انتقام

- وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی!
چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند.
- مهدی جان خوبی! خونه نیستی؟ من فردا صبح راه می‌افتم بیام تهران! دلم برات تنگ‌شده، یه چند روز پیشت می مونم! دیشب خوابت را دیدم، مراقب خودت باش!
پس مامان داره میاد تهران!
این فکر باعث شد خواب از سرش بپرد. سریع به سمت کابینت رفت و کیسه سیاه مشکی کوچک را برداشت و آن را محکم در دستش فشرد. با خوشحالی فکر کرد: امروز وقتشه!
انبوه لباس‌ها و وسایل مختلف را که روی مبل رهاشده بود، کنار زد تا جایی برای نشستن پیدا کند. بدنش را روی مبل ول کرد و کیسه مشکی کوچک را محکم در دستش گرفت و فکر کرد: وقتی مامان بیاد ببینه مهدی جانش نیست، آن‌وقت می فهمه که چقدر اشتباه کرده!
آرام در کیسه را باز کرد و به قرص‌ها خیره شد. لبخند تلخی بر لبانش نقش‌بست و زیر لب گفت: با کمک شما از همه انتقام می‌گیرم!
از گرسنگی دلش ضعف می‌رفت. از وسط خانه شلوغ و وسایل درهم‌وبرهم خودش را به یخچال رساند. جز یک نان باگت خشک و سفت و دو سه تا خیار پلاسیده چیزی در آن نبود. فکر کرد: وقتی قراره بمیرم، دلیلی نداره چیزی بخورم!
شیر آب را باز کرد و با دستش کمی آب خورد تا مزه بد دهانش برطرف شود.
دوباره روی مبل لم داد و چشمانش را بست و سعی کرد صحنه‌ای که قرار بود مادرش با آن مواجه شود را در ذهنش مجسم کند. مامان با یک ساک بزرگ که حتماً پر از خوراکی است می‌آید، در خانه را باز می‌کند و بعد ناگهان با جنازه پسرش روبه‌رو می‌شود! جیغ می‌زند، گریه می‌کند، بعد آن موقع با خودش فکر می‌کند: کاش به حرف پسرم گوش کرده بودم، کاش خانه را فروخته بودم و پولش را به پسرم داده بودم تا بتواند شرکتی را که دوست داشت راه بیندازد، کاش کمکش کرده بودم. پسرم بیچاره من! پسر بدبخت من!
سریع چشمانش را باز کرد و صاف نشست.
بیچاره؟! بدبخت؟! نه اصلاً! مامان نباید متوجه شود که چه زندگی مزخرفی دارم. او باید فکر کند که من درنهایت خوبی و خوشی مردم! این‌طوری بیشتر ناراحت می‌شود! این‌طوری دلش می‌سوزد و آتش می‌گیرد و من تو قبر دلم خنک می‌شود!
به دور برش دقیق نگاه کرد. به‌هیچ‌عنوان آن خانه کثیف و نامرتب نشان‌دهنده یک زندگی خوب نبود. در یک‌لحظه تصمیمش را گرفت و با جدیت بلند شد تا خانه را مرتب کند. درحالی‌که لباس‌های کثیف را از روی مبل و زمین و تخت جمع می‌کرد، به یاد روزی افتاد که دانشگاه قبول شد. آن روز مادرش از خوشحالی به همه مردم کوچه شیرینی داد. با هزار آرزو به تهران آمد تا درس بخواند. مادرش در شهر کوچکشان کار می‌کرد و برای او پول می‌فرستاد. او درس می‌خواند و رؤیاپردازی می‌کرد. رؤیای یک زندگی زیبا و شیرین! زندگی که با زندگی در آن شهر کوچک تفاوت داشت.
کیسه‌زباله برداشت تا ظرف‌های یک‌بارمصرف غذا را از آشپزخانه و روی مبل و میز و زمین جمع کند. ظرف‌ها را جمع می‌کرد خاطرات دانشگاه را مرور می‌کرد. خاطره نگار که خنده‌های شادش، دل او را برده بود. خاطره جشن فارغ‌التحصیلی و اولین ناهاری که باهم خوردند. خاطره قرارهایی که باهم گذاشتند. قرار ازدواج، قرار کار کردن باهم و ساختن همان زندگی زیبا و شیرین!
دستمالی برداشت تا گردگیری کند. گردگیری کرد و جارو کشید و خانه را برق انداخت. کارکرد و خاطراتش را مرور کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی، کارش شده بود جلوی اینترنت بنشیند و سایت‌های مختلف را زیرورو کند و مشخصاتش را بفرستد و فرم‌های درخواست کار را پر کند. با یکی از دوستانش همین خانه را اجاره کرد. مادرش رقم اجاره را که شنید، آه کشید. مادر دوست داشت پسرش به شهر خودش برگردد ولی مهدی می‌دانست آن زندگی زیبا و شیرینی که به دنبالش بود فقط در تهران پیدا می‌شود. مادر کار می‌کرد و پول می‌فرستاد، مهدی شب تا صبح پای اینترنت بود. نگار در یک عکاسی کار پیداکرده بود، مهدی تا ظهر می‌خوابید و خواب یک زندگی زیبا را می‌دید، دوستش ازدواج کرد و از خانه رفت، مادر پول اجاره را به‌تنهایی پرداخت می‌کرد. مهدی می‌خواست شرکتی برای خودش راه بیندازد. او فکر می‌کرد آن زندگی زیبا و شیرین با کارمندی و چندرغاز حقوق به دست نمی‌آید، نگار جواب تلفن‌هایش را نمی‌داد. مهدی از مادر خواست خانه را بفروشد و پولش را به او بدهد، مادر برای اولین بار به او پاسخ منفی داد. مهدی با زمین و زمان قهر کرد و تصمیم گرفت در فرصت مناسب از همه انتقام بگیرد ولی نمی‌دانست چگونه! مهدی در اینترنت چرخ می‌زد شاید کاری که مناسب او باشد پیدا کند که با قرص برنج آشنا شد و همه فکرش شد انتقام!
خسته شده بود. روی مبل نشست و با لذت به خانه تمیز نگاه کرد. بوی نم لباس‌های شسته شده و مواد شوینده در خانه پیچیده بود و حالش را خوب می‌کرد. به یاد کودکی‌اش افتاد و خانه‌تکانی‌های مادر! از سه ماه پیش که دوستش رفته بود، خانه را نظافت نکرده بود!
خیلی گرسنه بود. شماره تلفن رستورانی را پیدا کرد و غذا سفارش داد. حوصله نداشت از خانه بیرون برود. حدود دو هفته می‌شد که خودش را در خانه حبس کرده بود. از همان روزی که نگار را در پارک نزدیک خانه با مرد جوانی دیده بود. آن روز می‌خواست نان و میوه بخرد ولی بعد از دیدن نگار، راهش را کج کرد و به سمت عطاری رفت و قرص برنج خرید!
پیک موتوری غذا را آورد. با حیرت به صورتش خیره شد، سریع غذا را داد و رفت. مهدی تعجب کرد. از ذهنش گذشت: یعنی متوجه شده من می خوام چکار کنم!
به سمت دستشویی رفت تا دست و رویش را بشوید. بعد از مدت‌ها به آینه خیره شد. تازه متوجه نگاه متعجب پیک موتوری شد. ریش‌هایش درآمده بود. موهایش ژولیده و نامرتب بود. چهره بی‌خانمانی را داشت که در خانه زندگی می‌کرد. از این فکر خنده‌اش گرفت. لبانش که به خنده باز شد، دندان‌های زردش را دید. حالش بد شد. سریع دست‌به‌کار شد، دندان‌هایش را مسواک زد. دهانش خوش‌طعم شد. ریش‌تراش را برداشت و صورتش را صفا داد. دوش گرفت و یک لباس تمییز پوشید. کبوتری پشت پنجره نشسته بود. پنجره را باز کرد و چند دانه برنج برایش ریخت. روبه روی پنجره نشست و مشغول غذا خوردن شد. باد ملایمی می‌وزید. غذایش تمام شد. هوس چای کرد. کتری را روی اجاق گذاشت. حدود یک هفته بود چای هم نخورده بود. هفته پیش بود که مادرش زنگ زد و گفت سه چهارتا از مشتری‌های پولدارش به تهران آمده‌اند و دیگر در شهرشان نیستند تا او برای آن‌ها لباس بدوزد. آن روز مادرش من‌من‌کنان گفت که پرداخت اجاره خانه خیلی برایش سنگین است. آن روز دوباره از مادرش خواست خانه را بفروشد و به تهران بیاید، مادر قبول نکرد. آن روز با مادرش دعوای بدی کرد.
کتری جوش آمده بود. چای گرم حالش را از قبل هم بهتر کرد. تصمیم گرفت به آرایشگاه برود و موهایش را مرتب کند. می‌خواست مرتب و تمییز بمیرد!
زیردست آرایشگر نشسته بود. دوباره سعی کرد صحنه‌ای که قرار بود مادرش با آن مواجه شود را تصور کند. خانه تمییز، خودش که مرتب و آراسته روی کاناپه دراز کشیده بود و مرده بود! مادرش که فریاد می‌کشید و تکرار می‌کرد: کاش به پسرم کمک کرده بودم.
نفهمید چرا گریه‌اش گرفت. دلش برای مادرش سوخت. حس کرد اگر بمیرد دلش برای او تنگ می‌شود. برای مادر، برای نگار، برای خانه‌اش، برای پرسه زدن در اینترنت.
کار آرایشگر تمام شد. لبخندی به خودش در آینه زد و بیرون آمد. باد ملایم غروب تابستان به صورتش خورد. کودکی بستنی می‌خورد. زنی میوه می‌خرید. ماشینی از کنارش رد شد که موسیقی بلندی از آن پخش می‌شد. بغض‌کرده بود. فکر کرد زندگی خیلی هم بد نیست!
از جلوی یک عکاسی رد شد. فکر کرد برای آگهی ترحیم عکس لازم است! بغض سنگین‌تر از قبل به گلویش چنگ زد. وارد عکاسی شد. نگار آنجا بود! تعجب کرد ولی خوشحال شد! فکر کرد چقدر خوب! قبل از مرگم یک‌بار دیگر دیدمش! از بازی تقدیر خنده‌اش گرفت!
نگار آرام سلام کرد.
- می خوام عکس پرسنلی بگیرم!
چشمان زیبای نگار برق زد.
- کار پیدا کردی!
- برای شما چه فرقی داره!
نگار با تعجب به او خیره شد.
- شما که ازدواج کردی! خودم چند روز پیش تو پارک دیدمتون!
نگار خنده‌ای کرد و دستانش را جلوی صورتش را گرفت تا مهدی انگشتان خالی‌اش را ببیند.
- احتمالاً برادرم بوده!
نفس راحتی کشید. نگار پروژکتور را روشن کرد.
- هنوز بیکارم!
- هنوز دنبال یه کار رؤیایی می‌گردی؟ فقط می خوای شرکت برنی؟
نگار زاویه صندلی را تنظیم کرد.
- الآن فقط می خوام زندگی کنم!
- فتوشاپ کار عکاسی ما رفته! یادمه فتوشاپ خیلی خوب بلد بودی!
بی‌اراده خندید.
- می خوای با صاحب عکاسی صحبت کنم.
اشک به چشمانش نشست. با سر جواب مثبت داد. حس می‌کرد از چیزی خجالت می‌کشد. نمی فهیمد از چی؟ از خودش؟ از زندگی‌اش؟ یا شاید از ...
- همونطور بخند.
کلیک! نگار کارش تمام شد.
- شماره‌ام را هنوز داری؟
نگار لبخند زیبایی زد و با مهربانی گفت: هنوز دارم!
هوا تاریک بود که مهدی وارد خانه شد. نان و میوه خریده بود. اجاق‌گاز را روشن کرد. دوباره هوس چای کرده بود. کیسه سیاه کوچک را برداشت و محکم در دستش فشرد. نگاهی به خانه مرتب تمییز کرد. تصویر خنده نگار جلوی چشمانش جان گرفت. فنجان چای را برداشت و با لذت نوشید. به سمت دستشویی رفت و به چهره مرتب خودش در آینه خیره شد. نفس عمیقی کشید و قرص‌ها را در چاه ریخت! لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش‌بست. جلوی لب تابش نشست تا کمی فتوشاپ تمرین کند! حالا به‌خوبی می‌دانست که چطور می‌شود از زندگی انتقام گرفت!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرابادره (آنا) ,داوود فرخ زاديان ,همراز محمدی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,نیما فریبرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (12/6/1397),زهرا میرزایی (12/6/1397),همراز محمدی (12/6/1397),مجتبی صمدیار (13/6/1397),مینا رسولی (16/6/1397),زهرابادره (آنا) (18/6/1397),بهروزعامری (19/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),ابوالفضل مولوی (28/6/1397),داوود فرخ زاديان (3/7/1397), ک جعفری (4/7/1397),ماریا-لشکری (10/7/1397),

نقطه نظرات

نام: همراز محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 شهريور 1397 - 16:51

نمایش مشخصات همراز محمدی نمی دانم چرا کمی برایم عجیب بود این پسر افسرده داستان زیبایی بود خسته نباشید


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 09:30

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. راستش را بخواهید همیشه کسانی که تصمیم به خودکشی می گیرند برای من هم عجیب هستند و چقدر خوشحالم که توانستم این حس را منتقل کنم. سپاس از حضور ارزشمندتان@};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 18:35

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.