نبرد واترلو

نبرد واترلو
ضربه‌ای از پشت به کمرش خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. گرما و زبری آسفالت سوزش عجیبی در بدنش ایجاد کرد. نفسش بالا نمی‌آمد. در یک‌لحظه کوتاه، یک جفت پای لاغر و سیاه را دید که از کنارش گذشت. فکر اینکه این پسرک نحیف برود و کتاب‌ها را بردارد باعث شد درد و سوزش را فراموش کند. به‌سرعت بلند شد و چهار دست‌وپا روی زمین حرکت کرد و بعد از چند قدم موفق شد مچ یکی از پاهای لاغر را بگیرد. پسرک زمین خورد. سریع بلند شد و به سمت کتاب‌ها رفت. با شوقی وصف‌نشدنی به انبوه کتاب‌هایی نگاه کرد که کنار پیاده‌رو ریخته شده بود.
جنگ و صلح، خواجه تاجدار، فرهنگ عمید، برهان قاطع، تاریخ مصور سلسله پهلوی...
روی زمین زانو زد؛ که متوجه شد سایه‌ای به او نزدیک می‌شود. برگشت و سریع ایستاد و دست در جیب شلوارش کرد و فریاد زد: اگر یک‌قدم دیگه بیای جلو...
پسرک ایستاد. با نگرانی به دست او که در جیبش بود نگاه کرد. رنگش پرید.
فریاد کشید: اینجا، این خیابون، این پیاده‌رو، این کتاب‌ها مال منه! فهمیدی؟
پسرک آرام ایستاد و با حسرت به انتهای خیابان خیره شد. نگاه خیره او باعث شد متوجه پشت سرش شود. برگشت. در خانه قدیمی باز شد و کارگری با یک گاری پر از کتاب بیرون آمد. از خوشحالی نفسش بند آمد. کارگر کتاب‌ها را با بی‌اعتنایی کنار پیاده‌رو خالی کرد.
به‌سرعت به سمت تپه‌ای رفت که از کتاب‌های قدیمی درست‌شده بود. در حال دویدن با صدای بلند از کارگر پرسید: این کتاب‌ها را نمی‌خوان؟
- آقا فوت کردن، خانم حوصله کتاب‌ها را ندارن!
با خودش فکر کرد: چه خوب! به نفع من!
سریع گونی‌اش را برداشت و کتاب را داخل آن انداخت. همان‌طور اسم کتاب‌ها را می‌خواند.
دریاچه شیشه‌ای، جان شیفته، بینوایان، پیغمبر دزدان...
گونی پر شد. یک گونی دیگر درآورد.
مدیر مدرسه، کلیات سعدی، خداوند الموت...
فکر کرد حالا چطوری این‌همه کتاب را با خودم ببرم؟
دیوان حافظ، از چشم برادر، هشت الهفت...
زیرچشمی پسرک را نگاه کرد که زیر آفتاب داغ روی زمین نشسته بود و با حسرت او را نگاه می‌کرد. احساس کرد دستی قلبش را فشرد. فکر کرد من هم سن او بودم که مدرسه را رها کردم.
از جا بلند شد و صدایش کرد: گونی داری؟
پسرک خوشحال به سمت او دوید و گونی را به دستش داد.
- چرا می دی به من؟ زود باش کتاب‌ها را جمع کن. هرلحظه ممکنه یکی پیداش بشه!
پسرک خوشحال و خندان مشغول جمع‌کردن کتاب‌ها شد. آن‌ها را آرام برمی‌داشت و بااحتیاط در گونی می‌چید.
- مگه جواهر جمع می‌کنی؟
- خوب کتاب هستن حیفه!
- می خوایم ببریم بدیم اوستا حسن. اون کاغذ را از همه‌جا گرون تر می خره! می کشه و می خره! وزنش مهمه که این کتاب‌ها خدا را شکر خیلی سنگین هستن!
فکر کرد: با پول این کتاب‌ها برای خودم یک‌چیزی می‌خرم. یک شلوار نو، یک کتانی یا شاید هم یک ساندویچ همبرگر از ساندویچی سر چهارراه که بوی غذاهاش هوش از سر آدم می بره.
پسرک گفت: چرا به اوستا حسن بفروشیم! پنج‌شنبه جمعه‌ها می ریم جلوی سینما آزادی بساط پهن می‌کنیم و خود کتاب‌ها را می‌فروشیم!
کتاب نبرد واترلو در دستش بود و همان‌طور خشکش زد. به پسرک لاغر مردنی نگاه کرد که آرام و بااحتیاط کتاب‌ها را در گونی می‌چید.
فکر کرد: عجب پیشنهاد خوبی! این‌طوری بیشتر سود می‌کنم!
سریع فکرش را درست کرد: سود می‌کنیم!
دستی به‌صورت پسرک کشید و گفت: خیلی دردت اومد؟
پسرک خندید و گفت: نه بابا! تو فقط هیچ‌وقت چاقوتو از جیبت در نیار!
دست در جیبش کرد. پسرک از جا پرید. دستش را درآورد. یک خودکار نقره‌ای در دستش بود. پسرک ماتش برد: این چیه؟
- هدیه‌ای که از آخرین معلمم گرفتم!
- خوش به حالت! من هیچ‌وقت مدرسه نرفتم!
بغض گلویش را فشرد.
- ناهار که نخوردی؟ امروز مهمون من!
- نه بابا! من ...
- آدم رو حرف بزرگ‌تر حرف نمی یاره! این هیچ‌وقت یادت نره!
دست دراز کرد تا آخرین کتاب را از کنار سطل زباله بردارد. نگاهی به جلدش کرد و اسمش را خواند: از رنجی که می‌بریم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (12/5/1396),روح انگیز ثبوتی (12/5/1396),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (15/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (15/5/1396),کوثر علیزاده (16/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (18/5/1396),مهشید سلیمی نبی (18/5/1396),مهشید سلیمی نبی (26/5/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 مرداد 1396 - 13:50

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلامی به گرمی مرداد ماه :)
ما که سوختیم و خاکستر شدیم :D :D
بانو شریفی عزیزم :x

الان به حال این دوتا شخصیت توی داستان حسودیم شد .. البته به حال اون وقتی که این همه کتاب رو می بینن :D وگرنه بنده خدا ها توی داستان حال و روزی نداشتن دیگه ..روزگار نامروت شده بود باهاش
لازم شد برم کتاب نبرد واترلو رو بخونم. من فقط از این نبرد واترلو همین رو میدونم که آخرین نبرد ناپلئون بوده که اونم شکست میخوره دیگه بعدش توی یه جزیزه تبعید میشه و همون جا می میره .. همینم خیر سر کتاب تاریخ دوره دبیرستانمون و دبیرش که فکر میکرد ما قراره تاریخدان بشیم :D
داشتم فکر میکردم کدوم یکی از این کتاب های توی داستان رو خوندم .. فقط دوتا داستان آل احمد رو خونده بودم و سعدی و حافظ :"> :"> خیلی زشته نه
حتما باید جان شیفته و جنگ و صلح رو خوند
یاد ضرب المثل قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری افتادم :)
داستان خیلی خوبی خوندم البته شما داستان خیلی خوبی نوشتید :D آموزنده بود تلخ بود تفکر بر انگیز بود ،
راستی راستی بدترین درد فقر فرهنگی هستا .. اگه فقر فرهنگی نداشتیم فقر اقتصادی هم خود به خود از بین میرفت
لذت بردم از خوندنش ..مثل همیشه روان و بدون کوچکترین اشتباه نگارشی و دستوری .. جذاب و همراه با یه دید جدید و نو به اجتماع و سوژه ای بکر

دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :x


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 08:41

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست عزیز و گرامی. خوشحالم که داستانم را دوست داشتی و اصلا دلم نمی خواست بسوزی و خاکستر بشی=(( =(( =((
کتاب خواندن خوب است. حالا از هر نوعش که باشد. باید با سلیقه ادم جور در بیاید. ولی اگر از کتاب هایی که در این داستان اسمش را آوردم خواستی بخوانی دریاچه شیشه ای را بخوان. رمانی است بسیار زیبا و جذاب نوشته مائیو بنچی که خیلی هم معروف نیست ولی بسیار زیباست. باز هم خوشحالم از حضورت@};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 مرداد 1396 - 10:40

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام بر بانو شریفی عزیز.از خوندن داستانتون لذت بردم.داستان بسیار زیبا ،غم انگیز و تامل برانگیز بود.موفق باشید.@};- @};- @};- :x :x


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 10:39

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز. واقعا غم انگیز است. چندی پیش دو نفر از هموطنان عزیز که کارشان جمع کردن ضایعات از زباله ها بود را دیدم که بر سر یک سطل زباله و محتویات آن دعوایشان شده بود و فکر نگارش این داستان از آنجا در ذهنم جرقه زد. سپاس از حضورتان@};- @};- @};- @};- :x :x :x :x



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.