شیطان، ابلیس، فرشته

آخی! چقدر حالم خوبه! مدت‌ها بود آبگوشت نخورده بودم! دلم بادکرده! الآن می‌ترکم! چقدر خونه تمییز و قشنگ شده! چقدر پیرهنم خوشگله! اصلاً همه‌چیز امروز قشنگ تره! مینا هم خوشگل‌تر شده! طفلک مینا خسته شد این مدت از بس این‌طرف اونطرف رفتیم! دوساله! من که خیلی خوب یادم نیست! ولی مامان‌بزرگ مرتب تکرار می کنه و می گه: تازه دوساله!
ولی به نظر من دو سال خیلی زیاده! نمی دونم چرا مامان‌بزرگ می گه دو سال خیلی کمه! مثلاً کمه آدم دو سال آبگوشت نخوره؟!
- بیا خوشگلم اینو بخور دل‌درد نگیری!
خدایا! فکر کنم خاله راست می گه! افسانه جون واقعاً جادوگره! از کجا فهمید دلم داره درد می گیره که برام چایی نبات آورد؟!
چایی نبات را می‌خوردم. افسانه جون نشسته روی زمین به من نگاه می کنه و می خنده! خنده هاش خیلی قشنگه! منم خنده‌ام می گیره!
- چشمات را ببند!
چشمام را می‌بندم. یه چیز نرم می ذاره تو دستم!
- حالا بازکن!
وای یک پیرهن صورتی کوچولو درست مثل پیرهن خودم! از خوشحالی جیغ می‌کشم و می‌پرم تو بغل افسانه جون!
- این را برای مینا دوختم! لباسش کهنه‌شده!
پیرهن خوشگل چین‌چینی را تن مینا می‌کنم! عروسکم ده برابر خوشگل‌تر شد!
- یه کم استراحت کن!
روی تخت دراز می‌کشم! افسانه جون برام دست تکون می ده از اتاق بیرون می ره!
به‌عکس مامان نگاه می‌کنم. همیشه دوست داشتم عکس مامان تو اتاقم باشه، ولی مامان‌بزرگ نمی ذاشت. می‌گفت: خوب نیست!
ولی همون روز اولی که افسانه جون اومد خونه ما، بهش گفتم دلم برای مامان تنگ‌شده، او هم سراغ عکس‌های مامان را گرفت، بابا آلبوم را آورد و باهم نشستیم و یکی از عکس‌هایی که من دوست داشتم انتخاب کردیم و همان روز رفتیم عکاسی. بازهم افسانه جون اجازه داد خودم یه قاب انتخاب کنم و اومدیم و قاب را به دیوار اتاقم زدیم.
همه این کارها را که کردیم شب شد و افسانه جون باعجله خداحافظی کرد که بره!
لحظه آخر بابا به افسانه جون گفت: امروز می‌خواستیم بریم از محضر وقت بگیریم، ولی نشد!
من هنوز هم نمی دونم تو محضر چکار می کنن! ولی یادمه که آن روز افسانه جون سرخ شد. فردا وقتی رفتیم خونه مامان‌بزرگ و بابا بهش گفت: می خواد از محضر وقت بگیره، مامان‌بزرگ عصبانی شد و فریاد کشید: پس اون ابلیس شیطان‌صفت کار خودش را کرد!
خاله هم زیر لب زمزمه کرد: از روز اول که دیدمش فهمیدم این افسانه، جادوگره!
ولی به نظر من افسانه فرشته اس! یه فرشته خیلی مهربون!
درست مثل مامان! البته مامان این آخری‌ها خیلی فرشته نبود! خوب فرشته‌ها همه موهای بلند و خوشگل دارن! ولی مامان دیگه مو نداشت! ابرو هم نداشت! مرتب هم مسافرت می‌رفت! دفعه اول زیاد ناراحت نشدم! ولی هرچی گذشت مسافرت رفتن هاش بیشتر و بیشتر شد! می دونم بهش خوش نمی‌گذشت! چون هر وقت از مسافرت برمی‌گشت، لاغر و زرد بود. مامان می‌رفت مسافرت، بابا ساکت می‌شد و اخم می‌کرد، مامان‌بزرگ هم من را می‌برد خونه خودشون!
خلاصه خیلی روزهای بدی بود! دفعه آخر مسافرت مامان خیلی طولانی شد، یک روز بابا ناهار اومد خونه مامان‌بزرگ. ولی اصلاً ناهار نخورد، ریش هاش در اومده بود و صورتش زبر شده بود، لباسش هم بوی بد می‌داد. هرچقدر مسافرت مامان طولانی‌تر می‌شد، بابا هم نامرتب‌تر می‌شد. من ناهار خوردم، بابا گفت: می خوایم بریم پیش مامان!
این‌قدر خوشحال شدم که نگو! آخه خیلی دلم برای مامان تنگ‌شده بود! بابا گفت: مامان تو مسافرت یه کم‌حالش بد شده بردنش بیمارستان!
خیلی برام مهم نبود. فقط دلم می‌خواست مامان رابینم! رفتیم توی یک اتاق! یه خانم ترسناک روی تخت خوابیده بود. جرئت نکردم نزدیک بشم! یه کم که گذشت، همون خانم نگاهم کرد و خندید. تازه شناختمش! مامان بود! چرا این‌قدر لاغر شده بود؟ رفتم جلو! بابا کمک کرد برم روی تخت بشینم. مامان از زیر ملافه یه عروسک درآورد و داد دستم! همین مینا بود که از اون موقع تا الآن همیشه کنارم بوده! وقتی مینا هست، وقتی به موهای بلند و سیاهش نگاه می‌کنم، وقتی مزه‌های بلندش را می‌بینم، یاد اون روزهایی می‌افتم که مامان هنوز فرشته بود و مسافرت نمی‌رفت که مریض بشه! یاد روزهایی می‌افتم که مامان تو شهر خودمون کار می‌کرد و برای کار کردن و درس خوندن نرفته بود تهران! نمی دونم چند وقته مامان رفته تهران و نیومده!
از اون روز که مامان مینا را به من داد، دیگه ندیدمش! چند روز بعد همه‌چیز به هم‌ریخت! همه گریه می‌کردند! بابا من را گذاشت پیش یلدا خانم همسایه طبقه بالا! روز بعدش رفتیم مسجد! اونجا هم همه گریه می‌کردند! مامان‌بزرگ و خاله جیغ می‌کشیدن! من چند روزی پیش یلدا خانم بودم! بعد همه ساکت شدند! بابا آرام می‌رفت سرکار و می اومد! من از صبح خونه مامان‌بزرگ بودم! بعضی وقت هاخاله زودتر از سرکار می اومد و من را می‌برد پارک!
مامان‌بزرگ مرتب ماکارونی و مرغ و کباب درست می‌کرد! ولی من دلم آبگوشت می‌خواست! مثل آبگوشت‌های مامان! یه بار به مامان‌بزرگ گفتم: ولی او با عصبانیت گفت: خاله‌ات آبگوشت دوست نداره! منم حوصله ندارم دو جور غذا درست کنم!
ولی مامان خیلی وقت‌ها دو جور غذا درست می‌کرد. مثلاً روزهایی که کوکو سبزی می‌پخت، عدس‌پلو هم درست می‌کرد. من عاشق کوکو سبزی هستم ولی از عدس‌پلو بدم می یاد، بابا هم کوکو سبزی دوست نداره! ولی مامان خودش همه چی دوست داشت! مثل افسانه جون!
صورتم را برمی‌گردانم تا مامان از توی قاب عکس من را نبینه! فکرمی کنم اگه مامان بفهمه چقدر افسانه را دوست دارم ناراحت بشه! ولی من واقعاً افسانه را دوست دارم! از وقتی اومد همه‌چیز خوب شده! افسانه و یلدا خانم خواهر هستن! یه روز جمعه شوهر یلدا خانم اومد خونه ما و کلی با بابا حرف زد. بعد چند دفعه باهم رفتیم بیرون! خیلی خوش گذشت. سینما رفتیم، شهربازی، پارک، رستوران! همه‌جاهایی که با مامان می‌رفتیم! آخرسری‌ها من و افسانه جون و بابا تنها می‌رفتیم که بیشتر خوش می‌گذشت چون یلدا خانم و شوهرش یه کم پیر هستن و زود خسته می شن و باید برمی‌گشتیم خونه!
یه بار رفته بودیم شهربازی! وقتی برگشتیم مامان‌بزرگ و خاله جلوی خونه بودن! وقتی ما سه نفر را دیدند، عصبانی شدند و اخم کردن! مامان‌بزرگ گفت: خجالت داره، تازه یه سال از رفتن دخترم گذشته! من سی‌ساله شوهرم مرده ولی به هیچ مردی نگاه نکردم!
من نمی دونم نگاه کردن به مرد چه اشکالی داره و اصلاً این مسئله چه ربطی به شهربازی رفتن ما داره؟
از اون روز مامان‌بزرگ و خاله مرتب غر می‌زدن و می‌گفتن: اون شیطانه! اون جادوگره!
من نمی دونم کی را می‌گفتن! فقط دلم می‌خواست زودتر عصر بشه و بابا بیاد دنبالم و بریم خونه!
این روزها خونه مرتب بود، بابا لباس‌های تمییز می‌پوشید و دیگه بوی عرق نمی‌داد! توی یخچال میوه و بستنی و غذا بود!
یک روز با افسانه جون و بابا رفتیم قبرستون! قبلاً هم رفته بودیم. رفتیم پیش بابابزرگ! مثل مامان که همیشه با بابابزرگ درد و دل می‌کرد، منم خیلی آروم گفت: بابایی! دلم برای مامان تنگ‌شده! میشه یه کاری بکنی بیاد خونه!
بعد رفتیم سر یه قبر دیگه! یه سنگ سیاه با نوشته‌های طلایی! افسانه جون گل‌های قرمزی که خریده بود روی قبر چید و گفت: اومدم ازت اجازه بگیرم! تو دوست خوب خواهرم هستی!
یه دفعه دلم آروم شد! نمی دونم چرا حس کردم مامان همون اطرافه! نمی دونم چرا بی اراده رفتم نشستم تو بغل افسانه جون! نمی دونم چرا بابا بلندبلند گریه کرد!
چند روز بعد افسانه جون اومد خونه ما! چند تا کارتن و چمدان هم همراهش بود! گفت: اومدم تا برای همیشه پیش شما بمونم!
خیلی ذوق کردم! اون شب بابا مهمونی داد! مامان‌بزرگ و خاله و عمه اومده بودن!
مامان‌بزرگ کل خونه را چرخید و مرتب می‌گفت: می خوام ببینم این ابلیس وسایل دخترم را چکار کرده؟
حتی در کمد را هم باز کرد! خیلی تعجب کردم! چون مامان همیشه می‌گفت: وقتی خونه کسی می ریم نباید در کمد و کابینت و یخچالش را بی‌اجازه بازکنیم!
مامان‌بزرگ وقتی دید همه لباس‌های مامان تو کمده، اخم کرد و گفت: اینم از سیاستشه!
آخر شب هم که می‌خواستن برن به بابا گفت: خجالت بکش! تازه دوساله!
ولی به نظر من دو سال خیلی زیاده! خیلی! مثلاً دو سال بود که من پیرهن نپوشیده بودم و فقط بلوز شلوار تنم بود، ولی افسانه جون امروز برای من و مینا پیرهن دوخت! این دوساله بابا کلی از موهاش سفید شده! این دوساله کسی برام تولد نگرفت ولی هفته پیش افسانه جون برام جشن گرفت! این دوساله من و مینا کلی تو بغل هم گریه کردیم و کسی متوجه نشد.
شونه ام درد گرفته! می‌چرخم تا دوباره مامان را ببینم! ولی صورت مهربان افسانه اومد جلوی چشمم که با خنده می گه: دخترم بیدار شده!
دخترم! وای مامان هم همیشه به من می‌گفت: دخترم! خودم را پرت کردم تو بغلش! زیرچشمی به‌عکس مامان نگاه کردم! باورم نمی شه! بعد از دو سال دوباره خنده مامان را دیدم! مامان از توی قاب عکس به من لبخند زد! چقدر دلم برای خنده هاش تنگ‌شده! برای همین می گم دو سال اصلاً کم نیست!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

ابوالفضل مولوی ,پروين خواجه دهي ,همایون به آیین ,فاطمه گودرزی ,مختار محمدیان ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (29/2/1397),ابوالحسن اکبری (29/2/1397),ابوالفضل مولوی (30/2/1397),همایون به آیین (30/2/1397),مختار محمدیان (30/2/1397),فاطمه گودرزی (31/2/1397),پروين خواجه دهي (1/3/1397),صغرا آقایی (5/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (12/3/1397),همراز محمدی (23/3/1397),سعیده پهلوان کندر شریفی (6/5/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 21:32

سلام .درود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و سپاس از حضورتان


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 02:09

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالفضل مولوی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:51

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر از حضورتان


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 07:59

درود بر شما،بانو شریفی!
خیلی خوب بود! بسیار لذت بردم! خیلی زیبا شرایط را از نگاه یک کودک خردسال ترسیم کردی! ماجرا خیلی منطقی و البته زیبا نوشته شد! همه ی ماجراها مانند مرگ مادر، ازدواج پدر،بدجنسی مادربزرگ و خاله، به تصویر کشیده شدند! اون جمله ی«تازه دو ساله» چقدر زیبا در آغاز ، میان و پایان داستان، نقش بازی کرد! خیلی خوشحالم که بعد از مدتها داستانی از شما خواندم بانو!


@همایون به آیین توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:53

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس از حضورتان و ممنون از وقتی برای خواندن داستان گذاشتید و تشکر از نظر ارزشمندتان.


نام: سلمانی   ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 09:21

باسلام
عالی بود ، کارهاتون هر روز از روز قبل زیبا تر میشه موفق باشید


@سلمانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام و تشکر از حضور بسیار ارزشمند شما


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 22:47

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام و عرض ادب

کاملاٌ با نظر جناب همایون موافقم.
من که واقعاً لذت بردم .

موفق باشی بانوی هنرمند


@مختار محمدیان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی تشکر از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید و ممنون که من را هنرمند می دانید به واقع لایق این صفت نیستم. سپاس فراوان


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 15:39

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درود عالی@};-


@فاطمه گودرزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 5 خرداد 1397 - 14:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بسیار سپاسگزارم از حضورتان @};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 11:18

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي خانم شریفی عزیز لذت بردم مثل همیشه@};-


@پروين خواجه دهي توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 5 خرداد 1397 - 14:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی بسیار خشنودم از حضور پر مهر شما@};- @};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 خرداد 1397 - 10:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.