرمالو رخ داد. برگشتم. صاحب‌صدا زنی بود حدوداً چهل‌وپنج‌ساله. با یک محاسبه سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که در سال‌های اول تدریس شاگردم بوده. حال و احوال کردیم و مثل همیشه پرسیدم: خوب عزیزم چه می‌کنی؟
معمولاً شاگردان دیروز و آدم‌بزرگ‌های امروز در پاسخ این سؤال خیلی سریع رزومه خود را رو می‌کنند. در چه رشته‌ای درس‌خوانده‌اند، شغلشان چیست و کی ازدواج‌کرده‌اند و چند تا بچه‌دارند. بعد هم کلی از تو تشکر می‌کنند که: اگر شما نبودید ما هیچی نمی‌شدیم و از این حرف‌هایی که من هرگز قبول ندارم. خوب من رفتم درس دادم و پولم را گرفتم. بچه‌ها هم اگر چیزی شدند به‌جز من کلی معلم دیگر و پدر و مادر و جامعه و رادیو و تلویزیون و هزار فاکتور دیگر دخیل بوده همان‌طور که اگر کسی موفق نشده من مقصر نیستم.
ولی آن روز همه‌چیز با همیشه فرق داشت. زن در پاسخ سؤال من خیلی راحت گفت: زندگی می‌کنم، شاد هستم و هنوز هم شعر می‌خوانم...
این جمله آخر مثل پتک روی سرم فرود آمد. شاگرد قدیم با لبخندی زیبا گفت: خانم یادتونه همیشه ما را به شعر خواندن تشویق می کردین؟ من هنوز هم حرفاتون یادمه! می گفتین با هنر و ادبیات می تونید به جنگ زندگی برین. واقعاً هم همینطوره. من بدون توصیه شما نمی تونستم در زندگی موفق و شادباشم!
به سبد خریدش نگاه کردم. یک روزنامه و مجله هم در سبدش بود. نگاهم را که دید خندید و گفت: راستش را بخواین، الآن فقط شعر نمی خونم. کتاب و روزنامه و مجله هم می خونم. برای دخترم هم کتاب می‌خرم!
لبخندی زدم و گفتم: آفرین. اسمت چی بود؟
- پرستو. دبیرستان زینبیه. سال 65.
سال شصت‌وپنج؛ یعنی سال سوم تدریسم. پول میوه‌ها را دادم. با پرستو از مغازه بیرون آمدیم. خانه‌ای را در کوچه روبرو نشان داد و گفت: خانم بریم یه چایی بخوریم؟
قبول نکردم. دوست نداشتم مزاحمش شوم. وقتی می‌خواست خداحافظی کند، بی‌اختیار محکم بغلش کردم، کار که هیچ‌وقت با هیچ شاگردی نکرده بودم. درراه برگشت. ذهنم پرکشید به گذشته‌ها. زمانی که تازه دبیر ادبیات شده بودم. سر پر شوری داشتم. دلم می‌خواست همه بچه‌ها را با ادبیات دوست کنم. برایشان از شاعرها و نویسنده‌ها و مکاتیب ادبی می‌گفتم. واقعاً اعتقاد داشتم زندگی باهنر زیباتر می‌شود. با بچه‌ها دوست بودم، در امتحانات سخت نمی‌گرفتم. با مناسبت و بی‌مناسبت برایشان از شاعرهای مختلف شعر می‌خواندم تا آن‌ها با ادبیات و شعر و کتاب دوست شوند. بعد کم‌کم همه‌چیز تغییر کرد. این کم‌کم که می‌گویم یک حرکت تدریجی بیست‌ساله بود و درست از زمانی شروع شد که تصمیم گرفتم پول‌هایم را جمع کنم و خانه‌ای بخرم. در جریان خانه خریدن با شوهرم آشنا شدم. ازدواج کردم. ازدواج، بچه‌دار شدن، فکر اینکه بچه‌ها باید اتاق جداگانه‌ای داشته باشند، فکر اینکه بهترین وسایل را باید در خانه داشته باشم همه دست‌به‌دست هم داد تا من و شوهرم بچسبیم به کار. شاگرد خصوصی گرفتم، در موسسه‌ای کلاس برداشتم. کارمی کردم و اصلاً متوجه نبودم از همه‌چیز دور شده‌ام. از همه‌چیزهایی که شور و شوق زندگی‌ام بود و سه روز پیش در محله‌ای بسیار دور از خانه‌ام، درجایی که یقیناً سبک زندگی مردمش با من بسیار متفاوت است و سختی‌های بیشتری را تحمل می‌کنند، زنی را دیدم که تجسم آرزوی های من بود. زنی که علاوه بر پیاز و سیب‌زمینی و گوشت و مرغ، برای خانه‌اش روزنامه و مجله هم خریده بود.
آن روز وقتی وارد خانه شدم، با تعجب به دوروبرم نگاه کردم. در خانه من هیچ کتابخانه‌ای نبود. گوشه‌ای نشستم و فکر کردم. یادم نمی‌آمد دفعه آخر کی کتابی خوانده بودم. احساس می‌کردم جایی میان این‌همه کار و روزمرگی و خودم را گم‌کرده‌ام. آن روز و روزهای بعدش هم با بی‌حوصلگی و سیر در آنچه بر سر خودم آورده بودم، گذشت. امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم. طبق عادت همیشه سراغ یخچال رفتم تا میوه اول صبحم را بخورم. دیدم از خرمالوهای آن روز فقط یکی باقیمانده است. احساس کردم تا آن میوه‌های جادویی در خانه هست باید کاری کنم. سریع به انباری رفتم. میوه ناشتای سرصبح و ورزش را فراموش کردم. جایی در گوشه انباری کارتن‌های قدیمی کتاب‌هایم جا خوش کرده بود. کتاب‌ها را درآوردم. از هرکدام دنیایی خاطره داشتم. طاقتم تمام شد. نشستم یک دل سیر گریه کردم. گریه برای همه آرزوهایی که گم‌کرده بودم، برای کارهایی که دوست داشتم و فراموش کردم. برای تنبلی‌های خودم. باید صادق بود. در این جریان فقط و فقط خودم مقصر بودم نه کس دیگر. حالا بعد از دو سه ساعت گریه بر سر مزار آرزوهایم با آن کارتن‌های قدیمی وارد اتاقم شده‌ام. سرم درد می‌کند ولی بی‌حوصله نیستم. با شوق و شور کتاب‌ها را گردگیری می‌کنم. دوست دارم این کار را خودم انجام دهم نه خدمتکاری که هفته‌ای یک‌بار به خانه‌ می‌آید. قفسه‌هایی که از انواع و اقسام دکوری‌ها پرشده خالی می‌کنم و کتاب‌هایم را می‌چینم. گرسنه‌ام. خرمالو را برمی‌دارم و با اشتیاق می‌خورم. میوه که تمام می‌شود. احساس می‌کنم جانی دوباره گرفته‌ام. بعد از مدت‌های طولانی احساس سبکی می‌کنم. قلبم به پرواز درآمده است. امروز اولین روز از سال‌های جدید زندگی‌ام است. می‌خواهم از امروز طوری زندگی کنم که اگر کسی از من سؤال کرد: چه می‌کنی؟ بتوانم محکم بایستم، لبخند بزنم و باقدرت بگویم: زندگی می‌کنم، شاد هستم و هنوز شعر می‌خوانم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ترنم سرخسی ,محمد علی ناصرالملکی ,داوود فرخ زاديان ,م.ماندگار ,الف . محمدی ,زهرابادره (آنا) ,حسین شعیبی ,ف. سکوت , ناصرباران دوست ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1395),ترنم سرخسی (14/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (15/10/1395),الف . محمدی (15/10/1395),افسانه پورکریم (15/10/1395),عادل جهشانی (15/10/1395),ف. سکوت (15/10/1395),حسین شعیبی (15/10/1395),زهرابادره (آنا) (16/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (17/10/1395),ترنم سرخسی (17/10/1395),ف. سکوت (18/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395), ناصرباران دوست (21/10/1395),امیر مهران پوراعظمی (24/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 دي 1395 - 23:43

سلام بر بانوی فرهیخته عزیز

داستان زیبایتان را با اشتیاق خواندم. بانو بسیار دوستش داشتم.
باید منم مثل شخصیت داستانتان که در آخر آن دیالوگ زیبا گفت تکرار کنم
من نیز زندگی می کنم ، شاد هستم و هنوز شعر می خوانم!

ویژگی نوشته های شما اینکه در آن داستانی صمیمی و آشنا وجود داره و شما بلدید چطور مخاطب را تا انتها با داستان نگهش دارید.
البته شما روانشناس هستید و از نوشته های شما معلومه که در حرفه خودتان تبحر دارید.
بسیار عالی امیدوارم به راهتان ادامه دهید و موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 21:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر بانو مقدسی عزیز
خیلی خوشحالم که داستان مورد پسندتان واقع شد. شما لطف دارید ولی من خودم را اصلا روانشناس متبحری نمی دانم. به دوستی با شما افتخار می کنم. پاینده باشید@};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 18:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
نگارش زیبایی داشت. محتوا برایم خیلی ارزشمند بود. یک جورایی تبلیغ کتابخوانی در این جامعه ای ک سرانه مطالعه اش 2 دقیقه بیشتر نیست و معلمانش هم کتاب نمی خوانند...
و نبود کتابخانه در خانه... برایم مثل کابوس است. هیچوقت نفهمیدم جرا زنها دکور و کمدهای خاته را پر از بلور و گل مصنوعی و ... می کنند.
تنها دکور خانه ما اینهاست: کتابخانه، گل طبیعی و دیواری پر از عکسهای خانوادگی...
داستان تان را دوست داشتم. @};-


@ف. سکوت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 21:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی. من هم دقیقا حس شما را دارم و اصلا نمی توانم بفهمم خانه بدون کتابخانه چه حسی دارد! کتاب خیلی خوب است و روزهایی که کتاب می خوانم حس خیلی بهتری دارم. خوشحالم که داستان را دوست داشتید و سپاس از حضورتان@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 دي 1395 - 22:40

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
بسیار عالی نوشتید.
موضوع داستان برگرفته از یک حس زیبا بود.
موفق باشید.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 دي 1395 - 02:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
سلام به بانو شریفی عزیزم

جدی جدی این معلم ها خیلی تاثیر دارن توی زندگی آدم ها ... الان داستان شما رو خوندم یه خاطره قدیمی برام زنده شد :-s :-s دبیرستان ک بودم.. دبیر ادبیاتی داشتیم .. از این بشر خیلی بدم می اومد .. دلم میخواست با شمشیر سامورایی از وسط دو نیمش کنم ... یه روزم تصمیم گرفتم یه تیر تو مغزش خالی کنم .. چه کنم ک نه تفنگ داشتم نه شمشیر سامورایی.. خلاصه یه روز از خانوم دبیر خانم پرسیدم شما از چه شاعری خوشتون میاد؟ گفت من عاشق حافظم.. از همون روز از حافظ متنفر شدم :">
نا گفته نماند یه بنده خدا این قدر برام حافظ خوند تا بلاخره دست از لجبازی برداشتم با حافظ آشتی کردم .. ولی اگه گیوتین هم داشتم کارم راه می افتاد .. سر دبیر رو باهاش قطع میکردم :D :D
از این خرمالو های توی داستان دلم کشید :"> :D
نمیدونم چرا من هر دفعه داستان های شما رو میخونم اینقدر با شخصیت هاش همزاد پنداری میکنم :D :D
مثل همیشه بی نقص و زیبا و دلنشین و عالی بود

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 09:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم حالا من چه جوری خرمالو به تو تعارف کنم؟:( :( :(
استیکر خرمالو هم نداریم=(( =((
ولی خوب حتما دور و بر شما هم میوه فروشی هست و خرمالو داره. فقط دعا می کنم تو میوه فروشی آن معلم ادبیاتت را نبینی و نصفش نکنی!
واقعا بعضی معلم ها تاثیر گذار هستند و زندگی آدم را زیر و رو می کنند.
به هرحال خوشحالم که آمدید و خوشحالتر اینکه داستان را دوست داشتید@};- @};- @};- @};- @};- ;) ;) ;) ;)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.