چسبی برای یک زندگی

سوار مترو شدم. مسیرم طولانی بود. از این سر شهر تا آن سر شهر باید می‌رفتم. خوشبختانه جای خالی برای نشستن بود. نشستم و کتابم را از کیفم درآوردم و مشغول خواندن شدم. چون می‌دانستم مدت طولانی باید در مترو باشم، کتابم را با خودم آورده بودم. کتابی تاریخی که ماجرای جنگ ایرانیان و اعراب و سقوط سلسله ساسانی و فتح ایران به دست مسلمانان را به‌تفصیل توضیح داده بود. مشغول خواندن بودم و قطار مسیر خود را طی می‌کرد و فروشندگان دوره‌گرد مترو هم می‌آمدند و می‌رفتند.
ولی یکی از این فروشندگان نمی‌رفت. زن جوانی بود که کودکی در آغوش داشت و چسب زخم می‌فروخت. ایستاده بود و تقریباً التماس می‌کرد: خانم‌ها من یک زن تنهام. اگر هر کدومتون یک بسته چسب بخرید، خرج بچه‌ام در میاد!
حرصم گرفت. با خودم گفتم: حتماً دروغ می گه! گدایی در قالب دست‌فروشی!
دوباره مشغول خواندن شدم. اعراب در جنگ‌های خود پیروز بودند و شهرهای ایران یکی‌یکی سقوط می‌کرد.
- می شه لطفاً یه بسته چسب بخرید!
رشته افکارم دوباره پاره شد. سرم را بلند کردم. زن خیلی جوان بود و کودک با دو چشم‌سیاه و معصوم به من خیره شده بود.
بی‌اعتنا به خواندن ادامه دادم. اعراب به نهاوند نزدیک شده بودند. نهاوند در آن زمان شهر بسیار مهمی بوده است. زن نزدیک‌تر شده بود. پایم را جمع کردم تا چادر خاکی‌اش به شلوارم نخورد!
- به خاطر این بچه هم که شده یه چسب بخرید!
نهاوند سقوط کرد و کار ایران تقریباً یکسره شد. اعراب نام این جنگ را فتح الفتوح گذاشتند. زن می‌خواست به هر طریقی شده چسب‌هایش را بفروشد. یزدگرد فرار کرد و کار ساسانیان به پایان رسید. زن اصرار می‌کرد. کلافه شدم. یک‌لحظه خواستم چیزی بگویم ولی از ذهنم گذشت: خوب این بیچاره از جنگ ایران و اعراب، تاریخ و مطالعه و کتاب چه می‌داند! همه عمرش گدایی کرده!
کتاب را بستم و آرزو کردم در ایستگاه بعدی پیاده شود تا من در آرامش مطالعه کنم. آرزویم خیلی زود برآورده شد. لحظه‌ای که زن از قطار پیاده می‌شد، یک‌بار دیگر چشمم به چشمان کودک افتاد. دهان کودک به لبخندی زیبا گشوده شد و رفتند و سکوت قطار را فراگرفت و من مشغول خواندن شدم تا ببینم پانزده قرن پیش چه بر سر کشورم آمده!
بعد از حدود یک ساعت به مقصد رسیدم. از قطار پیاده شدم که ناگهان پایم لیز خورد و پخش زمین شدم. سوزشی عجیب در پایم پیچید و گرمای خون را روی ساق پایم حس کردم. گوشه‌ای ایستادم و بااحتیاط شلوارم را بالا زدم. پایم زخم شده بود. دستمالی از کیفم درآوردم و روی زخم فشار دادم. فایده نداشت. زخم عمیق بود. در آن لحظه فقط یک‌چیز می‌خواستم. چسب زخم! همه تاریخ و جنگ و نبرد قادسیه و یزدگرد از ذهنم دور شد و فقط یک آرزو داشتم. یک چسب زخم داشته باشم که روی زخم بچسبانم پیش از آنکه لباسم کثیف شود. ولی همیشه آرزویی‌های آدم برآورده نمی‌شود. به هر طریقی بود، دستمالی روی زخم گذاشتم و با جورابم آن را محکم نگه داشتم تا از ایستگاه خارج شوم و مغازه‌ای پیدا کنم و چسبی بخرم. همین کار را هم کردم. ولی نمی‌دانم چرا تا روزی که آن زخم خوب نشد، نگاه زیبا و لبخند معصومانه آن کودک از جلوی چشمانم دور نمی‌شد!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

9

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,شیدا محجوب ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,تینا قدسی ,تیشکه رستاری ,مسعود کوشانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (15/8/1395),تینا قدسی (16/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (16/8/1395),فرزانه رازي (16/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (16/8/1395),مسعود کوشانی (16/8/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395),مریم صیاد آموز (17/8/1395),شیدا محجوب (17/8/1395),تیشکه رستاری (18/8/1395),داوود فرخ زاديان (18/8/1395),مریم مقدسی (19/8/1395),ترنج.ق (7/9/1395),ترنج.ق (11/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (7/10/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 آبان 1395 - 01:03

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
یه سلام از نوع پاییز برگ ریز از سر صدق و صفا
به خانوم پهلوان کندر شریفی عزیزم

چسب داستانتون بد جوری به دل من چسبید.. اینقدری محکم چسبید ک چشم های سیاه و لبخند معصوم کودک ک بماند ...خاک های چادر مادر بچه هم .. توی اعماق قلبم گرد و خاک به پا کردن
همراهی زمان حال داستان با تاریخ و بررسی گذشته خیلی جالب بود جمله های هوشمندانه ای از تاریخ.. لابه لای داستان جا داده بودید .. عالی بودن
زندگی همه مون از این چسب ها زیاد لازم داره .. کاش یاد بگیریم ک از کی و چطور باید از این چسب ها بخریم و کی و چطور از این چسب ها استفاده کنیم ... اون وقت فتح الفتوح کردیم .. از همه لحاظ
داستان هاتون همیشه بوی مهربونی و محبت میدن .. این دفعه هم روح وروانمون رو نوازش دادید با خوندن داستان

دم قلمتون همیشه گرم


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 08:31

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلاااااام دوست عزیزم
یه سلام به زیبایی این صبح پاییزی تقدیمتان
واقعیت جملات تاریخی از کتابی است که این روزها می خوانم و بدجوری ذهنم را در گیر کرده است.
ممنون از لطفت و حضور پر مهرت که آنقدر محکم به دلم چسبیده که جزئی از وجودم شده است. @};- @};- @};- @};- @};-


نام: یک دوست   ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 11:54

یخچال ها پر است
حتی کابینتها از فرط آذوقه در حال انفجار
باک اتومبیلها لمالم از بنزین
اما نه پایی است برای راه رفتن
و نه دستی برای بخشش
از شما چه پنهان
ما دیگر گوشت بره نمی خوریم
زامبی هایی در شهر
هر روز
فقرا را شکار می کنیم
و نان خود را به خون آغشته کرده و
می بلعیم...


@ یک دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 13:12

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی
ای کاش اسمتان را می دانستم
سپاس از حضورتان و تشکر از متن زیبایتان که ارزش آن بی شک بسیار بالاتر از داستان این حقیر است.
پاینده باشید


نام: مسعود کوشانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 18:44

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و خسته نباشید خدمت شما سرکار خانم شریفی

از فقر مینویسم ،با دستهای خالی
سفره پراست امشب از شامی خیالی.
معتاد زجر بودیم ،باید که می کشیدیم
خواب غذا می دیدیم از خواب می پریدیم.
دلهای همسایه ها ،برای ما کباب بود
سارا ولی هنوزم شبها گرسنه خواب بود
با اشک مینویسم ،بابا نان ندارد
شاید که معجزه شد از اسمان ببارد

داستان بسیار زیبایی بود،واقعیت های زندگی همیشه همینطور بوده ، گاه نیازمند بازگشت زمانیم، اما همین گذر زمان هم خواست خداوند است تا بهتر بیندیشیم و ارزش وقایع را بیشتر بدانیم.

موفق و پایدار باشید.


@مسعود کوشانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب کوشانی گرامی خیلی زیبا و ظریف اشاره کردید و واقعا گاهی نیازمند بازگشت زمان هستیم. امری که به هیچ عنوان امکان پذی رنیست. کاش از این لحظات در زندگی همه کم باشد. سپاس از حضورتان@};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 20:48

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
یک داستان محکم و زیبای دیگر از شما
از خواندنش لذت بردم
فقط برای خالی نبودن عریضه، به جای پانزده قرن بنویسید سیزده قرن و اندی
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:27

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی. خوشحالم از حضور پر مهر شما. فقط در مورد قرن کمی گیج شدم. در کتابی که در دست مطالعه دارم نوشته شده فتح ایران در زمان خلافت عمر یعنی اوایل قرن اول هجری رخ داده و الان هم که در قرن پانزدهم هجری قمری هستیم. نمی دانم شاید فرمایش شما صحیح باشد. باید از یک مورخ بپرسیم.:) :) :)
به هرحال مهم حضور شماست که رخ داد. پاینده باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:37

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 08:27

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضورتان پاینده باشید@};-


نام: مریم صیاد آموز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 10:19

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز داستان خوبی است .با تعلیق خوب وکافی در انتظار یک اتفاق .اتفاق به موقع افتاد و مشکل جامعه کنونی با فرهنگ و تاریخ گذشته به درستی در آن گنجانده شده بود .@};-


@مریم صیاد آموز توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 17:13

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر بانوی گرامی و عزیز
سپاس از حضورتان و لطف و مهرتان
پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.