بچه‌های من، بچه‌های مامان، بچه‌های بابا

درد دارم. درد، درد...
درد امانم را بریده... این دفعه با دفعات قبل فرق دارد. این بچه نمی‌آید که نمی‌آید. سر می‌خورد، می‌گردد، می‌چرخد، ولی نمی‌آید.
کلافه‌ام. درد در همه وجودم پیچیده، دلم، سرم، عضلاتم، اصلاً بندبند وجودم دارد از هم پاره می‌شود، ولی این بچه خیلی بدقلق است. خیال ندارد من را راحت کند...
راه می‌روم، شاید آرام شوم. همیشه قدم زدن کمک‌حال بوده، شاید این دفعه هم جوابگو باشد. راه می‌روم، بچه پیچ‌وتاب می‌خورد، سر می‌خورد، بازی‌اش گرفته، خیال ندارد بیاید.
راه می‌روم، از سالن به اتاق. چشمم به بچه‌های قبلی‌ام می‌افتد. بی‌اختیار نوازششان می‌کنم. چقدر برایم عزیز هستند. بعضی‌هایشان اذیت کردند ولی هیچ‌کدام مثل این‌یکی بدقلق نبودند.
دودستم را روی سرم می‌گذارم و فشار می‌دهم. شاید کارساز باشد و بچه بیاید!
چشمم به بچه‌های پدرم می‌افتد! آخ که چقدر دلم برای پدر تنگ‌شده! کاش بود! دستی به سروگوش بچه‌های پدر می‌کشم! چقدر بابا آن‌ها را دوست داشت. خوب برای هرکدام کلی زحمت‌کشیده بود. آن زمان با الآن خیلی فرق داشت و بابا با هزار مصیبت آن‌ها را به ثمر رسانده بود.
مامان با آن صورت ساده و بی‌آلایش از پشت شیشه قاب عکس به من خیره شده، مثل همیشه ساکت است و با نگرانی کارهایم را زیر نظر دارد. مطمئن هستم الآن دارد برایم دعا می‌کند!
یک‌دفعه چیزی به ذهنم رسید: قهوه!
بابا هر وقت موقع دنیا آمدن بچه‌هایش دچار مشکل می‌شد، قهوه می‌خورد!
یادش به خیر با چه صبر و حوصله‌ای قهوه درست می‌کرد. آرام و با طمأنینه روی یک چراغ الکی، قهوه‌جوش کوچکش را می‌گذاشت و با صبر و حوصله آن را هم می‌زد و مامان شیر و شکر می‌آورد. چه عطروطعمی داشت قهوه‌هایی که مامان و بابا درست می‌کردند.
این خاطرات زیبا اشک‌هایم را سرازیر کرد. اشک ریختم، قهوه را هم زدم و درد کشیدم ولی بچه نیامد که نیامد!
قهوه آماده شد، دردهم آرام‌تر شد. ذهنم یخ‌بسته بود و بچه هم در گوشه‌ای مچاله شده بود و دیگر تکان نمی‌خورد. روی مبل نشستم و مشغول نوشیدن شدم که ناگهان یاد خاطرات کودکی‌ام افتادم. بازی‌هایی که بابا با من می‌کرد، قصه‌هایی که برایم می‌گفت. داستان‌هایی که هنوز هم بعدازاین همه‌سال طعم شیرینش در ذهنم مانده! لباس‌های قشنگی که مامان می‌دوخت یا می‌بافت. شانه‌ای که مامان بر موهایم می‌کشید و هرروز یک مدل موهایم را درست می‌کرد. بازی، کودکی، من و مامان و بابا. قصه، شعر، کتاب، آرامش، من و مامان و بابا...
چیزی در ذهنم جرقه زد. قهوه تلخ را تا آخر سر کشیدم. از وقتی مامان رفته قهوه‌ام را تلخ می‌خورم. دردی جانکاه وجودم را پاره‌پاره کرد! خودم را به میز رساندم، بچه دارد می‌آید، انگشتانم به‌سرعت به حرکت درآمد، بچه پیچ‌وتاب می‌خورد، سرعت انگشتانم بیشتر می‌شود، بچه می‌آید، بچه متولد شد! درد آرام گرفت، انگشتانم از حرکت ایستاد، نفس راحتی کشیدم و با لبخند به صفحه مانیتور خیره شدم! دوباره جملات را خواندم، عالی شده! این بهترین پایانی است که برای این داستان می‌توانستم بنویسم! خیالم راحت شد. این بچه هم به‌سلامت متولد شد! به اتاق رفتم بچه‌های بابا را نوازش کردم، انگشتانم به اسم بابا که رسید متوقف شد. بی‌اراده بوسه‌ای به کتاب زدم و گفت: دوباره کمکم کردی! ممنون!
چشمم به قاب روی میز افتاد. مامان با همان سادگی همیشگی‌اش در عکس لبخند می‌زند. بوسه‌ای بر صورتش می‌زنم و به آشپزخانه می‌روم. می‌خواهم یک قهوه شیرین درست کنم و به‌سلامتی بچه تازه متولدشده‌ام در کنار عکس مامان و کتاب‌های بابا بنوشم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

ناصرباران دوست ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,رضا فرازمند ,حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,تینا قدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (24/8/1395),حسین شعیبی (24/8/1395),تینا قدسی (24/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (25/8/1395),محمد قبادی (25/8/1395),شیدا محجوب (25/8/1395),سبحان بامداد (25/8/1395),رضا فرازمند (25/8/1395), ناصرباران دوست (25/8/1395),افشین رضایی (25/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (25/8/1395),همایون به آیین (26/8/1395),مسعود کوشانی (26/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/8/1395),داوود فرخ زاديان (30/8/1395),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 16:02

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان زیبایی بود.
تشبیه خلق یک اثر با به دنیا آمدن یک نوزاد، تشبیه خوبی بود. فقط آیا این تشبیه برای یک نویسنده مذکر (پدر نویسنده) هم میتواند کاربرد داشته باشد؟
داستان در این مورد دچار یک سکته ناقص می‌شود چون چنین تشبیهی کارکرد نخواهد داشت.
از فضاسازی داستان لذت بردم.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آبان 1395 - 08:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی سپاس از حضورتان. نمی دانم شاید درست باشد که این قضیه در مورد پدر نویسنده صدق نمی کند ولی فکر کردم اگر خلق یک اثر هنری به سختی به دنیاآوردن بچه باشد، این سختی را مردها هم تحمل می کنند پس باید از آنها هم نامی برده شود و چه کسی بهتر از پدر نویسنده داستان که البته یادی هم بود از پدر خودم. ولی نظر شما هم متین و صحیح است که در نوشته های بعدی ام حتما در نظر خواهم داشت. خیلی سپاسگزارم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آبان 1395 - 20:56

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آبان 1395 - 08:46

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب فرازمند
سپاسگزارم از حضورتان
پاینده باشید@};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آبان 1395 - 12:31

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو شریفی گرامی
طرح داستان شما خیلی زیبا بود و شروعی قشنگ داشت! شروعی که موضوعی غیراصلی را آگاهانه براحتی به ذهن خواننده تحمیل می کند و خواننده از ان بی خبر است! بندها بخوبی و منطقی و باورپذیر در راستای همان موضوعی که در ذهن خواننده شکل گرفت پیش میرود. داستان میتونست بدون اوردن پدر و مادر هم بخوبی پیش برود و بنظرم این موضوع چنین قابلیتی را داشت و انقدر محدودیت در بسط دادن آن وجود نداشت که حتمن پدر و مادر هم آورده شود! و اگر لزومی داشت چه بهتر جای پدر با مادر عوض میشد چون آنوقت منطقی تر بود و عمر باورپذیری خواننده هم دوام بیشتری داشت . البته جمله«بابا هر وقت موقع دنیا امدن بچه هایش دچار مشکل میشد...» را که سبب شده من عمر برداشت متفاوت از پایان داستان را تا اینجا بدانم،مطلق نیست چون این جمله تعبیرش فقط این نیست که پدر نمی تواند بجه بدنیا بیاورد پس منظور داستان چیز دیگریست!
در کل داستان خیلی خوب و خواندنی بود!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آبان 1395 - 08:50

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااام جناب به آیین
چقدر خوشحالم که نقدی از شما را بر داستان خودم میخوانم
خوشحالم که امدید و داستان مورد توجه تان قرار گرفت. کاملا درست می گویید این داستان بدون حضور پدر و مادر هم شکل می گرفت. می شد چیزی به غیر از خاطرات پدر و مادر به نویسنده کمک کند تا داستانش را تمام کند. ولی واقعیت این است که گاهی دلتنگی عزیزان بدجوری روح آدمی را آزار می دهد. شاید علت اصلی نوشتن این داستان دلتنگی دردآوری بود که بدجوری گریبانم را گرفته بود و باید چیزی به یاد پدر و مادرم می نوشتم و نتیجه اش شد این به اصطلاح داستان.
به هرحال تشکر از وقتی که گذاشتید و تشکر از حضورتان.


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 آبان 1395 - 16:06

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــلام
عرض ادب به بانوی عزیزم خانم پهلوان کندر شریفی:x

میگم یه وخ زشت نباشه این همه دیر اومدم:"> :">
عامو خو چه وضعشه ..من کلا حس همزاد پنداریم قوی هست .. تا خوندم درد دارم درد درد.. حس کردم یه جاییم درد داره .. هرچی فکر کردم نفهمیدم تا داستان تموم شد:D :D
داستانتون عالی بود .. خیلی دوستش داشتم ..مثل همیشه صمیمیت از سر و روی کلمه ها و جمله ها می بارید .. غافلگیری آخرش هم خیلی خوب بود
شروعش ک از همه بهتر
و پایانش ک عالی بود
نمیدونم چرا من این همه حرف میزنم .. کلا حرف نداشت .. بیست بیست:* :* :x
@};- @};- @};- :)
دم قلمتون همیشه گرم


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 آبان 1395 - 17:02

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام عزیزم. اصلا هم زشت نیست که خیلی هم خوبه.
چقدر خوشحال شدم که داستان را دوست داشتید ولی ناراحت شدم که دردت اومد:( :( :(
ممنون از حضور پر مهرت و ممنون که با اندیشه زیبات داستان های من را زیبا می بینی @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.