حس خوب زن بودن

برای بار آخر نگاهی به چهره‌ام در آینه انداختم تا جایی که می‌شد شالم را پایین کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از در آرایشگاه خارج شدم. پایم که به خیابان رسید، ضربان قلبم بالا رفت! احساس کردم همه به من و موها و ابروهای رنگ‌شده‌ام نگاه می‌کنند. خیس عرق شدم. آرام از کنار پیاده‌رو حرکت کردم. چند قدم که رفتم سرم را بالا گرفتم و به مردم نگاه کردم. همه‌چیز عادی بود، مردی جلوی مغازه‌اش را جارو می‌کرد. زنی ماشینش را پارک می‌کرد و دختر جوانی با موهای بلند مش شده که از زیر شالش بیرون زده بود، از کنارم رد شد. فکر کردم من وقتی هم‌سن او بودم چه می‌کردم؟ فوقش بیست سال داشت! خنده‌ام گرفت. من وقتی بیست‌ساله بودم تنها وسایلی که برای آرایش داشتم یک شانه بود و یک کرم مرطوب‌کننده! ازنظر پدرم دختر فقط باید درس می‌خواند و مادرم اعتقاد داشت دختر باید خانه‌داری بلد باشد. برای همین من نه ماه سال درس می‌خواندم و سه ماه تابستان کنار مادرم خانه‌داری و آشپزی یاد می‌گرفتم. برای همین همان سال اول کنکور قبول شدم و در هیجده نوزده‌سالگی یک کدبانوی تمام‌عیار بودم و همین‌ها ازنظر پدر و مادر خدابیامرزم کافی بود.
دست‌فروشی کنار خیابان نشسته بود و لاک ناخن می‌فروخت. رنگ‌های شاد و جذابش دلم را برد. نگاهی به ناخن‌های کوتاهم می‌کردم. مادرم همیشه می‌گفت یک خانم خوب ناخن‌هایش را بلند نمی‌کند و پدرم اعتقاد داشت این کارها وقت تلف کردن است. اوایل همه حرف‌های آنان را بی کم‌وکاست قبول می‌کردم ولی وقتی‌ترم دوم دانشگاه بودم و یکی از دختران سال آخر که اتفاقاً همیشه ناخن‌های بلند و مرتبی داشت و هیچ‌وقت بدون آرایش نبود موفق شد در یک جشنواره علمی برنده شود، تصمیم گرفتم کمی در مورد حرف‌های پدر و مادر فکر کنم. البته فقط فکر کنم، چون می‌دانستم مخالفت با آن‌ها مساوی است با جنگ و جدل و بحث و دعوا، چیزهایی که من از آن‌ها متنفر بودم و تنها نتیجه‌اش شروع مجدد حملات اضطرابی بود. مشکلی که تازه توانسته بودم با کمک خواهر یکی از بچه‌های دانشگاه که روانشناس بود بر آن غلبه کنم.
از کنار دست‌فروش گذشتم ولی پایم سست شد. فکر کردم من تابه‌حال به ناخن‌هایم لاک نزده‌ام. خنده‌ام گرفت. چه کسی باور می‌کند یک زن سی‌وپنج‌ساله آن‌هم در این زمان لاک نزده باشد! برگشتم. کنار بساط دست‌فروش نشستم. آرام پرسیدم: چنده؟ فکر کردم الآن به من می‌خندد، یا فکر می‌کند این زن گنده خجالت نمی‌کشد! ولی او بدون اینکه سرش را از روی موبایلش بلند کند گفت: پنج تومن!
چه جالب! فکر نمی‌کردم لوازم‌آرایش این‌قدر ارزان باشد! وای چه رنگ‌هایی! دلم ضعف رفت. یک قرمز و یک صورتی انتخاب کردم، پولش را دادم و سریع دور شدم. با خودم تکرار کردم: دیدی، هیچ اتفاقی نیفتاد! اصلاً هم کار بدی نکردی!
ولی سریع از ذهنم گذشت، اگر مامان و بابا بودند؟ یکی از افتخارات مامان که همیشه در مورد آن صحبت می‌کرد این بود که بعد از مراسم عروسی هرگز لوازم‌آرایش نخریده و فقط در عروسی‌ها آرایش می‌کند، پس زن خیلی خوبی است! ولی من‌بعد از هیجده نوزده‌سالگی، همان زمانی که کم‌کم داشتم در مورد درست بودن نظریات مامان و بابا فکر می‌کردم، هر قوت مامان این حرف‌ها را می‌زد با خودم فکر می‌کردم زن‌عمو لیلا که سفر حج رفته و حافظ قرآن است ولی در مجالس خانم‌ها همیشه آرایش‌کرده و مرتب ظاهر می‌شود نمی‌تواند زن بدی باشد! تازه یک‌بار که من از دعواهای مداوم مامان و بابا برای دخترعمویم تعریف می‌کردم او تعجب کرد و از رفتارهای عاشقانه و دوستانه عمو و زن‌عمو در خانه تعریف کرد. کارهایی که حتی فکر کردن به آن در خانه ما جرم بود!
از جلوی یک لباس‌فروشی رد شدم. پیراهن‌های بی‌آستین و یقه‌باز، دامن‌هایی بارنگ‌های شاد، کوتاه و بلند. لباس‌هایی که هیچ‌وقت نداشتم، یعنی مادرم همیشه می‌گفت: این لباس‌ها فقط برای زنان ازدواج‌کرده است آن‌هم تا قبل از بچه‌دار شدن و پدر اعتقاد داشت یک زن خوب باید لباس تیره بپوشد حتی در خانه! خوب من ازدواج‌نکرده بودم ولی دلم می‌خواست از این لباس‌های شاد و راحت بپوشم. با خودم گفتم: امروز یک روز جدید است. وارد مغازه شدم. یک پیراهن بارنگ‌های شاد درهم‌وبرهم، با یقه‌باز و یک ردیف باریک چین به‌جای آستین را انتخاب کردم. دوباره ضربان قلبم بالا رفت. آرام به فروشنده گفتم: از آن پیراهن می‌خواهم. مرد فروشنده سرش را بلند کرد و به من خیره شد! خیس عرق شدم. فکر کردم: حتماً زن بدی هستم، حتماً متوجه شد ابروهایم را رنگ کردم، حتماً...
ولی فروشنده حواسش به قفسه‌های پشت سر من بود. از پشت پیشخوان بیرون آمد و لباسی را که خواسته بودم از قفسه‌ای بیرون آورد و به دستم داد. خجالت کشیدم لباس را بازکنم. ولی فروشنده خیلی راحت آن را باز کرد و گفت: ببینید سالم است. آرام گفتم: بله ممنون! پول را پرداخت کردم و از مغازه بیرون زدم.
چند نفس عمیق کشیدم و منتظر تاکسی ایستادم. سوار ماشین که شدم، کیسه خریدهایم را با عشق به سینه‌ام فشردم. یک پیراهن زیبا، دو عدد لاک ناخن، تازه منشی شرکت هم برایم ریمل و کرم پودر و رژ لب خریده بود. دخترک بیست‌ودوساله بود ولی در مورد آرایش و مد و لباس خیلی سررشته داشت. البته تازه متوجه شده بودم که رفتار او عادی است و من غیرطبیعی هستم! دخترک دانشجو بود، ازدواج‌کرده بود و مثل یک انسان امروزی و از همه مهم‌تر مثل یک زن زندگی می‌کرد. سه سال پیش درست زمانی که مامان و بابا تازه در یک تصادف فوت کرده بودند و من خیلی حالم بود به شرکت آمد، اوایل فکر می‌کرد چون عزادار هستم، صورت و ظاهر نامرتبی دارم ولی وقتی صمیمی‌تر شدیم متوجه عادات عجیب‌وغریب خانواده‌ام شد. او بود که کمک کرد بر ترس‌هایم غلبه کنم، آرام‌آرام به حس‌های درونی‌ام توجه کنم و در راهی قدم بردارم که من را به اینجا رساند که جرئت کنم موهایم را بلوند کنم و لباس بی‌آستین بخرم!
به خانه رسیدم. با خوشحالی لباس جدیدم را پوشیدم، موهایم را شانه کردم. طبق آموزش‌های منشی صورتم را آرایش کردم. جلوی آینه که ایستادم از خوشحالی جیغ کشیدم. واقعاً خوشگل شده بودم. چرخی زدم. دامن چین‌دار و کوتاه پیراهن که بالا رفت، پاهای زیبایم در آینه نمایان شد. نشستم و برای اولین بار لاک زدم. خیلی خوب نشد ولی لذت بردم! زنگ پیام گوشی‌ام بلند شد. آقای مقدم پیامی فرستاده بود. مردی متین و موقر که به‌تازگی به شرکت ما آمده بود و خیلی با من مهربان بود. اوایل طبق آموزش‌های مامان و بابا رفتار می‌کردم. آن خدابیامرزها می‌گفتند: دختر خوب باید با مرد غریبه تند و خشن و جدی باشد و من اصلاً متوجه نبودم که همین رفتارها باعث شده بود در تمام مدت تحصیل و کار کسی به سمت من نیاید. من با آن چهره عبوس، با ظاهری مردانه و بدون هیچ ظرافت و جذابیت زنانه در تمام این سال‌ها با حسرت شاهد ازدواج دوستان و همکلاسی‌هایم بودم ولی این بار دلم نمی‌خواست آقای مقدم را از دست بدهم. این بار هم منشی به دادم رسید. او به من آموخت که چطور می‌شود یک زن موقر و جذاب بود. دوست روانشناسم به من آموخت که عشق و ابراز علاقه یک نیاز است که باید به آن توجه کرد و پیش از هر ازدواجی باید دو طرف یکدیگر را بشناسند و این اصلاً بد نیست و من می‌خواستم درست زمانی که به میان‌سالی رسیده بودم، جوانی را تجربه کنم. جلوی عکس مامان و بابا نشستم، فاتحه‌ای خواندم و از آن‌ها عذرخواهی کردم و پیام آقای مقدم را باز کردم. از من دعوت کرده بود که فردا بعد از تعطیل شدن شرکت به تئاتر برویم. بلیت خریده بود. رفتم و جلوی آینه نشستم. فکر کردم تابه‌حال بازوهایم را بدون آستین ندیده‌ام! موهایم را از صورتم کنار زدم، ناخن قرمز در کنار موی طلایی واقعاً زیباست. نفس عمیقی کشیدم و بدون فکر جواب آقای مقدم را تایپ کردم و قبل از آنکه از قبول دعوتش پشیمان شوم آن را فرستادم. ظاهراً منتظر بود. چون سریع جوابم را داد. عکسی از یک گل رز قرمز با قلبی کوچک در کنارش. حس خوبی که تابه‌حال تجربه نکرده بودم در رگ‌هایم به جریان افتاد. حس خوب رهایی، آزادی، شادی و عشق!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

هستی مهربان ,حمید جعفری (مسافر شب) ,"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,الف . محمدی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (21/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (22/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (22/5/1396),کوثر علیزاده (22/5/1396),مهشید سلیمی نبی (22/5/1396),الف . محمدی (22/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (23/5/1396),پروين خواجه دهي (25/5/1396),عباس قرایلو (25/5/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),مانی (28/5/1396),مهشید سلیمی نبی (31/6/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 08:25

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر شما گرامی
ممنون از اثر خوب تان.
اما در مورد عنوان، به نظر شخصی خودم، اینکه زن یا مرد بودن، فضیلتی نیست. فضیلت و برتری در خوب و مفید بودن است حالا چه زن یا چه مرد.
روز خوش


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 08:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر مسافر شب گرامی سپاس از حضورتان. در مورد اسم داستان شاید منظورم را خوب نرساندم. من هم نظرم این است که زن بودن یا مرد بودن هیچ مزیتی بر یکدیگر ندارد ولی آدم هرچه هست باید درست باشد. مثل شخصیت داستان که برگرفته از یکی از مراجعینم هست که به دلیل اعتقادات اشتباه خانواده نیاموخته بود که چگونه به احساسات زنانه اش توجه کند و واقعا زن باشد. چیزی که در داستان آوردم مشکلات یکی از مراجعینم بود که ساده ترین رفتارهای زنانه را بد می دانست و تا چهل سالگی خود را از همه لذت های زنانه دور کرده بود. باز هم تشکر از توجه شما@};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حمید جعفری (مسافر شب) Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 12:42

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بنظر مياد شخص اول داستان تان، فوبيا اجتماعي يا همون سوشيال فوبيا دارد.


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 24 مرداد 1396 - 08:40

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با سلام . دقیقا همین است. چیزی که در داستان آورده ام تعدیل شده شخصیت یکی از مراجعینم بود. خانمی که به دلیل سخت گیری ها و اعتقادات خاص خانواده اش با وجود اینکه از نظر تحصیلی و موقعیت کاری و اجتماعی موفق بود ولی از نظر احساسی کاملا مشکل داشت. او واقعا فکر می کرد اگر حتی در خانه لباس بدون آستین بپوشد گناه کرده، خریدن لوازم آرایش کار بسیار سختی برایش بود، در حمام خانه اش آینه نمی گذاشت چون فکر می کرد نگاه به بدن خودش هم ایراد دارد. توجه کنید اگر فرد از کودکی مرتب این حرف ها را بشنود و از آت تیپ شخصیت ها باشد که جلب رضایت دیگران به خصوص پدر و مادر برایش مهم باشد با چنین مشکلاتی مواجه خواهد شد. باور کنید من روزی آن خانم را با لاک ناخن ملاقات کردم خیلی خوشحال شدم و احساس کردم در کارم موفق هستم! متاسفانه هنوز هم برخی از خانواده ها اعتقادات خاصی دارند و با این اخلاق ها خود و دیگران را عذاب می دهند. حالا نتیجه آن یا عصیان فرزندان و سرکشی آنهاست یا خودخوری و اضطراب! حالا این خانمی که من می شناسم نمونه خوشبخت جامعه است که متوجه مشکلش شد و تلاش کرد به خود واقعی اش برگردد و از زندگی لذت ببرد، هستند افراد بسیاری که با همین دردها تا پایان عمر سر می کنند و هیچ لذتی از این زندگی زیبا نمی برند. ممنون از لطف و توجه شما


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 10:35

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما
نگاهتان سبز@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 08:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب خوشبین صفت که همیشه با حضور پرمهرتان به من انرژی می دهید پاینده باشید


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 12:10

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بر بانو شریفی عزیزم.داستانتون بسیار زیبا بود .تمام لحظاتی که داستان رو می خونم از عمق وجودم درکشون می کردم و این ماهر بودن شما در داستان نویسی رو نشون میده. خیلی دلنشین و زیبا بود و من به شخصه واقعا لذت بردم.درود برشما و قلمتان.موفق و شاداب باشید.@};- @};- @};- :x


@کوثر علیزاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 08:55

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. خیلی خوشحالم که داستان را دوست داشتید و بسیار متشکرم از وقتی که برای خواندن داستان گذاشتید. @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 21:11

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بانو شریفی عزیز دل.شما و داستانتون ارزش زیادی دارین.درود بر شما و قلمتان.موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- :) :* :x


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 20:54

نمایش مشخصات الف . محمدی دور غم هایم
خط می کشم
زیر چشم هایش را سرمه
دلتنگی هایم را لاک میزنم
نگرانی را بر شانه هایم
پریشان می کنم !
گاهی می بافم
تار رو پود هراس هایم را
می اندازمش
بر دو سوی تردیدهایم !
گاهی سرخ می کنم
واژه های رنگ‌و رو رفته را
از تنهایی هایم
آوازی می سازم
در رقص پیکر لغت های بی سامان !
نقابم را می بینم
بیشتر از خودم
دوستش میدارم ...
در آینه ای که قد علم کرده !
رنگی نقابی
که سیاه و سفید مانده
در بهت شب هایی که
عقربه ها می خشکند !





#الف بانو


درود بر شما

داستان زیبایی بود .

شاد و پیروز باشید @};-


@الف . محمدی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 08:56

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بانو. سلامی به زیبایی و گرمی شعر زیبایتان. خیلی شعر را دوست داشتم و از خواندنش لذت بردم. سپاس از حضور پر مهرتان@};- @};- @};-


نام: mahshid11   ارسال در جمعه 27 مرداد 1396 - 18:47

سلام خوشحال میشم نظرتونو درباره ی داستانام بدونم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.