ساعت دوازده نیمه شب چهارشنبه

ساعت پنج و سی دقیقه روز چهارشنبه سی ام اردیبهشت
کی می گه فضاهای مجازی بده؟ اگه این فضاهای مجازی نبود من از کجا می تونستم سحر و آزاده و شیوا را پیدا کنم؟ اینقدر خوشحالم که حد نداره. باورم نمی شه دارم می رم تا بعد از پانزده سال این سه نفر را ببینم. البته قرار ما دو ساعت دیگه اس ولی من وقت آرایشگاه گرفتم. واقعیت اینه که من هیچ استعدادی در زمینه آرایش و میکاپ ندارم هرقدر شیوا و سحر در این زمینه استاد بودند من ناشی ام.برای همین می خوام برم آرایشگاه تا تمییز و مرتب باشم. امروز دخترم باید می رفت استخر ولی براش توضیح دادم که تو ایسنتاگرام تونستم سه تا ازدوستان دوران دانشگاهم را پیدا کنم و بعد از سه هفته بالاخره تونستیم برای امروز قرار بذاریم و برای همین نمی تونم امروز به استخر ببرمش. مهتاب، دخترم را می گم فقط نه سالشه ولی دختر عاقلیه. مشکلی باهاش ندارم. از همون اول عادتش دادم که راحت و آروم با هم حرف بزنیم. بهش گفتم باباش زودتر میاد و برای شام هم تخم مرغ و سیب زمینی پختم. مهتاب عاشق تخم مرغه و از آنجایی که شوهرم تو کارهای خونه وارد نیست هروقت می خوام برم بیرون یه غذای سرد درست می کنم که راحت بخورند.
به آرایشگاه رسیدم. گفتم صورت و ناخن هایم را درست کنه. یه آرایش ملایم و شیک. آخه شیوا همیشه ناخن هاش مرتب بود. ولی من یادم نمی یاد کی لاک زدم؛ یعنی اصلا بلد نیستم. اگر لاک بزنم درست مثل این می شه بتونه رو ناخن هام گذاشتم! با خودم فکر می کنم دوستانم چی کار می کنن. عکس های صفحه هاشون که بیشتر مربوط به بچه هاشون بود. یادش بخیر چه روزهایی داشتیم تو دانشگاه. ما چهارتا دانشجوی مامایی بودیم ولی علایق دیگه ای هم داشتیم. فیلم، شعر، نقاشی. درس می خوندیم، سینما می رفتیم، نمایشگاه های عکس و نقاشی را زیر و رو می کردیم. شب های امتحان هروقت خسته می شدیم یه غزل از سعدی یا حافظ می خوندیم و کلی انرژی می گرفتیم، یادش بخیر. حالا بعد از پانزده سال دوباره دور هم جمع می شیم. خیلی خوشحالم. یه نمایشگاه نقاشی هفته دیگه افتتاح می شه. آدرسش را یادداشت کردم به بچه ها بگم، شاید همه با هم بریم. چند تا شعر ناب از شاعرهای معاصر حفظم براشون می خونم. بچه ها همیشه شعر خوندن من را دوست داشتن. چقدر خوب، من عاشق این فضاهای مجازیم!
ساعت هشت و نیم روز چهارشنبه سی ام اردیبهشت
برای اولین بار خوشحالم که پشت یه چراغ قرمز طولانی موندم. دلم می خواد فکر کنم، گیجم، حس می کنم یک ساعت قبل به یه دنیای دیگه رفتم و اومدم. قرارمون اصلا اون جوری که فکر می کردم نبود. شیوا و آزاده و سحر خیلی با قبل فرق کرده بودن. البته منم فرق کردم، اصلا انسان اگر تغییر نکنه که دیگه زنده نیست ولی تغییر داریم تا تغییر. اون دخترهای شاد و سرزنده که خیلی سنجیده و دقیق حرف می زدن تبدیل شده بودن به سه تا خانم افسرده و گریان و نالان که از همه چیز ایراد می گرفتن. نصف حرف هاشون مربوط می شد به گله از خانواده شوهر و همکار، بقیه اش هم در مورد گرفتاری های بچه داری و خانه داری. دوستانم وقتی فهمیدن من برای قرار امروز، برنامه استخر دخترم را کنسل کردم و شام تخم مرغ و سیب زمینی درست کردم طوری به من نگاه کردن، انگار جنایتکار جنگی هستم. شیوا خیلی محترمانه گفت که هیچ وقت برای برنامه های خودش کلاس بچه هاشو تعطیل نمی کنه و سحر با لحن آمرانه ای گفت: برای بچه در سن رشد تخم مرغ غذای خوبی نیست. بعد دوباره شروع کردن به غر زدن و نالیدن از زندگی هاشون. راستش را بخواهید من دیگه حرفی نزدم؛ یعنی تو اون فضا حرفی برای گفتن نداشتم. آخه من از زندگی ام، کارم، خانواده شوهرم و نقشی که تو خونه داشتم راضی ام. نمی فهمم چه اشکالی داره بچه یه وقت هایی تنها باشه تا پدر و مادر به علایقشون برسن؟ یا اصلا نمی فهمم چرا سه تا خانم تحصیل کرده تخم مرغ را غذای مناسبی نمی دونن!
تو همین فکرها بودم که حرف کشیده شد به مردها که آه وفغانشان بلند شد. هر کدوم داستان های بی شماری از بد اخلاقی شوهرهاشون داشتن. گیج بودم سر در نمی آوردم اگه شوهرهاشون اینقدر بد هستن چرا به زندگی شون ادامه می دن. صحبت که به اینجا رسید خواستم تجربه خودم را در اختیارشون بذارم. گفتم: بچه ها من و شوهرم سالی یکی دوبار تنهایی به سفر می رویم. این سفرهای تک نفره و دوری چند روزه از هم حس خوبی به زندگی می ده ...
باور نمی کنید وقتی این حرف را زدم چی شد. دوستان عزیزم یک سخنرانی طولانی از بدعهدی و بی وفایی مردها تحویلم دادند و تعریف کردند که هیچ وقت بیشتر از یک نصفه روز نباید مرد را تنها گذاشت، چون زندگی زیر و رو می شه و از این حرف ها. خجالت کشیدن بگم شما که الانم زندگی خوبی ندارید. همین شد که دوباره سکوت کردم.
بدترین قسمت قضیه این بود که هر چند دقیقه یک بار به بچه هاشون زنگ می زدن و توصیه می کردن تا یادشون نره میوه بخورن یا مشق هاشون را بنویسن و زیاد تلویزیون نگاه نکنند و با تبلت و کامپیوتر بازی نکنند و از این توصیه هایی که جوابش و تاثیرش کاملا مشخص است. سکوت کردم؛ یعنی نمی دونستم چی بگم. به کسانی که دور میز نشسته بودن نگاه کردم، هیچ نشانه ای از سه مادر تحصیل کرده نداشتن. فکر کردم چرا ما زن ها نمی خواهیم بفهمیم اگر به فکر خودمان نباشیم، به علایقمان نپردازیم، شاد نباشیم هرگز نمی توانیم مادر و همسر خوبی باشیم. چرا باور نداریم نیاز بچه ها فقط غذا و خوراکی و کلاس های جورواجور نیست. سرسام گرفتم. شانس آوردم که پیامکی برایم آمد و همان را بهانه کردم که باید برگردم و سریع بلند شدم و زدم بیرون. گیجم. می خوام یه کم تو خیابونها بچرخم بعد برم خونه!
ساعت ده و سی دقیقه چهارشنبه سی ام اردیبهشت
وارد خونه شدم، شوهرم جلوی تلویزیون نشسته، سلام کردم به گرمی جوابم را داد و به دست هام خیره شد. لبخند زد و گفت: چقدر ناخن هات قشنگ شده! تازه یاد لاک ناخنم افتادم. خندیدم. نگاهی به آشپزخانه کردم. پدرو دختر شامشان را خورده بودن. متوجه شدم شوهرم خیره نگاهم می کند. ما همیشه حال همدیگر را از حالت چهره می فهمیم. یه تخم مرغ پوست کندم و خوردم. شوهرم گفت: مهتاب خوابیده ولی نتونستم حریفش بشم مسواک بزنه! گفتم: عیب نداره! شوهرم دستم را در دستش گرفت و آرام ناخن هایم را نوازش کرد و گفت: فکر کنم نمایشگاه نقاشی را باید با هم بریم. گفتم: آره. دوستام خیلی عوض شدن. گفت: مهم نیست. این هم یک تجربه بود. با خودم فکر کردم: بچه اگر یک شب هم مسواک نزه مشکلی پیدا نمی کنه ولی اگر یک مادر دلمرده و غرغرو داشته باشد حتما مشکل پیدا خواهد کرد!
ساعت دوازده نیمه شب چهارشنبه سی ام اردیبهشت
خانه را مرتب کردم و ظرف ها را شستم. برای ناهار فردا کوکو سبزی درست کردم. سری به صفحه اینستاگرام چند شاعر مورد علاقه ام می زنم. کمی شعر می خوانم. همیشه شعر خواندن حالم را خوب می کنه. یک لیوان چای برای خودم می ریزم و سراغ بافتنی ام می روم. شوهرم هوس کرده برای زمستانش یک ژاکت ببافم. از الان شروع کردم تا برای زمستان آماده بشه! شوهرم و مهتاب خوابیدن. صدای خرخر شوهرم بلند شده. خنده ام می گیره. نگاهی به اطرافم می کنم. خانه مرتب، صدای آرام موسیقی، چای گرم، بافتنی، شعر، همسر و فرزندم، شغل خوبی که در بیرون دارم همه و همه باعث شادی و آرامش منه. فکر کردم من هم مشکلاتی در زندگی دارم ولی ممطئنم گله و غر زدن و ناله کردن هیچ مشکلی را حل نمی کنه! آرام چای می نوشم و به صدای سکوت شب گوش می کنم و فکر می کنم این فضاهای مجازی اصلا راه مناسبی برای شناختن افراد حتی دوستان قدیمی نیست!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

لیلا حسن زاده ,الف.اندیشه ,آزاده اسلامی ,فاطمه محمودی ماهانی ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد علی ناصرالملکی ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (4/3/1395),لیلا حسن زاده (4/3/1395),الف.اندیشه (4/3/1395),سید رسول مصطفوی (4/3/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/3/1395),همایون به آیین (4/3/1395),محمد ملکی (4/3/1395),مهدی چالی ها (4/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/3/1395),مریم مقدسی (5/3/1395),زهرابادره (5/3/1395), ناصرباران دوست (5/3/1395),فاطمه رنجبر (6/3/1395),پروين خواجه دهي (6/3/1395),رضا فرازمند (8/3/1395),زهرابادره (9/3/1395),سید رسول مصطفوی (10/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (11/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (31/6/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (27/10/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 خرداد 1395 - 22:23

ســــــــلام
عرض ادب فراوان به خانوم شریفی عزیز
اول داستان با یه نظر مثبت شروع شد ..کی میگه فضای مجازی بده؟ آخرش به این نتیجه رسیدیم ک فضای مجازی زیادم جای خوبی نیست مخصوصا برای شناخت ادم ها
البته من با آخر داستان بیشتر موافق بودم ... ولی با جمله های اول داستان هم موافقم ... اگه فضای مجازی نبود ..نمیشد این همه دوست خوب پیدا کرد... مخصوصا توی این سایت ... هرچقدر هم ک آدم هاش ناشناس باشن
به نظرم پیام های توی داستان بیشتر توی چشم بودن ..تا هر چیز دیگه ای ..ینی محتوا توی زور آزمایی بین بقیه عوامل داستانی پیروز شد.. و این خوبه ..من محتوا رو بیشتر قبول دارم ... داستان زیبا باشه وبدون نقص ولی حرفی برای گفتن نداشته باشه ... زیاد ماندگاری نداره .. البته این نظر منه
داستان خیلی خوبی بود ..لذت بردم از خوندنش
دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 08:21

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام ممنون از حسن توجهتون لطف کردید که وقت گذاشتید و نوشته مرا خواندید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 09:56

درود بر زن باهوش@};-


@مریم مقدسی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 15:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 12:16

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزيزم
خيلي عاليست تبريك مي گويم به شما بابت قلم تان
موفق باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 15:15

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون از انرژی مثبتی که به من می دهید


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 12:39

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم شریفی
سلام و عرض ادب و ادب و احترام
داستانتون بیش از هر چیزی حاوی نکات جالبی بود بنظر بنده مهمترینش همین بود که از هر چهار خانم تحصیل کرده ی متاهل شاغل(سحر ،آزاده، شیوا، راوی) فقط یکیشون مثبت به زندگی نگاه میکنه بقیه گرفتارند گرفتار ....
!!
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 5 خرداد 1395 - 15:16

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس فراوان استاد . ممنون ا زحسن توجه شما


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 خرداد 1395 - 21:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

چون به روز بود

/فضای مجازی/

این فضا یک چاقوی دولبه است

هم خوب وهم بد

دید شما مثبت بود- احسنت

من همیشه تفکر مثبت را می پسندم@};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 08:32

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس ار توجه شما. من هم با دید مثبت موافقم. واقعا اعتقاد دارم زندگی به اندازه کافی سختی و تلخی دارد و می شود با نگاه مثبت هنر آن را تلطیف کرد. ممنون از وقتی که برای خواندن نوشته من گذاشتید.


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 00:40

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
راستش کل داستانتون را بصورت گلچین در 5 جمله مختصر نگاه کردم ،و بعد آخر داستان بعد برگشتم به اول و با آرامش خوندم ،جالب بود .
دورن مایع خاصی نداشت ،ساده و رسا حرف خودشا زد ،خوشم اومد کم میشه با داستانی که به این سبک ارتباط برقرار کنم ولی ادامه بدید .
راستی موضوع خوبی را انتخاب کرده بودید
شما انسان هستید موفق باشید


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 خرداد 1395 - 19:05

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون از توجهتون و خوشحالم که از داستان خوشتان آمده است


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:30

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.