یک روز با کوک سوم

این دنیای مجازی هم واقعاً عالمی دارد. چند روز پیش داستانی در فضای مجازی خواندم در مورد کفاشی که بابت هر کوکی که برای تعمیر کفش‌ها می‌زده، یک سکه می‌گرفته است. یک‌بار از مشتری دو سکه می‌گیرد ولی می‌بیند اگر یک کوک دیگر هم بزند کفش محکم‌تر می‌شود. پس یک کوک دیگر هم می‌زند بی‌آنکه سکه‌ای بگیرد. نویسنده در پایان نتیجه‌گیری کرده بود که ما هم باید گاهی در زندگی از این کوک‌های سوم برای دیگران بزنیم.
این داستان تأثیری بس شگرف در زندگی من گذاشت و روز بعد از قرائت آن تصمیم گرفتم من هم در زندگی تا می‌توانم کوک سوم برای دیگران بزنم تا زندگی رنگی از مهر و صف داشته باشد. صبح بعد از متحول‌شدنم در صف مترو ایستاده بودم که قطار از راه رسید و چون می‌خواستم مراقب کوک سوم باشم، کناری ایستادم تا اول پیرمردی که گوشه‌ای ایستاده بود سوار شود، بعد جوانی که به نظر دانشجو می‌آمد و بعد مردی که دست بچه‌ای را گفته بود و بعد و بعد و خلاصه سرتان را درد نیاورم، سه قطار آمدورفت تا بالاخره من موفق شدم باکمی نادیده گرفتن کوک سوم سوار شوم. ولی اصلاً ناراحت نشدم و فکر کردم حتماً آن داستان را بقیه هم می‌خوانند و زمانی می‌رسد که جامعه پر می‌شود از کوک‌های سوم و آن روز دیگر نباید زیاد در ایستگاه مترو معطل شوم.
در همان قطار سوم بودم که همکارم پیام داد که دو ساعت دیرتر به اداره می‌آید. من هم با مهربانی نوشتم که ناراحت نباشد و برایش آرزوی روزی سرشار از مهر و عطر اقاقیا کردم!
به اداره که رسیدم، دو ارباب‌رجوع بودند که با همکارم کار داشتند. تا آمدم بگویم او دو ساعت دیر می‌آید دوباره کوک سوم به خاطرم آمد. پس تا جایی که می‌توانستم کار آن‌ها را راه انداختم و بعد خوشحال و خرسند از اینکه توانستم به قولی که به خودم داده‌ام پایبند باشم سراغ کارهای خودم رفتم و تند و تند مشغول کار شدم تا این عقب‌ماندگی یک‌ساعته را جبران کنم. سرگرم کار بودم که دوستم از راه رسید و نگاهی به میزش کرد و گفت: دوباره تو وسایل منو زیرورو کردی؟ چند بار گفتم به میز من کار نداشته باش!
لبخندی زدم و با خودم گفت: اشکالی ندارد. مهم کوک سومی است که من برای او و ارباب‌رجوع‌ها زده‌ام و اهمیت این کار در بی پاداش بودن آن است!
هنوز درگیر این افکار بودم که یکی از ارباب‌رجوع‌ها با عصبانیت در اتاق ظاهر شد و هرچه فحش و ناسزا در عمرم شنیده بودم در سی ثانیه حواله من کرد که چرا نامه‌اش را مهر نزده‌ام و او این‌همه راه‌رفته و آمده است و وقتش تلف‌شده و ...
هرچقدر خواستم برایش توضیح دهم که من چند بار به او گفتم که باید به دبیرخانه برود ولی اجازه نداد و بی‌هیچ مکثی حرف‌هایش را زد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت: خوب حالا باید برم دبیرخانه؟!
و به‌سرعت از اتاق خارج شد و من را گیج و مبهوت بر جا گذاشت.
خلاصه صبح اولین روز کوک سومی زندگی‌ام این‌طوری گذشت. ظهر کنار خیابان منتظر ماشین بودم که ناگهان کیسه خرید خانمی که از کنارم می‌گذشت پاره شد و کلی سیب و نارنگی و سیب‌زمینی و پیاز پخش زمین شد. دوباره به یاد کوک سوم افتادم و سریع مشغول جمع‌کردن میوه‌ها و سبزی‌ها شدم. با یک دست سیبی را برداشتم، با پایم جلوی قل خوردن سیب‌زمینی به داخل جوی را گرفتم و هم‌زمان شیرجه رفتم تا نارنگی زیر ماشین له نشود که ناگهان دستی، از پشت یقه‌ام را گرفت و صدای دورگه‌ای در گوشم پیچید که: خجالت نمی‌کشی؟
چشمان را باز کردم و دیدم مردی جاافتاده روبه‌رویم ایستاده و یقه‌ام را در دستانش گرفته! درست نمی‌فهمیدم جریان چیست و چه خطایی از من سرزده و این مرد پرهیبت کیست که مرد گفت: جلوی زن من مسخره‌بازی در میاری که چی بشه؟
به‌آرامی گفتم: ببخشید من خانم شمارا نمی‌شناسم؟
- نمی‌شناسی؟ پس برای چی این ادا اطوارها را در میاری و سیب و پیاز از زمین جمع می‌کنی؟
تازه فهمیدم جریان چیست و تا آمدن توضیح دهم، سیلی محکمی نصیبم شد و مردم جمع شدند و خلاصه معرکه‌ای شد که نگو و نپرس! و فقط مهارت‌های ورزشی که یادگار تمرین‌های رزمی دوران نوجوانی بود کمک کرد تا بتوانم از معرکه فرار کنم و بپرم توی اولین تاکسی که سر راهم سبز شد. البته وقتی حالم سر جا آمد کمی ناراحت شدم که چرا موقع سوارشدن به تاکسی نوبت کسی که کنار خیابان ایستاده بود را پایمال کردم ولی درد ناشی از سیلی مرد پرهیبت باعث شد که برای چند لحظه کوک سوم را فراموش کنم و به خودم حق بدهم.
خلاصه این‌طوری به خانه رسیدم. هم‌زمان خانمم وارد پارکینگ شد. همسر گرامی با کیسه‌های خرید از ماشین پیاده شد و گفت: صورتت چی شده؟
لبخندی زدم و کیسه‌ها را از دستش گرفتم و بالا رفتیم. به خانه که رسیدیم دوباره کوک سوم و اینکه من مرد هستم و قوی‌تر از خانمم هستم و او هم از صبح سرکار بوده و هزار دلیل و برهان دیگر یادم آمد و بلند شدم تا کمکش کنم و خریدها را جابه‌جا کنیم. خانمم که خوشحال شده بود با لبخند گفت: دستت درد نکنه. خیلی خسته‌ام، تازه شام هم نداریم.
من هم از ذوق اینکه بالاخره این کوک سوم در مورد یک نفر جواب داده بلافاصله گفتم: مهم نیست عزیزم حالا یه شب شام نمی‌خوریم!.....
ساعت نه شب بود که گرسنگی غالب شد و رو به خانمم کردم و گفتم: شام چی داریم؟
و او با خونسردی گفت: خودت گفتی امشب شام نمی‌خوریم! من که از امروز صبح رژیم گرفتم، دوباره سه کیلو چاق شدم. اگه گرسنه‌ای میوه هست! اصلاً تو هم یه کم رژیم بگیری بد نیست!
من درحالی‌که داشتم حساب می‌کردم با قد صد و هفتادوهفت سانتی‌متر و پنجاه‌وپنج کیلو وزن چقدر باید لاغر شوم بلند شدم رفتم و سیبی برداشتم تا بخورم.
ساعت یازده شب بود و همسرم کنارم نشست و دستی به سرم کشید و گفت: امروز خیلی خسته شدم! تو که خوابت نمی یاد می تونی این لیست‌های منو جمع بزنی؟ فردا باید به مدیرمون تحویل بدم.
بعد بوسه‌ای به گونه‌ام زد و رفت و خوابید...
الآن ساعت یک نصفه‌شب است. دارم لیست همسر محترم را جمع می‌زنم. چشمانم خسته شده است. سراغ گوشی‌ام رفتم. یکی از بچه‌ها در گروه، داستان پندآموزی گذاشته بود. داستان در مورد خیاطی بود که ...
یک‌دفعه به یاد تمام مصیبت‌هایی که از صبح به خاطر این کوک سوم سرم آمده بود افتادم. با عصبانیت داستان را پاک کردم و دوباره مشغول جمع زدن شدم به امید اینکه بتوانم تا ساعت دو نصفه‌شب بخوابم و هم‌زمان با جمع زدن به این نتیجه رسیدم که رمز موفقیت در زندگی این است که تا می‌توانیم از دیگران کوک سوم دریافت کنیم و همین فکر بکر تحولی در زندگی‌ام ایجاد کرد و تصمیم گرفتم از فردا در نقش پذیرنده کوک سوم در جامعه حاضر شوم، باشد که نیکبخت و شادکام گردم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,داوود فرخ زاديان , ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (5/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (5/8/1395),حسین شعیبی (5/8/1395),داوود فرخ زاديان (6/8/1395), ناصرباران دوست (6/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/8/1395),مریم مقدسی (7/8/1395),محمد قبادی (7/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 09:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر سرکار خانم شریفی
نیکی که از حد بگذرد
نادان خیال بد کند !!
پاینده باشید

@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 18:00

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام استاد گرامی سپاس از حضورتون خوشحال شدم. به چه نکته ظریفی اشاره کردید. واقعا بعضی رفتارها آدم را از کمک کردن پشیمان می کند. پایدار باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 15:45

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه زیبایی بود. طنز خوبی داشت. البته با کمی بدبینی!
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در پنجشنبه 6 آبان 1395 - 18:00

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب شعیبی. قبول دارم کمی بدبینانه و غلو شده بود. تشکر از حضورتان


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آبان 1395 - 13:44

سلام،

دو روز پیش یکی از دوستان عکسی در گروه گذاشت که دو چوپ کبریت زیر باران ایستاده اند و یکی در حال سوختن است و چوپ کبریت دیگر چتر بالاسرش گرفته تا مثلا زیر باران خیس نشود( یک جور هایی کمکش کند!)
حتما بعدش چوپ کبریتی که در حال سوختن است خاکستر می شود و دوستش با خود می گوید خوب شد این آخر عمری یه کار خیر در حقش انجام دادم و نگذاشتم زیر باران خیس شود و اذیت شود!!!

حکایت همین داستان است. اگر کفاش کوک سوم را بی دستمزد زد نشان از بخشندگیست و در آن لحظه احساس کرده بخشندگی اینجا جواب می دهد! وگرنه در تمام عمرش اگر هر روز کوک های مجانی بزند که خودش کمک واجب تر خواهد شد!!
کمک کردن هم شناسایی می خواهد. کمک کردن به آدمها باید با این تفکر باشد که آیا الان به کمک من نیاز دارد ؟ یا خودش از پس اش بر می آید ؟
آخر داستان هم که شخصیت می خواهد راه اشتباه دیگری را امتحان کند


از داستانهایتان لذت می برم . تفکر در آنها مشهود است موفق باشید@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 آبان 1395 - 08:32

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی. چقدر خوشحال می شوم از حضور پر مهرتان و سپاس بابت اظهار لطف سرشار از انرژی مثبت شما. پایدار باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.