نشست خبری

نشست خبری
سکانس اول
اشتباه کردم. نباید این‌قدر خرج می‌کردم. من اگر سالن بهترین هتل شهر را گرفتم، اگر این‌همه مهمان دعوت کردم، اگر بهترین منوی هتل را برای پذیرایی انتخاب کردم، هدف مهمی دارم. هدف من خبرنگارها هستند که اصلاً نیامدند. فکر کنم این بهترین روش برای شناخته شدن شرکت هست. یک جلسه بزرگ و باشکوه با حضور همه مدیران شرکت‌های بزرگ و معتبر و خبرنگارها. حالا مدیرها و مهمان‌ها آمدند و نشستند و می‌خوردند ولی یک خبرنگار هم نیامده! این‌همه خرج کردم، هیچی به هیچی. اگر خبرنگارها نیایند، کلی ضرر کردم و از جیب دادم و به هدفم نرسیدم ولی... صبر کن ببینم! این خبرنگار آن مجله اقتصادی نیست؟ غول دنیای خبرنگاران؟ به‌به! خدایا شکرت! حالا اگر هیچ خبرنگار دیگری هم نیاید مهم نیست. همین یکی کار همه را می‌کند. یک مقاله و مصاحبه او برای شناخته شدن یک فعالیت تجاری کافی است! عالی شد! حالا باید بیشتر حواسم را جمع کنم. باید مراقب تک‌تک لغت‌هایی که در سخنرانی به کار می‌برم باشم. باید مراقب حرکات بدنم باشم. چقدر خوب شد که (کتاب زبان بدن) را پنج شش بار خواندم. حالا خوب می‌دانم چه کنم!...
...بهتر از این نمی‌شود. محشر بود. این خبرنگار آن‌چنان محو سخنرانی من شده بود که نگو و نپرس. از لحظه‌ای که رسید سریع تبلتش را درآورد و شروع کرد به نوشتن. یک‌کم می‌نوشت، یک‌کم دور برش را نگاه می‌کرد. وقتی شروع به سخنرانی کردم که عالی بود. طوری به دهان من خیره می‌شد گویی آیات ملکوتی بر زبان من جاری است! نگاه می‌کرد بعد تند و تند و می‌نوشت. فکر کنم چهار پنج‌صفحه‌ای نوشت. طفلک فقط یک قهوه خورد. به بچه‌ها سپرده بودم که حواسشان به او باشد، خدایی بچه‌ها هم کم نگذاشتند ولی مهمان کم‌خرجی بود. کم‌خرج و مفید. تازه لحظه آخر هم که داشت می‌رفت نگاهی به نوشته‌هایش کرد و نگاهی به دور و برش بعد سریع رفت. فکر کنم می‌خواست زود برود که گزارشش را تنظیم کند! وای نمی‌دانم چطوری صبر کنم تا مقاله‌اش را در مورد این برنامه و معرفی شرکت تازه تأسیس عزیزم بخوانم.
اصلاً اشتباه نکردم. چقدر خوب شد که این‌همه خرج کردم!
سکانس دوم
اشتباه کردم. نباید می‌آمدم. چرا من باید به مهمانی این شرکت گمنام بیایم؟ سردبیر گفته که گفته! باید عذر و بهانه‌ای می‌آوردم. وای چه خبره! چه پذیرایی! حیف که معده‌ام درد می‌کند والا دلی از عزا می درآوردم. خوب حالا که آمدم باید از فرصت استفاده کنم و به کارهایم برسم. از این فرصت‌ها کم پیش می‌آید. باید سریع شروع کنم به نوشتن. خوبِ یک قهوه بخورم. قهوه داغ همیشه معده‌ام را آرام می‌کند. ببین همه بزرگان رشته خودش را دعوت کرده تا مهمانی‌اش جلوه و شکوه داشته باشد. مثل‌اینکه هیچ خبرنگاری نیامده؟ باید فردا به سردبیر بگویم که مجله‌های کم‌اهمیت‌تر از ما به چنین دعوت‌نامه‌هایی توجه نمی‌کنند پس چرا ما باید همه‌جا باشیم؟ مهم نیست. حالا که آمده‌ام باید به کارهایم برسم...
... سخنرانی شروع شد. باورم نمی‌شود! این بچه رئیس این شرکته! خدایا! دو حالت بیشتر ندارد، یا بچه پولدار هست یا دو تا اتاق اجاره کرده و اسمش را گذاشته شرکت! خوب به من چه مربوطه! من باید از فرصت استفاده کنم! نگاه کن قشنگ معلوم است که کتاب (زبان بدن) را شصت دفعه خوانده! بنده خدا چقدر تلاش کرده که همه حرکات دست و صورت و گردن را حفظ کند! جوان هست دیگر! فکر می‌کند این‌طوری در دنیای تجارت موفق می‌شود! چقدر هم پر حرفه! ...
...مثل‌اینکه سخنرانی‌اش تمام شد. باید قبل از آنکه سراغ من بیاید، سریع بروم. صبر کنم ببینم چند صفحه نوشتم؟ به‌به پنج صفحه! خوب فکر کنم جلوی در جزوه و پمفلت پخش می‌کنند. باید زود بروم تا شلوغ نشده از آن جزوه‌ها بگیرم تا فردا گزارشم را از روی آن‌ها تنظیم کنم. چیزی که از صحبت‌های این جوانک نفهمیدم. خیلی خوشحالم. مدت‌ها بود فرصت نکرده بودم یک داستان بنویسم. فکر می‌کردم این موضوع یک داستانک می‌شود ولی پنج صفحه شد. این‌همه موضوع داستانی تو سرم هست ولی فرصتش نیست. اگر از این نشست‌ها بیشتر برگزار می‌شد حتماً یک مجموعه داستان چاپ می‌کردم.
اصلاً اشتباه نکردم. خیلی خوب شد که آمدم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

حسین شعیبی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,پروين خواجه دهي ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (8/10/1395),همایون به آیین (8/10/1395),پروين خواجه دهي (8/10/1395),الف . محمدی (8/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (8/10/1395),مریم مقدسی (8/10/1395),حسین شعیبی (8/10/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),زهرا بانو (11/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395),فاطمه سادات حيدري (30/10/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395),

نقطه نظرات

نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 14:19

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو شریفی عزیز
احتمالن داستانت را چندبار نخوندی که اشتباهاتی در فعل و زمان جملات وجود داره! ماضی و مضارع در یک همزیستی مسالمت آمیز بسر می بردند!(...اگر خبرنگاران نیایند، کلی ضرر کردم..._ بهتر از این نمی شود،محشر بود..._ دلی از عزا می درآوردم).
طرح داستان، خیلی خوب بود! من برداشت فلسفی آن را پسندیدم!
در سکانس اول با صاحب یک شرکتی آشنا می شویم که دچار توهمه! حقیقت را آنجور که دوست دارد، می بیند! این آدمها به گونه ای هستند که تحت تاثیر خودشیفتگی و یا چیزی شبیه به آن، هوش شان زایل شده و از درک واقعیت عاجز میشوند! اگر عمیقتر به مفهوم و درونمایه سکانس اول شما نظر بندازیم، میشه همان جمله عمیق و گمنام و کم طرفدار را در مورد ان گفت:« حقیقت همانگونه نیستند که ما می پنداریم.»
در سکانس دوم واقعیت برملا می شود! و بیجانی و حالت گزارش گونه سکانس اول،با رایحه ای، اندک جانی می گیرد و خواننده را تا حدودی راضی می کند! اما کل جملات سکانس دوم بصورت رودررو با یکایک جملات سکانس اول بود! انگار یک توضیح بود برای هر کدام از آنها برای خواننده ای که کم هوش فرض گردیده! بنظرم سکانس دوم خیلی می بایست کوتاهتر و البته به همراه کل داستان از جملات ظریف تر و اشارت گونه ای بهره می برد! در پایان اینکه طرح خیلی خوبی بود. من تعبیر فلسفی ان را دوست داشتم و اگر پرداخت بهتری روی آن انجام بگیرد(بطور عمده روی ظرافت در روایت) داستان زیباتری خواهد شد.


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 17:02

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب به آیین گرامی . همیشه نقدهای شما را دوست دارم چون بسیار مو شکافانه است. ممنون که گفتید. کاملا صحیح است به زمان زیاد توجه نکرده ام. ولی یک نکته را باید مطرح کنم.نقابل جملات سکانس اول با دوم به دلیل خاطره بسیار خوبی است که از خواندن دو کتاب دارم. بامداد خمار و شب سراب. یادم هست آن زمان خیلی برایم جالب بود که نویسنده کتاب شب سراب تمام جزئیات بامداد خمار را در کتابش توضیح داده است. حس می کنم این نوعی روایت نا گفته ها برای خواننده است. زمانی که این نوشتار را می نوشتم یاد حس خوبم در آن زمان افتادم و تقلید ناشیانه ای از آن کردم وگرنه من همیشه برای همه کسانی که اهل خواندن و مطالعه هستند احترام زیادی قائلم.
باز هم بسیار سپاسگزارم از وقتی که برای خواندن این نوشتار گذاشتید و نقد بسیار خوب و آموزنده شما. استفاده بسیار کردم.
دفعه بعد حتما حتما به افعال و زمان بیشتر توجه می کنم.@};- @};- @};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 14:59

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي به نظر من که جالب بود .


@پروين خواجه دهي توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 17:03

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب خواجه دهی گرامی
سپاس فراوان از حضورتان و وقتی که برای خواندن نوشته من گذاشتید@};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 20:08

سلام بانوی خوش قلم

خیلی خوب از پس موضوع بر آمدید. سکانس ها باهم جفت و جور بود و یک داستان کامل را ساخته بود
عالی
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 8 دي 1395 - 21:48

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر بانو مقدسی عزیز و گرامی. سپاس فراوان. تایید دوستان خوبی مثل شما خیلی دلگرم کننده است. جملات شما در پایان یک روز کاری شلوغ و پر مشغله بسیار دلگرم کننده است. تشکر دوست گرامی@};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 10:18

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه بسیار زیبایی بود.
عنصر غافلگیری از مشخصه برخی داستانهای خوب شما از جمله همین داستان است.
علاوه بر موضوع خوب، داستان از لحاظ فرم و شکل روایی بسیار درست بود.
رعایت نکات دستوری و سجاوندی از مشخصه‌های بارز نوشته‌های شماست، که نشان از احترام به خواننده آثارتان است.
شاد و سربلند باشید. @};-


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 18:18

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب شعیبی گرامی سپاسگزارم از وقتی که برا یخواندن نوشته های من می گذارید. نظرات شما دوستان برایم بسیار مهم است و نظری شخصی چون شما بسیار دلگرم کننده. سپاس فراوان@};- @};- @};- @};-


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 22:28

سلام
هر دو سکانس عالی بود. به غیر از ،زمان فعل ها که باید بگویم،من هم،همین مشکل زمانی رادارم .
لذت بردم ،به ما هم سر بزنید.
نویسا وپایدار باشید


@ترنم سرخسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 11:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر خانم سرخسی گرامی. سپاس از حضورتان و پوزش می خواهم به خاطر اشتباهات نوشتاری خودم. حتما خوشحال می شوم داستن های شما را بخوانم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.