دیگر از چیزی نمی‌ترسم

با صدای مهیبی که پنجره را لرزاند از خواب بیدار شد. سریع از ذهنش گذشت: عراقی‌ها! عراقی‌ها آمدند!
خواست از جایش بلند شود تا دخترش را بردارد و فرار کند که نوای دل‌نشین باران، او را به خود آورد. سرش را چرخاند و به شیشه‌ها که از باران زیبا خیس می‌شدند، خیره شد. دوباره اشتباه کرده بود. صدای رعدوبرق بود نه بمباران!
در تاریکی اتاق به پنجره نگاه کرد. تماشای قطرات باران زیر نور چراغ‌های خیابان برایش لذت‌بخش بود. برقی جهید و صدای رعد بلند شد. ناخودآگاه دوباره از جا پرید. ولی این بار کمتر ترسید، چون بیدار بود.
سال‌ها بود که هر صدای مهیبی خاطره آن روز شوم را در ذهنش زنده می‌کرد. دوباره تصاویر وحشتناک آن روز جلوی چشمانش جان گرفت. پرواز سریع هواپیماهای جنگی، صدای بمب و خمپاره، فرار همسایه‌ها با هر وسیله‌ای که پیدا می‌شد و انتظار وحشتناک او برای بازگشت محمود. او وسایل کمی را جمع کرده و در حالی دخترش منصوره را به آغوش می‌فشرد منتظر نشسته بود تا محمود بیاید و از خرمشهر به اهواز بروند. همه می‌گفتند اهواز امن است و اگرچند روز به آنجا بروند جنگ تمام می‌شود و آب‌ها از آسیاب می‌افتد و دوباره برمی‌گردند. در یک‌لحظه شیرین صدای در بلند شد. با خوشحالی به‌سوی در پرواز کرد. محمود آمده بود. با سرعت باورنکردنی خود را به در رساند. یکی از همسایه‌ها بود. در کمتر از یک ثانیه همه شادی‌اش از بین رفت. همسایه خیلی سریع توضیح داد که عراقی‌ها خیلی به خرمشهر نزدیک شده‌اند و شهر در حال سقوط است و اصلاً درست نیست یک زن جوان با دختری چندماهه در شهر بماند. همسایه ادامه داد که بهتر است او و دخترش با آن‌ها برود که در یک‌لحظه غرش هواپیما و انفجار بمب در گوشش پیچید و ...
سرش را چرخاند و به سقف خیره شد. آرزو کرد خوابش ببرد. ساعت چهار صبح بود. باران بندآمده بود. دوباره شعری که محمود همیشه زمزمه می‌کرد یادش آمد: دیدی که رسوا شد دلم...
یاد این شعر وزنده شدن خاطره محمود و صدای گرمش آرامش را به او برگرداند و نفهمید چه وقت خوابش برد...
با صدای پچ‌پچ دو نفر بیدار شد. حوصله نداشت چشمانش را باز کند. صدای فرشته را شناخت ولی صدای دوم برایش ناآشنا بود.
فرشته گفت: خوابه! یه کم صبر کنی بیدار می شه!
دومی گفت: چقدر خوشحالم که بارون دیشب نقاشی را خراب نکرد!
چشمانش را باز کرد. مثل همیشه فرشته با لبخند نگاهش کرد و گفت: صبح‌به‌خیر زهرا خانم خوشگل!
لبخند زد. زن جوان و زیبایی کنار فرشته ایستاده بود. فکر کرد چقدر قیافه این خانم آشناست. یادش نمی‌آمد ولی احساس می‌کرد در زمان‌های دور او را جایی دیده است. بعد به خودش آمد و فکر کرد: درگذشته‌های دور که این خانم جوان بچه بوده! و به این نتیجه رسید او باید شبیه کسی باشد که قدیم‌ها او را دیده است.
زن جوان آرام کنار تخت نشست و دستش را گرفت و گفت: سلام زهرا خانم!
صدای دل‌نشینی داشت.
فرشته آن‌طرف تخت نشست و گفت: ببین زهرا جان! این دختر ما بچه خوزستانه! تو شلوغی‌های اول جنگ پدر و مادرش را گم‌کرده!
ضربان قلبش بالا رفت. به چهره زن جوان خیره شد. خاطره‌ای از روزهای زیبای زندگی‌اش در ذهنش جان گرفت. او بسیار شبیه محمود بود. همان چشم‌ها، همان مژه‌های بلند و زیبا، همان پوست شفاف و درخشان! به یاد دخترش افتاد. منصوره!
فرشته همچنان توضیح می‌داد: زمانی که جنگ شروع‌شده، این خانم خوشگل ما گم می شه و می برنش اهواز! او همیشه فکر می‌کرده پدر و مادرش اهواز بودن! برای همین...
فرشته دست زهرا را در دستانش فشرد و ادامه داد: برای همین خیلی طول کشید تا تو رو پیدا کنه!
نفسش بند آمد. برای اولین بار در تمام بیست‌وشش سال گذشته آرزو کرد ای‌کاش سالم بود، کاش کسی که او را از زیر آوار درآورده بود، کمی آرام‌تر این کار را کرده بود تا فلج نشده بود، کاش قطع نخاعی نبود، کاش دستانش حرکت می‌کرد تا می‌توانست دخترش را در آغوش بگیرد، کاش می‌توانست حرف بزند و به او بگوید اسمش منصوره است و این اسم را پدرش برایش انتخاب کرده است، کاش...
ولی نمی‌توانست. فقط اشک می‌ریخت و لبخند می‌زد. سنگینی دل‌چسب سر دخترش را روی سینه‌اش احساس می‌کرد، چقدر دلش می‌خواست می‌توانست چند سانتی‌متر دستش را بالا بیاورد و دخترش را نوازش کند.
دخترش در میان گریه و خنده گفت: مامان! ما باهم می ریم خونه! دوتایی باهم زندگی می‌کنیم! دیگه تنهات نمی ذارم. الآن می خوام ببرمت بیرون! قراره یه چیزی نشونت بدم!
فرشته ویلچر را نزدیک تخت آورد. برخلاف همیشه خوشحال بود که از اتاق خارج می‌شد. چند سالی بود حوصله هیچ‌کس جز پرستارش فرشته و هیچ جا به‌جز اتاقش را نداشت.
دخترش ویلچر را به حرکت درآورد. بیشتر کارکنان و مددجویان آسایشگاه در راهرو جمع شده بودند و با شادی برای مادر و دختر دست می‌زدند. ظاهراً همه در انتظار این لحظه بودند. منصوره او را به حیاط برد. با دیدن آن صحنه زیبا نفسش بند آمد. عکس محمود، زیبا و خندان، بزرگ و باشکوه روی دیوار آسایشگاه نقاشی شده بود. احساس می‌کرد قلبش از شادی به رقص درآمده، اشک‌هایش دوباره سرازیر شد. تصویر شوهرش روبه رویش بود و دخترش زنده و سالم پشت سرش. احساس کرد دوباره متولدشده است. دخترش کنار ویلچر زانو زد و گفت: قشنگ شده؟ خودم کشیدم!
لبانش به‌آرامی تکان خورد و زمزمه کرد: منصوره!
برقی در آسمان جهید و صدای مهیب رعد همه‌جا پیچید. زهرا با آرامش نگاهش را از دخترش گرفت و به آسمان نگاه کرد. دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسید!
زیرنویس: این داستان هدیه‌ای است به شجاع مرد نیروی دریایی، ناخدا یکم محمود زارع یزدان که در تاریخ دهم مهرماه سال پنجاه‌ونه، جانش را درراه دفاع از میهن هدیه کرد و دخترش را به یادگار گذاشت تا دوست خوبی برای من باشد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فرزانه رازي ,داوود فرخ زاديان ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی ,ف. سکوت ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعیده پهلوان کندر شریفی (1/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (1/8/1395),حسین شعیبی (2/8/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (2/8/1395),شهره کبودوندپور (2/8/1395),فرزانه رازي (2/8/1395),ف. سکوت (2/8/1395),ابوالحسن اکبری (2/8/1395),حدیث کوهی (2/8/1395),داوود فرخ زاديان (3/8/1395),مریم مقدسی (3/8/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 آبان 1395 - 22:22

ســـــــــــــلام
یه سلام پاییزی به بانوی با احساس و پر از مهر :x
عرض ادب فراوان
توی یه روز بارونی شروع و توی یه روز بارونی تموم شد
تا اسم شما رو دیدم ک داستان نوشتید خوشحالشدم :) :) شروع داستان رو اینطوری میخوندم :-s :-s بعدش کم کم اینطوری شدم:( :( آخرش هم اینطوری =(( =((
شروع داستان خیلی خوب بود و آخرش زیبا بود
اسم فرشته خارج از اسم بودن برای من معنی واقعی فرشته رو میداد .. کسی ک از یه ادم با اینشرایط مواظبت و پرستاری میکنه .. واقعا فرشته هست:)

لذت بردم از خوندن داستان بسیار خوبتون .. خدا به همه بازماندگان جنگ صبر عنایت کند و عافیت و آرامش و به همه اون هایی ک جان بر کف برای این آب و خاک جنگیدن و از هستی و جانشون گذشتند اجر و پاداش بی نهایت نصیبشون کنه
@};- @};- @};- @};- :) :x :*
دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 08:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز و سپاس از لطف شما و شرمنده که به دلیل مشغله فراوان نتوانستم زودتر پاسخ نظر دلگرم کننده شما را بدهم. خوشحالم که داستان را دوست داشتید و شادم که همیشه هستی @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 22:25

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 08:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس از حضورتان @};- @};-


نام: داوود فرخ زاديان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 07:14

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سلام
روايت درد و رنج و دوري و گرفتاري، گرفتار شرايط، گرفتار جنگ، چه آسان انسان انسان مي کشد!! لعنت بر جنگ و خشم و کينه و نفرت و بر بازيگران عرصه ي قدرت که چشم خود را بر رنج هاي انسان هايي اين چنين مي بندند و نمي ترسند از هيچ چيز و درس نمي گيرند از ديگران سياه روي تاريخ و نمي پاشند در زمين دلها مگر تخم کينه و نفرت و تعصب و ناداني.
بسيار سپاس که گوشه اي از رنج دردمندي را به خاطر ما آورديد.
پيروز و بهروز باشيد


@داوود فرخ زاديان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 08:53

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و درود. واقعیت این است که از جنگ چیزی تلخ تر در جهان وجود ندارد و همیشه کسانی که از این حقیقت تلخ تاریخ آسیب می بینند مظلوم ترین افراد هستند که متاسفانه گاهی فراموش می شوند. سپاس از حضورتان


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 13:09

سلام و عرض ادب

یکی از امتیازات داستانهای شما روانی و یکدست بودن آن است. واقعا لذت بردم از داستان همه چیز سر جایش بود و حتی در انتها احساسه آدم را مانند اشک در می آورد
عالی بود و موفق باشید @};-

اگر بجای تنفر ، عشق حاکم می شد ...جنگی...نبود


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 3 آبان 1395 - 13:47

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی لطف دارید شما زیبا می خوانید.
واقعا اگر عشق حکمفرما بود زندگی خیلی زیبا تر می شد. سپاس@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.