سراب

پنجره را باز کرد و آرام وارد ایوان شد. آفتاب تازه طلوع کرده و هوا نیمه‌روشن بود. عصایش را به دیوار ایوان تکیه داد و روی صندلی نشست و مثل هرروز به ساختمان قدیمی که دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت خیره شد. دوست داشت روز را با خیره شدن به خانه و ایوان و ستون‌های بلند و گچ‌بری‌های زیبایش شروع کند.
هنوز می‌توانست با همان چشمان کم‌نورش، پیچک‌هایی که دور ستون طراحی‌شده بود و پروانه‌های روی آن‌ها را ببیند. حتی می‌توانست خیلی راحت، فروغ را ببیند که کنار ستون ایستاده بود و موهای بلند و زیبایش را می‌بافت.
- بابا جون هوا سرده، یخ می‌کنید!
برگشت و عروسش را دید که وارد ایوان شد و پتوی کوچکی را روی شانه‌هایش انداخت. لبخند زد و دستی به سر عروسش کشید و آرام گفت: پیر شی دخترم!
- صبحانه تون را بیارم اینجا؟
- آره عزیزم دستت درد نکنه!
دوباره سر چرخاند و به خانه قدیمی زل زد. حالا فروغ را می‌دید که روی ایوان نشسته و سینی بزرگی در دست داشت و برنج پاک می‌کرد. دستانش روی سینی حرکت می‌کرد و با انگشتان ظریف و بلندش سنگ‌ها را از میان برنج‌ها جدا می‌کرد و رقص انگشتان زیبایش هوش از سر او می برد.
استکان چای را برداشت و کمی از آن را نوشید. خورشید بالاآمده بود و شیشه‌های گرد گرفته خانه قدیمی را روشن می‌کرد. هنوز خیلی خوب به یادداشت که شصت سال پیش پرده‌های تور سپیدی به پنجره‌ها آویزان بود. پرده‌هایی که حرکت آن‌ها دلش را می‌لرزاند! حرکت پرده‌ها یعنی فروغ آنجا بود!
ناگهان پنجره بلند قدی خانه قدیمی باز شد و مرد جوانی روی ایوان آمد. قلب پیرش به تپش افتاد! یعنی پسر فروغ است؟ یعنی می‌خواهند به این خانه برگردند؟
خوب به خاطر داشت که پنجاه‌وچهار سال پیش، وقتی‌که درسش در فرنگ تمام شد و به ایران آمد، مرد جوانی روی ایوان بود. مردی که دستان فروغ را در دست داشت!
عصایش را برداشت و آرام ایستاد. عینکش راکمی جابه‌جا کرد. دلش می‌خواست چهره مرد را بهتر ببیند. می‌خواست شباهتی بین این چهره با مرد جوان شصت سال پیش پیدا کند که نبود! می‌خواست شباهتی بین چهره مرد روی ایوان با فروغ پیدا کند، بی‌اختیار خندید، مگر چهره‌ای به آن زیبایی در جهان پیدا می‌شود؟!
کامیونی جلوی خانه قدیمی ایستاد. چند کارگر از آن پیاده شدند. دلش فروریخت. گردن کشید تا کوچه را بهتر ببیند. خوشحال بود که ساختمان آن‌ها بلندترین ساختمان آن اطراف بود و ازآنجا راحت می‌توانست دوروبرش را ببیند.
کارگران بیل و کلنگ به دست وارد خانه شدند! باورش نمی‌شد، آن‌ها می‌خواستند، خانه را خراب کنند! خانه فروغ، خانه عشق او!
مرد دیگری روی ایوان آمد. مرد اولی با او صحبت می‌کرد. کارگران وارد خانه شدند. مرد دستی به ستون‌های ایوان کشید. بی‌هیچ ظرافتی، بی‌اعتنا به گچ‌بری‌ها، بی‌اعتنا به پیچک‌ها و پروانه‌های گچی! بی‌اعتنا به اینکه روزی دستان فروغ آنجا را لمس کرده بود!
حالا چند کارگر با کلنگ روی ایوان ایستاده بودند. طاقت نداشت. سرش را برگرداند. عروسش را دید با یک لیوان آب و چند قرص به اتاق رفت. سمعکش را خاموش کرد. نمی‌خواست چیزی بشنود. نمی‌خواست صدای برخورد کلنگ با خانه فروغ را بشنود.
یک‌لحظه فکر کرد، باید با پسرش صحبت کند تا خانه را بفروشند و به محله دیگری بروند. دیگر دلیلی برای ماندن نداشت. همه این سال‌ها به امید دیدن فروغ آنجا مانده بود. حتی وقتی فروغ ازدواج کرد و بچه‌دار شد، وقتی خودش ازدواج کرد و پسردار شد. همه عمرش در آن محل بود. زندگی‌اش، خانه‌اش، دفتر وکالتش همه و همه در آن محل بود. همه‌روزهای عمرش را به امید دیدن فروغ می‌گذراند. بعضی روزها او را می‌دید. گاهی در ایوان، گاهی در کوچه. گاهی تنها بود گاهی با شوهر و بچه‌هایش. روزهایی که فروغ را می‌دید، حالش خوب بود و با خنده به خانه می‌آمد. آن روزها چندکلمه‌ای با زنش صحبت می‌کرد و کمتر ایراد می‌گرفت! روزهایی که فروغ را می‌دید، بااشتها غذا می‌خورد و بعد از غذا به پشتی تکیه می‌داد و با لبخند سیگار می‌کشید!
عروسش را دید که با سبد لباس‌های چرک به سمت ماشین لباسشویی رفت. با ترس سرش را چرخاند و به خانه قدیمی نگاه کرد. چند کارگر با کلنگ به جان درودیوار خانه افتاده بودند. مرد جوان نبود. پیرمرد فکر کرد: دستور خراب کردن خانه را داد و رفت. حس می‌کرد کسی قلبش را محکم در دستانش گرفته است و فشار می‌دهد. بغض سنگینی گلویش را می‌فشرد. درست مثل روزی که فروغ اسباب‌کشی کرد. دقیقاً هجده سال پیش بود، یک روز صبح زود کامیونی در کوچه ایستاد و همه وسایل خانه را همراه با فروغ برد. تا مدت‌ها حالش بد بود. حس می‌کرد محله و کوچه خالی خالی است. هرلحظه منتظر بود، دوباره فروغ را ببیند که ندید، هرروز منتظر بود، کسی در خانه ساکن شود که نشد. هرماه منتظر بود خانه ساخته شود و دوباره فروغ و بچه‌هایش برگردند، همان کاری که خودش و پسرش با خانه قدیمی‌شان کرده بودند، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. همه این سال‌ها عادت کرده بود، روزهایش را در ایوان بگذراند و به خانه قدیمی خیره شود و خاطرات فروغ را در ذهنش مرور کند.
عینکش را برداشت و اشک‌هایش را پاک کرد. دستی به شانه‌اش خورد. برگشت و عروسش را دید. سمعکش را روشن کرد.
- بابا جون ظهر شده، بیایید تو اتاق یه کم راه بروید. پاهاتون خشک شد! تا من ناهار مامان جون را می دم شما کمی قدم بزنید، بعد غذا بخورید!
- باشه دخترم! الآن!
نگاهی به خانه کرد. یکی از ستون‌های ایوان خراب‌شده بود. قاب چوبی و قدیمی پنجره‌ها پشت کامیون بود. دلش می‌خواست، یکی از آن قاب‌های چوبی یا کمی از گچ ستون‌ها را برمی‌داشت و جای دست‌های فروغ را لمس می‌کرد!
وارد آشپزخانه شد و پشت میز نشست. عروسش برایش غذا کشید و گفت: خونه قدیمی را خراب کردند! همسایه‌ها می‌گفتند زن و مردی که صاحب خونه بودند مردند و بچه هاشون خونه را فروختند و تقسیم کردند. خدا رحمتشون کنه! حتماً جاش یه آپارتمان می‌سازند!
قلب پیرمرد دوباره فشرده شد. پس فروغ و شوهرش مردند! کمی آب خورد شاید بغض لعنتی گلویش را رها کند. نفس عمیقی کشید و مشغول خوردن شد.
پیرمرد غذا می‌خورد. عروس در مورد خانه و صاحبانش و مرگشان در خانه سالمندان حرف می‌زد و هیچ‌کس متوجه نشد پیرزن بیماری که در اتاق کناری، ساکت و بی‌حرکت روی تخت خوابیده بود، با چه شوقی به خانه‌ای که خراب می‌شد نگاه می‌کرد و از مرگ فروغ خوشحال بود!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,پروین بهادری ,محمد نصرتی راد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (23/12/1396),مجتبی صمدیار (23/12/1396),هلیا حسنلو (25/12/1396),داوود فرخ زاديان (28/12/1396),حسین شعیبی (29/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/1/1397),پروین بهادری (11/1/1397),محمد نصرتی راد (14/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.