کوچکترین پادشاه جهان

پدرم از دیروز به سلطنت رسید و پادشاه شد و من خیلی خیلی خوشحالم! اصلاً نمی‌توانید تصور کنید این قصری که در آن زندگی می‌کنیم چقدر خوب و راحت است. قصر ما برق دارد و دیشب خیلی راحت با فشار دادن یک کلید همه‌جا روشن شد! یک حمام تمیز و خوشگل با آب گرم دارد و مامان مجبور نیست تو قابلمه آب گرم کند تا ما خودمان را بشوریم و از همه مهم‌تر حمام چهارتا دیوار و در دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند موقع حمام کردن من را ببیند! یک آشپزخانه قشنگ هم داریم که مامان وقتی آن را دید از خوشحالی جیغ کشید. قصر ما دو تا اتاق دارد و من می‌توانم برای خودم یک اتاق داشته باشم! بابا گفت هرکدام از اتاق‌ها را که دوست دارم انتخاب کنم و من اتاقی را انتخاب کردم که پنجره‌اش رو به خیابان باز می‌شود! دیشب در اتاق خودم خوابیدم! مامان اجازه داد لامپ برق را روشن بگذارم و من روی تشک نرمی که بابا خریده، زیر یک پتوی تمییز آن‌قدر به لامپ خیره شدم تا خوابم برد!
خانه قبلی ما اصلاً خوب نبود! یعنی اصلاً دیوار نداشت! خانه قبلی ما یک چادر بود! یعنی درجایی که ما بودیم همه در چادر بودند. چادرهای یک‌شکل و یک اندازه! بابا می‌گفت ما خیلی خوشبختیم که فقط سه نفریم! درست می‌گفت. در آن شهر بعضی خانواده هفت یا هشت نفر بودند و مجبور بودند در چادری به‌اندازه چادر ما زندگی کنند. آن چادر آشپزخانه و اتاق و همه‌چیز ما بود. سر شهر دو تا شیر آب بود که برای شستن ظرف و آب برداشتن باید در صف می‌ایستادیم و از همه بدتر حمام کردن بود. مامان آب گرم می‌کرد و گوشه‌ای خودمان را می‌شستیم. این اواخر خیلی اذیت می‌شدم! مامان هم می‌گفت: بزرگ‌شده‌ای برای همین یا آخر شب یا صبح زود من را می‌شست! از گرما و سرما که نگو! زمستان‌ها چادر سرد بود و تابستان‌ها گرم! آنجا که بودیم غذا و خوراکی هم کم بود. هرچند وقت یک‌بار بابا با مردهای دیگر می‌رفتند و غذا می‌آوردند. مقداری نان و چند تا کنسرو. گاهی چند تا بیسکویت و کاکائو و یک‌بار هم چند تا سیب آورد.
چند وقت پیش مردها همه از شهر رفتند. زن‌ها خوشحال بودند و می‌گفتند جنگ تمام‌شده! ما بچه‌ها درست نمی‌فهمیدیم چه اتفاقی افتاده ولی از خوشحالی بزرگ‌ترها خوشحال بودیم. این دفعه بابا خیلی دیر آمد. مامان نگران بود، نگران چیزهایی که من معنی آن را نمی‌دانستم. چیزهایی مثل بمب، مین، نارنجک و حمله تروریستی ولی می‌فهمیدم این‌ها چیزهایی هستند که می‌توانند بابا را از ما بگیرند. برای همین گریه‌ام می‌گرفت و وقتی مامان می‌دید من گریه می‌کنم، می‌خندید و برای من قصه می‌خواند. یادم رفت بگویم. مامان و بابای من قبلاً معلم بودند و ما گوشه چادر چند تا کتاب قصه و مجله و روزنامه داشتیم. مامان قصه‌ها را بارها و بارها خوانده بود و من همه را حفظ بودم. یکی از قصه‌ها در مورد سه فرشته بود که آدم‌های خوب را پیدا می‌کردند و آن‌ها را به سرزمین‌های دور می‌بردند تا پادشاه شوند. آن روز مامان کتاب را در دستش گرفت ولی نخواند. او درحالی‌که موهایم را نوازش می‌کرد گفت: وقتی به شهر جدید برویم، تو به مدرسه می‌روی، من کتاب‌های جدید می‌خرم و تو خودت می‌توانی بخوانی و بنویسی!
چند روز بعد بابا برگشت، صورتش سوخته بود، دست‌هایش زخم بود ولی می‌خندید. تا حالا بابا را این‌قدر خوشحال ندیده بودم. همان شب یک کامیون آمد و ما و وسایلی که داشتیم را جمع کردیم و سوار شدیم و شب بعد به این خانه رسیدیم و من فهمیدم یکی از آن فرشته‌ها پدرم را پیداکرده و او پادشاه شده است!
حالا در اتاق خودم کنار پنجره ایستاده‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم. تو این خیابان همه خانه‌ها شبیه به هم است. آن‌طرف‌تر چند تا ساختمان خراب است ولی همه با شادی مشغول کار هستند، از آن‌همه غم و غصه و بیکاری که در شهر قبلی بود خبری نیست. مامان به اتاقم می‌آید. لباس خیلی قشنگی پوشیده است. او هم می‌خندد.
- دخترم می آی بریم برای بابا غذا ببریم!
با خوشحالی به طرفش می‌دوم. با مامان از چند تا خیابان رد می‌شویم تا به‌جایی می‌رسیم که ساختمان‌ها خراب است و همه مشغول ساخت‌وساز هستند. بابا با سروصورت خاک‌آلود به سمت ما می‌آید. صورتم را می‌بوسد. چشمانش خسته است ولی می‌خندد. چقدر خوب است که همه می‌خندند. مامان و بابا گوشه‌ای می‌نشینند تا غذا بخوردند. ولی من دلم می‌خواهد در این شهر بگردم و همه‌جا را ببینم. نمی‌دانم چرا مامان این‌قدر نگران است. از تل خاکی بالا می‌روم. یک جفت پای عروسک با دامن توری صورتی که از زیرخاک‌ها بیرون آمده نظرم را جلب می‌کند، آرام پایین می‌آیم تا عروسک را از زیرخاک درآورم. پدرم به من قول داده یک عروسک بزرگ برایم بخرد ولی این گناه دارد زیرخاک بماند. یک‌قدم مانده به عروسک برسم همه‌چیز می‌لرزد، نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاده، می‌ترسم، ولی چند لحظه بعد فرشته‌های کتاب داستان را می‌بینم که به‌طرف من می‌آیند! یکی از آن‌ها عروسک بزرگی در دست دارد، یکی چند کتاب داستان و دیگری یک کیف مدرسه قرمزرنگ! آن‌ها به من می‌گویند باید با آن‌ها بروم تا در سرزمین خودم سلطنت کنم! باورم نمی‌شود. فکر کنم من کوچک‌ترین پادشاه جهان باشم! چون فقط پنج سال دارم!
((تقدیم به تمام کودکانی که شیرین‌ترین سال‌های زندگی خود را در جنگ گذرانده‌اند))
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,الف . محمدی ,تینا قدسی ,کوثر علیزاده ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),حسین شعیبی (3/6/1396),مانی (3/6/1396),هستی مهربان (3/6/1396),تینا قدسی (4/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (5/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),الف . محمدی (5/6/1396),کوثر علیزاده (6/6/1396),پروين خواجه دهي (6/6/1396),ترنم سرخسی (21/6/1396),مهشید سلیمی نبی (31/6/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 10:35

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
زیبا و متفاوت بود .
سبز باشید.@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:33

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب خوشبین سپاس از حضور پر مهرتان @};- @};-


نام: مانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 23:06

عالی بود
موفق باشید .@};-


@مانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ممنون دوست گرامی تشکر از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید@};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 شهريور 1396 - 16:36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام
داستان پر احساس و زیبا ،
ایشالا خیل که ارزوی چنین قصری را دارند به آن برسند
@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:34

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام تشکر فراوان. حضور شما و خواندن داستان من توسط شما افتخار بزرگی است. لطف کردید@};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 13:39

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام به بانو شریفی عزیز و نازنین. داستانتون بسیار زیبا بود مخصوصا اینکه درباره ی کودکانی بود که امنیت و آرامش را هیچ وقت تجربه نکرده اند .امیدوارم روزی برسد که هیچ کجای جهان جنگ و ناامنی نباشد. درود بر شما و قلمتان.موفق و سربلند باشید.@};- @};-


@کوثر علیزاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 09:35

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. واقعا کودکان بی گناه ترین قربانیان جنگ هستند. تشکر از حضور پر مهرتان@};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در یکشنبه 12 شهريور 1396 - 11:41

نمایش مشخصات کوثر علیزاده @};- @};- @};- @};-


نام: سارا یاسمینی   ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 00:45

سلام. داستان زیبایی بود و شروع وپایان مناسبی داشت. و شیوه بیان داستان بسیار جذاب است.
شاد باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.