آخرین شب از هزار و یک‌شب

خانه پر از گل است. مامان هرچه گلدان و پارچ و سطل داشته آورده و گل‌ها را توی آن‌ها می‌گذارد. حتی چند تا قابلمه هم پر از گل شده است. بی‌حوصله نشسته‌ام و به رفت‌وآمدهای مامان نگاه می‌کنم. یک‌ساعتی هست که با گل‌ها سرگرم است. حرفی نمی‌زنم. می‌دانم عاشق گل و گیاه است. مامان مشغول مرتب کردن دسته رزهای صورتی است. رز صورتی برای من یادآور آشنایی با مهران است. یادش به خیر تازه‌ترم دوم بودم که متوجه مهران شدم. دانشجوی سال آخر بود. هردو ادبیات می‌خواندیم. من فقط به خاطر اینکه مدرک دانشگاهی داشته باشم و او به خاطر اینکه عاشق شعر بود. چند وقتی بود که با بهانه‌های مختلف سر راهم سبز می‌شد. حرف می‌زد. از شعر و ادبیات می‌گفت و وقتی به بهانه‌ای کتابی را به من قرض داد، یک شاخه گل رز صورتی که کاغذی بابیتی زیبا و عاشقانه به ساقه‌اش آویزان بود وسط کتاب قرار داشت.
حالا مامان رفته سراغ دسته‌های زنبق و نرگس. زنبق و نرگس! دسته‌گل خواستگاری‌ام از همین دو گل بود. تا آن موقع همیشه فکر می‌کردم نرگس گلی است که دست‌فروش‌ها می‌فروشند ولی وقتی دسته‌گل زیبای خواستگاری را در دست مهران دیدم، متوجه زیبایی حیرت‌انگیز این دوگل شدم. فضای جلسه خواستگاری سنگین بود. نگاه‌های مادر مهران، سؤال‌های عجیب‌وغریب پدر و بی‌اعتنایی مادر حالم را بد کرد. در این میان فقط مهران و پدرش خونسرد بودند و با آرامش چای می‌نوشیدند. ظاهراً آن‌ها مطمئن بودند که هرچه را بخواهند به دست می‌آوردند.
از جایم بلند می‌شوم. خسته‌ام، سرم به‌شدت درد می‌کند، از لابه‌لای گل‌ها رد می‌شوم و به آشپزخانه می‌روم. دو فنجان چای می‌ریزم و مامان را صدا می‌کنم: مامان بیا بشین خسته شدی!
مامان با چشمانی نگران و خسته می‌آید و آن‌طرف میز می‌نشیند.
- چرا خودت را خسته می‌کنی؟ دو روز دیگه همه این‌ها خشک می شن!
- گناه دارن! آخه جون دارن!
- فقط گل‌ها جون دارن؟ من و تو جون نداریم؟
بغض گلویم را فشار می‌دهد. مامان دستم را می‌گیرد. فنجان چای را سر می‌کشم. برخلاف تصورم مامان حرفی نمی‌زند. انتظار داشتم سرزنشم کند، ولی فقط در سکوت چای می‌نوشد و دستم را نوازش می‌کند.
نگاهم به گل‌های میخک می‌افتد. زندگی من در میان مخالفت‌های پدر و مادر که مهران را مرد زندگی نمی‌دانستند و انبوهی ازگل‌های میخک شروع شد. شب عروسی سالن، ماشین، خانه و حتی لباس من پر بود از گل میخک. همه با حسرت به من و شوهر عاشق‌پیشه‌ام نگاه می‌کردند جز مامان و بابا. بابا عصبانی بود و مامان نگران. بابا می‌گفت زندگی فیلم نیست و شکم آدم با غزل‌های عاشقانه سیر نمی‌شود و مامان می‌گفت: تب تند زود عرق می‌آورد و من غرق در رؤیاهای شیرین یک دختر بیست‌ویک‌ساله فقط چشم‌های مهربان مهران را می‌دیدم.
احساس خفگی می‌کنم. عطر این‌همه گل در فضای خانه قاطی شده و بوی عجیبی همه‌جا پیچیده و این عطر عجیب باعث هجوم همه خاطرات زندگی مشترک من و مهران به سرم شده است. برای من هر گلی، هر عطری یادآور خاطره‌ای است. خاطرات روزهای شیرین و رؤیایی، خاطرات آه‌های حسرت‌بار هم‌سن‌وسالانم که یکی از تجربه‌های عاشقانه من را نداشتند، خاطرات بی‌خیالی‌های مهران، خاطرات...
پنجره را باز می‌کنم. حالت تهوع دارم. برمی‌گردم و مامان را می‌بینم که مشغول مرتب کردن گل‌های مریم است. گل مریم! متنفرم از این گل با آن عطر مزخرفش! آرام به‌طرف مامان می‌روم. گلدان مریم را از دستش می‌گیرم و در آپارتمان را باز می‌کنم، خشکم می‌زند، بابا پشت در است... آرام سلام می‌کنم. بابا با مهربانی سرم را نوازش می‌کند و به رویم لبخند می‌زند. لبخند بابا کمی آرامم می‌کند.
- این گل‌ها را کجا می‌بری؟
- تو خونه جا نیست. گفتم اینا را تو راه‌پله بذارم!
گلدان مریم را توی راه‌پله می‌گذارم و سریع به خانه برمی‌گردم. مامان و بابا در آشپزخانه هستند. به اتاقم می‌روم. چمدان کتاب‌هایم را باز می‌کنم. کتاب هزار و یک‌شب را می‌خواهم ولی نیست. نفس راحتی می‌کشم. چه خوب که هزار و یک‌شب را جا گذاشتم!
روی تخت دراز می‌کشم. چشمانم را می‌بندم شاید کمی سرم آرام شود. دوباره صحنه‌های زندگی‌ام جلوی چشمم رژه می‌رود. رفتارهای عاشقانه مهران، گل‌های بی‌شماری که برایم می‌خرید، داستان‌های هزار و یک‌شب که برایم می‌خواند و در کنار این‌ها بی‌کاری‌هایش، خوابیدن تا ظهر، شب‌بیدار ماندن‌هایش، خیال‌بافی‌هایش که روزی نویسنده معروفی می‌شود و نوشته‌هایش میلیاردها تومان خریدوفروش می‌شود...
روی تخت غلت می‌زنم، گردنم درد می‌کند، ساعت‌های متوالی کار با کامپیوتر باعث شده در این سن گردن درد و دست درد داشته باشم. فقط دو ماه بعد از عروسی فهمیدم که بابا درست می‌گفت. زندگی شوخی‌بردار نیست. مهران اهل کار نبود، پس خودم دست‌به‌کار شدم و کار پیدا کردم. کارهای کامپیوتری که می‌گرفتم و در خانه انجام می‌دادم. ناراضی نبودم، مهران را دوست داشتم، روزهای رؤیایی را باهم می‌گذراندیم. پولی که مادرش به ما می‌داد را گل و کتاب می‌خرید. او شعر و غزل و هزار و یک‌شب می‌خواند و من کار می‌کردم. او گل می‌خرید و من با صاحب‌خانه سروکله می‌زدم، او خیال‌بافی می‌کرد و من دنبال میوه و گوشت ارزان بودم، ولی اصلاً برایم مهم نبود. مهران نوید روزهایی را می‌داد که در خانه‌ای بزرگ از خبرنگاران بی‌شماری پذیرایی می‌کنیم که برای رونمایی از کتاب‌های او لحظه‌شماری می‌کنند و من به امید آن روز همه این سختی‌ها را تحمل می‌کردم و به هیچ‌کس حرفی نمی‌زدم. روزها همین‌طور می‌گذشت تا آن روز لعنتی که برای خریدن میوه و سبزی به تره باری که دو ایستگاه با خانه ما فاصله داشت رفته بودم. همه همسایه‌ها می‌گفتند قیمت آنجا مناسب‌تر است. خسته و عرق‌ریزان از اتوبوس پیاده شدم که چشمم به مهران افتاد. کتاب هزار و یک‌شب و شاخه گل مریمی در دستش بود. خنده‌ام گرفت. فکر کردم ما که هزار و یک‌شب راداریم!
خود را پشت دیواری پنهان کردم تا او به خانه برود. نمی‌خواستم برنامه‌هایش را برای غافلگیر کردنم خراب کنم. به خانه که رسیدم از گل و کتاب خبری نبود. مهران هم نبود. دو ساعت بعد آمد. با دست‌های خالی! حرفی نزدم. ولی وقتی چند روز بعد دختر جوان همسایه را با کتاب هزار و یک‌شب دیدم، وقتی متوجه شدم که او با بهانه‌های مختلف به خانه ما می‌آید. وقتی مهران بیشتر از قبل با گوشی موبایلش مشغول شد، وقتی من را تشویق می‌کرد که در بیرون از خانه کارکنم و وقتی عطر گل‌های خانه ما و خانه همسایه یکی شد، فهمیدم که سلطان من شهرزادهای بی‌شماری در زندگی دارد!
این موضوع از تحملم خارج بود. خواستم با او صحبت کنم ولی صحبت به بحث و دعوا کشید. شنیدن بعضی حر ف ها دردناک است ولی شنیدن همان حرف‌ها از زبان کسی که برایت غزل می‌خواند دردناک‌تر است. شنیدن بعضی حرف‌ها در میان عطر نرگس و نسترن فاجعه است و هرکسی را تا پای مرگ می‌کشاند. از زندگی سیر شدم، تحمل نداشتم، اصلاً فکر نمی‌کردم آن‌همه عشق به اینجا برسد و مهران خیلی راحت می‌گفت و توجیه می‌کرد که من از عشق تو چیزی کم نمی‌گذارم، فقط دیگران را هم از عشقم بهره مند می‌کنم!
مامان برایم میوه آورده است. هندوانه قرمز! بشقاب را به دستم می‌دهد و می‌گوید تا نیم ساعت دیگر ناهار آماده است. گرسنه نیستم، ولی می‌دانم باید غذا بخورم. الآن شش ماه است فقط به‌زور غذا می‌خورم. از همان موقع بیمار شدم. حوصله هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نداشتم. صبح‌ها به‌زور از جایم بلند می‌شدم. حتی حوصله نداشتم صورتم را بشورم و موهایم را شانه کنم. مهران فقط یک هفته صبر کرد و بعد به پدرم پیغام داد که حوصله مریض داری ندارد. مامان و بابا آمدند. آن روز در خانه هیچ گلی نبود. مهران هم نبود. مامان کمک کرد تا وسایلم را جمع کردیم و به خانه برگشتیم. اتاقم هنوز مثل سه سال قبل بود، مثل‌اینکه مامان و بابا مطمئن بودند برمی‌گردم. مامان از روان‌پزشک وقت گرفت و بابا درخواست طلاق داد. من هیچ توانی نداشتم، به‌اندازه سی سال خسته بودم. مامان و بابا همه کارها را خودشان انجام می‌دادند و فقط از من می‌خواستند تا خوب شوم.
مامان صدایم کرد. از میان گل‌ها راه باز می‌کنم و خودم را به آشپزخانه می‌رسانم. مامان آبگوشت درست کرده، من عاشق آبگوشت هستم، ولی اشتها ندارم. پشت میز می‌نشینم. پدرم لقمه‌ای با نان سنگک و گوشت‌کوبیده درست می‌کند و دستم می‌دهد. زنگ در به صدا می‌آید. پدرم در را باز می‌کند. پیک موتوری است. دوباره ضربان قلبم بالا می‌رود. این چند روز فقط پیک موتوری آمده و گل آورده، بابا گل‌ها را می‌گیرد و گوشه‌ای می‌گذارد. یک دسته گلایول سفید و صورتی. گل‌ها را که می‌بینم، قلبم آرام می‌شود، مهران همیشه می‌گفت: گلایول گل پایان است. برای پایان هر چیز باید گلایول خرید!
با دستان لرزانم سریع دسته‌گل را باز می‌کنم. می‌دانم مهران پیامی فرستاده، خسته‌ام از این‌همه انتظار و بلاتکلیفی، مهران به جلسات دادگاه نمی‌رود، به تلفن‌های بابا جواب نمی‌دهد، از کارهایش سر درنمی‌آورم، یک هفته است مرتب گل می‌فرستد، کاغذ کوچکی در میان گل‌هاست، آن را باز می‌کنم، خط مهران است، کوتاه و مختصر نوشته: با این دوازده شاخه گلایول، دقیقاً هزار سیصد و هفتادودو شاخه گل ازگل‌های فصل برایت فرستادم، مهریه‌ات کامل شد، دیگر دینی به گردنم نیست، مادرم درست می‌گفت ما به دردهم نمی‌خوریم.
خنده‌ام می‌گیرد. آن‌همه شعر غزل کجا و این یادداشت کجا؟ نگاهی به گلایول‌ها می‌کنم، مهران هیچ‌وقت برایم گلایول نخریده بود. احساس می‌کنم به زیباترین گل‌های عالم نگاه می‌کنم، یک حس خوب سبکی همه وجودم را می‌گیرد. فکر می‌کنم امروز اولین روز از هزار و یک روز زندگی تازه من است. یک‌دفعه دلم ضعف می‌رود. بعد از مدت‌ها گرسنه‌ام. یک‌دفعه بوی آبگوشت مامان را حس می‌کنم. جالب است از میان آن‌همه گل فقط بوی آبگوشت را حس می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم و لقمه گوشت‌کوبیده را دردهانم می‌گذارم و برای اولین بار طعم عشق ابدی را حس می‌کنم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,م.فرياد ,الف . محمدی ,پروين خواجه دهي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (30/3/1396),مهشید سلیمی نبی (30/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1396),سعید بیک زاده (31/3/1396),سید رسول بهشتی (31/3/1396),مهشید سلیمی نبی (31/3/1396),م.فرياد (2/4/1396),الف . محمدی (2/4/1396),پروين خواجه دهي (19/4/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 خرداد 1396 - 01:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به نظر من چایی بخوری بعد هندوانه بخوری نیم ساعت بعدش آبگوشت با نون سنگک بخوری ثقل معده میگیری .. اصلا کار خوبی نیس [-( [-( اکیدا منع میکنم :D :D :D :D
:)
سلام و هزاران درود
بانو شریفی عزیزم :x
یه چیزی که برام جالب بود توی داستان .. اینکه چرا این همه مهران منفور شد ؟ بنده خدا داشته توی حیطه کتاب و کتاب خوانی فعالیت میکرده .. چرا باید اینطور باهاش برخورد بشه ؟ حالا دختر همسایه پر رو بوده کتاب و گل رو با هم میگرفته .. به مهران چه ربطی داره؟
بیاید به داستان منطقی نگاه کنیم :D :D
اصلا آدمی که توی زندگیش به روی بیشتر از یک گل نهایتا دوتا گل تاکید داشته باشه .. یه چیزیش هست :D
فکر کنم بعد از تمام شدن این داستان دختر همسایه توی قسمت گل میخک باشه .. :D :D شایدم تا مهریه اینو پرداخت کرده تا یه مدت کمرش خم شده زیر بار این همه هزینه :D :D
ولی از همه اینها بگذریم جمله طلایی داستان به نظر من این جمله بود ( من از عشق تو چیزی کم نمیگذارم .. فقط دیگران را هم از عشقم بهره مند میکنم ...) خیلی با حال بود این قسمتش .. بنده خدا چه صداقتی هم داشت .. نمیدونم چرا این جمله رو خوندم این همه خندیدم :D احتمالا منم مریض شدم [-( :-s
ولی دم مامان و بابا هم گرم :)
از شوخی بگذریم :)
مثل همیشه داستانی روان و یک دست
داستان خیلی خوب شروع شد و به پیش رفت .. توضیح داد .. خواننده رو همراه خودش کرد.... توصیفات مکانی و حال و احوال شخصیت های داستان هم خیلی خوب بود :)
شخصیت پردازی خوبی داشت
و دیگه اینکه
لذت بردم از خوندن داستان @};- @};- @};- :x

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در چهار شنبه 31 خرداد 1396 - 08:29

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام خدایی مردم از خنده:D :D :D :D :D
اصلا حواسم به خوراکی های داستان نبود. چایی هندونه و آبگوشت باید داستان را با نبات داغ و عرق و نعنا تموم می کردم:D :D :D :D :D :D
ولی باور کنید مهران ها کم نیستند و دختر همسایه یکی از شهرزادهای این تیپ شخصیت هاست که عروس داستان متوجه آن شده. این همان مصداق تب تند زود عرق میاره است. عشق هایی که یک شبه می آیند و زود می روند چون در حقیقت عشق نیستند هوس هستند که با دیدن فرد جدید اولی فراموش می شود و دومی می آید.
به هر حال ممنون دوست خوبم که هستی و داستان هایم را می خوانی همین یک دنیا ارزش دارد. پایدار باشی@};- @};- @};- @};- @};-


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 تير 1396 - 10:17

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي موضوع کلیشه ای رو خیلی خوب پردازش کردید و با نگاهی نو نگاهش کردید. تا آخر داستان منو کشوندید اینم از جادوی قلم شماست که ساده و صمیمی مینویسید.@};-
یاد کتاب زبان گلها از نشر آموت افتادم که آخر کتاب دائره المعارفی از مفهوم گلها داره...


@پروين خواجه دهي توسط سعیده پهلوان کندر شریفی Members  ارسال در سه شنبه 20 تير 1396 - 10:13

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام دوست گرامی. ممنون از وقتی که برای خواندن داستانم گذاشتید. تشکر فراوان@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.