همیشه عاشق تنهاست

با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد. سراغ کمد رفت و بلوز دامن قرمز و مشکی را انتخاب کرد و پوشید.
فکر کرد: این‌طوری بهتره، کامران از لباس‌های گل‌دار خوشش نمی یاد.
چند بار زیر لب تکرار کرد: کامران، کامران.
حتی طنین آهنگ اسمش نیز برایش خوشایند بود.
شعله‌های گاز را کم کرد تا غذاها ته نگیرد. ساعت یک و نیم بود. کمی نگران شد. نکند نیاید! نه! او قول داده بود. فکر کرد اگر نیاید بااین‌همه دل‌تنگی چه کند؟ با امروز بیست‌ودو روز می‌شد که کامران را ندیده بود. بیست‌ودو روز پیش حدود ظهر بود که چند دقیقه آمد جلوی خانه سوییچ ماشین را گرفت و خیلی سریع توضیح داد که ماشینش خراب‌شده و رفت. او به همین دیدارهای کوتاه هم دل‌خوش بود. از آخرین دفعه‌ای که باهم غذاخورده بودند که چهار ماه و دوازده روز می‌گذشت!
دوباره جلوی آینه ایستاد و موهایش را شانه کرد. دور خانه چرخید، دلش شور می‌زد، اگر نیاید؟
صدای زنگ در خانه پیچید، پر درآورد، با خوشحالی در را باز کرد و منتظر ایستاد. به چراغ‌های آسانسور خیره شد.
یک ...
دو...
سه...
چهار ... این عدد یعنی پایان انتظار، یعنی لحظه دیدار!
در آسانسور باز شد. چشمش که به قد و بالای کامران افتاد، دلش ضعف رفت. روی پنجه پا ایستاد تا قدش به او برسد. دستش را دراز کرد تا کامران را بغل کند و ببوسد.
کامران خسته و کلافه گفت: وای مامان نکن، هوا گرمه، اصلاً حوصله ماچ و بوسه ندارم!
- راست می گی! هوا خیلی گرمه! بیا شربت خنک بخور!
- لیوان شربت را به دستش داد. کامران لیوان را گرفت و بدون هیچ حرفی آن را تا ته سر کشید. همه حواسش به موبایلش بود ولی مادر دلش می‌خواست حرف بزند.
- - خانمت خوبه؟ چرا نیومد!
- نیست. با دوستاش رفته مسافرت!
- خوب به‌سلامتی!
دلش از خوشحالی غنج رفت. حالا که کامران تنهاست، شاید قبول کنه شب هم بماند. وای اگر تا فردا صبح بماند چقدر خوبه!
- ناهار نمی‌خوری؟
- چرا بخورم که برم؟
- کجا؟ تازه اومدی؟
- با بچه‌ها قرار دارم. ساعت سه و نیم باید اون سر شهر باشم!
- خوب حالا کو تا سه!
با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک ربع به دو بود. دلش می‌خواست عقربه را متوقف کند، دلش می‌خواست این‌یک ساعت تا ابد ادامه پیدا می‌کرد. دلش برای تنها پسرش تنگ‌شده بود، از تنهایی خسته بود. دلش می‌خواست می‌نشست و یکدل سیر پسرش را که روزبه‌روز بیشتر به شوهرش شبیه می‌شد نگاه می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد کامران فقط چهره‌اش به پدرش رفته و اخلاقش اصلاً مثل او نیست. همان‌طور که برنج و ماکارونی و دلمه‌ها و خورش‌ها را در ظرف می‌کشید، به یاد مهربانی‌ها و شوخی‌ها و خنده‌های شوهر مرحومش افتاد و بی‌اراده آه کشید. کامران مشغول موبایلش بود و اصلاً توجهی به اطرافش نداشت.
پشت میز نشست و گفت: شروع کن پسرم، بسم‌الله.
کامران دلمه بادمجان را برداشت و در بشقابش گذاشت. موبایلش زنگ خورد. شماره را که دید به‌سرعت پاسخ داد. ظاهراً شریکش بود. دلمه را که می‌خورد، فقط گوش کرد. مادر برایش برنج و قورمه‌سبزی کشید. قورمه‌سبزی خورد و راه و چاه معامله جدید را برای شریکش توضیح داد. مادر ماکارونی کشید. شریک نظراتش را گفت و کامران گوش کرد. مادر سالاد کشید و رویش را پر از سس کرد. کامران قیمت پیشنهاد داد. مادر ماست و خیار خنک را که از یخچال درآورد، معامله جوش خورد و کامران با خوشحالی تماس را قطع کرد.
- دستت درد نکنه خوشمزه بود.
- نوش جانت پسرم!
- من یک‌کم استراحت کنم! اگه خوابم برد ساعت سه بیدارم کن.
مادر به ساعت نگاه کرد دو و نیم بود. پسر روی کاناپه دراز کشید و سریع خوابش برد. آرام و بی‌صدا گوشه‌ای نشست تا خواب پسرش به هم نخورد. ده دقیقه به سه برخاست تا چای تازه‌دم کند. ساعت سه سینی چای و خرما در دست، پسرش را صدا کرد.
پسر بلند شد. سریع موبایلش را نگاه کرد. مادر نگران بود. آرام گفت: حالا که تنهایی شب بیا اینجا!
- نه از چند وقت قبل با بچه‌ها قرار گذاشتیم بریم دربند. حالا که زن‌ها نیستند یه نفسی بکشیم!
او هم با پسرش خندید ولی احساس کرد چیزی قلبش را فشرد. کامران نگاهی به ساعتش کرد و سریع بلند شد. مادر گفت: بذار برات غذا بکشم ببری!
- نه هوا گرمه تو ماشین خراب می شه!
در را باز کرد. لحظه آخر برگشت و گفت: ببین چند ساعت اینجا بودم! پس دیگه اعتراض نکن!
بغض گلویش را فشرد. آرام دستش را جلو برد و بازوهای پسرش را نوازش کرد. کامران خم شد و بوسه‌ای سرد و بی‌احساس به گونه‌اش زد و سریع از در خارج شد.
در را بست به خانه نگاه کرد. خانه خالی، به صندلی نگاه کرد که کامران نشسته بود، به فنجانی که در آن چای خورده بود، به انبوه ظرف‌های نشسته، به رومیزی که تازه خریده بود و کامران اصلاً متوجه نشد، به آبگرمکنی که خراب بود و به کامران نگفت، به ساعتی که حالا بعد از رفتن کامران خیلی خیلی کند حرکت می‌کرد، به‌عکس شوهرش...
آرام جلو رفت، پای میز زانو زد و قاب عکس را در آغوش گرفت و گریست. اشک زن که روی قاب عکس چکید، مرد خندان درون قاب نیز بغض کرد و اشک ریخت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,حمیدرضا محدثی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (22/4/1396),روح انگیز ثبوتی (22/4/1396),رضا فرازمند (22/4/1396),همایون طراح (23/4/1396),کوثر علیزاده (23/4/1396),حمیدرضا محدثی (23/4/1396),معصومه هوشمندیان (24/4/1396),هستی مهربان (24/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/4/1396),

نقطه نظرات

نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در پنجشنبه 22 تير 1396 - 15:59

سلام
درودها بر شما و قلم زیبایتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 08:22

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام سپاس از حضورتان و ممنون که وقت گذاشتید و داستان من را خواندید


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 تير 1396 - 14:33

نمایش مشخصات کوثر علیزاده بسیار زیبا و غم انگیز بود


@کوثر علیزاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 08:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام متاسفانه گاهی بی توجهی هایی به بزرگان می شود که بسیار غم انگیز است ولی خیلی دیر متوجه می شویم


@کوثر علیزاده توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 08:23

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سپاس از حضورپر مهرتان


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 تير 1396 - 20:03

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام . حیف بود این داستان را نمی دیدم ! گفتم "دیدن"، چون دست خواننده را می گیرد و با خودش به درون داستان می برد تا با چشم خودش ببیند! فضاسازی داستان عالی است. با آنکه معلوم است فرجام داستان چه می شود، اما این آگهی، هیچ آسیبی به کشش داستان وارد نمی کند.
شما خوب توانسته اید یک احساس عمیق را رو نمایی کنید. احسنت و آفرین !


@حمیدرضا محدثی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 08:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بسیار سپاسگزارم که برای داستان من وقت گذاشتید و ممنون از نظر ارزشمندتان.


نام: معصومه هوشمندیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 12:22

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان سلام داستان عالی بودش وواقعا گاهی اوقات مافرزندان یادمان میرود که به اندازه کافی به مادر وپدرمان محبت کنیم . داستان شماتوانست این غم راعالی نجواکند قلمتان همیشه پایدار باشه
شمارادعوت میکنم به خواندن داستان هایم


@معصومه هوشمندیان توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 2 مرداد 1396 - 09:54

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست عزیز سپاس از حضور پر مهرتان و خوشحالم که داستان مورد پسندتان قرار گرفت@};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در شنبه 24 تير 1396 - 22:17

سلام
بانوی ادیب
داستان زیبایی از قلم شما خواندم@};- @};-


@رضا فرازمند توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 2 مرداد 1396 - 09:55

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام جناب فرازمند . سپاس از حضورتان و ممنون از انرژی مثبتی که به من می دهید. پایدار باشید@};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 12:48

سلام بانو...
داستان بی‌مهری فرزندان و تنهایی پدر و مادران پا به سن گذاشته قصه جدیدی نیست...
داستان را خوب نوشته‌اید و انتظار را خوب به تصویر کشیده‌اید، به طوری که با خواندن چند سطر اول خواننده را به این اشتباه می‌اندازید که این شوق، ممکن است شوق دیدن عاش و معشوق باشد و نه مادر و فرزند...
فقط در بند پایان داستان حس کردم اگر با گریه زن داستان به پایان برسد بهتر باشد...
داستانتان را دوست داشتم سرکار خانم... قلمتان نویسا


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در دوشنبه 2 مرداد 1396 - 09:57

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی . ممنون از حضورتان و تشکر از لطف شما. شاید به قول شما پایان داستان آنطور بهتر بود ولی چون پدرم عاشقانه مادرم را دوست داشت و حتی پس از مرگش نیز حضورش را همه جا احساس می کردیم ناخودآگاه پای مرد هم به داستان کشیده شد. ولی به ویرایش داستان حتما فکر می کنم. ممنون@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.